# Haft_Vadi

*Exported from [Holy-Writings.com](https://www.holy-writings.com/) on 2026-06-19 — 1 clipping.*

---

> ﻿                          هفت وادی
> ص ١
> 
>                      بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
> 
> الحمد للّه الّذی اظهر الوجود من العدم و رقم علی لوح الانسان
> 
> من اسرار القدم و علّمه من البيان ما لا يعلم و جعله کتابا مبيناً
> 
> لمن آمن و استسلم و اشهد خلق کلّ شیءٍ فی هذا الزّمان المظلم الصّيلم
> 
> و انطقه فی قطب البقاء علی اللّحن البديع فی الهيکل المکرّم ليشهد الکلّ
> 
> فی نفسه بنفسه فی مقام تجلّی ربّه بانّه لا اله الّا هو و ليصل الکلّ بذلک
> 
>  
> ص ٢
> 
> الی ذروة الحقائق حتّی لا يشاهد احد شيئاً الّا و قد يری اللّه فيه .
> 
> و اصلّی و اسلّم علی اوّل بحر تشعّب من بحر الهويّة و اوّل صبح لاح عن
> 
> افق الاحديّة و اوّل شمس اشرقت فی سماء الازليّة و اوّل نار
> 
> اوقدت من مصباح القدميّة فی مشکوة الواحديّة الّذی
> 
> کان احمد فی ملکوت العالين و محمّداً فی ملأ المقرّبين و محموداً
> 
> فی جبروت المخلصين " و ايّاً ما تدعوا فله الاسماء الحسنی " فی قلوب العارفين
> 
> و علی آله و صحبه تسليماً کثيراً دائماً ابداً . و بعد قد سمعت ما غنّت
> 
> ورقاء العرفان علی افنان سدرة فؤادک و عرفت ما غرّدت
> 
> حمامة الايقان علی اغصان شجرة قلبک کانّی وجدت
> 
> روائح الطّيّب من قميص حبّک و ادرکت تمام لقائک فی ملاحظة
> 
>  
> ص ٣
> 
> کتابک و لمّا بلغت اشاراتک فی فنائک فی اللّه و بقائک
> 
> به و حبّک احبّاء اللّه و مظاهر اسمائه و مطالع صفاته لذا اذکر لک
> 
> اشارات قدسيّة شعشعانيّة من مراتب الجلال لتجذبک الی
> 
> ساحة القدس و القرب و الجمال و توصلک الی مقام لا تری
> 
> فی الوجود الّا طلعة حضرة محبوبک و لن تری الخلق الّا کيوم لم يکن
> 
> احد مذکوراً و هی ما غنّ بلبل الاحديّة فی الرّياض الغوثيّه قوله
> 
> " و تظهر علی لوح قلبک رقوم لطائف اسرار " اتّقوا اللّه يعلّمکم اللّه "
> 
> و يتذکّر طائر روحک حظائر القدم و يطير فی فضاء " فاسلکی سبل ربّک
> 
> ذللاً " بجناح الشّوق و تجتنی من اثمار الانس فی بساتين " کلی من
> 
> کلّ الثّمرات " انتهی . و عمری يا حبيب لو تذوق هذه الثّمرات
> 
>  
> ص ٤
> 
> من خضر هذه السّنبلات الّتی نبتت فی اراضی المعرفة عند
> 
> تجلّی انوار الذّات فی مرايا الاسماء و الصّفات ليأخذ الشّوق
> 
> زمام الصّبر و الاصطبارعن کفّک و يهتزّ روحک من بوارق الانوار
> 
> و تجذبک من الوطن التّرابيّ الی الوطن الاصليّ الالهيّ فی
> 
> قطب المعانی و تصعدک الی مقام تطير فی الهواء کما تمشی
> 
> علی التّراب و ترکض علی الماء کما ترکض علی الارض
> 
> فهنيئاً لی و لک و لمن سما الی سماء العرفان و صبا قلبه بما هبّ
> 
> علی رياض سرّه صبا الايقان من سبأِ الرّحمن و السّلام علی من اتّبع الهدی .
> 
> و بعد مراتب سير سالکان را از مسکن خاکی بوطن الهی
> 
> هفت رتبه معيّن نموده‌اند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت
> 
>  
> ص ٥
> 
> شهر ذکر کرده‌اند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننمايد و اين
> 
> اسفار را طی نکند ببحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بيمثال نچشد .
> 
> اوّل وادی طلب است . مرکب اين وادی صبر است و
> 
> مسافر در اين سفر بی صبر بجائی نرسد و بمقصود واصل نشود و بايد هر گز افسرده
> 
> نگردد اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود .
> 
> زيرا مجاهدين کعبهء " فينا " ببشارت " لنهدينّهم سبلنا " مسرورند و کمر خدمت
> 
> در طلب بغايت محکم بسته‌اند و در هر آن از مکان غفلت بامکان
> 
> طلب سفر کنند هيچ بندی ايشان را منع ننمايد و هيچ پندی سدّ نکند .
> 
> و شرط است اين عباد را که دل را که منبع خزينهء الهيّه است از
> 
> هر نقشی پاک کنند و از تقليد که از اثر آباء و اجداد است اعراض نمايند
> 
>  
> ص ٦
> 
> و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کنند . و طالب
> 
> در اين سفر بمقامی رسد که همهء موجودات را در طلب دوست سر گشته بيند
> 
> چه يعقوبها بيند که در طلب يوسف آواره مانده‌اند عالمی حبيب
> 
> بيند که در طلب محبوب دوانند و جهانی عاشق ملاحظه کند که در پی معشوق
> 
> روان و در هر آنی امری مشاهده کند و در هر ساعتی بر سرّی مطّلع گردد
> 
> زيرا که دل از هر دو جهان برداشته و عزم کعبهء جانان نموده
> 
> و در هر قدمی اعانت غيبی او را شامل شود و جوش طلبش زياده گردد . طلب
> 
> را بايد از مجنون عشق اندازه گرفت . حکايت کنند که روزی مجنون را ديدند
> 
> خاک می بيخت و اشک ميريخت . گفتند چه ميکنی ؟ گفت ليلی را ميجويم . گفتند
> 
> وای بر تو ليلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی ؟ گفت همه جا در
> 
>  
> ص ٧
> 
> طلبش ميکوشم شايد در جائی بجويم . بلی در تراب ربّ الارباب
> 
> جستن اگر چه نزد عاقل قبيح است لکن بر کمال جدّ و طلب دليل است
> 
> " من طلب شيئاً و جدّ وجد " طالب صادق جز وصال مطلوب چيزی
> 
> نجويد و حبيب را جز وصال محبوب مقصودی نباشد . و اين طلب طالب
> 
> را حاصل نشود مگر بنثار آنچه هست يعنی آنچه ديده و شنيده و فهميده همه را
> 
> بنفی " لا " منفی سازد تا بشهرستان جان که مدينهء "الّا " است واصل شود .
> 
> همّتی بايد تا در طلبش کوشيم و جهدی بايد تا از شهد وصلش نوشيم اگر از اين
> 
> جام نوش کنيم عالمی فراموش کنيم . و سالک در اين سفر بر هر خاکی
> 
> جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد از هر وجهی طلب جمال دوست
> 
> کند و در هر ديار طلب يار نمايد با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نمايد
> 
>  
> ص ٨
> 
> که شايد در سری سرّ محبوب بيند و يا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند .
> 
> و اگر در اين سفر باعانت باری از يار بی نشان نشان يافت
> 
> و بوی يوسف گمگشته از بشير احديّه شنيد فوراً بوادی عشق قدم گذارد و از
> 
> نار عشق بگدازد . در اين شهر آسمان جذب بلند شود و آفتاب جهانتاب
> 
> شوق طالع گردد و نارعشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن
> 
> عقل بکلّی بسوخت . در اين وقت سالک از خود و از غير خود بيخبر است
> 
> نه جهل و علم داند و نه شکّ و يقين نه صبح هدايت شناسد و نه شام ضلالت
> 
> از کفر و ايمان هر دو در گريز و سمّ قاتلش دلپذير اينست که عطّار گفته :
> 
> " کفر کافر را و دين ديندار را                          ذرّه دردت دل عطّار را "
> 
> مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام
> 
>  
> ص ٩
> 
> نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد
> 
> و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در
> 
> پای دوست اندازد . ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال
> 
> دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم
> 
> باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی . و عاشق را
> 
> از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از دريا
> 
> خشکش يابی .
> 
> " نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ
> 
> نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا "
> 
> عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت
> 
> جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل
> 
>  
> ص ١٠
> 
> کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری
> 
> که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری
> 
> و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار
> 
> هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی .
> 
> " نکند عشق نفس زنده قبول                                                   نکند باز موش مرده شکار "
> 
> عشق در هر آنی عالمی بسوزد و در هر ديار که علم بر افرازد ويران سازد در
> 
> مملکتش هستی را وجودی نه و در سلطنتش عاقلانرا مقرّی نه نهنگ عشق اديب
> 
> عقل را ببلعد و لبيب دانش بشگرد هفت دريا بياشامد وعطش قلبش نيفسرد
> 
> و هل من مزيد گويد از خويش بيگانه شود و ازهر چه در عالم است کناره گيرد .
> 
> " با دو عالم عشق را بيگانگی                                                        اندر او هفتاد و دو ديوانگی "
> 
>  
> ص ١١
> 
> صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته
> 
> هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از
> 
> زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن
> 
> زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا
> 
> محبوبترست . پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح
> 
> برای ادراک مراتب سيّد " لو لا ک " لطيف و پاکيزه گردد .
> 
> " نار عشقی بر فروز و جمله هستيها بسوز
> 
> پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار "
> 
> و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد
> 
> در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد و از ظلمت ضلالت
> 
> هوی بنور هدايت تقوی راجع گردد و چشم بصيرتش باز شود و با حبيب خود
> 
>  
> ص ١٢
> 
> براز مشغول گردد در حقيقت و نياز بگشايد و ابواب مجاز در بندد . در اين
> 
> رتبه قضا را رضا دهد و جنگ را صلح بيند و در فنا معانی بقا درک نمايد و
> 
> بچشم سَر و سرّ در آفاق ايجاد و انفس عباد اسرار معاد بيند و حکمت
> 
> صمدانی را بقلب روحانی در مظاهر نا متناهی الهی سير فرمايد در بحر قطره بيند
> 
> و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند .
> 
> " دل هر ذرّه ای که بشکافی                                                 آفتابيش در ميان بينی "
> 
> و سالک در اين وادی در آفرينش حقّ ببينش مطلق مخالف
> 
> و مغاير نبيند و در هر آن " ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت فارجع البصر
> 
> هل تری من فطور " گويد در ظلم عدل بيند و در عدل فضل مشاهده کند
> 
> در جهل علمها مستور بيند و در علمها صد هزار حکمتها آشکار و هويدا ادراک نمايد
> 
>  
> ص ١٣
> 
> و قفس تن و هوی بشکند و بنفس اهل بقا انس گيرد بنردبانهای معنوی
> 
> صعود نمايد و بسماء معانی بشتابد در فُلک " سنريهم آياتنا فی الآفاق و
> 
> فی انفسهم " ساکن شود و بر بحر " حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ " ساير گردد و
> 
> اگر ظلمی بيند صبر نمايد و اگر قهر بيند مهر آرد . حکايت کنند عاشقی سالها
> 
> در هجر معشوقش جان ميباخت و در آتش فراقش ميگداخت از غلبهء عشق
> 
> صدرش از صبر خالی ماند و جسمش از روح بيزاری جست و زندگی در فراقرا
> 
> از نفاق ميشمرد و از آفاق بغايت در احتراق بود چه روزها که از هجرش
> 
> راحت نجسته و بسا شبها که از دردش نخفته از ضعف بدن چون آهی
> 
> گشته و از درد دل چون وای شده بيک شربه وصلش هزار جان رايگان
> 
> ميداد و ميسّر نميشد طبيبان از علاجش در ماندند و مؤانسان از انسش
> 
>  
> ص ١٤
> 
> دوری جستند بلی مريض عشق را طبيب چاره نداند مگر عنايت حبيب
> 
> دستش گيرد . باری عاقبت شجر رجايش ثمر يأس بخشيد و نار اميدش
> 
> بيفسرد تا آنکه شبی از جان بيزار شد و از خانه ببازار رفت ناگاه
> 
> او را عسسی تعاقب نمود او از پيش تازان و عسس از پی دوان تا آنکه عسسها
> 
> جمع شدند و از هر طرف راه فرار برآن بيقرار بستند و آن فقير از دل
> 
> ميناليد و باطراف ميدويد و با خود ميگفت اين عسس عزرائيل من است
> 
> که باين تعجيل در طلب من است و يا شدّاد بلادست که در کين عباد است .
> 
> آن خستهء تير عشق بپا دوان بود و بدل نالان تا بديوار باغی رسيد و
> 
> بهزار زحمت و محنت بالای ديوار رفت ديواری بغايت بلند ديد از
> 
> جان گذشت و خود را در باغ انداخت ديد معشوقش در دست چراغی
> 
>  
> ص ١٥
> 
> دارد و تفحّص انگشتری مينمايد که از او گم شده بود . چون آن عاشق دلداده
> 
> معشوق دل برده را ديد آهی بر کشيد و دست بدعا بر داشت که
> 
> ای خدا اين عسس را عزّت ده و دولت بخش و باقی دار که اين عسس
> 
> جبرئيل بود که دليل اين عليل گشت يا اسرافيل بود که حيات بخش اين
> 
> ذليل شد . و آنچه گفت فی الحقيقه درست بود زيرا ملاحظه شد که اين ظلم
> 
> منکَر عسس چقدر عدلها در سر داشت و چه رحمتها در پرده پنهان نموده بود
> 
> بيک قهر تشنهء صحرای عشق را ببحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را
> 
> بنور وصال روشن فرمود بعيدی را ببستان قرب جای داد و
> 
> عليلی را بطبيب قلب راه نمود . حال آن عاشق اگر آخر بين بود
> 
> در اوّل بر عسس رحمت مينمود و دعايش ميگفت و آن ظلم را عدل ميديد
> 
>  
> ص ١٦
> 
> چون از آخر محجوب بود در اوّل ناله آغاز نمود و بشکايت زبان گشود .
> 
> و لکن مسافران حديقهء عرفان چون آخر را در اوّل بينند لهذا در جنگ
> 
> صلح و در قهر آشتی ملاحظه کنند و اين رتبهء اهل اين وادی است
> 
> و اهل واديهای فوق اين وادی اوّل و آخر را يک بينند بلکه نه اوّل
> 
> بينند نه آخر لا اوّل و لا آخر بينند بلکه اهل مدينه بقا که در روضه
> 
> خضرا ساکنند لا اوّل و لا آخر هم نبينند از اوّلها در گريزند و بآخرها
> 
> در ستيز زيرا که عوالم اسما را طی نموده‌اند و از عوالم صفات چون برق
> 
> در گذشته‌اند چنانچه ميفرمايد " کمال التّوحيد نفی الصّفات عنه " و در
> 
> ظلّ ذات مسکن گرفته‌اند . اينست که خواجه  عبداللّه قدّس اللّه تعالی
> 
> سرّه العزيز در اين مقام نکته دقيقی و کلمه بليغی در معنی " اهدنا الصّراط المستقيم "
> 
>  
> ص ١٧
> 
> فرموده‌اند و آن اينست که " بنمای بما راه راست يعنی بمحبّت ذات
> 
> خود مشرّف دار تا از التفات بخود و غير تو آزاد گشته بتمامی گرفتار تو گرديم
> 
> جز تو ندانيم جز تو نبينيم و جز تو نينديشيم " بلکه از اين مقام هم بالا روند
> 
> چنانچه ميفرمايد " المحبّة حجاب بين المحبّ و المحبوب " بيش از اين گفتن مرا
> 
> دستور نيست در اين وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای سير
> 
> و سلوک خاموش گشت .
> 
> " وهم موسی با همه نور و هنر                                                           شد از آن محجوب تو بی پر مپر "
> 
> اگر اهل راز و نيازی بپرهای همّت اوليا پرواز کن تا اسرار
> 
> دوست بينی و بانوار محبوب رسی انّا للّه و انّا اليه راجعون .
> 
> و سالک بعد از سير وادی معرفت که آخر مقام تحديد است باوّل
> 
>  
> ص ١٨
> 
> مقام توحيد واصل شود و از کأس تجريد بنوشد و در مظاهر تفريد سير نمايد .
> 
> در اين مقام حجاب کثرت بر درد و از عوالم شهوت بر پرد و در سماء وحدت
> 
> عروج نمايد بگوش الهی بشنود و بچشم ربّانی اسرار صنع صمدانی بيند بخلوتخانهء
> 
> دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست حقّ از جيب مطلق
> 
> بر آرد و اسرار قدرت ظاهر نمايد وصف و اسم و رسم از خود نبيند وصف خود
> 
> را در وصف حقّ بيند و اسم حقّ را در اسم خود ملاحظه نمايد همهء آوازها از شه
> 
> داند و جميع نغمات را از او شنود بر کرسيّ " قل کلّ من عند اللّه " جالس شود و
> 
> بر بساط " لا حول و لا قوّة الّا باللّه " راحت گيرد و در اشياء بنظر توحيد
> 
> مشاهده کند و اشراق تجلّی شمس الهی را از مشرق هويّت بر همهء ممکنات يکسان
> 
> بيند و انوار توحيد را بر جميع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند .
> 
>  
> ص ١٩
> 
> و معلوم آنجناب بوده که جميع اختلافات عوالم کون که در مراتب سلوک
> 
> سالک مشاهده ميکند از نظر خود سالک است مثالی در اين مقام
> 
> ذکر ميشود تا اين معنی تمام معلوم گردد . ملاحظه در شمس ظاهری فرمائيد
> 
> که بر همهء موجودات و ممکنات بيک اشراق تجلّی مينمايد و افاضهء نور
> 
> بامر سلطان ظهور بر همهء اشياء ميفرمايد و ليکن در هر محلّ باقتضای استعداد
> 
> آن محلّ ظاهر ميشود و اعطای فيض ميکند مثل اينکه در مرآت بقرصها و
> 
> هيأتها جلوه مينمايد و اين بواسطهء لطافت خود مرآت است و در بلور
> 
> نار احداث ميکند و در ساير اشياء همان اثر تجلّی ظاهر است نه قرص
> 
> و بآن اثر هر شیء را بامر مؤثّر باستعداد او تربيت ميکند چنانچه مشاهده ميکنيد
> 
> و همچنين الوان هم باقتضای محلّ ظاهر ميشود مثل اينکه در زجاجهء
> 
>  
> ص ٢٠
> 
> زرد تجلّی زرد و در سفيد تجلّی سفيد و در سرخ تجلّی سرخ ملاحظه ميشود . پس اين
> 
> اختلافات از محلّ است نه از اشراق ضياء و اگر محلّ مانع داشته
> 
> باشد مثل جدار و سقف آن محلّ بالمرّه از تجلّی شمس محروم ماند و آفتاب
> 
> بر آن نتابد . اين است که بعضی از نفوس ضعيفه چون اراضی معرفت
> 
> را بجدار نفس و هوی و حجاب غفلت و عمی حايل نموده‌اند لهذا از اشراق
> 
> شمس معانی و اسرار محبوب لايزالی محجوب مانده‌اند و از جواهر حکمت دين
> 
> مبين سيّد المرسلين دور مانده‌اند و از حرم جمال محروم شدند و از کعبهء
> 
> جلال مهجور اينست رتبهء اهل زمان . و اگر بلبلی از گِل نفس بر خيزد و
> 
> بر شاخسار گُل قلب جای گيرد و بنغمات حجازی و آوازهای
> 
> خوش عراقی اسرار الهی ذکر نمايد که حرفی از آن جميع جسدهای مرده
> 
>  
> ص ٢١
> 
> را حيات تازه جديد بخشد و روح قدسی بر عظام رميمه ممکنات مبذول
> 
> دارد هزار چنگال حسد و منقار بغض بينی که قصد او نمايند و با تمام جدّ در
> 
> هلاکش کوشند بلی جُعَل را بوی خوش ناخوش آيد و مزکوم را رايحه
> 
> طيّب ثمر ندهد اينست که برای ارشاد عوام گفته‌اند
> 
> " دفع کن از مغز و از بينی زکام                                             تا که ريح اللّه در آيد در مشام "
> 
> باری اختلاف محلّ واضح و مبرهن شد و امّا نظر سالک وقتی
> 
> در محلّ محدود است يعنی در زجاجات سير مينمايد اينست که زرد و سرخ
> 
> و سفيد بيند باين جهت است که جدال بين عباد برپا شده و عالم
> 
> را غبار تيره از انفس محدوده فرا گرفته و بعضی نظر باشراق ضوء دارند
> 
> و برخی از خمر وحدت نوشيده‌اند جز شمس چيزی نبينند . پس بسبب
> 
>  
> ص ٢٢
> 
> سير اين سه مقام مختلف فهم سالکين و بيان ايشان مختلف ميشود
> 
> اين است که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و ميشود زيرا که بعضی در رتبه
> 
> توحيد واقفند و از آن عالم سخن گويند و برخی در عوالم تحديد قائمند و
> 
> بعضی در مراتب نفس و برخی بالمرّه محتجبند . اينست که جهّال عصر که
> 
> از پرتو جمال نصيب نبرده‌اند ببعضی مقال تکلّم مينمايند و در هر عصر و زمان
> 
> بر اهل لجّه توحيد وارد ميآورند آنچه را که خود بآن لايق و سزاوارند
> 
> "و لو يؤاخذ اللّه النّاس بما کسبوا ما ترک علی ظَهرها من دابّةٍ و لکن
> 
> يؤخّرهم الی اجل مسمّی ". ای برادر من قلب لطيف بمنزله آئينه است
> 
> آن را بصيقل حبّ و انقطاع از ما سوی اللّه پاک کن تا آفتاب حقيقی
> 
> در آن جلوه نمايد و صبح ازلی طالع شود معنی " لا يسعنی ارضی و لا سمائی
> 
>  
> ص ٢٣
> 
> و لکن يسعنی قلب عبدی المؤمن " را آشکار و هويدا بينی و جان در دست
> 
> گيری و بهزار حسرت نثار يار تازه نمائی . و چون انوار تجلّی سلطان احديّه
> 
> بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جميع اعضاء و ارکان ظاهر
> 
> ميشود آن وقت سرّ حديث مشهور سر از حجاب ديجور بر آرد " لازال العبد
> 
> يتقرّب اليّ بالنّوافل حتّی احببته فاذا احببته کنتُ سمعه الّذی يسمع
> 
> به " الخ زيرا که صاحب بيت در بيت خود تجلّی نموده و ارکان بيت
> 
> همه از نور او روشن و منوّر شده وفعل و اثر نور از منير است اينست که
> 
> همه باو حرکت نمايند و بارادهء او قيام کنند و اينست آن چشمه ای
> 
> که مقرّبين از آن می نوشند چنانچه ميفرمايد " عينا يشرب بها المقرّبون ".
> 
> و ديگر آنکه مباد در اين بيانات رايحه حلول و يا تنزّلات عوالم حقّ در
> 
>  
> ص ٢٤
> 
> مراتب خلق رود و بر آنجناب شبهه شود زيرا که بذاته مقدّس است از
> 
> صعود و نزول و از دخول و خروج لم يزل از صفات خلق غنی
> 
> بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنه او راه نيافته نفسی کلّ
> 
> عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کلّ اوليا در ادراک ذاتش حيران
> 
> منزّه است از ادراک هر مدرکی و متعالی است از عرفان هر عارفی
> 
> السّبيل مسدود و الطّلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته
> 
> اينست که عاشقان روی جانان گفته‌اند " يا من دلّ علی ذاته بذاته
> 
> و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته " عدم صرف کجا تواند در ميدان قِدم
> 
> اسب دواند و سايه فانی کجا بخورشيد باقی رسد حبيب  لولاک " ما عرفناک "
> 
> فرموده و محبوب او ادنی " ما بلغناک " گفته . بلی اين ذکرها که در مراتب
> 
>  
> ص ٢٥
> 
> عرفان ذکر ميشود معرفت تجلّيات آن شمس حقيقت است که در مرايا
> 
> تجلّی ميفرمايد و تجلّی آن نور در قلوب هست و لکن بحجبات نفسانيّه
> 
> و شئونات عرضيّه محجوبست چون شمع زير فانوس حديد چون فانوس
> 
> مرتفع شد نور شمع ظاهر گردد و همچنين چون خرق حجبات افکيّه از وجه
> 
> قلب نمائی انوار احديّه طالع شود . پس معلوم شد که ازبرای تجلّيات
> 
> هم دخول و خروج نيست تا چه رسد بآن جوهر وجود و سرّ مقصود .
> 
> ای برادر من در اين مراتب از روی تحقيق سير نما نه از روی تقليد و
> 
> سالک را دور باش کلمات منع نکند و هيمنهء اشارت سدّ ننمايد .
> 
> " پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق      سدّ سکندر نه مانع است و نه حائل "
> 
> اسرار بسيار و اغيار بيشمار سرّ محبوب را دفترها کفايت نکند و باين الواح
> 
>  
> ص ٢٦
> 
> اتمام نيابد با اينکه حرفی بيش نيست و رمزی بيش نه " العلم نقطةٌ
> 
> کثّره الجاهلون " و از همين مقام اختلافات عوالم را هم ملاحظه کن . اگر
> 
> چه عوالم الهی نا متناهی است و لکن بعضی چهار رتبه ذکر نموده‌اند عالم
> 
> زمان و آن آنست که از برای او اوّل و آخر باشد و عالم دهر يعنی
> 
> اوّل داشته باشد و آخرش پديد نباشد و عالم سرمد که اوّلی ملاحظه نشود
> 
> و آخرش مفهوم شود و عالم ازل که نه اوّلی مشاهده شود و نه آخری .
> 
> اگر چه در اين بيانات اختلاف بسيار است اگر تفصيل ذکر شود کسالت
> 
> افزايد چنانچه بعضی عالم سرمد را بی ابتدا و انتها گفته‌اند و عالم ازل را غيب
> 
> منيع لا يدرک ذکر نموده‌اند و بعضی عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت
> 
> و ناسوت گفته‌اند و سفرهای سبيل عشق را چهار شمرده اند من الخلق الی الحقّ
> 
>  
> ص ٢٧
> 
> و من الحقّ الی الخلق و من الخلق الی الخلق و من الحقّ الی الحقّ
> 
> و همچنين بسيار بيانات از عرفا و حکمای قبل هست که بنده متعرّض
> 
> نشدم و دوست ندارم که اذکار قبل بسيار اظهار شود زيرا که اقوال
> 
> غير را ذکر نمودن دليل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی و لکن
> 
> اينقدر هم که ذکر شد بواسطهء عادت ناس است و تأسّی باصحاب
> 
> و علاوه بر اين درين رساله اين بيانات نگنجد و عدم اقبال بذکر اقوال
> 
> ايشان نه از غرور است بل بواسطه ظهور حکمت و تجلّی موهبت است
> 
> " گر خضر در بحر کشتی را شکست            صد درستی در شکست خضر هست "
> 
> و الّا اين بنده خود را در ساحت يکی از احبّای خدا معدوم ميدانم
> 
> و مفقود می شمرم تا چه رسد در بساط اوليا فسبحان ربّی الاعلی .
> 
>  
> ص ٢٨
> 
> و از اينها گذشته مقصود ذکر مراتب سالکين است نه بيان اقوال
> 
> عارفين اگر چه مثال مختصری در اول و آخر عالم نسبی و اضافی زده
> 
> شد مجدّد مثالی ديگر ذکر ميشود تا تمام معانی در قميص مثالی ظاهر شود .
> 
> مثلاً آنجناب در خود ملاحظه فرمايند که نسبت به پسر خود اوّلند
> 
> و نسبت بپدر خود آخر و در ظاهر حکايت از ظاهر قدرت ميکنيد در
> 
> عوالم صنع الهی و در باطن بر اسرار باطن که وديعهء الهيّه است
> 
> در شما پس صدق اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت باين
> 
> معنی که ذکر شد بر شما می کند تا در اين چهار رتبه که بشما عنايت شد چهار رتبه
> 
> الهيّه را ادراک فرمائيد تا بلبل قلب بر جميع شاخسارهای گل وجود
> 
> از غيب و شهود ندا کند بانّه هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن .
> 
>  
> ص ٢٩
> 
> و اين ذکرها در مراتب عوالم نسبت ذکر ميشود و الّا آن رجالی که
> 
> بقدمی عالم نسبت و تقييد را طی نموده‌اند و بر بساط خوش تجريد ساکن
> 
> شده‌اند و در عالمهای اطلاق و امر خيمه بر افراخته‌اند جميع اين نسبتها
> 
> را بناری سوخته‌اند و همه اين الفاظ را بنمی محو نموده‌اند و در يمّ روح
> 
> شناوری مينمايند و در هوای قدس نور سير ميکنند ديگر الفاظ در
> 
> اين رتبه کجا وجود دارد تا اوّل يا آخر يا غير اينها معلوم شود و مذکور آيد در اين
> 
> مقام اوّل نفس آخر و آخر نفسِ اوّل است .
> 
> " آتشی از عشق جانان بر فروز                                   سر بسر فکر و عبادت را بسوز "
> 
>      ايدوست من در خود ملاحظه فرما که اگر پدر نميشدی و پسر نديده بودی اين
> 
> الفاظ هم نشنيده بودی پس حال همه را فراموش کن تا در مصطبه
> 
>  
> ص ٣٠
> 
> توحيد نزد اديب عشق بيآموزی و از " انّا " به " راجعون " رجعت کنی و از باطن
> 
> مجازی بمقام حقيقی خود واصل گردی و در ظلّ شجره دانش ساکن شوی .
> 
> ای عزيز نفس را فقير نما تا در عرصهء بلند غنا وارد شوی و جسد را ذليل کن تا از
> 
> شريعه عزّت بياشامی و بجميع معانی اشعار که سؤال فرمودی برسی .
> 
> پس معلوم شد که اين مراتب بسته بسير سالک است و در هر مدينه عالمی
> 
> بيند و در هر وادی بچشمه ای رسد و در هر صحرا نغمه ای شنود ولی شاهباز هوای
> 
> معنوی را شهنازهای بديع روحانی در دل است و مرغ عراقی را
> 
> آوازهای خوش حجازی در سر و لکن مستور بوده و مستور خواهد بود .
> 
> " گر بگويم عقلها بر هم زند                                          ور نويسم بس قلمها بشکند "
> 
> و السّلام علی من قطع هذا السّفر الاعلی و اتّبع الحقّ بانوار الهدی .
> 
>  
> ص ٣١
> 
> و سالک بعد از قطع معارج اين سفر بلند اعلی در مدينهء استغنا
> 
> وارد ميشود و در اين وادی نسايم استغنای الهی را بيند که از بيدای
> 
> روح می وزد و حجابهای فقر را ميسوزد و " يومَ يغنِی اللّه کلّاً من سعته " را
> 
> بچشم ظاهر و باطن در غيب و شهادهء اشيا مشاهده فرمايد از حزن بسرور
> 
> آيد و از غم بفرح راجع شود قبض و انقباض را به بسط و انبساط تبديل
> 
> نمايد . مسافران اين وادی اگر در ظاهر بر خاک ساکنند امّا در باطن
> 
> بر رفرف معانی جالس و از نعمتهای بی زوال معنوی مرزوقند و از شرابهای
> 
> لطيف روحانی مشروب زبان در تفصيل اين سه وادی عاجز است
> 
> و بيان بغايت قاصر قلم در اين عرصه قدم نگذارد و مداد جز سواد ثمر نيآرد
> 
> بلبل قلب را در اين مقامات نواهای ديگر است و اسرار ديگر
> 
>  
> ص ٣٢
> 
> که دل از او بجوش و روح در خروش و لکن اين معمّای معانی را دل
> 
> بدل بايد گفت و سينه بسينه بايد سپرد .
> 
> " شرح حال عارفان دل بدل تواند گفت                    اين نه شيوه قاصد و اين نه حدّ مکتوبست "
> 
> " و اسکت عجزاً عن امور کثيرةٍ                      بنطقی لن تحصی و لو قلت قلّت "
> 
>      ای رفيق تا بحديقه اين معانی نرسی از خمر باقی اين وادی نچشی
> 
> و اگر چشی از غير چشم پوشی و از بادهء استغنا بنوشی و از همه بگسلی و باو
> 
> پيوندی و جان در رهش بازی و روان رايگان بر افشانی اگر چه غيری
> 
> در اين مقام نيست تا چشم پوشی " کان اللّه و لم يکن معه من شیء "  زيرا که
> 
> سالک در اين رتبه جمال دوست را در هر شیء بيند از نار رخسار يار
> 
> بيند و در مجاز رمز حقيقت ملاحظه کند و از صفات سرّ هويّت مشاهده نمايد
> 
>  
> ص ٣٣
> 
> زيرا پرده ها را بآهی سوخته و حجابها را بنگاهی برداشته ببصر حديد در
> 
> صنع جديد سير نمايد و بقلب رقيق آثار دقيق ادراک کند و " جعلنا اليوم
> 
> بصرک حديداً " شاهد مقال و کافی احوال است .
> 
>      و سالک بعد از سير مراتب استغنای بحت در وادی حيرت
> 
> واصل ميشود و در بحرهای عظمت غوطه ميخورد و در هر آن بر حيرتش می افزايد
> 
> گاهی هيکل غنا را نفس فقر می بيند و جوهر استغنا را صرف عجز گاهی
> 
> محو جمال ذوالجلال ميشود و گاهی از وجود خود بيزار اين صرصر حيرت
> 
> چه درختهای معانی را که از پا انداخت و چه نفوسها را که از نفس بر
> 
> انداخت زيرا که اين وادی سالک را در انقلاب آورد . و ليکن
> 
> اين ظهورات در نظر واصل بسيار محبوب و مرغوب است و در هر آن
> 
>  
> ص ٣٤
> 
> عالم بديعی و خلق جديدی مشاهده کند و حيرت بر حيرت افزايد محو صنع جديد
> 
> سلطان احديّه شود . بلی ای برادر اگر در هر خلقی تفکّر نمائيم صد هزار
> 
> حکمت بالغه بينيم و صد هزار علوم بديعه بيآموزيم . از جملهء مخلوقات
> 
> نوم است ملاحظه کن چقدر اسرار در او وديعه گذاشته شده است
> 
> و چه حکمتها در او مخزون گشته است و چه عوالم در او مستور مانده . ملاحظه فرمائيد
> 
> که شما در بيتی ميخوابيد و درهای آن بيت بسته است يکمرتبه خود را در شهر
> 
> بعيدی مشاهده ميکنيد بی حرکت رجل و تعب جسد بآن شهر داخل
> 
> ميشويد و بی زحمت چشم مشاهده می کنيد و بی محنت گوش می شنويد
> 
> و بی لسان تکلّم مينمائيد و گاهست که آنچه امشب ديده ايد ده سال
> 
> بعد در عالم زمان بحسب ظاهر بعينه آنچه در خواب ديده‌ايد می بينيد .
> 
>  
> ص ٣٥
> 
> حال چند حکمت است که در اين نوم مشهود است و غير اهل اين وادی
> 
> بر کما هی ادراک نمی کنند . اوّل آنکه آن چه عالم است که بی چشم و گوش و
> 
> دست و لسان حکم همه اينها در او معمول ميشود و ثانی آنکه در عالم ظهور اثر
> 
> خواب را امروز مشاهده ميکنی و ليکن اين سير را در عالم نوم در ده سال
> 
> قبل ديده ای حال تفکّر نما فرق اين دو عالم و اسرار مودعهء آن را
> 
> تا بتأييدات و مکاشفات سبحانی فائز شوی و پی بعالم قدس بری . و
> 
> اين آيات را حضرت باری در خلق گذاشته تا محقّقين انکار اسرار معاد
> 
> نکنند و بآنچه وعده داده شده اند سهل نشمرند مثل اينکه بعضی تمسّک
> 
> بعقل جسته و آنچه بعقل نيايد انکار نمايند و حال آنکه هر گز عقول ضعيفه
> 
> همين مراتب مذکوره را ادراک نکند مگر عقل کلّی ربّانی .
> 
>  
> ص ٣٦
> 
> " عقل جزئی کی تواند گشت بر قرآن محيط                         عنکبوتی کی تواند کرد سيمرغی شکار "
> 
>      و اين عوالم کلّ در وادی حيرت دست دهد و مشاهده گردد و سالک
> 
> در هر آن زيادتی طلب نمايد و کسل نشود اين است که سيّد اوّلين و
> 
> آخرين در مراتب فکرت و اظهار حيرت " ربّ زدنی فيک تحيّرا " فرموده
> 
> و همچنين تفکّر در تماميّت خلق انسان کن که اين همه عوالم و اين همه
> 
> مراتب در او منطوی و مستور شده .
> 
> " أ تحسب انّک جرمٌ صَغير                              و فيک انطوی العالم الاکبر "؟
> 
>      پس جهدی بايد که رتبه حيوانی معدوم کنيم تا معنی انسانی ظاهر شود .
> 
> همچنين لقمان که از چشمهء حکمت نوشيده و از بحر رحمت چشيده بپسرش
> 
> ناتان بجهت اثبات مقامات حشر و موت همين خواب را دليل آورده
> 
>  
> ص ٣٧
> 
> و مثل زده درين مقام ذکر مينمائيم تا ذکری از آن جوان مصطبه توحيد
> 
> و پير مراتب تعليم و تجريد از ين بندهء فانی باقی بماند . فرمود ای پسر
> 
> اگر قادر باشی که نخوابی پس قادری بر آنکه نميری و اگر بتوانی بعد از خواب
> 
> بيدار نشوی ميتوانی که بعد از مرگ محشور نگردی . ای دوست دل که
> 
> محلّ اسرار باقيه است محلّ افکار فانيه مکن و سرمايهء عمر گرانمايه را
> 
> باشتغال دنيای فانيه از دست مده از عالم قدسی بتراب دل مبند
> 
> و اهل بساط انسی وطن خاکی مپسند . باری ذکر اين مراتب را انتهائی
> 
> نه و اين بنده را از صدمه اهل روزگار احوالی نه .
> 
> " اين سخن ناقص بماند و بيقرار                      دل ندارم بيدلم معذور دار "
> 
> قلم ناله ميکند و مداد ميگريد و جيحون دل خون موج ميزند " لن يصيبنا
> 
>  
> ص ٣٨
> 
> الّا ما کتب اللّه لنا " و السّلام علی من اتّبع الهدی .
> 
>      و سالک بعد از ارتقای بمراتب بلند حيرت بوادی فقر
> 
> حقيقی و فنای اصلی وارد شود و اين رتبه مقام فنای از نفس و بقای
> 
> باللّه است و فقر از خود و غنای بمقصود است . و در اين مقام که ذکر
> 
> فقر ميشود يعنی فقير است از آنچه در عالم خلق است و غنی است بآنچه در
> 
> عوالم حقّ است زيرا که عاشق صادق و حبيب موافق چون بلقای محبوب
> 
> و معشوق رسيد از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبيب ناری مشتعل
> 
> شود و جميع سرادقات و حجباترا بسوزاند بلکه آنچه با اوست حتّی مغز و پوست
> 
> محترق گردد و جز دوست چيزی نماند .
> 
> " چون تجلّی کرد اوصاف قديم                                     پس بسوزد وصف حادث را کليم "
> 
>  
> ص ٣٩
> 
> و در اين مقام واصل مقدّس است از آنچه متعلّق بدنياست پس اگر در نزد واصلين بحر
> 
> وصال از اشياء محدوده که متعلّق بعالم فانی است يافت نشود چه از اموال ظاهريّه
> 
> باشد و چه از تفکّرات نفسيّه بأسی نيست زيرا که آنچه نزد خلق است محدود است
> 
> بحدود ايشان و آنچه نزد حقّ است مقدّس از آن . اين بيان را بسيار
> 
> فکر بايد تا پايان آشکار شود " انّ الابرار يشربون من کأس
> 
> کان مزاجها کافورا " اگر معنی کافور معلوم شود مقصود حقيقی معلوم گردد .
> 
> اين مقام از فقرست که ميفرمايد " الفقر فخری " و از برای فقر باطنی و ظاهری
> 
> مراتبها و معنيهاست که ذکر آنرا مناسب اين مقام نديدم لهذا بعهده
> 
> وقتی گذاشتم تا خدا چه خواهد و قضا چه امضا نمايد . و اين مقام است که کثرات
> 
> کلّ شیء در سالک هالک شود و طلعت وجه از مشرق بقا سر از غطا
> 
>  
> ص ٤٠
> 
> بيرون آورد و معنی " کلّ شیء هالک الّا وجهه " مشهود گردد . ای
> 
> حبيب من نغمات روح را بجان و دل گوش کن و چون بصر حفظش
> 
> نما که هميشهء ايّام معارف الهی بمثابه ابر نيسانی بر اراضی قلوب
> 
> انسانی جاری نيست اگر چه فيض فيّاض را تعطيلی و تعويقی نه و لکن
> 
> هر زمان و عصر را رزقی معلوم و نعمتی مقدّرست و بقدر و اندازه افاضه ميشود
> 
> " و ان من شیء الّا عندنا خزآئنه و ما ننزّله الّا بقدر معلوم ". سحاب
> 
> رحمت جانان جز بر رياض جان نبارد و در غير بهاران اين کرم نفرمايد
> 
> فصول ديگر را ازين فضل اکبر نصيبی نيست و اراضی جرزه را ازين
> 
> کرم قسمتی نه . ای برادر هر بحری لؤلؤ ندارد و هر شاخی گل نيارد و بلبل بر
> 
> آن نسرايد پس تا بلبل بوستان معنوی بگلستان الهی باز نگشت
> 
>  
> ص ٤١
> 
> و انوار صبح معانی بشمس حقيقی راجع نشد سعی کنيد که شايد در اين گلخن
> 
> فانی بوئی از گلشن باقی بشنويد و در ظلّ اهل اين مدينهء جاويد بمانيد و چون
> 
> باين رتبه بلند اعلی رسيدی و باين درجه عظمی فائز شدی يار بينی
> 
> و اغيار فراموش کنی .
> 
> " يار بی پرده از در و ديوار                                        در تجلّی است يا اولی الابصار "
> 
>      از قطره جان گذشتی و ببحر جانان واصل شدی اينست مقصودی
> 
> که طلب فرمودی انشاء اللّه بآن فائز شوی در اين مدينه حجبات نور هم
> 
> خرق ميشود و زايل ميگردد " لا لجماله حجابٌ سوی النّور و لا لوجهه نقاب
> 
> الّا الظّهور  ". ای عجب که يار چون شمس آشکار و اغيار در طلب زخارف و
> 
> دينار بلی از شدّت ظهور پنهان مانده و از کثرت بروز مخفی گشته .
> 
>  
> ص ٤٢
> 
> " حقّ عيان چون مهر رخشان آمده                      حيف کاندر شهر کوران آمده "
> 
>      در اين وادی سالک مراتب وحدت وجود و شهود را طی نمايد
> 
> و بوحدتی که مقدّس ازين دو مقام است واصل گردد . احوال پی باين
> 
> مقال برد نه بيان و جدال و هر کس درين محفل منزل گزيده و يا ازين
> 
> رياض نسيمی يافته ميداند چه عرض ميشود . و سالک بايد در جميع اين اسفار بقدر
> 
> شعری از شريعت که فی الحقيقه سرّ طريقت و ثمره شجره حقيقت است
> 
> انحراف نورزد و در همهء مراتب بذيل اطاعت اوامر متشبّث باشد
> 
> و بحبل اعراض از مناهی متمسّک تا از کأس شريعت مرزوق شود و بر
> 
> اسرار حقيقت واقف گردد . و هر چه از بيانات اين بنده مفهوم
> 
> نشود و تزلزلی احداث کند بايد مجدّد سؤال شود تا شبهه نماند و مقصود
> 
>  
> ص ٤٣
> 
> چون طلعت محبوب از مقام محمود ظاهر گردد . و اين اسفار که آن را
> 
> در عالم زمان انتهائی پديد نيست سالک منقطع را اگر اعانت
> 
> غيبی برسد و وليّ امر مدد فرمايد اين هفت رتبه را در هفت
> 
> قدم طی نمايد بلکه در هفت نفس بلکه در يکنَفس اذا شاء اللّه و اراد
> 
> و ذلک من فضله علی من يشاء . طايران هوای توحيد و
> 
> واصلان لجّهء تجريد اين مقام را که مقام بقاء باللّه است درين مدينه
> 
> منتهی رتبهء عارفان و منتهی وطن عاشقان شمرده اند و نزد اين فانی
> 
> بحر معنی اين مقام اوّل شهر بند دلست يعنی اوّل ورود انسان است
> 
> بمدينهء قلب و قلب را چهار رتبه مقرّرست اگر اهلش يافت شد مذکور آيد
> 
>  
> ص ٤٤
> 
> " چون قلم در وصف اينحالت رسيد هم قلم بشکست و هم کاغذ دريد "
> 
> و السّلام .
> 
>      ای حبيب من اين غزال صحرای احديّه را کلابی چند در پی
> 
> و اين بلبل بستان صمديّه را منقاری چند در تعاقب و اين طاير هوای
> 
> الهی را غراب کين در کمين و اين صيد برّ عشق را صيّاد حسد
> 
> در عقب . ای شيخ همّت را زجاج کن که شايد اين سراج را از بادهای
> 
> مخالف حفظ نمايد اگر چه اين سراج را اميد چنان است که در زجاجهء
> 
> الهی مشتعل گردد و در مشکوة معنوی بر افروزد زيرا گردنی که بعشق الهی
> 
> بلند شد البتّه بشمشير افتد و سری که بحبّ بر افراخت البتّه بباد
> 
> رود و قلبی که بذکر محبوب پيوست البتّه پر خون گردد فنعم ما قال
> 
>  
> ص ٤٥
> 
> " و عش خاليا فالحبّ راحته عنا                      فاوّله سقم و آخره قتل "
> 
>      و السّلام علی من اتّبع الهدی . آنچه از بدايع فکر در معنی طير
> 
> معروف که بفارسی گنجشک مينامند ذکر فرمودند معلوم و محقّق شد
> 
> گويا بر اسرار معانی واقف شده اند و لکن هر حرفی را در هر عالمی
> 
> باقتضای آن مقصودی مقرّر است بلی سالکين از هر اسمی رمزی و از
> 
> هر حرفی سرّی ادراک مينمايند و اين حروفات در مقامی اشاره بتقديس
> 
> است . ک ای کفّ نفسک عمّا يشتهيه هويک ثمّ اقبل الی موليک .
> 
> ن نزّه نفسک عمّا سويه لتفدی بروحک فی هويه . ج جانب
> 
> جناب الحقّ ان بقی فيک من صفات الخلق . ش اشکر ربّک
> 
> فی ارضه ليشکرک فی سمآئه و ان کانت السّمآء فی عالم الاحديّه
> 
>  
> ص ٤٦
> 
> نفس ارضه . ک کفّر عنک الحُجبات المحدودة لتعرف ما لا عرفته
> 
> من المقامات القدسيّة . و انّک لو تسمع نغمات هذه الطّير الفانية
> 
> لتطلب من الکؤوس الباقية الدّائمة و تترک الکؤوب الفانية الزّائلة
> 
> و السّلام علی من اتّبع الهدی .
>
> — *Haft_Vadi*

