غریب از نیریز تا نیویورک
تألیف :دکتر حسین عهدیه
هیالری چپمن این کتاب تقدیم می شود به :
مهاجران و پناهندگان
هرکجای دنیا که هستند فهرست
مقدمه
پیشگفتار
سخن آغازین :زندگی در نیریز
فصل یکم :مردمان غمگین فصل دوم :حفظ الواح فصل سوم :مردی ادیب فصل چهارم :به سوی جهانی بزرگتر فصل پتجم :کارت پستالهایی از ایران فصل ششم :سرزمین موعود فصل هفتم :غریب فصل هشتم :مدرسه هارلم فصل نهم :زندگی زیباست
سخن پایانی مقدمه
موقع خواندن این داستان اشکتان در میآید ،لبخند بر لبانتان مینشیند و به فکر فرو می روید .این کتاب ارادهتان را برای ساخت دنیایی صلحآمیزتر برمیانگیزد .حسین عهدیه و هیالری چاپمن ،با لحنی روان ،جذاب ،تفکربرانگیز و روشنگر ،سرگذشت حسین را برای خواننده تعریف میکنند که چطور از پسر بچه ای در نیریز 1به مردی پخته در نیویورک تبدیل شد .در بعضی از قسمت های این داستان که با طنازی روایت شده ،می توانید ببینید آزار مذهبی بخاطر بهائی بودن در جامعه اسالمی -شیعی ایران ،و مهاجر بودن در نیویورک چه حس و حالی دارد .همچنین این کتاب جزئیاتی از پیشینۀ بهائیان ایران و آمریکا در قرن 19و 20ارائه می دهد.
نویسندگان با زبانی صمیمانه تاریخچۀ خانواده عهدیه را بازگو می کنند؛ جد ششم حسین-به نقل از جناب وحید -2 «اولین شهید نیریز» در جریان اذیت و آزار بابیان بوده است .جد پنجم او نیز زمان ضوضاء علیه بابیان ،در محاصره قلعه خواجه به شهادت رسید .آنها اولین بذرهای ایمان به دیانت بابی و بهائی را در خاندان خود کاشتند.
حکومت وقت،بابیان نی ریز را به شدت تحت فشار قرار داده بود تا جایی که مجبور شدند به سرعت محل زندگی شان را ترک کنند.جد دوم حسین ،مال محمد شفیع ،در زمانی با حضرت بهاءللا مالقات کرد که هنوز ایشان اظهار امر علنی نکرده بودند .حضرت بهاءللا ،مال شفیع را تشویق کرد که دیانت بابی را تبلیغ کند و جریان وقایع نیریز را ثبت نماید.سالها بعد ،حضرت عبدالبهاء از مال شفیع خواستند تا به اسفار تبلیغی برود و به مردمان توضیح دهد که اراده خداوند در این یوم ،به وحدت کل نوع بشر تعلق گرفته است.
1روستایی در ایران 2از مبلغین برجسته بابی پس از تحمل سختی های بسیار ،بابیان مؤمن نی ریزی دوباره جوامع خود را ساختند .مهمترین چیزی که در آن سالها به خانواده حسین استقامت می بخشید« ،الواح» حضرت عبدالبهاء و «توقیعات» حضرت شوقی افندی بود.
در سفرهای حسین به شهر هایی چون قزوین ،زنجان ،تبریز ،ارومیه ،اردبیل و مازندران،تاریخ دیانت بهائی در برابر چشمان ما زنده می شود .تجربیات مدرسه تابستانه شیراز ،باعث شد تا با بزرگانی مانند جناب اشراق خاوری آشنا شود.
تصمیم حسین برای مهاجرت به آمریکا ،جالب و خندهدار است .او که از آزار و نفرتپراکنی مالها و دیکتاتوری شاه به ستوه آمده بود با دیدن فیلم های هالیوود ،تصور باشکوهی از آمریکا برای خودش ساخت .برای چند دانشگاه درخواست تحصیلی را فرستاد و وقتیکه جواب پذیرشش از دانشگاه هوارد Howardرسید ،فکر کرد که هاروارد Harvardقبول شده است (و به نظرش این دو فرقی با هم نداشتند!) بعد که ویزا گرفت و وارد آمریکا شد فهمید چه اشتباهی کرده است و در مدرسه سنتمایکل برای بهتر شدن زبان انگلیسیاش ثبت نام کرد .بعدها لیسانس مهندسی برقش را از دانشکده فنی نیویورک ،فوق لیسانس مطالعات اندیشه اروپا از دانشگاه فوردهام و مدرک دکترایش در رشته آموزش را از دانشگاه ماساچوست دریافت کرد.
در دوران دانشجویی مدام نگران خطر دیپورت شدن بود و پول چندانی هم نداشت ،برای امرار معاش به کارهایی مثل ظرفشویی در رستورانها پرداخت .تمام این مدت خود را در نیویورک «غریب» حس میکرد تا وقتیکه جامعه بهائی نیویورک او را بعنوان عضو جدید پذیرفت.ازدواجش با خانم دکتر طاهره میثاقی،شادی زیادی در زندگیشان به ارمغان آورد.
جنبش حقوق مدنی دهه 60آمریکا ،نقش مهمی در زندگی حسین داشت .زندگی او به عنوان یک مهاجر ایرانی و تجربۀ تبعیض باعث شد تا او در نیویورک به نام «مدرسه هارلم» بپیوندد .این آموزشگاه توسط خواهران کاتولیک، کشیشی سیاه پوست و چند بهائی اداره می شد و هدف شان این بود که دانش آموزان سیاهپوستی که از تحصیالت متوسطه بازمانده بودند را برای ادامه تحصیل در کالجها آماده کنند.
حسین تحت تاثیر بیان مبارک حضرت بهاءللا بود که میفرمایند «:انسان را به مثابۀ معدن که دارای احجار کریمه است مشاهده نما ،به تربیت جواهر آن به عرصۀ شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع گردد3 "».
یکی از قسمت های جالب این کتاب ،جزئیاتی درباره روابط حسین با بهائیان محبوب و برجسته ،مانند ایادیان امرللا امةالبهاء روحیه خانم ،جناب ذکرللا خادم ،جناب طرازللا سمندری ،جناب علی اکبر فروتن و جناب ایناک اولینگا.
تحسین قلبی حسین نسبت به این شخصیت های درخشان ،و نیاکانش عمیقا ً زندگی او را متأثر کرد .این افراد استقامت خود را در برابر امتحانات،دانش عمیقشان را در مواجهه با جهل و تعهد قلبی و فداکاریشان برای پیشبرد امرللا را در عمل اثبات کرده بودند.
3حضرت بهاءهللا لوح مقصود /مجموعه الواح بعد از كتاب اقدس ص 96 این کتاب تأثیر زیادی بر زندگی من گذاشت ،امیدوارم بر زندگی هر کس دیگری که آن را میخواند هم مؤثر باشد.
عالیجناب قاضی دوروتی نلسون 4
پیشگفتار
هیالری و من تصمیم گرفتیم این کتاب را بنویسیم تا گوشه ای از مشکالت زندگی بهائیان ایران و کیفیت زندگی یک مهاجر در آمریکا را نشان دهیم .من همیشه «غریب» بودم؛چه بهعنوان یک بهائی در جامعۀ شیعی ایران که جامعه بهائی آنجا تحت ظلم و ستم بود ،چه در نقش یک مهاجر در نیویورک که در دوران تحصیلم که یکی از دهها هزار شرقی ساکن آنجا بودم.
The Honorable Dorothy W. Nelson 4 بسیاری نویسنده های دیگر هم از «غریب» بودن در جایی حرف زدهاند .اما این داستان قرار نیست به آه و ناله در اینباره بپردازد .خوشحالم که بهائی هستم و این همیشه منبع الهامی برای من بوده است .قدردان ایاالت متحده هستم که به من فرصتی برای شکوفایی استعدادهایم داد ،و حتی ممنون آن افراد خشکه مذهب نیریزی هستم که بیرونمان کردند و باعث شدند ما با جهان بزرگتری آشنا شویم.
مطالب تاریخی کتاب بر پایۀ خاطرات شخصی و منابع مهم آیین بهائی تهیه شده است .برای اطالع بیشتر از حوادث ایران که در فصول مختلف کتاب نگاشته شده است ،میتوان به منابعی چون کتاب «قرن بدیع» از آثار حضرت ولی امرللا و «مطالع االنوار» تألیف نبیل زرندی مراجعه نمود.
از همه کسانی که مرا در تدوین این کتاب یاری داده اند ،به ویژه همسر عزیزم «طاهره» با حمایت بیدریغ و نقش عمدهاش در زندگی من ،پدر و مادر ارجمند و عمه ام «مهین» که عاشقانه مشوقم بودند ،همکاران گرانقدرم اد و آنا کارپنتر مدرسه هارلم که با ازخودگذشتگی به جوانان نیازمند کمک می کردند ،دکتر دوایت الن که با راهنمائی ارزنده مرا در دوران تحصیل دانشگاه برای دریافت دکترا کمک کرد ،دوستان بهائیام در شهر نیویورک به ویژه دکتر هوشمند طراز ،ویوال وود ،نانسی مندشین ،مایکل پن ،ال برلی که نمونه های واقعی یک فرد بهائی بودند ،مراتب امتنان خود را ابراز میدارم.
تدوین این کتاب بدون همکاریهای ارزنده :جف آلبرت ،آنیتا ایواس چپمن ،باب هریس ،کامران حکیم ،رابرت هینولد، تاتیانا جوردن ،مارا خاوری ،دیوید لنگنس،گوینت مگادیچ ،شیدان مجیدی ،مسعود ثابت ،ویلیام ویلی ،عزیزبیضایی و مرجان امریحصاری امکان نداشت و از همه آنان کمال تشکر دارم.
می خواهم از تاتیانا جوردن تشکر ویژهای کنم ؛ به پاس حمایتهای فداکارانهاش در انجام کارهای تمام نشدنی کتاب، تعهدش برای به ثمر رساندن یک کتاب عالی و اشتیاقش که به ما برای ادامه راه قوت قلب می داد.
حسین عهدیه
نیویورک 2020
سخن آغازین: زندگی در نیریز
نیریز ،شهر کوچکی در جنوب ایران است و زندگی در آن -مانند بسیاری دیگر از نقاط این کشور -با سنتهای مذهبی و عادات قومی درهم گره خورده است:
صدای اذان از مسجد جامع بلند میشود و از البهالی دیوارهای گلی خانهها به داخل راه می یابد .مردم در کوچه های خاکی شهر ،سوار مرکب یا پیاده می گذرند و از اثر قدمشان گرد و غبار زیادی به هوا میپراکند .مردهایی با کت و کاله یا عبا و زنانی پوشیده در چادر سیاه و روبنده سفید .فروشندههای دورهگرد برای فروش اجناسشان با صدای بلند جار می زنند و خورجینشان با هر حرکت االغ تاب می خورد .حمالها که در کوچه ها سرگردان و منتظر نشسته اند تا بار و بنه کسی را ببرند و با چاپلوسی از صاحب بار انعامی بگیرند.
صدای اذان در محله بازار می آید :ساختمانهای حکومتی ،حمام عمومی شهر و کاروانسرایی که محل اُطراق و استراحت مسافران و کسبه و تجار بود ،در این قسمت واقع بودند .محله سادات ،که محل زندگی بزرگان و علما دین بود، نزدیک محله بازار -در شمال شهر -قرار داشت.
صدای اذان در محله چنار سوخته -جنوب نی ریز شنیده میشد :خیابان اصلی شهر از شمال به جنوب کشیده شده بود و در دو طرف این خیابان پر از حجرههایی بود که مردم مایحتاج روزانه خود را میخریدند .شمال و جنوب نی ریز را آبراهی خشک از هم جدا میکرد که گاهی فصل بارندگی پرآب میشد و در محله چنــارشاهی -در کنارۀ این آبراه - سیل راه می افتاد.
در باغهای مالکان نیریزی صدای اذان می پیچد :اطراف شهر را درختان زردآلو ،انگور ،به ،بادام و گردو کاشته و با دیوارهای بلند باغات را محصور کرده بودند .کمی آن سو تر ،خارج از شهر نیریز روستاهای دیگر و قلعۀ متروکۀ خواجه دیده میشدند که خاطرات نبردهای سالیان قبل را به یاد میآورد .از کوهپایهها آب زاللی به روی زمین روان بود و به برکت این آبها ،اراضی سوخته و خاک تیره این منطقه ،به تاکستانها و باغستانهایی همچون بهشت زیبا و دلفریب تبدیل شده بود .این آب به کرتها میرفت تا زمین را آبیاری کند .اهالی صبح سحر که آب پاکتر بود برای شرب بر میداشتند و بعضی خانه ها هم چاه زده بودند.
طنین صدای اذان به دامنه کوهپایه های جنوبی شهر نی ریز می رسید،آنجا که باغهای انجیر و بادام ،گردو و انار و مزارع سیفی بود .عطر گلهای سفید و سرخی که از آنها گالب میگرفتند ،در هوا پراکنده بود و هوای تازه و عطر شکوفه ها و به روح و جان هر خسته ای نیرو می بخشید .مزارع پنبه و گندم ،پوشاک و خوراک مردم را تأمین می کرد. بعضی کشاورزان هم خشخاش میکاشتند و تریاک میکشیدند.
صدای بانگ اذان به چوپانهایی می رسید که با گله و سگهای خود از کوچههای شهر عبور میکردند.آنها هر صبح در خانه اهالی میرفتند و گوسفند و بزها را برای چرا به مراتع می بردند .قاطرها در شیب تپه یورتمه می رفتند و صاحبشان را به باغ میبردند و عصر آنها را به خانه برمیگرداندند .آن باالی کوه ،شکارچی ها در کمین قرقاول وحشی ،بلدرچین و آهو بودند .نور ستارههای شب بر سقف کلبههای گلی روستاییان و شکارچیان و نیز بر گرگ و پلنگهایی که در شب بهدنبال صید آن اطراف به آرامی و پنهانی میچرخیدند ،میتابید .مهتاب تنها روشنایی بود که مسیر حرکت چوپان ها و گله های گوسفند را به طرف خانه و آغل روشن میکرد.
صدای اذان به خانهای میرسید که در آن زنی در حال وضع زایمان از درد بخود میپیچید و در دل آرزو میکرد کاش فرزندش پسر باشد .زن قابله و دیگر زنان محل به کمک او می آمدند .روزهای اول پس از بدنیا آمدن نوزاد میترسیدند که آل نوزاد را با خود ببرد ،برای همین از زائو و نوزاد با مراسم خاصی محافظت میکردند.
صدای اذان در منازل اعیان شهر کــه فرزندان شان اغلب معلم سرخانه داشتند شنیده میشد .در آن زمان هنوز کودکستانی نبود و مکتبخانه را یک مال یا معلم اداره میکرد و شاگردان به او حق التدریس می دادند .در این مدارس خواندن و نوشتن و حساب کردن را فرا میگرفتند و نیز برای آشنائی با قرآن ،روخوانی عم جزء میآموختنــد .کالسها گروه سنی نداشت و اینکه شاگردان چه یاد بگیرند به تشخیص معلم بود .اگر در کالس شاگردی خطا یا بیادبی میکرد، فلک میشد .شاگردان روی تشکچههایی مینشستند و به درس معلم گوش میکردند .موقع ظهر همه به خانههایشان برمیگشتند تا به خانواده کمک کنند .فقط بچههای ثروتمندان میتوانستند درس شان را ادامه دهند .تا سن ده سالگی دختر و پسر همکالس بودند ،اما دختران بیشتر از این اجازه تحصیل نداشتند .پسرهای نیریزی اغلب حرفۀ پدری خود را ادامه میدادند و دختران هم در خانه کمک مادرانشان می شدند و کار خانهداری و بافندگی را از مادران خود میآموختند.
صدای اذان تا زمین بازی بچه های اعیان می رفت .آنجا همه شاد و سرحال بازی میکردند اما باید حواسشان را جمع میکردند تا از مار و عقربی که ناگهان از سوراخی سر در میآورد در امان باشند .گرگها در اطراف شهر پرسه میزدند و همه میدانستند که بچه ها شکار راحتی هستند.
صدای اذان را کودکی بیمار در بستر ،سر بر دامن مادر خود نهاده ،میشنید .در آن زمان ترا ُخم شایع بود ،بیشتر کودکان شپش داشتند و تنها راه خالصی کچل کردن بود .مردم از داروهای سنتی و گیاهان بومی منطقه خود استفاده کرده دارو و ضماد می ساختند ،غیر از این راهی برای درمان بیماریها نبود .البته در محله اعیان نشین امکانات بهتری بود که فقط ثروتمندان به آن دسترسی داشتند .تنها راه تمیز کردن دندانها مالیدن ذغال بود .دندانی که درد میگرفت را میکشیدند و اینکار را فردی مجرب -معموال سلمانی محل -با یک انبر انجام میداد .اگر مرضی در شهر شایع می شد در عرض سال یک سوم جمعیت شهر را از بین میبرد. صدای اذان از فراز خانهای می گذشت که در آن خانوادهها که برای تصمیم ازدواج فرزندانشان گرد هم جمع شده بودند .انتخاب همسر وظیفۀ خانواده بود .وقتی بچه ها هنوز کوچک بودند از فامیل پسر عمه -دختر دایی،یا دختر خاله -پسر خاله ناف می بریدند .وضع مالی خانواده و منافع اقتصادی و اجتماعی که از ازدواج حاصل میشد در انتخاب همسر موثر بود .برای مراسم عروسی چند روز جشن برگزار میشد و طی این چند روز به رسوم مذهبی ،رقص و آواز و پذیرائی با شربت و شیرینی و کباب می گذشت .پس از پایان مراسم ،غذا و میوه و شیرینی اضافی را بین فقرا تقسیم میکردند.
بانگ اذان تا اتاقی رسید که در آن عروسی را با هیجان و دلشوره می آراستند .دستهایش را با حنا طرح می دادند تا برای شوهر زیباتر جلوه کند .در شب عروسی بعد از صرف شام ،داماد به همراه افراد خانواده خود برای بردن عروس با ساز و دهل وارد میشدند و عروس را که با آرایش و روبند منتظر آنها بود ،به خانه داماد میبردند .همانجا او و داماد را از زیر قرآن رد میکردند .اغلب موارد به نیت خوشبختی این زوج جوان و رفع چشم زخم،گوسفندی هم جلوی پایشان قربانی می کردند .در خانواده داماد اطاقی برای زندگی زوج جوان اختصاص میدادند .در شهرهای کوچکی مثل نیریز،مهم بود عروس باکره باشد.
صدای اذان درخانه تازه نوعروس می پیچید؛ او می بایست جای خود را در فامیل شوهر باز کند و کارهای خانه را خوب انجام دهد .خانواده عروس به عروس مال و جهیزیه می دادند .زن باید مطیع محض مردش میبود و قاعدتا ً حق هیچ اعتراضی نداشت ،حتی اگر او را کتک بزند .اگر پیش می آمد شوهر مست کند ،زن باید حواسش باشد حرفی نزند و کاری نکند که شوهرش عصبانی شود .تازه عروس کمکم می توانست با شناخت بیشتر فامیل شوهر و به ویژه زنان و به دست آوردن قلق شوهر خود ،بر اوضاع خانه تسلطی پیدا کنــد و روابط و معاشرتهایش را گسترش بدهد.
صدای اذان به گوش شوهر جوانی میرسد که نشسته و زنش را در حال انجام کارهای خانه تماشا میکرد و در فکر خود این امید مشغول بود که همسرش بتواند با خانوادۀ جدیدکنار بیاید و برایش فرزندان پسری بیاورد ،مادر خوبی باشد، تمکین کند ،و در خدمت شوهرش باشد .او دوست داشت همسرش اگر وسع شان برسد ،خود را برای او بیـاراید .شوهر می دانست اگر وضع مالی خوبی پیدا کند ،میتواند همسر دومی هم اختیار کند .او حتی میتوانست زن دیگری را برای کوتاه مدت ،چند هفته تا چند ماه عقد موقت کند و با پرداخت مبلغی به یک مال او را به صیغۀ خود درآورد.
صدای اذان در حیاط منزل تازه میپیچید .خانه اتاقهایی رو به حیاط داشت که استفادههای چندگانهای از آنها میشد. مثالً وقتی مهمان مردی به خانه آنها می آمد ،زن و بچه ها دریک اطاق دیگر می ماندند .هیچ خانهای حمام نداشت و همه باید از حمام عمومی شهر استفاده میکردند .وقتی که افراد خانواده به حمام میرفتند ،بایستی همه وسایل شستشو از حوله و صابون و شانه و دیگر چیزهای الزم را با خود می بردند .در خانواده های اعیان این کار برعهده نوکر و کلفت بود .در گوشه ای از خانه اصطبل یا مرغدانی هم وجود داشت .در پشت خانه ها چالهای کنده شده بود که بجای توالت بهکار می رفت .روشنائی شبها با چراغ فتیلهای بود که خیلی دود میکرد و نور کمی داشت .ثروتمندان برای خانه خود چلچراغهای بزرگ از شیراز میخریدند. صدای اذان از خانه مردی می گذشت که درخانه خود دوستانش را دعوت کرده بود .او پیش از صرف غذا ،با آفتابه و لگن آب بروی دست میهمانان خود می ریخت و بعد سر سفره می نشستند .بعد از غذا برای آنها چای دم می کرد و قلیان می کشیدند .بعضی در قلیان تنباکو یا حشیش میگذاشتند و بعضی هم تریاک میکشیدند.
اذان را پیرمرد درویشی که برای نقالی و اجرای نمایش به شهر آمده بود میشنید .او در خیابان پردههای نقاشی از صحنه نبردهای بزرگ میآویخت و مردم دور او جمع می شدند .نقال برایشان اشعار و حکایات را با صدای بلند نقالی میکرد ،یا روضۀ امام حسین میخواند و مردم در عوض به او پول ،غذا و گاه جای خواب میدادند.
صدای اذان به گوش کشاورزانی میرسید که در مزارع ،باغها و تاکستانها مشغول کار بر روی زمین و نگهداری از حیواناتشان بودند .سایرین؛ نانواها ،قصابها ،سبزیفروشها ،زغالفروشان ،کسبه و تجاری که در بازار کار میکردند،هر یک به صنفی تعلق داشتند .زمیندار سختکوش صبح زود پیش از اذان از خواب برمیخاست و از کوچه پس کوچه های تنگ و باریک شهر عبور می کرد و به در خانه کارگرانش می رفت و آنها را بیدار میکرد تا با هم به مزرعه بروند .هنگام طلوع آفتاب آنهــا به زمین میرسیدند و مشغول کار می شدند .بعد از چند ساعت کار سخت و طاقتفرسا بر روی مزرعه مالک به زمین دیگرش می رفت و در سر راه به باغی نزدیک شهر توقف میکرد تا قدری میوه جمع کند .بعد به مغازه خود در شهر برمیگشت و در آن اجناس ساده و لوازم روزمره میفروخت ،بعد از اتمام کار روزانه به خانهاش میآمد ،در کنار شعله آتش مینشست و بهدوختن نوعی گیوه محلی مشغول میشد.
بانگ اذان به گوش مردان باسوادی نیز میرسید که میتوانستند قرآن و کتاب و نامه را بخوانند .اینها روحانیون یا وابستگان حکومت و ارتش بودند که بــرای دولت مرکزی کار میکردند .در آن دوره شهر نی ریز حکمران محلی داشت، فرمانده لشکری هم داشت که مسئول سربازان محل و منطقه بود .این مقامهای باالی دولتی فقط از طریق پرداخت رشوه و روابط خانوادگی نصیب افراد میشد .هر شهر یک روحانی داشت که او را شیخ االسالم مینامیدند و مسئولیت امور دینی کل شهر را داشت.
صدای اذان به گوش زنی میآمد که در اتاقی تنها و یا با بچههایش نشسته و در فکر فرو رفته بود وقتی مرد غریبهای مهمان شوهرش بود ،آن زن باید در اتاق دیگری می ماند تا آن مرد غریبه که محرم نبود او را نبیند .تمام زندگی عاطفی و اجتماعی زنها محدود به چهار دیواری خانه و فامیل خودشان بود .ولی مردان آزاد بودند و حق انتخاب داشتند، می توانستند با دوستان به تفریح و گردش بروند و اوقات خود را بیرون از خانه بگذرانند .آنها با دوستان خود جمع می شدند ،شراب مینوشیدند و تریاک میکشیدند .گاهی پسران نوجوانی را می آوردند تا برایشان برقصد و نمایش بدهد. مردهــا با ورق و تخته نــرد بازی می کردند و گاهی هــم در قمار کارشان به جنگ و جدال میکشید.
صدای اذان تا تنوری که زنان فقیری که با هم سر یک تنور بزرگ نان می پختند ،میرفت .آنها آرد ذرت یا گندم را از آسیاب آبی که در آن دو سنگ بزرگ بر روی هم میچرخید و دانهها را آرد میکرد ،با خود به خانه میآوردند ،خمیر میکردند و نان میپختند .زنان خانوادههای ثروتمند ،نانــوا داشتند که برایشان نان میپخت .در روزهای عید و جشن،هم بساط شیرینی برپا بود .بیشتر وقت زنان صرف آشپزی و تهیــه غذا می شد .اگر وضع مالی خانواده خوب بود ،پلو و خورش ،مرغ و انواع میوه چون هندوانه ،خیار ،طالبی و شیرینی های خوشمزه مهیا بود .سماور هم تمام روز روشن و چای تازه دم برای مهمانان آماده بود .زنها پارچههایی از جنس کتان می بافتند و برای رنگ کردن پارچه ها از رنگهای طبیعی استفاده می شد .شستن لباس ها کار سختی بود که آنرا زنان کارگر فقیر انجام میدادند .آنها لباس ها را لب آب میبردند و می شستند .آنجا دور از چشم مردان می گفتند و می خندیدند و خبرهای تازه را به هم میرساندند .وقتی هم کارشان تمام میشد می نشستند ،تخمه می شکستند و کشمش میخوردند و خستگی در میکردند.
صدای اذان به گوش همسایههائی میرسید که به دیدار هم میرفتند .دید و بازدید خانوادگی مرسوم بود ،اما همواره باید رعایت مقام و موقعیت اطرافیان را میکردند؛ بخصوص اگر مهمانها از طبقه روحانیون یا مقامهای حکومتی باشند. اگر هدیه ای به کسی میدادند باید دقت می کردند آن هدیه برازنده مقام و موقعیت آن شخص باشد .البته معمول بود که هروقت به کسی هدیه میدادند ،متقابالً هدیه ای هم میگرفتند .در جمع کسانیکه از طبقه پائین تر اجتماع بودند باید بیشتر گوش میدادند و کمتر حرف میزدند.
بانگ اذان در روز نوروز نیز بلند می شد .در آن روز مردم به هم عیدی میدادند و میگرفتند .آمادگی عید از یک ماه قبل شروع می شد ،با آمدن بهار مردم هم خانه های خود را تمیز میکردند ،شیرینی می پختند و تخم مرغ رنگ می کردند ،چهارشنبه سوری را جشن می گرفتند .با فرا رسیدن عید همه رخت نو می پوشیدند و به دید و بازدید یکدیگر می رفتند ،معموال سکه طال عیدی میدادند و میگرفتنـــد .در این روزها سعی میکردند کدورتهای سال گذشته را برطرف نموده و سال نو را با دوستی و آشتی شروع کنند .جشن نوروز سیزده روز طول میکشید .روز سیزدهم را نحس می دانستند و برای دور کردن نحسی آن و لذت بردن از طبیعت به خارج شهر می رفتند.
صدای اذان به گوش پیرهای خانــه نشین میرسید .معموالً جوانان خانواده،از پیرها مراقبت میکردند .وقتی یکی فوت میکرد ،این خبر را از باالی بام خانه و با طبل به گوش دیگران میرساندند ،همسایهها ،دوستان و آشنایان با گریه و شیون به خانــه متوفی می آمدند و مراسم سوگواری شروع میشد .قبرکن می آمد ،جسد را می شست و در تابوت می گذاشت .بعد مردان خانواده تابوت را به دوش میگرفتند و با تکبیر و صلوات به گورستان میبردند .هنگام دفن جسد دو قطعه چوب بلند کنار مرده میگذاشتند تا هنگامی که نکیر و منکر برای سؤال و جواب میآیند ،مرده به کمک آن چوبها برخیزد و در حضور آنها بایستد .صاحب عزا با چای و حلوا پذیرایی میکرد و فقرا هم اطعام میشدند .بعد خانواده متوفی مجلس چهلم میگرفتند و پس از آن زندگی عادی ادامه می یافت.
صدای بانگ اذان از مسجد شهر به گوش همه می رسید و مردم با شنیدن آن عازم مسجد می شدند تا وضو بگیرند و نماز بخوانند .بعد از وضو آنها پشت سر امام مسجد به نماز می ایستادند و با ادای قنوت و سجده و رکوع و قیام به عبادت میپرداختند.
اما با این همه آداب و رسوم ،کم بودندکسانیکه اسالم واقعی را خوب می شناختند .بیشتر مردم در زندگی روزمرهشان پیرو خرافات و جادو بودند .آنها به فال و طالعبینی عقیده داشتند ،سنگریزههایی را روی زمین میریختند و از چیدمان آنها آینده را پیش بینی میکردند .یا با تسبیح فال میگرفتند و اگر به اصطالح خوب میآمد کاری که نیت کرده بودند را انجام میدادند .بعضی اوقات با قرآن استخاره میکردند .برای آنها عوعوی سگ ،حرکت دود در هوا یا عطسه هر یک معنای خاصی داشت و عالمت و پیشگویی چیزی بود.کسوف و خسوف باعث ترس و وحشت آنها می شد ،دیدن شهاب شگون داشت و ماه بر زندگی افراد اثرگذار بودند .قبل از ازدواج ،از روی صور فلکی ،میمنت وقت را می سنجیدند و معموالً روزهای خاصی از سال و یا سالگردهای اتفاقات مهم مثل تولد ائمه یا اعیاد را بــرای ازدواج و یا سفر انتخاب میکردند ،و به عقیده مردم مسلمان این روزها شگون داشتند.
مردم برای شفا گرفتن به امامزاده میرفتند و آنجا می ماندند .تکه ای از لباسشان را به ضریح گره میزدند تا مراد بگیرند .بعضی درختان نیز -به عقیده عوام -نظرکرده بودند و بعضی از مردم نی ریز برای تحقق آرزوهایشان ،قطعه پارچهای به شاخه های درخت گره میزدند.
مردم عقیده داشتند که ارواح خبیثه باعث همه مشکالت و مصائبند ،به تصور آنها بعضی مکانها محل مخصوص این ارواح بود ،مثل آبشارها ،زیرا آبشار مانع آن می شد که این ارواح به آسمان بروند ،پس ارواح خبیثه در آنجا جمع می شدند .برای کنترل این ارواح شرور و خبیث به آیاتی از قرآن و انجام اعمالی متوسل میشدند .ارواح خوب هم وجود داشتند و مردم به آنها توسل میکردند .ترس از چشم زخم در آن زمان خیلی رایج بود .به اعتقاد مردم آنهائی که چشمشان شور بود خواسته یا ناخواسته می توانستند باعث خیلی از حوادث بد شوند .داستانهای مربوط به تاثیر چشم شور افراد بسیار زیاد بود .پدر و مادرها برای حفظ فرزندانشان از چشم زخم به گردن آنها نظرقربانی آویزان میکردند یا «و إن یکاد» میخواندند .گاهی از یک دعانویس دعای نظر میخواستند .همچنین مردم از کتاب قرآن برای رفع چشم زخم استفاده میکردند .آنها که میتوانستند قرآن بخوانند ،برای دفع شر ،قرآن کوچکی را داخل کیسه ای به گردن خود آویزان کرده و می-گفتند این اعتقادات مبنی بر احادیثی از قول حضرت محمد و امامان است .به این احادیث اعتقاد داشتند و علما و روحانیون و مال هایی که دانشی داشتند آنها را تفسیر میکردند .عقاید مذهبی مردم را عقاید و خرافاتی شکل میداد که هیچ ربطی به اسالم و دیانت حضرت محمد نداشت.
مردم نیریز آنچه از قرآن و احکام و تاریخ اسالم میدانستند ،همه را از طریق گوش دادن به روضه خوانی ها و پای منبر مالها یاد گرفته بودند .مالها از طریق تکرار مداوم داستانهای مذهبی که اغلب آنها را بهدلخواه خودکم و زیاد میکردند ،عقاید مردم را شکل میدادند و تقویت می کردند .برای مردم نی ریز ،مال نماینده اسالم و مسئول همه امور دینی بود .مردم کشاورز و عامی خود شان را پائینتر از کسانی میدانستند که عمامه بر سر داشتند و می توانستند قرآن بخوانند و سخنرانی کنند،و برای آنها ارج و قرب باالیی قائل بودند .اگر روحانی ممتازی به نیریز میآمد -همانطور که در داستان این کتاب آمده است -حرف او برای همه حجت بود.
مردم نی ریز شیعه بودند و بخصوص داستان شهادت امام حسین را از مراسم محرم خوب یاد گرفته بودند .بر اثر شنیدن مکرر این داستانها مردم نی ریز معتقد بودند که شهادت واالترین و مقدس ترین اعمال است و توده عوام در اعماق قلب خود باور داشتند که دفاع از دین خدا حتی اگر با خشونت همراه باشد ،محبوب است. این عقاید را مالها در مساجد محالت مختلف نیریز در مردم تقویت میکردند .هر مسجدی چندین مال داشت و برجسته ترین شان ،نماز جمعه را در مسجد جامع و بزرگ شهر اقامه میکرد .این مسجد در محله چنارسوخته واقع شده بود .مالها بر زندگی و مال مردم و به ثروتی که از کار کشاورزان بــر روی زمینهای وقفی حاصل میشد ،نظارت داشتند .اهالی نی ریز به روحانیون خود اعتماد داشتند و هرچه آنها میگفتند را با جان و دل میپذیرفتند .اما این روحانیون خود درک کاملی از اسالم نداشتند و به همین جهت مردمی هم که بی سواد بودند و به این مالها اقتداء می کردند هم در ذهن خود چیزی جز خرافات و درک ناقص از تعالیم اسالمی نداشتند.
دهۀ اول محرم ،زمان اوج احساسات معنوی مردم بود .در این روزها مالها روضه امام حسین میخواندند و مردها در مسجد جمع می شدند و زنهـــا هم پشت پرده در خیابانها و کوچه ها یا باالی پشت بام منازل می نشستند و گوش میدادند .روضهخوانی ،احساسات مردم را از آن همه ظلم و ستم به امام شان بهجوش میآورد .با تمــام شدن روضه، هنگام ظهر دسته های سینه زنی از مسجد بیرون میآمدند و با شمشیر و قمــه خودزنی میکردند ،و رگههای خون روی بدن برهنه آنها کفن سفیدی که بر تن خود و کودکانشان کرده بودند ،را خونین میکرد .زنها هم گریه و شیون میکردند. این نمایش خشن ،برای نشان دادن ارادتشان به سیدالشهداء و شریک شدن در مصائب و رنج او در راه حق و حقیقت بود.
در میانۀ این خرافه و دین زدگی ،جامعۀ نوظهور بهائی در پرتو نور دیانتی جدید زندگی می کرد .داستان من ،داستان ما -بهائیان ایران -یکی از داستانهایی است که در آن شعلۀ ایمان را حتی در برابر آزار و شکنجه روشن نگه داشتیم و تعالیم بهائی را به فراسوی مرزهای ایران ،شهر به شهر و روستا به روستا بردیم؛ به جاهایی که حتی اسم آنها هم به گوشمان نخورده بود. فصل یکم :
مردمانی غمگین
تنها تاریکی را به یاد می آورم .هنگامی که خورشید پنهان می شد چیزی جز سوسوی چراغ نفتی باقی نمی ماند که در نور آن گهگاه چهره ای آشکار و سپس ناپدید می شد .بارش باران را به یاد میآورم وقتیکه جویها پر از گل و الی میشد و گاهی نیز بر سنگفرش خیابانها جریان مییافت .زنانی را به یاد میآورم که پوشیده د ر چادرهای سیاه مثل سایه حرکت میکردند .مالهایی را به خاطر میآورم که در مسجدها روضه میخوانند و اشک مردم را در میآوردند .
نیریز را به خاطر می آورم؛ مردمانی غمگین ،در دور باطل و بی انتهای جهل مکرر.
روستای ما احتماالً در از ابتدای عمر هزار ساله خود ،تا زمان تولد من تغییر چندانی نکرده بود .صبح زود کشاورزان و چوپان ها به سمت مزارع و مراتعشان راه میافتادند و در مسیری قدم برمیداشتند که پیشتر پدران و پدربزرگهایشان رفته بودند .
مردم از جاده ای خاکی که درست جلوی در چوبی خانۀ ما بود رفت و آمد میکردند .خانه ای دو طبقه ،ساخته شده از گل و آجر که از یک طرف به جاده اصلی و از طرف دیگر به کانال آب راه داشت ،بهطوریکه یک بار فصل بارندگی ،آب کل خانه ما را گرفت .بستر کانال در فصل های خشک ،زمین بازی ما بود .من و بچه های محل ،هر چه سنگ و چوب آنجا بود برای بازی جمع می کردیم .آن وقتها دو تیله درخشان ،دارایی ارزشمند من بود .هنوز هم که هنوز است درخشش و تأللو نور بر بلورهای رنگی مرا یاد تیله ها و دوران کودکیام می اندازد.
فقط اتاقهای طبقه باال پنجره داشتند .پشتبام حفاظهایی داشت که می شد پشت آنها پناه گرفت .در آن شهر مسلمان نشین ،ما بهائی بودیم و از آنجا که بسیاری از مردم رفتار دوستانهای نشان نمی دادند خانه ما و چند خانواده بهائی دیگر، برای حفظ امنیتمان کنار هم قرار داشت .مغازه عطاری پدرم در بازار سنگباران شده بود.به همینخاطر او هرچه در مغازه سالم مانده بود را با خود به اتاق کوچکی که در کنار خانه داشتیم آورد و همانجا گیاهان دارویی و ادویه می فروخت و از این طریق زندگی می گذراندیم .بهائی های دیگر ،موقع ضرورت از جاده خاکی جلوی خانه ما رد می شدند و برای خرید یا کارهای اداری به شهر می رفتند .تنها یک روز استفاده از حمام مجاز بود.
من تا حدود شش سالگی با مادرم به حمام می رفتم.این قدر این خاطره ها را دوست داشتم که بعدها در بزرگسالی هم با خاطرات خوش آن روزها دوش می گرفتم .لباسهایمان را در بیرون حمام قسمت رختکن یا سربینه درمیآوردیم. زنان لُنگ های رنگی که از خانه با خود می آوردند ،دور خود می پیچیدند و کنار حوضچه ها می نشستند ،بدنشان را آب میکشیدند و بعد به داخل گرمخانه می رفتند .ساعت ها می نشستند تا گرما و رطوبت ،پوست بدنشان را آماده کیسه کشی کند .در این مدت کلی اخبار و شایعات را رد و بدل می کردند و گاهی برای پسرشان عروس انتخاب می کردند،شیرینی میخوردند ،حنا می بستند ،غذا و میوه می آوردند .بعد دالک را صدا می کردند تا آنها را کیسه بکشد( .دالک زنی با دستهای قوی بودکه تند تند کیسه میکشید.در حمام مردانه هم همیشه یک سلمانی حاضر بود که سر مردان را اصالح می کرد ،ریش و سبیل شان را می زد و دندان هم می کشید ).وقتی لیف زدن هم تمام می شد ،داخل حوضچهای به نام خزینه می رفتیم تا سر و بدن مان را آب بکشیم ،آب آنجا همیشه کثیف بود چون در طول هفته همه مشتریان حمام داخلش شده بودند
که من از نزدیک شدن به آن هم چندشم بودم .حضرت بهاءللا در احکام خود بهائیان را از ورود به آب خزینه نهی فرمودهاند .ما بعد از تمام شدن کارمان حمام را تمیز میکردیم ،چون میدانستیم مسلمانان معتقدند اگر بهائی وارد آب کُر و پاک بشود هم آن را نجس می کند.
در خیابانها در معرض تعصبات شدید همشهریهایی بودیم که مالها یادشان داده بودند از بهائیها متنفر باشند. کوتهبینی آنها را در جهل نگه داشته بود آزار و اذیت بهائیان نه فقط در حمام ،بلکه همه جا و همیشگی بود .مالها مدام بر علیه بهائیان مطالبی به هم می بافتند و مسلمانان را از دوستی و آشنایی با بهائیان بر حذر می داشتند .مردم چشم و گوش بسته در جهل و نادانی غرق بودند .زندگی سخت ،رقت قلب آنها را از بین برده بود .بسیاری از مردان برای آرامش جسم و ذهن خود به کشیدن تریاک که خودشان می کاشتند پناه میبردند .در مسجد نزدیک خانه ما مالیی با یک بلندگوی کهنه و قراضه با صدای بلند سخنان تحریک آمیزی بر علیه بهائیان می گفت .تکرار این سخنان غرضورزانه بر روح و روان خانواده ما نیز تاثیر می گذاشت.و زندگی را بر ما سخت می کرد .این در حالی بود که اهالی شهر مردمی بخشنده و فهیم هستند.
خانه ما بسیار شبیه بقیه خانه های روستایی ایران بود .اتاق هایی مربع شکل که هیچ دری به هم نداشتند و تنها ورودی به آنها از سمت حیاط بود .حوض آبی وسط حیاط قرار داشت که با تکه سنگهای بزرگ ساخته شده و روی سنگ و سطح آب را خزه های سبز پوشانده بود .وقتی به داخل حوض می پریدیم همرنگ آب ،سبز می شدیم .چند درخت سیب در باغ بود که ما برای چیدن میوه از آن باال میرفتیم. (در همین خانه بود که با حضور تعداد زیادی از دوستان و آشنایان ختنه سوران من برگزار شد.علیآقا،که در بازار دکان سلمانی کوچکی داشت قرار بود مراسم ختنه را انجام دهد(.البته توصیه ای به ختنه کردن در دین بهائی نیست و این بیشتر به عنوان فرهنگ خاورمیانهای متداول است ).علی آقا کارهای زیادی میکرد .وقتی به مغازه کوچک او میرفتیم روی همان صندلی که موهایمان را می زد ،موقع بیماری برایمان زالو می انداخت و اگر دندانمان درد می کرد با انبرش آن را می کشید .علی آقا موقع ختنه مرا که پسری ده ساله بودم،در بغل رئیس محفل بهائیان نیریز ،جناب حسامی نشاند .با تیغ تیزش را ضدعفونی کرد و مراسم ختنه را انجام داد .خون راه افتاد ،فریادم به آسمان رفت و مهمانان هلهله کردند).
اتاق اصلی خانه ما ،هم اتاق خوابمان بود هم اتاق غذاخوری .کف آن با یک پتو پوشانده شده بود .ما روی آن می نشستیم و غذا میخوردیم .وسایل پخت و پز مثل کتری و لیوان در قفسه ای کنار اتاق بود .در مراسم مختلف غذا مرغ می پختیم .غذای معمولمان بادام و نان خانگی و سرکه و شیره بود.ما غذا را از ظرف اصلی برمی دا شتیم و لقمه می گرفتیم و با چای لقمه را پایین میدادیم .سماور گوشه اتاق همیشه میجوشید و چای آماده بود.یک روز که داشتم از رختخوابها باال می رفتم تا خیابان را نگاه کنم ،سماور واژگون شد و آبجوش روی بدنم ریخت و اثرش برای همیشه باقی ماند.
خوراکی و خشکبار را در خمره های گلی در گوشه دیگر اتاق نشیمن نگهداری میکردند تا از حمله حشرات موذی و موش در امان باشد .پنیر بز را در َم شک های کوچک از سقف خانه آویزان میکردند تا از دستبرد گربه مصون باشد. تنها فضای رسمی «مهمانخانه» ،اتاقی بود مخصوص مهمان های نورچشمی آراسته گذاشته بودیم و در آن بهترین فرش و چند صندلی راحتی همیشه از تمیزی برق می زد.
شبها که خانه در تاریکی کامل فرو می رفت نور نارنجی رنگ چراغ نفتی کوچک اتاق نشیمن تنها روشنائی بود که سوسو می زد .نور این چراغ آنقدر ضعیف بود ،که در کنار آن هم نمی توانستم چیزی را به درستی ببینم .در تاریکی مطلق حیاط ،چشم چشم را نمیدید و اگر عقرب یا ماری از سوراخ خود بیرون می آمد ،دیده نمی شد و به همین دلیل برای شنیدن هیس هیس مار گوش مان تیز بود .در و دیوار مانع ورود حیوانات وحشی به درون خانه می شد .تعریف می کردند که وقتی دو -سه ماهه بودم ،سگ ولگردی پی غذا ،به خانه ما آمد و مرا با قنداقم تا بیرون از حیاط کشید ،بعد آنجا رها کرد و رفت .وقتی متوجه گم شدن من شدند و دنبالم گشتند مرا بیرون خانه پیدا کردند که همچنان خواب بودم.
شبها در وسط اتاق نشیمن رختخواب پهن میکردیم و من و پدر و مادرم ،خواهر و برادرانم ،پنج عمه و مادربزرگ همه با هم در این اتاق میخوابیدیم .زمستان ها کُرسی میگذاشتیم،بعد در اتاق را محکم میبستیم تا کمکم هوای اتاق با بخاری هیزمی گرم شود .ما زیر پتو میخوابیدیم و حتی برای حیواناتمان هم پتو میانداختیم که در سرما زنده بمانند. وای از آن که نیمه شبی مجبور بودی به توالتی بروی که در گوشه حیاط خانه بود ،باید در آن تاریکی شب آفتابه را از آب پر می کردی ،تمام طول حیاط را می رفتی ،ته حیاط اتاقکی بود که داخل آن چاله عمیقی کنده بودند و در واقع مستراح یا توالت بود .هراس و نگرانی من در آنجا همیشه این بود که مبادا با یک اشتباه کوچک به داخل آن چاله بیفتم. بعد از سر گذراندن این خطر ،در بازگشت با اینکه صدای دام و مرغ و خروس ها را از پشت دیوار طویله می شنیدم ولی از ترس حمله سگها تمام طول حیاط را با دلهره می دویدم.
طبیعتی که از پشت در خانه ما شروع می شد .همان قدر که برایم ترسناک بود ،مرا نیز به خود جذب می کرد. نسیمی که از این باغستان ها می وزید،فرحبخش بود و عطر شکوفه های تازه را با خود می آورد و برای لحظاتی ما را از غمهای زندگی دور میکرد.
در فصل برداشت محصول همه اعضای خانواده حتی زنان و بچهها به همراه کارگران به چیدن و شکستن بادام،جمع آوری مغز بادام ،خشک و آمادهکردن آن می پرداختیم .سپس بادام ها را در کیسه ،بار االغ میکردند و برای فروش به بازار میفرستادند .بادام محصول عمدۀ اقتصادی بود و بسیار ارزشمند به حساب میآمد .ما که چند باغ داشتیم وضعمان خوب بود .بسیاری از خانوادهها اجارهدار بودند و باید حدود شش/هفتم از محصولشان را به مالک زمین میدادند.گاهی بعضی اربابان بیانصاف کارگران را به چوب میبستند و نظرشان این بود که اینطوری مطیعتر میشوند .پدربزرگ مادریام امالک زراعتی زیادی داشت .میگفتند او ارباب سختگیر،اما منصفی بود.
آب کشتزارها و آب انبارهای شهر از طریق قناتهای زیرزمینی تامین میشد که چندین قرن پیش استادکاران ماهر طراحی کرده و ساخته بودند .تهیه آب مصرفی خانه ،وظیفۀ من بود که با بستن دو کوزه گلی بزرگ دو طرف االغ به چشمه می رفتم .آنجا کوزه ها را از آب پر می کردم و برمیگشتم .در نزدیکی خانه ما آب انبار بزرگی هم بود ولی آنجا ترجیح میدادم نروم ،چون باید از چهل پله خیس و لیز پائین می رفتم ،کوزه را آب می کردم ،بعد با کوزۀ پر دوباره باال می آمدم تا آب را به خانه برسانم .گاهی هم بچهها کوزه مرا که بهائی بودم می شکستند.
آن سوی مزارع و تپهها ،در ارتفاعات باالتر میشد معنای آزادی را حس کرد .جاییکه شکارچیان به شکار کبوتر، بلدرچین ،آهو و بز کوهی می رفتند .آنان مدت ها در دامنه کوه سکنی می گزیدند .روزها به شکار مشغول بودند و شبها در حفره های سنگی که سقف آنها را با شاخ و برگ درخت میپوشاندند 5استراحت میکردند .آنان نقاط مناسب شکار را می شناختند و عادات زندگی حیوانات را بلد بودند و از زوزۀ گرگ و غرش پلنگ در آن ارتفاعات هیچ ترسی نداشتند. چوپانان با طلوع خورشید گله های خود را برای چرا می بردند و غروب برمیگرداندند .صدای زنگولهها خبر رسیدنشان را میداد.
حتی در آن کوه زیبا هم نشانههایی از بغض و کینه بود .در سال 1853صدها بابی خود از کوه باال رفتند و در قلعه پناه گرفتند تا در برابر هزاران نیروی نظامی و مزدور که از طرف حاکم شیراز گسیل شده بودند از خودشان دفاع کنند. زنان و دختران و خواهران شجاع برای کمک به آ نها پیوستند .نتیجه قابل پیش بینی بود .عده زیادی کشته شدند ،بقیه هم به اسارت درآمدند و همراه سرهای بریده به شیراز فرستاده شدند .شیراز برای جشن و پایکوبی آماده شده بود و چنان کارناوال وحشتی راه افتاده بود که بسیاری از اهالی از ترس به خانه برگشتند .از پس سالها هنوز آثار آن خشونت هولناک
5در زبان محلی "یورد" میگفتند در این کوهها احساس میشود .ما در تعطیالت امری ،به قلعه خواجه می رفتیم و به یاد شهدا که از نزدیکان و وابستگان ما بودند دعا میخواندیم .قلبا ً میدانم که این مکان زیارتگاهی برای آیندگان خواهدشد.
پس از وقایع وحشتناک در نی ریز ،هر سال در ایام ماه محرم رسم بابی کشی برقرار بود .در ایام عاشورا و تاسوعا، ما درهای خانه را قفل زده و با گذاشتن تیر و تخته در پشت آن ،محکم کاری میکردیم .یک سال عاشورا ،سگ ما،که من خیلی دوستش داشتم ،بیرون خانه بود ،مردم آنقد ر او را با سنگ و چوب زدند که حیوان بیچاره تلف شد .مردم برای برگزاری مراسم عزاداری امام حسین در کوچه و بازار بودند و برای مظالم وارده بر آن حضرت شیون و زاری می کردند .چون ریختن خون همسایه های بهائی را مباح می دانستند ،ما خود را در خانه پنهان میکردیم و اغلب روی پشت بام ترسان و لرزان مواظب حرکات همسایه ها بودیم .صبح خیلی زود دسته اصلی عزاداران کفن پوشیده بیرون مسجد جمع می شدند ،گاهی با صدای بلند للا اکبر می گفتند و زاری میکردند .کمکم که عدۀ بیشتری به آنان می پیوست،صدای- شان نیز بلندتر میشد و در نیمه های روز ،هیجان جمعیت به اوج می رسید و زاری ها به فریادهای دلخراش تبدیل میشد .آنگاه دستههای عزاداری راه می افتادند .برخی از عزاداران با مشت بر سر و سینه خود میکوبیدند ،بعضی سر خود را ب ا قمه می شکافتند تا خون جاری شود و کفنی که دور خود پیچیده بودند به یاد شهدای صحرای کربال خونین می کردند .گاه با زنجیر چنان محکم بر پشت و سینه خود می کوبیدند ،که آثار کبودی روی پوست بدنشان پیدا میشد. بعضی از شدت درد بیهوش می شدند .حتی بعضی از زنان نیز که برای تماشا آمده بودند از شدت شیون و زاری دچار حالت هیستری شده و غش می کردند .در تمام این مدت مخصوصا وقتی عزاداران از جلوی خانه ما می گذشتند ،در دل دعا میکردیم که حواس شان به عزاداری مشغول باشد و به ما آزار نرسانند.
با خواندن آثار بهائی فهمیده بودیم که این حاالت و رفتار ارتباطی به دین اسالم و حضرت محمد(ص) ،قرآن و شهادت حضرت امام حسین ندارد و خرافاتی است که میام مردم طی قرنها شکل گرفته و رواج یافته است .باور به ارواح خبیثه و سرنوشت محتوم ،اهمیت به طلسم و جادو و ترس از چشم زخم ،مردم شهر ما را خرافاتی کرده بود. رفتن به مسجد که یک وظیفه شرعی بود بینش معنوی کسی را باال نمی برد .موعظههای طوالنی را می شنیدند و آراء فقهی علماء و روحانیون قرون گذشته -که در قالب چند جلد توضیح المسائل درباره سوالهای فقهی پیش پا افتاده و بی محتوا با صحافی چرمی در طاقچه اتاق مال جای داشت -به نظرشان با ارزش و معتبر می رسید ،اما کمتر کسی شناخت درستی از حقیقت قرآن داشت .اکثر مردم بی سواد بودند و تنها عدۀ کمی ،بنا بر ذوق و عالقه خود آیاتی از قرآن ،چند بیت شعر ،ضربالمثلهای عامیانه و حکایت می دانستند .ولی چیزی درباره مسائل زندگی و عادات سرزمینهای دیگر نمیدانستند .سواد در طبقۀ علماء و روحانیون محدود بود .آنها تعیین میکردند که این مردم بی سواد چه باید بدانند و چه باید بکنند .مسائل مخالف با نظرات خود را توهین به مقد سات دانسته و اگر الزم بود مردم را به مخالفت و خشونت وامیداشتند .در چنین شرایطی ،تعالیم بهائی با ایدههای پیشرو و مترقی مانند تسلسل ظهور ادیان و تساوی حقوق رجال و نساء برای آنها کفر محسوب می شد.
در همان زمان هم شیوه زندگی ما بهائیان بسیار متفاوت از بقیه مردم شهر بود .جلسات بهائی فرصتی بود تا ساعاتی به دور از تنش و نگاه های خصمانه همشهریان آسوده با آرامش و تفریح ،فنجانی چای بنوشیم و گپی بزنیم ،سرودهای امری بخوانیم ،با مطالعۀ آثار مبارکه و تفکر و صحبت درباره آن ها به درک عمیقتری دست پیدا کنیم و ایمان داشته باشیم که روزی این تعالیم عالمگیر خواهند شد .خدمت ،سرچشمۀ انرژی ما بود ،و امیدوار بودیم بتوانیم دنیایی جدید و عاری از تعصبات بسازیم .در این جمع ها توقیعات حضرت ولی امرللا را می خواندیم که در آن بشاراتی از سراسر عالم درباره پیشرفت جامعه اسم اعظم و اخباری درباره تحوالت جهان پیش رویمان قرارداشت .این مطالعات افقهای دنیای ما را گسترده می کرد و ما را از تنگنای روستای دورافتادۀ خود ،به جهانی وسیع میبرد و با شهرهایی در دنیا آشنا میکرد که هرچند ممکن بود هیچوقت آنجا را نبینیم اما دربارهشان میدانستیم .این داستانها ما را از چهاردیواری خانهای با کوچه های خاکی و محیط بستۀ شهرمان به دوردستها می بردند و ما را به آینده امیدوار میکرد و به ما قدرت میداد تا در برابر سختیها استقامت کنیم.
ساختمان حظیرة القدس با خانه ما کمی فاصله داشت ،حیاط باصفایی بود که پس از عبور از کنار چند درخت زیبا به سالن بزرگ می رسیدی و کتابخانهای در کنار آن بود( .در نیریز آن زمان -شهری که تقریبا همه مردمش بیسواد بودند -ما در قفسه کوچکی در حظیرة القدس کتابخانه داشتیم ).حیاط بزرگ آن اغلب محل مالقات احبای نی ریز بود تا ساعاتی را در آن فضای مصفا بگذرانند.
برای من جلسات بهائی جمعهای سادۀ پرمحبتی بودکه احساس میکردم آنجا همه مرا دوست دارند .با دوستانم می دویدیم و بازی می کردیم .خوشبختانه ،خانۀ ما نیز مرکز فعالیت ها بهائی بود .پدرم بیشتر از شغلش ،برای خدماتش در سمت منشی محفل محلی وقت میگذاشت .پدر و پدربزرگ او نیز از اولین مؤمنین نی ریز بودند و در زمان خود اعتبار و احترام خاصی داشتند.
من تحت نظر زنان خانواده یعنی مادر ،مادربزرگ و عمههایم بزرگ شدم .نام مادرم بشری بود .او در زندگی سختیهای زیادی را تجربه کرد .اگرچه دقیقا ً نمیدانست در چه سن ی به خانه شوهر رفته ،ولی گمان میکرد احتماالً در پانزده سالگی عروس شده چون کوچکترین فرزند خانواده بوده است .او همیشه می گفت که قدیمها سن پسران را کمتر می گفتند تا بتوانند سربازی را عقب بیندازند و سن دختران را زیادتر می گفتند تا اگر خواستگاری هست پا پیش بگذارد. همسایه ها فکر می کردند مادرم با آن چهره جوان و زیبا و چشمان درشت قهوهای خواهر بزرگترم است و باور نمی کردند او مادر من باشد .از همان نوجوانی ،زندگیاش در بچه داری و خانهداری یک خانواده بزرگ خالصه شده بود. برای ادب کردن ما ،بخصوص من که بچه پر شر و شوری بودم ،ما را از لولو ،دیو یا بچه خوره می ترساند .شب موقع خواب باالی سرمان مینشست و با آهنگی سوزناک برایمان الالییهای در رثای شهدای نیریز میخواند.
زندگیاش در خانه و با بچه ها می گذشت .دوستان اندکی داشت و از شهر فقط تعریفش را شنیده بود .زندگی اجتماعی او به همین محدود می شد .مانند همۀ زنان آن زمان ،امکان تحصیل و شانس فعالیت اجتماعی و پیگیری عالیق و استعدادهایش را نیافته بود ولی علی رغم بی سوادی ،بسیار زرنگ وباهوش بود و همیشه راهحلهای خردمندانهای در آستین داشت. سختی های زندگی روزمره و فشارهای روحی بر خانواده و جامعه بهائیان ،مادرم را به بیماری سل مبتال و سالمتش را مختل نمود .به دلیل شد ت بیماری و مسری بودن آن مجبور شدند مرا که نوزادی بیش نبودم از او جدا کنند و مادرم را برای درمان به شیراز بفرستند .طبیعی است این جدایی مرا رنجور ،و بیماری او را بدتر کرد .من با شیر دایههای متعد دی بزرگ شدم .گویا در طول دوره درمان مادرم حدود چهل زن دایه من شدند.
بعدها وقتی بزرگ شدم به سختی کار این زنان پی بردم و دانستم با همه سختی ها و دشواری های زندگیشان چه محبت هایی به من کردند و من با همه مشکالت این شانس را داشتم که از دوران کودکی شادی برخوردار شوم. فصل دوم:
حفظ الواح
حتی آن دیوارههای کاه گلی ویرانه ،اتاق های بی پنجره و سقف های فرو ریختۀ قلعه خواجه عظمت مردی را به من خاطرنشان میکند که استقامت و مقاومت شجاعانۀ او باعث آغاز حیات بهائی خانواده من و دیگر بهائیان نیریز شد .در دوران کودکی اغلب با دوچرخه به آنجا میرفتم و آن دور و بر می چرخیدم ،از روی دیوارهای فروریخته میپریدم و به همه گوشههای قلعه سرک میکشیدم ،با تکه چوبی خاک را زیر و رو میکردم و به دنبال ردی از گلولهها و خمپارهها بر سطح زمخت خشتهای شکستۀ دیوارهها دست میکشیدم .اما آنجا حاال فقط صدای بال حشرات میآمد .فریادهای اصحاب قلعه ،صفیر گلوله ها و غرش توپ های سربازان دولتی فقط ذهن و خاطره بازماندگان اصحاب قلعه به جا مانده بود.
این قلعۀ قدیمی متروکه در البالی خشت و سنگ و خاک در بیرون از شهر و نزدیک باغهای میوه و کشتزارها در کنار رودخانه ای قرار داشت که ما اغلب روزهای تعطیل برای تفریح به آنجا می رفتیم .من گشتن در آن منطقه ،تماشای قلعه و شنیدن سرگذشتش را بسیار دوست داشتم.
صد و هفتاد سال پیش 6عالم بزرگ جناب وحید با همراهان خود به این قلعه آمدند و آن را بازسازی کردند تا دربرابر حملۀ سربازان از خود محافظت کنند.همراهان او اکثراً از ساکنین نیریز بودند و از مؤمنین باب بودند .باب در آن زمان خود را پیام آوری از سوی خدا معرفی می کرد و از مردمان می خواست تا برای انقالب روحانی که در پیش است خود را آماده کنند .یحیی دارابی که یکی از برجسته ترین علماء و از معتمدین شاه بود از جانب وی به مالقات باب رفت تا ارزیابی خود را از جریان به شاه گزارش دهد .اما در مواجهه با باب قلبش دگرگون شد و به او ایمان آورد .باب به او لقب «جناب وحید» 7را عطا کرد و وحید با خود عهد کرد تا تمام زندگیاش را وقف اعالن تعالیم باب کند.
وقتی جناب وحید به نی ریز رسید همه را در مسجد جامع کبیر گرد آورد .همه با شور و شوق برای شنیدن وعظ او جمع شدند اما آنچه که شنیدند را نمی توانستند باور کنند :وحید گفت که خداوند پیام جدیدی برای بشریت فرستاده و این پیام آور جدید باب است.به آنها انذار کرد که پس از ممکن است محتمل مصائب شدیدی بشوند و باید برای آن آماده گردند. موجی از هیجان حاضرین را فرا گرفت و همگی به دنبال جناب وحید به خیابان ریختند .هر بار که او سخنرانی میکرد عده بیشتری ایمان می آوردند.
این شور و هیجان زیاد ،به مذاق حاکم نی ریز خوش نیامد .با ترس از اینکه شرایط جدید ممکن است موقعیت او را به چالش بکشد .او سربازان خود و تفنگچیان مزدور روستاهای اطراف را جمع کرد و سراغ بابیان فرستاد .مال عبدالحسین نیریزی ، 8جد ششم من ،اولین کسی بود که در این تیراندازی مجروح شد و از بام به پایین پرت شد .هرچند شهادتش سه سال بعد از این حادثه رخ داد ،جناب وحید،او را اولین شهید نیریز خواند.
جناب وحید تصمیم گرفت به قلعۀ متروکی در خارج از شهر نقل مکان کند تا برای دفاع دربرابر حمالت تفنگچیان حاکم آماده شود .در همین حال حاکم ،در یکی از روستاهای مجاور خود را پنهان کرد و به مقامات دولتی در شیراز نامه نوشت و تقاضای کمک کرد .با درخواست های مکرر و پرداخت رشوۀ فراوان صدها سرباز روانۀ نیریز شدند و قلعه
1850 6م. 7به معنای یکتا و بی نظیر 8مال عبدالحسین مرد باتقوایی بود .او برای استقبال از جناب وحید کیلومترها پیاده رفت و پس از شنیبدن پیام الهی مؤمن شد .جایگاه مهم اجتماعیاش در نیریز و پیشینۀ تربیتی او به عنوان یک مالی مسلمان مانعی برای ایمان آوردنش نبود .او با تمام قلبش تعالیم جدید را پذیرفت. او بذر اعتقاد به دیانت بابی و بهایی را در خاندان ما کاشت. را محاصره کردند .روزها به نبرد میان بابیان و سربازان میگذشت .سربازان بهخاطر پول کمی که می گرفتند می جنگیدند اما انگیزه بابیان عواطف روحانیشان بود و می دانستند که تاریخساز میشوند.
محاصره با حیلۀ حاکم پایان یافت.جناب وحید به اصحاب خود توضیح داد که هرچند اطمینانی به تضمین امنیتشان از طرف حاکم ندارد ،اما چون قرآن مهر شده فرستاده اند بابیان به احترام کتاب خدا شرط را می پذیرند تا صلح طلب بودن خود را نشان دهند .وقتی جناب وحید از قلعه بیرون رفت بعد از سه روز او را دستگیر کردند و بقیه یارانش را محاصره و قتلعام نمودند .جد پنجم من به نام مال تقی ،پسر مال عبدالحسین نیز در همانجا شهید شد.
جناب وحید را در خیابانها گرداندند و اوباش و مردم جاهل به ایشان هجوم آوردند و بدنش را مجروح کردند و سرش را بریدند .همۀ اینها به تحریک مالها صورت میگرفت و حاال از این که میدیدند مواضع خودشان محفوظ مانده احساس امنیت و رضایت می کردند .در طول شب ،آنچه از بدن جناب وحید به جا مانده بود را دفن کردند.بقیه اسراء را پیاده به شیراز بردند و آنجا در مألعام گردن زدند .خانوادههای بابی از هم جدا و پراکنده شدند.
حضرت شوقی افندی در کتاب قرن بدیع واقعه نیریز را اینگونه توصیف می نمایند:
«...علما و زمامداران امور به یکدیگر پیوستند و در اضمحالل فئه مظلومه عقد اتحاد بستند .بابیان نیز به روش معهود قبل از آنکه دست به دفاع بگشایند و در مقابل حمالت متجاوزین قیام نمایند ،رسماً و علناً اظهار داشتند که به هیچ وجه قصد اخالل در شئون مملکت و یا مخالفت با حقوق و اختیارات حقۀ سلطنت را نداشته و ندارند و این حقیقت را بار دیگر با توسل به ذیل صبر و استقامت و قبول هر گونه عناد و اضطهاد از طرف دشمنان حقود ،ثابت و مدلل ساختند و باز نظیر وقایع مازندران هنگامی که مبارزات شدت یافت و آثار ضعف و زبونی در صفوف دشمن محسوس گردید، ظالمان به ذیل خیانت متشبث شدند و به کمال دنائت و انحطاط به قتل و کشتاری دست زدند که از لحاظ خوف و دهشت و ایجاد رعب و وحشت از حوادث مازندران صعبتر و فجیع تر بود .در این وقایع جناب وحید و جمع کثیری از اتباع و پیروان این امر عظیم به رتبه شهادت فائز گشتند .اعداء آن وجود مقدس را با دستار سبز که عالمت سیادت انتساب به خاندان رسالت بود ،به اسب بسته و با نهایت حقارت و ذلت در کوچه و بازار گردش دادند .سپس رأس مقدسش را از تن جدا ساخته و به حضور شاهزاده در شیراز که از استماع این خبر جشن و سرور برپا نموده بود ،به عنوان غنیمت و نشانه ظفر و نصرت ارسال داشتند و هیکل منیرش را بدست نسوان متعصب نیریز سپردند و آن نفوس دنیه با فریاد شعف و مسرت که گوئی به فتح و فیروزی عظیم موفق گشته در اطراف جسد به رقص و هلهله پرداختند و با ساز و چغانه به نغمه و ترانه دمساز گشتند9 ».
مال عبدالحسین همراه چهار پسر ،سه برادر و خانواده اش به کوههای اطراف پناه بردند .حاکم اموال آنان را مصادره کرد .سید جعفر یزدی(که از اجداد همسر من است) که در شمار روحانیان عالی مقام بود و امالک فراوان و خانه ای اعیانی در بازار داشت ،گرفتار شد .نخست عمامه سبز را از سر ایشان برداشتند و او را زندانی کردند .سپس هر روز ایشان را در کنار در ورود انبار غله ایستاده نگه میداشتند تا مردمی که در کمبود و قحطی آن سال برای گرفتن اندکی
9شوقی ربانی ،قرن بدیع ص 116 جو یا گندم می آمدند ،به صورت ایشان آب دهان بیندازند و در مقابل یک چارک ذرت و ارزن بگیرند .تعریف میکردند یکی از مردمان که از این وضعیت خجل و راضی به این کار نبود ،جناب آقا سید جعفر او را نزد خود خواسته ،گفتند«:بیا تو هم مانند دیگران عمل کن و چارکی از ذرت و ارزن بگیر!» سربازان حکومتی هر روز او را با وضع اسفباری به خانه اهالی بازار که از دوستان و آشنایان او بودند ،برده پاهایش را به چوب میبستند و تا از صاحب خانه پول نمیگرفتند دست از شالق زدن برنمی داشتند .پس از چند ماه پاهای ایشان متورم شد ،طوری که دیگر توان راه رفتن نداشتند. سرانجام حاکم اموال ایشان و حاج محمد تقی را مصادره و آنان را از شهر بیرون کرد.
مدتی بعد سیدجعفر یزدی برای مالقات بابیها به بغداد رفتند و به زیارت حضرت بهاءللا نائل شد .حضرت بهاءللا «سورة النصح» را به افتخار ایشان نازل فرمودند که در آن درباره رد همه پیامبران الهی توسط علمای دین قبل توضیح میدهند و به مذمت این کور دلی و غرور میپردازند و انذار میکنند که مبادا پیرو آنان شوند و از جلوههای پروردگار که بندگان بیدار و هشیار میبینند غفلت بورزند .در ابتدای آن لوح مبارک مرقوم شده است:
أن یا حرف الجیم اسمع ما یلقیك حمامة األمر في أیام الذي اجتمعوا علیه أهل الكفر والبغضاء بغیر إذن وال كتاب من للا العزیز المحبوب 10
ده روز بعد از شهادت جناب وحید ،به فرمان دولت ایران و فتوای علما و روحانیون ،حضرت باب در تبریز تیرباران شدند .اندکی بعد بار دیگر واقعه شیخ طبرسی و نی ریز در زنجان تکرار شد و سربازان دولتی جناب حجت زنجانی و بسیاری از اصحاب ایشان را به شهادت رساندند .در ادامه سیاست آرام کردن کشور ،دولت ایران حضرت بهاءللا را که در آن زمان بابی و به نام جناب بهاء شناخته میشدند ،پس از چهار ماه زندانی بودن در سیاه چال ،با همه خانواده و دوستان و نزدیکان به شهر بغداد در کشور عثمانی تبعید کرد .از این طریق دولت توانست کشور را ظاهراً آرام کند و بدینگونه نهضت بابی به آتش زیر خاکستر تبدیل شد.
بعضی از بابیانی که در خارج شهر ،روستاهای نزدیک یا غارها و کوه ها مخفی شدند توانستند از مهلکه جان سالم به در ببرند .اما خون هایی که ریخته شده بود عطش انتقام را در عدهای بیدار کرد .آنها می خواستد ریشه این ظلم را بخشکانند ،اما شیوه ای که در پیش گرفتند با آموزههای بابی همخوانی نداشت.
در اوت 1852چند بابی -از جمله یک نی ریزی -شاه را که برای شکار خارج از شهر رفته بود ترور کردند .بهاءللا به آنها هشدار داده بود که چنین کارهایی چه عواقبی ممکن است به بار بیاورد اما میل به انتقام چشم عقلشان را بسته بود .این سوءقصد شاه را به بابیان بدبین کرد و مهدعلیا ،مادرشاه که به جامعه بابی مشکوک بود تحریکش کرد تا جایی که یکباره قتل عامی از بابی ها در سراسر کشور به راه افتاد .در همین زمان بود که جناب طاهره ،یکی از برجسته ترین چهرهای های نهضت باب نیز به شهادت رسید.
10حضرت بهاءهللا ،لمعات االنوار ،ج 1ص 350 در پاییز ، 1852بقیةالسیف ماجرای دوسال قبل کمکم داشتند به شهر برمیگشتند و جامعه بابی درحال شکلگیری بود.یکی از رهبران این جامعه جدید ،علی سردار ،دایی مادربزرگم از خانواده های نیریزی بود که در زمان جناب وحید بابی شده بودند.
مال عبدالحسین جزء نوزده نفر اولی بود که برای تحکیم جامعه تالش می کردند .آنها تصمیم گرفتند در گروههای کوچک به خانههای بابیان بروند و مؤمن ین را با تعالیم باب ،که چیز زیادی دربارۀ آن نمی دانستند آشنا کنند .همزمان سردار و یک بابی دیگر،پناهگاه هایی در کوه کشف می کردند تا در زمان نیاز بتوانند از آن استفاده کنند.
حاکم شهر که نمی خواست جامعۀ جدید بابی ها در آنجا تشکیل شود ،مردان مسلح زیادی را دور خود جمع کرد .علی سردار ،حاکم را از قبل آشنا میشناخت ،اما چون فساد و بی رحمی او را بعد از به قدرت رسیدن دیده بود دیگر رفاقتی با هم نداشتند .با توجه به اوضاع به هم ریخته منط قه ای و کشوری ،بابیان نگران آزارهای قریب الوقوعی بودند که تهدیدشان میکرد .وقتی دشمنی حاکم علنی شد که خبر رسید او برای حمله به آنها برنامهریزی کرده است .چند نفر از بابیان خواستند پیشدستی کنند و -علیرغم تعالیم حضرت باب دربارۀ منع خشونت -انتقام خون جناب وحید و سایرین را بگیرند .این شد که صبح شنبه اول وقت حاکم را در حمام به قتل رساندند.
وقتی مقامات از شیراز برای بررسی امور به نی ریز آمدند ،رهبران بابی به مالقات آنها رفتند به امید اینکه از تکرار خشونتهای چند سال پیش جلوگیری کنند .اما اوضاع خوب پیش نرفت ،مخصوصا وقتی که حرف به اموالی رسید که چند سال پیش با حیله و زور غصب کرده بودند .وقتی خبر ورود نیروهای نظامی حکومت به شهر رسید،بابیان انتظار بدترین برخوردها را داشتند به همین خاطر به کوه های اطراف رفتند و خود را مسلح کردند و آمادۀ جنگ شدند.
جنگ از باغهای خارج شهر شروع و به کوهستان کشیده شد .سنگرهایی در ارتفاعات مختلف ساختند و زنان هم برای کمک به مردان پیوستند ،خیلی زود عدۀ بابیان به صدها نفر رسید.مقامات حکومتی هم مزدورهایی از روستاهای اطراف جمع کرد و نیرویشان بالغ بر هزاران نفر شد .صدای آتش گلوله ها و شلیک توپ ها و شعارهای بابی در کوهستان می پیچید .زمستان از راه رسید.در یکی از نبردها ،علی سردار به ضرب گلوله کشته شد .دولت یک حمله نهایی را برای درهم شکستن مقاومت بابیان ترتیب داد و صدها نفر نیروی تازه نفس را به باالی کوه فرستاد .در آنجا فقط زنان و کودکان ساکن بودند .ذخیره غذا تمام شده و از آب هم تقریبا چیزی باقی نمانده بود .زنان مجبور بودند خطر را بپذیرند و برای آب آوردن از پناهگاه بیرون بیایند و گاهی مورد تعقیب و یا هدف اسلحه های دشمن قرار می گرفتند.
در آخرین حمله سحرگاهی ،بعد از گذراندن یک شب سرد و تاریک ،همه بابیان شهید یا اسیر شدند .همه پسران و برادران مال عبدالحسین در این شب کشته شدند .در شیراز وقتی اسراء را نزد فرمانده بردند ،از مال عبدالحسین پرسید«: پیرمرد تو هم با این ریش سفید و علم و دانایی پیرو سید باب شدی؟» مال عبدالحسین گفت «:ایکاش قابل بودم تا بتوانم پیرو سید باب باشم!» فرمانده چنان از این پاسخ خشمگین شد که دستور داد دهان مال عبدالحسین هشتاد ساله را پر از خاک کنند. پس از آن بسیاری از زندانیان گردن زده شدند ،پوست از سرشان کندند ،پای پیاده آنها را تا به شهر بردند و در طول راه مورد ضرب و شتم قرارمیدادند .زنان به عنوان غنیمت به سربازان داده می شد و بدین ترتیب ،سفر دلخراشی به شیراز آغاز شد .مردان زخمی ،زنان تنها ،کودکان وحشت زده پیاده کیلومترها از نیریز تا شیراز حرکت کردند .غذا کم بود و پیرها از خستگی رو به موت بودند .نزدیک شیراز سرهای بریده را به سر نیزه زدند و در شهر میگرداندند. زنهای بابی به عنوان کنیز فروخته شدند .مردان را استنطاق و زندانی کردند .بقیه را هم بیکس و بیمال در خیابانهای شهر رها کردند .مال عبدالحسین که در آن زمان 80ساله بود را همراه با گروهی از بابیان به سمت تهران فرستادند . در طول راه طوالنی به سمت پایتخت،او توان سفر را از دست داد .مامورین اجازه نداشتند هیچ بابی را زنده رها کنند او هم که توان راه رفتن نداشت ،پس همانجا او را سر بریدند و جسد بی سر را رها کردند .چند روز بعد اهالی روستاپیکر او را به خاک سپردند .نزدیک آباده دستور رسید که حرکت سرهای بریده به تهران صالح نیست و در همانجا همه سرها را دفن کردند .بعدها حضرت عبدالبهاء در لوحی آن محل را «حدیقة الرحمن» 11نامیدند .اکثر زندانیان در تهران اعدام شدند یا در زندان از دنیا رفتند.
محمد شفیع که به همراه مادرش آزاد شده بود ،با حمایت شیخ ابوتراب -امام جمعه شیراز که از محبان حضرت باب بود -مدتی در آن شهر به مکتب رفت .کمی بعد شیخ ابوتراب او را به خاطر ذکاوت و عملش ،با سمت تولیت مسجد جامع نیریز به آن شهر بازگردانید.
در این موقع،شفیع توانست در مورد باب و ظهورش تبلیغ کند و در کمک به جامعۀ بهائی برای بازسازی پس از خرابی های به جا مانده کمک کند .او گرسنگان را اطعام می کرد و به افراد بیکار شغل می داد .همچنین با چند نفر از نی ریزی ها و افنان یک شراکت راه انداخت که باعث شد شهرشان رونق تجاری بیشتری بگیرد.بعدها خاطراتش از این دوران را یادداشت کرد و از سختی ها و تضییقات این دوران شرح مفصلی نوشت.
سالها بعد شفیع و یک نفر همراه ،برای دیدن حضرت بهاءللا راهی بغداد شد .یکی از االغهای آنها را دزدیدند اما باز هم پیاده به راهشان ادامه دادند .در بغداد ،شفیع مظهر ظهور الهی را شناخت .شفیع از حضرت بهاءللا خواست تا برایش دعا کند تا همیشه بر عهد و میثاقش وفادار بماند«.عهدیه» نام خانوادگی بود که او در آنجا انتخاب کرد .برای سفر برگشت ،حضرت بهاءللا به آنها مبلغی کمک کرد تا االغ دیگری بخرند.اما شفیع و دوستش این پول را برای برگزاری جلسات استفاده کردند.
در طول سالهای بعد شفیع توانست روابط خوبی میان بهائیان و مسلمانان برقرار کند .در یک برهۀ حساس حاکم شهر -پسر همان حاکم قبلی که توسط بابیها ترور شد -نه فقط با رهبران بهائی در صلح بود بلکه نگهبانش را از بین بهائیان استخدام کرده بود و مباشران امالکش نیز دو نفر بهائی بودند.
حضرت بهاءللا در لوحی خطاب به مؤمنین نی ریز از آنان خواست تا با انجام اعمال طیبه و روح عبادت در خدمت،امر او را تبلیغ کنند .شفیع همچنین برای تحکیم مؤمنین در تعالیم حضرت باب و بهاءللا ،بخصوص در مسئلۀ
11مكاتیب حضرت عبدالبها ،جلد ٣ص ٣٣۷ عهد و میثاق کالسهای منظمی را برگزار می کرد تا آنان را از فتنه های ناقضین در آن زمان حفظ کند .حضرت بهاءللا خطاب به او تصریح کردند که ایمان و عمل هر فرد بهائی باید با هم رشد کند و کسی که چنین باید از رحمت و تأیید الهی برخوردار می شود .شفیع می بایست با نوشته های خود به نفوس را تربیت کند و کمک کند تا حق را از باطل تشخیص دهند ،آنها را از اوهام و افکار بیهوده محافظت نماید و قادرشان سازد تا به نور ایمان و ایقان راه خود را پیدا کنند.
سالها بعد حضرت عبدالبهاء از شفیع خواست تا برای جلوگیری از حمالت ناقضین به مناطق همجوار سفر کند ،او به همراهی میرزا احمدعلی سفرهایی به رفسنجان و جهرم داشتند .شفیع برای همه توضیح میداد که ارادۀ خداوند در این یوم به اتحاد در همه سطوح و بین همه اقشار جامعه بشری تعلق گرفته است.در «لوح الزیارة» حضرت عبدالبهاء به پاس خدمات محمد شفیع به او لقب شهید داده است.
محمد شفیع بعد از درگذشت همسر اولش با دختر شاعر محبوب شیرازی «وفا» 12ازدواج کرد .دختر وفا، خاورسلطان ،مادربزرگ پدر من بود .خانوادۀ او در غائلۀ نی ریز رنج زیادی متحمل شدند و عبدالبهاء در الواح خود او را مورد الطاف بسیار قرار داده و از او دلجویی کردند.
چند نفر دیگر از اعضای خانواده ما نیز الواح تشویق آمیزی از حضرت عبدالبهاء دریافت کردند .میرزا احمد نیریزی ،پدربزرگ مادریام که نام خانوادگی «وحیدی» را به افتخار شهید بزرگوار ،جناب وحید انتخاب کرده بودند، در الواح حضرت عبدالبهاء و توقیعات حضرت ولی امرللا مورد عنایت قرار گرفتند .میرزا احمد وحیدی ،نوۀ میرزا احمد خوشنویس بود و مهارت در سبک بسیار قدیمی از خطاطی نسخ او را به یکی از بزرگترین خوشنویسان فارسی قرن 18تبدیل کرد.او در طول حیاتش بیش از 70اثر بزرگ و بین 90تا 120نسخه از قرآن را خطاطی کرد که بعضی از آنها امروزه می توان در موزههای بزرگ یافت.
میرزا احمد وحیدی از فقر برخاست و تاجر و مال ک باخدایی شد.خیلی دوست داشت شرح ایمانش را برای بقیه تعریف کند .یک روز که از بازار می گذشت کربالیی حسین از در مغازه اش بیرون آمد و او را به داخل دعوت کرد و گفت «:آیا این حدیث را شنیده ای که اگر خبر ظهور قائم در شرق عالم باشد و تو در غرب عالم باشی باید برای موعود جستجود کنی؟ اگر می دانی چرا تا به حال از من درباره دینم سئوال نکرده ای؟» احمد نشنیده بود .بعدا از مآل دربارۀ
12زنان شیرازی شعرهای وفا را از بر داشتند .ابیاتی که وفا مینوشت ،ابراز عشق مخلصانه به حضرت بهاءللا بود .وفا وقتی که به زندان شیراز برای مالقات می رفت با بیوۀ یکی از شهدای غائلۀ نیریز آشنا شد و ازدواج کردند .او و پدرش بعد از این جریان به نیریز نقل مکان کردند تا از دسیسه و فتنۀ مالهای شیرازی دور باشند .او پیرو پرشور حضرت بهاءللا بود و برای دیدار ایشان تا بغداد رفت .وفا نامه ای به حضرت بهاءللا نوشت و سئواالت عرفانی و دینی دربارۀ خدا ،معاد و جهان بعد پرسید .ایشان در جواب او لوح طویلی ارسال که در آن وفا را بخاطر استقامت و وفاداریاش در امر ستود .حضرت بهاءللا در آن نام او را «وفا» قرار داد و از او خواست که تجسم این نام شود و تمام تالشش را بکند تا جوهرۀ وفا شود .و تأکید کرد که هیچ کس نمی تواند هرگز به این مهم دست یابد مگر آنکه قلب خود را از آنچه بین آسمان و زمین است پاک کرده و از هر چی ز جز خدای بخشندۀ متعال منقطع شود .وفا وقتی از دنیا رفت حدود 30ساله بود. صحت این حدیث پرسید و وقتی که مطمئن شد ،برگشت تا از کربالیی محمد مغازهدار بیشتر بپرسد .با هم بحث و گفتگو کردند تا او ایمان آورد .وی بعدها از این که با بهائیان خوش رفتار نبوده ابراز پشیمانی کرد.
زندگی احمد سراسر خدمت و کارش بود .او ثروت زیادی جمع کرد و بخش زیادی را نیز به مصارف امری رساند. او معتقد بود با بخشش تبرعات رشد روحانی نصیب انسان می شود و بسیار به اطاعت از قوانین بهائی پایبند بود.وقتی که شوقی افندی اعالم کرد که چند همسری جایز نیست او همسر دومش را طالق داد ،هر چند که تا پایان عمر مخارج او را تقبل کرد.
در سال ۱٣۲۹ه.ق 13 .سه تن از بهائیان نی ریز میرزا احمد وحیدی ،پدر مادرم و میرزا عبدالحسین داماد محمد شفیع و همسر نوریه و میرزا فضل للا به دعوت حضرت عبدالبهاء برای انجام مراسم استقرار عرش حضرت باب به حیفا رفتند .پدربزرگم ،تعریف میکرد« :در حین مراسم حضرت عبدالبهاء سر بر روی تابوت گذاشتند و بسیار گریستند. روز بعد با حزنی شدید فرمودند« :طوفان است ،طوفان شدید است ».همه ما به دریا نگاه گردیم ،دریا آرام بود .آن وقت همه دانستیم حادثهای رخ داده است ».از آنها خواسته شد تا فوراً به شهرشان برگردند.
در این سال دولت مرکزی رو به ضعف گذاشته بود.شاه کشور چیزی از مملکت داری نمیدانست و بیشتر به لذت شخصی و جمع کردن ثروت عالقه داشت .دولت ورشکسته بود و با استقراض از دولتهای دیگر و فروش امتیاز به روس و انگلیس امورش را میگذراند .جنبش مشروطه ،نظام پادشاهی را به چالش کشید و خواستار تدوین قانون اساسی شد تا حاکمیت در چارچوب آن عمل کند .همزمان با این هرج و مرج ،حاکمان منطقهای قدرت گرفتند و مستقل از دربار عمل کردند .یکی از آنها ،حاکم فارس بود.
شیخ زکریا از سوی مال عبدالحسین الری مسئول سرکوب اغتشاشات منطقه ای شد .آن موقع دیگر خبری از درگیری های سالهای قبل نبود ،اما زکریا آتش زیر خاکستر را بلند کرد.شب عید ،شیخ زکریا افرادش را به بازار نی ریز فرستاد تا غارت کنند .شیخ االسالم شهر به او گرا داد که به جای متعلقات مسلمانان ،اموال بهائیان را بگیرد و گرنه خشم اهالی از کارهای او باال میگیرد .زکریا هم قول داد فقط به محله بابی ها حمله کند .به این ترتیب ورق برگشت و روز قبل از سال نو در نی ریز جارچی ها جار می زدند که هر کس یک بابی زنده تحویل دهد دویست تومان و هر کس سر یک بابی تحویل دهد صد تومان هدیه می گیرد ،و مسلمانان همه در امان هستند .به این ترتیب تعقیب و گریز نی ریزی ها شروع شد .خانواده های بهائی به خصوص مردان ،شهر را ترک کردند و در مزارع ،باغها و در شکاف کوه ها پنهان شدند 14در حالیکه مردم نی ریز برای دریافت جایزه در جستجوی آنان بودند ،یکی یکی آنان را پیدا کرده تحویل شیخ ذکریا می دادند .به این ترتیب شیخ در سه روز اول سال نو هجده نفر از بهائیان را به قتل رسانید.
13مطابق با ۱۹٠۹میالدی 14خانه و امالک نوریجان ،مادربزرگ همسرم به تاراج رفت و با خانوادهاش همگی راهی کوهستان شدند .شوهرش ،حاج عبدالحسین ،آن زمان زیارت حیفا رفته بود .پدربزرگ من ،شیخ محمد حسین آن زمان زن و فرزند را به دوستان مسلمانش سپرد و خودش به سروستان رفت که آن موقع امن بود.او فرزند مال محمد شفیع بود و مانند او عربی ،منطق و فلسفه می دانست .یکی از همکالسی های او از علمای برجستۀ شیراز بود و این دوستی به او کمک کرد تا از بهائیان محافظت کند .وقتی که او جوان بود ،برای آن که زود زنش ندهند به سفر رفت و بعد از آنجا به زیارت حضرت عبدال بهاء رسید .این امر ایمان او را تقویت کرد و انرژی زیادی برای انجام خدماتش به او داد. شرح یکی از آن خانواده ها را در خاطرات پری جان می خوانیم.
«فانیه پری جان از اوان طفولیت با پسر عمه خویش ،مال حسن در یک منزل نشو و نما نموده و ایام صباوت را بدین منوال با کمال روح و ریحان می گذراندیم .تا به تقدیر الهی عقد ازدواج بین ما واقع و مدت شش سال در نهایت آسایش و رخا به شکر و ثنای محبوب بی همتا مألوف و به ادامه زندگانی معمولی مشغول و به انجام وظایف مقدسۀ شرعیه شاد و مسرور بودیم .قریب به چهل یوم قبل از نوروز ۱۲۸۸ش 15 .بود ،بغتتا ً خبر هجوم و حمله شیخ ذکریا در اذهان شایع و بیم نهب و قتل و غارت بر کافه ناس مستولی گردید .طولی نکشید که شیخ مذکور قدم به خاک نیریز نهاد و در بادی امر خویش را مصلح و مؤمن و مروج شریعت حضرت سید المرسلین قلمداد نمود .ایام به تشویش و اضطراب سپری می شد و هر آن ،بیم قتل و غارت لرزه بر ارکان وجود می انداخت .قرین فانیه به کسب بزازی مشغول و صاحب ثروت و مکنت زیادی بود .پنج یوم قبل از نوروز که ساعت حمله و غارت احساس می شد ،اموال منقول را به خانه جناب محمد حسن رحیم -که از مؤمنین و موقنین به شریعه رب العالمین بود -انتقال دادند .چه که خانه مذکور مجاور مسجد جامع و محل اجتماع مدافعین بود .خود نیز بیت مسکون را ترک نموده در خانه مذکور متحصن شدیم .کمکم صدای مهاجمین به گوش می رسید و هیاهوی نهب و غارت تار و پود وجود را از هم می گسیخت .مهاجمین بعد از فراغت از چپاول و غارت محله به مسجد جامع که بنایی محکم و محل اجتماع نفوس و مدافعین بود ،روی آورده و جناب محمد حسن را که در گلدسته مسجد موضع گرفته بود ،آماج ق رار داده و به یک گلوله او را به خاک و خون انداختند و مسجد به دست آنها افتاد .اموال را کال نهب و غارت نمودند بطوری که قوت الیموت برا ی احدی باقی نماند .شب نوروز فرا رسید ،آن شب را درآن منزل گرسنه و تشنه لرزان و هراسان صبح نمودیم و یک شب و یک روز قوت الیموت اشک چشم و به حنین و انین همدم و قرین بودیم .در چنین موقع خبر قتل احبا شایع شد .فانیه سراسیمه بیرون دویدم تا از حقیقت موضوع آگاهی حاصل نمایم .به محض خروج از درب خانه یکی از همسایگان را با گریه و ناله مشاهده نمودم.
گفتم چطور شده؟ چه واقعه رخ داده؟
گفت :مال محمد (پدر فانیه) و مال حسن (قرین فانیه) را آورده کشتند.
پرسیدم :چطور؟ کشتند؟ چه شد که کشتند؟
گفت :ای خواهر خودم دیدم ،ناظر و حاضر بودم که هر دو را آورده و مقتول ساختند.
فانیه طفلی شش ماهه در بغل و دختری پنج ساله داشتم .آنها را به حال خود گذاشته بسوی بازار شتافتم .وقتی که رسیدم دیدم همهمه و اجتماع عظیمی است .چند نفر را یکی یکی زنجیر به پا بسته کشان کشان می آورند.
پرسیدم :این کیست؟
گفتند :مال محمد علی بابی است.
. 15مطابق ۱۹٠۹م. بعد گروهی از دوستان و همسایگان رسیده به مادرم گفتند :ای مادر مگر از جان شیرین سیر شدی که خود به پای خویش بسوی مرگ می روی؟ دخترت را بردار و تا چشمت می بیند فرار کن زنهار که به منزل خود مراجعت نمائید. چه که این گروه قصد جان شما را دارند و اگر شما را پیدا کنند مشکل از چنگ مرگ خالصی یابید.
فانیه با مادرم ناچار به خانه یکی از همسایگان پناه آوردیم ولی آن همسایه به محض دیدن ،ما را بیرون نموده گفت به خاطر شما مال و منال مرا غارت می نمایند و آشیانه مرا خراب می کنند و زندگی مرا از هم می پاشند.
چون از آنجا مایوس شدیم به خانه شخص دیگر رو آوردیم ،او نیز ما را قبول نکرد و نپذیرفت و وجود ما را در خانه خویش علت اضمحالل و پریشانی خود ذکر نمود .خالصه بهر خانه که ملتجی شدیم راه ندادند .با چشم گریان و دل سوزان به خارج قصبه رفته به مزرعه ای رسیدیم و خود را در میان بوته های جو مخفی و مستور نمودیم .صاحب مزرعه آمده ما را از آنجا بیرون نموده و گفت بواسطه شما جو های مرا چپاول و غارت می نمایند.
از آنجا نیز مایوس شده آمدیم از دیوار باغی باال رفته در پایه دیوار نشستیم .آفتاب دم غروب بود و هوا کم کم تاریک می شد .تا دو ساعت از شب رفته گرسنه و تشنه و لرزان و گریان بسر بردیم و صدای مردم و همهمه و هیاهوی جمعیت که پدرم را به دار می زدند ،می شنیدیم .در آ ن حین یک نفر از همسایگان را دل به حال ما سوخته ،درصدد جستجوی ما برآمده و سراغ ما را گرفته بود .دیدم مردی از دیوار باغ باال آمده به خیال اینکه این شخص هم در صدد آزار و اذیت ما برآمده بیم و هراس مستولی شد و قصد فرار نمودیم که ناگاه صدا زده گفت نترسید خودی است غریب نیست! آمد پهلوی ما نشسته گفت اگر گریه نمی کنید و بیقراری نمی کنید ممکن است امشب را در خانه من بیتوته نمائید تا صبح ببینم چه پیش می آید .این شخص مانند فرشته ای بود که خداوند برای نجات ما آن شب برانگیخت.
باری به هر نحو بود آن شب را بدون غذا و خوراک صبح نمودیم .طفل شش ماهه فانیه را همان شب آوردند و از صبیه پنجساله اثری و خبری نبود .تا دو سه روز بعد آن را هم سراغ گرفته آوردند .تا چهاردهم یوم {نوروز} اوقات به عسرت و سختی در خانه شخص مذکور می گذشت .گاهگاهی نوکر مان جزئی قوت برای ما می آورد .تا اینکه شیخ از نیریز شد رحال نمود .به خانه برگشتم خانه را چون مسجدی یافتیم طاق ریخته.
بعدها آنان که واقعه را دیده بودند اینگونه تعریف کردند که "مالحسن را اول با شمشیر زده و بعد تیر باران نموده و به درخت توت دم مسجد بازار معلق نمودند .یک نفر از دوستان وی که بقال و مسلمان و مرد منصفی بود ،مستحفظ گماشت که آن جسد را حراست و حفاظت نماید و مزدی از برای او تعیین نمود ،تا شب سوم جسد را از درخت پائین آورده و در حاشیه رودخانه به خاک سپردند.
اما پدر فانیه وقتی که داماد خویش را به خاک غلطان دیده ،حالت وی دگرگون و منقلب می گردد ،می گوید لعنت بر شیخ و عبدالحسین ،شیخ می گوید این را به بدترین عذاب بکشید .بعد از سنگسار کردن ریسمان به پایشان بسته ،کشان تا دم مسجد جامع که فاصله زیادی است می آورند ،بطوری که تمام بدن مجروح و پوست متالشی و کنده شده و خون از اعضاء و جوارح جاری می گردد .سپس جسد بی روح را جنب مسجد جامع به درخت توت معلق و روز بعد هیمه و پشته خار در زیر جسد انباشته نموده آتش می زنند .تا سه روز جنازه نیم سوخته بر درخت آویزان بود شب سوم باغبان ما جسد متالشی شده را به خاک سپرده بود16 ».
اندکی بعد سه مسافر حیفا با دست پر و اخبار خوش بازگشتند و از آنچه در نی ریز گذشته حیرت زده شدند .احبا دور هم جمع می شدند و زائرین از سفر خود و از حضرت عبدالبهاء می گفتند .مناجات می خواندند و الواح و آثار دستنویسی که به عنوان هدیه برای احبا آورده بودند را تالوت می کردند.
سالهای بعد یعنی سال ۱۲۹۲ش 17 .نی ریز این شهر آباد و پربرکت از آرامش نسبی برخوردار بود و ثمره سالها تحمل بالیا ،صدمات ،تالش ها و استقامت بهائیان ،تشکیل اولین محفل روحانی نی ریز بود که در این دوره ظاهر شد. پدر بزرگ من شیخ محمد حسین یکی از اعضاء منتخب این محفل بود که در سمت منشی محفل خدمت میکرد .این محفل روحانی ،محل مراجعه همه حتی مسلمانان شد ،که برای مشورت و حل امور خود ،نزد محفل روحانی می آمدند. (نیریزیها این محفل روحانی را جمع نه نفره می نامیدند).
مشکالت و سختی های سالهای بعد حمله ملخ ،قحطی ،خشکسالی و سیل بود .همیشه در نی ریز سیل میآمد ،اما سیل سال ۱٣٠٣ش 18 .سیل عظیمی بود بطوری که بعد از یک هفته باران شدید سد قدیمی شهر ویران شد .سه چهارم نیریز یعنی بیشتر خانهها زیر آب رفت .اسباب و اثاثیه و دارایی همه از جمله اصل مجموعه ای از الواح حضرت بهاءللا خطاب به خاور سلطان ،همسر محمد شفیع و بقیه الواح دستنویس خانواده ما که برای همه عزیز تر از جان بود ،همه از بین رفت .همه اهالی نی ریز به طرف زمین های باالتر از سطح آب روان بودند .مسلمان ،بهائی و یهودی همه بیخانمان شدند .مادربزرگم صاحب جان ،همسر شیخ محمد حسین که نوه خواهری سردار بود ،همیشه می گفت که قحطی و این سیل بالیی بدتر از بالی شیخ ذکریا بود19 .
هنگامی که سیل خروشان عقب نشینی کرد محفل روحانی نی ریز برای تعمیر و آبادانی از محفل روحانی شیراز درخواست کمک مالی کرد .آنها این درخواست را بوسیله محفل روحانی تهران به اطالع حضرت ولی امرللا رساندند. ایشان با ارسال تلگرافی به همۀ جوامع بهائی در اقصی نقاط جهان درخواست معاونت نمودند و این بار سیل خروشان کمک از سراسر عالم به نی ریز سرازیر شد .پدرم تعریف می کرد بسته های اسکناس آنقدر زیاد بود ،که برای نگهداری آنها کیسه کافی نداشتیم .در هر صورت محفل روحانی از آن مبالغ برای بازسازی شهر نیریز استفاده کرد .یک سد جدید و یک حمام عمومی ساخته شد و قطعه زمینی برای قبرستان و قطعه زمین دیگری برای ساختن مشرق االذکار و مدرسه خریداری شد و در تعمیر خانه ها به عموم مردم کمک کردند .اتاق جناب وحید در قلعه خواجه بازسازی شد .دو مدرسه دخترانه و پسرانه نیز گشایش یافت.طولی نکشید که این مدارس جزء بهترینهای استان شناخته شدند .زنان بهائی
16محمد علی فیضی ،نی ریز مشک بیز ( ،تهران ،ایران :اعتماد انتشارات بهائی 129 ،ق .م ، ).ص162 . 17مطابق ۱۹۱٣م. 18مطابق ۱۹۲۴م. 19تاریخ مکتوب جامعۀ بابی و بهائی نیریز در کتاب «المعة االنوار» توسط میرزا محمدشفیع روحانی نوشته شده است. نقش مهمی به عنوان معلم و مدیر این مدارس داشتند 20 .همۀ این تحوالت مثبت کمک کرد تا جامعۀ بهائی از آزارهای گاه و بیگاه جان سالم به در ببرد.
.
هنوز صدای خطابههای خصمانهای که در کودکی از بلندگوهای مسجد می شنیدم را به یاد میآورم .در همان خیابانی قدم می زدیم که در آن اعضای خانواده مان را روی زمین کشیده و کتک زده بودند .صاحب جان و پری جان وحشت آن روزها را به یاد داشتند.گاهی در جلسات بهائی حرف آن ایام می شد و خاطراتشان را نقل میکردند .این گذشته در زندگی هر روزۀ ما جریان داشت ،صدایش از خیابان به گوش می رسید ،از هر زبانی روایت می شد.این گذشته در کودکی من زندگی میک رد .الالیی مادرم درباره جوانی برومند و زیبا بود که سرش را بریده بودند .پدرم و اجدادم مانند سنگرهایی بودند که از ورود نفرت و دشمنی به دنیای من جلوگیری میکردند.
وقتی آن قدر بزرگ شده بودم که بتوانم دوچرخه را بردارم و از خانه بیرون بزنم به قلعه می رفتم؛ همانجا که جناب وحید و پیروانش در مقابل سربازان ایستادگی کرده بودند .یادم می آید یک بار وقتی وارد آنجا شدم ،به نظرم آمد منظره زیبایی از چند فرشته در اطراف آتش در حال رقص و پایکوبی می بینم ،وقتی خواستم به آنها نزدیک شوم از نظر محو شدند .همیشه چند بار دور قلعه میچرخیدم ،بعد سوار دوچرخه می شدم ،اطراف دیوارهای گلی قلعه دور می زدم ،مسیر رودخانه را طی می کردم ،به سرازیری کناره کشتزارها و باغ های بابی (به قول نیریزیها) می رسیدم.
20جامعه بهائی را زنان شجاع پرورش دادند .پریجان ،مادرشوهر خالۀ من به لقب «فرشته نیریز» معروف بود .عشقی که از حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امرللا در سفر گرفته بود و الواحی که برایش صادر می کردند کمک او در این راه بود. «ای کنیز عزیز الهی در جهان فانی از امتحانات الهی نومید مشو .امیدوار باش و بر محن و بالیا صبر و قرار نما .اگر بال نبود صبر تحقق نمی یافت ،اگر اضطراب نبود سکون و قرار وجود نداشت ،اگر محن و آالم نبود راحت و آسایش مفقود بود ،اگر احزان نبود کسی شادمان نبود. هر چیز به ضدش نمودار گردد .قدم ثابت کن تا ثابت شوی .استقامت بنما تا شمع هدایت گردی .منادی حق شو تا آهنگ ملکوت شنوی .مرغ خوش الحان شو تا دلها را به اهتزاز آری». حاال خانۀ او به مکانی برای مهمان نوازی و محبت به همه کسانی که در راهش قرار می گرفتند تبدیل شده بود .او همیشه آماده بود تا داستان وقایعی که دیده بود را تعریف کند. صاحب جان ،مادربزرگ من ،خودش را وقف تربیت هفت فرزندش کرد .برای او بسیار مهم بود که فرزندانش مؤمن باشند. خاور سلطان همسر جد بزرگ من ،الگویی برای سایر زنان در نیریز شد .او هر آنچه سواد داشت به زنان دیگر نیز میآموخت و در مدرسه بهایی نیز تدریس می کرد 5 .فرزند تربیت کرد که هر کدام بعدها از مؤمنین پرشور بودند .او معتمد محل بود و برای حل مشکالت خانوادگی و مشورت در ازدواج اغلب نزد او می آمدند. فصل سوم:
مردی ادیب
پدرم در بیست سالگی صاحب فرزند و سرپرست خانوادهای بزرگ شد .همان سالی که من به دنیا آمدم ،پدربزرگم شیخ محمدحسین در سن پنجاه سالگی درگذشت .از آن پس پدرم هم مسئول دو خانواده شد :در یکی از آنها به دنیا آمده و دیگری که خود تشکیل داده بود. پدرم ذاتا ً مردی ادیب بود .به همین خاطر به او «شیخ بهائی» می گفتند که نشان دهنده باسواد بودنش بود .او دعاها و اشعار زیادی از بر داشت و در طول مکالماتش مرتبا گزیده هایی از آنها را به زبان می آورد .به عالوه بر قرآن و حدیث و آثار بهائی مسلط بود و به همینخاطر می توانست ادلۀ زیادی درباره ظهور قائم و ادعای حضرت باب و بهاءالل به مخاطبش ارائه کند .همچنین دیدار مبلغین برجسته بهائی مانند جناب طرازللا سمندری،محمدعلی فیضی و علی اکبر فروتن درک او از تعالیم حضرت بهاءللا و اهداف جامعه بهائی را غنی تر می کرد.جناب سمندری از کسانی بود که تا لحظات آخر در کنار حضرت بهاءللا بود .طی سالها سفرهای تبلیغی ،از خاطرات مشرف شدن به حضور مظهر الهی در باغ رضوان خارج از بغداد بازگو می کرد و این که او بود که الواح مؤمنین را به دستشان می رساند .جناب سمندری 93سال عمر کردند .جناب فیضی ،تاریخنگار فوق العادهای بودند و کتابی درباره سرگذشت مؤمنین شهرمان به نام«نی- ریز مشگ بیز» نوشتند .جناب فروتن ،با وجود جدیت بسیار ،همیشه نسبت به من بسیار پرلطف و مهربان بودند .ایشان که فارغ التحصیل دانشگاه مسکو بودند برای ما مدرسه ای تاسیس کردند که من بعدها همانجا درس خواندم.جناب فروتن از اوایل دهه 1930عضو محفل ملی ایران بودند و پدرم را که نماینده نیریز در کانونشن های ملی بود میشناختند.
درک پدرم از مسائل مذهبی به همراه شخصیت ،قدرت بیان و سرشت پرمهرو محبتش از او مبلغ موثری ساخته بود .اگر چه اهل کتاب بود ولی فضل فروشی نمی کرد.شوخ و مهمان نواز بود .او احساسات عمیق روحانی داشت و وقت زیادی را صرف دعا خواندن می کرد .وقتی از او پرسیدم که برای چه اینقدر دعا میخوانی جوابم داد «برای تو». بعدها در زندگیام احساس کردم دعاهایی که پدرم برایم کرده بارها کمکم کرده است.
درحالی که پدرم سرش به کتاب و تبلیغ بود ،مادرم بشری از یک خانواده تاجر صاحب نام می آمد .پدرش،میرزا احمد وحیدی ،از فقر به ثروت رسیده بودند .مادرم تمام وقتش را به کارهای خانه ،پخت و پز ،نظافت و مراقبت از فرزندان می کرد .او بهره ای از سواد نداشت و تمام زندگیش در بین چهاردیواری خانه می گذشت و به همین خاطر فرصتی برای معاشرت با دوستان و اقوام خارج از منزل نداشت.
از طرف دیگر پدرم به فعالیت های عمومی مشغول بود .مطالعاتش درباره آثار بهائی و منش جذاب و قوه بیانش او را به یک ناطق محبوب تبدیل می کرد .او سالها در محفل روحانی به عنوان منشی فعالیت می کرد و آنجا مهارتش در نوشتن را به کار میبرد.سالها بعد چند فقره از نامه ها یی که نوشته بود را خواندم و تحت تاثیر شیوایی و بالغت آن قرار گرفتم .بهعنوان منشی یکی از بزرگترین جوامع بهائی ایران ،او با عدۀ زیادی در تماس بود .جامعه بهائی نیریز چندهزارنفر بودند و محفل برای آنها محل وثوق و اطمینان بود .همانطور که حضرت ولی امرللا تشویق فرموده بودند بهائیان به جای دادگاه ،به محفل شکایت می بردند .پدر من مسئول رسیدگی به امور حقوقی بهائیان ،از ازدواج گرفته تا دعواهای مالی بود که باید ضمنا ً مصلحت و صیانت جامعه را نیز مورد مالحظه قرار میداد .همین تعامالت وقتی که مالها می خواستند اوباش را علیه بهائیان بشورانند ،باعث دردسر می شد .مانند مردهای ایرانی دیگر ،پدرم مردی خوددار بود و محتاط بودنش کمک می کرد تا در مقابل حمالت خود را حفظ کند.
پدرم شغل خانوادگیاش – عطاری -را پیش گرفته بود و گیاهان دارویی و ادویه برای درمان بیماریها می فروخت. گل گاوزبان به جای آرامبخش ،عرق نعناع برای هضم غذا ،و زردچوبه برای مشکالتی مثل سردرد و سوزش معده. همه او را به عنوان درمانگر دوست داشتند .مغازۀ پدربزرگم در بازار به آتش کشیده شده بود .به همین خاطر پدرم مجبور شد بخشی از خانه مان را تبدیل به محل کار کند .درآمد پدرم بطرز قابل توجهی کاهش یافت چون این محل کسب ،مانند بازار پاخور نداشت.
مدت کوتاهی میرزا جالل میثاقی ،که بعدها پدرزن من شد ، ،به پدرم کمک می کرد 21 .او در مدرسه جدید بهائی درس می داد و درطراحی برنامه درسی -شامل مطالعه قرآن ،اشعار سعدی و حافظ ،انشاء و ریاضی -کمک می کرد . میثاقی برای تدریس ،از تربیت معلم مدرک گرفته بود که در آن زمان بسیار ارزشمند به حساب می آمد .سپس با دختر دائیاش شیخ محمد حسین به نام روحا که مؤمن شده بود ازدواج کرد .زوج جوان همچنان به خدمت امر در شهر فسا مشغول بودند تا آن که ضوضاء شروع شد .بعد از آن به شیراز رفتند و میثاقی وارد کار تجارت پنبه شد و به رغم تعصبات صاحبان شرکت ،در شغلش پیشرفت خوبی کرد .این زوج برای انجام خدمات بیشتر به هندوستان مهاجرت کردند و به عنوان فارسان امر در آن منطقه مشغول زندگی شدند.
نقش پدرم به عنوان منشی محفل ایجاب می کرد که با مقامات نظامی ،سیاسی ،مذهبی مالقات کند ،به همین خاطر آماج حمالت بسیاری بود .در طول ساهای دهه چهل میالدی مال محیی الدین فالی ،مالی روستایی در همان حوالی ،وارد نیریز شد .اون روضه خوان ماهری بود :خوب می دانست چطور با کلمات بازی کند ،آشوب به راه بیندازد و پولی به جیب بزند .مسجدی که ساخت درست روبروی خانه ما بود .صدای گوشخراش بلندگوها ،موسیقی پس زمینه کودکی من بود .با مزخرفاتی که درباره بهائیها می گفت مسلمانان دیندار را علیه ما می شوراند و آنها ما را در خیابان اذیت می کردند.
وقتی او به نی ریز آمد جامعه ما بزرگ و مرفه بود ،چندین نفر از بهائی ها با مسئولین استانی در شیراز ارتباط داشتند و همین باعث شد تا فالی نتواند علیه بهائیان اعمال خشونت مستقیم کند .در عوض او به طرز موذیانه ای رابطه مسلمانان و بهائیان را تخریب کرد .او ازدواج ،ارتباط شغلی و هر نوع مراوده اجتماعی با بهائیان را تحریم کرد .او با برای تشدید فشار روانی به مردم روستا ،ازدواج بهائی را غیرقانونی و فرزندان آنها را نامشروع اعالم کرد .اراذل و اوباش را می فرستاد تا جلسات بهائی را بر هم بزنند .حمالت گسترده ای علیه اموال بهائیان ترتیب می داد .یکی از سرکردههای اوباش که گوش به فرمان فالی بود ،مزرعهداران بهائی را موقع رفت و برگشت به مزرعه اذیت می کرد. مال فالی از این ارعاب استفاده می کرد تا اموال بهائیان را به نفع خودش تصرف کند .او پیشنهاد نازلی برای خرید باغ زیبای میرزا علی اکبر روحانی داد ،این فضایی بود که اغلب برای جلسات بهائی و جشتهای جوانان استفاده می کردیم. میرزا روحانی پیشنهاد فروش را نپذیرفت .اوباش فالی شبانه به باغش ریختند و تمام درختها را شکستند و از ریشه بریدند .روز بعد فالی پیش میرزا روحانی رفت و به تمسخر پرسید حاال قیمت پیشنهاد او قبول است یا نه .بارها و بارها
21اجداد میثاقی نیز زمان حضور جناب وحید در نیریز ایمان آورده بودند.از طرف مادری ،نسبش به مال عبدالحسین بابی می رسید .همان کسی که در فصل قبل گفتم در راه اسیری بردن به سمت شیراز گردنش را زدند .از طرف پدری به خانواده سید جعفر یزدی از اصحاب جناب وحید مرتبط می شد. به چنین ترفندهایی اموال بهائیان را تصرف کرده بودند ،و حاال پدرم ،بخاطر نقشی که در جامعه بهائی داشت ،هدف بعدی فالی شده بود.
آنچه بر پدر من و آقای میثاقی گذشت یک نمونه از رفتارهایی بود در سراسر آشفتهبازار ایران با بهائیان صورت می گرفت؛ در سرزمینی که جامعهای محافظه کار در دوران گذار به سوی تحوالتی بزرگ بود .با باالرفتن تقاضای اجتماعی برای سیستمی دموکراتیک ،کشور دچار کشمکش های داخلی شده بود .درگیری میان دربار و مجلس شکل گرفته بود .احزاب سیاسی مختلف قدرت یافته بودند و انتخاباتی واقعا ً رقابتی برگزار شد .با محدودیت دسترسی شرکتهای خارجی به میادین نفتی ایران و ملی شدن صنعت نفت به کمک دکتر محمد مصدق ،چهره اصلی جبهه ملی ،به پشتوانه قانون اساسی مصوب 1329ش ،22 .چنین دیدگاههایی در کشور متداول شد.حتی با وجود جنبشهای جدید ،ایران اساسا ً کشوری سنتی باقی مانده بود.جامعه تحت فرمان پادشاه و دربار و وابستگان شان ،و نیز علمای منتفذ،مقامات عالی کشوری ،مالکان و تاجران بزرگ بود.
با ظهور یک طبقه نخبه شهرنشین که گرایش به غرب داشتند ،صورت جدیدی از ناسیونالیسم شکل گرفت که بر اسطوره سازی از تاریخ ایران باستان تکیه می کرد .با رشد و گسترش شهرها ،احزاب سیاسی -مخصوصا ً چپها - طبقه حاکم را به چالش می کشیدند .طبقه مذهبی شاهد آن بود که نهادهای سکوالر دولتی بسیاری از عملکردهای آنها، مانند سیستم قضایی و آموزشی را تحت سیطرۀ خود درآورده و امتیازات آنان مانند معافیت از خدمت سربازی را حذف میکند .مالها که تاثیر زیادی بر روستاها و شهرهای کوچک داشتند ،حمله به بهائیها برایشان راه حلی بود تا قدرت تضعیف شدهشان را دوباره به دست آورند .بهائی ها هدف در دسترسی بودند تا مالها بتوانند جایگاه و قدرت خود را به رخ حاکمیت سیاسی کشور بکشند .به همین خاطر دو دهۀ اول قرن حاضر 23مدرسه های بهائی با وجود سوابق درخشان تعطیل شدند ،ازدواج های بهائی از رسمیت ساقط شد و ادبیات بهائی را سانسور کردند.
با شروع جنگ جهانی ،متفقین برای تامین امنیت میادین نفتی وارد ایران شدند و رضاشاه -که به نظر می رسید تمایالتی به نیروهای متحدین داشته باشد -را برکنار و پسرش محمدرضاشاه را جانشین او کردند .در آن زمان قحظی سراسر ایران را فرا گرفته بود و همه تحت فشار شدیدی بودند .بار دیگر مالها ضوضاء علیه بهائیان راه انداختند و این بار کار به کمپین مطبوعاتی هم رسید .در هر شهر و روستایی علیه ساکنان بهائی فتنه کردند .یک نمونه گسترش خشونت اوباش در شاهرود در تابستان ۱٣۲٣ش 24 .بود .خانواده های بهائی و مسلمان سالها در این مناطق به صورتی مسالمت آمیز با هم زندگی می کردند و حتی در بعضی جاها بهائیان کدخدا هم شده بودند .آزار بهائیان با جرائمی علیه اموالشان شروع شد :دزدیدن دام هایشان ،سوزاندن در منزل ،سنگ زدن به شیشه و دیوار .با وجودی که بهائی ها شکایت می کردند اما مسئولین رسیدگی نمیکردند .مالها هم که می دیدند نظمیه هیچ کاری بهشان ندارد مردم محلی را بیشتر تحریک می کردند .کودکان مسلمان را تشویق می شدند تا به بهائیان ،در خیابان توهین کنند .حمالت متعصبین به
1951 22م. 23دهه 30و 40میالدی 24آگست 1944م. خانه های بهائیان ،حتی کسانی که پیر بودند ،بیشتر و بیشتر می شد تا ماه اگست در شاهرود که خشونت ها به اوج رسید و سه نفر از بهائیان را شهید کردند .در شهر کاشان نیز حادثه مشابهی رخ داد و فتنه انگیزی مالها باعث شد تا دکتربرجیس ،پزشک بهائی که در شهرشان معروف و محبوب بود را 80ضربه چاقو بزنند.
در حالی که جوامع بهائی در مقابل چنین هجمههایی در سطح محلی و ملی مقاومت می کردند ،آزادی های مدنیشان مدام کمتر ،مدارس شان تعطیل ،و در زمینه های شغلی ورشکسته می شدند و همین شرایط زندگی را سخت میکرد. کسانی که پتانسیل زندگی در جاهای دیگری را داشتند ،مهاجرت کردند .گروهی هم در جهت نقشه های حضرت ولی امرللا ،با انگیزه های معنوی برای پیشبرد امرالهی وطن را ترک کردند.به این ترتیب عده زیادی از بهائیان ایران را ترک کرده و به نقاط دیگری از دنیا رفتند ،جایی که زندگیشان سراسر خدمت ،و زندگی شغلیشان توام با موفقیت باشد.
اواخر دهه 20شمسی من یک پسربچه بودم که چیز زیادی از دنیای خارج از نیریز نمی دانستم .آنچه که دیده بودم جامعه مظلوم بهائی بود و جامعه بی رحم دیگری که سختی ها را به ما روا می داشت .عمه جوانم ،اشراقیه را دیده بودم که تجسم زندۀ همۀ دردهایی بود که هر فرد بهائی ممکن است متحمل شود .دانش آموزان مدرسهای کتابهایش را دور ریختند ،فحشش دادند ،ناهارش را دزدیدند .او که دختر حساس و خجولی بود این رفتارها بسیار به او صدمه زد و باعث شد ترک تحصیل کند .بعدتر با مرد مسلمانی ازدواج کرد و در خانه او بسیار آزار دید .خانواده شوهرش از نظر جسمی و روحی او را تعذیب کردند .درباره دینش بدگویی کردند ،به مسجد بردندش تا توبه کند و دینش را تکفیر کند.پانزده سال تالش کرد تا با مهربانی ،رفتارهای زشت آنها را پاسخ دهد؛ لباسهایشان را می شست ،بچه ها را غذا می داد ،از حیوانات مراقبت میکرد .اما ا جازه نداشت احکامی مثل نماز و روزه را در آن خانه به جا آورد و یا اینکه با بهائیان مراوده داشته باشد .او سل مبتال شد و بیماریاش شدت گرفت اما هیچکس به او کمک نکرد .او را به خانه خواهرش پس فرستادند و همانجا در سن 40سالگی درگذشت.
در نی ریز هم دسیسه های مال فالی و همدستانش ادامه داشت .حاال برنامه ای هم برای تبلیغ علیه بهائی ها در رادیوی تهران هم راه انداخته بودند .سالها بعد ،خانواده فالی بخاطر این همه ناراستی او را ترک کردند .او حتی مدرکی نداشت که درس طلبگی خوانده است ،فقط با تمرین و تکرار یاد گرفته بود شبیه مالها حرف بزند .اما با این همه استعدادی ذاتی داشت که مردم را گرد خودش جمع کند و معرکه راه بیندازد.
پدرم بارها هدف دشمنی فالی قرار گرفته بود ،اما هربار با وجود خشمی که از او داشت با شجاعت به مالقاتش رفته بود .فالی از پدرم خواسته بود تا شکایات و مکاتبات با مقامات شیراز را متوقف کند و پدر من با اطمینان گفته بود که هرگز چنین نخواهد کرد( .یک بار پدرم به نمایندگی از محفل ،مناظرهای عمومی بین جناب سمندری و فالی ترتیب داد. اما حاکم نی ریز که دوست پدرم بود این جلسه را لغو کرد .بعد به پدرم گفته بود فالی فارغ از اینکه مناظره را ببرد یا ببازد ،پس از آن خون بهائیان را به شیشه خواهد کرد!) این موضوع فالی را عصبانی کرد .چند نفر را اجیر کرد که پدرم را موقع رفتن به مزرعه ،سر راه دزدیدند .چند نفر از اقوام مسلمانمان برای نجات او همه جا را گشتند ،سرانجام او را کتک خورده با بینی شکسته در کوه یافتند. هرکسی صبرش حدی دارد .پدرم بعد از ماجرای دزدیده شدنش به این نتیجه رسید که اگر با وجود شخصی مثل فالی در نی ریز بماند معلوم نیست چه بر سر خودش یا خانواده اش خواهدآمد.درواقع ،اقدامات غیرقانونی فالی و سهلانگاری مقامات باعث فشار اقتصادی و روانی شدیدی بر همۀ خانواده های بهائی شده بود .پسر فالی ،به مقام اداری باالیی رسید و دیگر هیچ چیز جلودار ترکتازی های فالی در نی ریز نبود .خانواده های بهائی بخاطر از دست رفتن منابع درآمد، کاسته شدن از اعتبار اجتماعی ،به هم خوردن برنامه هایی که برای خودشان و آیندۀ فرزندانشان داشتند کمکم از نی ریز خارج شدند و همین باعث شد تا جامعه بزرگ بهائی آنجا به تدریج تحلیل رود .باالخره ما هم از نی ریز رفتیم.
ما هم مثل بقیه ،یک روز با چمدانی کهنه،دو پتو و لقمه های نان و پنیر پشت کامیونی نشستیم و از نیریز به سمت شیراز حرکت کردیم .همین طور که روی بارهای بادام نشسته بودم یادم به سگی افتاد که به دست اوباش در خیابان کشته شد ،یاد مردان بهائی که در روزهای دزدیده شدن پدرم با اسلحه روی پشتبام ما کشیک می دادند تا کسی متعرضمان نشود .یاد آزار و اذیت های خیابانی در همه کوچه و پس کوچه ها افتادم .حاال این زندگی را پشت سر می گذاشتم.
شش سال پیش،تولد من به عنوان اولین نوه پسری،کل خانواده از پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و عمو و عمه زاده و عموزاده همه را خوشحال کرده بود -مخصوصا مادربزرگ عزیزم«،صاحب جان» که خیلی مرا دوست داشت .حاال بعد از این همه مدت پیش آنها می رفتیم؛ به یکی از بزرگترین شهرهای ایران ،جایی که من فقط دربارهاش شنیده بودم. به پدرم نگاه کردم ،او هر چه که روزی ساخته بود را داشت بهجا می گذاشت.
کامیون به راه افتاد و ما مدام با تکانهای زیاد باال و پایین پرت می شدیم .الستیک های بزرگ کامیون خاک به هوا بلند می کردند و همه جا را غبار گرفته بود.کسی نمی دانست جاده ما را به کجا می برد. فصل چهارم:
به سوی دنیایی بزرگتر دیدن دروازه شهر از میان گرد و غبار جاده ،نوید رسیدن به شیراز ،شهر گل و بلبل ،شهر شعر و شاعری ،و باغ های زیبای ایرانی را می داد .پس از پیاده شدن از کامیون و گرفتن چمدانها ،به سمت یکی از محله های فقیرنشین ،که خانه شلوغ و پرجمعیت عمه ام درآنجا بود رفتیم .پس از چند روز چون پدرم نتوانست کاری مناسب با درآمد کافی پیدا کند ،ناگزیر با اتوبوس عازم تهران شدیم. .
اقوام تهرانی ما به نظر من خیلی مدرن ،تحصیل کرده و آداب دان بودند و برخالف اقوام نیریزی ما ،نشانی از زندگی سخت و دستهای پینه بسته نداشتند .آنها به عوض دور سفره روی زمین و با دست غذا خوردن ،روی صندلی می نشستند و با قاشق و چنگال غذا میخوردند .وقتی یکبار خالها م ظرف آب نبات و شیرینی را پیش آورد و تعارف کرد ،من با حرص و ولع چند مشت پر برداشتم .خالهام ظرف شیرینی را عقب کشید و به من گفت که نباید بیشتر از یک عدد بردارم .این طوری بود که به من آداب معاشرت و حضور در کالسها را یاد داد.سالهای بعد وجود این فامیل ته رانی کمک بسیار بزرگی برای من بود .
همه چیز این شهر بزرگ برای من عجیب و غریب و ناآشنا بود .وقتی به درخانه خاله رسیدیم ،من به همان روش نیریزی ها چند تکه سنگ برداشتم که به در بزنم .پدرم مانع شد و خود به طرف در رفت و دکمه روی دیوار را فشار داد .خیلی زود مثل اینکه جادویی شده باشد ،یک نفر در را باز کرد و به ما خوشآمد گفت .در بین راه یک اسباب بازی جدید پیدا کرده بودم؛ یک المپ .آن را با خودم همراه آوردم تا سر حوصله بررسیاش کنم .در ایستگاه قطار صدای سوت بلندی می آمد و قطارهای بزرگ که با زغال سنگ کار می کردند و دود غلیظی به هوا می دادند از میان تونل پیدا می شدند .شبهای تهران تاریک نبود،الزم نبود خانه بمانیم .برای اولین بار در زندگی ام در خیابانی که با نور چراغ برق روشن بود قدم زدم و با لذت فراوان بستنی ،هلو و کباب سیخی خوردم.
برای من که تا به حال شهر را ندیده بودم تهران فراتر از حد تصورم ظاهر شد؛ شلوغ و پر جمعیت با آدمهای مختلف ،قله زیبای البرز در باالی آن سر برافراشته بود.انگار همه زیبایی های ایران در تهران جمع شده بود .مردها ،مثل فرنگی ها کت و شلوار به تن داشتند و زنها هم با لباسهای آخرین مد در خیابان و بازار می –گشتند .پیاده روها پر از عابر و در و دیوارها پر از پوسترهای بزرگ تبلیغاتی لوازم آرایش و محصوالت بهداشتی بود و صدای مؤذن از مناره مسجد همه را به نماز فرا میخواند. ماشین های خارجی و کامیون هایی با آرم مرسدس بنز داشتند از خیابانهایی که با بناهای تاریخی و مجسمه های قدیمی عبور می کردند.در کنار مغازه های کهنه ،ساختمانهای نوساز مدارس و دانشگاه برای تحصیل نسل جدید همه جا دیده میشد.بزرگترین ساختمان آن حوالی کاخ گلستان ،محل فرمانروایی شاه قاجار بود ،کاخی با ترکیبی از اسلوب ایرانی و اروپایی با کاشیکاریهای خارقالعاده ،استخرهای بزرگ و تخت مرمر شاه که بعد از پایان حکومت قاجار ،تقریبا خالی مانده بود چون خاندان جدید سلطنتی کاخی جدید ساخته بودند.
آن زمان خیلی از روستاییان به مناطق شهری مهاجرت میکردند و کوشش داشتند ،زندگی شهری را با آداب و رسوم محلی خود تطبیق دهند .در مناطق فقیرنشین تهران -که محل سکونت این مهاجرین بود -پر بود از گاری کهنه ،دوچرخه ،عابر پیاده ،اسب و االغ و گاهی حتی کاروانی از شترها و صدای بوق ماشینها و داد و قال مردم .پیرمردهایی را میدیدی که با لباسهای زمخت و پاره،کنار سبد میوهای که برای فروش آورده بودند ،چمباتمه زده و منتظر مشتریاند .قالیچه،پوستر افراد مشهور تاریخ ،لوازم آشپزخانه ،پنبه های خام حالجی نشده ،انواع و اقسام خوراکی .همه چیز در بساط دستفروشها پیدا میشد.
خاله جان اختر-که خاله پدر من بود -برای پیدا کردن کار به پدرم کمک کرد .پدرم هر پیشنهاد کاری را قبول می کرد .حتی مدتی صندوقدار یک گرمابه شد ولی از آن راضی نبود .چون عالوه بر آنکه درآمد کافی نداشت ،وقتی به خانه بر میگشت از دیدن من که تمام روز از دلتنگی و دوری او گریه کرده بودم ،خیلی ناراحت میشد .خیلی زود خانواده ما دوباره به فکر تغییر مکان افتادند .ما راهی شهر نفتخیز اهواز ،مرکز استان خوزستان شدیم .به امید یافتن کار چند شب را در ایستگاه اتوبوس ماندیم ،از آنجا با قطار به خرمشهر رفتیم .از آنجا با قایق از رود کارون گذشتیم و به آبادان رسیدیم.
آبادان شهری بندری در جنوب غربی ایران است که خاک شوری دارد با تابستان هایی گرم و پشۀ زیاد که بر روی جویهای کمعمق پرواز میکنند .این شهر ک ه قرنها در ناحیه عرب نشین ایران ده دورافتاده ای بود ،به خاطر «نفت» تبدیل به شهری بزرگ و صنعتی شد .چون آبادان به خلیج فارس نزدیک بود و با عراق مرز مشترک داشت ،اکثر خط لولههای نفتی به آبادان ختم میشدند. شرکت بزرگ نفتی ایران و انگلیس یکی از بزرگترین تصفیه خانههایش را در آبادان تاسیس کرد تا نفت خام را تصفیه و به وسیله تانکرها صادر کند .لولههای نفت به وسعت هکتارها زمین را پوشانده بود و هر روز هزاران کارگر با دوچرخه از دروازه بزرگ تصفیه خانه میگذشتند تا در گوشهای مشغول کار شوند اما کارمندان بخش اداری تصفیهخانه که به سبک غربیها لباس میپوشیدند در ساختمانهای زرد آجری کار میکردند .این تصفیهخانه،تأسیسات عظیمی بود که نه تنها نیروی کار از تمام نقاط ایران بلکه کارگران عرب ،هندی ،برمهای ،پاکستانی و چینی را نیز جذب کرده بود .عربها و ایرانیها با هم خوب بودند و در کنار یکدیگر کار میکردند .مدیران اجرایی این کمپانی اکثراً ایرانی یا انگلیسی بودند.
طراحی شهر آبادان به سبک روستاهای انگلستان بود؛ خانه های آجری ،باشگاههای کریکت و باغهایی در انتهای جزیره ،که وزش نسیم دریا آنها را خنک می کرد .ساکنان اکثراً ثروتمندانی بودند که در خانههای بزرگ در میان این باغها زندگی میکردند. کارگران تصفیه خانه نفت خام ،که از روستاهای مختلف آمده بودند ،در منطقه دیگر جزیره درخانههایی محقر ساکن بودند .زاغه نشین احمد آباد هم ساکنانش اغلب مردم بومی بودند .این تفاوت فاحش فقر و ثروت بتدریج سبب تنشهایی شد که احساسات وطن پرستانۀ ایرانیان را به جوش می آورد .کارگران به علت تنفس هوای آلوده تصفیه خانه به بیماریهای ریوی و آسم مبتال میشدند. درحالیکه خارجی ها و ثروتمندان ماشینهای زیبا و بزرگ و باشگاه قایق سواری اختصاصی داشتند .راههای ورود به این باشگاهها از دو طرف با درختان خرما پوشیده شده بود و به برکه آب آرامی منشعب از خلیج فارس منتهی میشد که قایق ها را در کنار آن نگه میداشتند .کمی دورتر ماهیگیران بومی تورهای خود را پهن میکردند.
از طرف دیگر تنوع قومی و تاثیر آداب اروپایی سبب شده بود که مردم آبادان برخالف مردم شهرهای دیگر ایران ،اهل مدارا و مسامحه باشند و اقوام و ادیان دیگر را بپذیرند و فعالیت های اجتماعی آسانتر باشد .کنیسه یهودیان و کلیسای مسیحیان در کنار یکدیگر قرار داشتند و تنها کلیسای ارمنی ارتدکس با گنبد آبی و سفیدش نزدیک یک مسجد بود .اما از نظر سیاسی این تنش ها و این ترکیب میتوانست مانند یک بمب در حال انفجار باشد و سرانجام همین طور شد. وقتی موضوع ملی شدن صنعت نفت به میان آمد ،موجی از احساسات وطن پرستانه سراسر ایران را در بر گرفت .در ۲۷ اسفند ۱٣۲۹ش 25 .در مجلس شورای ملی و مجلس سنا تصویب شد و پس از آنکه دولت تاسیسات نفتی آبادان را به دست گرفت .دولت انگلیس و آمریکا در سال 1332شمسی دولت مصدق را سرنگون کردند و توافق نامه جدید نفتی تنظیم شد .ملی شدن نفت برای ایرانیان بخصوص در شهرهای جنوبی مثل آبادان طرفداران زیادی داشت ،کارگران به طور طبیعی جذب ایده های میهن پرستانه و سیاست های چپی می شدند که مدعی تضییع حقوق آنها توسط نیروهای سرمایه داری بودند.
بهائیان نیز تحت تاثیر این نیروها بودند تا وقتی که هدایت های حضرت ولی امرللا رسید .ایشان واضحا ً تصریح کرده بودند «از احبا از سیاست مانند طاعون بر حذر باشند ».پدرم مرد آزادیخواهی بود و مخالف با سلطۀ انگلیسی ها بر نفت ایران .او که اغلب به اخبار بیبیسی گوش میکرد ،معتقد بود این اخبار به واقعیت نزدیکتر است و سانسور نمیشود.
در آن دوره او و دوستانش چند شعار درباره ملی شدن نفت به من که شاگرد دبستانی بودم یاد دادند تا وقتی در خیابان هستم بخوانم و نشان بدهم ما هم با اخراج انگل یسی ها از آبادان موافق هستیم .یک روز که کارگران و کارکنان اعتصابی در حیاط بانک سر چهارراه نزدیک خانه ما تجمع کرده بودند و صدها تظاهر کننده در حیاط بانک منتظر شنیدن سخنان همراهان یا رهبران خود بودند ،من روی صحنه رفتم و با صدای بلند و غرایی ،شعارهایی را که یاد گرفته بودم اجرا کردم که با استقبال زیادی روبرو شد ولی باعث شد اسمم در لیستی معترضین پلیس از قرار بگیرد.
این تمایالت سیاسی پدرم شایدتحت تاثیر واقعیت زندگی سخت و دشوار و فقیرانهای بود که خانوادۀ ما بعد از ترک نیریز با آن روبرو شده بود .ما در محلۀ کارون 26زندگی میکردیم .پدرم برای محافظت ما ،چند دیگ و قابلمه را پشت در و پنجره خانه آویزان کرده بود تا اگر دزد در را باز کند ،صدای دیگ و قابلمه ما را بیدار کند .یادم است یک شب دزدی به خانه ما آمد و شلوار پدرم را دزدید .بعد به خانه همسایه بغلی رفته بود پس از جمع آوری اسباب های آن خانه ،شلوار پدرم را آنجا جا گذاشت .چندی گذشت تا ما به خانۀ سازمانی در احمدآباد رفتیم ،شرکت نفت در آنجا خانههای پیش ساخته بسیاری ساخته بود.
پدرم مرد خوش زبانی بود و خوب هم لباس می پوشید و ظاهرش می رسید،او همه تالشش را برای خانواده می کرد اما نتیجه زحماتش همه در نیریز به جا مانده بود .او در آبادان به کاری مشغول شد که درآمد کافی نداشت .پس عالوه بر کار روز ،عصرها و شب در یک بیمارستان معالجه بیماری های مسری مثل سل ،کار دومی گرفت .مدیر بیمارستان یک خانم بهائی بود و از ترس آنکه مبادا مسئولین آنجا فکر کنند برای پدرم حق و حقوقی بیشتر از بقیه قائل است ،با پدرم خیلی سختگیری می کرد .پدرم متوجه شد که افراد شاغل در آن درمانگاه ،داروها و پتوها را به سرقت می برند .وقتی این موضوع را گزارش داد ،او را تهدید به مرگ کردند .بهخاطر این تهدیدها ،پدرم ترتیبی داد تا یکی از افسران ارتش که بهائی بود به خانه ما می آمد و مواظب ما بود .اگرچه برخی بهائی ها در آن موقع مشاغل خوب و باالیی داشتند ،مثل ریاست بعضی قسمت های شرکت نفت ،لکن پدرم هرگز از آنها تقاضای کمک نکرد .ماشین انگلیسی قدیمی خرید و آن را به کسی اجاره داد تا بعنوان تاکسی روی آن کار کند ولی ماشین قراضه بود و زود به زود باید آنرا به تعمیرگاه میبر دند .همیشه وقتی ماشین از کار می افتاد و راننده مجبور بود از دیگران کمک بگیرد من باید در تاکسی می نشستم تا کسی تایرهای ماشین را ندزدد.
۱۹۵٠ 25م. 26محلهای فقیر نشین در آبادان ما خانواده ای فقیر ولی بسیار آبرومند بودیم .مادرم با همان پول کمی که دریافت میکرد آن را برای خرید لباس و یا آنچه مورد عالقه ما بود ،هزینه میکرد .این موضوع باعث شد بقیه فکر کنند وضع مالی ما خوب است و از ما پول قرض می خواستند .مادرم تحصیالتی نداشت و با کسی رفت و آمد نمیکرد و از تنهایی ناراحت بود .همیشه دوستان نیریزی خود را بخاطر می آورد و دلش برای آنها تنگ می شد .متاسفانه پدرم تالشی نکرد تا به او سواد بیاموزد و در واقع وقت این کار را هم نداشت .ما خانواده پر جمعیتی بودیم و در خانه ای کوچک زندگی میکردیم که آب لوله کشی و برق نداشت .در آن خانه با عمهها و عموها و مادربزرگ که نابینا شده بود ،با هم زندگی می کردیم .
حضور عمه هایم در زندگی من بسیار پررنگ بود .آنها خودشان خواندن و نوشتن یاد گرفته بودند و به من در انجام تکلیف های مدرسه کمک می کردند و خیلی هم جدی و سختگیر بودند .یکبار برای تنبیه یک مداد بین انگشتانم گذاشتند و آن را فشار دادند. من خیلی سرکش بودم و آنها دائم مراقب رفتار و کنترل من بودند .از آنجا که من بسیار پر انرژی و بی احتیاط بودم ،گاهی ناخودآگاه برای خودم و دیگران خطراتی ایجاد میکردم مثالً یک روز که با سرعت میدویدم در آهنی بزرگ را آنچنان محکم بهم زدم که انگشتان عمه اشراقیه الی در ماند و تقریبا قطع شد.
هر روز صبح پیاده به مدرسه میرفتم .شاگردان صف میبستند و سرود ملی میخواندند .یک روز ناظم مدرسه مرا به اتهام بدرفتاری جلوی صف برد و بر روی زمین خوابانید و در برابر همه شاگردان پاهایم را شالق زد .بعدها معلمم فهمید که آن عمل ناشایست از شاگرد دیگر سر زده و من بیگناه بوده ام.
بعضی از معلم ها به دانش آموزان تعرض جنسی می کردند ،در جامعهای که سرکوب غرایز جنسی وجود دارد چنین رفتاری دور از ذهن نیست.که خوشبختانه از آنجا که من پر سرو صدا بودم و می دانستند اگر به من نزدیک شوند داد و قال میکنم ،مورد این تعرضات قرار نگرفتم.
شاگرد اول کالس بودم .به درس تاریخ بی نهایت عالقه داشتم .دیگر درسهای مورد عالقه ام حساب و فیزیک بود و اصال استعداد کار هنری نداشتم .از درس شیمی هم بیزار بودم .معلم ها مرا مبصر کالس کردند .از طرفی مسئولیت تهیه مجله مدرسه هم با من بود و به همین علت معلمین و شاگردان مرا خوب میشناختند و از من تعریف میکردند .با آنکه هیچ عالقه ای به ورزش نداشتم ،مرا سرپرست تیم بسکتبال کردند تا هم مشغول باشم و هم انرژی زائدم را صرف کنم .جزو گروه پیشاهنگی بودم که خیلی وقت مرا میگرفت .ساعت پنج و نیم صبح از خواب بلند می شدیم و چادر می زدیم و شبها هم با اسلحه های قالبی نگهبانی میدادیم.
یکی دیگر از شیوه های بهائی ستیزی اذیت بچه های بهائی در مدارس بود .یادم میآید معلم دینی دبیرستان آدم خوب ولی متعصب و سختگیری بود .او که میدانست من بهائی هستم ،مرا مجبور میکرد تا در کالس جلوی همه نماز اسالمی بخوانم تا به تصور خودش مرا به راه راست هدایت کند .بعدها شنیدم اوایل انقالب یکی از رهبران معروف انقالبی شهر شده و به دستور او گروهی از مهندسین اعتصابی شرکت نفت اعدام کردهاند .او خودش هم بعدها به دلیلی اعدام شد.
اگر چه من بچه سرکشی بودم و لی در مدرسه رفتارم خوب بود .خانه مان خیلی تاریک و کوچک و شلوغ بود و من مجبور میشدم در حیاط با نور کم سوی چراغهای خیابان ،در حالی که سوسک های سیاه دور و برم روی زمین رژه می رفتند مشق بنویسم .برنامه تحصیلی مدرسه خیلی پیشرفته و تکالیف مدرسه خیلی زیاد و سخت بود .بعدها وقتی به آمریکا آمدم متوجه شدم که میزان درس و تکالیف مدرسه در ایران فراتر از استاندارد مدارس آمریکا بوده و به همین دلیل وقتی به آمریکا آمدم مانند بسیاری دیگر از ایرانی ها در درس و تحصیل موفق شدم .با فرزام ارباب عضو سابق بیت العدل – در طهران همکالسی بودیم و بهمان خیلی خوش میگذشت .عالوه بر مدرسه ،هر هفته کالس درس اخالق داشتیم و آنجا دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز هم دوستیمان ادامه دارد.
علیرغم زندگی فقیرانه در آبادان ،من این شهر را خیلی دوست داشتم .خیابانهای آن پر از مغازه هایی بود که اجناس خود را یا روی میز میچیدند و یا به دیوار آویزان میکردند ،تا مشتریان بهخوبی آنها را ببینند .فروشنده ها و تجار با نصب تابلو و عالمتی بر روی ساختمان ها ،سرویس خدماتی و تجاری خود را معرفی میکردند .صدای آواز و موسیقی بندری با صدای بلند فروشنده های دوره گرد که جنس خود را معرفی میکردند و صدای عبور ماشینهای پونتیاک که با سرعت حرکت میکردند ،با سر و صدای زنان چادری که بسته های خرید خود را بر روی سر حمل میکردند و فریادهای مردانی که گاری های سنگین خود را با دست به جلو میبردند درهم می آمیخت .برای اولین بار سوار ماشین شخصی شدم .خیابانهای آبادان با استفاده از چراغ برق غرق نور بود و می توانستی بدون نگرانی از هیچ خطری راه بروی .من قدم میزدم و زنان و مردان خوشلباسی که سر قرار می آمدند را می دیدم( .کامالً بر خالف کوچه پس کوچه های باریک و پر از خاک و گل نیریز ،که روزها در خطر اذیت و آزار همشهریان بی انصاف و شب ها در تاریکی محض باید عبور میکردیم ).می توانستم به جای آنکه سوار االغ یا پیاده باشم ،برای طی مسیر از اتوبوس استفاده کنم .اگر تشنه می شدم بجای طی مسیری طوالنی تا چاه آب ،از شیر آبخوری عمومی آب میخوردم .من در میان نخلهای کنار رودخانه قدم میزدم و رویاپردازی میکردم و رمانم را مینوشتم .در وقتی به جشن ها و میهمانی خانواده های ثروتمند آبادانی دعوت میشدیم ،کباب و جوجه کباب می خوردیم .اما در خانه مادرم همان غذای ساده نیریزی ها برقرار بود .
شرکت نفت یک فروشگاه هم داشت که اجناس خارجی می فروخت .در اوایل دهه پنجاه بیشتر این اجناس آمریکایی بودند و برای آنها تبلیغات زیادی می شد و مردم را به را به شیوه زندگی مصرفی غربی -که مورد نظر حکومت بود -تشویق میکردند. عمه هایم و پدرم کارت خرید داشتند و گاهی آنها را به من می دادند و من هم با آنها بیسکوئیت ،لیموناد و کره میخریدم و با قدری سود می فروختم .حتی سیگارهای پدرم را هم می فروختم تا پولی بدست آرم و در عین حال او هم کمتر سیگار بکشد .برای اینکه پدرم را وادار کنم تا برایم دوچرخه و یک بارانی پالستیکی زرد رنگ بخرد ،اعتصاب غذا کردم .وقتی پدرم اینها را خرید ،با خیال راحت به محلههای اعیانی می رفتم و از جلوی خانه باغهای زیبا و استخرهایی که در آن زنان و مردان روی صندلی های راحتی آفتاب میگرفتند ،رد میشدم و آنها را تماشا میکردم و بعد هم به نخلستان میرفتم .آنقدر تند رکاب میزدم تا هوای داغ آبادان به نسیم خنکی تبدیل میشد .وقتی همسایه ارمنیام را دیدم که با دوست دخترش موتور سواری میکرد ،رویاهایم بزرگتر شد.
راه فرار اصلی من از سختی زندگی،پناه بردن به فیلم و کتاب بود .در سالن سینما تاج با دکوراسیون هنری و دیوارهای آجریش می نشستم و با تماشای فیلمها ی سینمائی،این صنعت رویا سازی آمریکا ،مشغول میشدم .در دنیایی فرو میرفتم که در آن شهرک های چوبی کابویی ،آدم خوبها آدم بدها را می کشتند .من که یک پسر نوجوان بودم و از تماشای هنرپیشههای زیباروی اروپایی مثل لسلی کارون ،و رقصهای زیبایش در فیلمها و صحنههای پرزرق و برق رنگی لذت میبردم .همیشه جلوی پرده می نشستم و تا رقص را بهتر ببینم.گاهی چند روز پشت سر هم ،یک فیلم را تماشا میکردم .مثل اغلب ایرانی ها عاشق فرهنگ کشور فرانسه بودم .وقتی بیشتر نوجوانان هم سن و سال من عصر و شب را به بازی و تفریح میگذرانیدند ،من به کتابخانه باشگاه افسران می رفتم و کتاب های ویکتور هوگو ،سارتر و آلبرکامو را میخواندم و از همه بیشتر از تماشای مدل و مانکنهای زیبا لذت میبردم. از طریق یکی از افراد فامیل که با یکی از مدیران شرکت نفت آشنا بود ،توانستم اجازه رفتن به استخر شرکت نفت بگیرم .در آنجا از دیدن دخترهای زیبا کیف میکردم .برای جلب توجه دخترها ازباالترین نقطۀ سکو به داخل استخر شیرجه میرفتم .بلندی سکو برایم ترس نداشت .شنا میکردم ولی از نور آفتاب گریزان بودم .نمیخواستم پوستم مثل پوست آبادانی ها تیره شود.آنوقتها داشتن پوست سفید امتیازی بود و جذابیت به حساب می آمد. سینما تاج در محلۀ بدنام شهر بود و من بیشتر شبها وقتم را در آنجا به سر میبردم .اعتیاد به تریاک یک معضل کلی در ایران بود .طبق شرع اسالم مصرف الکل حرام است ،اگرچه بعضی در خفا الکل مصرف میکردند .اما مصرف تریاک منع شرعی نداشت و مصرف آن رایج بود .یکی از دایی های من معتاد به تریاک بود .در اطاقهای تاریک محله بدنام ،زنان تریاک را روی زغال گذاشته و برای مصرف مردان آماده میکردند .مردها روی زمین می نشستند و دود تریاک را از وافورشان به هوا میفرستادند و بعد به دیوار تکیه داده ،چند ساعتی را در حال نشئگی می گذراندند .بعد از آن از نو به تریاک کشیدن میپرداختند ،تا دوباره نشئه شوند .کم کم لذت و نشئگی جای خود را به اعتیاد می داد و هربار آنها تالش می کردند تا سرخوشی که بار اول تجربه کرده بودند را بازیابند ،اما نصیبشان فقط در حد رفع خماری بود.
دایی من فرماندار شهر بود و موقعیت خوبی داشت ،ولی اعتیادش به تریاک زندگی و تواناییهایش را تباه کرد .گاهی حتی در اتاقی که در خانه ما داشت تریاک میکشید و دود آن که از پنجره بیرون می رفت ،به دماغ آهویی که در حیاط ما بود ،می رسید و او را هم به جفتک پراندن می انداخت .بعضی اوقات که مادر و عمه هایم از دست شیطنت های من خسته میشدند مرا بدست دایی می سپردند و او هم مرا که پسری ده ساله بودم به اتاق تاریکش در محله بدنام میبرد .آنجا کنار در می نشستم و در نور کم سویی که از خیابان وارد اطاق میشد مشغول انجام تکالیف مدرسه می شدم .گاهی بخاطر خستگی از خواندن و نوشتن در تاریکی و تحت تاثیر بوی تریاک بخواب میرفتم .چند ساعت بعد وقتی بیدار میشدم دائی بیخبر از من رفته بود .تلوتلوخوران به سمت سینما تاج می رفتم و روی پله ها می نشستم و منتظر اتوبوس میشدم تا به خانه بروم .سالها بعد خودم سیگاری قهاری شدم که شاید علت آن تنفس دود تریاک در نوجوانیام بود .
هیچکس در خانه دلش برای من تنگ نمی شد .به همین دلیل هر وقت خانه نبودم همه خوشحال از غیبت من نفس راحتی می کشیدند .اگر چه نزد والدین و عمه هایم عزیز بودم اما کنجکاوی هایم برای فهمیدن مسائل و پرسش های مکررم آنها را خیلی خسته می کرد .تهران ی ها به اینگونه بچه ها می گفتند "سر زیاد " یعنی سرش روی تنه اش اضافی است و در اثر تنبیه از بین خواهد رفت .ولی پدر نازنین من نه تنها مرا تنبیه نمی کرد ،بلکه همیشه در فکر بود که برای تربیت و آموزش من چه می تواند بکند .به همین جهت وقتی یازده سالم شد تصمیم گرفتند مرا به مدرسه بهائی در تهران بفرستند تا در آنجا تعلیم بگیرم .این مدرسه "دارالتربیت" نام داشت .پدرم جناب فروتن ،مدیر مدرسه را می شناخت .ایشان چندین بار به عنوان مبلغ به شهر ما آمده و در خانۀ ما مهمان بودند .خاله بزرگم و همسرش در حظیرة القدس با آقای فروتن که منشی محفل ملی بود ،کار می کردند .این مدرسه را محفل روحانی تهران برای بچه هایی که یا پدر و مادر شان شهید شده و یا برای تبلیغ امر بهائی در اطراف دنیا سفر میکردند احداث کرده بود .محلش ساختمانی در نزدیکی حظیرة القدس با گنبدی زیبا و ساختمانی برای مهمانان و کارمندان بود که در میان باغ بزرگ قرار داشت .در این محله بهائیهای ثروتمندی ساکن بودند و جلسات ضیافت شان با جلسات ساده نیریز و حتی آبادان بسیار متفاوت ود.
برای رسیدن به تهران اولین سفرم را با هواپیما انجام دادم .هنگامی که سوار شدم ،کاشف به عمل آمد که صندلی من را به مسافر دیگری پای پرواز فروخته اند .به همین خاطر به من در کابین پرواز ،کنار خلبان و کمک خلبان جا دادند.
در مدرسه ،خوابگاه دختران و پسران از هم جدا بود .در طول روز در یک مدرسه عمومی دولتی شرکت میکردیم و پس از آن به کالس های بهائی می رفتیم .برنامه درسی بسیار خشک و جدی بود و من مخالف هر گونه برنامه منظم .دائما بین حالتی از اندوه و دلتنگی و خشم علیه قوانین سخت مدرسه در تالطم بودم .معموال بخاطر سرکشی از رعایت قوانین مدرسه یا شیطنت ،برای تنبیه مرا از صبحانه محروم میکردند و یا به من تکلیف میشد قطعاتی از الواح و آثار را حفظ کنم و روز بعد در کالس آن را بخوانم.
عادتم بود که نامه هایی مینوشتم و در قالب شعر به مسئولین مدرسه اهانت میکردم و چون نمیتوانستم آنها را برای پدر و مادر بفرستم در شکاف های تنه درختان میگذاشتم .یک بار سرایدار 27حظیرة القدس داخل تنه درخت یادداشت اهانت آمیزی پیدا کرد که در آن توهینی به خانم شمسی ،مدیر بسیار قابل مدرسه ،نوشته بودم .او این یادداشت را به جناب فروتن داده بود که ایشان را خیلی عصبانی کرده بود .جناب فروتن برای کنترل و تربیت روحانی من ،اهتمام زیادی کردند .مدتی مرا مسئول تحویل مراسالت محفل ملی کرد .این کار خیلی خوب مرا مشغول می کرد ولی گاهی در بین راه به متن این مراسالت نگاهی می انداختم.
یک روز داخل حوض حظیرة القدس پریدم .جناب فروتن با نگرانی از دفتر کارش بیرون دوید تا مرا کمک کند ،من که از دیدن ایشان ترسیده بودم ،به سرعت به آن طرف حوض دویدم و دوباره به داخل آن پریدم .این کار چند بار دیگر هم تکرار شد ،و باالخره به دستور ایشان از آب بیرون آمدم.
متاسفانه با تمام کوششهای جناب فروتن و خانم شمسی این نافرمانی و شیطنت من ادامه داشت .تا باالخره مرا به آبادان برگرداندند تا دوباره آنجا به مدرسه بروم و این همان چیزی بود که می خواستم .البته این اقامت من در مدرسه بهائی سبب آشنایی بیشتر با شیوه زندگی و دیدگاه های دیانت بهائی شد که تاثیر بسزایی در تصمیم گیریهای من زندگی آتی من در بزرگسالی داشت.
دورانی که من در مدرسه تربیت تهران به سر می بردم ،انگلیسی ها از آبادان بیرون رفته بودند و بسیاری از خانه های بزرگ و زیبای آنان خالی مانده بود ،وضع مالی پدرم هم کمی بهتر شده بود و توانست یکی از این خانه ها را در قسمت بهتری از شهر اجاره کند و از آن خانه محق ر به این خانه اسباب کشی کرده بودند .خانه جدید حیاط بزرگی داشت که در آن آهو زندگی می کرد.
جامعه بهائی آبادان هم نقش بسزایی در زندگی ما داشت .وقتی در منزلمان ضیافت نوزده روزه میگرفتیم صدها نفر به ضیافت می آمدند .ضیافت های ما بسیار پُر رونق و با صفا بود .من همیشه مشتاق دیدار نوجوانان همسنم در ضیافت بودم .بعضی اوقات در کنار رودخانه پیک نیک می رفتیم،یا جلسات عید باشکوهی برگزار می کردیم ،کالسهای درس اخالق برای سنین مختلف برقرار بود .برای مدتی یکی از مبلغین بهائی ،جناب سعید رضوی در حظیرة القدس سکونت داشت و در ادامه هدف تقویت جامعه بهائی ایران و آموزش احبا خدمت میکرد .همچنان محافل شهرهای مختلف مبل غین را دعوت می کردند و اغلب در حظیرة القدس ساکن می شدند تا کالسهای آموزشی مختلف برای گروه های سنی مختلف برگزار کنند .بحث و گفتگو درباره نقشه ده ساله و اینکه ما چه می توانیم بکنیم همیشه و همه جا در ضیافت ،خانه ،کالسها و ...مطرح بود .محفل روحانی آبادان محفلی پر کار ،کارآمد و محبوب شده بود.
موهبت میزبانی مبلغین امر شامل خانواده ما بود .جناب فروتن هر وقت به آبادان سفر می کردند ،محل اقامتشان خانه ما بود. جناب فناناپذیر از مبلغینی بودند که کالسهای ایشان را که با خنده و تفریح همراه بود .هیچگاه فراموش نمیکنم ،کالس هایی که سبب آشنایی جنبه های مختلف و درک بهتر من از دیانت بهائی شد .جناب فاضل مازندرانی مبلغ دیگری بود که در سرتاسر ایران سفر کرده و اطالعات مختلف و جزئیات پراکنده درباره دیانت بهائی جمع آوری میکرد .جناب آوارگان که جلسات تبلیغی خود را در منزل ما برگزار می کرد ،شخصی بود که درباره فلسفه مکتب سیاسی مارکسیسم که در آن زمان خیلی پر جنجال و بر سر
27در آن سالها که همچنان بهائی ستیزی ادامه داشت و ساختمان حظیرة القدس بوسیله دولت مصادره شده بود ،این سرایدار بدست عده ای کشته شد .گویا روزی با نردبان به باالی درختی رفته بوده و آنها نردبان را تکان داده بودند که موجب سقوط و مرگ این شخص شد و اما مسببین ادعا کر دند که باد سبب افتادن او شده درحالی که نردبان را از زیر پای او انداخته بودند. زبانها بود اطالعات جامعی داشتند و در مقایسه آن با دیانت بهائی صحبت میکرد و به سؤاالت شرکت کنندگان پاسخ می دادند. ولی احبا درباره مکاتب سیاسی هیچ بحث و گفتگویی نمیکردند ولی به شنیدن مطالب راغب بودند .پدرم دوستان عرب زبان خود را به خانه دعوت می کرد و با آنها درباره دیانت بهائی به صحبت می نشست .گاهی همراه آقای آوارگان با قایق به مناطق عربی که در نواحی عراق بود سفر میکردند تا مردم انجا را با دیانت بهائی آشنا کنند .گاهی در خانه ما آنقدر میهمان بود که اطاق کامالً پر میشد .پدرم بیشتر وقت خود را صرف تشکیل جلسات تبلیغی میکرد و در بعضی این جلسات اعضاء انجمن حجتیه که ضد بهائی بودند ،با هدف اختالل این جلسات می آمدند ،گاهگاهی هم سرزده و بدون دعوت به جلسات ضیافت می آمدند .یک شب در جلسه ضیافتی که پدرم ناظم بود ،سروکله چند تای آنان پیدا شد .پدرم هم فورا موضوع شور و مشورت را عوض کرد و درباره لزوم اطاعت از حکومت که یکی از تعالیم بهائی بود صحبت کرد .من اجازه گرفتم و پرسیدم آیا این حکم برای اطاعت از حکومتی عادل نیست؟ این سوال باعث شد پدرم مرا شدیدا سرزنش کند .بعدها فهمیدم سؤالم گرچه درست ولی مناسب آن جلسه نبود.
در جامعه بهائی ایران مرسوم بود وقتی نوجوانی که به سن ۱۵سالگی میرسید باید تسجیل میشد تا نامش در دفاتر رسمی بهائی ثبت شود .معموال رسم است که از نوجوانانی که به این سن میرسند ،دعوت می شود تا در کالس یا دوره ای به این منظور شرکت کنند و پس از پایان کالس ،در جلسه محفل روحانی حضور یافته ،پس از گفتگو و قبول تسجیل هدیهای هم دریافت کنند.ولی من وقتی ۱۵سالم شد این کار را نکردم .با اینکه خیلی در برنامههای امری فعال بودم ولی تسجیل نشدم .از رفتن به کالس خودداری کردم تا دعوت به مالقات با محفل نشوم .محفل روحانی آباد ان ،نماینده ای فرستاد تا با والدینم مالقات کند .این شخص نازنین دکتر جوانمردی از احبا زرتشتی نژاد بود .ایشان با من درباره تسجیل شدن صحبت کرد و مرا متقاعد کرد تسجیل شوم که موجب خوشحالی خانواده ام گردید .دکتر جوانمردی از جمله کسانی بود که بعدها به همراه همسر به آفریقای شمالی ،کشور تونس مهاجرت کرد و یکی از فاتحین آفریقا محسوب شد.
من در پانزده سالگی برای تأمین مخارج خودم ،مشغول فروش داروهایی شدم که پزشکی از اقوام ،آنها را در اختیارم میگذاشت. از این راه ماهی صد تومان درآمد داشتم .مشتریها با دیدن ویزیتوری چنین جوان و فعال بسیار متعجب می شدند که این چنین مسلط داروها از جمله آنتی بیوتیک را به آنان معرفی میکرد و درباره نقش آن در درمان بیماریهای مقاربتی توضیح میداد .در حقیقت من درباره مطلبی حرف می زدم که تقریبا هیچ چیز درباره آن نمیدانستم و فقط با اطالعات اندک و سطحی سعی می کردم دارو را بفروشم .کمکم رویای داشتن و راندن یک موتورسیکلت یا ماشین زیبای اروپایی تمام فکر و ذهن من را به خودمشغول کرد .در حالی که خانواده و جامعه از من انتظار دیگری داشت.
بسیاری از بهائیان برای بهبود وضعیت مادی خود ،از روستاهای اطراف به آبادان می آمدند و همین باعث افزایش جمعیت بهائی منطقه شده بود .ع ده زیادی از این شهر برای مهاجرت به سایر نقاط دنیا می رفتند .در دهه 50مهمترین هدف ،مهاجرت به کشورهای حوزه خلیج فارس و چند کشور دیگر بود .عمه مهین ،قصد داشت برای مهاجرت به کلمبیا برود .من برای گرفتن ویزا و اثر انگشت با او رفتم ،اما اکثراً از ما رشوه می خواستند و ما نمی دادیم .در نتیجه روند ویزا گرفتن خیلی طوالنی شد و عمه مهین یکی از خواستگارانش را پذیرفت .رییس شرکت نفت ،آقای فواد اشرف یک نمونه عالی از مهاجرینی است که شمال آفریقا را فتح روحانی کردند ،آقای آوارگان نیز برای مهاجرت به الئوس و ویتنام رفت و در آنجا جامعه بهائی یه سرعت گسترش یافت. از زمانیکه نقشه ده ساله مهاجرتی آغاز شد ،حضرت ولی امرللا همواره نخستین بهائی را که به نقطه جدید که قبال در آن بهائی زیست نداشت ،مهاجرت میکرد به عنوان «فاتح» 28می نامیدند ،کلمه ای که از آغاز دوران اسالم برای مسلمانانی که اسالم را به نقاط جدیدی میبردند ،استفاده می شد .موضوع مهاجرت و نقشه های تبلیغی از سال های ۱٣۱۷ش 29 .تقریبا اواخر دوره حکومت رضاشاه ،طبق راهنمایی های حضرت ولی امرللا شروع شده بود و بهائیان برای تشکیل نقاط مهاجرتی و محافل محلی به مناطق دور افتادهای که هیچ بهائی نداشت و کشور های همسایه مهاجرت میکردند و در آنجا ساکن میشدند ،تا دیانت بهائی را معرفی کنند .تا سال ۱٣۲٠ش 30 .بیش از ۱۴۵خانواده بهائی در پاسخ به این نقشه ها به کشورهای عراق ،افغانستان ،بلوچستان (پاکستان) و بخصوص کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس مانند بحرین مهاجرت کردند .هرچند مدتی بعد به دلیل عدم اجازه اقامت و مشکالت دیگر ،اغلب این خانواده ها با سختی مواجه بودند ،اما استقامت کردند و امروز جامعه نسبتا بزرگی در آن مناطق وجود دارد .جناب ابوالقاسم فیضی ،ایادی امرللا ازجمله مهاجرینی بودند که توانستد با خانواده خود در کشور بحرین ساکن شوند .بهترین نتیجه و پرثمرترین فعالیت های تبلیغی در قاره آفریقا در کشور اوگاندا بود ،نقطه ای که جناب موسی بنانی مهاجرت کرده بودند. چند سال بعد جناب موسی بنانی از طرف حضرت ولی امرللا به سمت ایادی امرللا منصوب شدند.
در ادامه بسط و توسعه دیانت بهائی در آذر ماه ،31 ۱٣٣٠حضرت ولی امرللا برای گسترش و پیشرفت روابط بین قارهای، جوامع بهائی را دعوت به تشکیل کنفرانس های بین المللی تبلیغی نمودند .این کنفرانسها در کامپاال پایتخت اوگاندا ،ویلمت در آمریکا ،استکهلم در سوئد و نیو دهلی در هندوستان برگزار شدند .پس از آن در تلگراف مورخ 8اکتبر 1952حضرت ولی امرللا شروع نقشه ده ساله جهاد کبیر را اعالن فرمودند:
«...حال وقت آنست که به بهائیان سراسر عالم اعالن شود که جهاد خطیر روحانی مهیجی که ده سال در جمیع نقاط کره ارض امتداد خواهد داشت ،به زودی آغاز میگردد و باید در طی آن دوره جمیع محافل روحانیه ملیه متحداً متفقا ً قیام به اجرای دوازده نقشه ده ساله ملی نمایند تا به این ترتیب بقیه ممالک مستقله و اقالیم تابعه کره ارض و قلمروهای حکومت شاهزاده و سلطان و امیر و شیخ و تحت الحمایه و تحت قیمومیت و مستعمره نیز در اسرع اوقات در ظل سلطه روحانیه حضرت بهاءللا در آمده و بنیان نظم 32 اداری اسم اعظم در آنها استقرار یابد».
در نوامبر ۱۹۵۷صعود حضرت ولی امرللا واقع شد .خبر صعود توسط همسرشان روحیه خانم در تاریخ ۴نوامبر طی تلگرامی جامعه بهائی اعالم شد« :محبوب القلوب احبا و ولی امر عزیز الهی در کمال آرامی دیروز پس از دوران گریپ آسیایی به ملکوت ابهی صعود فرمود .رجا میشود ایادی امر للا ،محافل ملیه اعضای معاونت،یاران را در آغوش حمایت خود بگیرند و یک یک را در این امتحان عظیم معاونت نمایند .تشییع جنازه محبوب آنان روز شنبه در لندن به عمل می آید.از ایادی امر للا و اعضای معاونت و محافل ملیه دعوت میشود که حضور یابند .هرچه که در مجالت نشر می یابد حاوی این مطلب باشد که ایادی
28با آغاز نقشه ده ساله و شروع مهاجرت احبا امریکایی ،ایشان در توقیعات بزبان انگلیسی کلمه Pioneerبه معنی پیشگام معادل فاتح و فارس '' '' Knight of Baháʼu'lláhرا برای نخستین بهائی که به منطقه مورد نظر مهاجرت کرده بکار بردند ،زیرا این کلمه در فرهنگ امریکایی و زبان انگلیسی معنی دقیق تر و مناسب تری داشت .اما درمورد ایرانیان اغلب همان کلمات را بکار می بردند. ۱۹٣۸ 29م. ۱۹۴۱ 30م. 30 31نوامبر ۱۹۵۱م. 32قرن انوار ص 65 امر للا پس از گذراندن مراسم تشییع به زودی در حیفا جمتمع می گردند و نقشه های مستقبل را به بهائیان ابالغ مینمایند .توصیه 33 می شود که محافل تذکر در یوم شنبه منعقد گردد ».روحیه
این که جامعه بهائی در سطح جهانی ظاهر شد ثمرۀ نقشه ده ساله تبلیغی جهاد کبیر اکبر شوقی افندی و پاسخ عالم بهائی به آن بود .ما در آبادان ،این گوشه از جهان ،از غم فقدان او دلتنگ شده بودیم .چند ساعتی با معلمم تمرین کردیم تا نطقی در رسای حضرت ولی امرللا آماده کنیم .اندوه شدیدی در دلمان بود .ما فقط با شنیدن اخبار موفقیت هر فارس و فاتح در خارج از ایران می توانستیم نگاهی به دنیای بیرون بیندازیم ،اما مسیری که شوقی افندی برای ما طراحی کرده بود کامالً روشن بود.
فصل پنجم :
کارت پستالهایی از ایران
دوران نوجوانی من در اواسط دهه سی شمسی 34زمان سفر و جستجو و تجربیات جدیدی بود که مرا برای بزرگترین سفر زندگیم آماده کرد.
ما هر سال تابستان برای فرار از گرما و شرجی آبادان ،به نقاط مختلف سفر میکردیم .در یکی از این تابستان ها عمه مهین مرا با خودش به شمال ایران برد تا عالوه بر سیر و سیاحت در طبیعت زیبای آنجا ،با جغرافیای منطقهای که یادآور بسیاری از وقایع تاریخی دیانت بابی است و در کتاب تاریخ نبیل خوانده بودیم ،از نزدیک آشنا شوم .آن سال مدت چهار ماه به نقاط مختلف آن منطقه سفر کردیم و میهمان حظیرة القدس ها یا خانه دوستان بهائی بودیم.
با قطار به تهران و از آنجا به قزوین رفتیم .قزوین پس از ورود اسالم به ایران یکی از حوزههای مهم تفکرات اسالمی و مرکز تجمع و تعلیم علمای اسالمی و متصوفین و فیلسوفان بود .مدارس متعددی برای تدریس معارف اسالمی
33روحیه ربانی ،گوهر یکتا( ،لندن :انتشارات بهائی ،۱۹۶۹ص )498 ۱٣٣۶ 34ش۱۹٥۶ .م. و مساجد بسیاری داشت .اغلب این مساجد همان آتشکده های دین زرتشتی بودند که پس از ورود اسالم آنها را تبدیل به مسجد کرده بودند .به هنگام سیر و سیاحت در قزوین به یکی از این مساجد رفتیم .مسجد ی با دو گنبد کاشیکاری شده آبی پررنگ با خطوط متقاطع سفید که نمای زیبایی به وجود آورده بودند .حیاط وسیع مسجد که پشت دو تاالر مسقف قرار داشت محل برگزاری نماز جماعت بود .قسمت درونی گنبد با گچ کاری هایی مقعر شبیه کندوی عسل تزیین شده بود .به نظر من فضای مسجد بسیار وسیع ،خنک ،آرام و دلپذیر آمد.
قزوین اوایل دوره صفوی مرکز حکومت ایران بود وحتی بعد از انتقال پایتخت به اصفهان -به دلیل موقعیت جغرافیایی ،که در راه دریای خزر و ارتفاعات داخلی ایران -همچنان آباد و مرکز شکوفایی اقتصادی باقی ماند .مردم شهر از طبقات مختلف اجتماعی و اقوام و نژادهای گوناگون بودند .مقبره چهار تن از انبیای بنی اسرائیل ،کلیسای سنت نیکوالی ارتودوکس که قزاقان روسی آن را بنا نموده بودند در این شهر و اطراف آن دیده میشد .تعداد زیادی از ترک زبانان آذری در این شهر زندگی میکنند ،راه ارتباطی تهران به همدان از این شهر عبور میکند .
من هنگام تحصیل در مدرسه بهائی تهران با نام قزوین و اهمیت مذهبی این شهر آشنا شدم .در درس ها خوانده بودیم قزوین زادگاه سه نفر از هیجده نفر حروف حی در دیانت بابی است .مشهورترین آنان جناب طاهره هستند.
طاهره بعد از ایمان ،بسیار مورد آزار شوهر و خانوادهاش قرار گرفت و رنج زیادی متحمل شد .اما تالشهای آنها برای از پا درآوردن این زن مؤمن و شجاع ناکام ماند.شعله ایمان او در زمان تضییقات بابیان بخاطر کشته شدن پدرشوهرش که مآلی معروفی در قزوین بود کمرنگ نشد و حتی عشقش فزونی یافت و آن را در قالب شعر تحریر کرد و سراسر کشور پخش شد.
برخی از خانواده های معتبر تجار و اهل علم و صنعت و تعدادی از کردهای "اهل حق" که در قزوین ساکن بودند و به تسلسل ظهور مظاهر الهی باور داشتند به هدایت او به آئین باب پیوستند .یکی از دستوران زردشتی که در ۱۲۹۹ش 35 .به قزوین سفر کرده مین ویسد تمامی زرتشتیانی که در قزوین مالقات کرده ،همه به دیانت بابی گرویده بودند.
یکی دیگر از خانواده های معتبر و معروف بهائی این شهر خانواده سمندری است که جد پدری آنان جناب سمندر به حضرت باب ایمان آورد و الواح بسیاری خطاب به ایشان نازل شده است .جناب طرازللا سمندری ،ایادی امرللا یکی از نوادگان ایشان بودند .خانه بزرگ و اشرافی این خانواده نیز در آن زمان در اختیار و تصرف جامعه بهائی بود.
جامعه بهائی قزوین مانند همه شهرهای دیگر با همه آزار و اذیت های بیشمار توسعه مییافت .مدرسه ای برای تعلیم و تربیت کودکان به نام مدرسه توکل و مؤسسه ای برای تشویق فرزندان بهائی به پس انداز به وجود آوردند .هرچند آن مدرسه به دستور دولت بسته شد و شرکت پس انداز نونهاالن و موجودی نقدی و ملکی آن پس از انقالب اسالمی توسط حکومت جدید مصادره و ضبط شد.
۱۹۲٠( 35م). همراه با عمه مهین از قزوین به زنجان رسیدیم .شهری کوهستانی با آب و هوایی لطیف که در فاصله حدود صد مایلی قزوین قراردارد اما زبان مردم آنجا ترکی است .زنجانی ها به دالوری معروف اند و صنعت فرش و چاقو های دست ساز آن شهرت دارد .اما شهرت و محبوبیت زنجان در جامعه بهائی ،به دلیل واقعه زنجان و قهرمانی جناب حجت زنجانی و یاران ایشان در اثبات حقانیت ظهور حضرت باب است .واقعه زنجان در کلیات و حتی در برخی از جزئیات نیز شبیه و مانند واقعه نی ریز است .و مقاومت های بعدی جناب حجت و بابی ها ،سبب شروع مبارزه علنی فقها و روحانیو ن علیه ایشان و پیروانشان شد .معروف است در میان اصحاب دختر هفده ساله ای به نام زینب بود که موهایش را کوتاه کرده و در لباس مردانه در میان جنگجویان قلعه از بابیان دفاع میکرد.
پس ازکشتار اصحاب قلعه نیز آزار و اذیت بابیان زنجان ادامه داشت .حضرت بهاءللا پس از اظهار امر ،نبیل زرندی را که تاریخ مفصل وقایعی را که بر بابی ها گذشته بود می نوشت ،به زنجان فرستادند تا مژده ظهور موعود کتاب بیان را به بابیان و دیگر مردمان برساند .بابیان زنجان از این خبر حیات تازه ای یافتند .سالها بعد با ورود جناب ورقا و روح للا پسر ایشان جامعه بهائی زنجان رونق یافت .حضرت عبدالبهاء همواره مبلغینی را برا ی تقویت ایمانی جامعه بهائی زنجان به آنجا میفرستادند .
مالقات احبای زنجان و زیارت قلعه همراه با عمه عزیزم برای من یادآور نی ریز و وقایع آنجا و شخصیت شجاع و خارق العاده جناب حجت ،همچون جناب وحید برای من جذاب و محبوب بود.
از زنجان بسوی تبریز روانه شدیم .شهری که علما و روحانیون آن ،نهایت خشونت تاریخ دیانت بابی را به خرج دادند :شهادت باب .داستانی که از کودکی برایمان تعریف کرده بودند .تبریز یکی از مهمترین شهرهای ایران ،محل سکونت و حکومت ولیعهد قاجار ،با فرهنگی غنی بود .با مردمی با زبان ترکی و مرکز استان آذربایجان ،نزدیک مرز روسیه و عثمانی در گذشته واقع شده بود .به دلیل نزدیکی و آشنایی با فرهنگ اروپا ،مرکزی برای شروع نهضت مشروطیت ایران در سالهای ۱۲۸۵ش36 .و ۱۲۹٠ش 37 .شد .
در این استان حضرت باب محزون ترین و پر حادثه ترین و از جهاتی پرثمر ترین لحظات خود را گذرانیدند و در آن به شهادت رسیدند پنج تن از مؤمنان نخستین (حروف حی) زاده این سرزمین بودند .حضرت باب در قلعه سنگی ماکو نزدیک مرز روسیه حبس بودند .مردم شهر خواهان دیدار و پرسش از ایشان بودند .ولی کسی به جز چند نفر اجازه مالقات نیافتند .مقامات امیدوار بودند با این کار نفوذ او را از بین ببرند .با این حال در همان سلول تاریک و سرد ،باب کتاب مقدس خود«بیان» را نازل کرد.
در تالش برای خاتمه دادن به غائله باب ،مقامات ایشان را برای محاکمه به تبریز آوردند که یکی از به یادماندنی ترین لحظات تاریخ رقم خورد.در مجلس ولیعهد وقتی یکی از علماء سکوت را برهم زد و از حضرت سؤال کرد شما چه ادعایی دارید؟ حضرت باب سه مرتبه فرمودند" «:من قائم موعود و منتظر معهودم موعودى که مدت یک هزارسال
1905 36م. 1911 37م. نام او را بر زبان میراندید و به ساحت او دعا و مناجات می-کردید و چون ذکرش را مى شنیدید از جاى خود قیام می نمودید و درک لقایش را بجان و دل آرزومند بودید و عجل للا فرجه از لسان جارى میکردید .بهراستى میگویم شرق و غرب باید كلمۀ مرا اطاعت نمایند و به حقانیت امر من مؤمن گردند»38.
سرانجام ایشان را در میدان سربازخانه تبریز به جوخه آتش سپرده با هفتصد و پنجاه گلوله به شهادت رساندند.
شرح شهادت حضرت باب را حضرت ولی امرللا در کتاب «قرن بدیع» بدینگونه توصیف نموده اند:
«بدین ترتیب سام خان به انجام ماموریت خویش اقدام نمود و امر داد در پایه ای که بین دو حجره سرباز خانه مشرف بر میدان قرار داشت ،میخ آهنی کوبیدند و دو ریسمان بدان آویختند .به یک ریسمان حضرت باب و به ریسمان دیگر عاشق دلداده میرزا محمد علی را آویختند .فوج مامور شلیک در سه صف ،هر صف مرکب از دویست و پنجاه سرباز قرار گرفتند .صف اول شلیک کرد سپس صف ثانی آتش داد و بالفاصله صف ثالث مبادرت کرد و از شلیک هفتصد و پنجاه تیر .دخان عظیمی بر خاست که فضا را بکلی تیره و تار نمود و چون دود متالشی گشت تماشاچیان که عددشان به ده هزار نفس بالغ میشد ،و در بام سرباز خانه و منازل مجاور مجتمع شده بودند ،با نهایت حیرت مالحظه نمودند که حضرت باب از انظار پ نهان وآن جوان بدون ادنی آسیب در پای همان ستون که به آن آویخته شده بود ایستاده و ریسمان ها از اصابت گلوله قطع شده است .مردم از مشاهده این منظره سخت به وحشت افتادند و فریاد برآوردند که سید باب غائب شد و چون تفحص نمودند او را که به اراده قاطعه الهیه مصون و محفوظ باقی مانده بود ،در همان حجره ای که شب قبل توقف نموده بودند ،یافتند که به کمال سکون و آرامش به تکمیل بیانات و ادامه مکالمات خویش با کاتب وحی مالوفند .در این حین فراش باشی وارد شد و طلعت اعلی رو به وی کرده فرمودند حال گفتگوی من با آقا سیدحسین تمام شد و میتوانید اکنون در اجرای مقصود خود اقدام نمائید.
در این هنگام فراش باشی بیان مبارک را که از قبل به کمال صراحت و صرامت راجع به عدم قطع کالمشان ادا فرموده بودند ،بخاطر آورد و چون مصداق آنرا به چنین وضع تحیر آمیزی مشاهده نمود برخود بلرزید و بی درنگ محل را ترک و از شغل خویش کناره گیری نمود .سام خان نیز از و قوع این حادثه متذکر گردید و بیانات قاطع حضرت را که به او القاء فرموده بودند ،بخاطر آورد و با نهایت اعجاب به سپاهیان خود دستور داد بال تأمل از سرباز خانه خارج شوند و در حین خروج از میدان قسم یاد نمود که دیگر به هیچ وجه دست به این عمل شوم نیاالید و در این جنایت عظیم ولو به قیمت جان وی تمام شود شرکت ننماید .آنگاه آقاجان بیک خمسه ای سرتیپ فوج خاصه قدم پیش نهاد و داوطلب انجام این مأموریت گردید و دستور داد حضرت باب و جناب انیس را دوباره به ترتیب سابق به همان پایه معلق نمایند و به سربازان خود امر به شلیک داد و در این وهله سینه مبارک و سینه میرزا محمد علی هردو به ضرب رصاص مشبک و اعضاء کل تشریح گردید مگر صورت که اندکی آزرده شده بود .در حینی که فوج اخیر مشغول تهیه مقدمات امر بودند ،حضرت اعلی رو به جمعیت نموده آخرین بیانات خود را بدین مضمون ادا فرمودند "ای مردم گمراه اگر به عرفان من نائل میشدید هر آینه به این جوان که مقامش اعظم و اجل از اکثر شما است تاًسی میجستید و به نهایت اشتیاق خود
38شوقی ربانی ،قرن بدیع ص 66 را در سبیل الهی فدا می کردید .بلی روزی خواهد رسید که به حقیقت ظهور من پی خواهید برد لکن در آن هنگام دیگر من در بین شما نخواهم بود39 ».
شاهدان عینی می گویند آن روز پس از این واقعه تمام شهر را طوفان بسیار شدیدی فرا گرفت که از ظهر تا شب ادامه داشت و از شدت گرد و خاک نور خورشید قابل دیدن نبود و تبریز،پایتخت دوم ایران ،قتلگاه موعود شد.
خبر اظهار امر حضرت بهاءللا در اواسط 1860به تبریز رسید .جاده ایران به عثمانی (استانبول) از راه تبریز میگذشت و زائران بهائی در سفر خود برای زیارت مظهر ظهور در تبعید ،از این شهر میگذشتند .در نتیجه اکثر بابیها .جمع کثیری از آشوریها و ارمنیهای ساکن تبریز ایمان آوردند.
تبریز چند دوره پایتخت ایران بوده و اولین شهری است که تحت تاثیر مدرنیته و فرهنگ غرب قرار گرفت.از آنجایی که نزدیک ترین شهر ایران به اروپا بود ،به نسبت بقیه کشور مجاورت فرهنگی بیشتر نیز با غرب داشت .مسیو نیکوال، کنسول فرانسه در تبریز نخستین بار تاریخ نهضت بابی را نوشت و آثاری از این دیانت را به زبان فرانسوی ترجمه کرد .دو تن از بهائیان فرانسوی ،هیپولیت و لورا دریفوس بارنی جزو اولین اروپائیانی بودند که از ایران و شهر تبریز دیدار کردند 40 .هیپولیت که نخستین بهائی فرانسوی بود ،بمنظور ترجمه آثار بهائی به زبان فرانسه ،زبانهای فارسی و عربی را آموخت و کتابها و مقاله هایی درباره دیانت بهائی نگاشت .همسرش لورا در تبلیغ دیانت بهائی بسیار کوشش کرد ،و با مصاحبه ای طوالنی و مفصل که نتیجه آن تنظیم کتاب «مفاوضات» عبدالبهاء شد.
ما در ادامه سفر خود به شهر ارومیه که در زمینی مسطح تا دامنه کوهستان گسترده شده رفتیم و در چند کیلومتری آن به ساحل دریاچه نمک رسیدیم .در ساحل شنی آن اتوموبیل های مردم که برای استفاده از امالح نمکی و درمان امراض پوستی و مفصلی به آنجا آمده بودند ،پارک شده بود .مردم با شنا در آب شور دریاچه تفریح میکردند هم جویای درمان بودند .فالمینگو ها هر سال در تابستان دسته جمعی به جزائر واقع در این دریاچه میآمدند .سنگهای خیلی بزرگ در کناره دریاچه زیر نور آفتاب پراکنده بودند.
در این شهر با مردمانی از اقوام مختلف کرد ،آسوری ،ارمنی و مسیحیان نسطوری آشنا شدیم .عمه مهین میگفت ارومیه زادگاه حضرت زردشت است و سه نفر زردشتی که در کتاب انجیل از آنها نام برده شده است ،از مردمان این شهر بوده اند .بخاطر حضور مسیحیان و کلیسای معروف این شهر توریستها و گروههایی از فرقههای مسیحی از این شهر دیدن می کردند .ما به دیدن این کلیسا رفتیم و خرابه هایی را که قدمت آن به سه هزار سال میرسد تماشا کردیم. درآن مدت کوتاه خیلی از احبای ارومیه را مالقات کردیم از جمله مالک کارخانۀ قند که بسیاری از بهائیان را استخدام کرده بود.
در کتاب قرن بدیع که حضرت ولی امرللا بر اساس یادداشتهای نبیل از مؤمنین اولیه دیانت بابی ،ترجمه و تألیف نموده اند چند واقعه مربوط به زمان حضور چند روزه حضرت باب در ارومیه آمده است .یکی وقتی است که ایشان به
39شوقی ربانی ،قرن بدیع ،انتشارات معارف صص 135-6 40در سال ۱۹٠۶ حمام شهر رفتند .مردم که ایشان را یکی از اولیای الهی شناخته بودند گروه گروه آمدند و آب خزینه را برای تبرک و شفا از صاحب حمام خریداری کردند .دیگر وقتی است که حکمران شهر که مردی متعصب بود ،ظاهراً برای احترام اما در باطن برای آزمایش ،اسب وحشی خود را برای بازگ شت حضرت باب به در حمام فرستاد .مردم برای تماشای عکس العمل اسب در اطراف حمام ایستاده بودند .وقتی حضرت باب به نزدیک اسب رسیدند با آرامی دست خود را بر بدن اسب و پا بر رکاب آن گذاشتند ،در حالیکه اسب وحشی در کمال آرامش ایستاده بود ایشان بر آن سوار شدند .در ارومیه از صورت ایشان پرتره ای نقاشی شد که حال در داراآلثار مرکز جهانی بهائی در حیفا نگهداری میشود.
از ارومیه به اردبیل رفتیم .در راه عمه مهین توضیح میداد که نام این شهر قدیمی در نوشته های منسوب به زرتشت آمده و زادگاه شیخ صفی الدین اردبیلی ،جد پادشاهان صفویه است .او که اهل تصوف بود در اردبیل خانقاهی بنا کرد که در دوره های بعد گسترش یافت و تبدیل به مجموعه ای از ساختمان ها شامل مسجد ،کتابخانه و نیز شفا خانه شد .میگویند تاثیر عقیده به تکامل روح انسانی صوفیه در نقوش هندسی کاشی کاری های سبز -آبی بنای مسجد قابل توجه و مشاهده است .در مدرسه منسوب به او اصول شیعه دوازده امامی تدریس میشد ،همان اصول و عقایدی که پیروان حضرت باب به آن ایمان داشتند.
یکی دیگر از نقاط دیدنی و توریستی اردبیل چشمه آب گرم سرعین است که آب داغ آن از اعماق آتشفشان خاموش کوههای این منطقه سرچشمه می گیرد .مردم آن را دارای خاصیت درمانی میدانند .من در حوضچه های آب گرم ساخته شده آنجا شنا میکردم و پیرمردها آرام در آب راه می رفتند.
در ادامه سفر به ایالت گیالن رفتیم که در دامنه کوههای البرز و در ساحل دریای خزر واقع و شهر رشت مرکز آن است .در این ناحیه جنگل وسیعی است که زیستگاه حیوانات وحشی از نوع ببر ،سیاه گوش ،گرگ و گراز و حتی پلنگ هست .وقتی باد از سمت دریا میوزد اب رهای باران زا را بر فراز شهر میآورد .در حاشیه میدان وسیع شهر درختان فراوانی کاشته شده بود و در اطراف آن ساختمانهای زیبای سفید رنگ با سقف قرمز توجه هر تازه واردی را جلب میکند ،در خیابانها ی وسیع آن ماشین ها در رفت و آمد بودند و در کنار خیابانها پر از دستفروش بود.
در قرن نوزدهم ،به دلیل شکست لشکر قاجار در دو جنگ با روس ،مخصوصا پس از انقراض حکومت قاجار ،این منطقه تحت نفوذ روسیه درآمد .در زمان جنگهای داخلی روسیه بسیاری از روس های سفید به گیالن مهاجرت کرده ،و فرهنگ خود را به این ناحیه آوردند بطوری که تا اواسط قرن بیستم برای ورود شاگردان به مدارس گیالن دانستن زبان روسی الزامی بود .فرهنگ روسی و حضور افراد متفکر آن در رشد و توسعه نهضت مشروطه ایران تأثیر بسزایی داشت .استبداد سلطنتی و ناامیدی مردم از حکومت قاجار موجب شد که در گیالن حکومت خودمختار تشکیل شود .اما پس از جنگ جهانی اول دولت ایران با حمایت روسها کنترل گیالن را بدست آورد.
با عمه مهین به بندر پهلوی یا بندرانزلی در ساحل دریای خزر رفتیم .بلشویکها که در سال ۱۲۹۶ش 41 .به تعقیب روسهای سفید به آنجا آمده بودند ،به حکومت خود مختار گیالن معروف به نهضت جنگل کمک میکردند .دریای خزر
۱۹۱۷ ( 41م). که منبع خاویار ایران است ،در این منطقه پربارانترین قسمت ایران است و تاالبهائی دارد که محل صدور و ورود محصوالت مختلف توسط کشتی های باری بود .یک فانوس دریایی سفید و آبی در ساحل قرار داشت و ساعتی بر فراز آن نصب شده و تبدیل به سمبل این شهر تجاری شده بود .در شب اول ورود به این بندر ساعتها در ساحل قدم میزدم تا ناظر امواج بزرگی باشم که قبال هرگز ندیده بودم.
پس از گیالن ما در کرانه جنوبی دریای خزر به طرف شهر بابل در استان مازندران رفتیم ناحیهای با کوههای بلند و دره های عمیق که از هزاران سال پیش محل زیست انسان بوده است .در کتاب تاریخ نبیل آمده است که خاندان حضرت بهاءللا در آن نواحی امالک فراوان داشته اند .وقتی ماموران دولتی در قزوین به دنبال جناب طاهره بودند ایشان به تهران و سپس به گیالن آمدند و مدت دو سال دور از چشم مامورانی که قصد دستگیری ایشان را داشتند ،در این منطقه ساکن بودند .در دوران زندانی بودن حضرت باب ،بنا بر امر ایشان مالحسین و یارانش با بیرق سیاه از خراسان حرکت کردند .برای بسیاری که با احادیث اسالمی آشنا بودند این نشانه تحقق وعود الهی بود .در حدیث آمده که سیصد و سیزده نفر از یاران امام زمان با بیرق سیاه به سمت مازندران می آیند .اما مردم آنان را عقب خواهند راند .در راه برخی از مردم شهرها و روستا ها به آنان می پیوستند و تعداد آنان بیشتر و بیشتر می شد تا به بابل رسیدند.
این استان بزرگ و سرسبز در تاریخ بهائی بواسطه قلعه شیخ طبرسی و جنگ ناخواسته مالحسین و یارانش با لشکر حکومتی اهمیت تاریخی دارد .بسیاری از پیروان حضرت باب از آن جمله مالحسین و چند تن از حروف "حی" در این قلعه به شهادت رسیدند .اما جناب قدوس ،هجدهمین نفر از حروف حی را به شهر بابل که درآن زمان "بارفروش" نام داشت بردند .در آنجا مردم ایشان را برهنه کرده به زنجیر بستند و در کوچه ها بر زمین میکشیدند و سرانجام او را با ضربات کارد و خنجر قطعه قطعه نموده در آتش افکندند .حضرت باب ایشان را با نام "اسم للا اآلخر" ملقب و جاویدان نمودند و حضرت بهاءللا ایشان را در رتبه بعد از حضرت باب شمردهاند .ما مدفن ایشان را در پشت میدان بابل زیارت کردیم .پس از این گشت و گذار چهار ماهه و دیدار نقاطی که در تاریخ دیانت بابی اهمیت دارند به تهران و سپس به آبادان برگشتیم.
در تابستان سال دیگر فرصت یافتم در مدرسه تابستانۀ شیراز با حضور بسیاری از جوانان تشکیل یافت ،شرکت کنم و به درس برخی از اساتید بهائی و سخنرانی شان گوش دهم .عالوه بر این در این مدرسه تابستانه با دهها جوان دیگر شرکت کننده آشنا شدیم و دخترانی بودند که به آنها عالقه پیدا کردم و اقوامم را بهتر شناختم.
بعضی از نویسندگان و محققین جامعه بهائی از جمله جناب اشراق خاوری در این مدارس تابستانه تدریس می کردند. جناب اشراق خاوری محقق کم نظیر تالیفات ارزنده بسیاری دارند .بعدها وقتی جناب اشراق خاوری از عزیمت من به آمریکا مطلع شدند به پدرم گفته بودند کاش حسین همین جا مانده بود .او میتوانست اینجا خدمت کند .به نظر می رسد ایشان مرا دانشجوی مستعدی تشخیص داده بودند. درآن دوران من تشنه کسب معلومات و مطالعه بودم .روزها دو سه ساعت در حظیرة القدس شیراز به تحقیق و مطالعه میپرداختم .درآنجا با جناب حسن نوشآبادی محقق و مبلغ دیگر بهائی به گفتگو می نشستم .ایشان هم عالقه مرا تحسین می کردند هم با تواضع و مهربانی به سؤاالت همه ما پاسخ می دادند.
برای یافتن کتابهای جالب به یک کتابفروشی در بازار وکیل شیراز نزدیک خانه حضرت باب میرفتم وبا احتیاط به جستجوی کتابهای تاریخی می پرداختم .نمیخواستم فروشنده بداند من بهائی هستم یا نسبت به چرایی عالقه من مشکوک شود .البته او بیشتر در فکر فروش کتاب هایش بود .در همان زمان به آموختن زبان انگلیسی و عربی از طریق کتابهای خودآموز مشغول بودم .
.هر زمان فرصت می یافتم به سخنرانیه ای آقای چهره نگار مرد بلند قامت و خوشرویی که شغل عکاسی داشت گوش میدادم .او اطالعات فراوانی درباره واقعه نیریز گردآوری کرده بود.
همچنین افتخار داشتم که از محضر یکی از مورخین دانشمند بهائی جناب فاضل مازندرانی استفاده ببرم .پدر ایشان شیخی مسلک بوده اما خود ایشان با تحقیق و تحری در سال ۱۲۸۲ش 42 .بهائی شد .ایشان یک بار به امر حضرت عبدالبهاء و بار دیگر به فرموده حضرت ولی امرللا به آمریکا سفر کردند .برای انتشار و تبلیغ امر بهائی به کشورهای هند ،برمه ،قفقاز و ترکمنستان سفر کردند .عالوه براین با سفر به نقاط مختلف ایران و تحقیق و مطالعه ،به نگارش و تدوین تاریخ مفصل دیانت بابی و بهائی در نه جلد پرداخت که مورد استفاده عالقمندان است.
برای همه شیراز شهر حافظ و سعدی ،تخت جمشید ،باغ ارم ،ارگ کریمخانی ،دروازه قرآن ،مسجد وکیل و شاهچراغ است .اما برای من شیراز موطن حضرت باب است .جایی است که حضرت باب و پیروانشان در خیابانها و کوچه های آن راه رفته اند .زیارتگاه من بیت مبارک شیراز یعنی خانه حضرت باب است و اتاقی که حضرت باب در شب پنجم ماه جمادی االولی سال ۱۲۶٠ه.ق .مطابق بیست و دوم ماه می ۱۸۴۴م .در حضور مالحسین اعالم فرمودند که همان قائم موعود یا امام زمان هستند.
این شهر مرکز طلوع نور خداوندی و ظهور دیانت بابی شد .سیدی جوان که در خانواده ای تاجر پیشه رشد کرده، و بخاطر صداقت درکار و تواضع در رفتار و دانش بسیار در علوم اسالمی و قرآن شهرت یافته بود ،خیلی زود به حقیقت رسالت خود واقف شد .شبی همسرش چهره او را بسیار بشاش و نورانی مشاهده کرد .او که مظهر تجلی الهام خداوندی شده بود .در شب بیست و دوم ماه می همان سال (۱۸۴۴م ).راز مکنون خود را به دیدار کننده ای جوان به نام مال حسین بشرویه ای گشود .این شخص اخیر که بر اثر ارشادات معلم و دریافت های شخصی خویش از متون اسالمی، ظهور ق ائم موعود را نزدیک دانسته و در طلب او شهر و دیار را وانهاده و به شیراز رسیده بود ،به طور تصادف با این سید جوان که او را باری پیشتر در محضر درس سید کاظم رشتی از اساتید معروف حوزه علمیه کربال و نجف دیده بود ،برخورد کرد .برخوردی که به انتظار طوالنی این پژوهند ه کوشا و انتظارات هزار ساله شیعیان مهر پایان نهاد .در آن شب سید باب پس از اعالم رسالت خویش به تحریر تفسیری از سوره "یوسف" قرآن کریم پرداخت ،که از پیش مورد
۱۹٠۹( 42م). انتظار و آرزوی مال حسین بود و این واقعه او را منقلب ساخت و بدون اندک تردید دعوت سید باب را با جان و دل پذیرفت .او را فرستاده حق دانست و ارادتی هیجانی آمیز نسبت به او سراپایش را فرا گرفت .گفتار و ادعای میزبانش او را منقلب ساخت .پس از این دگرگونی ،روحیه ای شجاعانه در خود احساس کرد که دنیا و آنچه در او است ،به نظرش نا چیز بود و با آنچه بدست آورده بود خود را خوشبخت ترین شخص در جهان میدانست .
شیراز شهری که نور حق از آن ساطع شد ،شهری قدیمی است که شاعران برجسته آن که اشعارشان را در مدارس تعلیم میدهند ،ادبیات ایران را جلوه ای خاص بخشیده است .حافظ مشهورترین شاعر قرن هفتم هجری در جهان است که بعضی از اشعارش در آثار حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء آورده شده است .او در شیراز و در مقبره ای زیبا میان باغی پر از گلهای سرخ ،درختان نارنج و جوی آب روان مدفون است .اشعار او سرشار از جذبه های عاشقانه است.اشعار او به بسیاری زبانهای دیگر ترجمه شده است.
شاعر دیگر ،سعدی شیرازی شاعر سخن سنج و پرمایه ای که دوران زندگانیش با حمله مغوالن به ایران همراه بود. او یک قرن پیش از حافظ و با مردمی می زیست که از یورش مغول آسیب دیده بودند .سعدی در کتاب خود به نام گلستان حکایات پندآمیزی نوشته است .این بیت زیبا که دربردارنده فلسفه انسان دوستانه او است ،حتی زینتبخش ساختمان سازمان ملل متحد شده است :
بنی آدم اعضای یک پیکرند /که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار /دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی /نشاید که نامت نهند آدمی
شیراز شهری است با خیابان های وسیع که آثار بجا مانده از امپراطوری بزرگ سلسله هخامنشی در هر گوشه آن نمایان است .باغ مشهور ارم و میدان ها که با اشعار حافظ زینت یافته ،ارگ کریمخانی که از خشت خام ساخته شده ،و دروازه بازسازی شده شهر و دیوار های قدیمی از نقاط دیدنی این شهر توریستی است و خانواده ها در روزهای تعطیل در باغ ها و بوستان ها وقت میگذرانند .در شیراز من روزهای خوشی گذراندم ،گردش در خیابان وسیع زند و مغازه های بستنی و پالوده فروشی آن برایم بسیار جالب بود .در این شهر با خانواده پر محبت جالل میثاقی آشنا شدم و اوقات خوشی با آنها گذراندم و بعد ها در آمریکا خیلی یاد آن دوران بودم و با یکی از دختران ایشان ،طاهره میثاقی ،ازدواج کردم.
جالل میثاقی مردی مؤمن و متعهد بود .کارو شغل او در شیراز بود اما هر روز در اوقات فراغت برای ابالغ کلمه الهی به مردم ،به محله قصرالدشت شیراز می رفت .گفتار او به دل می نشست و با رفتارش بر دیگران تأثیر میگذاشت. از دوستان خانواده عمه ام در شیراز آقای ناصر ثابت معلم انگلیسی من و دیگر آقای دکتر هدایت للا احمدیه بودند ،که با شوهر عمه ام در فعالیت های تبلیغی همراه بودند .دکتر احمدیه بعد ها در آمریکای التین موفق به خدمات امری بسیاری شد و به عنوان مشاور قاره ای به نقاط مختلف سفر می کرد .متاسفانه او بهنگام گذر از روی پل در یکی از دهات اطراف دچار عارضه قلبی شد و به میان رودخانه افتاد و در آب غرق شد .
در تابستانی دیگر ما از آبادان به اصفهان سفر کردیم .قبل از رسیدن به اصفهان در روستای سعادت آباد در نزدیکی آباده توقف کردیم تا یادی از اجداد خود کرده باشیم .سپس به آباده که زمینی حاصلخیز دارد وارد شدیم .اینجا محلی بود که وقتی سربازان با اسیران و سرهای شهدای نی ریز بر نیزه وارد شدند تا به تهران بروند دستور رسید در هر جا که هستند همانجا سرها را دفن کنند .اما چون مردم آنان را نجس میدانستند و نمیخواستند به گورستان شیعیان بی حرمتی شود .اجازه دفن ندادند .سربازان بیرون از شهر ،در بیابان های اطراف آنان را دفن کردند.
باالخره به شهر اصفهان رسیدیم .شهری با ساختمانهای تاریخی و زیبا ،زاینده رود و گردشگاه های بسیار این شهر در زمان سلطنت شاه عباس پایتخت ایران شد .او میدان بزرگی در وسط شهر ساخت با دیواری در اطراف که مغازه های بزرگ در قسمت پایینی و طاق های قشنگی در قسمت باالیی دارد .مسجدی بسیار زیبا در اطراف این میدان و نیز کاخ معروف عالی قاپو و بازاری در سمت دیگر این میدان بنا کرد که نموداری از عظمت شاهنشاهی او بود .مسجد مرکزی میدان که گنبد آن شاهکاری از هنر خوشنویسی و کاشیکاری است با مناره های آبی رنگی در طرفین آن جلوه زیبایی دارد .شاه این مسجد را به نام خویش ساخت .نمای درونی گنبد با خطوط طالیی که با خطوط متقاطع زرد و آبی و قرمز و سبز لعابدار مزین شده است ،گنبد را به نظر بیننده در حال چرخش نشان میدهد و نگاهش را از باال به سمت مرکز میک شاند .مسجدی در سمت دیگر میدان وجود دارد که کاشیکاری های زیبای آن معرف هنر هنرمندان آن زمان و در مجموع نموداری از عظمت دوران پادشاهی او است .
من و پسردایی پدرم بیشتر وقت خود را به تماشای مناظر زیبای این شهر میگذراندیم و اغلب به بازار شهر با سقف گنبدی که مانند کوچهای باریک و دراز بود با ورودی سنگ فرش می رفتیم .این بازار مرکز داد و ستد روزانه مردم بود .ما ترجیح می دادیم در قهوه خانه های آنجا به صرف چای و بستنی بنشینیم تا از دعواهای شدید و مشاجره های بلند دو همسر صاحبخانه ای و سوسکهای اتاقمان دور باشیم .در شیراز مسلمانان به ما خانه اجاره نمیدادند و ما مجبور بودیم در محله یهودی نشین شیراز اتاقی خراب و بدون امکانات اجاره کنیم،اما در این شهر با اینکه کسی نمیدانست ما بهائی هستیم و به ما اتاق اجاره داده بودند ،بازهم با وضعیت ناخوشایند اما به شیوه ای دیگر دست به گریبان بودیم .
با این ترتیب به بسیاری از شهر های ایران سفر کردم و زندگی روزمره مردم را مشاهده کردم بعدها پی بردم که پدر و مادرم مرا به این سفرها می فرستادند تا خود مدتی آرامش داشته باشند زیرا در آن هوای شرجی و گرم آبادان بیقرار و ناآرام بودم.
اغلب با اتوبوس سفر میکردیم .در آن زمان امکان رزرو کردن صندلی نبود .باید صبح خیلی زود به گاراژ می رفتیم تا صندلی مناسب و خوبی بگیریم .اگر شانس با ما بود جا پیدا می شد .در غیر این صورت باید یک روز دیگر منتظر میشدیم .در آن زمان که هنوز بیشتر جادهها آسفالت نشده و اتوبوس ها کهنه و قراضه بودند سفر با اتوبوس آسان نبود. حرکت ما کند و سخت بود .یکبار در سر باالیی که به اصطالح موتور نمی کشید همه مردان مسافر پیاده شدند و اتوبوس را هل دادند .وقتی در سرازیری متوقف می شد شاگرد راننده قطعه چوبی را که به همراه داشت پشت الستیکهای ماشین میگذاشت تا مانع سرخوردن آن باشد .در مناطق کوهستانی که جاده ها باریک بودند و پیچ های تندی داشتند تکان های اتوبوس و چرخش سریع سر پیچ ،مسافران را به وحشت می انداخت .گاهی نیز دزدان که در کوهها کمین کرده بودند ماشینها را متوقف و اموال مسافرین را غارت می کردند .به همین علت مسافران ترجیح می دادند گروهی سفر کنند. در این سفرها بهائیان عالوه بر این مشکالت ،با رفتارهای اهانت آمیز همسفران مسلمان نیز روبرو بودند .مثالً وقتی ما به نی ریز سفر میکردیم باید این مشکالت وهم بد رفتاری و گفتارهای زننده راننده و همسفران را که می دانستند ما بهائی هستیم تحمل کنیم .
معموال اتوبوس ها برای استراحت در قهوه خانه های وسط راه توقف میکردند و مردم محل محصوالت یا فراورده های دستی خود را برای فروش به مسافران عرضه می کردند .برای راه های کوتاه بین شهرو روستاها از االغ استفاده می شد .من با این وسیله به روستاهای اطراف نی ریز می رفتم .جالب این بود که صاحب االغ همراهم می آمد دوتایی سوار حیوان بیچاره می شدیم و او پس از رسیدن به مقصد حیوان را با خود بر می گرداند .برخی استر ،نژادی از اسب و االغ داشتند که راه خانه را یاد می گرفت و میتوانست به تنهایی به خانه صاحبش برگردد .
خطر دیگری که مسافران بخصوص بچه ها و نوجوانان را تهدید میکرد حمله افراد شرور و مست و دزدیده شدن بود .یکبار دیگر وقتی اتوبوس تأخیر داشت و مسافران همه منتظر بودند من ناگزیر شدم پنج تومان بدهم و زودتر سوار ماشین باری شوم ،اما مردان مستی که آنجا بودند با داد و فریادهای بلند میخواستند مرا مجبور کنند از باالی ماشین پیاده شوم .اقامت بین راه در سفرهای دور مشکل تر بود چون از لهجه و رفتارمان می فهمیدند که غریبه و ناشناس هستیم و احتمال این خطرها بیشتر بود .در یکی از این مسافرخانه ها برای اطمینان تخت خواب را پشت در گذاشتم که کسی نتواند وارد شود .در شهر دیگر در آخرین لحظه که هیچ امید نجات نداشتم یکی از اقوام که از آمدن من خبردار شده بود سر رسید و من نجات یافتم.
برای اقامت در شهرها اگر قوم و خویش یا آشنایی داشتیم به منزل آنان وارد می شدم و گرنه باید در کاروانسراهای کثیف و اتاقهای پراز ساس و شپش اقامت می کردیم که هیچکدام جای امن و قابل اطمینانی نبودند .در شهرهایی که مسافرخانه یا کاروانسرا نبود ،اتاقی دریک خانه اجاره میکردم یا شب را کنار دیواری ،در کوچه و خیابان به صبح می رساندم .این سفرها که حتی برای مردان جوان خطرناک بود ،برای دختران محال و غیرممکن بود دختران حتی در کوچه و خیابان محله خود هم مورد انواع آزار و اذیت های بودند که ناشی از محرومیت های اجتماعی و اعتقاد غلط حبس دختر و جدا کردن کامل دختران از پسران در همه مراحل رشد و عدم بلوغ اجتماعی جامعه بود .این خطرها برای پسربچه های نوجوان هم بود به همین دلیل هر وقت میخواستم تنها به جائی بروم یک چاقوی دسته طالئی که برای امنیت و حفاظت خریده بودم بر میداشتم وزیر پیراهنم پنهان می کردم .خوشبختانه موردی برای استفاده از آن بوجود نیامد.
به شهر های اراک و گلپایگان هم رفتم ،گلپایگان محل تولد جناب ابوالفضائل است .کتابها و نوشته های ایشان گام بسیار ارزنده ای در انتشار دیانت بهائی در جوامع مسلمان بوده و هست .داستان ایمان جناب ابوالفضائل که از علما و روحانیون برجسته اسالمی بودند نیز جالب و شنیدنی است .روزی ایشان با عده دیگری از روحانیون و مالها به زیارت شاه عبدالعظیم در اطراف تهران می رفتند .در راه برای نعلبندی اسب خود جلوی بساط یک نعلبند ایستادند .نعلبند به هنگام کار صحبت می کرد از جمله پرسید جناب مال آیا این حدیث اسالمی که میگوید هر قطره باران بوسیله فرشته ای به زمین میرسد درست است؟ میرزا ابوالفضل با تکان دادن سر تأیید کرد .نعلبند پرسید این حدیث که اگر در خانه ای سگ باشد هیچ فرشته ای آنجا پا نمیگذارد چه؟ آیا این هم صحیح است؟ میرزا ابوالفضل آن را نیز تائید کرد .نعلبند با لحنی آرام گفت در این صورت نباید هیچوقت باران در خانه هایی که سگ درآن است ببارد! این گفته نعلبند بیسواد با نگاه و سکوت بی جواب ماند .در ادامه راه مال ها و مالهای همراه به میرزا ابوالفضل گفتند ،این نعلبند بهائی است و حرفهایش قابل تأمل و توجه نیست .اما میرزا ابوالفضل چون چنین شنید به تحقیق پرداخت و در نتیجه تحری و تحقیق ایمان آورد .از آن پس تا پایان عمر با مطالعه در آثار اسالمی به استدالل حقانیت دیانت بهائی ،سفر و تبلیغ پرداخت .بنا به خواست حضرت عبدالبهاء مدتی در آمریکا اقامت نمود و در هدایت جامعه بهائی آن دیار سهمی بسزا داشت .کتاب فرائد که کتابی استداللی براساس متون قرآن و احادیث اسالمی است ،از آثار برجسته ایشان است .من آن را خواندهام با آنکه با لغات عربی آن مشکل داشتم ولی برایم بسیار جالب بود.
به شهر بروجرد در قسمت مرکزی ایران که سابقه آن به قرن نهم می رسد هم سفر کردم .این شهر در دامنه کوههای زاگرس با آن قله های همیشه پربرف قرار دارد .در این شهر مهمان یک خانواده محترم بهائی بودم .با آنها سوار بر اسب و گاری به کوهستانهای مرتفع اطراف میرفتم .گاهی شیب کوه بقدری زیاد بود که حتی برای اسب پیمودن چنان سر باالئی مشکل بود .در پیکنیک های عصر به همراه آنان از آب های خنک چشمه ها می نوشیدیم و از محصوالت خالص کشاورزی مثل شیر و ماست و تخم مرغ لذت می بردیم .با تفنگ شکاری که برای نخستین بار به دست گرفتم پرنده شکار می کردم .دوران خیلی خوشی بود .در این شهر یهودیان نقش مهمی در امور صنعتی داشتند .درآنجا اقوامی به زبان "لک" از گویشهای کردی صحبت میکردند .به همین دلیل حضور این اقلیتها ،سطح فرهنگ تسامح و بردباری با اقوام و ادیان دیگر در بروجرد بسیار باالتر و بیشتر از شهرهای دیگر ایران است .
از آنجا به سمت شمال و شهر مالیر در استان همدان رفتیم که صنعت فرشبافی آن بسیار مشهور است .درآنجا در یک مسافرخانه ارزان اما کثیف و غیر بهداشتی اقامت کردم و شب برای فرار از آن مسافرخانه کثیف و پشه ها و حشرات موذی آن به تنها سینمای شهر پناه بردم و به تماشای فی لم سینمایی «مصر کوچک»از موفق ترین فیلم های ده پنجاه هالیوود نشستم .در این فیلم ستاره مشهور سینما روهاندا فلمینگ 43نقش یک رقاصه مصری که معشوقه مرد متقلبی بود را بازی می کرد و من نوجوان از رقص های زیبای عربی فیلم لذت میبردم .
سپس به شهر بسیار قدیمی قم رفتم ،شهری قدیمی که تاریخ آن به چهار هزار سال پیش از ظهور مسیح برمیگردد. قم همواره مرکزم طالعات اسالمی بوده ،خیابان هایش پر بود از هزاران محصل علوم دینی با عبا و عمامه که در مدارس آنجا تحصیل می کردند .این شهر مرکز اصلی مطالعات مباحث مذهب شیعه است و در نزدیکی تهران ،پایتخت کشور
Rhonda Fleming43 واقع است به دلیل این فاصله کم علما و روحانیون این شهر توانسته اند پیوندی با حکومت و دولت برقرار کنند و بر امور کشوری نظارت داشته باشند و همین امر در سالهای بعد از انقالب اسالمی سبب موفقیت آنها شد.
تابستان ها برای من فرصتی بود تا از راه شیراز سری به نی ریز بزنم .تا هم محصوالت بادام را جمع آوری کنم و هم به امور امالک کشاورزی خانوادگی برسم .من همیشه در انتظار این سفرها بودم چون میتوانستم از محصوالت صیفی چون هندوانه ،خیار و خربزه و میوه های زردآلو ،انگور و انار هر چه دلم میخواست به جبران کمبود این نعمت ها در آبادان بخورم ،در رودخانه آنجا آب تنی کنم و زنان و دختران نی ریزی که در کنار رودخانه به شستن ظروف و فرش و لباس مشغول بودند و روی منقل سنگی کنار رودخانه غذا می پختند را تماشا کنم.
وقتی به شانزده سالگی رسیدم و دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و به بلوغ رسیده بودم ،پدر بزرگم میرزا احمد نی ریزی پدر مادرم از شخصیت های مهم خانواده ما و جامعه بهائی نی ریز درگذشت .او که از خانواده فقیری برخاسته بود ،با تالش و همت بلند در کشاورزی و تجارت موفق شد و بتدریج صاحب ثروت و مکنت شد .سرمایه اش مزرعه بزرگ گردو و بادام ،تعداد زیادی دام و سهم آب کشاورزی بود .گرچه به زارعین و کشاورزان ،اعضای خانواده ،کارگران خود سخت میگرفت ،اما در امور دیانتی بسیار متعهد بود و به افراد و جامعه کمک های زیادی میکرد .او در کارگاه قالیبافی یزد ،قالیچههای زیبایی بافت و به ارض اقدس فرستاد که هنوز هم استفاده می شوند. حضرت عبدالبهاء را بسیار دوست میداشت .تعریف می کنند وقتی برای زیارت در ارض اقدس ،حیفا بوده روزی یکی از برادران حضرت عبدالبهاء نسبت به ایشان بی احترامی کرده بود و پدربزرگم هم سیلی سختی به او زد .وقتی بیمار شده بود حضرت ولی امرللا توسط جناب طرازللا سمندری به او پیام فرستادند که برای سالمتی او دعا می کنند .مدتی بعد پدربزرگم بهبودی نسبی یافت.
اقوام مادری من در نی ریز که آنها را نمی شناختم می خواستند ارثیه مادرم را تصاحب کنند و وقتی یک نوجوان شانزده هفده ساله را دیدند که برای باز گرفتن ارثیه مادرش به نی ریز آمده ،تعجب کردند حتی قبل از اینکه من به آنجا بروم شایع کرده بودند که مادرم حق وکالت را از من سلب کرده است .ولی من به این حرف ها توجهی نکردم و قیمت مناسبی برای فروش سهمیه مادرم پیشنهاد کردم .آنها خواستند که در برابر بجای پول نقد چک بانکی بدهند ،اما من ا ز ترس بی محل بودن آن را نپذیرفتم .عالوه براین بعضی از وراث با اینکه بهائی بودند اصرار داشتند که بر طبق شیوه اسالمی سهم مردان را دوبرابر سهم زنان حساب کنند اما من مخالفت کردم و گفتم ما از قوانین دیانت بهائی پیروی میکنیم .اما آنها بر اصرار خود افزودند.
قوم و خویش های من هر کدام مشکالتی یا انگیزه ای خاص داشتند ،یکی قمارباز بود ،دیگری معتاد و فروشنده مواد مخدر که جان بر سر این کار گذاشت ،یکی دیگر پولدار ولی عامی و بی سواد و دیگری هم که ادعای فهم میکرد چیزی در بساط نداشت و باالخره آن یکی هم که امکاناتی در اختیار داشت ،دائم می نالید ،دیگران هم هر یک به نوعی از این دست .بطور کلی نیریزی ها آسایش و رفاه چندانی نداشتند .کمتر کسی را می شد یافت که در کار و تجارت صادق و امین باشد .اکثراً یا زندگی سادهای داشتند یا فقیر و محتاج بودند .من احساس میکردم که هریک در فکر تقلب و کالهبرداری از دیگری است . اما در میان آنها انسان های شریفی بودند که چون ستاره میدرخشیدند .یا به خدمت مشغول بودند یا به نقاط مجاور مهاجرت کرده بودند.یک دایی داشتم که همیشه مریض بود .مشکل شنوایی و بینایی داشت اما در دیانت بهائی بسیار ثابت و راسخ و فعال بود .یک بار وقتی برای تبلیغ و تشکیل جمعیت بهائی به شهر دیگری مهاجرت کرده بود عده ای از مردم او را به زور به مسجد محل بردند تا تبری کند ولی او زیر بار نرفت .برای مجازات او را از شانه هایش درون چاهی آویزان کرده بودند و من در تاریکی شب خودم را رساندم و نجاتش دادم ،او را سوار االغی کردم که یکی از مامورین دولتی شهر به من داده بود و به خارج شهر بردم .او با ایمان قوی بدون لحظهای توقف برای مهاجرت و تبلیغ به محل دیگری رفت .او در انجام فرائض دینی هم خیلی دقیق بود و دعاهای طوالنی از حفظ داشت .بعد از مراسم عقد و ازدواج خودش آنقدر دعا خواند که عروس بیچاره از خستگی به خواب رفت! رفتارش خیلی مؤدبانه و آرام بود .در صف اتوبوس حتی اگر سر صف بود نوبت خود را به دیگران تعارف میکرد و خودش تا آمدن اتوبوس بعدی منتظر می ماند .با اینکه موقعیت مالی خوبی نداشت همواره برای سفرهای تبلیغی به روستاهای اطراف میرفت .مقداری از پول ارثیه را بعد از فروش امالک به او دادم .بقیه فامیل هم هریک به خدمت مشغول بودند .بعضی هم برای مهاجرت به نقاط مجاور رفتند.
در ثروت خوف مکنون و خطر مستور.حدود سالهای ۱٣٣٠ش 44 .دور جدیدی از آزار و اذیت بهائیان نی ریز آغاز شده بود .مشاهده و تجربه ستم و جفا به بهائیان نیریز و از آن مهمتر اینکه میدیدم چطوری بعضی از افراد فامیل یکی بعد از دیگری با همدستی دیگری نقشه می کشند تا اموال پدربزرگم را باال بکشند و چگونه خانوادههای بهائی ناگزیر از ترک شهر و دیار خود شدند و جامعه قوی و مستحکم بهائی ضعیف و ضعیفتر می شود پریشان و نگران شده بودم .
با راهنماییهای بنگاه های معامالتی سهم ارث مادرم را به چهل هزار تومان که آن زمان پول زیادی بود فروختم و حقوق للا آن را پرداختم .مردم از اینکه جوانی چون من چنین مبلغ هنگفتی پول به دستش رسیده ،متعجب بودند .امالک پدربزرگم در دهات و روستاهای متعدد و مختلفی پراکنده بود و من با وسایل نقلیه مختلف از ماشین تا االغ به یک یک آن امالک رفتم .گاهی شبها ناگزیر در ماشین یا بیرون در صحرا و کوه و دشت روستا میخوابیدم تا باالخره توانستم همه آنها را یکی یکی معامله کنم و بفروشم .البته این زحمات برای انتقال این ارثیه ارزشش را داشت.
در آن زمان من بسیار تنگ حوصله و عصبانی بودم .یک روز در دفتر معامالت امالک با افرادی که آنجا بودند و میدانستند من بهائی هستم ،در مورد ارثیۀ پدر بزرگم و تفاوت تقسیم ارث در دیانت بهائی و اسالم صحبت شد و بحث باال گرفت من که در این موارد بسیار غیرتی بودم خونم به جوش آمد و صدایم را بلند کردم ،جنجالی به پا شد .باالخره مسئول دفتر امالک با آرامی موضوع را فیصله داد ولی تا چند روز وقتی از بازار میگذشتم متوجه نگاه های خصمانه آنان بودم.
برای تحمل مشکالت به سیگار روی آوردم که با خرید یک پاکت سیگار مارلبرو شروع شد .اوایل موجب سرفههای مکررممیشد ولی احساس نوعی آسودگی هم میکردم کم کم سرفه ها قطع شد و عادت کردم .بعد از آن سالها سیگاری
۱۹۵٠ ( 44م). قهاری بودم .عالوه بر سیگار با حالت عصبی خاصی دائم به موهایم ور می رفتم که آنها را مرتب کنم .خوشبختانه با راهنمایی های آقای عبدالحسین صبیحی که با او درباره شعر و ادبیات گفتگو میکردم و میآموختم از این وضعیت خالص شدم.
در همان سن از پریشانی و آشفتگی ،خودم را در خطر احساس میکردم .سال ۱٣٣۶ش 45 .بود وصیت نامه ای نوشتم و به عمویم سپردم .از شدت ناامیدی به فکر مرگ افتاده بودم .اما چند سال بعد وقتی به سن جوانی رسیدم دیگر واقعیات زندگی را بهخوبی درک می کردم اما از نظر ذهنی همچنان آشفته و پریشان بودم .خیاالت عجیب و غریب به فکرم میآمد .یک سال پس از سفر به شهر نی ریز تاریخ مصیبت بار جامعه بهائیان را با خود مرور میکردم؛ میخواستم شرح آن وقایع را به شیوه داستانی بنویسم ولی به نظرم خیلی غمانگیز آمد .اندکی بعد به فکر سیاسی شدن افتادم؛ می خواستم وکیل دعاوی شوم و اوضاع جامعه را سامان بدهم .عالقه زیادم به مطالعه و میل شدیدم به خواندن کتاب از بین رفته بود .خسته بودم و سرگردان در پی راهحلی بودم .احساس میکردم ،گیر افتادهام .
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید دلبستگی ها و وابستگی ها را کنار بگذارم و با پول فروش ارثیه مادری از ایران به جایی دیگر ،مثالً به آمریکا بروم.
فصل ششم:
سرزمین موعود
هرچیزی که دربارۀ آمریکا میدانستم را از فیلمهای هالیوود یاد گرفته بودم .فکر میکردم آمریکا کشوری است که در آن جین کلی 46مثل فیلم آواز زیر باران در خیابانها می رقصد و میخواند ،همه خیابانهایش مثل برادوی در نیویورک پر است از سینما و تئاتر با چراغ های رنگارنگ و تصاویر زیبادر نظر من همه زنان آمریکایی مانند مریلین مونرو 47
۱۹58 45م. Gene Kelly46 Marilyn Monroe47 زیبا بودند که در قطار با عشوه برای تونی کورتیس 48دلبری می کرد ،و همه مردان آمریکایی مثل گریگوری پک 49
دلدادۀ اُدری هیپورن 50در پی فرصتی برای اظهار عشق به محبوب خود هستند .خالصه در تصور من آمریکا سرزمین مردمان عاشقپیشه و سرخوشی بود که فارغ از دغدغهها و مشکالت زندگی ،لباسهای رنگارنگ و گرانقیمت می پوشیدند ،لبخند بر لب ،سوار ماشینهای براق در بزرگراه های ساحلی رو به افق رانندگی می کردند تا غروب آفتاب را ببینند و نگرانی های خود را به دست باد بسپارند...
در این زمان من تازه دیپلم گرفته بودم و مجبور بودم در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کنم و در یکی از رشته های پزشکی ،مهندسی ،حقوق یا کشاورزی ادامه تحصیل بدهم ،و بعد شغل و کاری دست و پا کنم و زندگی پرثمری داشته باشم .من جوانی ۱۹ساله ،غرق رویاهای جوانی و در پی تحقق ایده و آرزوهای آینده خود بودم و پول کافی داشتم تا آنها را متحقق کنم .اما در ایران تحت نفوذ بیش از حد گروه های اسالمی و دیکتاتوری شاه ،شرایط نامناسبی بوجود آمده بود که برای من امکان تحقق آرزوهایم را ناممکن میکرد .به همین دلیل من همیشه به کسانی که می توانستند به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانند ،غبطه می خوردم .همین شد که یکباره و بدون مشورت با خانواده ،تصمیم گرفتم به آمریکا مهاجرت کنم .با پولی که از فروش سهم االرث مادرم (از امالک پدرش) بدست آورده بودم میتوانستم به آسانی به این آرزو برسم .
به پشتوانه چند کلمه انگلیسی که می دانستم ،روزی به کنسولگری آمریکا رفتم .کارکنان آنجا توجه زیادی به من نکردند .وقتی چند جمله که از کتاب درسی یادگرفته بودم سر هم کردم Me America Einstein Von Braun’ ‘ : به نظرشان یک جوان بی عقل ایرانی آمدم که هوس آمریکا کرده است .آنها با دادن فرم درخواست ورود به چند کالج آمریکایی مرا از سر باز کردند .من آن فرمها را با انتخاب رشته مهندسی انرژی هستهای تکمیل کردم و به دانشگاه کلمبیا فرستاد .آن دانشگاه بالفاصله درخواست مرا رد کرد ،ولی دانشگاه هاروارد برایم نامه پذیرش فرستاد.
آن برگه ارزشمند را به سفارت آمریکا بردم .کارکنان سفارت مات و مبهوت از شانسی که آورده بودم ،فرم پذیرش و دیگر مدارک را گرفتند و به من ویزای آمریکا دادند .خانوادهام سرافراز و خوشنود از پذیرفته شدن پسرشان دریک دانشگاه بزرگ آمریکا یی ،موضوع را به همه فامیل و دوست و آشنا گفتند ،خبر به سرعت برق پخش شد و از تهران تا آبادان و از خوزستان تا نیریز همه مطلع شدند .
پدرم خوشحال بود چون آرزوهای او برای تحصیالت عالیه و زندگی بهتر من که در نی ریز قابل تصور هم نبود، تحقق می یافت .اما مادرم بسیار نگران و مضطرب بود او می ترسید من غرق مادیات آمریکا ،بخصوص جذب قمار و زنان بشوم .برای بدرقه من نه تنها تمامی اعضاء خانواده ،و عمه هایم به تهران آمده بودند ،بلکه بسیاری دیگر از اعضاء فامیل ما حتی از نی ریز برای خداحافظی آمدند .میخواستند با چشم خود ببیند یک جوان بهائی اهل نیریز به سفر ینگه دنیا می رود .این برای آنان هم هیجان انگیز و جالب بود و هم تقریبا ً اطمینان داشتند دیگر هرگز مرا نخواهند دید.
Tony Curtis48 Gregory Peck 49 Audrey Hepburn50 همینطور هم شد ،من دیگر هرگز هیچ یک از فامیل عزیزم را ندیدم .اگر چه به هنگام دست تکان دادن و دور شدن در آخرین لحظههای خداحافظی ،مطمئن بودم که روزی پاسخ این محبت ها و پشتیبانی آنان را خواهم داد.
از آنجا که ارزانترین بلیط را تهیه کرده بودم ،باید در چند نقطه توقف میکردم .اولین مقصد من شهر ُرم در ایتالیا بود .وقتی هواپیمای بوئینگ اوج گرفت ،برای لحظه ای از پنجره به بیرون نگاه کردم .مشاهده کشور ایران از آن باال، از آن دریچه کوچک هواپیما و فکر اینکه از سرزمین اجدادیم ایران ،وطنم،دور می شوم و دیگر این سرزمین را نخواهم دید ،چنان مرا پریشان کرد که برای دقایقی غم زیادی دلم را پر کرد و بعد ترس از آینده نامعلوم و از اینکه هیچ نمیدانستم چه پیش خواهد آمد ،تمام فکر مرا فرا گرفت .
در تهران از یکی ا ز دوستان بهائی شماره تماس جناب اوگو جاک ری 51را گرفته بودم .ایشان در یک خانواده اشرافی ایتالیایی در شهر پالرمو ایتالیا بدنیا آمده و بزرگ شده و از مجروحان و بازماندگان جنگ جهانی اول بود .در گیر و دار آن جنگ ایشان به تهران هم سفر کرده بودند .بعدها در سفری به آمریکا با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند و برای زیارت مقامات متبرکه بهائی به حیفا در اسرائیل مرکز دیانت بهائی رفتند .حضرت ولی امرللا که روحیه خدمت و عشق به امر الهی را در ایشان تشخیص دادند ،کار تهیه سنگهای مرمرین ساختمان مقام اعلی ،مرقد حضرت باب و دارآالثار در مرکز جهانی بهائی را به ایشان سپردند .در سال 1336ش 52 .ایشان و تعدادی دیگر را به مقام ایادی امرللا منصوب کردند .سالها بعد به پاس خدمات بی دریغ و بی شائبه ایشان یکی از بابهای مقام اعلی را باب جاکری نامیدند.
وقتی به رم رسیدم با کمک یک نفر توانستم با ایشان تماس بگیرم و با انگلیسی شکسته بسته خود آدرس منزل ایشان را به یک راننده تاکسی دادم .وقتی به آنجا رسیدم جناب جاکری در مدخل خانه خود به من خوش آمد گفتند .ایشان مردی بلند قامت بود با رفتاری شاهوار که نمودار تربیت اشرافی ایشان بود ،مرا به درون خانه دعوت کرد و با چنان محبت و احترامی با من رفتار کرد که فکر کردم ایشان مرا با فرزند یکی از مهاجرین برجسته آفریقا ،که همنام من هم است اشتباه گرفته اند .آن شب ایشان با حوصله رسم اسپاگتی خوردن و اینکه چگونه باید چنگال را بچرخانیم تا اسپاگتی به دور چنگال بپیچد تا به یک لقمه تبدیل شود را به من آموخت( .از آن زمان تاکنون هر گاه غذا اسپاگتی داریم ،خاطره آن روز و محبت های ایشان برایم تجدید می شود .سالها بعد که دوباره ایشان را در کنفرانسی در سوئد مالقات کردم با کمال تعجب دیدم که هنوز یادشان است که چطور درس اسپاگتی خوردن به من دادند)
در رم همه چیز و همه کس برایم جالب و متفاوت بود .در نظرم زنان شان همه همچون سوفیا لورن 53و مردان همه مانند مارچلو ماستریانی 54بودند .از کنار هر رستوران یا اغذیه فروشی که رد می شدی بوی پیتزا و پاستا و دیگر غذاهای خوشمزه ایتالیایی به مشام می رسید و رهگذران را به خوردن فرا میخواند .شهر از هر جهت جالب و تماشایی بود. خیابانها به همان شکلی بودند که در کتابها خوانده بودم .فروشنده ها ب سیار خوش برخورد بودند و در جلب و جذب
Ugo Giachery 51 1957 52م. Sophia Loren53 54 مشتری های خارجی حرفه ای بودند .من هم که توریستی بی تجربه و جوانی ناآشنا و غریب بودم ،وقتی برای خرید کفش وارد فروشگاهی شدم ،فروشنده با لبخند و خوش آمد به طرفم آمد و پس از خرید تا در فروشگاه مرا بدرقه کرد. روزی در میدان کلیسای سنت پیتر قدم میزدم ،عکاس دوره گ ردی به طرف من آمد و دوربین خود را میزان کرد و از من عکس گرفت .من هم پولش را دادم .او آدرسی به من داد که برای دریافت عکس مراجعه کنم که البته آدرس هم حقیقی نبود .رم مرا به یاد شهر قم می انداخت .هر دو مرکز مدارس مذهبی هستند.کشیش ها هم مثل اغلب مال ها لباس ها ی مخصوص پوشند البته بسیار تمیزتر و مودبترند.
برای مالقات یکی از اقوام دور به آلمان رفتم و سپس رهسپار لندن شدم تا از آنجا با کشتی اقیانوسپیما به نیویورک بروم .در لندن باید به هتلی می رفتم که آدرس آن را یکی از بهائیان به من داده بود .برای رفتن به آنجا سوار یکی از تاکسی های سیاه رنگ شدم .این تاکسیها با چراغ های بزرگ و پر نور جلو از سمبل های مشهور شهر لندن هستند و متقاضی گواهینامه آن باید آزمون های سختی را بگذراند ،از جمله آزمون دانستن آدرسها که شامل بیست و هفت هزار خیابان در لندن است که باید همه را بداند .آدرس را به راننده تاکسی دادم .این هتل نزدیک میدان ترافالگار بود ،میدان بزرگی در مرکز شهر که سطح آن پُر از کبوترهایی است که با دانه هایی که مردم برایشان می ریزند تغذیه می شوند و نیز ستون یادبود نلسون در آن میدان محل تجمع معترضان ،اعتصابیون و تظاهراتکنندگان است .وقتی تاکسی نزدیک در ورودی مجلل و پُر زرق و برق هتل توقف کرد ،دو مرد بلند قامت در یونیفورم پوش به سرعت آمدند ،در تاکسی را باز کردند ،ایستادند تا من پیاده شوم .بعد چمدانهای مرا از در عقب تاکسی برداشتند و به طرف هتل راه افتادند .از آنجا که من همیشه ارتشی ها را در این گونه لباسهای شیک و تمیز دیده بودم ،با دلهره از خودم پرسیدم چرا اینها چمدان مرا برمی دارند؟ برای لحظه ای مانند چارلی چاپلین هاج و واج به دور و برم نگاه کردم با خودم گفتم نکند میخواهند آن ها را بدزدند! با سرعت به دنبال آنها دویدم ،آن وقت در هتل فهمیدم که آن ها دربان هتل هستند و چمدان های من را به اتاقم می برند .برای رفتن به اتاقم باید سوار آسانسور شیشه ای میشدم ،کاری که حتی در خیالم هم نمیگنجید .من هیچوقت اینقدر از سطح زمین باال نرفته بودم .باال ترین ارتفاعی که تجربه کرده بودم ،تپه های نیریز بود که بزها و گوسفند ها را به چرا میبرد م .باالخره به اتاق هتل رسیدم و مشغول بررسی و سرک کشیدن به گوشه و کنار اتاقم شدم. چند بار دور تا دور دستشویی و حمام بزرگ آن قدم زدم ،گذشته را مرور کردم و آینده را تصور میکردم .من راه طوالنی و سختی را طی کرده بودم تا به اینجا ،اتاق شیک هتلی گران قیمت در لندن رسیدم و از نیریز خاکی و مردم بهائی ستیز آن خیلی خیلی دور شده بودم .کمی بعد برای بازدید نقاط دیدنی لندن راه افتادم .می خواستم از جاهایی که درباره آنها خوانده بودم ،یا اسم آنها را شنیده بودم مثل ساختمان پارلمان ،موزه مادام توسو و سوهو بازدید کنم و غذای محبوب مردم بریتانیا یعنی فیش اندچیپس بخورم .مناظر شهر لندن به نظرم بسیار دیدنی و جذاب آمد ،اما غذای آنان مثل غذاهای آلمانی بی مزه بود و با غذاهای خوشمزه ایرانی و ایتالیایی قابل مقایسه نبود .با مشاهدۀ تمدن و فرهنگ و تکنولوژی پیشرفته ،نمیتوانستم این فکر را از ذهنم دور کنم که بریتانیا با دستاندازی به منابع اقتصادی ایران و دخالت در امور سیاسی کشورم این منافع را به دست آورده ،و این فکر که انگلستان با سیاستهای امپریالیستیاش سبب عقب ماندگی مردم و کشور من شده است ،در ذهنم تقویت شد . من همراه چند تن از آشنایان آبادانی که حاال ساکن لندن شده بودند ،به زیارت آرامگاه حضرت ولیامرللا رفتم. برای هر بهائی که به لندن می رود ،اولین و مهمترین نقطه زیارتی آرامگاه حضرت ولیعزیزامرللا گورستان نیوساوت 55
در شمال لندن است.ایشان سال 1336ش 56 .بر اثر سرماخوردگی و عارضۀ قلبی در سفری که همراه همسرشان روحیه خانم به لندن رفته بودند ،بهطور ناگهانی صعود فرمودند .این واقعه برای جامعه جهانی بهائی بسیار جانگداز و نگرانکننده بود که بدون راهنمائی و هدایت ایشان چگونه میتوان نقشه دهساله را به پایان برد .آرامگاه ایشان جلوه ای از عظمت روح و حس زیباشناسی ایشان است و شامل یک ستون بلند و سفید رنگ حجاری شده از جنس مرمر بر روی یک کره جغرافیایی سنگی به شکل کره زمین قرار گرفته و در باالی ستون مجسمه طالیی عقابی با بالهای گشوده است که گوئی آماده پرواز است و میخواهد بالهایش را بگشاید و پرواز کند به نظر دیگر می توان گفت در آخرین مرحله فرود آمدن است و می خواهد بالهای گشوده خود را ببندد و بنشیند .ایده این طرح زیبا از همسر ایشان روحیه خانم است .ایشان تعریف می کردند که در پایان مراسم تدفین و ترک آرامگاه مفروش از گل ،منظره ای از یک ستون سنگی بلند برروی کره زمین و عقابی برفراز آن به ذهن ایشان خطور کرده بود .حضرت ولی امرللا در یکی از سفرهای خود به ادینبرا، 57مجسمه عقابی را خریداری کرده و در اتاق خواب که بخشی از دفتر کار ایشان هم بود ،گذاشته بودند و زمانی در گفتگوهای روزانه با روحیه خانم از عالقه و تمایل خود برای داشتن یک ستون مرمر ذکر کرده بودند .در آن وقت روحیه خانم متعجب از خود پرسیدند حضرت ولی امرللا با یک عدد ستون چه می خواهند بکنند .تا اینکه کار طراحی و نصب کره زمین و برروی آن این ستون و در باالی آن مجسمه عقاب توسط مهندس معمار ایتالیایی و همکارش در بنای مقام اعلی به پایان رسید .آنگاه معنی واقعی تمایل و عالقه حضرت ولی امرللا را به داشتن یک ستون حجاری شده دریافتند و با خود گفتند حاال مقصود حضرت ولی امرللا را برای داشتن یک ستون مرمری فهمیدم مجسمه عقاب که الگوی این مجسمه بود ،در داراآلثار مرکز جهانی بهائی است .من هم مانند بسیاری دیگر ،عقاب را نشانه ای از عظمت شخصیت حضرت ولی امرللا و کره زمین را ن موداری از فعالیت های ایشان برای انتشار آیین بهائی در سراسر جهان تفسیر می کنم.
روزها یکی بعد از دیگری خیلی زود گذشت و روز حرکت به آمریکا فرا رسید .به ساوت همپتون رفتم ،بندری که کشتی معروف تایتانیک نیز سفر ناتمام دریایی خود را از آنجا آغاز کرده بود ،اما بیشتر مسافران و خدمه آن در آبهای اقیانوس غرق شدند .من با کشتی اقیانوس پیمای کوئین مری سفر بر روی آب های اقیانوس را تجربه کردم .قیمت بلیط آن پنجاه دالر بود و سفر شش روز طول کشید .موج های بلند و سهمگین به بدنه کشتی می خوردند و تا آخرین طبقه، یعنی طبقه کابین های مسافری می رسیدند .گاه از آن هم می گذاشتند تا باالترین نقطه ،نزدیک دودکش های مورب کشتی باال می رفتند .بعد در هوا پخش می شدند و به دریا باز می گشتند .تعداد مسافران کشتی خیلی زیاد و میتوان گفت بیشتر از کل جمعیت نیریز بود .کابین های کشتی که در طبقه باال قرار داشتند ،سفید رنگ و با فرش قرمز مفروش بودند .من با یک جوان انگلیسی به نام رابین لیچ 58هم کابین شدم که شخصیتی شوخ و خوشگذران و دخترباز بود .از آنجا که من
New Southgate Cemetery 55 1957 56م. 57مرکز ایالت اسکاتلند Edinburgh Robin Leach 58 در کشتی کسی را نمی شناختم همراه او همه جا می رفتم .یک بار او را دیدم با دو دختر جوان ایرلندی مشغول خنده و شوخی بود ،من که از دختران و آداب رفتار با آنان چیزی نمیدانستم ،به طرف آنان رفتم .دست یکی از آنان را در دست گرفتم و چند کلمه انگلیسی صحبت کردم .در مسابقه لباسهای محلی با یک کاله قشقائی که لبه ی آن تا اطراف گوشهایم کشیده میشد ،شرکت کردم و برنده شدم .در سر میز شام آداب غذاخوردن اروپایی را بلد نبودم و به دست دیگران نگاه میکردم .هم اتاق من بعد ها به اجرای برنامه بسیار موفقی درباره زندگی ثروتمندان جهان در تلویزیون پرداخت و به عنوان خبرنگار و روزنامه نگار به شهرت و ثروت خوبی رسید.
باری با پشت سر گذاشتن طوفان های اقیانوس آتالنتیک ،کشتی در بندر نیویورک لنگر گرفت وقتی چشمم به مجسمه آزادی افتاد ،با میلیون ها مهاجری که مانند من از اذیت و آزارهای مذهبی یا سیاسی کشورشان گریخته و به آمریکا پناه آورده اند ،احساس همدلی و نزدیکی کردم .اینجا ،یک نیمکره آن طرفتر ،جهان دیگری بود؛ بسیار متفاوت و بی نهایت دور از نی ریز.
می توانستم بفهمم چقدر حاجی سیاح به هنگام ورود به آمریکا در سال ۱۸۶۷م .59پس از عبور از آسیای میانه و شهرها و کشورها دیگر ،احساس شگفتی کرده بود .او نخستین ایرانی بود که شهروند آمریکا شد ،و حتی با پرزیدنت یولیسیس گرانت 60دیدار کرد .بعد از او تعداد اندکی ایرانی به آمریکا مهاجرت کردند .اما در اوایل دهه ۱۹۵٠م61 .
موج سفر و مهاجرت به آمریکا به دالیل دیگری از جمله تحصیل شدت یافت ایران به عنوان کشور در حال توسعه نیازمند متخصصین رشته های مختلف صنعتی بود و کشورهای غربی مخصوصا آمریکا بهترین دانشگاه های مهندسی را داشتند و دولت ایران تعداد زیادی از جوانان را برای تحصیل به آمریکا فرستاد.
اما بهائیان ایران برای مهاجرت انگیزه های دیگری داشتند .یکی از همفکران آیت للا خمینی به نام حجت االسالم فلسفی از ضعف حکومت استفاده برده و برنامه حمالت علیه بهائیان را به راه انداخت .دکتر مصدق در زمان نخست وزیری با انجام چنین برنامه هایی مخالف بود و به حقوق شهروندی احترام میگذاشت.پس از برکناری مصدق سخنرانی های تحریک آمیز فلسفی که از رادیوی دولتی آنهم در ماه رمضان ،موجب بروز آشوبهای متعددی در نقاط مختلف کشور گردید.او ادعا میکرد شاه از او حمایت میکند و در موعظههای فتنهانگیزش جسورتر هم شد .او ادعا می کرد بهائیان در حال توطئه و ترتیب دادن یک کودتا علیه دولت هستند یا اینکه آنها صهیونیستند و برای اسرائیل جاسوسی میکنند .این ادعاهای بی اساس که واضحا ً با اعتقادات بهائی منافات دارد ،توسط انجمن حجتیه منتشر میشد و در شهرها و روستاهای سراسر کشور علیه بهائیان تبلیغ میکرد .نتیجه این تحرکات آن شد که در ده هرمزک یزد ،هفت نفر افراد یک خانواده در سنین مختلف از ۱۹تا هشتاد ساله بدست حملهکنندگان با ساطور و کارد قطعه قطعه شدند ،حظیرة القدس بهائیان که مرکزی برای اجتماعات آنان بود ،با حضور و شرکت سران نظامی کشور و روحانیون مصادره و گنبد زیبای آن خراب شد و سرایدار بهائی آن به قتل رسید .به همت جامعۀ جهانی بهائی توجه بینالمللی به این آزارها جلب شد و
59مطابق 1246ش. Ulysses S. Grant60 61مطابق 1339ش. دولت با عوامل این اقدامات برخورد کرد .ولی گروههای بهائیستیز همچنان فعالیت های خود را با راه و روشهای دیگر ادامه دادند.
اکثر بهائیانی که در دهۀ 50از ایران مهاجرت کردند برای اهداف تبلیغی و تحقق نقشههای مهاجرتی حضرت ولی امرللا بود .اما در سالهای اول پس از انقالب اسالمی 62۱۹۷۹که بیش از حدود شانزده هزار بهائی ایرانی راهی آمریکا شدند دالیل دیگری داشتند؛ مهمترین آنها غیرقانونی بودن اعتقاد به دیانت بهائی و اعمال مجازاتهای گسترده اعدام، اخراج ،مصادره اموال بهائیان بود .شهر نی ریز تقریبا از بهائیان خالی شد و تنها عده معدودی که امکان مالی یا توان رفتن نداشتند ،در آنجا ماندند.
مشکالت و سختی زندگی دانشجویی من ،از همان سال اول ورودم به آمریکا شروع شد .اولین گرفتاری وقتی بود که متوجه شدم هنگام پرکردن برگه درخواست اشتباه بزرگی کردهام .کارمندان YMCAبه من فهماندند که در برگه درخواست بهجای Harvardکلمه Howardنوشتهام .این دو کلمه از نظر نوشتاری بسیار به هم نزدیکاند و من فارسی زبان به هنگام گفتگو با کارکنان سفارت به تلفظ آنها متوجه نشده و اشتباه بزرگی کرده بودم .از آنجا که رشته مهندسی هستهای رشتۀ جدید و بسیار پیشرفتهای بود ،اصال دانشگاه Howardآن را ارائه نمیکرد .و من هم چیزی درباره آن نمیدانستم و تنها اسم آن را شنیده بودم .در دانشگاه Howardثبت نام نکردم چون هیچ یک از رشتههای مورد عالقه من را نداشت.
پس راهم را به طرف شمال کج کردم تا در کالج سنت میشل ،کالج ژزوئیت ها در ایالت ورمونت که من را به عنوان دانشجوی زبان انگیسی پذیرفته بود ،بروم و برای ورود به دانشگاه آماده شوم.و قتی اتوبوس به شهر برلینگتون رسید پیاده شدم و وارد محوطه کالج شدم .هنوز دانشجویان نیامده بودند من کمی زود رسیدم .محوطه خیلی خالی و خلوت بود. همان لحظه در آنجا برای نخستین بار درباره تصمیمم برای آمدن به آمریکا شک کردم .در این محیط ناشناخته ،من تنها و غریب چه میکردم .شب در تخت دراز کشیدم ،اما بیدار ماندم و فکر میکردم .من مطلقا ً هیچ چیز درباره این کالج نمی دانستم مگر اینکه توسط مسیحیان ژزوئیت اداره می شود .یادم به رمان موردعالقهام «گوژپشت نوتردام» و ماجرای حمله کشیش به قهرمان داستان افتاد ،از آن لحظه به بعد از ترس اینکه مبادا کشیشی آن دورو برها باشد در آن خوابگاه تاریک مدتها بیدار ماندم.
در روزهای بعد احساس دلتنگی شدید داشتم ،به یاد خانواده ام بودم .تنها دانشجویان خارجی این مؤسسه یکصد و پنجاه دانشجوی مجارستانی بودند که پس از شکست انقالب سال ۱۹۵۶علیه سیاست های تحمیلی اتحاد جماهیر شوروی به آمریکا پناهنده شده بودند .بقیه همه آمریکا یی بودند .در کافه تریای کالج بیش از هر جای دیگر احساس غریبی میکردم. آنجا برای جوانی مثل من از شهر کوچکی که حتی خیابانهای آن چراغ نداشت عجیب و غریب ترین جای جهان بود. در قسمت قهوه و نوشیدنی های سلف سرویس آن دستگیرهای مثل شیر آب بود که وقتی آن را پایین میک شیدی به جای آب ،شیر تازۀ گاو میآمد و هرچندبار که میخواستیم میتوانستیم لیوان خود را پُر کنیم .به نظر من این یک معجزه بود
62مطابق 1357ش. و بسیار شگفت انگیز .اوایل چند بار یواشکی و آهسته به پشت ساختمان سرک کشیدم تا گاوهایی را که اینطور سخاوتمندانه شیر میدهند ،را ببینم .چون در نی ریز یک کاسه شیر نعمت بزرگی بود .از این جالبتر فراوانی خوراک مرغ بود .تنها کاری که برای صرف غذا باید انجام میدادم رفتن به کافه تریا ،برداشتن یک بشقاب و گذاشتن تکه های مرغ سرخ شده داغ در بشقابم بود؛ هر چقدر که می خواستم .موقع صرف چای وقتی من به عادت معمول چای را در نعلبکی خالی میکردم تا خنک شود و قند را میان لبهایم میگذاشتم تا با آن چای بنوشم .دوستان همکالسیام از این شیوه عجیب و غریب ایرانی به خنده می افتادند .من که به رسم ایران پس از دست دادن به هنگام احوالپرسی دست همکالسیهایم را در دستم نگه می داشتم ،با تذکر مدیر کالج روبرو شدم که در آنجا نباید پس از دست دادن با دانشجوی پسر برای مدت طوالنیتری دست او را در دست خود نگهدارم و احوالپرسی کنم .هرچند در ایران این یکی از شیوههای ابراز دوستی بود اما طبق فرهنگ متفاوت آمریکایی،بخصوص در این شهر کوچک ،سوءتعبیر میشد.
پس از سه ماه تحصیل زبان انگلیسی در این کالج و گرفتن نمره قبولی در حالی که پولم هم تمام شده بود ،به نیویورک برگشتم .درآنجا مجبور بودم دانشگاهی پیدا و ثبتنام کنم تا ویزای دانشجوییام قابل تمدید شود و به تحصیالتم ادامه دهم. خوشبختانه رئیس جدید گروه آموزشی علوم اجتماعی دانشگاه دیکنسون یک ایرانی به نام پروفسور نصرللا فاطمی 63
بود که در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی بود .پروفسور فاطمی قبال در ایران در سمتهای متعدد و معتبری چون شهردار شیراز ،استاندار استان فارس ،نماینده مجلس کار کرده بوده مدتی هم به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل و یونسکو بود .در کنفرانسهای بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم شرکت داشتـــه است .او تمایالت چپ گرایانه داشت و مایل بود سیاست کشور را به جهت سوسیالیستی سوق دهد .با این پیشینه فکری در این دانشگاه بزرگ در نیوجرسی کار می کرد و در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی به این دانشگاه بود و من یکی از آن دانشجویان بودم.
تحصیالت ریاضی و فیزیک من در ایران کامالً مرا برای ادامه تحصیل در کالجهای آمریکا آماده کرده بود .به همین دلیل با داشتن نمرههای خوب در لیست انتخابی رئیس دانشگاه قرار گرفتم .اما فعالً مهمتر از انتخاب کالج در فکر تأمین هزینه تحصیلی آن بودم .اما فقط می توانستم کارهای کمدرآمد دانشجویی با دستمزد حداقل ساعتی یک دالر پیدا کنم .در حالیکه هزینه هر ترم دانشگاه دو -سه هزار دالری بود و با ویزایی هم که داشتم نمیتوانستم کار تمام وقت بگیرم .ترس بی پولی مرا گرفته بود و برای سالها با من بود .اما چارهای نبود ،می بایست با همین کارهای دم دستی با دستمزد کم، یکی پس از دیگری دست و پنجه نرم کنم.
در بخش مونتاژ یک کارگاه ساخت قلم مو در کوئینز ،منطقه ای در نیویورک مشغول کار شدم .در آنجا مثل چارلی چاپلین باید به همراه بقیه در کنار نوار نقاله می ایستادم ،قسمت باالیی برس ها را یکی یکی و با سرعت از روی نوار نقاله که در حال حرکت بود برمیداشتم و با دست دیگر دسته برس ها را برداشته بهم وصل میکردم .آنگاه برس کامل شده را روی قسمت دیگر نوار نقاله می گذاشتم تا به مرحله دیگر برود .اگر سرعت عملم خوب نبود سر برس از روی نوار نقاله به سطل زیر نقاله می افتاد .کارگران حرفه ای نمیگذاشتند چیزی از دستشان دربرود ،اما سطل من همیشه پر
63او برادر دکتر حسین فاطمی بود وزیر مصدق بود که اعدام شد. بود و باید در ساعت استراحت برسهای افتاده را جمع و به دسته ها وصل میکردم .یعنی وقت استراحت و ناهار هم نداشتم .وقتی ساعت پنج عصر کارم تمام میشد تمام تنم درد میکرد .پاهایم از یک جا ایستادن ،پشتم از خم شدن مکرر برای برداشتن برس ها و دستهایم به دلیل وصل کردن مکرر دستهها به برس ها .با این همه درآخر هفته چهل دالر درآمدم که باید هفت دالر آن را بابت کرایه هفتگی خانه میپرداختم .مقداری هم خرج خوراک و رفت و آمد می شد .اما بازدهی کارم آنقدر کم بود که پس از پانزده روز مرا بدلیل کُند کار کردن در خط مونتاژ ،اخراج کردند .
کار دیگری در فروشگاه والگرین در خیابان برادوی پیدا کردم که یک کوچه آن طرف تر از هتل محل اقامت حضرت عبدالبها در زمان حضورشان در نیویورک بود .اینجا برای اولین بار میلکشیک شکالتی با خامه اضافه را ابداع کرده بودند و بسیاری از مشتری های جوان عاشق این ترکیب بودند و ما مجبور بودیم به سرعت برق برایشان حاضر کنیم .من باید از مشتری ها می پرسیدم چه میخواهند ،یادداشت میکردم و سفارش ها را به کارگرانی که مسئول دستگاه های مخلوط کن بودند برسانم .و فوری به پیشخوان برمیگشتم تا لیوانهای پر از میلکشیک خوشمزه را به مشتریها برسانم .هرچه سرعت عمل بیشتری به خرج میدادم انعام بیشتری گیرم میآمد .من این کار پر جنب و جوش و پردرآمد را خیلی دوست داشتم .اما بعد از مدتی برای نزدیکتر بودن به دانشگاه تینک 64از آن محله به نیوجرسی رفتم و ناگزیر آنجا را ترک کردم .من با حسرت به زندگی بی خیال ،سرشار از عشق و شادی این جوانان آمریکایی نگاه میکردم ،مخصوصا وقتی پسرها و دخترها دور پیشخوان مینشستند و با نگاههای عاشقانه و خنده و شوخی میلکشیک- های خامهای خوشمزهای که سفارش داده بودند را میخوردند ،خیلی لجم میگرفت.
یادم می آید وقتی به عنوان راهنما و کنترل بلیط در سینما کار می کردم آنجا فیلم ،West Side Story65را بارها و بارها تماشا کردم و شاهد جوانانی بودم که با شادی و نشاط این فیلمها را تماشا میکردند .گاهی از حرصم نور چراغ قوه را عمدا روی آنان میانداختم تا به قول قدیمیها عیش شان را خراب کنم .زندگی من از زمان ورودم به آمریکا در سال ۱۹۶۱تا آخر آن دهه ،یعنی حدود ده سال در تنهایی ،کارگری و کارهای دم دستی سطح پایین و تحصیل خالصه میشد.
کار بعدی حمل و نقل بسته های پستی در یک کمپانی تهیه و چاپ مراسالت پستی بود که از شرکت های مختلف سفارش می گرفت .کار من بردن این بسته های خیلی سنگین به پستخانه بود،اما خیلی زود اخراج شدم .حمل این بسته های سنگین از توانم خارج بود .کمپانی هم من را مثل بسته های پستی برگشت زد.
بعد از یک کارگاه مواد شیمیایی اخراج شدم .کارم بردن سطل های رنگ به قسمت کنترل کیفیت بود .برای رفتن به محل کارم باید دو تا اتوبوس سوار می شدم و اغلب دیر به کار می رسیدم .یک روز مدیر مؤسسه احضارم کرد بدون اینکه حرفی بزند مثل فیلم های کمدی اول با انگشت به کارت حضور و غیابم اشاره کرد و بعد در خروجی را نشانم داد.
Teaneck64 6565یک فیلم عاشقانه کمدی موزیکال درباره جوانان اسپانیایی تبار امریکای التین وقتی من را به عنوان دربان هتل پذیرفتند می دانستم که بزودی اخراج خواهم شد .چون جابجایی چمدان های سنگین مسافران با جثه کوچک من جور در نمی آمد ،هرچند تا مدتها در حسرت انعامهای خوبی بودم که از صاحبان چمدانها میگرفتم .
شغل بعدی من بازاریابی برای دائرة المعارف بریتانیکا بود .برای اینکار میبایست اول افراد و شرکت هایی که توان خرید و نیاز به این مجموعه را داشتند ،پیدا میکردم و به عنوان بازاریاب به آنها تلفن میزدم ،وقت میگرفتم تا به مالقاتشان رفته و دائرةالمعارفهای چندجلدی و سنگین را برای آنها باز و بسته کنم و آنها را متقاعد کنم که مجموعه را بخرند .اما بخاطر عدم عالقه به کار فروش و لهجه غلیظم مشتریان را می پراندم .پس از خیر آن کار هم گذشتم و در قسمت پخش کتاب در یک بنگاه انتشاراتی شروع به کارکردم .کارم بردن کتابهای جدید به مدارس و نمایشگاه های کتاب بود .باید آنها را به مدارس می بردم ،معرفی می کردم و در قفسه کتابهای تازه می چیدم و در نمایشگاههای کتاب به نمایش میگذاشتم .یکبار به علت حواس پرتی در رانندگی 66 ،صندوق عقب ماشین باز شد کتابها از ماشین بیرون ریختند و در بزرگراه پخش زمین شدند و باد آنها را ورق می زد.همان روز رئیسم مرا صدا کرد و گفت« :جیمی! من سالهاست که در این کارم ولی تا به حال ندیده بودم کسی این همه کتاب در بزرگراه به باد بده!»
فکر کنم بخت استندآپ کمدین شدن را از دست دادم .با چند نفر از دوستانم به کمدی کالب ایمپرو رفتیم .آنها با مدیر صحبت کردند و گفتند که یک دوست خارجی دارند که خیلی خوب جوک های خندهدار می گوید .او هم در یکی از شبهای اجرای برنامه مرا به عنوان «خوزه» معرفی کرد من رفتم روی صحنه و چند جوکی که بلد بودم را تعریف کردم و همه خندیدند .مدیر از من خواست باز هم بروم و میان برنامه داشته باشم ،اما من فهمیدم این هم شغل مناسب و آبرومندی برای یک جوان ایرانی نیست.
حتی وقتی یک آگهی شغل کفن و دفن دیدم که نوشته بود« :ساعتی 4-5دالر بدون نیاز به سابقۀ کاری» فکر کردم بد شغلی نیست و بی معطلی زنگ زدم .مردی که پشت خط بود گفت «:عالی است از دوشنبه بیا سر کار » ذوق زده به خانم صاحبخانه ام گفتم «:یک خبر خوش! بزودی پولدار می شوم!» ولی وقتی گفتم چه شغلی پیدا کرده ام گفت «:مرده شویی؟ اگر می خواهی از این کارها پیدا کنی همین اآلن از اینجا برو !»
باالخره اندک عزت نفسی که باقی مانده بود ،زیر پا گذاشتم و به کار ظرفشویی در رستوران مشغول شدم.کارم را دریک رستوران یونانی -ایتالیایی شروع کردم .این رستوران بخشی از یک مهمانخانه بود و مدیر آن زن بدجنسی بود که سعی می کرد با چاپلوسی و زبان بازی احترام مشتری ها را نگه دارد .اما با کارکنان و کارگران رستوران بسیار بد زبان و رفتارش بسیار خشونتآمیز بود .او دو سگ از نژاد ژرمن شپرد داشت که نگهداری و مراقبت از آنها را نیز به من محول کرده بود .همیشه وقتی دستشوییها را می شستم یا تختخوابها را مرتب میکردم به زندگی آسان و آسوده آن دو سگ حسودیم می شد.
66علت حواس پرتی من شنیدن خبر تیراندازی به پرزیدنت کندی از رادیوی ماشین بود که برای من ضربه تکان دهنده ای بود ولی ضربه شدید تر وقتی بود که بالفاصله بعد از این خبر وحشتناک ،رادیو آگهی تبلیغاتی فروش جوراب شلواری زنانه را پخش کرد .این برای من خیلی عجیب و غریب بو د .در فرهنگی که من بزرگ شده بودم بعد از این خبر عزاداری آغاز می شد و همه باید دست از کار می کشیدند. برای گرفتن کارهای ساعتی و دانشجویی در رستوران ها به یک آژانس کاریابی در مرکز شهر سر می زدم که برای متقاضیان کارهای ساعتی روزانه یا شبانه سراغ داشت .آنجا همیشه یک صف طوالنی از مهاجرانی بود که انتظار میکشیدند رستورانی پادو یا ظرفشور کم آورده باشد تا زنگ بزنند و تقاضای کارگر ساعتی کنند .آن وقت اسم ما را به ترتیب نوبت اعالم میکردند و باید یک دالر میپرداختیم ،آدرس را میگرفتیم و سرکار می رفتیم .یک شب من جایگزین ظرفشوری که نیامده بود ،به یک رستوران ایتالیایی رفتم که در آن جشن عروسی بزرگی برپا بود .در آشپزخانه با صدها بشقاب نشسته با بقایای اسپاگتی و سُس گوجه و ساالد روبرو شدم و شروع کردم به شستن .وسط کار وقتی پیشبندم خیس شده بود و خودم حسابی خسته ،برای لحظه ای استراحت ایستادم و از الی در چرخانی که بین سالن و آشپزخانه بود ،به میهمانان که تویست 67می رقصیدند را نگاه می کردم که ناگهان دیدم مدیر رستوران عصبانی به طرف من میآید .او با تمام قدرت به طرف آشپزخانه پرتم کرد و من پخش زمین شدم .سرم به یخچال خورد و شکاف برداشت .بهطوری که مجبور شدند آمبوالنس بخواهند تا مرا به بیمارستان ببرد و آنجا زخم سرم را بخیه زدند .چند روز بعد وقتیکه برای دریافت دستمزدم به رستوران برگشتم مدیر تا مرا دید فریاد زنان دنبالم کرد .من هم از ترس پا به فرار گذاشتم.
چند سال بعد برای صرف شام در خدمت جناب بورا کاولین ،68عضو بیت العدل اعظم به رستورانی که انتخاب ایشان بود رفتیم .در نهایت شگفتی متوجه شدم که این همان رستوران است .اما حاال من یک مشتری بودم که سفارش غذا داده بدون اینکه نگران قیمت آن باشم .این برای من تحقق رویای آمریکایی بود :به رستورانی درجه یک بروم ،هر غذایی که دوست دارم سفارش بدهم ،بدون این که نگران قیمتش باشم.
یادم است در یکی از شب های تعطیالت سال نو ،برف سنگینی آمده بود و من آن شب کار برف روبی ماشینهای پارک شده در پارکینگ یک رستوران شیک و گران قیمت در نیوجرسی را داشتم و قرار بود از هر ماشین ۲۵سنت انعام بگیرم ،ولی صاحبان ماشین ها چنان در عیش و مستی شب عید غرق بودند که حتی نمی توانستم از آنها بخواهم که این چند سنت را که برای من آنقدر مهم بود بپردازند .آخر کار ساعت سه صبح وقتی جشن به پایان رسید ،به ایستگاه اتوبوس رفتم .وقتی منتظر اتوبوس بودم برف در همه سوراخهای کفش کهنهام نفوذ کرد .تقریبا ً صبح بود که دست از پا درازتر ،خیس و یخ به اتاق سرد و خالیام رسیدم.
از خوبیهای کار در رستوران ،فراوانی غذا های خوشمزه بود .اغلب سرآشپز باقیمانده غذاها را بین کارکنان آشپزخانه تقسیم میکرد و ما آن را همانجا در آشپزخانه سرپا میخوردیم .من گاهی غذاهای خیلیخاص را برای ناهار فردا نگه میداشتم یا میبردم در رختکن مردانه ،آنجا مینشستم و میخوردم.
مدتی در یکی از اتاق های هتلی در خیابان هفتاد و ششم برادوی ساکن بودم و شبی یک دالر بابت آن اتاق با یک تختخواب و یک صندلی میپرداختم .حمام آن بین هشت نفر مشترک بود .در آن هتل همه جور آدمی بود ،روسپیها، فروشندگان مواد مخدر ،مهاجران خارجی از جمله بسیاری از ایرانیهایی مثل من و سالخورده های آمریکایی که در گوشه ای از سالن مینشستند و خیره به جلو نگاه میکردند ،به امید آن که کسی به دیدارشان بیاید .من از ترس بیخانمان
67یکی از انواع رقص های امریکاییTwist : Borrah Kavelin68 شدن در آنجا مانده بودم .گاهی در خیابان حاشیه رودخانه هادسن 69قدم میزدم و به واقعیت زندگی خودم در آمریکا فکر میکردم .اگر در ایران مانده بودم دکتر یا مهندس میشدم و با همسر دلخواه و خانوادهام زندگی خوبی داشتم .اما حاال اینجا در یک اتاق کوچک و محقر ،تنها و بی کس ،بدون کار و درآمد در پی یک لقمه نان تالش میکردم .بیشتر وقتها غذایم نان و پنیر بود و فقط برای رفتن به کالج از اتاقم خارج می شدم.
یکبار م را از اتاقم بیرون کردند چون هیچ پول نداشتم و نتوانستم کرایه اتاق را بپردازم و مجبور شدم شب را روی یکی از نیمکت های چوبی خیابان برادوی بخوابم .باالخره خوابیدن روی نیمکت چوبی سفت در خیابان به من فهماند که من نه جین کلی هستم که زیر باران برقصم و آواز بخوانم ،نه تونی کورتیس هستم که با مریلین مونرو معاشقه کنم و نه شانس خواستگاری از ادری هیپورن را دارم .دیگر کامال پذیرفته بودم که من یک مهاجر بیپول و سختکوش هستم که روی نیمکت های خیابان میخوابم .جوانی که آمال و آرزوهای بلندپروازانهاش را برای کار و تحصیل و زندگی مرفه آمریکایی ،حاال به پیدا کردن کار د ر یک رستوران محدود شده بود.
Hudson River69 فصل هفتم:
غریب
از همان روزهای اولی که به آمریکا وارد شدم احساس غربت کردم .داخل کشور بودم ولی بیرون از جامعه .لباسهایی که از ایران با خودم آورده بودم شامل چند شلوار گشاد مدل علی بابا ،شورت های دست دوز مادرم ،یک کت کلفت سیاه با پارچه نامرغوب ،پسته و البته مقداری ژل مو (چون تصور میکردم اینجا پیدا نمی شود!)
اسمم را پدرم «حسین» گذاشته بود چون اسم خودش «بهائی» بود اما برای پدرم دردساز بود ،بخصوص وقتی می خواست در اداره دولتی استخدام شود یا برای کاری مراجعه می کرد.اما اینجا در آمریکا "حسین" را نامی اسالمی و متعلق به کشورهای عربی می دانستند و از شنیدن نامم نگرانی و ناخشنودی خود را نشان می دادند .من هم برای خودم نام آمریکایی پسند " "David Margانتخاب کردم که کلمه دوم همان کلمه فارسی "مرگ" بود .اما داستان به همین جا ختم نشد .وقتی ازدواج کردم در ورقه عقدنامه نام مرا جیمی عهدیه Jimmy Ahdiehنوشتند و حاال بعد از سالها دوباره نامم "حسین عهدیه" است.
اولین باری که عید شکرگذاری دعوت شدم خانه یکی از دوستان همکالسیام بود .وقتی خوراک بوقلمون را آوردند و همه را به صرف ناهار به سر میز دعوت کردند ،من که گرسنه بودم به رسم ایرانی تعارف کردم و گفتم «نه ،خیلی ممنون !» در ایران رسمی بود به نام تعارف که هنگام دعوت به خوردن دفعه اول و دوم امتناع میکنیم ،تا میزبان ما را گرسنه و غذا ندیده تصور نکند و صبر میکردیم دعوت به خوردن را چندبار تکرار کنند ،دیگر میهمانان غذا بردارند و بعد میخوردیم .اما اینجا در آمریکا میزبان من تصور کرد من میل به غذا ندارم ،دیگر پیشنهادش را تکرار نکرد، بقیه به غذا خوردن مشغول شدند و مرا با شکم گرسنه تنها گذاشتند .من هم با تماشای تلویزیون و خوردن آجیل های روی میز خودم را مشغول و سیر کردم در حالیکه آنها از خوردن بوقلمون لذت میبردند.
با اینکه دانشجوی دانشگاه بودم ولی مکالمه انگلیسی من در همان سطح کارگری باقی مانده بود ،چون همیشه و همه جا دوستان و همکارانم غیر آمریکا یی هایی مثل آشپز یونانی ،پیشخدمت ایتالیایی ،ظرفشور اهل پورتوریکو و دانشجویان ایرانی بودند ،زبان مادریام را نیز فراموش کردم .همواره با خودم میگفتم حتما ً فرزندانم بعدها مرا پدری بیسواد در هر دو زبان خواهند دانست! یک هم اتاقی جوان یوگوسالو هم داشتم که شاگرد راننده اتوبوس بود و بسیار راضی و خوشحال از اینکه به آمریکا رسیده ،چنین شغلی یافته و از مشقات زندگی و نداری در کشور خودش خالص شده ،او که شیفته زندگی ثروتمندان آمریکایی بود اغلب از من می پرسید« :به نظرت االن راکفلر 70داره چکار میکنه؟!»
اما من از یک طرف دلم میخواست مثل جوانهای آمریکایی با دختران هم سن و سال خودم بگردم و خوش باشم اما اوالً انگلیسی دست و پا شکسته ام مانع بود ،دیگر اینکه باالخره در نظر آنها من یک خارجی بودم و بسیاری از رفتار و عادات من برای ایشان عجیب و غریب بود .عالوه بر این بسیاری از قوانین دیانت بهائی که من با اعتقاد به آنها بزرگ شده بودم برایم من درونی شده بودند؛ مثل ممنوعیت رابطه جنسی پیش از ازدواج ،منع استفاده از الکل و مخدرها . احساس می کردم به سمت این فرهنگ جدید کشیده می شوم در حالی که به دینم هم ا ز صمیم قلب معتقد بودم.
در ایران زندگی اجتماعی من ،محدود به فامیل می شد .به همین سبب روابط آزاد زنان و مردان در آمریکا برای من تازگی داشت .می دانستم با آن لهجه و عکس العمل به رفتارهای اجتماعی در نظر دختران هم سن و سال خودم مثل دختر جوان دانشجویی که در کتابخانه روبروی من می نشست و به مطالعه مشغول بود یا دختر خوشگلی که عینک براق می زد و در آپارتمان روبروی اتاق من زندگی می کرد ،دانشجوی فقیر خارجی بیش نیستم .با اینکه جوان نسبتا ً خوشقیافه با هیکلی متوسط بودم ،اما هنوز در خانه همان لباسهایی مامان دوز را میپوشیدم .و وقتی صاحبخانهام اولین بار مرا با آن لباسهای کهنه در قسمت لباسشویی آپارتمان دید چشم هایش از تعجب گشاد شد! زندگی اجتماعی و رفت و آمد من به آشپزخانه رستوران ها ،چهار دیواری اتاقم و کالجی دو خیابان آن طرفتر خالصه می شد.
به عنوان یک خارجی ،همیشه ترس از دیپورت شدن با من بود .هر بار شبی که فردایش باید به همراه مدارک تحصیلی کالج برای تمدید ویزا به اداره مهاجرت می رفتم ،خواب به چشمم نمی آمد .هر گاه ماشین پلیس را اطراف خودم می دیدم وحشت می کردم که مبادا بازداشت شوم .وقتی در نیوجرسی بودم فاصله آپارتمانم با دانشگاه بیشتر از پنج کیلومتر بود و رفت و آمد برایم خیلی وقت گیر بود پس با صد دالر یک کرایسلر قدیمی خریدم و با آن رفت و آمد می کردم .یک بار در تونل از پشت به ماشین دیگری زدم ،من مقصر بودم اما راننده آن ماشین قبل از آنکه من حرفی بزنم ،پیشنهاد کرد که هشتاد دالر به من بدهد تا پای پلیس وارد معرکه نشود .با خودم گفتم ببین وضع این شخص چقدر خراب است که با اینکه من مقصر هستم ،نمی خواهد پلیس بیاید .من هم که یک برگ جریمه عدم پرداخت پول پارکینگ در جیب داشتم موافقت کردم .اما متاسفانه پلیس آمد و چون جریمه هایم پرداخت نکرده بودم ،بازداشت شدم .در زندان با
Rockefeller70 یک ایتالیایی هم سلول بودم که به جرم تجاوز به عنف دستگیر شده بود .خوشبختانه دوستانم به کمکم آمدند و با کفالت آزاد شدم .تا در موعد مقرر خودم را به دادگاه تخلفات رانندگی معرفی کنم .
یک بار دیگر هم بیتوجه به توقیف گواهینامه رانندگیام ،با دوستم سوار ماشین من شدیم که دوباره پلیس جلویمان را گرفت ،دوستم گفت که اگر پلیس بفهمد دچار دردسرهای بیشتری خواهم شد ،به سرعت جابجا شدیم و او پشت فرمان نشست .وقتی پلیس رسید و گواهینامهاش را گرفت ،تازه متوجه شد که موعد گواهینامه او هم تمام شده و مدتها قبل باید آن را تمدید میکرده ،پلیس او را بازداشت کرد و در صندلی عقب در کنار سگ پلیس نشاند .من خودم را به پنجره ماشین پلیس رساندم و از او پرسیدم چه کار برایش بکنم .او گفت« یک پاکت سیگار بده و گورت را گم کن!» من آن شب را صرف جمع آوری پول از دوستان کردم تا جریمه اش را پرداخت کنم .روز بعد وقتی برای مالقات به بازداشتگاه رفتم دیدم هنوز از دست من خیلی عصبانی است .البته خوشبختانه دوستی ما ادامه یافت و او بعدها به عروسی من هم آمد.
یک دفعه دیگر با صندوقدار فروشگاه میسی درگیری لفظی پیدا کردم .وقتی به دفتر امنیت فروشگاه رفتیم مأمور امنیتی گفت«:از دست شما خارجی ها!» و فورا همان کاری را کرد که من همیشه از آن وحشت داشتم -به اداره مهاجرت تلفن کرد و درگیری من را گزارش داد .کم مانده بود مشکل تازهای به وجود آید ،اما آن روزها که هنوز کارها کامپیوتری نشده بود پیگیری این قبیل مسائل جزئی برای اداره مهاجرت آسان نبود و خوشبختانه بخیر گذشت .
در این پیچ و تاب اضطراب و بحران زندگی ،به سرم زد که پانصد دالر بدهم و با یک خانم ایتالیایی -آمریکایی ازدواج کنم تا بتوانم گرین کارت بگیرم ولی هرچه فکر کردم دیدم به صالح نیست چون ممکن بود او دست از سرم برندارد و طالق نگیرد ،پس از خیرش گذشتم.
من همچنان گرفتار مشکالت مالی بودم .زیرا درآمدم از کار در آشپزخانه رستوران ها به زحمت شهریه دانشگاهم را تأمین می کرد .نمی توانستم از خانواده ام کمک بگیرم چون نرخ دالر بسیار باالتر از نرخ لایر بود ،بطوریکه تمام دریافتی ماهانه پدرم به دالر مبلغی بیش از سی تا چهل دالر نمی شد .به همین دلیل وقتی مقدار پولی هم که از ارثیه مادرم آورده بودم تمام شد ،چکهایی هم که بابت خرید موادخوراکی و کتاب به فروشگاهها داده بودم برگشت خوردند و فروشگاه ها به مدیریت دانشگاه اطالع دادند .آنها هم اعتبار خرید من را مسدود کردند و ممنوع از تحصیل شدم .بعد از کار روزانه آنقدر خسته و بی رمق به خانه می رسیدم ،که دیگر توان یادگیری نداشتم و روز به روز نمرات دانشگاهیم بدتر می شد .دیگر نمی توانستم مثل وقتی در ایران بودم نمره های عالی بگیرم .حتی به فکر افتادم به مدرسه شبانه بروم تا هم میزان ساعت های تحصیلی کافی برای ارائه به اداره مهاجرت داشته باشم و هم ساعات بیشتری در روز کار کنم. تمام فکر و ذکر و تالشم این بود که ویزایم را از دست ندهم.
آن وقتها یعنی در اوایل دهه شصت میالدی من در دانشکده دیکنسون دانشجوی رشته مهندسی برق- ،رشتۀ ایدهآل همۀ پسرهای ایرانی -بودم ،اما خودم به رشتههای علوم انسانی مخصوصا ً تاریخ ،فلسفه و ادبیات عالقه داشتم .به همین دلیل برای دانشسرای عالی مدرنی در منطقه منهتن نیویورک درخواستی فرستادم.این دانشسرا اوایل قرن بیستم برای تحقیق و مطالعه مشکالت اجتماعی معاصر و تعلیم شهروندان تاسیس شده بود و مدرسین آن همه از روشنفکران برجستهای مثل فرانتس بوئاس 71از پیشگامان مردم شناسی مدرن و مارگریت مید 72مردمشناس فرهنگی بودند و نظریه های اقتصادی جان مینارد 73تدریس می شد .من درخواست و مقاله ای با عنوان On Walden Pondبرای آنان فرستادم که انگلیسی ناقصم در آن مشهود بود و البته قبول نشدم .اما باالخره در سال ۱۹۶۸م .توانستم تحصیالتم را در انستیتو تکنولوژی نیویورک در رشته مهندسی برق درسطح لیسانس تمام کنم و فارغ التحصیل شوم و آرزوی پدر و خانواده ام را برآورده سازم و جالب تر اینکه چند سال بعد از بخش علوم انسانی دانشگاه فوردهام در رشته تاریخ تمدن اروپا ،رشته ای در حوزه عالقه تحصیلی خودم با درجه فوق لیسانس فارغ التحصیل شدم .
باید بگویم روحیه شوخ طبعی و مدارایی که از پدر و پدربزرگم به ارث برده بودم ،مرا در مقابله با این مشکالت یاری میداد و یادآوری گذشتهها مرا امیدوار میکرد و این خود باعث تقویت روحیه و محبوبیت اجتماعی من در کالج و دانشگاه شد و همواره مرا به درک عمیقتری از مبادی و اصول میرساند .نخستین دیدار من با بهائیان آمریکایی در نیوجرسی بود .وقتی در نزدیکی تینک ،شهرکی با ساکنانی از نژادها و سرزمین های مختلف در حومه منهتن نیویورک زندگی می کردم .این شهرک تینک در دهه شصت میالدی توانسته بود داوطلبانه اختالفات نژادی را در مدارس کنار بگذارد .
روی ویلهلم 74یکی از بهائیان اولیه آمریکا در نیوجرسی خانه ای مشرف به فضای پر درختی در شیب تپه داشت و از آنجا که در کار تجارت قهوه و عالقمند به دریا و دریانوردی بود ،پشت خانهاش اتاقی مثل کشتی به یادبود سفر حضرت عبدالبهاء به آمریکا ساخته بود .او هر سال بهائیان نیویورک را به جلسه ای با عنوان «وحدت عالم انسانی» به این خانه دعوت میکرد تا نطقهای حضرت عبدالبهاء دربارۀ «یگانگی اهل عالم» را مرور کنند .لوئی بورژوآ ،مهندس مشرق االذکار ویلمت تحتتأثیر یکی از همین جلسات نقشه مشرق االذکار را طراحی کرد.
من که حظیرةالقدسهای نیریز و شیراز و آبادان را که بناهایی مجلل و تمیز و مرتب بودند ،دیده بودم وقتی حظیرةالقدس نیویورک-که به آن بهائیسنتر میگفتند -را دیدم خیلی تعجب کردم .بهائی سنتر نزدیک ورودی یک هتل درجه سه در خیابان ۷۲و چسبیده به توالت های کثیف و متعفن آن بود و این بوی مشمئزکننده دائما ً در تمام ساختمان بهائی سنتر پخش می شد .اولین بار ترسان و لرزان در زدم .شخصی الی در را کمی باز کرد و به بیرون نگاه کرد .وقتی روی کینگ 75یکی از بهائیان گفتم "للا ابهی" لبخندی زد و در را بیشتر باز کرد و اجازه داد وارد ساختمان شوم .او ُ متواضع و خدوم آمریکایی بود .بعدها که با بهائیان آمریکایی بیشتر معاشرت کردم دریافتم آنان در آداب مالقات و جلسهها برخالف ما بهائیان ایرانی بسیار ساده ،بیتعارف و بیتکلف هستند،اما در انجام فرائض دینی بسیار جدی و سختگیرند .در میان آنان یک بهائی عزیز ایرانی به نام هوشمند طراز بود که مثل من در یکی از خانواده های بهائی-
71 Franz Boas 72 Margaret Mead 73 John Maynard Keynes Roy Wilhelm74 Roy King75 ایرانی بزرگ شده بود .بودن با او مرا بسیار خوشحال میکرد .مردی خوش قیافه ،متواضع ،مهربان و مؤمن بود که به کار دندانپزشکی مشغولیت داشت .من همیشه با این جمله از او یاد می کنم که اگر در دنیا بتوان کسی را پیدا کرد که هم دوست بسیار خوب و مهربان و هم دندانپزشک قابل و توانایی باشد ،حتما ً او هوشمند طراز است .سالهای بعد او برادر روحانی من شد .دان کینی 76که حضرت عبدالبها به او لقب «وفا» داده بودند ،نیز آنجا بود .همینطور بیل دوفورژ 77که در رفتار و اخالق یک فرشته بود .به راستی میزان تمسک و تعلق هریک از آنان به دیانت بهائی و نحوه سلوک آنان، بدون کمترین توجهی به امکانات و جذابیتهای جامعه مادیگرا و لیبرال آمریکا ،مرا متعجب میکرد و برای من نوعی سرمشق بود .شیوه زندگی آنان ،تمرکز و عمل به احکام و اصول و اهداف دیانت بهائی بود ،که متقابالً این شیوه به زندگی آنها شکل میداد.
در آن روزها حضور جناب ایادی ،ذکرللا خادم برای جامعه بهائی غرب موهبتی بود .ایشان نخستین ایادی ایرانی بودند ،که به غرب مهاجرت کردند و با همسرشان در جزیره استیتن 78ساکن شدند .جناب خادم حضرت ولی امرللا را بسیار دوست میداشتند ،بهطوریکه هر وقت صحبت یا نقل قولی از ایشان می شد ،چشمان جناب خادم از اشک پر میگشت .ایشان به نیابت از طرف حضرت ولی امرللا برای مالقات احبای کشورهای جهان سفر میکردند .جناب خادم چنان مصاحبت دلنشینی داشتند که همه به ایشان عالقمند می شدند.
حضور در جلسات بهائی در نیویورک سبب بیداری روحانی و فعالیت دوباره جنبه های معنوی شخصیت زندگی من شد ،بهطوریکه چندین بار در خواب رویاهای جالب و فراموش نشدنی دیدم .یکبار در خواب دیدم که به همراه حضرت بهاءللا در خیابانها دوچرخه می رانم و هر جا به چراغ راهنمائی که المپ آن سوخته بود ،می رسیدیم ،آن را با المپ نو عوض می کردم .در رویایی دیگر ،من در حضور حضرت عبدالبهاء به تبلیغ مردم مشغول بودم که وارد یک سالن بزرگ و پُر از جمعیت شدیم ،حضرت عبدالبهاء خطاب به آن جمعیت سخنان خود را آغاز فرمودند .به خاطر دارم که تما م مدت صحبت ایشان من منتظر بودم که ایشان به کمک های من در فعالیت تبلیغی اشاره نمایند .من حتی حضرت شوقی افندی را هم در خواب دیدم که سوار بر موتورسیکلت به بالین جوان بیماری که ضایعات پوستی شدید بر سرش داشت ،رسیدند .ایشان موتور را متوقف کردند و دستشان را روی سر آن جوان گذاشتند و او به سرعت بهبود یافت .من این جوان را در نی ریز دیده بودم که خیلی خجالتی بود و بخاطر بیماریش از خانه بیرون نمیآمد.
یقینا ً این رویاهایم به دلیل شور و شوق من از شنیدن و خواندن اخبار موفقیت بهائیان جهان در اجرای نقشه ده ساله 79
جهاد کبیر اکبر -نقشه حضرت ولی امرللا برای جامعۀ بهائی -بود .حضرت ولی امرللا که به خوبی واقف بودند زیربنای تشکیل بیت العدل اعظم ،تشکیل محافل ملی در کشورهاست و الزمه تشکیل محافل ملی ،محافل محلی هستند .ایشان هدف تشکیل دوازده محفل ملی در نقاطی که جوامع بهائی آنها شکل گرفته و همچنین تشکیل محافل محلی جدید در نقاطی که
Don Kinney76 Bill DeForge77 Staten Island 78جزیره ای نزدیک نیویورک 79از 1953تا 1963 جمعیت بهائی آنها به حد نصاب نرسیده بود و مهاجرت به نقاطی که هیچ بهائی نداشت ،را سرلوحه اقدامات این نقشه قرارداده بودند .بهائیان جهان بخصوص در ایران و آمریکا برای عملی کردن این نقشه و به انجام رساندن اهداف آن به اقصی نقاط جهان مهاجرت کردند.نام آن فارسان در لوح ذهبی ثبت و در ورودی روضه مبارکه حفظ شد .در اواسط اجرای نقشه ،صعود حضرت ولی امرللا واقع شد .این واقعه ناگهانی و جانگداز بهائیان جهان را مصیبت زده و پریشان اما مصمم به اتمام نقشه کرد .حاال در دهه شصت میالدی نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر در نهایت موفقیت به نقطه پایانی خود نزدیک میشد .سرانجام در آپریل سال 80۱۹۶٣جامعه بهائی با هدایت و راهنمایی هیئت ایادیان امرللا توانست با حضور اعضا پنجاه و شش محفل ملی در حیفا در منزل حضرت عبدالبهاء ،اعضای اولین بیت العدل اعظم را انتخاب نمایند و امور جامعه را به دست آنان سپردند .به این ترتیب موسسه بیت العدل اعظم ،یکی از مهمترین نهادهایی که حضرت بهاءللا برای جامعه جهانی بهائی آینده وعده داد ه بودند ،تشکیل شد .این انتخابات شش سال پس از صعود حضرت ولی امرللا و یک قرن پس از اظهار امر حضرت بهاءللا در باغ رضوان انجام شد .با این گام بلند عالم بهائی وارد مرحلۀ دیگری از فعالیتهای جهانی و حیات معنوی خود شد.
عالوه بر آن رویاها و شرکت در جلسات و کنفرانس های گوناگون بهائی در آمریکا و دوستی با احبا ،به زندگی آینده و تقویت حیات بهائی ام می اندیشیدم و هم در فکر ازدواج با طاهره میثاقی بودم؛ کسی که از دوران شیراز می شناختم.
طاهره زن جوان فوق العاده ای بود و عمه مهین نیز خیلی به این وصلت عالقمند بود و مرا تشویق می کرد .در آن زمان در ایران رسم بود انجام مقدمات ازدواج فرزندان به عهده والدین یا عمه ها و خاله ها بود که دو جوان را به هم معرفی میکردند .اما شرایط جامعۀ بهائی کمی متفاوت بود زیرا دختر و پسرهای بهائی با شرکت در جلسات مختلف ،فرصتی برای شناخت هم سن و سالهای شان و موقعیت بهتری برای انتخاب همسر داشتند .طاهره قصد داشت پس از اتمام تحصیالت پزشکی برای خدمت و تبلیغ به آفریقا مهاجرت کند .او به معنای کامل کلمه مؤمن بود و با قلبی پاک و روحیه همراهی و همکاری که سبب شد من هم بیشتر به جنبههای ایمانی و حیات بهائی زندگی خودم توجه کنم .من در مکاتباتم برای او نوشتم که قصد مهاجرت به کشوردیگری را ندارم بلکه ترجیح میدهم در آمریکا تحصیالتم را ادامه دهم و همینجا زن دگی کنم .وقتی ما در تصمیم ازدواج جدی شدیم،والدین شروع به تحقیق کردند تا با شناخت کامل رضایت ازدواج بدهند .چون در دیانت بهائی برای ازدواج رضایت والدین الزامی است .خانواده طاهره با بسیاری از دوستان بهائی که من را می شناختند از جمله جناب ذکرللا خادم ،ایادی امرللا ،و دکتر طراز که دوست من بود مشورت کردند تا با اطالعات کافی نقش خود را در تصمیم ازدواج دختر خود ایفا کنند .جناب خادم و بعد دکتر طراز به دیدن من آمدند و با من درباره این موضوع صحبت کردند و باالخره برادر طاهره ،ایرج ،که در کالیفرنیا ساکن بود ،با اتوبوس به نیویورک آمد ،و با من از نزدیک صحبت کرد تا بتواند وضعیت زندگی مرا به عنوان همسر آینده خواهرش ارزیابی و به خانواده اطالع دهد .پدر و مادر طاهره برای من یک کراوات هدیه فرستادند .درآن زمان من در یک هتل ارزان
1342 80ش. قیمت اتاق داشتم که دیوارهایش با تصاویری از مارکس ،فروید ،اینشتین و حضرت عبدالبهاء آراسته بود و این نشان میداد که هنوز زندگیم در مرحله دانشجویی است.
برای ازدواج با طاهره باید به ایران می رفتم ولی از آنجا که نگران بودم نتوانم برگردم ،قرار شد طاهره به نیویورک بیاید .در آن زمان پزشکهایی که در خارج از آمریکا تحصیل کرده بودند ،اگر امتحان دشواری به نام ICFMGرا با موفقیت میگذراندند ،دولت آمریکا و بیمارستانها آنان را میپذیرفتند .تأمین محل زندگی و هزینه خورد و خوراک نیز به عهدۀ بیمارستان بود .بعد از ازدواج آپارتمان خوبی در بیمارستان به ما دادند .به این ترتیب مزایای شغلی طاهره شامل من هم شد .عالوه بر این با این ازدواج ،غربت و تنهایی که پس از سوار شدن به کشتی وارد زندگی من شده بود به پایان رسید .عالوه براین صداقت و خلوص طاهره آشفتگی روحی و فکری مرا تسکین داد.
مراسم ازدواج ما بسیار ساده و در آپارتمان دوستم مجید برگزار شد .او که صاحب کار ،ماشین و آپارتمان بود ،در نظر دانشجوی فقیری چون من ،آدم ثروتمندی محسوب می شد .وقتی طاهره به نیویورک آمد ،مجید ما را به رستورانی به صرف غذا و رقص عربی دعوت کرد .گویا رقاص با آقا مجید ما خیلی آشنا بود چون تمام مدت روی میز ما حرکات نمایشی خود را عرضه می کرد .البته طاهره که جز مجامع بهائی جای دیگری نرفته بود ،در تمام مدت این رقص چشمهایش را بسته بود.
به عنوان یک دانشجوی خارجی فقیر از عهده هزینه های برگزاری مراسم ساده ازدواج هم برنمی آمدم .از وسایل زندگی تقریبا هیچ چیز نداشتیم .دویست دالر قرض کردم و یک انگشتر ساده برلیان خریدم .از اعضای محفل و چند دوست دعوت کردیم و با پذیرایی شیرینی و ساندویچ بوقلمون ،عروسی را برگزار کردیم .هزینه این عروسی جمعا ً چهل دالر شد .برای ماه عسل ماشینی کرایه کردیم و به واشنگتن دی سی رفتیم .در راه بازگشت پولمان تمام شد و به جای هتل ناچار شب را در همان ماشین کرایهای گذراندیم.
چندی بعد از ایران به ما خبر دادند که پدر طاهره به مناسبت ازدواجمان یک قالیچۀ ایرانی هدیه فرستاده است .از لحظه ای که من این خبر را شنیدم با خود تصور می کردم که چقدر یک قالی زیبای ایرانی فضای آپارتمان ما را تغییر خواهد داد و فکر می کردم چگونه این قالی بزرگ و زیبا را در آپارتمان کوچکمان جا بدهم .حتی با مجید صحبت کردم و خواهش کردم به من کمک کند و ماشین ون بیاورد چون اتومبیل کوچک گنجایش چنین محمولۀ بزرگی را نداشت. وقتی از پستخانه خبر دادند محموله رسیده ،با مجید به فرودگاه رفتیم ،پیشخوان تحویل بستههای پستی را پیدا کردیم، رسید را نشان دادیم و منتظر قالی بزرگ زیبای ایرانی شدیم ،ولی با تعجب دیدم یک بسته کوچک گذاشت روی پیشخوان، گفتم اشتباه شده باید یک قالی بزرگ زیبای ایرانی باشد .متصدی گفت نه! آدرس ها را نگاه کردیم ،درست بود .باالخره بسته را باز کردیم و دیدیم یک قالیچه زرع و نیم است -ما از آن به عنوان سجاده استفاده کردیم.
به لطف حضور طاهره در زندگی ام از تنهایی درآمدم و آرامش فکری و ثبات زندگی خود را باز یافتم اما در آن زمان جامعه آمریکایی در هیجان و اضطراب بود .دهه ۶٠میالدی ،نسل جدید خواهان تغییر و در جستجوی راههای نو و روشهای جدید برای حل مشکالت اجتماعی و سیاسی بود .دائم در خیابان ها انواع تظاهرات برگزار می کردند در کالج ها و دانشگاه علیه دولت و حکومت سخنرانی می کردند و اعتراضاتشان را مطرح می کردند .
یک بار در دانشگاه به سخنرانی یکی از مخالفان گوش میدادم و حیرت زده با خودم می گفتم چگونه او جرأت می کند این چنین علیه دولت و حکومت در یک جمع دانشگاهی صحبت کند و هر لحظه منتظر بودم بیایند و او را دستگیر کنند .این بنا بر تجربه من از ایران بود که هیچ اعتراض سیاسی تحمل نمی شد .بعضی از دوستان ایرانی چپگرا که عضو کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور و مخالف حکومت شاه و در زمینه های سیاسی بسیار فعال بودند ،اصرار داشتند به آنها بپیوندم و در فعالیت هایشان مشارکت کنم .اما من ترجیح می دادم طبق اصول دیانت بهائی از شرکت در فعالیتهای سیاسی حزبی اجتناب کنم. .
روزی اداره مهاجرت مرا احضار کرد .آنجا ،پس از بازرسی بدنی سؤال و جواب شروع شد .از من پرسیدند آیا از کشور کمونیستی آلمان شرقی بسته ای دریافت کرده ام؟ من بیخبر از همه جا گفتم« :بر اساس متمم پنج قانون 81جواب نمیدهم ».مامور اداره مهاجرت قاه قاه خندید و گفت «:مثل اینکه خیلی تلویزیون تماشا می کنی ،اما خوب است بدانی که تو در این کشور هیچ حقی نداری! » البته توانستم او را متقاعد کنم که من هیچ ارتباطی با آلمان شرقی ندارم و از آنجا که به عنوان یک بهائی اجازه فعالیت سیاسی ندارم در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا هم شرکت نمیکنم. بعدا فهمیدم این بخشی از سیاست آنان برای ارعاب خارجی ها ،و منصرف کردنشان از اقامت و زندگی در آمریکا بود.
آن روزها دانشگاه روزهای سخت و پر آشوبی را می گذرانید .جنگ ویتنام پس از سالها با تکمیل تجهیزات نظامی یک جنگ تمام عیار شده بود و مردم با تماشای روزانه صحنه های وحشتناک این جنگ در تلویزیونهای رنگیشان بسیار عصبی و پرخاش جو شده بودند .صدای مخالفت مردم بخصوص نسل جدید ،در غیر انسانی بودن این جنگ بلند شده بود. بسیاری از دانشجویان سرآمد و فعال دانشگاه ،در اعتراض به ارتباط این دانشگاه با وزارت دفاع چندین ساختمان دانشگاه کلمبیا را اشغال کردند .پس از چند هفته اعتصاب و افزایش تنش باالخره پلیس نیویورک وارد عمل شد و صدها نفر از دانشجویان را دستگیر کردند.
بهار آن سال و پس از ترور رابرت کندی رهبر سیاسی جنبش ضد جنگ ،چپی ها در دانشگاه فعال تر شدند .افکار و عقاید بشردوستانه مارکسیستی برای دانشجویانی مثل من که برای گذران زندگی خود گرفتار سختی های کار و اجتماع بودیم ،بسیار جذاب بود.
درآن دوره من یک مهاجر خارجی بودم و شانه به شانه با سیاهان آمریکایی کار میکردم و تا حدی از مشکالت و زندگی مشقت بار آنان اطالع داشتم .می دیدم شرایط زندگی همکاران سیاه پوست من که آمریکایی بودند ،دست کمی از
81بر اساس متمم پنجم قانون اساسی ایاالت متحده آمریکا ،متهم این حق را دارد که در مقابل سؤال یا اتهامات پلیس یا بازجوی تحقیق سکوت اختیار کند. زندگی و کار سخت و مشقت بار من که مهاجری غیر انگلیسی زبان بودم ،چندان فرقی نداشت .در آن دوره سیاه پوستان آمریکا یی نیز مانند من غریبه و خارجی محسوب می شدند و مورد سوء ظن و بد رفتاری بودند.
به همین دلیل وقتی جنبش حقوق بشر برای احقاق حقوق سیاه پوستان به رهبری مارتین لوترکینگ آغاز شد ،با یک نوع حس همدلی با آنان ،اخبار را دنبال میکردم و در سال ۱۹۶٣میالدی 82وقتی فراخوان شرکت در راهپیمایی اعتراضی طرفداران تساوی حقوق سیاه پوستان منتشر شد من با گروهی از جوانان و دانشجویان ایرانی که در آرزوی ایجاد یک جامعه باز و دموکراتیک در ایران بودند ،پیوستم و به قصد شرکت در این راهپیمایی و شنیدن سخنان مارتین لوترکینگ در براب ر بنای یادبود آبراهام لینکلن به واشینگتن دی سی رفتیم .ما هیچکدام پول هتل نداشتیم و شب را باید در اتوموبیل می خوابیدیم که از نظر ما اشکالی نداشت چون تمام فکر و ذکر ما این بود که بخشی از این جنبش اجتماعی مهم و آینده ساز و از شاهدان عینی یکی از لحظات تاریخی جنبش حقوق بشر باشیم .
این جنبش اجتماعی در اواخر دهه پنجاه درپی بازداشت زن سیاه پوستی به نام رزا پارکز 83که در اتوبوس از صندلی خود بلند نشده و جای خود را به یک سفید پوست تازه وارد نداده بود ،بسیار محتاطانه با اعتصاب ها و تحریم اتوبوسها آغاز شد .رهبری آن با مارتین لوتر کینگ حقوق دان جوان با شخصیتی فوق العاده قدرتمند و مصمم بود که قوانین جیمز کرو '' را که بطور قانونی سبب تحقیر سیاه پوستان آمریکا یی می شد زیر سؤال می برد و سفید پوستان را از بی عدالتی نژادی موجود در جامعه آگاه و مسئولیت آنان را در برابر این بی عدالتی یادآور می شد و آن را تبدیل به جنبشی اجتماعی کرد که نتیجه اش تغییر قوانین شهروندی آمریکا و به تصویب رساندن سریع تبصره حقوق مدنی سیاه پوستان در سال ۱۹۶٤و حق رای آنان در سال ۱۹۶۵انجامید .این موفقیت ها راه را برای موفقیت های بعدی و احقاق دیگر حقوق سیاهپوستان هموار کرد و اصطالح «قدرت سیاه» بر زبانها افتاد .بروز تشنجات و ناآرامیها از این پیشرفتهای اجتماعی سیاه پوستان ،در بعضی از شهرهای آمریکا سفیدپوستان حامی این جنبش را پریشان کرد و سبب کاهش حمایت آنان از برنامه حقوق بشر گردید و سرانجام با ترور دکتر لوترکینگ مرحله ایدهآلیستی این جنبش اجتماعی نیز پایان گرفت.
این وقایع پرهیجان،رونق زندگی خانوادگی ،دوستی با ایرانیان و شرکت در جلسات بهائی باالخره احساس غربت و دیگری بودن را در من از میان برد و روز به روز بیشتر درگیر مسائل اجتماعی شدم .کمی بعد برای کار در مدرسۀ جدیدی دعوت شدم که توسط خواهران کاتولیک ،کشیشهای سیاهپوست و گروهی از بهائیان اداره می شد و هدفش ایجاد تغییرات اجتماعی و تدریس به شاگردان محروم از تحصیل در منطقه سیاهپوست نشین هارلم و کمک به آنان برای قبولی در کالج بود.
1342 82ش. rosa parks 83 فصل هشتم :
مدرسه هارلم در محله هارلم در نیویورک از کوچه های خاک آلود زادگاهم نی ریز خیلی فاصله گرفته بودم و حاال اینجا ،من در س َمت معاون مدرسه مدرن هارلم مشغول به کار شدم .این مدرسه نتیجۀ بارها درخواست برای استقرار عدالت اجتماعی و ایجاد تغییر در جامعه بود .رفاه نسبی پس از جنگ جهانی دوم ،پیشرفتهای دورۀ کندی 84و فعالیتهای مداوم فعاالن جنبش حقوق مدنی ،الزم برای پرداختن به مشکالت دیرینۀ اجتماعی و اقتصادی را فراهم آورد .رئیس جمهور جانسون 85
با ایده مشارکت بیشتر دولت مرکزی در حل مسائل اجتماعی ،در پی ایجاد جامعه ای قدرتمند و عملگرا برای حل دو مشکل اساسی و تاریخی آمریکا یعنی کاهش فقر و پیشبرد حقوق مدنی بود .او توانست توجه دولت مرکزی آمریکا را به مسئله حقوق بشر ،فقر زدایی ،بهبود آموزش و بهداشت و مسکن جلب کند و برای حل مسائلی چون حق رای شهروندان سیاه پوست ،رفع آلودگی هوا ،توسعه هنر ،بهسازی حومه شهرهای بزرگ ،امنیت مشاغل و حمایت از مصرف کنندگان و اصالح سیستم حمل و نقل عمومی ،مسئولیت و همکاری بیشتری جذب کند.
یکی از نیازهای اصلی محله هارلم یک مدرسه پیش دانشگاهی برای آماده سازی جوانان بازمانده از تحصیل بود .به همین دلیل عالیجناب کشیش کلندر 86با مشارکت کالج منهتن ویل 87مدرسه ای تاسیس کرد که تحت نظارت هیئت مشاوران کلیسا های کاتولیک Sacred Heartاداره می شد .این همکاری براساس اعتقاد به دوستی و تفاهم بین نژادی و مذهبی در جامعه بود .
خواهر روحانی مک کورمک 88که با بزرگان و افراد سرشناس هارلم آشنا بود تصمیم گرفت با عالیجناب کلندر در طرح توسعه مدرسه محله هارلم برای کمک به جوانان آسیب پذیر همکاری کند .او اجرای این پروژه را به خواهر روحانی روت دآوود 89سپرد ،شخصی توانا که نسبت به این مسئولیت جدید خود هم امیدوار و هم نگران و دلواپس بود.در ماه جون ۱۹۶۷م .کلندر و خواهر مک کرومک تفاهم نامه ای برای جایگزینی مدرسه بجای سیستم قدیمی مدارس عمومی و دولتی بشرح زیر امضاء کردند:
«به منظور استقرار یک مدرسه مقدماتی خصوصی غیر طبقاتی برای آماده سازی پسران و دختران بازمانده از تحصیل در سنین ۱۵تا ۲۱که بنظر اولیای مدرسه میتوانند به تحصیالت دبیرستانی ادامه دهند ،تصمیم گرفته شد امکانات الزم در اختیار آنان قرار گیرد و از طریق ارتباط با تعدادی از کالج ها که آماده پذیرفتن این دانش آموزان میباشند، امکان تحصیالت عالی آنان فراهم گردد90 ».
John F. Kennedy 84 Lyndon B. Johnson85 Reverend Callender86 Manhattanville College87 Sister McCormack 88 Sister Ruth Dowd89 https://www.migrationpolicy.org/article/iran -vast-diaspora-abroad-and-millions-refugees-home90 مدرسه هارلم با 49شاگرد آغاز به کار کرد ،در حالیکه بیش از 200درخواست برای ثبتنام رسیده بود .در آخر سال تعداد شاگردان به 70نفر رسید .نتیجه نخستین سال فعالیت این مدرسه قبولی صد درصد همه شاگردان در کالجها از جمله دانشگاه ایالتی نیویورک ،دانشگاه فوردهام ،دانشگاه برکلی ،دانشگاه نیویورک ،دانشگاه واسلین و ...بود .در سال بعد با کمک مالی بسیاری از بنیادهایی مانند بنیاد موسلر ''91بنیاد فورد 92و کمپانیهایی چون کوکاکوال مدرسه به محل دائمی خود که قبالً سوپر مارکت بود منتقل شد .لوازم و تسهیالت آموزشی این مدرسه جدید توسط شرکت هرمان میلر 93تأمین شده بود .فضای وسیع آن امکان پذیرش تعداد دانش آموز بیشتری داشت و فضای داخلی آن طوری طراحی شده بود که نور طبیعی آفتاب کامالً به داخل می تابید و در داخل ساختمان فضایی باز و روشن ایجاد می کرد .برنامه های درسی بنا بر نیازهای دانش آموزان قابل انعطاف بود .برنامه زمانبندی متناسب با نیازها و تعداد دروس قابل تغییر بود.
مهمتر از همه اینکه هیئت مدیره مدرسه مدیری توانا و فعال به نام اد کارپنتر 94برگزید که شیوههای مدیریتی و همکاری او الهام بخش همکاران و همه کسانی بود که در فکر بهبود وضعیت جوانان بودند .او به خوبی آگاه بود دانش آموزان ترک تحصیل کرده به دالئل گوناگون ناگزیر از ترک مدرسه شده اند .او آنان را «ترک تحصیل کرده» نمی دانست بلکه معتقد بود این دانش آموزان به سبب عدم خالقیت سیستم آموزشی «به حاشیه رانده» شده اند .او می گفت وقتی سیستم آموزشی از افراد متفاوت با درجه هوشی و استعداد های متفاوت ،عملکرد و نتیجه یکسان میخواهد خواه و ناخواه استعداد و توانایی بعضی از دانش آموزان را هدر میدهد .عالوه بر او همسر باکفایتش ،آن کارپنتر 95نیز استخدام شد .او تمامی امور اداری مدرسه مثل تنظیم جدول های زمانبندی مناسب برای دانش آموزان ،آموزش همراه خدمت معلمان ،هماهنگی برنامه ها و مواد درسی و چگونگی نظارت بر آنها را به عهده داشت .این زن خستگیناپذیر این کار کسالت آور را با دقت و وسواس کاری و پشتکاری بی نظیر به خوبی انجام می داد.
من در تشکیالت بهائی نیویورک با این زوج جوان سیاه پوست و بهائی آشنا و دوست شدم آن دو را بسیار دوست می داشتم و تحسین می کردم .عقاید و نگرش آنان نسبت به جوانان برای من بسیار جالب و جاذب بود و تازگی داشت. از آنجا که سیاهپوست بودند و با مشکالت تبعیض نژادی روبرو بودند و از آن رنج می بردند ،خیلی خودم را به آن دو نزدیک و همدل یافتم .زیرا من هم درد تبعیض و دیگری بودن را با تمام وجود احساس کرده بودم .یک بار در کودکی و نوجوانی در ایران به عنوان خانوادۀ بهائی همواره مورد دشنام و تهمت و اذیت و آزار بودیم و بیگانه و نجس خوانده می شدم ،بار دیگر در آمریکا به عنوان مهاجری از خاورمیانه ،برای آمریکاییها غریبه بودم .غریبهای که زبان انگلیسی نمیدانست و باید کارهای سخت کارگری مثل ظرفشوری در آشپزخانههای گرم و شلوغ رستوان ها را انجام دهد .من خیلی زود به شباهت این تبعیضها پی بردم و بخوبی میتوانستم مشکالت سیاهپوستان آمریکایی را که در یک منطقه
Mosler Foundation91 Ford Foundation92 Herman Miller93 Ed Carpenter94 "Ann Carpenter95 نژاد پرست مورد تحقیر و با قانون جیم کرو 96روبرو بودند ،درک کنم .بسیاری از دوستان ایرانی در کالج ،چند سال بعد پس از شرکت در راهپیمایی تابستان ۱۹۶٣م 97 .در مخالفت با تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان ،به شباهت تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان و تبعیض دینی که در ایران علیه بهائیان روا میدارند ،پی برده و آگاهی یافتند.
در چنین شرایطی من با پشتوانه تحصیل دبیرستان و دانشگاه ایران که برخالف سیستم آمریکا ،الزمه اش تحصیل مواد درسی زیاد بود ،با زمینه فکری و تربیت بهائی آماده برای هر نوع سنت شکنی و پذیرش ایده ها و عقاید نوین ،به گروه آموزش مدرسه پیش دانشگاهی هارلم پیوستم و با تمام وجود مشتاقانه می خواستم در رسیدن به اهداف این مدرسه و بهبود زندگی جوانان سهیم باشم .این زمینههای فکری و تحصیلی من،تحت تأثیر اصول و احکام دیانت بهائی کامل می شد ،آنجا که فطرت انسان را خوب دانسته و به تأثیر تربیت در تکامل آن اعتقاد دارد:
« انسان طلسم اعظم است ولکن عدم تربیت او را از آنچه با او است محروم نموده به یک کلمه خلق فرمود و به کلمه اخری به مقام تعلیم هدایت نمود و به کلمه دیگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود .حضرت موجود میفرماید انسان را به مثابه معدن که دارای احجار کریمه است مشاهده نما .به تربیت جواهر آن به عرصه شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع گردد»98 .
من در کارم از معلمان بهائی برجسته بسیار الهام گرفتم .من همچنین تحت تأثیر متفکران بهائی در حوزه تعلیم و تربیت چون دکتر استنوود کاپ 99مؤسس مدرسه Chevy Chase Country Day Schoolبودم که به آموزش از راه تجربه ،اندیشیدن انتقادی ،پرورش و شناخت و آگاهی از تعهدات اجتماعی و همکاری اهمیت می داد .او به گونه ای به تحصیل خودجوش و فردی معتقد بود .یکی دیگر از بهائیان روشنفکر دکتر دانیل جردن 100بود که یک سیستم جدید تعلیم و تربیت با نام انیسا 101را در دهه 1970 -1960تاسیس کرد .این روش رویکردی یکپارچه بودن به تعلیم و تربیت داشت و در آموزش به انتقال منسجم دانش معتقد بود و آن را به صورت علوم مجزا فیزیک ،شیمی ،ریاضی نمیدید و شاخصها و محدودیتهای آن مبتنی بر واقعیت و تجربه بود.
من در سن بیست و پنج سالگی در این مدرسه نخست به عنوان معلم ریاضیات استخدام شدم و اندکی بعد به سمت معاون مدرسه به خدمتم ادامه دادم .عالوه بر آن همه مسئولیت هایی مثل تهیه منابع مالی ،مدیریت امکانات ،تنظیم برنامه
96قوانین جیم کرو قوانینی ایالتی و محلی بودند که بین ۱۸۷۶و ۱۹۶۵در ایاالت متحده به تصویب رسیدند. آنان بهطور دوژور دستور جداسازی نژادی در همهٔ تأسیسات عمومی ایاالت جنوبی مؤتلفهٔ سابق را با وضعیت «جدا ولی مساوی» برای سیاهان آمریکا ،از ۱۸۹٠به بعد ،صادر می کردند .جدایی در عمل شرایطی برای سیاهان آمریکا ایجاد کرد که وضع آنان از سفیدهای آمریکایی پایین تر باشد و ضررهای اقتصادی ،آموزشی و اجتماعی برایشان در پی بیاورد .جدایی نژادی دوژور بیشتر به جنوب ایاالت متحده اعمال شد. جدایی نژادی شمال عموما ً دو فاکتو بود و الگوهای جدایی در مسکن از طریق توافقات ،امور قرض دادن بانکی و تبعیض شغلی از جمله اعمال اتحادیهای تبعیضآمیز به مدت دههها اعمال میشد .برخی نمونه های قوانین جیم کرو جداسازی نژادی مدارس دولتی ،اماکن عمومی و حمل و نقل عمومی ،و جداسازی نژادی دستشوییها ،رستورانها و آبخوری ها برای سفیدها و سیاهان بود .ارتش ایاالت متحده هم جداسازی شده بود. ۱٣۴۲ 97ش. ( 98نقل از لوح مبارک مقصود از الواح حضرت بهاءللا). Dr Stanwood Cobb99 Dr Daniel Jordan100 ANISA101 دیدار کسانی که مایل بودند از مدرسه چگونگی نحوه کار و مدیریت آن بازدید کنند ،حل و فصل دردسرهای عجیب و غریبی که این محلۀ خشونت زا و ساکنانش برای مدرسه ایجاد می کردند ،نیز با من بود .برای مثال یادم میآید روزی مرد جوانی اسلحه بهدست وارد مدرسه شد تا ۲٠دالری که از یکی از دانش آموزان طلب داشت را دریافت کند .من با اینکه اسلحه را در دستش می دیدم و نمی توانستم حدس بزنم اسلحه اش گلوله دارد یا نه ،شلیک خواهد کرد یا نه ،بسیار دوستانه همانطور که با همه مراجعین رفتار می کردم ،به ط رف او رفتم انگار اسلحه را در دستش ندیدهام که ناگهان گفت«:تو دیگه کی هستی؟ مدیری؟» خالصه من بیست دالر را دادم و قضیه به خوبی و خوشی پایان یافت(.البته جالب است بدانید که خود او بعداً یکی از شاگردان این مدرسه شد).
من با اد و آن کارپنتر روابط صمیمانه و بسیار دوستانه ای داشتم اما با توجه به حساسیت نژادی آن دوره ترجیح می دادم در پشت صحنه انجام وظیفه کنم .خوشبختانه مدرسه معلمان و همکاران بسیار توانایی داشت ،که زندگی خود را وقف اجرای اهداف مدرسه کرده بودند تا موفقیت دانش آموزان تضمین شود .یکی از این اشخاص جرج کمپل 102بود که او را سندی صدا می زدند .او عمری در کسوت کشیشی گذرانده بود اما با مشاهده بعضی مسائل غیرمنطقی در روش کلیسا ،آن را رها کرده بود .او بعد بهائی شد و در سمت معلم انگلیسی در مدرسه استخدام شد .او این مدرسه را محل مناسب و درستی برای خدمت یافت .با چنین نگرشی مدت شش سال به تعلیم زبان انگلیسی پرداخت و سهم مهمی در روشن شدن اذهان دانش آموزان نسبت به مباحث اجتماعی داشت.
خواهران روحانی کالج منهتن ویل در تهیه منابع مالی و نیروی انسانی و معرفی مدرسه به جامعه نقش اساسی داشتند. از آنجا که مسئولین کلیسا و کالج برای نتیجه بهتر از همکاران کلیسا خواسته بودند بیشتر با مسائل روزمره و زندگی عادی مردم جامعه شریک و همراه شوند ،این خواهران بجای زندگی در صومعه ساکن آپارتمانی در هارلم شدند.آنها با یک اتوموبیل قدیمی دوج 103زودتر از همه به مدرسه می آمدند و دیرتر از همه هم مدرسه را ترک می کردند و در نهایت از خودگذشتگی کار میکردند حتی گاهی حقوق ماهیانه خود را برای مخارج مدرسه میدادند .روزنامه نیویورک تایمز خواهر دآود 104را به پاس خدماتش در استقرار مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم به عنوان یکی از «زنان سال»انتخاب و از او تقدیر کرد .
جان سزرنیجکویچ 105مرد درشت هیکلی از کشور لهستان بود که به عنوان معلم با ما همکاری می کرد و بعدها او و همه افراد خانواده اش بهائی شدند .جان با آنکه در محله هارلم غریبه بود ولی خود را متعلق به این محله میدانست. یک بار در جریان یک الت بازی ،وقتی یکی از دانش آموزان عصبی و آمادۀ تیراندازی بود ،با خونسردی گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده است ،به آن دانش آموز نزدیک شد و او را آرام کرد .او به برنامه های مدرسه سخت پایبند بود و هیچ چیز
George ‘Sandy’ Campbell 102 Dodge103 Dowd104 John Czerniejewski''105 موجب دلسردی او در تعهدی که به مدرسه داشت نمی شد .عالوه بر تبسم شیرین ،با شوخی و تقلید از کمدین ها و انجام آزمایش های جالب علمی دانش آموزان را مجذوب خود می کرد.
نالدی رسپبری 106خیلی جوان -تقریبا هم سن و سال خود دانش آموزان بود -وقتی وارد مدرسه ما شد .او در فضایی امن و آرام در کانزاس سیتی و کالج واسار 107بزرگ شده بود و دنیای هارلم از هر آنچه که تجربه کرده بود سخت تر بود .او دانشجویان زبان و نمایش را نشویق می کرد که از تجربیات خودشان در کار استفاده کنند .در یک کالس دانشجویان نمایشنامه ای بر مبنای زندگی خودشان نوشتند .اودانش آموزان را مرتب به تاتر نشنال بلک 108که در همان نزدیکی بود می برد و از این طریق آنها را با اجرای زنده آشنا می کرد.
مدرسه ما محلی برای گفتمان و تعامل بود و این مهم ترین یادگیری بسیاری از دانش آموزان به شمار می آمد .مدیر مدرسه اد کارپنتر به گفتگوی مؤدبانه بسیار اهمیت میداد و اگر بحثی به مشاجره میانجامید ،آن را محترمانه و دوستانه متوقف می کرد .ساختار باز و انعطاف پذیر مدرسه ،آنجا را به محیط مناسبی برای تعامل شاگردان و شکلگیری گردهمایی های گوناگون دانش آموزی تبدیل کرده بود که از افراد مختلف برای شرکت در آن دعوت می شد .افراد سرشناسی چون ویلیام اف باکلی 109که شاگردان را با نقطه نظرهای محافظهکاران آشنا می کرد یا جوسر لستر 110که نویسنده ای آزاد فکر ،عکاس ،گوینده رادیو و معلم بود یا سناتور یاکوب جاویتز 111که یکی از جمهوری خواهان لیبرال بود و از جنبش حقوق بشر پشتیبانی میکرد و برای تاسیس یک مؤسسه ملی هنر فعالیت می کرد.
مدرسه پر جنب و جوش و فعال ما نیز مانند موسسات دیگر در دهه هفتاد میالدی ،دچار بحران مالی شد.کمکهای سخاوتمندانۀ خیرین کم و کمت ر شد و مؤسساتی که کمک مالی میکردند محدودتر گردید.با شروع مشکالت اقتصادی زندگی برای همه سخت و دشوار شده بود .به تدریج تولید متوقف شد .مردمانی که اندوخته مالی داشتند ،به حومۀ شهر نقل مکان کردند و عایدات شهری کاهش یافت .سیستم حمل و نقل زیرزمینی دیگر امن و قابل اطمینان نبود .بیخانمانها همهجا دیده می شدند .ساختمانها خالی و متروک شده بودند .پارک مرکزی شهر محل ناامنی شده بود .حتی میدان تایمز هم پر از فروشندگان مواد مخد ر و زنان خیابانی شده بود .شهر در رکود فرو رفت .می گویند جرالد فورد 112رئیس جمهور در پاسخ شهردار که از دولت فدرال تقاضای کمک کرده بود ،نیویورک را شهری مرده خواند.
وضعیت تمامی مدارس غیررسمی که طی این چندین سال برای جذب دانشجویان تاسیس شده بودند و «آکادمی های خیابانی»نامیده میشدند با احتمال تعطیلی روبرو شدند .اما مدرسه هارلم بخاطر موفقیتهایش در سال ۱۹۷٠در لیست انتظار خود حدود دو هزار نفر متقاضی داشت.
Naledi Raspberry106 Vassar College107 National Black Theater108 William F Buckley'109 Jusius Lester''110 Jacob Javits''111 Gerald Ford112 در چنین شرایطی برای حفظ منابع موجود تعدادی از پشتیبانان و دوستداران مدرسه مثل دیزی گیلیسپی ،113ملبا مور ،114سامی دیویس جونیور 115گروه موسیقی برادران ایسلی 116و بیل کازبی 117را دعوت کردیم تا افراد پولدار را تشویق به حمایت مالی کنند .من با گروههای مختلف در جمعآوری اعانه ،با قاضی رابرت منگوم 118نخستین سیاهپوست آمریکا یی که به این مقام باال رسیده بود و بسیار مرد محترمی بود همکاری نزدیک داشتم .ما بارها در رستورانی نزدیک خانۀ ایشان با افراد سرشناس مالقات کردیم تا دربارۀ حفظ مدرسه مذاکره کنیم .تنها راهی که بنظر می رسید ادغام مدرسه در سیستم آموزش عمومی و دولتی بود البته هیچکس موافق نبود چون روش خالقانه و ابتکاری آن از بین میرفت .اما به نظر میرسید چارهای نیست.
یکی از بازدیدکنندگان دائمی و عالقمند مدرسه ما دکتر الن 119سرپرست و رئیس بخش علوم تربیتی دانشگاه ماساچوست بود .در آن سالها او از پیشگامان نوآوری در حوزه آموزش و پرورش محسوب می-شد .در زمان مدیریت او 90دانشکده تمام وقت به برنامه تحصیالت تکمیلی در ماساچوست اضافه شد که به افزایش چشمگیر دانشجویانی از اقلیت های گوناگون و زنان و دختران انجامید .او تأکید میکرد با استخدام متخصصین رشتههای مرتبط مثل حقوق، فیزیک ،جامعه شناسی و نوآوری ها می توان دورنمای تحصیالت عالی را روشنتر کرد.
راه حل پیشنهادی الن برای آموزش دانشجویان رشته های گوناگون دانشگاهی ،آموزش از راه دور بود .یکی از مزایای این برنامه این بود که دانشجویان مجبور نبودند برای رفتن به دانشکده کارشان را رها کنند .فقط کافی بود هیئتی تشکیل شود و بر جریان تحصیل آنان نظارت کند و دانشجویان هرچند ماه یکبار برای مالقات و کارهای الزم به کالس دانشکده بیایند .هارلم دقیقا همان مدرسهای بود که الن میخواست ،به همین دلیل او به من و اد پیشنهاد کرد که به راهنمایی او تز دکترا بنویسیم .الن در دوره مدیریتش راه را برای بسیاری از دانشجویان ،مخصوصا اقلیت های مختلف مثل من تا باالترین سطوح باز کرد .تز دکترای من در باره بحرانها و موفقیتهای مدرسه هارلم بود که در طول چند سال رفت و آمد به دانشگاه ماساچوست نوشتم و باالخره در سال ۱۹۷۴با درجه دکترا فارغ التحصیل شدم.
در آن زمان عالوه بر مسئولیت اداره یک خانواده چهار نفری ،کار تمام وقت در مدرسه ،تحصیل در دوره دکترا و نوشتن تز دکترا ،به همراه همسرم در جامعه بهائی نیویورک فعال بودم و همه اینها را مدیون همکاری ها و فداکاریهای همسرم هستم؛ چه که واقعا ً بدون همراهی و همکاری او هیچ کدام امکانپذیر نبود .جامعه بهائی نیویورک نیز مثل شهر نیویورک از جنبه نژادی و آداب و رسوم جامعه ای متنوع بود .بهائیان مهاجر ایرانی با پیشینه و سوابق گوناگونی مثل دندانپزشک ،جواهر ساز ،مکانیک ،مهندس ساختمان ،کتابدار ،پزشک بودند که با فرهنگ ایرانی و زبان فارسی بزرگ شده و با پیچ و خم ها و ظرافت های زبان و فرهنگ ،آداب و شیوه های زندگی آمریکایی آشنا نبودند و گاه به سبب این
'Dizzy Gillespie113 'Melba Moore114 Sammy Davis Jr115 ''Isely Brother''116 'Bill Coseby'117 ''Robert Mangum''118 Dr. Dwight Allen119 تفاوت فرهنگی عکس العمل ها و رفتارهایشان ،بامزه و خنده دار بود .مثالً یک بار محفل روحانی نیویورک از یک زوج بهائی ایرانی مؤمن و عالقمند به خدمت ،خواست که در مراسم تدفین یکی از بهائیان آمریکایی شرکت کنند و خانواده و بازماندگان متوفی را همراهی کنند و تسلیت دهند .آن زوج در آن روز و در ساعت معین به ساختمان آماده سازی متوفی برای تدفین رفتند،اما اتاق را اشتباه وارد شدند .خانم ایرانی برای تسلیت یک مناجات عربی با صدای بلند و با صوت خواند که باعث تعجب حاضرین شد ،همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند .خوشبختانه اندکی بعد مراسم به پایان رسید و حاضرین اتاق را ترک کردند.
در مراسم ازدواج و خواستگاری نیز این تفاوت فرهنگی مشکلساز است .یادم می آید یکی از دوستان ایرانی ما می خواست ازدواج کند و هیچ از فرهنگ دوستی قبل از ازدواج و شناختن یکدیگر نمیدانست و توضیحات ما را هم قبول نمیکرد .اصال نمی خواست از آداب سنتی ازدواج ایرانی دست بکشد .آخر مجبور شدیم او را به آلمان بفرستیم ،در آنجا چند دست کت و شلوار شیک و عالی خرید ،او را سوار هواپیمایی کردند تا به ایران برود و در آنجا دختر دلخواهش را پیدا کند .باالخره هم در یکی جلسات بهائی همسر دلخواه خود را یافت و ازدواج کرد و هنوز هم خوب و خوش با هم زندگی می کنند.
فرزندان ما ،لیندا 120و بابی 121با بچههای بهائی همسن آنها که از نیویورک و شهرهای دیگر به گرین ایکر 122می آمدند ،دوستی عمیق وپایداری برقرار کردند که هنوز هم ادامه دارد .به دلیل نزدیکی نیویورک به مدرسه تابستانه بهائی گرین ایکر در ایالت مین و عالقه ما به این مکان مقدس در بیشتر برنامه های آن شرکت می کردیم .این برای ما مثل رفتن به ییالق بود و در واقع خانۀ دوم خانواده ما شده بود .آنجا قبالً قصری بود با هکتارها زمین اطراف آن که به قدوم مبارک حضرت عبدالبهاء متبرک شده بود .مؤ سس این مکان یک بانوی پیشرو و فعال در خدمات اجتماعی به نام سارا فارمر 123بوده که قبل از ایمان به دیانت بهائی آنجا را به عنوان پناهگاهی برای زنان آسیب دیده از خشونت خانگی تأسیس کرده بود .اما در سال ۱۸۹٣آن را برای مطالعات مذهبی و مذاکره بزرگان دین در تاسیس وحدت عالم انسانی اختصاص داده بود .پس از اینکه به اراضی مقدسه سفر میکند و با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد ،آن جا را که به مسافرخانه سارا فارمر شناخته میشد؛ به مرکزی برای تبلیغ امر بهائی با تاکید بر صلح جهانی و اتحاد بین ملل تبدیل کرد .
زمانی که حضرت عبدالبهاء به آمریکا تشریف آوردند از مدرسه گرین ایکر هم بازدید و در مسافرخانه سارا اقامت فرمودند .سالها بعد جامعه بهائی مدرسه تابستانه گرین ایکر را هم در این محل برگزار کرد .ما هر وقت به آنجا می رفتیم در همان اطاقی که ایشان استراحت میفرمودند ،دعا و مناجات تالوت میکردیم.
Linda120 Bobby121 Green Acre122 Sarah Farmer123 نخستین فعالیت من در این مدرسه تابستانه ،اداره کالس مطالعه تاریخ نبیل بود .من نیز همچون پدر و پدربزرگهایم که در نیریز کالس مطالعه امری اداره میکردند ،اینک در آمریکا چنین کالسی اما به زبان انگلیسی داشتم .متن این کتاب تاریخی و ساده است اما اسامی مکان ها ،افراد و وقایع با شباهت های بسیار ،خواننده را کامالً گیج می کرد و درک آن برای آمریکا یی ها با پیشینه مسیحی و یهودی دشوار بود .آنها بسیار مشتاق شنیدن تاریخ بابیان اولیه چون جناب طاهره ،جناب قدوس ،جناب مال حسین ،جناب وحید و دیگران بودند .بطور متوسط پنجاه تا شصت نفر در این کالس شرکت میکردند.
در همان سالها من عضو محفل روحانی نیویورک بودم و به عنوان امین صندوق خدمت می کردم .به عنوان امین صندوق محفل همیشه در بخشی از جلسات ساالنه که به گزارش وضعیت مالی اختصاص داشت ،صحبت یا سخنرانی کوتاهی به عهده من بود که سعی میکردم گزارش را با لطیفههایی همراه کنم تا هم جلسه با شادی و سرور برگزار شود، هم احبا به مشارکت بیشتر در تقدیم تبرعات تشویق شوند .برای من که از ایران آمده بودم خدمت در محفل روحانی نیویورک افتخار بزرگی بود و پدرم از این موضوع نه تنها راضی و خوشحال بود ،بلکه به آن مباهات میکرد .پدربزرگم محمد حسین ،از اعضا اولین محفل روحانی نی ریز بود و در سمت منشی محفل خدمت میکرد ،پدرم هم عضو محفل روحانی آبادان بود و چون ذوق نویسندگی داشت و ناطق خوبی بود ،همواره در سمت منشی محفل خدمت کرده بود و حاال من به عنوان عضو محفل عالوه بر شرکت در جلسات محفل در برگزاری عقد و ازدواج ،جلسات یادبود ،مشورت در امور ،کمک به اقامت و پذیرایی از مسافران و ناطقین و ایادیان امرللا ،و برگزاری جلسات سخنرانی قائم به خدمت بودم که سبب آشنایی من با تعداد بیشماری از افراد و خانوادههای بهائی شد.
الزم می دانم در اینجا از اعضای محفل روحانی نیویورک و دیگر دوستانی که با آنان همکاری داشتم یاد کنم:
اول از همه خانم ویوال وود 124فرزند یک زوج بهائی که در شهر میلوواکی در ایالت ویسکانسین بزرگ شده بود. پدرش دندانپزشک سیاه پوست بسیار موفقی بود ،شغلی قابل توجه برای یک سیاهپوست در منطقه ای سفیدپوست نشین و متعصب .او سالهای سال با صمیمیت به مردم محروم منطقه خدمت می کرد .اما ویوال از آنهم باالتر ،فرشتهای بود در میان ما که از دل و جان خدمت میکرد .
عضو دیگر آل بُرلی 125بزرگ شده محله هارلم ،بوکسور آماتور که با ملکوم ایکس 126دوست صمیمی بود .آل بُرلی در خیابان های اطراف هارلم با نام بُرلی الت معروف بود تا اینکه با آئین بهائی آشنا شد ،ایمان آورد و زندگیش دگرگون شد .به عکاسی رو آورد و یک دوران حرفه ای بسیار موفق داشت و از چهره های مشهور هارلم پرترههایی به جاماندنی گرفت.
Viola Wood124 Al Burely125 Malcolm X126از سیاه پوستان مسلمان ،فعال حقوق بشر و مخالف تبعیض نژادی که در سال ۱۹۶۵ترور شد، عضو دیگر محفل خانمی به نام آرتیس ویلیام 127بود که در یک محیط بسته با تبعیض و ستمگریهای نژادی در ایالت جورجیا بزرگ شده بود .پس از مهاجرت به شمال نیویورک ،در یک جلسه دوستی بین نژادها در خانه یک بهائی یهودی االصل ،با آئین بهائی آشنا شد و ایمان آورد .
عضو دیگر مورت مونشن 128وکیل دعاوی مشهور و موفقی بود که خودش و همسرش نانسی ،اوقات خود را سخاوتمندانه صرف خدمت به عنوان مشاور حقوقی اصلی محفل روحانی ملی خدمت می کردند.
خانم ولما الیس 129که از یک خانواده متشخص بهائی آمریکائی بود و در کمیتههای محلی و ملی همکاریهای زیادی داشت دیگر عضو محفل بود که بعدها به عنوان مدیر دفتر جامعه جهانی بهائی در سازمان ملل منصوب شد او همچنین در سمت عضو هیئت مشاوران قارهای آمریکا خدمات خود را ادامه داد.
عضو دیگر محفل فرانسیس مرل ناس آیز 130بزرگ شده الجزایر کشوری در شمال آفریقا و مستعمره فرانسه بود. او فرزند یک مقام بلندمرتبه دولتی با شخصیتی پر رمز و راز بود و قسمتی از سالهای جوانیش را به رسم چله نشینی، در عزلت و انزوا گذرانیده بود ،تا اینکه روزی مرادش به او گفت که روز ظهور موعود فرا رسیده است و بر تو فرض و واجب است که به تحقیق بپردازی و هم از او خواسته بود که اگر موعود زمان را یافتی ،با نامه به من خبر بده. فرانسیس اولین بار احتماالً در اروپا نام دیانت بهائی و بهائیان را شنید .ابتدا چون آن را نوعی بدعت در دین می دانست، تصمیم به قتل بهائیان گرفت ،اما پس از مدتی بحث و مطالعه مفصل خودش تحول یافت ،ایمان آورد و بهائی فعالی شد .
رئیس یا ناظم محفل روحانی نیویورک ،دکتر هوشمند طراز بود .او دندانپزشکی موفق در منطقه کوئینز نیویورک مطب داشت .آشنایی و دوستی با او در آن سرزمین غریب برایم از نعمت های الهی بود .او در واقع مثل برادر بزرگتر من بود .نتیجه دوستی نزدیک ما دو نفر ،همکاری بهتر در خدمات جامعه بهائی بود که نتایج پرثمری داشت.
خانم هلنا اشتاینهور 131یکی دیگر از اعضای پرکار و معتمد محفل روحانی و ناشر موفقی در نیویورک بود.
با اینکه همه اعضای محفل در فعالیت های امری سهیم بودند ،ولی کارها را تقسیم کرده بودند مثالً من در لجنه ارتباطات و روابط عمومی محفل با جامعه نیویورک نماینده بودم و همکاری میکردم و این کار را خیلی دوست داشتم . یکی از اقدامات ماندنی ما در این حوزه برگزاری گفتگو درباره دانش و مذهب با دانشمند معروف آمریکایی آیزاک آسیموف 132و نیز گفتگو با دانشمند آمریکایی بهائی دکتر ویلیام هچر 133بود .دکتر هچر ریاضی دان و فیلسوف بهائی، در جلسه ای که در دانشگاه پرینستون و نیویورک ،تحقیق خود را به اثبات وجود خدا بر اساس منطق و سیستم و اصول اخالقی پذیرفته شده در همه جوامع ،اختصاص داد و گفتگوی ما هم در همین باره بود .آیزاک آسیموف ،دانشمند
Artis Williams127 Mort Mondschein128 Wilma Ellis129 Frances Merle Des Isles130 Helene Steinhauer131 Isaac Azimov132 Dr. William Hatcher133 روسیتبار آمریکایی ،مبتکر داستانهای علمی – تخیلی در رمان نویسی بود .او صدها رمان براساس واقعیت های علم و تکنولوژی نوشت که جزء کتابهای جالب و خواندنی ادبیات کودکان و نوجوانان شدند .او تصوری علمی از زندگی آینده بر اساس علم و تکنولوژی داشت که روبات ها در آن نقش اصلی را خواهند داشت .حتی واژه روباتیک ''''Robotics در زبان انگلیسی به معنی رشته ای از تکنولوژی که به بحث ،کاربرد و استفاده از روبات می پردازد ،از ابداعات او است.
محفل ارتباط و دوستی نزدیکی با بومیان یا سرخپوستان آمریکا نیز برقرار کرده بود و این کار با تالش ها و اقدامات خانم الیان هاپسن 134و خانم نآدما آگارد 135از هنرمندان سرخپوست ساکن نیویورک به نام امکان پذیر شده بود .بهائیان نیویورک در مراسم گردهمایی سرخپوستان منطقه النگ آیلند نیویورک حضور یافته و آنان را به بهائی سنتر نیویورک دعوت میکردند .مالقات جامعه بهائی با «سیتینگ بول» 136یکی از بازماندگان رهبران سرخپوستان الکوتا 137مایه مسرت و رضایت ایادی امرللا جناب ذکرللا خادم شد .ایشان این بیان حضرت عبدالبهاء را یادآوری کردند که فرمودهاند وقتی سرخپوستان اقبال کنند آغاز مرحله جدیدی از پیشرفت و انتشار امر مبارک در آمریکا است.
یکی دیگر از فعالیت های من همکاری با انجمن مطالعات بهائی از آغاز تاسیس آن بود .مؤسسین آن از دوستان من، دکتر حسین دانش و داگالس مارتین - 138از اعضای محفل ملی کانادا -بودند .جناب مارتین بعدا به عضویت بیت العدل اعظم انتخاب شدند .هدف این موسسه بر اساس توصیه بیت العدل اعظم در یکی از پیام ها «توجه و تمرکز بر مطالعه علمی دیانت بهائی و متون و اصول و احکام آن ،برای دوره های دانشگاهی و مجامع علمی ،برای درک عمیق تر امر الهی و ارتباط آن با جنبه ها و مسائل اجتماعی زندگی امروز» و همچنین «بهطور کلی تشویق جوامع بهائی به یادگیری سیستماتیک» بود .من در کنفرانس های این انجمن چند سخنرانی از جمله درباره جناب طاهره ارائه دادم .اما نقش اصلی من در این همکاری تامین بودجه خرید ساختمانی برای این انجمن از طریق یافتن اعضا و همکاران بیشتر و جدید بود .
در تاسیس دفتر اخبار و بشارات جامعه جهانی 139نیز همکاری داشتم .بیت العدل اعظم تاسیس چنین دفتری را تصویب کردند تا انتشار اخبار و گزارش های جامعه جهانی بهائی ،بخصوص اخبار آزار و اذیت بهائیان ایران به جهان مرکزیت پیدا کند و از این دفتر منتشر شود .آقای داگالس مارتین عضو محفل ملی بهائیان کانادا نخستین مسئول این دفتر بود .پس از انتخاب ایشان به عضویت بیت العدل و انتقال به مرکز جامعه جهانی بهائی ،این دفتر بوسیله مری هاردی 140از محفل ملی انگلستان اداره می شد .طبق معمول کمبود بودجه و عدم تجربه ما را در تأسیس این دفتر با مشکالت فراوان روبرو کرد .اما سرانجام موفق شدیم و از آن پس جامعه جهانی اخبار و گزارشها را فقط از تریبون این دفتر
Elian Hopson134 Nadema Agard135 Sitting Bull136 Lakota chief137 Douglas Martin138 Office of Public Information139 Mary Hardy140 منتشر میکرد .چندین ب ار روزنامه نگاران محلی از طریق همین دفتر با من تماس گرفتند و درمورد وضعیت بهائیان ایران به خصوص پس از انقالب مصاحبه کردند .
یکی دیگر از افتخاراتم ،همکاری با لجنه ملی تبلیغ آمریکائیان آفریقایی تبار یا سیاهپوستان آمریکا 141بود .عالوه بر این به هنگام کار در مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم با کسانی مثل خانم -ها دکتر آن کارپنتر ،دکتر ویلما الیس ،ویلیام اسمیت ( 142متخصص تعلیم و تربیت و فیلم ساز که در ماساچوست یک مدرسه نوین را اداره میکرد) نیز همکاری میکردم .این همکاریهای من همه در محدوده ایالتهای شمال شرقی بود که نیویورک -محل سکونت من -هم جز آنها بود و شرکت در لجنه و مالقات یکدیگر برای همه اعضاء آسان بود .تا اینکه در اوائل سال ۱۹۷٠تبلیغ در بخش جنوبی و بخصوص کارولینای جنوبی توسعه یافت .جامعه بهائی آنجا به نوعی با اقبال دسته جمعی روبرو شده بودند و جمعیت بهائی منطقه یکباره افزایش چشمگیری یافت .آنان برای تحکیم و آموزش نیاز به کمک داشتند و باید اقداماتی صورت می گرفت اما تعداد و امکانات ما اندک بود .سرانجام با هدایت محفل ملی ،ما با محافل روحانی مناطق پرجمعیت تماس گرفتیم و با همکاری آنها و تدوین یک برنامه سیستماتیک توانستیم خدماتی ارائه دهیم .مدرسه لوئیس گرگوری 143نزدیک شهر همینگوی در کارولینای جنوبی یکی از مدارس جامعه بهائی ،مرکز فعالیت ما شد و ما برای مدتی با برگزاری کالسهای آشنایی و آموزشی و سخنرانی در آنجا فعال بودیم .مدیر آنجا گاسول الیس 144شخصیت محبوب بهائی بود .او برادر ویلما الیس همکار قدیمی ما بود و بعدها مدیر مشرق االذکار ویلمت شد.
یکی دیگر از افتخارات من همکاری در خرید ساختمان بهائی شهر نیویورک است .سالها بود که احبا برای تشکیل جلسات از خانهای به خانه دیگر می رفتند و محفل درپی یافتن محل ثابت و دائمی بود .قرار شد من و هوشمند طراز به دنبال محل و ساختمان مناسب بگردیم و وقتی پیدا کردیم به ژولیت و ویلیام سودربرگ 145که با پیچ و خم های معامالت امالک منهتن نیویورک آشنا بودند ،خبر بدهیم تا آن دو آن را ارزیابی کنند و اگر مناسب دانستند ،مورت مونشن مسائل ثبتی و معامالتی آن را انجام دهد .برای تأ مین هزینه خرید چنین ساختمانی بهائیان شهر نیویورک مشتاقانه و سخاوتمندانه همراهی می کردند .بودجه محفل از راه تبرعات داوطلبانه احبا در ضیافت ها تهیه میشد .همه بهائیان تا آنجا که مقدور بود تقبل میکردند و میپرداختند .بعضی حتی چکهای حقوق بازنشستگی خود را اهداء می کردند.عالوه بر آن معموالً هر سال یک برنامه جمعآوری اعانه به شیوه همت عالی به صورت یک مهمانی شام رسمی با لباس رسمی برگزار می کردیم که بخشی از آن به مزایده اشیا قیمتی که احبا برای فروش میآوردند،اختصاص داشت).در یکی از این برنامه ها آل برلی همان بوکسور و عضو محفل نیویورک ،بخشی از مخارج روزانه اش را به این برنامه هدیه کرد و گفت جای این پول پیش حضرت بهاءللا امنتر است!) یکی از خاطرات فراموش نشدنی این برنامه ها مربوط به انگشتر برلیان همسرم طاهره است .
National Black Teaching Committee141 William Smith142 louis Gregory143 Caswell Ellis144 Juliet and William Soderberg145 وقتی ما ازدواج کردیم من پولی در بساط نداشتم ،پس یک انگشتر برلیان بدلی به قیمت ده دالر خریدم و به او هدیه دادم .سالها بعد که وضعیت مالی ما بهتر شد ،به جبران آن سالهای تنگدستی یک انگشتر برلیان چند هزار دالری برایش خریدم .وقت مزایده دیدم همسرم همین انگشتر را برای حراج اهدا کرده است .انگشتر را دوست عزیزم دکتر طراز به قیمت باالیی خرید .در جلسات همت عالی جامعه بهائی ایران مرسوم بود که خریدار ،آن کاالی به مزایده گذاشته شده را به صاحب اولیه آن تقدیم می کرد .ولی هوشمند که تازه با یک خانم انگلیسی آشنا شده بود ،انگشتر را به آن خانم تقدیم کرد .چندی بعد آن دو با هم ازدواج کردند و این انگشتر همیشه در دست این خانم انگلیسی بود و هر وقت او را می دیدم خرید انگشتر بدلی ده دالری ،خرید انگشتری برلیان واقعی در نظرم زنده می شد .
یکی از سفرهای روحیه خانم به نیویورک مصادف شد با این برنامه و ایشان هم در مهمانی ما شرکت نموده و در پرداخت اعانه سهیم شدند .در پایان وقتی دخل و خرج را حساب می کردیم ،ایشان از من پرسیدند با این اعانه ها چطور می توانید امیدوار به خرید ساختمانی برای مشرق االذکار یا مرکز بهائی باشید؟ و بار دیگر جناب بورا کالوین 146یکی از اعضای بیت العدل اعظم ،که قبال مدیرعامل معامالت امالک بود در این برنامه مهمانی شام برای جمع آوری اعانه شرکت و همکاری کردند و ما را در اینکار خیلی تشویق و امیدوار کردند .آن سال تصمیم ساختن ساختمانهای «مدرسه بهائی زنوزی» 147در هائیتی و ساختمان های قوس کرمل ،محل استقرار بیت العدل نیز در جریان بود.
باالخره در ۱۹۷۶با وجود همه مشکالت ،من و هوشمند طراز یک ساختمان سه طبقه که دارای یک سالن سخنرانی در همکف بود ،پیدا کردیم و به کمک دوستان کار خرید آن انجام شد .صاحب این ساختمان یک مؤسسه انتشاراتی به نام Groveبود که کارش انتشار رمان ها و آثار آوانگارد اروپایی بود که با استانداردهای جامعه آمریکایی هماهنگ نبود .داستان های اروتیک یا کارهای انقالبیون چپ گرا را منتشر میکرد به همین دلیل برای ارسال آنها با اداره پست وقت آمریکا مشکل داشت .وقتی اداره پست رمان "عاشق خانم چارترلی "148اثر دی .اچ الرنس 149چاپ این موسسه را تحریم و از ارسال آنها خودداری کرد ،این موسسه انتشاراتی علیه اداره پست به دادگاه شکایت کرد و در دادگاه عالی برنده شد .این پیروزی عالوه بر دریافت غرامت زیاد ،تبلیغی هم برای این موسسه بود و به رونق کار آنها افزود. بهطوری که مؤ سسه کار خود را به ساختمان بزرگتری منتقل کرد و ساختمان خود را در گرینویچ به قیمت مناسبی به ما فروخت.
محفل روحانی نیویورک و دیگر تشکیالت جامعه بهائی به این ساختمان منتقل شدند .یک زوج ایرانی به نام خانم و آقای برق آسا و فرزندان آنها که قبال مهاجر در اسپانیا بودند ،با گرمی و محبت وظیفۀ اداره آنجا را برعهده گرفتند .آنها به کمک خدمات داوطلبانه دوستان به پاکسازی و تعمیر پرداختند .ازجمله اتاق توزیع مشروبات آن را خالی و پاک کردند
Borah Khavelin146 Zunuzi Bahá’í School147 Lady chatterly’s Lover148 D. H. Lawrence149 و با نصب یک پرچم سبز رنگ مزین به کلمه "بهائی" بر فراز این ساختمان ،نخستین بهائی سنتر در خیابان یازدهم منطقه گرینویچ ،قلب شهر نیویورک ،یکی از بزرگترین شهرهای جهان غرب فعالیت خود را آغاز کرد .
بعدا آقای مهدی رجب زاده که در ایران مدیر یک قالی فروشی بسیار موفق بود ،درآنجا ساکن شد و روحیه دوستانه و ایمانی او مایۀ جلب افراد بسیاری برای بازدید می شد .او که به علم اعداد عالقمند بود ،با تنظیم جدول هایی ارتباط بین وقایع امر بهائی با حوادث تاریخی جهان را نشان می داد و دید بازدیدکنندگان و مراجعه کنندگان را وسعت می داد و توجه آنان را به مسائل و مباحث عمیقتری جلب می کرد .
من که از نی ریز به نیویورک رسیده و مشکالت و بالیای مهاجرت را از سر گذرانده بودم ،حاال در این شهر بزرگ و مشهور خانه و زندگی داشتم و در مدرسه هارلم کار میکردم ،در جامعه بهائی این شهر داوطلبانه به خدمت مشغول بودم .هر روز با ناباوری به خود می گفتم زندگی من خود نمونهای است از اینکه چگونه و با چه قدرت پنهانی امور زندگی فرد تغییر میکند و پیش می رود!
فصل نهم:
زندگی زیباست در زندگیام این فرصت را داشتم که با بعضی از بزرگان و ایادیان امرللا از جمله روحیه خانم ،جناب فروتن ،جناب سمندری، دکتر رحمت للا مهاجر و چند تن دیگر اوقات بگذرانم .درک حضور این شخصیتهای یگانه امر بهائی که بهوسیله حضرت ولی امرللا به این مقام منصوب شده بودند موهبتی بود .مؤسسه ایادیان امرللا در زمان حضرت بهاءللا آغاز شد ولی در دوره حضرت ولی امرللا ،با گسترش دیانت بهائی در سراسر عالم این مؤسسه اهمیت بیشتری یافت .مسئولیت آنان تبلیغ و گسترش دیانت بهائی، حفظ و صیانت جامعه بهائی بود و با محافل روحانی ملی و محلی سراسر جهان همکاری می کردند.
ایادی امرللا روحیه خانم ربانی که بعد از صعود حضرت ولی امرللا همواره در سفر به نقاط مختلف جهان بودند ،چند بار به نیویورک سفر کردند .وظیفه تنظیم برنامههای ایشان برای شرکت در جلسات و مالقات احبا با محفل روحانی نیویورک بود و من اغلب شانس آن را داشتم که این مسؤلیت را عهدهدار باشم .یکی از این دفعاتی که ایشان به شهر ما آمده بودند ،جناب بورا کاولین که خود به عضویت بیت العدل اعظم انتخاب گردیده بودند ،نوشته ای در شرح حال روحیه خانم تهیه کرده بود و قرار شد من آنرا بخوانم و ایشان را به حضار معرفی کنم .نطق کوتاه من در آن جلسه بر اساس یادداشتهای منسجم جناب بورا کاولین اینگونه بود:
روحیه خانم فرزند خانم می بولز 150هستند ،شخصیتی که نخستین بار سال ۱۸۹۸در اراضی مقدسه حضرت عبدالبهاء را مالقات کرد ،چنان شیفته آن حضرت و مجذوب دیانت بهائی شد که از آن پس تمام عمر خود را وقف خدمت و تبلیغ نمود .پدر ایشان ،ساترلند مکسول 151مهندس معمار خوش ذوق و با استعدادی بود که پس از ازدواج با می بولز با دیانت بهائی آشنا شد و در ۱۹٠۹با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد و ایمان آورد .روحیه خانم تنها فرزند این زوج مؤمن هستند و در نیویورک به دنیا آمدند. این خانوادۀ کوچک افتخار میزبانی حضرت عبدالبهاء را در خانه خود در شهر مونترال کانادا داشتند و روحیه خانم در آن خانه بزرگ شدند .ایشان در جوانی همراه والدینشان برای خدمت به اراضی مقدسه رفتند و در آنجا با حضرت ولی امرللا ،شوقی افندی ازدواج نمودند .در جامعه بهائی این ازدواج تمثیلی از اتحاد شرق و غرب شناخته میشود چنانکه ضیائیه خانم،مادر حضرت ولی امرللا در پیامی خبر این ازدواج را به جامعه بهائی جهانی چنین اعالم فرمودند «:ضمن اعالم خبر ازدواج ولی امر محبوب و افتخاری که نصیب امة البهاء روحیه خانم ربانی -خانم ماری ماکسول-گردید ،اتحادی در شرق و غرب که با توسعه دیانت بهائی بوجود آمد ،با این ازدواج استحکام بیشتری یافت ».از آن پس ایشان به عنوان همکار حضرت ولی امرللا ،تمام وقت خود را صرف انجام خدمات متعددی کردند که حضرت شوقی ربانی به عهده ایشان میگذاشتند .خدماتی چون نوشتن پاسخ به نامههایی که از چهار گوشه جهان می رسید ،مساعدت در تحقیق و تنظیم کتاب چند جلدی قرن بدیع 152پذیرایی از زائران روز افزون حیفا ،نشر نفحات و کمک در امور خانهداری و کارهای دیگر .در سالهای بعد حضرت ولی امرللا ایشان و تعدادی دیگر از احبا را به سمت ایادی امر منصوب فرمودند .روحیه خانم بعد از درگذشت نابهنگام حضرت ولی امرللا ،با وجود همه تأمالت روحی مسئولیت های خود را در مقام ایادی امرللا در «مؤسسه ایادی امر» ادامه دادهاند.
May Bolles150 Sutherland Maxwell 151 "God passes by"152152 چند سال بعد که این یادداشت را مسلط شده بودم و کلی مطالب دیگر هم داشتم حدود ده دقیقه در معرفی ایشان صحبت کردم. وقتی ایشان پشت میز سخنرانی ایستادند مکثی نموده نگاهی به حاضران انداخته و گفتند «حسین دیگر چیزی باقی نگذاشت که من بگویم .او از همه چیز گفت تنها یادش رفت نام معلم مدرسه ابتدایی مرا بگوید ».نطق روحیه خانم حالوت و لطافت خاصی داشت و پُر از مزاح و شوخی بود که گاه برای مسرت خاطر ایرانی ها به شیوایی یک کلمه یا یک جمله فارسی هم اضافه می فرمودند.
با وجود مقام ویژهای که روحیهخانم در جامعه بینالمللی بهائی داشتند و بسیاری ایشان را «امة البهاء» یا «حضرت خانم» خطاب میکردند ،با همه رفتاری بینهایت صمیمانه ،دوستانه و دلپذیر داشتند .رفتاری جاذب قلوب ،که عرف قمیص دوست از آن استشمام میشد .مصاحب بسیار خوش مشربی بودند و همراهی با ایشان بسیار خوش می گذشت .در سال 1976در حضور ایشان و و همراه و همدم همیشگیشان ویولت نخجوانی 153یکی از اقوامشان به نام مری واکر 154از برمودا و آقای کاولین در مورد فیلم 155 سفر سبز
زمانی که این فیلم در حال ادیت نهایی بود ،ایشان خارج از شهر نیویورک در منزل خانم میلدرد متحده 156ساکن شدند .خانم متحده و همسرشان رفیع ،صاحب یک شرکت تولید چینی آالت بودند و فعالیتهای زیادی برای رشد توسعه امر در سراسر جهان انجام داده بودند ،از جمله مدارسی در هند ساختند .روحیه خانم جنب و جوش زندگی شهری در نیویورک را بسیار دوست داشتند و آرزو می کردند احبا دوران مهمی که حضرت عبدالبهاء آنجا بوده اند را قدر بدانند.
در این سفر روحیه خانم یک طوطی زیبا به همراه داشتند که از آمریکای جنوبی آورده بودند و می خواستند آن را به حیفا بفرستند و درپی یافتن راه حلی برای ارسال این طوطی بودند .من همان وقت خبر یافتم که جوانی از احبای نیویورک عازم سفر زیارت اراضی مقدسه است ،با روحیه خانم و خانم نخجوانی با شتاب خود را به فرودگاه رساندیم .تمام طول سالن فرودگاه را دویدیم و او را پای پرواز پیدا کردیم .در مقابل چشمان شگفت زده او از حضور روحیه خانم ایادی امرللا ،ایشان قفس طوطی را به دست او دادند تا به حیفا ببرد و تأکید کردند در طول سفر با طوطی حرف بزند تا آن پرنده زیبا و خوش زبان افسرده نشود.
یک بار روحیهخانم از حیفا با من تماس گرفتند و گفتند در مرکز جهانی به یک دستگاه قهوه ساز بزرگ نیاز هست زیرا قرار بود تمامی مشاوران قارهای از سراسر عالم در مرکز جهانی جمع شوند و جلسات مشورتی داشته باشند .من هم یک قهوه ساز صنعتی خریدم و آن را به باب هریس 157یکی از مشاوران که عازم شرکت در آن جلسات بود ،سپردم که با خود ببرد.در فرودگاه رم موقع تعویض هواپیما ،ماموران حفاظتی اسرائیل به این محموله بزرگ مشکوک شده بودند و همه را چندین ساعت معطل نگه داشتند تا باالخره با توضیحات باب هریس و بررسی دستگاه آنان را مطمئن کرد که این دستگاه قهوه ساز بزرگ و صنعتی شی ای خطرناکی نیست .برایشان سئوال شده بود چرا باید کسی کوزه به این بزرگی را با خود به سفر ببرد؟!
روحیهخانم مخصوصا با من ،بسیار صریح اللهجه و بی تعارف بودند ،آنقدر که باعث تعجب ما می شد .مثالً در یک روز بارانی که در خدمت ایشان از خیابانی می گذشتیم ،چاله ای پر آب سر راهمان بود ،من از جهت احترام و رعایت ادب ،خواستم کمک کنم که از آن چاله به راحتی بگذرند .ایشان دست مرا رد کرده و فرمودند «:آنوقت ها که از کوچه و خیابانهای شهر و
Violette Nakhjavani 153 Mary Walker154 Green Light Expedition.155فیلم شرح سفرهای ایشان در شاخه رود آمازون و کوههای بلند پرو و بولیوی است که در آن با 36 قبیله دیدار کردهاند. Mildred Mottahedeh156 Bob Harris157 روستاهای آفریقا عبور می کردم تو کجا بودی کمک کنی؟» یکبار هم در یک مهمانی شام یکی دو جوک برای ایشان تعریف کردم مثل اینکه نپسندیدند و آنها را مناسب نیافتند چون وقتی خواستم آن جوک ها را در جمع بگویم با اشاره مرا به سکوت امر فرمودند. یک بار ایشان با دبیرکل سازمان ملل متحد قرار مالقات داشتند .من بهترین لباسم را پوشیدم که همراهشان بروم .اما به من گفتند همینجا بنشین و منتظر بمان .وقتی جلسه تمام شد دنبال من فرستادند -البته من هم عضو هیئت رسمی نبودم.
من از کودکی ایادی عزیز امرللا جناب طراز للا سمندری را که هر چند گاه یک بار برای مالقات ،برگزاری جلسات و کالسها به نیریز می آمدند ،می شناختم .در آمریکا بار دیگر این شخصیت معروف و مبلغ خستگیناپذیر بهائی را مالقات کردم و در جلسات بهائی در شیکاگو افتخار همراهی و کمک ایشان در باال رفتن از پلههای محل سخنرانی داشتم .اگر چه به علت سن باال خسته و فرتوت به نظر میرسیدند ،اما وقتی شروع به حرفزدن درباره دیانت بهائی میکرد کالمش محکم و پرتوان بود . ایشان به فارسی سلیس بیان میداشتند و بهوسیله خانم مرضیه گیل به انگلیسی ترجمه میشد .چندی بعد وقتی بار دیگر ایشان را در یک کنفرانس بهائی د نیوجرسی در باال رفتن از پله های ساختمان همراهی می کردم (این تقریبا اندکی پیش از صعود ایشان بود) همانطور که نفس زنان از پله ها باال میآمدند گفتند« :حسین جان ،حاال دیگر گاهی آرزو میکنم خداوند مرا به خود بخواند ».ایشان که در نوجوانی به همراه خانواده به حضور حضرت بهاءللا مشرف شده بودند ،در تمام دوران حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امرللا مشغول به خدمت بودند .حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند و تا سالهای پایان عمر با راهنمایی های بیت العدل اعظم به اقصی نقاط عالم برای مشورت و هدایت محافل ملی و محلی و سخنرانی در کنفرانسها سفر میکردند .صعود ایشان در سال ۱۹۶۸در سن نود و سه سالگی واقع شد.
یکی دیگر از ایادیان امرللا که من از ایران می شناختم جناب علی اکبر فروتن بود .ایشان بسیار متواضع بودند .علیرغم این که می خواستیم برای ایشان اتاقی در هتل درجه یک بگیریم ،اصرار داشتند اسکان ارزانتری داشته باشند.همین شد که چند بار افتخار پذیرایی از ایشان را در منزلمان داشتیم .یک بار که ایشان را به یکی از مدارس تابستانه میبردم،دربزرگراه سرعتم باال بود .دوستم هوشمند طراز گفت «:نکند قصد کشتن ایادی امرللا را داری؟ آهستهتر بران!» من هم سرعت را کم کردم اما جناب فروتن فرمودند«:عیبی ندارد من ترسی ندارم هر زمان اجل فرا رسد آماده ام!» همینکه اسم اجل و عزرائیل به میان آمد ،جوک گفتن من هم شروع شد و اینقدر ادامه پیدا کرد که ایشان از شدت خنده دچار تنگی نفس شدند،طوریکه مجبور شدم ماشین را کنار جاده متوقف کنم و هوشمند طراز گره کراوات ایشان را شل کرد و کمک کردیم تا به حالت عادی برگردند .
من با ایادی امرللا جناب ویلیام سیرز 158از قبل آشنایی نداشتم .در نیویورک افتخار آن را یافتم که چندین بار در خدمت ایشان باشم .ایشان سالها قبل برنامه رادیویی بسیار موفقی داشتند که در آغاز نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر آن را رها کرده و برای مهاجرت به آفریقای جنوبی رفتند .ایشان کتابی با عنوان «دزد در شب »159داستانی درباره اشارات کتاب مقدس انجیل به رجعت حضرت مسیح نوشتند که نام آن هم از متن انجیل گرفته شده است .مطالعه این کتاب بسیاری از آمریکائیان را به تحقیق در مورد دیانت بهائی ترغیب میکرد .یک بار در مدرسه محلی نزدیک بهائی سنتر جلسه ای برای جمع آوری اعانه برای تعمیر و توسعه مدرسه بهائی لوهلن 160در میشیگان ترتیب دادیم و از ایشان برای سخنرانی دعوت کردیم .ایشان با همان لحن شیرین پدرانه اما حرفهای که در رادیو صحبت میکردند از خاطرات دوره کار در رادیو و مطالب مختلف دیگر سخن گفتند و احبا را برای تقدیم تبرع به
William Sears 158 Thief in the night159 Lou Helen160 هدف تعمیر و مرمت مدرسه تابستانه تشویق کردند .پس از پایان جلسه به همراه ایشان به ناحیهای رفتیم که حضرت عبدالبهاء در آنجا مشی فرموده بودند.
ایادی امرللا جناب ایناک اولینگا 161ندرتا ً به نیویورک تشریف میآوردند ،در زمان حضورشان من افتخار داشتم که به عنوان راهنما در خدمت ایشان باشم .جناب اولینگا پس از شرکت در کالسهای جناب نخجوانی دراوگاندا یکی از کشورهای قاره آفریقا به امر مبارک اقبال نمودند و محور نشر نفحات للا و تبلیغ در کشورهای اوگاندا و کامرون شده بودند .بسیاری از مردم آن نواحی بهوسیله ایشان با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند .وقتی در محلی عدهای ایمان می آوردند ،ایشان برای تبلیغ به نقطه دیگری از آفریقا مهاجرت میکردند .به این ترتیب جوامع بهائی در آفریقا شکل گرفت و به همین دلیل حضرت ولی امرللا ایشان را «ابوالفتوح» نامیدند .پس از آنکه حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند ،به خدمات خود در سطح بینالمللی ادامه دادند .ایشان جوانترین عضو موسسه ایادی بودند .در سفری که به نیویورک داشتند ،پرسیدند آیا می توانند یا ممکن است به مالقات دیزی گلیپس 162یکی از سیاهپوستان بهائی و نوازنده مشهور ترومپت و موسیقی جاز برود .من تحقیق کردم و دانستم که دیزی دریک کلوپ سطح باال در هارلم جاز مینوازد .پس ایشان را به آن کلوپ که از دود و دم سیگار پر شده بود ،بردم .وقتی دیزی متوجه حضور جناب اولینگا شد ،از بلندگو اعالم کرد« :اینک فاتح آفریقا وارد شد!» و شروع به نواختن قطعهای کرد که به افتخار ایشان تحت نام اولینگا ساخته بود .در آن لحظه همه نگاه ها متوجه جناب اولینگا شد و همه گمان میکردند که یک مقام عالی رتبه دولتی از یک کشور آفریقایی آمده است .همه حاضرین یکی پس از دیگری به افتخار ایشان مشروب سفارش دادند .برای ما میز خالی کردند و نشستیم .مطابق معمول روی میز را با انواع مشروبات الکلی پر کردند و من مجبور شدم به مسئول پذیرایی توضیح بدهم که بهائیان مشروب نمیخورند ،لطفا ً آنها را بردارید که البته در نظر آنها بسیار غیرعادی و بی معنی بود .متأسفانه جناب اولینگا و تعدادی از اعضاء خانوادهشان در جریان شورشهای سال .۱۹۷۹م 163در اوگاندا ،به قتل رسیدند .وصول این خبر دهشتناک سبب حزن و اندوه همه ما که ایشان را مالقات کرده بودیم و همه بهائیان جهان شد .بر اساس پیام بیت العدل اعظم جلسات تذکر و دعا برای ایشان در سراسر عالم برگزار شد.
ایادی امرللا ،جناب دکتر رحمت للا مهاجر چندین بار به نیویورک آمدند .سلوک و منش تواضع و فروتنی و محبت ایشان مرا شگفت زده می کرد .من از ایشان بسیار آموختم .جناب مهاجر همواره برای مالقات احبا و جوامع گوناگون بهائی و کمک به طرح تبلیغی «دخول افواج» در سفر بودند و هر گاه نیاز به استراحت داشتند در هر کجا که بودند کت خود را زیر سر گذاشته روی کاناپهای دراز میکشیدند .پس از درگذشت نابهنگام ایشان در سفر به کشور اکوادور ،خواب دیدم که مراسم یادبودی برای جناب دکتر مهاجر و جناب اولینگا در مشرقاالذکار آمریکا تشکیل شده است .وقتی خواستم وارد جلسه شوم به من گفتند باید از در عقبی در پائین پله ها وارد شوم که این کار بسیار دشوار بود وقتی علت را پرسیدم گفتند اینکار برای تطهیر تو است.
ایادی امرللا ،جناب علی محمد ورقا به نیویورک می آمدند تا درباره حکم حقوق للا به ما تعلیم دهند .پدربزرگ ایشان از حواریون حضرت بهاءللا و پدر ایشان امین حقوق للا بودند و بعد از ایشان جناب علی محمد ورقا به این سمت برگزیده شدند .احبای ایرانی جناب ورقا را بخوبی میشناختند .ایشان پس از اتمام تحصیالت و اخذ درجه دکترای رشته اقتصاد در پاریس به ایران
Enoch Olinga161 ' Dizzy Gillespie162 . 163مطابق ۱٣۵۸ش. برگشتند و سالها در ایران قائم به خدمت بودند .ایشان به نمایندگی حضرت شوقی ربانی به بسیاری از نقاط جهان و در کانونشن های ملی چندین کشور شرکت داشتند.
به نظرم اخالق و رفتار ایادی عزیز امرللا جناب فیضی بیش از هر کسی به منش و سلوک حضرت عبدالبهاء نزدیک بود. ایشان با لحن خوش و صوتی ملیح مناجات تالوت می نمودند ،بسیار شیرین سخن بودند .جناب فیضی یکی از شاگردان مدرسه بهائی تربیت تهران بودند که برای ادامه تحصیالت به دانشگاه بیروت رفتند .درآنجا حضرت ولی امرللا را مالقات نمودند .وقتی به ایران بازگشتند در زمینه تعلیم و تربیت کودکان و جوانان به خدمت پرداختند .کالسهای درسی برای گروه های سنی مختلف برگزار میکردند .ایشان همواره توجه خاصی به کودکان ،نوجوانان و جوانان داشتند .من افتخار دیدار ایشان را در آمریکا و نیز در زمان تشرف به مرکز جهانی بهائی در حیفا یافتم .درآن سفر زیارتی دختر ما ،لیندا پنج ساله بود و از لطف و مرحمت جناب فیضی نصیب برد .ایشان یکی از الواح مبارکه را برای لیندا خطاطی نموده و در روزهای آخر اقامت ما آن را به اسم او در صندوق پست هتلی که اقامت داشتیم گذاشته بودند.
ایادی امرللا جناب جان رابرتز 164یک بار که به نیویورک آمدند برای احبا درباره نماز کبیر و به قدرت آن در حل مشکالت سخنرانی کردند .ایشان در ۱۹۵۷م 165 .به سمت ایادی امرللا منصوب شدند و برای مشاوره و کمک به محافل ملی در تبلیغ و صیانت امر به بسیاری از سرزمین های دوردست و ناآشنای جهان ازجمله ژاپن ،رودزیای جنوبی ،جامائیکا و جزائر نیوهبرید در جنوب اقیانوس آرام سفر می کردند.
ایادی امرللا ،جناب جالل خاضع یکی دیگر از ایادیان امرللا بودند همیشه موقع سفر به نیویورک درخانه دوست عزیز من هوشمند طراز اقامت میکردند .ما هم چند بار افتخار میزبانی ایشان را برای شام یافتیم .ایشان در سال ۱۹۵٣م 166 .از طرف حضرت ولی امرللا به عنوان ایادی منصوب شدند .قبل از آن در رده های باالی ارتش کار می کردند .بعد از این انتصاب کار و مقام و منصب ارتش را رها کردند و به خدمت و تبلیغ پرداختند .بهتدریج از آن شخصیت فرماندۀ مقتدر دور شده و شخصیت خادم و متواضع ایشان پدیدار شد.
ایادی امرللا جناب کولیز فدرستون 167وقتی در خانه ما مهمان بودند با نقل داستانهای شیرین با لهجه غلیظ استرالیایی سبب مسرت خاطر همه ما میشدند .ایشان در جوانی وقتی عضو محفل ملی استرالیا بودند دائما ً با حضرت ولی امرللا مکاتبه داشتند. در یک مؤسسه مهندسی هم در سرمایه و کار شریک بودند ،به همین دلیل برنامه های کاری خود را طوری تنظیم می کردند که به عنوان ایادی امرللا بتوانند مرتب به جوامع بهائی استرالیا و بخش هایی از آسیا سفر کنند.
اواخر دهه هفتادی میالدی فشارهای زیادی بر بهائیان ایران وجود داشت ،زیرا روحانیون خودشان را به تخت سلطنت نزدیک می دیدند .قدرت شاه به سرعت در حال کاهش بود ،اگر چه خیلیها از آن بیخبر بودند .از سال 1978اعتصابات گستردهای شروع شد و در سال ، 1979شاه با خروجش از ایران همه دنیا را شگفت زده کرد .کمی بعد هم حکومت اسالمی شکل گرفت. انتقام سالهای پیش را از همه وابستگان رژیم سابق گرفتند و همه دگراندیشان را سرکوب کردند .این شامل بهائیان هم میشد.
John Robarts164 165مطابق ۱٣۵۷ش. تا 166مطابق ۱٣٣۲ش Collis Featherstone167 دولت یک برنامه سازمانیافته برای حذف کامل بهائیها از همه عرصههای اجتماعی را پیش برد و همه احبا را از پست های دولتی اخراج کرد و هرگونه مشارکت اقتصادی آنها را در عرصه های اقتصادی ،فرهنگی و اجتماعی ممنوع اعالم کرد .حمالت علیه افراد بهائی در سراسر کشور انجام شد و قانون از آنان حمایتی نکرد.همه اینها تحت نظر مقامات عالیرتبه رژیم جدید صورت میگرفت.
بهائیان بخاطر اعتقادات مذهبیشان اعدام شدند .مرکز اسناد حقوق بشر ایران از دست کم 207مورد اعدام بین سالهای1979 تا 1987مدارک مستند دارد 22 .نفر از احبای شیراز دستگیر و بدون حق داشتن وکیل و محاکمه عادالنه اعدام شدند .بهمن سمندری بدون هیچ تشریفات قانونی به جرم جاسوسی و خیانت به کشور محکوم به مرگ شد .او بدون وکیل در دادگاه انقالب محاکمه شد ،پس از دادرسی کوتاهی حکم اعدام دادند .چنین وضعیتی مغایر با مفاد میثاقهای بین المللی حقوق مدنی و سیاسی بود که رعایت اصولی را برای دادرسی عادالنه الزامی می داند .شواهد کافی وجود نداشت و قوانین دادرسی رعایت نشد.
عدهای بخاطر بهائی بودن شکنجه شدند.در بدن شهدای همدان آثار شکستگی استخوان و سوختگی مشهود بود .در شیراز بهائیان را زیر شکنجه و شالق شهید میکردند چون می خواستند درباره جامعه بهائی اطالعات به دست بیاورند.
تمام محافل بهائی ایران تعطیل شد .در سال 1980هر نه عضو محفل ملی ربوده و شهید شدند .سال 1981از نه عضو محفل 8تن را اعدام کردند .چهار عضو دیگر محفل بعدی -که به دستور دولت در سال 1983تعطیل شده بود -در سال 1984اعدام شدند .هرگونه فعالیت تشکیالت بهائی ممنوع شد و در سال 2009بعد از چند دهه ممنوعیت دادستان کل کشور اعالم کرد هرگونه تشکیالت اداری بهائی ممنوع است .در نتیجه تالشهای اخیر بهائیان برای سازماندهی جوامعشان در قالب «یاران ایران» و «خادمین» غیر قانونی شد.
بهائیان به صورت سیستماتیک و خودسرانه بازداشت می شدند بی آنکه تفهیم اتهام شوند یا دادرسی عادالنه صورت بگیرد. اتهامات یا جاسوسی بود(بخاطر این واقعیت که مرکز جهانی در اسرائیل است) یا تبلیغ علیه نظام مثالً جوانان بهائی شیراز به دلیل ترویج سواد در یک روستا ،که به زعم مقامات تبلیغات ضدرژیم بود ،محکوم به زندان شدند.
نه تنها اموال جامعه بهائی ،بلکه امالک خصوصی مثل خانه مسکونی بهائیان را به بهانه های گوناگون ضبط و مصادره کردند. گورستان های بهائیان در چند نقطه کشور از جمله در نیریز و شیراز ویران و به اموات که برخی از آنان از اقوام من بودند ،بی حرمتی کردند .من این موضوع را در مقاله ای انتقادی نوشتم که در روزنامهای به نام Newsdayچاپ شد و این اقدام غیر انسانی را شرح دادم که خالصه ای از آن این است :
«من عمه نازنینی داشتم که سالها پیش از دنیا رفت .اینک محل دفن او به همراه حدود نهصد گور دیگر با بولدوزر های حکومت اسالمی تخریب میشود .با آنکه از خبر حمله به گورستان های بهائی ایران در سال ۲٠٠۵آگاهی داشتم ،از حمله سپاه پاسداران انقالب اسالمی به گورستان بهائی شیراز که آرامگاه پنج نفر از اقوام من از آن جمله عمه ام بود ،براستی آزرده شدم .این گورستان حدود نهصد و پنجاه قبر داشت که تاریخ دفن بعضی از آنها به یکصد و شصت سال پیش برمیگردد .عالوه بر این ده بانوی بهائی که جوان ترین آنان به نام مونا با هفده سال سن در ۱۹۸٣م .به دلیل اقدام به آموزش کودکان محروم از تحصیل به دار آویخته شدند، نیز در اینجا دفن شده بودند .عمه اشراقیه آخرین فرد از فامیل ما است که در این گورستان دفن شده بود ،او در دوران زندگیش با تمام مشکالتی که به دلیل تبعیض و تعصبات اجتماعی متحمل می شد فرزندان خود را با کسب فضائلی چون محبت به خلق ،انصاف و عدالت و مدارا تربیت کرد .او همیشه من را نیز به شفقت و مهربانی و پرهیز از خود محوری نصیحت میکرد. من دلتنگ عمه عفیفه عزیزم هستم که وقتی من برای تحصیل به آمریکا آمده بودم در ٣۹سالگی از دنیا رفت و در کنار آرامگاه مادر و برادر به خاک سپرده شد .با حسرت و افسوس پذیرفتم که نمیتوانم در مراسم تدفین او شرکت کنم اما چقدر امیدوار بودم که روزی برای زیارت قبورشان بروم و حاال دیگر آنهم از محاالت است .آنطور که روزنامه ها گزارش دادند بقایای پنجاه جسد را از گورها درآورده و در یک گودالی بطور دسته جمعی زیر خاک کرده اند .دلیل این اقدام را نیاز به محلی برای تأسیس یک مرکز فرهنگی و ورزشی عنوان کرده اند .اما شواهد نشان می دهند که علت تخریب گورستان بیشتر تعصب و آزار و اذیت جامعه بهائی است تا نیاز به جا و مکان؛ زیرا در همان زمان در نزدیکی این گورستان -که بهائیان آن را گلستان جاوید می نامند -زمین های مناسب و آماده برای ساختمان دراختیار داشتند .تخریب گلستان جاوید شی راز و دیگر نقاط ایران برای من نماد آشکار آزار و اذیت فرد فرد بهائیان ایران «ز گهواره تا گور» است .حتی پس از انتخاب ریاست جمهور جدید ،شخصی که خود را «میانه رو» معرفی می کند همچنان ادامه دارد .آرزو می کنم و امیدوارم که دیگر چنین ستمی ،صرف نظر از عقیده و اعتقاد در هیچ کجا تکرار نشود و همه رعایت احترام همنوعان خود ازجمله عمه نازنین من ،مونا محمودنژاد و همه خفتگان در خاک را مجری دارند».
گسترش و توسعه این حمالت برنامه ریزی شده و مصادره اموال از موسسات ،ثروتمندان و مسئولین جامعه به یک یک خانواده ها و فرد فرد بهائیان و محروم کردن آنان از مزایای زندگی و فشار مضاعف برای ترغیب آنان به خروج خود خواسته از ایران سبب شده که بسیاری از بهائیان همچون بسیاری دیگر از قشر تحصیل کرده جامعه ایران به عنوان مهاجر و پناهنده برای همیشه ایران را ترک کنند و به کشورهای غربی و استرالیا پناهنده شوند اقدامی که هنوز ادامه دارد.
این مهاجرت ها با شروع جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸٠در میان جوانانی که در سن سربازی بودند شدت گرفت و گروهی از آنان ناگزیر از خروج کشور به شیوۀ غیرقانونی شدند .در همان سالهای اولیه بیش از ده هزار نفر فقط به آمریکا پناهنده شدند .در اواخر دهه هشتاد میالدی ایرانیان جزو ده ملیتی بودند که بیشترین تعداد پناهنده را داشت و اکثر آنان هم از اقلیت های مذهبی بودند که با پناهنده شدن دیگر امکان بازگشت به وطن خود را از دست دادند .
بهائی ها رقم قابلتوجهی از این پناهنده ها بودند که به بسیاری از نقاط جهان مهاجرت کرده یا پناهنده شدند .آمریکا یکی از این مراکز بود و محفل ملی آمریکا در طی مدت کوتاهی بدون آمادگی قبلی با ورود پناهندههای بهائی روبرو شد ،و نیویورک این شهر بزرگ که همواره با تعداد زیادی پناهنده از نقاط مختلف جهان روبرو بود این بار پناهندههای بهائی را هم پذیرا بود .تعدادی از مسلمانان برای گرفتن اجازه اقامت و استفاده از انواع کمکها ،از جمله کمک محفل ملی آمریکا و محفل محلی نیویورک ،خود را بهائی معرفی میکردند .برای حل این مشکل از طرف محفل نیویورک به من مسئولیت دادند با این افراد مصاحبه کنم و صدق و کذب گفتههای آنان اطمینان پیدا کنیم .خیلی کار سختی نبود با چند سئوال به راحتی می شد به میزان اطالعات آنان از احکام و اصول دیانت بهائی پی برد .مثالً یکی از آنان برای اشاره به یکی از اعضاء بیت العدل عنوان «حضرت » را بکار برد ،عنوانی که در ادبیات بهائی استفاده نمی شود و نشان ناآگاهی او و کذب ادعایش بود .اما بسیاری از آن پناهنده ها بهائی بودند و از طرف محفل و همه بهائیان -بخصوص بهائیان ایرانی -مقیم نیویورک موردحمایت قرار گرفتند .جامعه بهائی کالیفرنیا و تگزاس با موج وسیعتری از این پناهندگان روبرو شدند و البته مدتی بعد با بکارگیری شماره تسجیل از دفتر سجالت بهائی ،درخواست معرفی نامه کار آسانتر شد .
سازمانی به نام «خانه آزادی» برای کمک به اینگونه مهاجرین تشکیل شد .در نیویورک دو تن از ایادیان امرللا جنابان ذکرللا خادم و علی اکبر فروتن با آنان مالقات میکردند و به آنان دلگرمی میدادند .مدرسین بهائی برای تشکیل کالسهای آشنایی با جامعه بهائی آمریکایی و تزئید معلومات به نیویورک سفر میکردند .مجله «پیام بدیع» با هدف عمق و وسعت بخشیدن به اطالعات بهائیان فارسی زبان آغاز به انتشار کرد .این بهائیان مهاجر جدید یا برای آموختن حرفه و فنی به آموزشگاه ها و دانشکده ها میرفتند یا جذب بازار کار میشدند .با پیوستن این گروه از مهاجران،جامعه بهائی نیویورک پرجمعیت و فعال تر شد.
همسرم طاهره که در ایران در دانشگاه شیراز درجه دکترا دریافت کرده بود ،در نیویورک موفق به اخذ تخصص شد و به عنوان پزشک بیمارستان مشغول به کار شد .من هم با سمت معاون مدیر مدرسه هارلم کار می کردم و با همسر خود زندگی آرامی میگذراندیم ،مدتی بعد با درجه دکترا از دانشگاه ماساچوست فارغ التحصیل و در دانشگاه فوردهام 168استخدام شدم .در آن زمان دو فرزندم بابی و لیندا در مدرسه شاگردان پر کار و موفقی بودند بهطوریکه توانستند به ترتیب در دبیرستان معتبر و معروف هانتر 169و مدرسه علوم برونکس 170وارد شوند.
مثل دیگر آمریکایی ها تصمیم به خرید خانه ای گرفتیم .حاال دیگر وقتش بود که مثل طبقه متوسط آمریکایی خانه ای هم داشته باشیم .قبالً مبلغ پنج هزار دالر برای مادرم در ایران فرستاده بودم که با آن قطعه زمینی به قصد پس انداز خریداری کند .از او خواستم زمین را بفروشد و پولش را برای من بفرستد.مادرم به بنگاه معامالتی رفت ،زمین را فروخت و پول را گرفت .اما در راه خانه دو سارق حرفهای موتور سوار کیف را دزدیدند که موجب پریشانی و ناراحتی مادرم شد .من برای آرامش او دوباره پنج هزار دالر فرستادم و اطرافیان وانمود کردند که پول پیدا شده و خاطر مادرم آسوده شد .در همان زمان توانستیم مبلغ الزم برای بیعانه یک خانه هم فراهم کنیم و خانه ای به سبک تئودور 171در داگالس تاون ،محله مورد عالقه خود در بخش کوئینز نیویورک نزدیک منطقه النگ آیلند خریداری کنیم .اگرچه وقایع انقالب ایران و حوادث پس از آن ،ایرانیها را در نظر آمریکاییان خطرناک جلوه داده بود ،اما ما همچنان در میان همسایه ها پذیرفته شده بودیم و با همه آنها رابطه دوستانهای داشتیم .این محله بسیار سرسبز و خرم بود و هیچ شباهتی به حومههای دیگر نیویورک با ساختمانهای سیمانی نداشت .در حیاط پشتی خانه یک استخر کوچک بود. با داشتن یک گربه و اندکی بعد با خریدن دو سگ از نژادهای گریت دین که اغلب از بازیگوشیهای گربه کالفه می شدند ،دیگر ترکیب خانواده آمریکایی ما کامل شد و من فکر می کردم یک آمریکایی تمام عیار هستم .البته داشتن سگ و گربه بی دردسر نبود. مثالً یک شب وقتی برای شام گوشت زیادی تهیه کرده بودیم تا باربیکیو راه بیندازیم ،متوجه شدیم سگ ما به آشپزخانه رفته و همه گوشت را بلعیده ،بساط کباب را خاموش کردیم و سفره را جمع کردیم و به رستوران رفتیم .
طاهره تمام اتاقها را به تصویر حضرت عبدالبهاء مزین کرده بود .چیدمان اتاق ها طوری ترتیب داده شده که کتابهای مختلف امری در دسترس باشند .عالوه بر این سعی داشت که رفتار و روش من و او با موازین بهائی منطبق باشد .غیبت و بدگویی ممنوع بود و فضائلی چون راستگویی و خلوص نیت و امانت و محبت و ...همواره مورد نظر باشد .شرکت در فعالیت های امری تشویق می شد ،تا بچه ها با اخالق و حیات بهائی رشد کنند و پرورش یابند.
او با عشق و عالقه ،بابی و لیندا را پس از مدرسه به کالس ها و جلسه های بهائی مثل ضیافت میبرد و به پرداخت تبرعات تشویق میکرد .آداب نماز و تالوت دعاهای روزانه را به آنها میآموخت و هر سال آنها را برای شرکت در برنامه های کودکان به مدرسه بهائی گرین ایکر در شهر الیوت در ایالت مین می برد بهطوریکه بچه ها آنجا را خانه دوم خود میدانستند .در روزهای معروف به «ایام هاء » که روزهای مهمانی و پذیرایی از خانواده و دوستان است ،با آنها به مدرسه میرفت و با همکالسیهای آنها صحبت میکرد .به این ترتیب طاهره در خانواده ما حیات بهائی برقرار کرده بود .در آن دوره پدر و مادر طاهره و اندکی بعد پدر
Fordham168 Hunter169 Bronx Science170 171معماری به سبک انگلیسی و مادر من هم برای مراقبت از بچه ها نزد ما بودند و حضور آنان با آن همه عشق و محبت نعمت بزرگی بود .در همان اوقات همه خانواده موفق به زیارت ارض اقدس شدیم.
ما میزبان بسیاری از دوستان بهائی و همه همسایه ها از هر رنگ و نژاد بودیم .در خانۀ ما همیشه به روی آنان باز بود ،ماهی یک بار هم آنها را به صرف شام دعوت میکردیم و یکی از تعالیم دیانت بهائی را با آنان صحبت میکردیم .دوستان و همسایهها میآمدند و میرفتند و هر بار نکته جدیدی درباره حیات بهائی می آموختند .استخر خانه هم سبب با هم بودن و نشاط و سرگرمی بود .از این طریق فرزندان ما مفهوم «وحدت عالم انسانی» را تجربه کردند .با همسایه ها خوش رفتار و متحد و کمک حال همدیگر بودیم ،وقتی به سفر می رفتیم همسایه ها از خانه ما مراقبت می کردند.
پدرم قبل از واقعه انقالب ایران در آمریکا و در خانه ما به عالم دیگر شتافت جسمش در آمریکا بود اما قلب و ذهنش در ایران. او که با خاطرات خود از نیریز ،تاریخ «نیریز مشگبیز» و یاد احبای آن زندگی میکرد .هر شب خاطرات و تاریخ دیانت بابی و بهائی و احبای نیریز را با خود زمزمه میکرد و می نوشت .یک شب که ما برای شرکت در جلسه ضیافت نوزده روزه رفته بودیم ،او کتابش را تمام و امضاء کرد ،خوابید و به ملکوت ابهی صعود نمود.
من از گفتهها و روش و سلوک ایادیان امرللا بسیار آموختم ،اما پدرم راهنما و سرمشق واقعی زندگی من بود .او مردی صبور،دانشمند،ثابت و مستقیم در عهد و میثاق جمال مبارک بود و با ایستادگی در برابر بالیا و صدمات و آنها را امتحان الهی دانستن ،بیان صریح عقاید خود و تبلیغ امرللا در سخت ترین شرایط و تالش او برای انتشار امر با وجود همه آزار و اذیتها و پیدا کردن راههای جدید برای معرفی دیانت بهائی ،صبوری در تربیت فرزند و استقامت و پایداری در راه حقیقت را به من آموخت. یاد و خاطره او همواره با من و همواره گرامی است .شکر که او در کنار ما در خانه و کشور جدید ما در نهایت آرامش و اطمینان به ملکوت ابهی صعود نمود. سخن پایانی
«لو یسترون النور فی البر انه یظهر من قطب البحر و یقول انی محیی العالمین172 ».
درحالی که تابش اشعههای خورشید از وسط اقیانوس آرام ،به آسمان و طبیعت زیبا و پاک جزیره ساموآ زیبایی و درخشندگی خاصی میداد ،طراوت و لطافت هوا را دوچندان کرده و گلها و گیاهان را جلوه و نمایشی دیگر بخشیده بود و بوی خوش آنها مشام جان را معطر میکرد .گویی در این روز طبیعت هم به اهتزاز آمده بود .روز اول سپتامبر 173۱۹۸۴مراسم افتتاح مشرق االذکار ساموآ ،174ام المعابد جزایر اقیانوسیه باشکوه و جالل آغاز شد .جمعیت شرکت کنندگان در کمال آرامش باشکوه و شادی و نشاط خاصی در پیادهروهای باریک و زیبای باغ پر گل و گیاه ،به سمت ساختمان مشرق االذکار که در ارتفاع چند صد متری از سطح دریا بنا شده بود ،در حرکت بودند.
( 172آثار قلم اعلی جلد اول لوح )209 173مطابق دهم شهریور سال ۱٣۶٣ش. 174مشرق االذکار ساموا در هشت کیلومتری شهر آپیا پایتخت آنجا در میان باغی به وسعت هشت هکتار که با حدود شصت نوع گل و گیاه و درخت بومی این سرزمین تزئین و پوشیده گردیده ،بنا شده است و مانند دیگر مشرق االذکارها درب آن به روی همه مردم از هر نژاد ،گروه و مذهب ،چه زن چه مرد برای دعا و نیایش خداوند باز است در داخل مشرق االذکار ،این ساختمان نُه ضلعی با دیوارهای سفید و نیمکت های چوبی تیره رنگ و گنبد زیبا و مرتفع ،با شیشه های بلند و پهن برای تابش انوار خورشید به داخل ساختمان که با جدار آکوستیک ساخته شده بود ،امة البهاء ،روحیه خانم به همراه پادشاه ساموآ ،مالیتوا تانوما فیلی 175اولین پادشاهی که به دیانت بهائی ایمان آورد ،به همۀ شرکت کنندگان خوشامد گفتند ،سپس مراسم آغاز شد .به هنگام اجرای مراسم انعکاس نور خورشید بر دیوارها ،فضای داخل مشرق االذکار را به حالتی ملکوتی درآورده و روشن ساخته بود ،و جدار آکوستیک ساختمان ،صدا را تقویت میکرد.
در حضور ایادی امرللا روحیه خانم ،پادشاه و اعضاء خانواده او ،نمایندگان شانزده محفل ملی از سراسر جهان و بیش از هزار نفر بهائی از چهل و پنج کشور و شخصیتهای برجسته حکومتی و نمایندگان کلیساهای مختلف ساموآ پیام بیت العدل اعظم به مناسبت مراسم افتتاحیه نخستین مشرق االذکار ساموآ قرائت شد .با شنیدن اخبار و مطالعه گزارش ها و دیدن عکس و فیلمهای افتتاحیه در قلب جزایر اقیانوس آرام من و دیگر بهائیان مهاجر ،پناهنده و رانده شده از شهر و دیارمان ،به چشم خود شاهد تحقق وعده الهی بودیم.
دو سال بعد ،176به همراه همسرم طاهره و هزاران نفر زائر بهائی از سراسر جهان برای شرکت در مراسم افتتاحیه مشرق االذکار کشور هند ،ام المعابد شبه قاره هندوستان به شهر دهلی نو رفتیم .جمعی عظیمی در جاده آجر فرشی که از میان باغها و حوضچه های آب می گذشت ،به طرف ساختمان مشرق االذکار ،که به شکل گل نیلوفر آبی با سنگهای سفید براق ساخته شده ،در حرکت بودیم .مرمرهای سفید آن ،نظیر سنگهایی است که در بناهای یونان باستان بهکار رفتهاند .درون معبد که ارتفاع سالن مرکزی آن چهل متر میباشد ،موسیقی کالسیک ،راگا همراه با آهنگهای هندی، بیانات حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء به گوش می رسید .این برنامه موسیقی توسط هنرمند هندی شانکار177برای این مراسم آماده شده بود.
در سال ۲٠۱۶بار دیگر فضل و عنایت الهی شامل ما شد تا در مراسم افتتاحیه مشرق االذکار شیلی ،ام المعابد آمریکای جنوبی در شهر سانتیاگو شرکت کنیم .در همان نگاه اول همه ما مبهوت معماری شگفت انگیز و مدرن آن شدیم. وقتی از دور ساختمان را نگاه میکردیم مثل این بود که چندین بادبان کشتی را با فاصلهای روی محیط یک دایره چیده اند و در قسمت باال همه را به هم وصل کردهاند ،شبیه یک کشتی بادبانی .این نُه پرده یا بادبان از ترکیب یک نوع سنگ مرمر بسیار ظریف و شیشههای ریختهگری شده بسیار پهن و بلند ساخته شده اند ،تا نور خورشید به راحتی از آنها عبور کرده و فضای داخل را روشن کند .اطراف این ساختمان مانند همه مشرق االذکارهای دیگر ،فضای سبز طوری با انواع گل و گیاهان بومی در شیب تپه طراحی شده که بهوسیله سنگفرش پیادهروهایی به ساختمان متصل می شود .
وقتی به همراه 5000نفر از احبا کشورهای مختلف جهان و آمریکای جنوبی ،برای تماشای منظره شهر و اطراف مشرق االذکار ،روی دامنه تپه ایستاده بودیم متوجه احساس یگانگی و وحدت با انسان ها ،جهان و طبیعت در ذهن و قلبم
Malietoa Tanuma fili 175 1986 176م. Ravi Shankar177 بودم که جایگزین حس غربت و غریبه بودن شده بود .آنگاه یاد شخصیتهای بینظیر جامعه بهائی در نظرم مجسم شد، مانند میس مارثاروت 178آمریکایی که برای نخستین بار در سال ۱۹۱۹برای ابالغ کلمه به این قاره آمد ،ایادی امرللا، دکتر مهاجر و تالش های خستگی ناپذیر او برای تبلیغ دسته جمعی در این قاره و آخرین سفر می مکسول ،مادر روحیه خانم برای نشر نفحات للا و صعود ایشان در آرژانتین.
در یک ویدیو دربارۀ مشرق االذکار محلی شهر واناتووا 179مردم خوشحالی را میدیدم که به جامعه سازی مشغولند و با خوشحالی از آن صحبت می کنند .می شد در چهره تک تک آنها شادی بزرگی را ببینیم که نتیجه به ثمر رسیدن تالشهایشان بود .این فضا با جامعۀ غمگینی که در نیریز می شناختم تضاد زیادی داشت.
پس از استقرار حکومت جمهوری اسالمی رهبران دینی و سیاسی ایران ،تصور می کرند اگر اعضای محفل ملی و محافل محلی را اعدام کنند«،سران فرقه ضاله» را نابوده کردهاند و جامعه بهائی قلع و قمع می شود .در همان سال اول انقالب اعضای محفل ملی بهائیان ایران را ربودند که تا به امروز هیچ نشان و اثری از آنان یافت نشده ،پس از آن دستگیری ،اعدام و تیرباران بقیه شروع شد .تقریبا ً اکثر بهائیانی که در آن سالها به شهادت رسیدند اعضا محافل محلی، افراد سرشناس یا فعال و خادم در تشکیالت بهائی ایران بودند.
یوسف سبحانی ،دوست من بود که در 27ژوئن 1980اعدام شد .او مدیر شرکت پپسی کوال بود و همین باعث جلب توجه مقامات شد .خواهرش شاهد شهادتش بود.همه احبا خانواده یوسف را بخاطر نگهداری از بیت حضرت بهاءللا در تهران میشناختند .آنها سنگسری بودند .180یوسف در جوانی به عضویت محفل روحانی سنگسر انتخاب شد و در این خدمت با محفل ملی ایران در ارتباط بود و خدماتی برای آن محفل انجام میداد .در ماههای اولیه انقالب خیلی ها به او توصیه کردند برای حفظ جانش از کشور خارج شود اما خودش معتقد بود ماندنش در ایران مفیدتر است .عاقبت در راه خدمت شهید شد.
یوسف کشتیگیر بود و هیکلی ورزیده داشت و هر روز حدود یک ساعت ورزش میکرد ،بعد با آب سرد دوش می گرفت .وقتی در زندان بود سایر زندانیان و حتی بعضی از زندانبانان به او احترام میگذاشتند ،روز پیش از اعدام که اقوام و دوستانش به مالقات او رفته بودند ،در چهره اش اثری از ترس و نگرانی ندیدند .او به همسرش سفارش کرده بود که در سوگواری او لباس سیاه بر تن نکنند و برای زندانیان و زندانبانان شیرینی بیاورد .هنگام مالقات حضوری هم وقتی شوهر خواهر او ،181پس از شنیدن این خبر از شدت ناراحتی به لرزه افتاد ،یوسف به او گفته بود «ای برادر ،آنها فردا مرا اعدام می کنند تو امروز می لرزی؟» روز بعد با بیرحمی او را به شهادت رساندند.
Martha Root178 vanuatu'' '' 179 180روستایی به اهالی آن شجاعت معروفند .مردمانش در زمان حضرت باب ،وقتی که مال حسین و یارانش با بیرق های سیاه از آنجا می گذشتند ،همگی به بابیان پیوستند و راهی قلعه شیخ طبرسی شدند. 181کمال الدین خانجانی که بعد به جرم عضویت در گروه یاران ایران به ده سال حبس محکوم شد. مادر و خواهر هفده ساله رزیتا اشراقی -از اقوام طاهره همسرم -به همراه تعدادی دیگر از بهائیان شیراز دستگیر و در زندان عادلآباد زندانی شدند .در یکی از روزها وقتی رزیتا به دیدار پدرش به زندان رفته بود ،پدر به رزیتا گفته بود خیلی خوشحال است که رزیتا به زودی ازدواج خواهد کرد و دیگر تنها نخواهد بود و تاکید کرده بود که می خواهم بدانی که اگر در مراسم جشن ازدواج تو حاضر نباشم ،هیچ مهم نی ست چون عشق و محبت قلبی من همیشه با تو است.
اندکی بعد پاسداران به بهانه بردن پدر و پنج بهائی دیگر به دادگاه ،به زندان آمدند .اما همه آنان می دانستند که از محاکمه خبری نیست و حکم اعدام اجرا خواهد شد .رزیتا که مشغول تهیه مقدمات مراسم نامزدی بود دو روز بعد وقتی تعدادی از احبا با چهره های غمگین و چشم گریان نزد او آمدند ،واقعه را حدس زد وبا تکرار جمله «پدرم ،پدر عزیزم» شروع به گریه کرد و بیهوش شد .روز بعد با خواهش و التماس فراوان ،اجازه ورود به سردخانه پزشک قانونی را گرفت .رزیتا در میان اجساد ،جنازه پدر را دید .به سوی او رفت ،جنازه سرد پدر را بوسه زد و تنها توانست بگوید: «آه خدایا! این پدر عزیز من است؟» جنازه بطوری متورم شده بود که حتی آثار حلقه طناب بر گردنش دیده نمی شد. دستانش بی حرکت در کنارش و لبخند همیشگی او بر لبانش نقش بسته بود.
رزیتا بعد از آن برای مالقات مادر و خواهرش به زندان زنان رفت .آن دو از حالت او قبل از اینکه حتی گوشی تلفن را بردارند ،دانستند که چه اتفاقی افتاده است .چشمان خواهرش برای لحظه ای پر از اشک شد و بعد لبخندی تمام صورت او را روشن کرد .مادر به رزیتا گفت «:صابر باش!شاکرباش! به فکر زندگی خانوادگی خودت باش ».ایمان و ایقان آنان رزیتا را هم منقلب کرد و هم به او قوت قلب داد .چندی قبل مادرش گفته بود که خواب دیده در یک مهمانی خانوادگی از رزیتا خداحافظی می کند و به او می گوید« :خدا نگهدار ،حق پشت و پناه تو!» آن روز رزیتا در چشمان مادر و خواهرش نور و درخشندگی خاصی می دید که هرگز ندیده بود .دو روز بعد آن دو همراه با هشت زن جوان دیگر به دار کشیده شدند.
بیت العدل اعظم در سال ۱٣۶۱درباره این کشتارها و آزار احبای ایران پیامی به مضمون زیر ارسال نمود:
« «اهراق دماء شهیدان دلیر و آه و انین قربانیان دمفروبستۀ ظلم و طغیان و تضرع و ابتهال یاران در طلب عون و صون حضرت رحمن همواره منشأ ظهور و بروز قوای مکنونهای بوده و خواهد بود که هیچیک از مخالفان امر اعظم را بر آن تسلطی نیست .این قوا به عنایات شاملۀ الهیه معطوف و مصروف نشر و اعالن نام و شهرت امرللا در بین جمهور ناس در قارات عالم گردیده است .میلیونها نفر از مردمانی که قب ً ال از وجود امر بهائی بیخبر بوده یا از آن اطالعی جزئی و غالباً ناصواب داشتهاند از تاریخ و تعالیم این امر مطلع شدهاند182 ».
این جانبازی ها سبب توجه جهانیان به دیانت بهائی شد و این آئین را نه تنها در جهان بلکه در نزد هموطنان ایرانی نیز از گمنامی درآورد و به شناسایی جهانی رسانید .بهائیان ایرانی که به عنوان پناهنده در اقصی نقاط جهان ،حتی آفریقا و آمریکای التین پراکنده شدند ،به تشکیل مجامع و موسسات بهائی در آن نقاط همت گماشتند ،هم خود مدارج تحصیالت عالی را با موفقیت پیمودند ،هم در امور تجاری موفقیتهای شایان بدست آوردند .در همان زمان هدف اصلی آنها پیشرفت
182پیام ۲۶ژانویه ( 1982منبع ترجمه پیام بهائی ،شمارۀ ( 29مارس ،)1982ص)4 جمیع نوع بشر و رسیدن به مرحله وحدت در کثرت بود .بعضی از اقوام نیریزی من در موطن جدید خود پیشرفتهای درخشانی چه در خدمات امری و چه امور شخصی کسب کردند .سه نفر از اعضای بیت العدل هم اصالت نی ریزی دارند: علی نخجوانی ،ادیب طاهرزاده و اَیمن روحانی.
خانواده من نیز خوش درخشیدند .طاهره همسرم که تحصیالت پزشکی خود را در نیویورک به انجام رسانید ،همواره قائم به خدمات امری بوده و هست .او چند سال در هیئت معاونت بود .لیندا و بابی هر دو با تشویقها و راهنماییهای مادرشان در خدمات امری فعال بوده و هستند .آنها نیز مانند صدها جوان بهائی دیگر در جوانی پس از پایان تحصیالت دبیرستانی ،دو سال در مرکز جهانی بهائی در حیفا خدمت کردند ،سپس برای ادامه تحصیالت به آمریکا برگشتند.
دخترم لیندا با درجه دکترا از دانشگاه مشهور جان هاپکینز 183در رشته بهداشت عمومی فارغ التحصیل شد و برای مدتی در همان دانشگاه تدریس می کرد .او در پروژه تولید واکسن HPVاکتشاف جدیدی کرد .عالوه بر این به همراه مادرش مدتی به عنوان معاون در این سمت خدمت میکرد .پس از ازدواج با یک پزشک بهائی به نام کوین گرانت 184
با دختر و پسر کوچک شان مدتی برای کار و خدمات امری به اتیوپی مهاجرت کردند .پس از پایان کار به آمریکا برگشتند و حاال خدمات امری در صدر فعالیتهای اوست.
پسرم بابی از دانشکده حقوق دانشگاه ییل 185با درجه ممتاز فارغ التحصیل شد .او کتابی دربارۀ قانون اساسی جدید روسیه نگاشت و مدتی با رئیس جمهور اتحاد شوروی میخائیل گورباچف و همچنین زوبیگنیو برژینسکی ،مشاور امنیتی پرزیدنت کارتر همکاری میکرد .از طرف بخش امور بینالمللی وزارت امورخارجه به عنوان شهروند موفق ایرانی - آمریکایی انتخاب شد .او دومین بهائی آمریکایی است که این عنوان را دریافت کرد .پسرم بابی با کریستا فرگوسن 186
ازدواج کرد و سه فرزند دارند .عالوه برآن هنگامی که پسرم بابی در چین معاون مدرسه حقوق ایموری 187بود ،یک کودک چینی را نیز به فرزندی قبول کرد و حاال در دانشگاه حقوق تگزاس 188رئیس دانشکده است.
در طول زندگی ما ،مانند بسیاری از احبای ایران ،روح دیانت بهائی ما را قدرت بخشیده و ایاالت متحده آمریکا به ما این فرصت را داده تا پتانسیلهای حرفهای خود را تحقق ببخشیم و دعای خانوادههایمان از ما محافظت کرده است:
« ای رب فاكتب لنا من قلمک االعلی ما یبقی به ارواحنا فی جبروتک و اسمائنا فی ملکوتک و اجسادنا فی كنائز حفظک و اجسامنا فی خزائن عصمتک انک انت المقتدر علی ما كان و ما یكون .ال اله اال انت المهیمن القیوم »189
John Hopkins University’s School of Public Health 183 Gavin Grant184 Yale185 Krista Forsgren186 Emory187 Texas A&M University Law School188 189رساله تسبیح و تهلیل ص 52