Тексты в этой папке 297 файлов здесь · 1 подпапка
Искать в
Тексты в этой папке
более ранние издания

غریب از تیریز تا نیویورک

‫غریب‬ ‫از نیریز تا نیویورک‬

‫تألیف‪ :‬دکتر حسین عهدیه‬

‫هیالری چپمن‬ ‫این کتاب تقدیم می شود به ‪:‬‬

‫مهاجران و پناهندگان‬

‫هرکجای دنیا که هستند‬ ‫فهرست‬

‫مقدمه‬

‫پیشگفتار‬

‫سخن آغازین‪ :‬زندگی در نیریز‬

‫فصل یکم ‪ :‬مردمان غمگین‬ ‫فصل دوم ‪ :‬حفظ الواح‬ ‫فصل سوم ‪ :‬مردی ادیب‬ ‫فصل چهارم ‪ :‬به سوی جهانی بزرگتر‬ ‫فصل پتجم ‪ :‬کارت پستالهایی از ایران‬ ‫فصل ششم ‪ :‬سرزمین موعود‬ ‫فصل هفتم ‪ :‬غریب‬ ‫فصل هشتم ‪ :‬مدرسه هارلم‬ ‫فصل نهم ‪ :‬زندگی زیباست‬

‫سخن پایانی‬ ‫مقدمه‬

‫موقع خواندن این داستان اشکتان در میآید‪ ،‬لبخند بر لبانتان مینشیند و به فکر فرو می روید‪ .‬این کتاب ارادهتان را‬ ‫برای ساخت دنیایی صلحآمیزتر برمیانگیزد‪ .‬حسین عهدیه و هیالری چاپمن‪ ،‬با لحنی روان‪ ،‬جذاب‪ ،‬تفکربرانگیز و‬ ‫روشنگر‪ ،‬سرگذشت حسین را برای خواننده تعریف میکنند که چطور از پسر بچه ای در نیریز‪ 1‬به مردی پخته در‬ ‫نیویورک تبدیل شد‪ .‬در بعضی از قسمت های این داستان که با طنازی روایت شده‪ ،‬می توانید ببینید آزار مذهبی بخاطر‬ ‫بهائی بودن در جامعه اسالمی‪ -‬شیعی ایران ‪ ،‬و مهاجر بودن در نیویورک چه حس و حالی دارد‪ .‬همچنین این کتاب‬ ‫جزئیاتی از پیشینۀ بهائیان ایران و آمریکا در قرن ‪ 19‬و ‪ 20‬ارائه می دهد‪.‬‬

‫نویسندگان با زبانی صمیمانه تاریخچۀ خانواده عهدیه را بازگو می کنند؛ جد ششم حسین‪-‬به نقل از جناب وحید ‪-2‬‬ ‫«اولین شهید نیریز» در جریان اذیت و آزار بابیان بوده است‪ .‬جد پنجم او نیز زمان ضوضاء علیه بابیان‪ ،‬در محاصره‬ ‫قلعه خواجه به شهادت رسید‪ .‬آنها اولین بذرهای ایمان به دیانت بابی و بهائی را در خاندان خود کاشتند‪.‬‬

‫حکومت وقت‪،‬بابیان نی ریز را به شدت تحت فشار قرار داده بود تا جایی که مجبور شدند به سرعت محل زندگی‬ ‫شان را ترک کنند‪.‬جد دوم حسین ‪ ،‬مال محمد شفیع‪ ،‬در زمانی با حضرت بهاءللا مالقات کرد که هنوز ایشان اظهار امر‬ ‫علنی نکرده بودند‪ .‬حضرت بهاءللا‪ ،‬مال شفیع را تشویق کرد که دیانت بابی را تبلیغ کند و جریان وقایع نیریز را ثبت‬ ‫نماید‪.‬سالها بعد‪ ،‬حضرت عبدالبهاء از مال شفیع خواستند تا به اسفار تبلیغی برود و به مردمان توضیح دهد که اراده‬ ‫خداوند در این یوم‪ ،‬به وحدت کل نوع بشر تعلق گرفته است‪.‬‬

‫‪ 1‬روستایی در ایران‬ ‫‪ 2‬از مبلغین برجسته بابی‬ ‫پس از تحمل سختی های بسیار‪ ،‬بابیان مؤمن نی ریزی دوباره جوامع خود را ساختند‪ .‬مهمترین چیزی که در آن سالها‬ ‫به خانواده حسین استقامت می بخشید‪« ،‬الواح» حضرت عبدالبهاء و «توقیعات» حضرت شوقی افندی بود‪.‬‬

‫در سفرهای حسین به شهر هایی چون قزوین‪ ،‬زنجان‪ ،‬تبریز‪ ،‬ارومیه‪ ،‬اردبیل و مازندران‪،‬تاریخ دیانت بهائی در برابر‬ ‫چشمان ما زنده می شود‪ .‬تجربیات مدرسه تابستانه شیراز‪ ،‬باعث شد تا با بزرگانی مانند جناب اشراق خاوری آشنا شود‪.‬‬

‫تصمیم حسین برای مهاجرت به آمریکا‪ ،‬جالب و خندهدار است‪ .‬او که از آزار و نفرتپراکنی مالها و دیکتاتوری‬ ‫شاه به ستوه آمده بود با دیدن فیلم های هالیوود‪ ،‬تصور باشکوهی از آمریکا برای خودش ساخت‪ .‬برای چند دانشگاه‬ ‫درخواست تحصیلی را فرستاد و وقتیکه جواب پذیرشش از دانشگاه هوارد ‪ Howard‬رسید‪ ،‬فکر کرد که هاروارد‬ ‫‪Harvard‬قبول شده است (و به نظرش این دو فرقی با هم نداشتند!) بعد که ویزا گرفت و وارد آمریکا شد فهمید چه‬ ‫اشتباهی کرده است و در مدرسه سنتمایکل برای بهتر شدن زبان انگلیسیاش ثبت نام کرد‪ .‬بعدها لیسانس مهندسی برقش‬ ‫را از دانشکده فنی نیویورک‪ ،‬فوق لیسانس مطالعات اندیشه اروپا از دانشگاه فوردهام و مدرک دکترایش در رشته آموزش‬ ‫را از دانشگاه ماساچوست دریافت کرد‪.‬‬

‫در دوران دانشجویی مدام نگران خطر دیپورت شدن بود و پول چندانی هم نداشت‪ ،‬برای امرار معاش به کارهایی‬ ‫مثل ظرفشویی در رستورانها پرداخت‪ .‬تمام این مدت خود را در نیویورک «غریب» حس میکرد تا وقتیکه جامعه‬ ‫بهائی نیویورک او را بعنوان عضو جدید پذیرفت‪.‬ازدواجش با خانم دکتر طاهره میثاقی‪،‬شادی زیادی در زندگیشان به‬ ‫ارمغان آورد‪.‬‬

‫جنبش حقوق مدنی دهه ‪ 60‬آمریکا ‪ ،‬نقش مهمی در زندگی حسین داشت‪ .‬زندگی او به عنوان یک مهاجر ایرانی و‬ ‫تجربۀ تبعیض باعث شد تا او در نیویورک به نام «مدرسه هارلم» بپیوندد‪ .‬این آموزشگاه توسط خواهران کاتولیک‪،‬‬ ‫کشیشی سیاه پوست و چند بهائی اداره می شد و هدف شان این بود که دانش آموزان سیاهپوستی که از تحصیالت متوسطه‬ ‫بازمانده بودند را برای ادامه تحصیل در کالجها آماده کنند‪.‬‬

‫حسین تحت تاثیر بیان مبارک حضرت بهاءللا بود که میفرمایند‪ «:‬انسان را به مثابۀ معدن که دارای احجار کریمه‬ ‫است مشاهده نما‪ ،‬به تربیت جواهر آن به عرصۀ شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع گردد‪3 "».‬‬

‫یکی از قسمت های جالب این کتاب‪ ،‬جزئیاتی درباره روابط حسین با بهائیان محبوب و برجسته ‪ ،‬مانند ایادیان امرللا‬ ‫امةالبهاء روحیه خانم‪ ،‬جناب ذکرللا خادم‪ ،‬جناب طرازللا سمندری‪ ،‬جناب علی اکبر فروتن و جناب ایناک اولینگا‪.‬‬

‫تحسین قلبی حسین نسبت به این شخصیت های درخشان‪ ،‬و نیاکانش عمیقا ً زندگی او را متأثر کرد‪ .‬این افراد استقامت‬ ‫خود را در برابر امتحانات‪،‬دانش عمیقشان را در مواجهه با جهل و تعهد قلبی و فداکاریشان برای پیشبرد امرللا را در‬ ‫عمل اثبات کرده بودند‪.‬‬

‫‪ 3‬حضرت بهاءهللا لوح مقصود‪ /‬مجموعه الواح بعد از كتاب اقدس ص ‪96‬‬ ‫این کتاب تأثیر زیادی بر زندگی من گذاشت‪ ،‬امیدوارم بر زندگی هر کس دیگری که آن را میخواند هم مؤثر باشد‪.‬‬

‫عالیجناب قاضی دوروتی نلسون ‪4‬‬

‫پیشگفتار‬

‫هیالری و من تصمیم گرفتیم این کتاب را بنویسیم تا گوشه ای از مشکالت زندگی بهائیان ایران و کیفیت زندگی یک‬ ‫مهاجر در آمریکا را نشان دهیم‪ .‬من همیشه «غریب» بودم؛چه بهعنوان یک بهائی در جامعۀ شیعی ایران که جامعه‬ ‫بهائی آنجا تحت ظلم و ستم بود‪ ،‬چه در نقش یک مهاجر در نیویورک که در دوران تحصیلم که یکی از دهها هزار شرقی‬ ‫ساکن آنجا بودم‪.‬‬

‫‪The Honorable Dorothy W. Nelson 4‬‬ ‫بسیاری نویسنده های دیگر هم از «غریب» بودن در جایی حرف زدهاند‪ .‬اما این داستان قرار نیست به آه و ناله در‬ ‫اینباره بپردازد‪ .‬خوشحالم که بهائی هستم و این همیشه منبع الهامی برای من بوده است‪ .‬قدردان ایاالت متحده هستم که‬ ‫به من فرصتی برای شکوفایی استعدادهایم داد‪ ،‬و حتی ممنون آن افراد خشکه مذهب نیریزی هستم که بیرونمان کردند‬ ‫و باعث شدند ما با جهان بزرگتری آشنا شویم‪.‬‬

‫مطالب تاریخی کتاب بر پایۀ خاطرات شخصی و منابع مهم آیین بهائی تهیه شده است‪ .‬برای اطالع بیشتر از حوادث‬ ‫ایران که در فصول مختلف کتاب نگاشته شده است‪ ،‬میتوان به منابعی چون کتاب «قرن بدیع» از آثار حضرت ولی‬ ‫امرللا و «مطالع االنوار» تألیف نبیل زرندی مراجعه نمود‪.‬‬

‫از همه کسانی که مرا در تدوین این کتاب یاری داده اند‪ ،‬به ویژه همسر عزیزم «طاهره» با حمایت بیدریغ و نقش‬ ‫عمدهاش در زندگی من‪ ،‬پدر و مادر ارجمند و عمه ام «مهین» که عاشقانه مشوقم بودند‪ ،‬همکاران گرانقدرم اد و آنا‬ ‫کارپنتر مدرسه هارلم که با ازخودگذشتگی به جوانان نیازمند کمک می کردند‪ ،‬دکتر دوایت الن که با راهنمائی ارزنده‬ ‫مرا در دوران تحصیل دانشگاه برای دریافت دکترا کمک کرد‪ ،‬دوستان بهائیام در شهر نیویورک به ویژه دکتر هوشمند‬ ‫طراز‪ ،‬ویوال وود‪ ،‬نانسی مندشین‪ ،‬مایکل پن‪ ،‬ال برلی که نمونه های واقعی یک فرد بهائی بودند‪ ،‬مراتب امتنان خود را‬ ‫ابراز میدارم‪.‬‬

‫تدوین این کتاب بدون همکاریهای ارزنده‪ :‬جف آلبرت‪ ،‬آنیتا ایواس چپمن‪ ،‬باب هریس‪ ،‬کامران حکیم‪ ،‬رابرت هینولد‪،‬‬ ‫تاتیانا جوردن‪ ،‬مارا خاوری‪ ،‬دیوید لنگنس‪،‬گوینت مگادیچ‪ ،‬شیدان مجیدی‪ ،‬مسعود ثابت‪ ،‬ویلیام ویلی‪ ،‬عزیزبیضایی و‬ ‫مرجان امریحصاری امکان نداشت و از همه آنان کمال تشکر دارم‪.‬‬

‫می خواهم از تاتیانا جوردن تشکر ویژهای کنم ؛ به پاس حمایتهای فداکارانهاش در انجام کارهای تمام نشدنی کتاب‪،‬‬ ‫تعهدش برای به ثمر رساندن یک کتاب عالی و اشتیاقش که به ما برای ادامه راه قوت قلب می داد‪.‬‬

‫حسین عهدیه‬

‫نیویورک ‪2020‬‬

‫سخن آغازین‪:‬‬ ‫زندگی در نیریز‬

‫نیریز‪ ،‬شهر کوچکی در جنوب ایران است و زندگی در آن ‪ -‬مانند بسیاری دیگر از نقاط این کشور‪ -‬با سنتهای‬ ‫مذهبی و عادات قومی درهم گره خورده است‪:‬‬

‫صدای اذان از مسجد جامع بلند میشود و از البهالی دیوارهای گلی خانهها به داخل راه می یابد‪ .‬مردم در کوچه‬ ‫های خاکی شهر‪ ،‬سوار مرکب یا پیاده می گذرند و از اثر قدمشان گرد و غبار زیادی به هوا میپراکند‪ .‬مردهایی با کت‬ ‫و کاله یا عبا و زنانی پوشیده در چادر سیاه و روبنده سفید‪ .‬فروشندههای دورهگرد برای فروش اجناسشان با صدای بلند‬ ‫جار می زنند و خورجینشان با هر حرکت االغ تاب می خورد‪ .‬حمالها که در کوچه ها سرگردان و منتظر نشسته اند تا‬ ‫بار و بنه کسی را ببرند و با چاپلوسی از صاحب بار انعامی بگیرند‪.‬‬

‫صدای اذان در محله بازار می آید‪ :‬ساختمانهای حکومتی‪ ،‬حمام عمومی شهر و کاروانسرایی که محل اُطراق و‬ ‫استراحت مسافران و کسبه و تجار بود‪ ،‬در این قسمت واقع بودند‪ .‬محله سادات‪ ،‬که محل زندگی بزرگان و علما دین بود‪،‬‬ ‫نزدیک محله بازار‪ -‬در شمال شهر‪ -‬قرار داشت‪.‬‬

‫صدای اذان در محله چنار سوخته ‪-‬جنوب نی ریز شنیده میشد‪ :‬خیابان اصلی شهر از شمال به جنوب کشیده شده بود‬ ‫و در دو طرف این خیابان پر از حجرههایی بود که مردم مایحتاج روزانه خود را میخریدند‪ .‬شمال و جنوب نی ریز را‬ ‫آبراهی خشک از هم جدا میکرد که گاهی فصل بارندگی پرآب میشد و در محله چنــارشاهی ‪ -‬در کنارۀ این آبراه ‪-‬‬ ‫سیل راه می افتاد‪.‬‬

‫در باغهای مالکان نیریزی صدای اذان می پیچد‪ :‬اطراف شهر را درختان زردآلو‪ ،‬انگور‪ ،‬به‪ ،‬بادام و گردو کاشته‬ ‫و با دیوارهای بلند باغات را محصور کرده بودند‪ .‬کمی آن سو تر‪ ،‬خارج از شهر نیریز روستاهای دیگر و قلعۀ متروکۀ‬ ‫خواجه دیده میشدند که خاطرات نبردهای سالیان قبل را به یاد میآورد‪ .‬از کوهپایهها آب زاللی به روی زمین روان بود‬ ‫و به برکت این آبها‪ ،‬اراضی سوخته و خاک تیره این منطقه‪ ،‬به تاکستانها و باغستانهایی همچون بهشت زیبا و دلفریب‬ ‫تبدیل شده بود‪ .‬این آب به کرتها میرفت تا زمین را آبیاری کند‪ .‬اهالی صبح سحر که آب پاکتر بود برای شرب بر‬ ‫میداشتند و بعضی خانه ها هم چاه زده بودند‪.‬‬

‫طنین صدای اذان به دامنه کوهپایه های جنوبی شهر نی ریز می رسید‪،‬آنجا که باغهای انجیر و بادام‪ ،‬گردو و انار و‬ ‫مزارع سیفی بود‪ .‬عطر گلهای سفید و سرخی که از آنها گالب میگرفتند‪ ،‬در هوا پراکنده بود و هوای تازه و عطر‬ ‫شکوفه ها و به روح و جان هر خسته ای نیرو می بخشید‪ .‬مزارع پنبه و گندم‪ ،‬پوشاک و خوراک مردم را تأمین می کرد‪.‬‬ ‫بعضی کشاورزان هم خشخاش میکاشتند و تریاک میکشیدند‪.‬‬

‫صدای بانگ اذان به چوپانهایی می رسید که با گله و سگهای خود از کوچههای شهر عبور میکردند‪.‬آنها هر صبح‬ ‫در خانه اهالی میرفتند و گوسفند و بزها را برای چرا به مراتع می بردند‪ .‬قاطرها در شیب تپه یورتمه می رفتند و‬ ‫صاحبشان را به باغ میبردند و عصر آنها را به خانه برمیگرداندند‪ .‬آن باالی کوه‪ ،‬شکارچی ها در کمین قرقاول‬ ‫وحشی‪ ،‬بلدرچین و آهو بودند‪ .‬نور ستارههای شب بر سقف کلبههای گلی روستاییان و شکارچیان و نیز بر گرگ و‬ ‫پلنگهایی که در شب بهدنبال صید آن اطراف به آرامی و پنهانی میچرخیدند‪ ،‬میتابید‪ .‬مهتاب تنها روشنایی بود که‬ ‫مسیر حرکت چوپان ها و گله های گوسفند را به طرف خانه و آغل روشن میکرد‪.‬‬

‫صدای اذان به خانهای میرسید که در آن زنی در حال وضع زایمان از درد بخود میپیچید و در دل آرزو میکرد‬ ‫کاش فرزندش پسر باشد‪ .‬زن قابله و دیگر زنان محل به کمک او می آمدند‪ .‬روزهای اول پس از بدنیا آمدن نوزاد‬ ‫میترسیدند که آل نوزاد را با خود ببرد‪ ،‬برای همین از زائو و نوزاد با مراسم خاصی محافظت میکردند‪.‬‬

‫صدای اذان در منازل اعیان شهر کــه فرزندان شان اغلب معلم سرخانه داشتند شنیده میشد‪ .‬در آن زمان هنوز‬ ‫کودکستانی نبود و مکتبخانه را یک مال یا معلم اداره میکرد و شاگردان به او حق التدریس می دادند‪ .‬در این مدارس‬ ‫خواندن و نوشتن و حساب کردن را فرا میگرفتند و نیز برای آشنائی با قرآن‪ ،‬روخوانی عم جزء میآموختنــد‪ .‬کالسها‬ ‫گروه سنی نداشت و اینکه شاگردان چه یاد بگیرند به تشخیص معلم بود‪ .‬اگر در کالس شاگردی خطا یا بیادبی میکرد‪،‬‬ ‫فلک میشد‪ .‬شاگردان روی تشکچههایی مینشستند و به درس معلم گوش میکردند‪ .‬موقع ظهر همه به خانههایشان‬ ‫برمیگشتند تا به خانواده کمک کنند‪ .‬فقط بچههای ثروتمندان میتوانستند درس شان را ادامه دهند‪ .‬تا سن ده سالگی دختر‬ ‫و پسر همکالس بودند‪ ،‬اما دختران بیشتر از این اجازه تحصیل نداشتند‪ .‬پسرهای نیریزی اغلب حرفۀ پدری خود را‬ ‫ادامه میدادند و دختران هم در خانه کمک مادرانشان می شدند و کار خانهداری و بافندگی را از مادران خود میآموختند‪.‬‬

‫صدای اذان تا زمین بازی بچه های اعیان می رفت‪ .‬آنجا همه شاد و سرحال بازی میکردند اما باید حواسشان را‬ ‫جمع میکردند تا از مار و عقربی که ناگهان از سوراخی سر در میآورد در امان باشند‪ .‬گرگها در اطراف شهر پرسه‬ ‫میزدند و همه میدانستند که بچه ها شکار راحتی هستند‪.‬‬

‫صدای اذان را کودکی بیمار در بستر‪ ،‬سر بر دامن مادر خود نهاده‪ ،‬میشنید‪ .‬در آن زمان ترا ُخم شایع بود‪ ،‬بیشتر‬ ‫کودکان شپش داشتند و تنها راه خالصی کچل کردن بود‪ .‬مردم از داروهای سنتی و گیاهان بومی منطقه خود استفاده‬ ‫کرده دارو و ضماد می ساختند‪ ،‬غیر از این راهی برای درمان بیماریها نبود‪ .‬البته در محله اعیان نشین امکانات بهتری‬ ‫بود که فقط ثروتمندان به آن دسترسی داشتند‪ .‬تنها راه تمیز کردن دندانها مالیدن ذغال بود‪ .‬دندانی که درد میگرفت را‬ ‫میکشیدند و اینکار را فردی مجرب ‪-‬معموال سلمانی محل‪ -‬با یک انبر انجام میداد‪ .‬اگر مرضی در شهر شایع می شد‬ ‫در عرض سال یک سوم جمعیت شهر را از بین میبرد‪.‬‬ ‫صدای اذان از فراز خانهای می گذشت که در آن خانوادهها که برای تصمیم ازدواج فرزندانشان گرد هم جمع شده‬ ‫بودند‪ .‬انتخاب همسر وظیفۀ خانواده بود‪ .‬وقتی بچه ها هنوز کوچک بودند از فامیل پسر عمه ‪ -‬دختر دایی‪،‬یا دختر خاله‬ ‫‪ -‬پسر خاله ناف می بریدند‪ .‬وضع مالی خانواده و منافع اقتصادی و اجتماعی که از ازدواج حاصل میشد در انتخاب‬ ‫همسر موثر بود‪ .‬برای مراسم عروسی چند روز جشن برگزار میشد و طی این چند روز به رسوم مذهبی‪ ،‬رقص و‬ ‫آواز و پذیرائی با شربت و شیرینی و کباب می گذشت ‪ .‬پس از پایان مراسم‪ ،‬غذا و میوه و شیرینی اضافی را بین فقرا‬ ‫تقسیم میکردند‪.‬‬

‫بانگ اذان تا اتاقی رسید که در آن عروسی را با هیجان و دلشوره می آراستند‪ .‬دستهایش را با حنا طرح می دادند‬ ‫تا برای شوهر زیباتر جلوه کند‪ .‬در شب عروسی بعد از صرف شام‪ ،‬داماد به همراه افراد خانواده خود برای بردن‬ ‫عروس با ساز و دهل وارد میشدند و عروس را که با آرایش و روبند منتظر آنها بود‪ ،‬به خانه داماد میبردند‪ .‬همانجا‬ ‫او و داماد را از زیر قرآن رد میکردند‪ .‬اغلب موارد به نیت خوشبختی این زوج جوان و رفع چشم زخم‪،‬گوسفندی هم‬ ‫جلوی پایشان قربانی می کردند‪ .‬در خانواده داماد اطاقی برای زندگی زوج جوان اختصاص میدادند‪ .‬در شهرهای‬ ‫کوچکی مثل نیریز‪،‬مهم بود عروس باکره باشد‪.‬‬

‫صدای اذان درخانه تازه نوعروس می پیچید؛ او می بایست جای خود را در فامیل شوهر باز کند و کارهای خانه را‬ ‫خوب انجام دهد‪ .‬خانواده عروس به عروس مال و جهیزیه می دادند‪ .‬زن باید مطیع محض مردش میبود و قاعدتا ً حق‬ ‫هیچ اعتراضی نداشت ‪ ،‬حتی اگر او را کتک بزند‪ .‬اگر پیش می آمد شوهر مست کند‪ ،‬زن باید حواسش باشد حرفی نزند‬ ‫و کاری نکند که شوهرش عصبانی شود ‪.‬تازه عروس کمکم می توانست با شناخت بیشتر فامیل شوهر و به ویژه زنان و‬ ‫به دست آوردن قلق شوهر خود‪ ،‬بر اوضاع خانه تسلطی پیدا کنــد و روابط و معاشرتهایش را گسترش بدهد‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش شوهر جوانی میرسد که نشسته و زنش را در حال انجام کارهای خانه تماشا میکرد و در فکر‬ ‫خود این امید مشغول بود که همسرش بتواند با خانوادۀ جدیدکنار بیاید و برایش فرزندان پسری بیاورد‪ ،‬مادر خوبی باشد‪،‬‬ ‫تمکین کند‪ ،‬و در خدمت شوهرش باشد‪ .‬او دوست داشت همسرش اگر وسع شان برسد‪ ،‬خود را برای او بیـاراید‪ .‬شوهر‬ ‫می دانست اگر وضع مالی خوبی پیدا کند‪ ،‬میتواند همسر دومی هم اختیار کند‪ .‬او حتی میتوانست زن دیگری را برای‬ ‫کوتاه مدت‪ ،‬چند هفته تا چند ماه عقد موقت کند و با پرداخت مبلغی به یک مال او را به صیغۀ خود درآورد‪.‬‬

‫صدای اذان در حیاط منزل تازه میپیچید‪ .‬خانه اتاقهایی رو به حیاط داشت که استفادههای چندگانهای از آنها میشد‪.‬‬ ‫مثالً وقتی مهمان مردی به خانه آنها می آمد‪ ،‬زن و بچه ها دریک اطاق دیگر می ماندند‪ .‬هیچ خانهای حمام نداشت و‬ ‫همه باید از حمام عمومی شهر استفاده میکردند‪ .‬وقتی که افراد خانواده به حمام میرفتند‪ ،‬بایستی همه وسایل شستشو از‬ ‫حوله و صابون و شانه و دیگر چیزهای الزم را با خود می بردند‪ .‬در خانواده های اعیان این کار برعهده نوکر و کلفت‬ ‫بود‪ .‬در گوشه ای از خانه اصطبل یا مرغدانی هم وجود داشت‪ .‬در پشت خانه ها چالهای کنده شده بود که بجای توالت‬ ‫بهکار می رفت‪ .‬روشنائی شبها با چراغ فتیلهای بود که خیلی دود میکرد و نور کمی داشت‪ .‬ثروتمندان برای خانه خود‬ ‫چلچراغهای بزرگ از شیراز میخریدند‪.‬‬ ‫صدای اذان از خانه مردی می گذشت که درخانه خود دوستانش را دعوت کرده بود‪ .‬او پیش از صرف غذا‪ ،‬با آفتابه‬ ‫و لگن آب بروی دست میهمانان خود می ریخت و بعد سر سفره می نشستند‪ .‬بعد از غذا برای آنها چای دم می کرد و‬ ‫قلیان می کشیدند‪ .‬بعضی در قلیان تنباکو یا حشیش میگذاشتند و بعضی هم تریاک میکشیدند‪.‬‬

‫اذان را پیرمرد درویشی که برای نقالی و اجرای نمایش به شهر آمده بود میشنید‪ .‬او در خیابان پردههای نقاشی از‬ ‫صحنه نبردهای بزرگ میآویخت و مردم دور او جمع می شدند‪ .‬نقال برایشان اشعار و حکایات را با صدای بلند نقالی‬ ‫میکرد‪ ،‬یا روضۀ امام حسین میخواند و مردم در عوض به او پول‪ ،‬غذا و گاه جای خواب میدادند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش کشاورزانی میرسید که در مزارع‪ ،‬باغها و تاکستانها مشغول کار بر روی زمین و نگهداری‬ ‫از حیواناتشان بودند‪ .‬سایرین؛ نانواها‪ ،‬قصابها‪ ،‬سبزیفروشها‪ ،‬زغالفروشان‪ ،‬کسبه و تجاری که در بازار کار‬ ‫میکردند‪،‬هر یک به صنفی تعلق داشتند‪ .‬زمیندار سختکوش صبح زود پیش از اذان از خواب برمیخاست و از کوچه‬ ‫پس کوچه های تنگ و باریک شهر عبور می کرد و به در خانه کارگرانش می رفت و آنها را بیدار میکرد تا با هم به‬ ‫مزرعه بروند‪ .‬هنگام طلوع آفتاب آنهــا به زمین میرسیدند و مشغول کار می شدند‪ .‬بعد از چند ساعت کار سخت و‬ ‫طاقتفرسا بر روی مزرعه مالک به زمین دیگرش می رفت و در سر راه به باغی نزدیک شهر توقف میکرد تا قدری‬ ‫میوه جمع کند‪ .‬بعد به مغازه خود در شهر برمیگشت و در آن اجناس ساده و لوازم روزمره میفروخت‪ ،‬بعد از اتمام‬ ‫کار روزانه به خانهاش میآمد‪ ،‬در کنار شعله آتش مینشست و بهدوختن نوعی گیوه محلی مشغول میشد‪.‬‬

‫بانگ اذان به گوش مردان باسوادی نیز میرسید که میتوانستند قرآن و کتاب و نامه را بخوانند‪ .‬اینها روحانیون یا‬ ‫وابستگان حکومت و ارتش بودند که بــرای دولت مرکزی کار میکردند‪ .‬در آن دوره شهر نی ریز حکمران محلی داشت‪،‬‬ ‫فرمانده لشکری هم داشت که مسئول سربازان محل و منطقه بود‪ .‬این مقامهای باالی دولتی فقط از طریق پرداخت رشوه‬ ‫و روابط خانوادگی نصیب افراد میشد‪ .‬هر شهر یک روحانی داشت که او را شیخ االسالم مینامیدند و مسئولیت امور‬ ‫دینی کل شهر را داشت‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش زنی میآمد که در اتاقی تنها و یا با بچههایش نشسته و در فکر فرو رفته بود وقتی مرد غریبهای‬ ‫مهمان شوهرش بود‪ ،‬آن زن باید در اتاق دیگری می ماند تا آن مرد غریبه که محرم نبود او را نبیند‪ .‬تمام زندگی عاطفی‬ ‫و اجتماعی زنها محدود به چهار دیواری خانه و فامیل خودشان بود‪ .‬ولی مردان آزاد بودند و حق انتخاب داشتند‪،‬‬ ‫می توانستند با دوستان به تفریح و گردش بروند و اوقات خود را بیرون از خانه بگذرانند‪ .‬آنها با دوستان خود جمع می‬ ‫شدند‪ ،‬شراب مینوشیدند و تریاک میکشیدند‪ .‬گاهی پسران نوجوانی را می آوردند تا برایشان برقصد و نمایش بدهد‪.‬‬ ‫مردهــا با ورق و تخته نــرد بازی می کردند و گاهی هــم در قمار کارشان به جنگ و جدال میکشید‪.‬‬

‫صدای اذان تا تنوری که زنان فقیری که با هم سر یک تنور بزرگ نان می پختند‪ ،‬میرفت‪ .‬آنها آرد ذرت یا گندم را‬ ‫از آسیاب آبی که در آن دو سنگ بزرگ بر روی هم میچرخید و دانهها را آرد میکرد‪ ،‬با خود به خانه میآوردند‪ ،‬خمیر‬ ‫میکردند و نان میپختند‪ .‬زنان خانوادههای ثروتمند‪ ،‬نانــوا داشتند که برایشان نان میپخت‪ .‬در روزهای عید و جشن‪،‬هم‬ ‫بساط شیرینی برپا بود‪ .‬بیشتر وقت زنان صرف آشپزی و تهیــه غذا می شد‪ .‬اگر وضع مالی خانواده خوب بود‪ ،‬پلو و‬ ‫خورش‪ ،‬مرغ و انواع میوه چون هندوانه‪ ،‬خیار‪ ،‬طالبی و شیرینی های خوشمزه مهیا بود‪ .‬سماور هم تمام روز روشن و‬ ‫چای تازه دم برای مهمانان آماده بود‪ .‬زنها پارچههایی از جنس کتان می بافتند و برای رنگ کردن پارچه ها از رنگهای‬ ‫طبیعی استفاده می شد‪ .‬شستن لباس ها کار سختی بود که آنرا زنان کارگر فقیر انجام میدادند‪ .‬آنها لباس ها را لب آب‬ ‫میبردند و می شستند‪ .‬آنجا دور از چشم مردان می گفتند و می خندیدند و خبرهای تازه را به هم میرساندند‪ .‬وقتی هم‬ ‫کارشان تمام میشد می نشستند‪ ،‬تخمه می شکستند و کشمش میخوردند و خستگی در میکردند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش همسایههائی میرسید که به دیدار هم میرفتند‪ .‬دید و بازدید خانوادگی مرسوم بود‪ ،‬اما همواره‬ ‫باید رعایت مقام و موقعیت اطرافیان را میکردند؛ بخصوص اگر مهمانها از طبقه روحانیون یا مقامهای حکومتی باشند‪.‬‬ ‫اگر هدیه ای به کسی میدادند باید دقت می کردند آن هدیه برازنده مقام و موقعیت آن شخص باشد‪ .‬البته معمول بود که‬ ‫هروقت به کسی هدیه میدادند‪ ،‬متقابالً هدیه ای هم میگرفتند‪ .‬در جمع کسانیکه از طبقه پائین تر اجتماع بودند باید بیشتر‬ ‫گوش میدادند و کمتر حرف میزدند‪.‬‬

‫بانگ اذان در روز نوروز نیز بلند می شد‪ .‬در آن روز مردم به هم عیدی میدادند و میگرفتند‪ .‬آمادگی عید از یک‬ ‫ماه قبل شروع می شد‪ ،‬با آمدن بهار مردم هم خانه های خود را تمیز میکردند‪ ،‬شیرینی می پختند و تخم مرغ رنگ می‬ ‫کردند‪ ،‬چهارشنبه سوری را جشن می گرفتند‪ .‬با فرا رسیدن عید همه رخت نو می پوشیدند و به دید و بازدید یکدیگر‬ ‫می رفتند‪ ،‬معموال سکه طال عیدی میدادند و میگرفتنـــد‪ .‬در این روزها سعی میکردند کدورتهای سال گذشته را‬ ‫برطرف نموده و سال نو را با دوستی و آشتی شروع کنند‪ .‬جشن نوروز سیزده روز طول میکشید‪ .‬روز سیزدهم را‬ ‫نحس می دانستند و برای دور کردن نحسی آن و لذت بردن از طبیعت به خارج شهر می رفتند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش پیرهای خانــه نشین میرسید‪ .‬معموالً جوانان خانواده‪،‬از پیرها مراقبت میکردند‪ .‬وقتی یکی‬ ‫فوت میکرد‪ ،‬این خبر را از باالی بام خانه و با طبل به گوش دیگران میرساندند‪ ،‬همسایهها‪ ،‬دوستان و آشنایان با گریه‬ ‫و شیون به خانــه متوفی می آمدند و مراسم سوگواری شروع میشد‪ .‬قبرکن می آمد‪ ،‬جسد را می شست و در تابوت می‬ ‫گذاشت‪ .‬بعد مردان خانواده تابوت را به دوش میگرفتند و با تکبیر و صلوات به گورستان میبردند‪ .‬هنگام دفن جسد دو‬ ‫قطعه چوب بلند کنار مرده میگذاشتند تا هنگامی که نکیر و منکر برای سؤال و جواب میآیند‪ ،‬مرده به کمک آن چوبها‬ ‫برخیزد و در حضور آنها بایستد‪ .‬صاحب عزا با چای و حلوا پذیرایی میکرد و فقرا هم اطعام میشدند‪ .‬بعد خانواده‬ ‫متوفی مجلس چهلم میگرفتند و پس از آن زندگی عادی ادامه می یافت‪.‬‬

‫صدای بانگ اذان از مسجد شهر به گوش همه می رسید و مردم با شنیدن آن عازم مسجد می شدند تا وضو بگیرند و‬ ‫نماز بخوانند‪ .‬بعد از وضو آنها پشت سر امام مسجد به نماز می ایستادند و با ادای قنوت و سجده و رکوع و قیام به‬ ‫عبادت میپرداختند‪.‬‬

‫اما با این همه آداب و رسوم‪ ،‬کم بودندکسانیکه اسالم واقعی را خوب می شناختند‪ .‬بیشتر مردم در زندگی روزمرهشان‬ ‫پیرو خرافات و جادو بودند‪ .‬آنها به فال و طالعبینی عقیده داشتند‪ ،‬سنگریزههایی را روی زمین میریختند و از چیدمان‬ ‫آنها آینده را پیش بینی میکردند‪ .‬یا با تسبیح فال میگرفتند و اگر به اصطالح خوب میآمد کاری که نیت کرده بودند را‬ ‫انجام میدادند‪ .‬بعضی اوقات با قرآن استخاره میکردند‪ .‬برای آنها عوعوی سگ‪ ،‬حرکت دود در هوا یا عطسه هر یک‬ ‫معنای خاصی داشت و عالمت و پیشگویی چیزی بود‪.‬کسوف و خسوف باعث ترس و وحشت آنها می شد‪ ،‬دیدن شهاب‬ ‫شگون داشت و ماه بر زندگی افراد اثرگذار بودند‪ .‬قبل از ازدواج ‪ ،‬از روی صور فلکی‪ ،‬میمنت وقت را می سنجیدند و‬ ‫معموالً روزهای خاصی از سال و یا سالگردهای اتفاقات مهم مثل تولد ائمه یا اعیاد را بــرای ازدواج و یا سفر انتخاب‬ ‫میکردند‪ ،‬و به عقیده مردم مسلمان این روزها شگون داشتند‪.‬‬

‫مردم برای شفا گرفتن به امامزاده میرفتند و آنجا می ماندند‪ .‬تکه ای از لباسشان را به ضریح گره میزدند تا مراد‬ ‫بگیرند‪ .‬بعضی درختان نیز ‪ -‬به عقیده عوام‪ -‬نظرکرده بودند و بعضی از مردم نی ریز برای تحقق آرزوهایشان‪ ،‬قطعه‬ ‫پارچهای به شاخه های درخت گره میزدند‪.‬‬

‫مردم عقیده داشتند که ارواح خبیثه باعث همه مشکالت و مصائبند‪ ،‬به تصور آنها بعضی مکانها محل مخصوص‬ ‫این ارواح بود‪ ،‬مثل آبشارها‪ ،‬زیرا آبشار مانع آن می شد که این ارواح به آسمان بروند‪ ،‬پس ارواح خبیثه در آنجا جمع‬ ‫می شدند‪ .‬برای کنترل این ارواح شرور و خبیث به آیاتی از قرآن و انجام اعمالی متوسل میشدند‪ .‬ارواح خوب هم وجود‬ ‫داشتند و مردم به آنها توسل میکردند‪ .‬ترس از چشم زخم در آن زمان خیلی رایج بود‪ .‬به اعتقاد مردم آنهائی که چشمشان‬ ‫شور بود خواسته یا ناخواسته می توانستند باعث خیلی از حوادث بد شوند‪ .‬داستانهای مربوط به تاثیر چشم شور افراد‬ ‫بسیار زیاد بود‪ .‬پدر و مادرها برای حفظ فرزندانشان از چشم زخم به گردن آنها نظرقربانی آویزان میکردند یا «و إن‬ ‫یکاد» میخواندند‪ .‬گاهی از یک دعانویس دعای نظر میخواستند‪ .‬همچنین مردم از کتاب قرآن برای رفع چشم زخم‬ ‫استفاده میکردند‪ .‬آنها که میتوانستند قرآن بخوانند‪ ،‬برای دفع شر‪ ،‬قرآن کوچکی را داخل کیسه ای به گردن خود آویزان‬ ‫کرده و می‪-‬گفتند این اعتقادات مبنی بر احادیثی از قول حضرت محمد و امامان است‪ .‬به این احادیث اعتقاد داشتند و‬ ‫علما و روحانیون و مال هایی که دانشی داشتند آنها را تفسیر میکردند‪ .‬عقاید مذهبی مردم را عقاید و خرافاتی شکل‬ ‫میداد که هیچ ربطی به اسالم و دیانت حضرت محمد نداشت‪.‬‬

‫مردم نیریز آنچه از قرآن و احکام و تاریخ اسالم میدانستند‪ ،‬همه را از طریق گوش دادن به روضه خوانی ها و‬ ‫پای منبر مالها یاد گرفته بودند‪ .‬مالها از طریق تکرار مداوم داستانهای مذهبی که اغلب آنها را بهدلخواه خودکم و زیاد‬ ‫میکردند‪ ،‬عقاید مردم را شکل میدادند و تقویت می کردند‪ .‬برای مردم نی ریز‪ ،‬مال نماینده اسالم و مسئول همه امور‬ ‫دینی بود‪ .‬مردم کشاورز و عامی خود شان را پائینتر از کسانی میدانستند که عمامه بر سر داشتند و می توانستند قرآن‬ ‫بخوانند و سخنرانی کنند‪،‬و برای آنها ارج و قرب باالیی قائل بودند‪ .‬اگر روحانی ممتازی به نیریز میآمد‪ -‬همانطور که‬ ‫در داستان این کتاب آمده است‪ -‬حرف او برای همه حجت بود‪.‬‬

‫مردم نی ریز شیعه بودند و بخصوص داستان شهادت امام حسین را از مراسم محرم خوب یاد گرفته بودند‪ .‬بر اثر‬ ‫شنیدن مکرر این داستانها مردم نی ریز معتقد بودند که شهادت واالترین و مقدس ترین اعمال است و توده عوام در اعماق‬ ‫قلب خود باور داشتند که دفاع از دین خدا حتی اگر با خشونت همراه باشد‪ ،‬محبوب است‪.‬‬ ‫این عقاید را مالها در مساجد محالت مختلف نیریز در مردم تقویت میکردند‪ .‬هر مسجدی چندین مال داشت و‬ ‫برجسته ترین شان ‪ ،‬نماز جمعه را در مسجد جامع و بزرگ شهر اقامه میکرد‪ .‬این مسجد در محله چنارسوخته واقع شده‬ ‫بود‪ .‬مالها بر زندگی و مال مردم و به ثروتی که از کار کشاورزان بــر روی زمینهای وقفی حاصل میشد‪ ،‬نظارت‬ ‫داشتند‪ .‬اهالی نی ریز به روحانیون خود اعتماد داشتند و هرچه آنها میگفتند را با جان و دل میپذیرفتند‪ .‬اما این روحانیون‬ ‫خود درک کاملی از اسالم نداشتند و به همین جهت مردمی هم که بی سواد بودند و به این مالها اقتداء می کردند هم در‬ ‫ذهن خود چیزی جز خرافات و درک ناقص از تعالیم اسالمی نداشتند‪.‬‬

‫دهۀ اول محرم‪ ،‬زمان اوج احساسات معنوی مردم بود‪ .‬در این روزها مالها روضه امام حسین میخواندند و مردها‬ ‫در مسجد جمع می شدند و زنهـــا هم پشت پرده در خیابانها و کوچه ها یا باالی پشت بام منازل می نشستند و گوش‬ ‫میدادند‪ .‬روضهخوانی‪ ،‬احساسات مردم را از آن همه ظلم و ستم به امام شان بهجوش میآورد‪ .‬با تمــام شدن روضه‪،‬‬ ‫هنگام ظهر دسته های سینه زنی از مسجد بیرون میآمدند و با شمشیر و قمــه خودزنی میکردند‪ ،‬و رگههای خون روی‬ ‫بدن برهنه آنها کفن سفیدی که بر تن خود و کودکانشان کرده بودند‪ ،‬را خونین میکرد‪ .‬زنها هم گریه و شیون میکردند‪.‬‬ ‫این نمایش خشن‪ ،‬برای نشان دادن ارادتشان به سیدالشهداء و شریک شدن در مصائب و رنج او در راه حق و حقیقت‬ ‫بود‪.‬‬

‫در میانۀ این خرافه و دین زدگی‪ ،‬جامعۀ نوظهور بهائی در پرتو نور دیانتی جدید زندگی می کرد‪ .‬داستان من‪ ،‬داستان‬ ‫ما‪ -‬بهائیان ایران‪ -‬یکی از داستانهایی است که در آن شعلۀ ایمان را حتی در برابر آزار و شکنجه روشن نگه داشتیم و‬ ‫تعالیم بهائی را به فراسوی مرزهای ایران‪ ،‬شهر به شهر و روستا به روستا بردیم؛ به جاهایی که حتی اسم آنها هم به‬ ‫گوشمان نخورده بود‪.‬‬ ‫فصل یکم ‪:‬‬

‫مردمانی غمگین‬

‫تنها تاریکی را به یاد می آورم‪ .‬هنگامی که خورشید پنهان می شد چیزی جز سوسوی چراغ نفتی باقی نمی ماند که‬ ‫در نور آن گهگاه چهره ای آشکار و سپس ناپدید می شد ‪ .‬بارش باران را به یاد میآورم وقتیکه جویها پر از گل و الی‬ ‫میشد و گاهی نیز بر سنگفرش خیابانها جریان مییافت‪ .‬زنانی را به یاد میآورم که پوشیده د ر چادرهای سیاه مثل سایه‬ ‫حرکت میکردند‪ .‬مالهایی را به خاطر میآورم که در مسجدها روضه میخوانند و اشک مردم را در میآوردند ‪.‬‬

‫نیریز را به خاطر می آورم؛ مردمانی غمگین‪ ،‬در دور باطل و بی انتهای جهل مکرر‪.‬‬

‫روستای ما احتماالً در از ابتدای عمر هزار ساله خود‪ ،‬تا زمان تولد من تغییر چندانی نکرده بود‪ .‬صبح زود کشاورزان‬ ‫و چوپان ها به سمت مزارع و مراتعشان راه میافتادند و در مسیری قدم برمیداشتند که پیشتر پدران و پدربزرگهایشان‬ ‫رفته بودند ‪.‬‬

‫مردم از جاده ای خاکی که درست جلوی در چوبی خانۀ ما بود رفت و آمد میکردند‪ .‬خانه ای دو طبقه‪ ،‬ساخته شده‬ ‫از گل و آجر که از یک طرف به جاده اصلی و از طرف دیگر به کانال آب راه داشت ‪ ،‬بهطوریکه یک بار فصل‬ ‫بارندگی ‪،‬آب کل خانه ما را گرفت‪ .‬بستر کانال در فصل های خشک‪ ،‬زمین بازی ما بود‪ .‬من و بچه های محل‪ ،‬هر چه‬ ‫سنگ و چوب آنجا بود برای بازی جمع می کردیم‪ .‬آن وقتها دو تیله درخشان‪ ،‬دارایی ارزشمند من بود‪ .‬هنوز هم که‬ ‫هنوز است درخشش و تأللو نور بر بلورهای رنگی مرا یاد تیله ها و دوران کودکیام می اندازد‪.‬‬

‫فقط اتاقهای طبقه باال پنجره داشتند‪ .‬پشتبام حفاظهایی داشت که می شد پشت آنها پناه گرفت‪ .‬در آن شهر مسلمان‬ ‫نشین‪ ،‬ما بهائی بودیم و از آنجا که بسیاری از مردم رفتار دوستانهای نشان نمی دادند خانه ما و چند خانواده بهائی دیگر‪،‬‬ ‫برای حفظ امنیتمان کنار هم قرار داشت‪ .‬مغازه عطاری پدرم در بازار سنگباران شده بود‪.‬به همینخاطر او هرچه در‬ ‫مغازه سالم مانده بود را با خود به اتاق کوچکی که در کنار خانه داشتیم آورد و همانجا گیاهان دارویی و ادویه می‬ ‫فروخت و از این طریق زندگی می گذراندیم‪ .‬بهائی های دیگر‪ ،‬موقع ضرورت از جاده خاکی جلوی خانه ما رد می شدند‬ ‫و برای خرید یا کارهای اداری به شهر می رفتند‪ .‬تنها یک روز استفاده از حمام مجاز بود‪.‬‬

‫من تا حدود شش سالگی با مادرم به حمام می رفتم‪.‬این قدر این خاطره ها را دوست داشتم که بعدها در بزرگسالی هم‬ ‫با خاطرات خوش آن روزها دوش می گرفتم‪ .‬لباسهایمان را در بیرون حمام قسمت رختکن یا سربینه درمیآوردیم‪.‬‬ ‫زنان لُنگ های رنگی که از خانه با خود می آوردند‪ ،‬دور خود می پیچیدند و کنار حوضچه ها می نشستند‪ ،‬بدنشان را آب‬ ‫میکشیدند و بعد به داخل گرمخانه می رفتند‪ .‬ساعت ها می نشستند تا گرما و رطوبت‪ ،‬پوست بدنشان را آماده کیسه کشی‬ ‫کند‪ .‬در این مدت کلی اخبار و شایعات را رد و بدل می کردند و گاهی برای پسرشان عروس انتخاب می کردند‪،‬شیرینی‬ ‫میخوردند‪ ،‬حنا می بستند‪ ،‬غذا و میوه می آوردند‪ .‬بعد دالک را صدا می کردند تا آنها را کیسه بکشد‪( .‬دالک زنی با‬ ‫دستهای قوی بودکه تند تند کیسه میکشید‪.‬در حمام مردانه هم همیشه یک سلمانی حاضر بود که سر مردان را اصالح‬ ‫می کرد‪ ،‬ریش و سبیل شان را می زد و دندان هم می کشید‪ ).‬وقتی لیف زدن هم تمام می شد‪ ،‬داخل حوضچهای به نام‬ ‫خزینه می رفتیم تا سر و بدن مان را آب بکشیم‪ ،‬آب آنجا همیشه کثیف بود چون در طول هفته همه مشتریان حمام داخلش‬ ‫شده بودند‬

‫که من از نزدیک شدن به آن هم چندشم بودم‪ .‬حضرت بهاءللا در احکام خود بهائیان را از ورود به آب خزینه نهی‬ ‫فرمودهاند‪ .‬ما بعد از تمام شدن کارمان حمام را تمیز میکردیم ‪ ،‬چون میدانستیم مسلمانان معتقدند اگر بهائی وارد آب‬ ‫کُر و پاک بشود هم آن را نجس می کند‪.‬‬

‫در خیابانها در معرض تعصبات شدید همشهریهایی بودیم که مالها یادشان داده بودند از بهائیها متنفر باشند‪.‬‬ ‫کوتهبینی آنها را در جهل نگه داشته بود آزار و اذیت بهائیان نه فقط در حمام‪ ،‬بلکه همه جا و همیشگی بود‪ .‬مالها مدام‬ ‫بر علیه بهائیان مطالبی به هم می بافتند و مسلمانان را از دوستی و آشنایی با بهائیان بر حذر می داشتند‪ .‬مردم چشم و‬ ‫گوش بسته در جهل و نادانی غرق بودند‪ .‬زندگی سخت ‪ ،‬رقت قلب آنها را از بین برده بود‪ .‬بسیاری از مردان برای‬ ‫آرامش جسم و ذهن خود به کشیدن تریاک که خودشان می کاشتند پناه میبردند‪ .‬در مسجد نزدیک خانه ما مالیی با یک‬ ‫بلندگوی کهنه و قراضه با صدای بلند سخنان تحریک آمیزی بر علیه بهائیان می گفت‪ .‬تکرار این سخنان غرضورزانه‬ ‫بر روح و روان خانواده ما نیز تاثیر می گذاشت‪.‬و زندگی را بر ما سخت می کرد‪ .‬این در حالی بود که اهالی شهر‬ ‫مردمی بخشنده و فهیم هستند‪.‬‬

‫خانه ما بسیار شبیه بقیه خانه های روستایی ایران بود‪ .‬اتاق هایی مربع شکل که هیچ دری به هم نداشتند و تنها‬ ‫ورودی به آنها از سمت حیاط بود‪ .‬حوض آبی وسط حیاط قرار داشت که با تکه سنگهای بزرگ ساخته شده و روی‬ ‫سنگ و سطح آب را خزه های سبز پوشانده بود‪ .‬وقتی به داخل حوض می پریدیم همرنگ آب‪ ،‬سبز می شدیم ‪ .‬چند‬ ‫درخت سیب در باغ بود که ما برای چیدن میوه از آن باال میرفتیم‪.‬‬ ‫(در همین خانه بود که با حضور تعداد زیادی از دوستان و آشنایان ختنه سوران من برگزار شد‪.‬علیآقا‪،‬که در بازار‬ ‫دکان سلمانی کوچکی داشت قرار بود مراسم ختنه را انجام دهد‪(.‬البته توصیه ای به ختنه کردن در دین بهائی نیست و‬ ‫این بیشتر به عنوان فرهنگ خاورمیانهای متداول است‪ ).‬علی آقا کارهای زیادی میکرد‪ .‬وقتی به مغازه کوچک او‬ ‫میرفتیم روی همان صندلی که موهایمان را می زد‪ ،‬موقع بیماری برایمان زالو می انداخت و اگر دندانمان درد می کرد‬ ‫با انبرش آن را می کشید‪ .‬علی آقا موقع ختنه مرا که پسری ده ساله بودم‪،‬در بغل رئیس محفل بهائیان نیریز ‪،‬جناب‬ ‫حسامی نشاند‪ .‬با تیغ تیزش را ضدعفونی کرد و مراسم ختنه را انجام داد‪ .‬خون راه افتاد‪ ،‬فریادم به آسمان رفت و مهمانان‬ ‫هلهله کردند‪).‬‬

‫اتاق اصلی خانه ما‪ ،‬هم اتاق خوابمان بود هم اتاق غذاخوری‪ .‬کف آن با یک پتو پوشانده شده بود‪ .‬ما روی آن می‬ ‫نشستیم و غذا میخوردیم‪ .‬وسایل پخت و پز مثل کتری و لیوان در قفسه ای کنار اتاق بود‪ .‬در مراسم مختلف غذا مرغ‬ ‫می پختیم‪ .‬غذای معمولمان بادام و نان خانگی و سرکه و شیره بود‪.‬ما غذا را از ظرف اصلی برمی دا شتیم و لقمه می‬ ‫گرفتیم و با چای لقمه را پایین میدادیم‪ .‬سماور گوشه اتاق همیشه میجوشید و چای آماده بود‪.‬یک روز که داشتم از‬ ‫رختخوابها باال می رفتم تا خیابان را نگاه کنم‪ ،‬سماور واژگون شد و آبجوش روی بدنم ریخت و اثرش برای همیشه‬ ‫باقی ماند‪.‬‬

‫خوراکی و خشکبار را در خمره های گلی در گوشه دیگر اتاق نشیمن نگهداری میکردند تا از حمله حشرات موذی‬ ‫و موش در امان باشد‪ .‬پنیر بز را در َم شک های کوچک از سقف خانه آویزان میکردند تا از دستبرد گربه مصون باشد‪.‬‬ ‫تنها فضای رسمی «مهمانخانه»‪ ،‬اتاقی بود مخصوص مهمان های نورچشمی آراسته گذاشته بودیم و در آن بهترین فرش‬ ‫و چند صندلی راحتی همیشه از تمیزی برق می زد‪.‬‬

‫شبها که خانه در تاریکی کامل فرو می رفت نور نارنجی رنگ چراغ نفتی کوچک اتاق نشیمن تنها روشنائی بود‬ ‫که سوسو می زد‪ .‬نور این چراغ آنقدر ضعیف بود‪ ،‬که در کنار آن هم نمی توانستم چیزی را به درستی ببینم‪ .‬در تاریکی‬ ‫مطلق حیاط‪ ،‬چشم چشم را نمیدید و اگر عقرب یا ماری از سوراخ خود بیرون می آمد‪ ،‬دیده نمی شد و به همین دلیل‬ ‫برای شنیدن هیس هیس مار گوش مان تیز بود‪ .‬در و دیوار مانع ورود حیوانات وحشی به درون خانه می شد‪ .‬تعریف می‬ ‫کردند که وقتی دو‪ -‬سه ماهه بودم‪ ،‬سگ ولگردی پی غذا‪ ،‬به خانه ما آمد و مرا با قنداقم تا بیرون از حیاط کشید‪ ،‬بعد آنجا‬ ‫رها کرد و رفت‪ .‬وقتی متوجه گم شدن من شدند و دنبالم گشتند مرا بیرون خانه پیدا کردند که همچنان خواب بودم‪.‬‬

‫شبها در وسط اتاق نشیمن رختخواب پهن میکردیم و من و پدر و مادرم‪ ،‬خواهر و برادرانم‪ ،‬پنج عمه و مادربزرگ‬ ‫همه با هم در این اتاق میخوابیدیم‪ .‬زمستان ها کُرسی میگذاشتیم‪،‬بعد در اتاق را محکم میبستیم تا کمکم هوای اتاق با‬ ‫بخاری هیزمی گرم شود‪ .‬ما زیر پتو میخوابیدیم و حتی برای حیواناتمان هم پتو میانداختیم که در سرما زنده بمانند‪.‬‬ ‫وای از آن که نیمه شبی مجبور بودی به توالتی بروی که در گوشه حیاط خانه بود‪ ،‬باید در آن تاریکی شب آفتابه را از‬ ‫آب پر می کردی ‪ ،‬تمام طول حیاط را می رفتی‪ ،‬ته حیاط اتاقکی بود که داخل آن چاله عمیقی کنده بودند و در واقع‬ ‫مستراح یا توالت بود‪ .‬هراس و نگرانی من در آنجا همیشه این بود که مبادا با یک اشتباه کوچک به داخل آن چاله بیفتم‪.‬‬ ‫بعد از سر گذراندن این خطر‪ ،‬در بازگشت با اینکه صدای دام و مرغ و خروس ها را از پشت دیوار طویله می شنیدم‬ ‫ولی از ترس حمله سگها تمام طول حیاط را با دلهره می دویدم‪.‬‬

‫طبیعتی که از پشت در خانه ما شروع می شد‪ .‬همان قدر که برایم ترسناک بود‪ ،‬مرا نیز به خود جذب می کرد‪.‬‬ ‫نسیمی که از این باغستان ها می وزید‪،‬فرحبخش بود و عطر شکوفه های تازه را با خود می آورد و برای لحظاتی ما را‬ ‫از غمهای زندگی دور میکرد‪.‬‬

‫در فصل برداشت محصول همه اعضای خانواده حتی زنان و بچهها به همراه کارگران به چیدن و شکستن بادام‪،‬جمع‬ ‫آوری مغز بادام‪ ،‬خشک و آمادهکردن آن می پرداختیم‪ .‬سپس بادام ها را در کیسه‪ ،‬بار االغ میکردند و برای فروش به‬ ‫بازار میفرستادند‪ .‬بادام محصول عمدۀ اقتصادی بود و بسیار ارزشمند به حساب میآمد‪ .‬ما که چند باغ داشتیم وضعمان‬ ‫خوب بود‪ .‬بسیاری از خانوادهها اجارهدار بودند و باید حدود شش‪/‬هفتم از محصولشان را به مالک زمین میدادند‪.‬گاهی‬ ‫بعضی اربابان بیانصاف کارگران را به چوب میبستند و نظرشان این بود که اینطوری مطیعتر میشوند‪ .‬پدربزرگ‬ ‫مادریام امالک زراعتی زیادی داشت‪ .‬میگفتند او ارباب سختگیر‪،‬اما منصفی بود‪.‬‬

‫آب کشتزارها و آب انبارهای شهر از طریق قناتهای زیرزمینی تامین میشد که چندین قرن پیش استادکاران ماهر‬ ‫طراحی کرده و ساخته بودند‪ .‬تهیه آب مصرفی خانه‪ ،‬وظیفۀ من بود که با بستن دو کوزه گلی بزرگ دو طرف االغ به‬ ‫چشمه می رفتم‪ .‬آنجا کوزه ها را از آب پر می کردم و برمیگشتم‪ .‬در نزدیکی خانه ما آب انبار بزرگی هم بود ولی آنجا‬ ‫ترجیح میدادم نروم ‪،‬چون باید از چهل پله خیس و لیز پائین می رفتم‪ ،‬کوزه را آب می کردم‪ ،‬بعد با کوزۀ پر دوباره باال‬ ‫می آمدم تا آب را به خانه برسانم‪ .‬گاهی هم بچهها کوزه مرا که بهائی بودم می شکستند‪.‬‬

‫آن سوی مزارع و تپهها‪ ،‬در ارتفاعات باالتر میشد معنای آزادی را حس کرد‪ .‬جاییکه شکارچیان به شکار کبوتر‪،‬‬ ‫بلدرچین ‪ ،‬آهو و بز کوهی می رفتند‪ .‬آنان مدت ها در دامنه کوه سکنی می گزیدند‪ .‬روزها به شکار مشغول بودند و شبها‬ ‫در حفره های سنگی که سقف آنها را با شاخ و برگ درخت میپوشاندند‪ 5‬استراحت میکردند‪ .‬آنان نقاط مناسب شکار‬ ‫را می شناختند و عادات زندگی حیوانات را بلد بودند و از زوزۀ گرگ و غرش پلنگ در آن ارتفاعات هیچ ترسی نداشتند‪.‬‬ ‫چوپانان با طلوع خورشید گله های خود را برای چرا می بردند و غروب برمیگرداندند‪ .‬صدای زنگولهها خبر رسیدنشان‬ ‫را میداد‪.‬‬

‫حتی در آن کوه زیبا هم نشانههایی از بغض و کینه بود‪ .‬در سال ‪ 1853‬صدها بابی خود از کوه باال رفتند و در قلعه‬ ‫پناه گرفتند تا در برابر هزاران نیروی نظامی و مزدور که از طرف حاکم شیراز گسیل شده بودند از خودشان دفاع کنند‪.‬‬ ‫زنان و دختران و خواهران شجاع برای کمک به آ نها پیوستند‪ .‬نتیجه قابل پیش بینی بود‪ .‬عده زیادی کشته شدند‪ ،‬بقیه هم‬ ‫به اسارت درآمدند و همراه سرهای بریده به شیراز فرستاده شدند‪ .‬شیراز برای جشن و پایکوبی آماده شده بود و چنان‬ ‫کارناوال وحشتی راه افتاده بود که بسیاری از اهالی از ترس به خانه برگشتند‪ .‬از پس سالها هنوز آثار آن خشونت هولناک‬

‫‪ 5‬در زبان محلی "یورد" میگفتند‬ ‫در این کوهها احساس میشود‪ .‬ما در تعطیالت امری‪ ،‬به قلعه خواجه می رفتیم و به یاد شهدا که از نزدیکان و وابستگان‬ ‫ما بودند دعا میخواندیم‪ .‬قلبا ً میدانم که این مکان زیارتگاهی برای آیندگان خواهدشد‪.‬‬

‫پس از وقایع وحشتناک در نی ریز‪ ،‬هر سال در ایام ماه محرم رسم بابی کشی برقرار بود‪ .‬در ایام عاشورا و تاسوعا‪،‬‬ ‫ما درهای خانه را قفل زده و با گذاشتن تیر و تخته در پشت آن‪ ،‬محکم کاری میکردیم‪ .‬یک سال عاشورا‪ ،‬سگ ما‪،‬که‬ ‫من خیلی دوستش داشتم‪ ،‬بیرون خانه بود‪ ،‬مردم آنقد ر او را با سنگ و چوب زدند که حیوان بیچاره تلف شد‪ .‬مردم برای‬ ‫برگزاری مراسم عزاداری امام حسین در کوچه و بازار بودند و برای مظالم وارده بر آن حضرت شیون و زاری می‬ ‫کردند‪ .‬چون ریختن خون همسایه های بهائی را مباح می دانستند‪ ،‬ما خود را در خانه پنهان میکردیم و اغلب روی پشت‬ ‫بام ترسان و لرزان مواظب حرکات همسایه ها بودیم‪ .‬صبح خیلی زود دسته اصلی عزاداران کفن پوشیده بیرون مسجد‬ ‫جمع می شدند‪ ،‬گاهی با صدای بلند للا اکبر می گفتند و زاری میکردند‪ .‬کمکم که عدۀ بیشتری به آنان می پیوست‪،‬صدای‪-‬‬ ‫شان نیز بلندتر میشد و در نیمه های روز‪ ،‬هیجان جمعیت به اوج می رسید و زاری ها به فریادهای دلخراش تبدیل‬ ‫میشد‪ .‬آنگاه دستههای عزاداری راه می افتادند‪ .‬برخی از عزاداران با مشت بر سر و سینه خود میکوبیدند‪ ،‬بعضی سر‬ ‫خود را ب ا قمه می شکافتند تا خون جاری شود و کفنی که دور خود پیچیده بودند به یاد شهدای صحرای کربال خونین‬ ‫می کردند‪ .‬گاه با زنجیر چنان محکم بر پشت و سینه خود می کوبیدند‪ ،‬که آثار کبودی روی پوست بدنشان پیدا میشد‪.‬‬ ‫بعضی از شدت درد بیهوش می شدند‪ .‬حتی بعضی از زنان نیز که برای تماشا آمده بودند از شدت شیون و زاری دچار‬ ‫حالت هیستری شده و غش می کردند‪ .‬در تمام این مدت مخصوصا وقتی عزاداران از جلوی خانه ما می گذشتند‪ ،‬در دل‬ ‫دعا میکردیم که حواس شان به عزاداری مشغول باشد و به ما آزار نرسانند‪.‬‬

‫با خواندن آثار بهائی فهمیده بودیم که این حاالت و رفتار ارتباطی به دین اسالم و حضرت محمد(ص)‪ ،‬قرآن و‬ ‫شهادت حضرت امام حسین ندارد و خرافاتی است که میام مردم طی قرنها شکل گرفته و رواج یافته است‪ .‬باور به‬ ‫ارواح خبیثه و سرنوشت محتوم‪ ،‬اهمیت به طلسم و جادو و ترس از چشم زخم‪ ،‬مردم شهر ما را خرافاتی کرده بود‪.‬‬ ‫رفتن به مسجد که یک وظیفه شرعی بود بینش معنوی کسی را باال نمی برد‪ .‬موعظههای طوالنی را می شنیدند و آراء‬ ‫فقهی علماء و روحانیون قرون گذشته ‪ -‬که در قالب چند جلد توضیح المسائل درباره سوالهای فقهی پیش پا افتاده و بی‬ ‫محتوا با صحافی چرمی در طاقچه اتاق مال جای داشت ‪ -‬به نظرشان با ارزش و معتبر می رسید‪ ،‬اما کمتر کسی شناخت‬ ‫درستی از حقیقت قرآن داشت‪ .‬اکثر مردم بی سواد بودند و تنها عدۀ کمی‪ ،‬بنا بر ذوق و عالقه خود آیاتی از قرآن‪ ،‬چند‬ ‫بیت شعر‪ ،‬ضربالمثلهای عامیانه و حکایت می دانستند‪ .‬ولی چیزی درباره مسائل زندگی و عادات سرزمینهای دیگر‬ ‫نمیدانستند‪ .‬سواد در طبقۀ علماء و روحانیون محدود بود‪ .‬آنها تعیین میکردند که این مردم بی سواد چه باید بدانند و چه‬ ‫باید بکنند‪ .‬مسائل مخالف با نظرات خود را توهین به مقد سات دانسته و اگر الزم بود مردم را به مخالفت و خشونت‬ ‫وامیداشتند‪ .‬در چنین شرایطی‪ ،‬تعالیم بهائی با ایدههای پیشرو و مترقی مانند تسلسل ظهور ادیان و تساوی حقوق رجال‬ ‫و نساء برای آنها کفر محسوب می شد‪.‬‬

‫در همان زمان هم شیوه زندگی ما بهائیان بسیار متفاوت از بقیه مردم شهر بود‪ .‬جلسات بهائی فرصتی بود تا ساعاتی‬ ‫به دور از تنش و نگاه های خصمانه همشهریان آسوده با آرامش و تفریح‪ ،‬فنجانی چای بنوشیم و گپی بزنیم‪ ،‬سرودهای‬ ‫امری بخوانیم‪ ،‬با مطالعۀ آثار مبارکه و تفکر و صحبت درباره آن ها به درک عمیقتری دست پیدا کنیم و ایمان داشته‬ ‫باشیم که روزی این تعالیم عالمگیر خواهند شد‪ .‬خدمت‪ ،‬سرچشمۀ انرژی ما بود‪ ،‬و امیدوار بودیم بتوانیم دنیایی جدید و‬ ‫عاری از تعصبات بسازیم‪ .‬در این جمع ها توقیعات حضرت ولی امرللا را می خواندیم که در آن بشاراتی از سراسر عالم‬ ‫درباره پیشرفت جامعه اسم اعظم و اخباری درباره تحوالت جهان پیش رویمان قرارداشت‪ .‬این مطالعات افقهای دنیای‬ ‫ما را گسترده می کرد و ما را از تنگنای روستای دورافتادۀ خود‪ ،‬به جهانی وسیع میبرد و با شهرهایی در دنیا آشنا‬ ‫میکرد که هرچند ممکن بود هیچوقت آنجا را نبینیم اما دربارهشان میدانستیم‪ .‬این داستانها ما را از چهاردیواری خانهای‬ ‫با کوچه های خاکی و محیط بستۀ شهرمان به دوردستها می بردند و ما را به آینده امیدوار میکرد و به ما قدرت میداد‬ ‫تا در برابر سختیها استقامت کنیم‪.‬‬

‫ساختمان حظیرة القدس با خانه ما کمی فاصله داشت‪ ،‬حیاط باصفایی بود که پس از عبور از کنار چند درخت زیبا‬ ‫به سالن بزرگ می رسیدی و کتابخانهای در کنار آن بود‪( .‬در نیریز آن زمان ‪ -‬شهری که تقریبا همه مردمش بیسواد‬ ‫بودند ‪ -‬ما در قفسه کوچکی در حظیرة القدس کتابخانه داشتیم‪ ).‬حیاط بزرگ آن اغلب محل مالقات احبای نی ریز بود تا‬ ‫ساعاتی را در آن فضای مصفا بگذرانند‪.‬‬

‫برای من جلسات بهائی جمعهای سادۀ پرمحبتی بودکه احساس میکردم آنجا همه مرا دوست دارند‪ .‬با دوستانم می‬ ‫دویدیم و بازی می کردیم‪ .‬خوشبختانه‪ ،‬خانۀ ما نیز مرکز فعالیت ها بهائی بود‪ .‬پدرم بیشتر از شغلش ‪ ،‬برای خدماتش در‬ ‫سمت منشی محفل محلی وقت میگذاشت‪ .‬پدر و پدربزرگ او نیز از اولین مؤمنین نی ریز بودند و در زمان خود اعتبار‬ ‫و احترام خاصی داشتند‪.‬‬

‫من تحت نظر زنان خانواده یعنی مادر‪ ،‬مادربزرگ و عمههایم بزرگ شدم‪ .‬نام مادرم بشری بود‪ .‬او در زندگی‬ ‫سختیهای زیادی را تجربه کرد‪ .‬اگرچه دقیقا ً نمیدانست در چه سن ی به خانه شوهر رفته‪ ،‬ولی گمان میکرد احتماالً در‬ ‫پانزده سالگی عروس شده چون کوچکترین فرزند خانواده بوده است‪ .‬او همیشه می گفت که قدیمها سن پسران را کمتر‬ ‫می گفتند تا بتوانند سربازی را عقب بیندازند و سن دختران را زیادتر می گفتند تا اگر خواستگاری هست پا پیش بگذارد‪.‬‬ ‫همسایه ها فکر می کردند مادرم با آن چهره جوان و زیبا و چشمان درشت قهوهای خواهر بزرگترم است و باور نمی‬ ‫کردند او مادر من باشد‪ .‬از همان نوجوانی‪ ،‬زندگیاش در بچه داری و خانهداری یک خانواده بزرگ خالصه شده بود‪.‬‬ ‫برای ادب کردن ما‪ ،‬بخصوص من که بچه پر شر و شوری بودم‪ ،‬ما را از لولو‪ ،‬دیو یا بچه خوره می ترساند‪ .‬شب موقع‬ ‫خواب باالی سرمان مینشست و با آهنگی سوزناک برایمان الالییهای در رثای شهدای نیریز میخواند‪.‬‬

‫زندگیاش در خانه و با بچه ها می گذشت‪ .‬دوستان اندکی داشت و از شهر فقط تعریفش را شنیده بود‪ .‬زندگی اجتماعی‬ ‫او به همین محدود می شد‪ .‬مانند همۀ زنان آن زمان‪ ،‬امکان تحصیل و شانس فعالیت اجتماعی و پیگیری عالیق و‬ ‫استعدادهایش را نیافته بود ولی علی رغم بی سوادی‪ ،‬بسیار زرنگ وباهوش بود و همیشه راهحلهای خردمندانهای در‬ ‫آستین داشت‪.‬‬ ‫سختی های زندگی روزمره و فشارهای روحی بر خانواده و جامعه بهائیان‪ ،‬مادرم را به بیماری سل مبتال و سالمتش‬ ‫را مختل نمود‪ .‬به دلیل شد ت بیماری و مسری بودن آن مجبور شدند مرا که نوزادی بیش نبودم از او جدا کنند و مادرم‬ ‫را برای درمان به شیراز بفرستند‪ .‬طبیعی است این جدایی مرا رنجور‪ ،‬و بیماری او را بدتر کرد‪ .‬من با شیر دایههای‬ ‫متعد دی بزرگ شدم‪ .‬گویا در طول دوره درمان مادرم حدود چهل زن دایه من شدند‪.‬‬

‫بعدها وقتی بزرگ شدم به سختی کار این زنان پی بردم و دانستم با همه سختی ها و دشواری های زندگیشان چه‬ ‫محبت هایی به من کردند و من با همه مشکالت این شانس را داشتم که از دوران کودکی شادی برخوردار شوم‪.‬‬ ‫فصل دوم‪:‬‬

‫حفظ الواح‬

‫حتی آن دیوارههای کاه گلی ویرانه‪ ،‬اتاق های بی پنجره و سقف های فرو ریختۀ قلعه خواجه عظمت مردی را به من‬ ‫خاطرنشان میکند که استقامت و مقاومت شجاعانۀ او باعث آغاز حیات بهائی خانواده من و دیگر بهائیان نیریز شد‪ .‬در‬ ‫دوران کودکی اغلب با دوچرخه به آنجا میرفتم و آن دور و بر می چرخیدم‪ ،‬از روی دیوارهای فروریخته میپریدم و به‬ ‫همه گوشههای قلعه سرک میکشیدم‪ ،‬با تکه چوبی خاک را زیر و رو میکردم و به دنبال ردی از گلولهها و خمپارهها‬ ‫بر سطح زمخت خشتهای شکستۀ دیوارهها دست میکشیدم‪ .‬اما آنجا حاال فقط صدای بال حشرات میآمد‪ .‬فریادهای‬ ‫اصحاب قلعه‪ ،‬صفیر گلوله ها و غرش توپ های سربازان دولتی فقط ذهن و خاطره بازماندگان اصحاب قلعه به جا مانده‬ ‫بود‪.‬‬

‫این قلعۀ قدیمی متروکه در البالی خشت و سنگ و خاک در بیرون از شهر و نزدیک باغهای میوه و کشتزارها در‬ ‫کنار رودخانه ای قرار داشت که ما اغلب روزهای تعطیل برای تفریح به آنجا می رفتیم‪ .‬من گشتن در آن منطقه‪ ،‬تماشای‬ ‫قلعه و شنیدن سرگذشتش را بسیار دوست داشتم‪.‬‬

‫صد و هفتاد سال پیش‪ 6‬عالم بزرگ جناب وحید با همراهان خود به این قلعه آمدند و آن را بازسازی کردند تا دربرابر‬ ‫حملۀ سربازان از خود محافظت کنند‪.‬همراهان او اکثراً از ساکنین نیریز بودند و از مؤمنین باب بودند‪ .‬باب در آن زمان‬ ‫خود را پیام آوری از سوی خدا معرفی می کرد و از مردمان می خواست تا برای انقالب روحانی که در پیش است خود‬ ‫را آماده کنند‪ .‬یحیی دارابی که یکی از برجسته ترین علماء و از معتمدین شاه بود از جانب وی به مالقات باب رفت تا‬ ‫ارزیابی خود را از جریان به شاه گزارش دهد‪ .‬اما در مواجهه با باب قلبش دگرگون شد و به او ایمان آورد‪ .‬باب به او‬ ‫لقب «جناب وحید»‪ 7‬را عطا کرد و وحید با خود عهد کرد تا تمام زندگیاش را وقف اعالن تعالیم باب کند‪.‬‬

‫وقتی جناب وحید به نی ریز رسید همه را در مسجد جامع کبیر گرد آورد‪ .‬همه با شور و شوق برای شنیدن وعظ او‬ ‫جمع شدند اما آنچه که شنیدند را نمی توانستند باور کنند‪ :‬وحید گفت که خداوند پیام جدیدی برای بشریت فرستاده و این‬ ‫پیام آور جدید باب است‪.‬به آنها انذار کرد که پس از ممکن است محتمل مصائب شدیدی بشوند و باید برای آن آماده گردند‪.‬‬ ‫موجی از هیجان حاضرین را فرا گرفت و همگی به دنبال جناب وحید به خیابان ریختند‪ .‬هر بار که او سخنرانی میکرد‬ ‫عده بیشتری ایمان می آوردند‪.‬‬

‫این شور و هیجان زیاد‪ ،‬به مذاق حاکم نی ریز خوش نیامد‪ .‬با ترس از اینکه شرایط جدید ممکن است موقعیت او را‬ ‫به چالش بکشد‪ .‬او سربازان خود و تفنگچیان مزدور روستاهای اطراف را جمع کرد و سراغ بابیان فرستاد‪ .‬مال‬ ‫عبدالحسین نیریزی ‪ ، 8‬جد ششم من‪ ،‬اولین کسی بود که در این تیراندازی مجروح شد و از بام به پایین پرت شد ‪.‬هرچند‬ ‫شهادتش سه سال بعد از این حادثه رخ داد‪ ،‬جناب وحید‪،‬او را اولین شهید نیریز خواند‪.‬‬

‫جناب وحید تصمیم گرفت به قلعۀ متروکی در خارج از شهر نقل مکان کند تا برای دفاع دربرابر حمالت تفنگچیان‬ ‫حاکم آماده شود‪ .‬در همین حال حاکم‪ ،‬در یکی از روستاهای مجاور خود را پنهان کرد و به مقامات دولتی در شیراز نامه‬ ‫نوشت و تقاضای کمک کرد‪ .‬با درخواست های مکرر و پرداخت رشوۀ فراوان صدها سرباز روانۀ نیریز شدند و قلعه‬

‫‪ 1850 6‬م‪.‬‬ ‫‪ 7‬به معنای یکتا و بی نظیر‬ ‫‪ 8‬مال عبدالحسین مرد باتقوایی بود‪ .‬او برای استقبال از جناب وحید کیلومترها پیاده رفت و پس از شنیبدن پیام الهی مؤمن شد‪ .‬جایگاه مهم‬ ‫اجتماعیاش در نیریز و پیشینۀ تربیتی او به عنوان یک مالی مسلمان مانعی برای ایمان آوردنش نبود‪ .‬او با تمام قلبش تعالیم جدید را پذیرفت‪.‬‬ ‫او بذر اعتقاد به دیانت بابی و بهایی را در خاندان ما کاشت‪.‬‬ ‫را محاصره کردند‪ .‬روزها به نبرد میان بابیان و سربازان میگذشت‪ .‬سربازان بهخاطر پول کمی که می گرفتند می‬ ‫جنگیدند اما انگیزه بابیان عواطف روحانیشان بود و می دانستند که تاریخساز میشوند‪.‬‬

‫محاصره با حیلۀ حاکم پایان یافت‪.‬جناب وحید به اصحاب خود توضیح داد که هرچند اطمینانی به تضمین امنیتشان‬ ‫از طرف حاکم ندارد‪ ،‬اما چون قرآن مهر شده فرستاده اند بابیان به احترام کتاب خدا شرط را می پذیرند تا صلح طلب‬ ‫بودن خود را نشان دهند‪ .‬وقتی جناب وحید از قلعه بیرون رفت بعد از سه روز او را دستگیر کردند و بقیه یارانش را‬ ‫محاصره و قتلعام نمودند‪ .‬جد پنجم من به نام مال تقی‪ ،‬پسر مال عبدالحسین نیز در همانجا شهید شد‪.‬‬

‫جناب وحید را در خیابانها گرداندند و اوباش و مردم جاهل به ایشان هجوم آوردند و بدنش را مجروح کردند و‬ ‫سرش را بریدند‪ .‬همۀ اینها به تحریک مالها صورت میگرفت و حاال از این که میدیدند مواضع خودشان محفوظ مانده‬ ‫احساس امنیت و رضایت می کردند‪ .‬در طول شب‪ ،‬آنچه از بدن جناب وحید به جا مانده بود را دفن کردند‪.‬بقیه اسراء را‬ ‫پیاده به شیراز بردند و آنجا در مألعام گردن زدند‪ .‬خانوادههای بابی از هم جدا و پراکنده شدند‪.‬‬

‫حضرت شوقی افندی در کتاب قرن بدیع واقعه نیریز را اینگونه توصیف می نمایند‪:‬‬

‫«‪...‬علما و زمامداران امور به یکدیگر پیوستند و در اضمحالل فئه مظلومه عقد اتحاد بستند‪ .‬بابیان نیز به روش‬ ‫معهود قبل از آنکه دست به دفاع بگشایند و در مقابل حمالت متجاوزین قیام نمایند‪ ،‬رسماً و علناً اظهار داشتند که به هیچ‬ ‫وجه قصد اخالل در شئون مملکت و یا مخالفت با حقوق و اختیارات حقۀ سلطنت را نداشته و ندارند و این حقیقت را بار‬ ‫دیگر با توسل به ذیل صبر و استقامت و قبول هر گونه عناد و اضطهاد از طرف دشمنان حقود‪ ،‬ثابت و مدلل ساختند و‬ ‫باز نظیر وقایع مازندران هنگامی که مبارزات شدت یافت و آثار ضعف و زبونی در صفوف دشمن محسوس گردید‪،‬‬ ‫ظالمان به ذیل خیانت متشبث شدند و به کمال دنائت و انحطاط به قتل و کشتاری دست زدند که از لحاظ خوف و دهشت‬ ‫و ایجاد رعب و وحشت از حوادث مازندران صعبتر و فجیع تر بود‪ .‬در این وقایع جناب وحید و جمع کثیری از اتباع و‬ ‫پیروان این امر عظیم به رتبه شهادت فائز گشتند‪ .‬اعداء آن وجود مقدس را با دستار سبز که عالمت سیادت انتساب به‬ ‫خاندان رسالت بود‪ ،‬به اسب بسته و با نهایت حقارت و ذلت در کوچه و بازار گردش دادند‪ .‬سپس رأس مقدسش را از تن‬ ‫جدا ساخته و به حضور شاهزاده در شیراز که از استماع این خبر جشن و سرور برپا نموده بود‪ ،‬به عنوان غنیمت و‬ ‫نشانه ظفر و نصرت ارسال داشتند و هیکل منیرش را بدست نسوان متعصب نیریز سپردند و آن نفوس دنیه با فریاد‬ ‫شعف و مسرت که گوئی به فتح و فیروزی عظیم موفق گشته در اطراف جسد به رقص و هلهله پرداختند و با ساز و‬ ‫چغانه به نغمه و ترانه دمساز گشتند‪9 ».‬‬

‫مال عبدالحسین همراه چهار پسر‪ ،‬سه برادر و خانواده اش به کوههای اطراف پناه بردند‪ .‬حاکم اموال آنان را مصادره‬ ‫کرد‪ .‬سید جعفر یزدی(که از اجداد همسر من است) که در شمار روحانیان عالی مقام بود و امالک فراوان و خانه ای‬ ‫اعیانی در بازار داشت‪ ،‬گرفتار شد‪ .‬نخست عمامه سبز را از سر ایشان برداشتند و او را زندانی کردند‪ .‬سپس هر روز‬ ‫ایشان را در کنار در ورود انبار غله ایستاده نگه میداشتند تا مردمی که در کمبود و قحطی آن سال برای گرفتن اندکی‬

‫‪ 9‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ص ‪116‬‬ ‫جو یا گندم می آمدند‪ ،‬به صورت ایشان آب دهان بیندازند و در مقابل یک چارک ذرت و ارزن بگیرند‪ .‬تعریف میکردند‬ ‫یکی از مردمان که از این وضعیت خجل و راضی به این کار نبود‪ ،‬جناب آقا سید جعفر او را نزد خود خواسته‪ ،‬گفتند‪«:‬بیا‬ ‫تو هم مانند دیگران عمل کن و چارکی از ذرت و ارزن بگیر!» سربازان حکومتی هر روز او را با وضع اسفباری به‬ ‫خانه اهالی بازار که از دوستان و آشنایان او بودند‪ ،‬برده پاهایش را به چوب میبستند و تا از صاحب خانه پول نمیگرفتند‬ ‫دست از شالق زدن برنمی داشتند‪ .‬پس از چند ماه پاهای ایشان متورم شد‪ ،‬طوری که دیگر توان راه رفتن نداشتند‪.‬‬ ‫سرانجام حاکم اموال ایشان و حاج محمد تقی را مصادره و آنان را از شهر بیرون کرد‪.‬‬

‫مدتی بعد سیدجعفر یزدی برای مالقات بابیها به بغداد رفتند و به زیارت حضرت بهاءللا نائل شد‪ .‬حضرت بهاءللا‬ ‫«سورة النصح» را به افتخار ایشان نازل فرمودند که در آن درباره رد همه پیامبران الهی توسط علمای دین قبل توضیح‬ ‫میدهند و به مذمت این کور دلی و غرور میپردازند و انذار میکنند که مبادا پیرو آنان شوند و از جلوههای پروردگار‬ ‫که بندگان بیدار و هشیار میبینند غفلت بورزند‪ .‬در ابتدای آن لوح مبارک مرقوم شده است‪:‬‬

‫أن یا حرف الجیم اسمع ما یلقیك حمامة األمر في أیام الذي اجتمعوا علیه أهل الكفر والبغضاء بغیر إذن وال كتاب من‬ ‫للا العزیز المحبوب ‪10‬‬

‫ده روز بعد از شهادت جناب وحید‪ ،‬به فرمان دولت ایران و فتوای علما و روحانیون ‪ ،‬حضرت باب در تبریز‬ ‫تیرباران شدند‪ .‬اندکی بعد بار دیگر واقعه شیخ طبرسی و نی ریز در زنجان تکرار شد و سربازان دولتی جناب حجت‬ ‫زنجانی و بسیاری از اصحاب ایشان را به شهادت رساندند‪ .‬در ادامه سیاست آرام کردن کشور‪ ،‬دولت ایران حضرت‬ ‫بهاءللا را که در آن زمان بابی و به نام جناب بهاء شناخته میشدند‪ ،‬پس از چهار ماه زندانی بودن در سیاه چال‪ ،‬با همه‬ ‫خانواده و دوستان و نزدیکان به شهر بغداد در کشور عثمانی تبعید کرد‪ .‬از این طریق دولت توانست کشور را ظاهراً‬ ‫آرام کند و بدینگونه نهضت بابی به آتش زیر خاکستر تبدیل شد‪.‬‬

‫بعضی از بابیانی که در خارج شهر‪ ،‬روستاهای نزدیک یا غارها و کوه ها مخفی شدند توانستند از مهلکه جان سالم‬ ‫به در ببرند‪ .‬اما خون هایی که ریخته شده بود عطش انتقام را در عدهای بیدار کرد‪ .‬آنها می خواستد ریشه این ظلم را‬ ‫بخشکانند‪ ،‬اما شیوه ای که در پیش گرفتند با آموزههای بابی همخوانی نداشت‪.‬‬

‫در اوت ‪ 1852‬چند بابی‪ -‬از جمله یک نی ریزی‪ -‬شاه را که برای شکار خارج از شهر رفته بود ترور کردند‪ .‬بهاءللا‬ ‫به آنها هشدار داده بود که چنین کارهایی چه عواقبی ممکن است به بار بیاورد اما میل به انتقام چشم عقلشان را بسته‬ ‫بود‪ .‬این سوءقصد شاه را به بابیان بدبین کرد و مهدعلیا‪ ،‬مادرشاه که به جامعه بابی مشکوک بود تحریکش کرد تا جایی‬ ‫که یکباره قتل عامی از بابی ها در سراسر کشور به راه افتاد‪ .‬در همین زمان بود که جناب طاهره‪ ،‬یکی از برجسته ترین‬ ‫چهرهای های نهضت باب نیز به شهادت رسید‪.‬‬

‫‪ 10‬حضرت بهاءهللا ‪ ،‬لمعات االنوار‪ ،‬ج ‪ 1‬ص ‪350‬‬ ‫در پاییز ‪ ، 1852‬بقیةالسیف ماجرای دوسال قبل کمکم داشتند به شهر برمیگشتند و جامعه بابی درحال شکلگیری‬ ‫بود‪.‬یکی از رهبران این جامعه جدید‪ ،‬علی سردار‪ ،‬دایی مادربزرگم از خانواده های نیریزی بود که در زمان جناب‬ ‫وحید بابی شده بودند‪.‬‬

‫مال عبدالحسین جزء نوزده نفر اولی بود که برای تحکیم جامعه تالش می کردند‪ .‬آنها تصمیم گرفتند در گروههای‬ ‫کوچک به خانههای بابیان بروند و مؤمن ین را با تعالیم باب‪ ،‬که چیز زیادی دربارۀ آن نمی دانستند آشنا کنند‪ .‬همزمان‬ ‫سردار و یک بابی دیگر‪،‬پناهگاه هایی در کوه کشف می کردند تا در زمان نیاز بتوانند از آن استفاده کنند‪.‬‬

‫حاکم شهر که نمی خواست جامعۀ جدید بابی ها در آنجا تشکیل شود‪ ،‬مردان مسلح زیادی را دور خود جمع کرد‪ .‬علی‬ ‫سردار‪ ،‬حاکم را از قبل آشنا میشناخت‪ ،‬اما چون فساد و بی رحمی او را بعد از به قدرت رسیدن دیده بود دیگر رفاقتی‬ ‫با هم نداشتند‪ .‬با توجه به اوضاع به هم ریخته منط قه ای و کشوری‪ ،‬بابیان نگران آزارهای قریب الوقوعی بودند که‬ ‫تهدیدشان میکرد‪ .‬وقتی دشمنی حاکم علنی شد که خبر رسید او برای حمله به آنها برنامهریزی کرده است‪ .‬چند نفر از‬ ‫بابیان خواستند پیشدستی کنند و ‪ -‬علیرغم تعالیم حضرت باب دربارۀ منع خشونت‪ -‬انتقام خون جناب وحید و سایرین را‬ ‫بگیرند‪ .‬این شد که صبح شنبه اول وقت حاکم را در حمام به قتل رساندند‪.‬‬

‫وقتی مقامات از شیراز برای بررسی امور به نی ریز آمدند‪ ،‬رهبران بابی به مالقات آنها رفتند به امید اینکه از تکرار‬ ‫خشونتهای چند سال پیش جلوگیری کنند‪ .‬اما اوضاع خوب پیش نرفت‪ ،‬مخصوصا وقتی که حرف به اموالی رسید که‬ ‫چند سال پیش با حیله و زور غصب کرده بودند‪ .‬وقتی خبر ورود نیروهای نظامی حکومت به شهر رسید‪،‬بابیان انتظار‬ ‫بدترین برخوردها را داشتند به همین خاطر به کوه های اطراف رفتند و خود را مسلح کردند و آمادۀ جنگ شدند‪.‬‬

‫جنگ از باغهای خارج شهر شروع و به کوهستان کشیده شد‪ .‬سنگرهایی در ارتفاعات مختلف ساختند و زنان هم‬ ‫برای کمک به مردان پیوستند‪ ،‬خیلی زود عدۀ بابیان به صدها نفر رسید‪.‬مقامات حکومتی هم مزدورهایی از روستاهای‬ ‫اطراف جمع کرد و نیرویشان بالغ بر هزاران نفر شد‪ .‬صدای آتش گلوله ها و شلیک توپ ها و شعارهای بابی در‬ ‫کوهستان می پیچید‪ .‬زمستان از راه رسید‪.‬در یکی از نبردها‪ ،‬علی سردار به ضرب گلوله کشته شد‪ .‬دولت یک حمله‬ ‫نهایی را برای درهم شکستن مقاومت بابیان ترتیب داد و صدها نفر نیروی تازه نفس را به باالی کوه فرستاد‪ .‬در آنجا‬ ‫فقط زنان و کودکان ساکن بودند‪ .‬ذخیره غذا تمام شده و از آب هم تقریبا چیزی باقی نمانده بود‪ .‬زنان مجبور بودند خطر‬ ‫را بپذیرند و برای آب آوردن از پناهگاه بیرون بیایند و گاهی مورد تعقیب و یا هدف اسلحه های دشمن قرار می گرفتند‪.‬‬

‫در آخرین حمله سحرگاهی‪ ،‬بعد از گذراندن یک شب سرد و تاریک‪ ،‬همه بابیان شهید یا اسیر شدند‪ .‬همه پسران و‬ ‫برادران مال عبدالحسین در این شب کشته شدند‪ .‬در شیراز وقتی اسراء را نزد فرمانده بردند‪ ،‬از مال عبدالحسین پرسید‪«:‬‬ ‫پیرمرد تو هم با این ریش سفید و علم و دانایی پیرو سید باب شدی؟» مال عبدالحسین گفت‪ «:‬ایکاش قابل بودم تا بتوانم‬ ‫پیرو سید باب باشم!» فرمانده چنان از این پاسخ خشمگین شد که دستور داد دهان مال عبدالحسین هشتاد ساله را پر از‬ ‫خاک کنند‪.‬‬ ‫پس از آن بسیاری از زندانیان گردن زده شدند‪ ،‬پوست از سرشان کندند‪ ،‬پای پیاده آنها را تا به شهر بردند و در طول‬ ‫راه مورد ضرب و شتم قرارمیدادند‪ .‬زنان به عنوان غنیمت به سربازان داده می شد و بدین ترتیب‪ ،‬سفر دلخراشی به‬ ‫شیراز آغاز شد‪ .‬مردان زخمی‪ ،‬زنان تنها‪ ،‬کودکان وحشت زده پیاده کیلومترها از نیریز تا شیراز حرکت کردند‪ .‬غذا‬ ‫کم بود و پیرها از خستگی رو به موت بودند‪ .‬نزدیک شیراز سرهای بریده را به سر نیزه زدند و در شهر میگرداندند‪.‬‬ ‫زنهای بابی به عنوان کنیز فروخته شدند‪ .‬مردان را استنطاق و زندانی کردند‪ .‬بقیه را هم بیکس و بیمال در خیابانهای‬ ‫شهر رها کردند‪ .‬مال عبدالحسین که در آن زمان ‪ 80‬ساله بود را همراه با گروهی از بابیان به سمت تهران فرستادند ‪.‬‬ ‫در طول راه طوالنی به سمت پایتخت‪،‬او توان سفر را از دست داد‪ .‬مامورین اجازه نداشتند هیچ بابی را زنده رها کنند‬ ‫او هم که توان راه رفتن نداشت‪ ،‬پس همانجا او را سر بریدند و جسد بی سر را رها کردند‪ .‬چند روز بعد اهالی روستاپیکر‬ ‫او را به خاک سپردند‪ .‬نزدیک آباده دستور رسید که حرکت سرهای بریده به تهران صالح نیست و در همانجا همه سرها‬ ‫را دفن کردند‪ .‬بعدها حضرت عبدالبهاء در لوحی آن محل را «حدیقة الرحمن» ‪ 11‬نامیدند‪ .‬اکثر زندانیان در تهران اعدام‬ ‫شدند یا در زندان از دنیا رفتند‪.‬‬

‫محمد شفیع که به همراه مادرش آزاد شده بود‪ ،‬با حمایت شیخ ابوتراب‪ -‬امام جمعه شیراز که از محبان حضرت باب‬ ‫بود‪ -‬مدتی در آن شهر به مکتب رفت ‪.‬کمی بعد شیخ ابوتراب او را به خاطر ذکاوت و عملش‪ ،‬با سمت تولیت مسجد‬ ‫جامع نیریز به آن شهر بازگردانید‪.‬‬

‫در این موقع‪،‬شفیع توانست در مورد باب و ظهورش تبلیغ کند و در کمک به جامعۀ بهائی برای بازسازی پس از‬ ‫خرابی های به جا مانده کمک کند‪ .‬او گرسنگان را اطعام می کرد و به افراد بیکار شغل می داد‪ .‬همچنین با چند نفر از‬ ‫نی ریزی ها و افنان یک شراکت راه انداخت که باعث شد شهرشان رونق تجاری بیشتری بگیرد‪.‬بعدها خاطراتش از این‬ ‫دوران را یادداشت کرد و از سختی ها و تضییقات این دوران شرح مفصلی نوشت‪.‬‬

‫سالها بعد شفیع و یک نفر همراه‪ ،‬برای دیدن حضرت بهاءللا راهی بغداد شد‪ .‬یکی از االغهای آنها را دزدیدند اما‬ ‫باز هم پیاده به راهشان ادامه دادند‪ .‬در بغداد‪ ،‬شفیع مظهر ظهور الهی را شناخت‪ .‬شفیع از حضرت بهاءللا خواست تا‬ ‫برایش دعا کند تا همیشه بر عهد و میثاقش وفادار بماند‪«.‬عهدیه» نام خانوادگی بود که او در آنجا انتخاب کرد‪ .‬برای‬ ‫سفر برگشت‪ ،‬حضرت بهاءللا به آنها مبلغی کمک کرد تا االغ دیگری بخرند‪.‬اما شفیع و دوستش این پول را برای‬ ‫برگزاری جلسات استفاده کردند‪.‬‬

‫در طول سالهای بعد شفیع توانست روابط خوبی میان بهائیان و مسلمانان برقرار کند‪ .‬در یک برهۀ حساس حاکم‬ ‫شهر‪ -‬پسر همان حاکم قبلی که توسط بابیها ترور شد‪ -‬نه فقط با رهبران بهائی در صلح بود بلکه نگهبانش را از بین‬ ‫بهائیان استخدام کرده بود و مباشران امالکش نیز دو نفر بهائی بودند‪.‬‬

‫حضرت بهاءللا در لوحی خطاب به مؤمنین نی ریز از آنان خواست تا با انجام اعمال طیبه و روح عبادت در‬ ‫خدمت‪،‬امر او را تبلیغ کنند‪ .‬شفیع همچنین برای تحکیم مؤمنین در تعالیم حضرت باب و بهاءللا ‪ ،‬بخصوص در مسئلۀ‬

‫‪ 11‬مكاتیب حضرت عبدالبها‪ ،‬جلد ‪ ٣‬ص ‪٣٣۷‬‬ ‫عهد و میثاق کالسهای منظمی را برگزار می کرد تا آنان را از فتنه های ناقضین در آن زمان حفظ کند‪ .‬حضرت بهاءللا‬ ‫خطاب به او تصریح کردند که ایمان و عمل هر فرد بهائی باید با هم رشد کند و کسی که چنین باید از رحمت و تأیید‬ ‫الهی برخوردار می شود‪ .‬شفیع می بایست با نوشته های خود به نفوس را تربیت کند و کمک کند تا حق را از باطل‬ ‫تشخیص دهند‪ ،‬آنها را از اوهام و افکار بیهوده محافظت نماید و قادرشان سازد تا به نور ایمان و ایقان راه خود را پیدا‬ ‫کنند‪.‬‬

‫سالها بعد حضرت عبدالبهاء از شفیع خواست تا برای جلوگیری از حمالت ناقضین به مناطق همجوار سفر کند‪ ،‬او‬ ‫به همراهی میرزا احمدعلی سفرهایی به رفسنجان و جهرم داشتند‪ .‬شفیع برای همه توضیح میداد که ارادۀ خداوند در‬ ‫این یوم به اتحاد در همه سطوح و بین همه اقشار جامعه بشری تعلق گرفته است‪.‬در «لوح الزیارة» حضرت عبدالبهاء‬ ‫به پاس خدمات محمد شفیع به او لقب شهید داده است‪.‬‬

‫محمد شفیع بعد از درگذشت همسر اولش با دختر شاعر محبوب شیرازی «وفا»‪ 12‬ازدواج کرد‪ .‬دختر وفا‪،‬‬ ‫خاورسلطان‪ ،‬مادربزرگ پدر من بود‪ .‬خانوادۀ او در غائلۀ نی ریز رنج زیادی متحمل شدند و عبدالبهاء در الواح خود او‬ ‫را مورد الطاف بسیار قرار داده و از او دلجویی کردند‪.‬‬

‫چند نفر دیگر از اعضای خانواده ما نیز الواح تشویق آمیزی از حضرت عبدالبهاء دریافت کردند‪ .‬میرزا احمد‬ ‫نیریزی‪ ،‬پدربزرگ مادریام که نام خانوادگی «وحیدی» را به افتخار شهید بزرگوار‪ ،‬جناب وحید انتخاب کرده بودند‪،‬‬ ‫در الواح حضرت عبدالبهاء و توقیعات حضرت ولی امرللا مورد عنایت قرار گرفتند‪ .‬میرزا احمد وحیدی‪ ،‬نوۀ میرزا‬ ‫احمد خوشنویس بود و مهارت در سبک بسیار قدیمی از خطاطی نسخ او را به یکی از بزرگترین خوشنویسان فارسی‬ ‫قرن ‪ 18‬تبدیل کرد‪.‬او در طول حیاتش بیش از ‪ 70‬اثر بزرگ و بین ‪ 90‬تا ‪ 120‬نسخه از قرآن را خطاطی کرد که‬ ‫بعضی از آنها امروزه می توان در موزههای بزرگ یافت‪.‬‬

‫میرزا احمد وحیدی از فقر برخاست و تاجر و مال ک باخدایی شد‪.‬خیلی دوست داشت شرح ایمانش را برای بقیه‬ ‫تعریف کند‪ .‬یک روز که از بازار می گذشت کربالیی حسین از در مغازه اش بیرون آمد و او را به داخل دعوت کرد و‬ ‫گفت‪ «:‬آیا این حدیث را شنیده ای که اگر خبر ظهور قائم در شرق عالم باشد و تو در غرب عالم باشی باید برای موعود‬ ‫جستجود کنی؟ اگر می دانی چرا تا به حال از من درباره دینم سئوال نکرده ای؟» احمد نشنیده بود‪ .‬بعدا از مآل دربارۀ‬

‫‪ 12‬زنان شیرازی شعرهای وفا را از بر داشتند‪ .‬ابیاتی که وفا مینوشت‪ ،‬ابراز عشق مخلصانه به حضرت بهاءللا بود‪ .‬وفا وقتی که به زندان‬ ‫شیراز برای مالقات می رفت با بیوۀ یکی از شهدای غائلۀ نیریز آشنا شد و ازدواج کردند‪ .‬او و پدرش بعد از این جریان به نیریز نقل مکان‬ ‫کردند تا از دسیسه و فتنۀ مالهای شیرازی دور باشند‪ .‬او پیرو پرشور حضرت بهاءللا بود و برای دیدار ایشان تا بغداد رفت‪ .‬وفا نامه ای به‬ ‫حضرت بهاءللا نوشت و سئواالت عرفانی و دینی دربارۀ خدا‪ ،‬معاد و جهان بعد پرسید‪ .‬ایشان در جواب او لوح طویلی ارسال که در آن وفا را‬ ‫بخاطر استقامت و وفاداریاش در امر ستود‪ .‬حضرت بهاءللا در آن نام او را «وفا» قرار داد و از او خواست که تجسم این نام شود و تمام‬ ‫تالشش را بکند تا جوهرۀ وفا شود‪ .‬و تأکید کرد که هیچ کس نمی تواند هرگز به این مهم دست یابد مگر آنکه قلب خود را از آنچه بین آسمان و‬ ‫زمین است پاک کرده و از هر چی ز جز خدای بخشندۀ متعال منقطع شود‪ .‬وفا وقتی از دنیا رفت حدود ‪ 30‬ساله بود‪.‬‬ ‫صحت این حدیث پرسید و وقتی که مطمئن شد‪ ،‬برگشت تا از کربالیی محمد مغازهدار بیشتر بپرسد‪ .‬با هم بحث و گفتگو‬ ‫کردند تا او ایمان آورد‪ .‬وی بعدها از این که با بهائیان خوش رفتار نبوده ابراز پشیمانی کرد‪.‬‬

‫زندگی احمد سراسر خدمت و کارش بود‪ .‬او ثروت زیادی جمع کرد و بخش زیادی را نیز به مصارف امری رساند‪.‬‬ ‫او معتقد بود با بخشش تبرعات رشد روحانی نصیب انسان می شود و بسیار به اطاعت از قوانین بهائی پایبند بود‪.‬وقتی‬ ‫که شوقی افندی اعالم کرد که چند همسری جایز نیست او همسر دومش را طالق داد‪ ،‬هر چند که تا پایان عمر مخارج‬ ‫او را تقبل کرد‪.‬‬

‫در سال ‪۱٣۲۹‬ه‪.‬ق‪ 13 .‬سه تن از بهائیان نی ریز میرزا احمد وحیدی‪ ،‬پدر مادرم و میرزا عبدالحسین داماد محمد شفیع‬ ‫و همسر نوریه و میرزا فضل للا به دعوت حضرت عبدالبهاء برای انجام مراسم استقرار عرش حضرت باب به حیفا‬ ‫رفتند‪ .‬پدربزرگم‪ ،‬تعریف میکرد‪« :‬در حین مراسم حضرت عبدالبهاء سر بر روی تابوت گذاشتند و بسیار گریستند‪.‬‬ ‫روز بعد با حزنی شدید فرمودند‪« :‬طوفان است‪ ،‬طوفان شدید است‪ ».‬همه ما به دریا نگاه گردیم‪ ،‬دریا آرام بود‪ .‬آن وقت‬ ‫همه دانستیم حادثهای رخ داده است‪ ».‬از آنها خواسته شد تا فوراً به شهرشان برگردند‪.‬‬

‫در این سال دولت مرکزی رو به ضعف گذاشته بود‪.‬شاه کشور چیزی از مملکت داری نمیدانست و بیشتر به لذت‬ ‫شخصی و جمع کردن ثروت عالقه داشت‪ .‬دولت ورشکسته بود و با استقراض از دولتهای دیگر و فروش امتیاز به‬ ‫روس و انگلیس امورش را میگذراند‪ .‬جنبش مشروطه‪ ،‬نظام پادشاهی را به چالش کشید و خواستار تدوین قانون اساسی‬ ‫شد تا حاکمیت در چارچوب آن عمل کند‪ .‬همزمان با این هرج و مرج‪ ،‬حاکمان منطقهای قدرت گرفتند و مستقل از دربار‬ ‫عمل کردند‪ .‬یکی از آنها‪ ،‬حاکم فارس بود‪.‬‬

‫شیخ زکریا از سوی مال عبدالحسین الری مسئول سرکوب اغتشاشات منطقه ای شد‪ .‬آن موقع دیگر خبری از‬ ‫درگیری های سالهای قبل نبود‪ ،‬اما زکریا آتش زیر خاکستر را بلند کرد‪.‬شب عید‪ ،‬شیخ زکریا افرادش را به بازار نی ریز‬ ‫فرستاد تا غارت کنند‪ .‬شیخ االسالم شهر به او گرا داد که به جای متعلقات مسلمانان‪ ،‬اموال بهائیان را بگیرد و گرنه خشم‬ ‫اهالی از کارهای او باال میگیرد‪ .‬زکریا هم قول داد فقط به محله بابی ها حمله کند‪ .‬به این ترتیب ورق برگشت و روز‬ ‫قبل از سال نو در نی ریز جارچی ها جار می زدند که هر کس یک بابی زنده تحویل دهد دویست تومان و هر کس سر‬ ‫یک بابی تحویل دهد صد تومان هدیه می گیرد‪ ،‬و مسلمانان همه در امان هستند‪ .‬به این ترتیب تعقیب و گریز نی ریزی‬ ‫ها شروع شد‪ .‬خانواده های بهائی به خصوص مردان‪ ،‬شهر را ترک کردند و در مزارع‪ ،‬باغها و در شکاف کوه ها‬ ‫پنهان شدند‪ 14‬در حالیکه مردم نی ریز برای دریافت جایزه در جستجوی آنان بودند‪ ،‬یکی یکی آنان را پیدا کرده تحویل‬ ‫شیخ ذکریا می دادند‪ .‬به این ترتیب شیخ در سه روز اول سال نو هجده نفر از بهائیان را به قتل رسانید‪.‬‬

‫‪ 13‬مطابق با ‪۱۹٠۹‬میالدی‬ ‫‪ 14‬خانه و امالک نوریجان‪ ،‬مادربزرگ همسرم به تاراج رفت و با خانوادهاش همگی راهی کوهستان شدند‪ .‬شوهرش‪ ،‬حاج عبدالحسین‪ ،‬آن‬ ‫زمان زیارت حیفا رفته بود‪ .‬پدربزرگ من‪ ،‬شیخ محمد حسین آن زمان زن و فرزند را به دوستان مسلمانش سپرد و خودش به سروستان رفت‬ ‫که آن موقع امن بود‪.‬او فرزند مال محمد شفیع بود و مانند او عربی‪ ،‬منطق و فلسفه می دانست‪ .‬یکی از همکالسی های او از علمای برجستۀ‬ ‫شیراز بود و این دوستی به او کمک کرد تا از بهائیان محافظت کند ‪.‬وقتی که او جوان بود‪ ،‬برای آن که زود زنش ندهند به سفر رفت و بعد از‬ ‫آنجا به زیارت حضرت عبدال بهاء رسید‪ .‬این امر ایمان او را تقویت کرد و انرژی زیادی برای انجام خدماتش به او داد‪.‬‬ ‫شرح یکی از آن خانواده ها را در خاطرات پری جان می خوانیم‪.‬‬

‫«فانیه پری جان از اوان طفولیت با پسر عمه خویش‪ ،‬مال حسن در یک منزل نشو و نما نموده و ایام صباوت را‬ ‫بدین منوال با کمال روح و ریحان می گذراندیم‪ .‬تا به تقدیر الهی عقد ازدواج بین ما واقع و مدت شش سال در نهایت‬ ‫آسایش و رخا به شکر و ثنای محبوب بی همتا مألوف و به ادامه زندگانی معمولی مشغول و به انجام وظایف مقدسۀ‬ ‫شرعیه شاد و مسرور بودیم‪ .‬قریب به چهل یوم قبل از نوروز ‪۱۲۸۸‬ش‪ 15 .‬بود‪ ،‬بغتتا ً خبر هجوم و حمله شیخ ذکریا در‬ ‫اذهان شایع و بیم نهب و قتل و غارت بر کافه ناس مستولی گردید‪ .‬طولی نکشید که شیخ مذکور قدم به خاک نیریز نهاد‬ ‫و در بادی امر خویش را مصلح و مؤمن و مروج شریعت حضرت سید المرسلین قلمداد نمود‪ .‬ایام به تشویش و اضطراب‬ ‫سپری می شد و هر آن‪ ،‬بیم قتل و غارت لرزه بر ارکان وجود می انداخت‪ .‬قرین فانیه به کسب بزازی مشغول و صاحب‬ ‫ثروت و مکنت زیادی بود‪ .‬پنج یوم قبل از نوروز که ساعت حمله و غارت احساس می شد‪ ،‬اموال منقول را به خانه‬ ‫جناب محمد حسن رحیم ‪-‬که از مؤمنین و موقنین به شریعه رب العالمین بود‪ -‬انتقال دادند‪ .‬چه که خانه مذکور مجاور‬ ‫مسجد جامع و محل اجتماع مدافعین بود‪ .‬خود نیز بیت مسکون را ترک نموده در خانه مذکور متحصن شدیم‪ .‬کمکم صدای‬ ‫مهاجمین به گوش می رسید و هیاهوی نهب و غارت تار و پود وجود را از هم می گسیخت‪ .‬مهاجمین بعد از فراغت از‬ ‫چپاول و غارت محله به مسجد جامع که بنایی محکم و محل اجتماع نفوس و مدافعین بود‪ ،‬روی آورده و جناب محمد‬ ‫حسن را که در گلدسته مسجد موضع گرفته بود‪ ،‬آماج ق رار داده و به یک گلوله او را به خاک و خون انداختند و مسجد‬ ‫به دست آنها افتاد‪ .‬اموال را کال نهب و غارت نمودند بطوری که قوت الیموت برا ی احدی باقی نماند‪ .‬شب نوروز فرا‬ ‫رسید‪ ،‬آن شب را درآن منزل گرسنه و تشنه لرزان و هراسان صبح نمودیم و یک شب و یک روز قوت الیموت اشک‬ ‫چشم و به حنین و انین همدم و قرین بودیم‪ .‬در چنین موقع خبر قتل احبا شایع شد‪ .‬فانیه سراسیمه بیرون دویدم تا از‬ ‫حقیقت موضوع آگاهی حاصل نمایم‪ .‬به محض خروج از درب خانه یکی از همسایگان را با گریه و ناله مشاهده نمودم‪.‬‬

‫گفتم چطور شده؟ چه واقعه رخ داده؟‬

‫گفت‪ :‬مال محمد (پدر فانیه) و مال حسن (قرین فانیه) را آورده کشتند‪.‬‬

‫پرسیدم‪ :‬چطور؟ کشتند؟ چه شد که کشتند؟‬

‫گفت‪ :‬ای خواهر خودم دیدم‪ ،‬ناظر و حاضر بودم که هر دو را آورده و مقتول ساختند‪.‬‬

‫فانیه طفلی شش ماهه در بغل و دختری پنج ساله داشتم‪ .‬آنها را به حال خود گذاشته بسوی بازار شتافتم‪ .‬وقتی که‬ ‫رسیدم دیدم همهمه و اجتماع عظیمی است‪ .‬چند نفر را یکی یکی زنجیر به پا بسته کشان کشان می آورند‪.‬‬

‫پرسیدم ‪ :‬این کیست؟‬

‫گفتند ‪ :‬مال محمد علی بابی است‪.‬‬

‫‪ . 15‬مطابق ‪۱۹٠۹‬م‪.‬‬ ‫بعد گروهی از دوستان و همسایگان رسیده به مادرم گفتند‪ :‬ای مادر مگر از جان شیرین سیر شدی که خود به پای‬ ‫خویش بسوی مرگ می روی؟ دخترت را بردار و تا چشمت می بیند فرار کن زنهار که به منزل خود مراجعت نمائید‪.‬‬ ‫چه که این گروه قصد جان شما را دارند و اگر شما را پیدا کنند مشکل از چنگ مرگ خالصی یابید‪.‬‬

‫فانیه با مادرم ناچار به خانه یکی از همسایگان پناه آوردیم ولی آن همسایه به محض دیدن‪ ،‬ما را بیرون نموده گفت‬ ‫به خاطر شما مال و منال مرا غارت می نمایند و آشیانه مرا خراب می کنند و زندگی مرا از هم می پاشند‪.‬‬

‫چون از آنجا مایوس شدیم به خانه شخص دیگر رو آوردیم‪ ،‬او نیز ما را قبول نکرد و نپذیرفت و وجود ما را در‬ ‫خانه خویش علت اضمحالل و پریشانی خود ذکر نمود‪ .‬خالصه بهر خانه که ملتجی شدیم راه ندادند‪ .‬با چشم گریان و دل‬ ‫سوزان به خارج قصبه رفته به مزرعه ای رسیدیم و خود را در میان بوته های جو مخفی و مستور نمودیم‪ .‬صاحب‬ ‫مزرعه آمده ما را از آنجا بیرون نموده و گفت بواسطه شما جو های مرا چپاول و غارت می نمایند‪.‬‬

‫از آنجا نیز مایوس شده آمدیم از دیوار باغی باال رفته در پایه دیوار نشستیم‪ .‬آفتاب دم غروب بود و هوا کم کم تاریک‬ ‫می شد‪ .‬تا دو ساعت از شب رفته گرسنه و تشنه و لرزان و گریان بسر بردیم و صدای مردم و همهمه و هیاهوی جمعیت‬ ‫که پدرم را به دار می زدند‪ ،‬می شنیدیم‪ .‬در آ ن حین یک نفر از همسایگان را دل به حال ما سوخته‪ ،‬درصدد جستجوی‬ ‫ما برآمده و سراغ ما را گرفته بود‪ .‬دیدم مردی از دیوار باغ باال آمده به خیال اینکه این شخص هم در صدد آزار و اذیت‬ ‫ما برآمده بیم و هراس مستولی شد و قصد فرار نمودیم که ناگاه صدا زده گفت نترسید خودی است غریب نیست! آمد‬ ‫پهلوی ما نشسته گفت اگر گریه نمی کنید و بیقراری نمی کنید ممکن است امشب را در خانه من بیتوته نمائید تا صبح‬ ‫ببینم چه پیش می آید‪ .‬این شخص مانند فرشته ای بود که خداوند برای نجات ما آن شب برانگیخت‪.‬‬

‫باری به هر نحو بود آن شب را بدون غذا و خوراک صبح نمودیم‪ .‬طفل شش ماهه فانیه را همان شب آوردند و از‬ ‫صبیه پنجساله اثری و خبری نبود‪ .‬تا دو سه روز بعد آن را هم سراغ گرفته آوردند‪ .‬تا چهاردهم یوم {نوروز} اوقات به‬ ‫عسرت و سختی در خانه شخص مذکور می گذشت‪ .‬گاهگاهی نوکر مان جزئی قوت برای ما می آورد‪ .‬تا اینکه شیخ از‬ ‫نیریز شد رحال نمود‪ .‬به خانه برگشتم خانه را چون مسجدی یافتیم طاق ریخته‪.‬‬

‫بعدها آنان که واقعه را دیده بودند اینگونه تعریف کردند که "مالحسن را اول با شمشیر زده و بعد تیر باران نموده و‬ ‫به درخت توت دم مسجد بازار معلق نمودند‪ .‬یک نفر از دوستان وی که بقال و مسلمان و مرد منصفی بود‪ ،‬مستحفظ‬ ‫گماشت که آن جسد را حراست و حفاظت نماید و مزدی از برای او تعیین نمود‪ ،‬تا شب سوم جسد را از درخت پائین‬ ‫آورده و در حاشیه رودخانه به خاک سپردند‪.‬‬

‫اما پدر فانیه وقتی که داماد خویش را به خاک غلطان دیده‪ ،‬حالت وی دگرگون و منقلب می گردد‪ ،‬می گوید لعنت بر‬ ‫شیخ و عبدالحسین‪ ،‬شیخ می گوید این را به بدترین عذاب بکشید‪ .‬بعد از سنگسار کردن ریسمان به پایشان بسته ‪،‬کشان‬ ‫تا دم مسجد جامع که فاصله زیادی است می آورند‪ ،‬بطوری که تمام بدن مجروح و پوست متالشی و کنده شده و خون از‬ ‫اعضاء و جوارح جاری می گردد‪ .‬سپس جسد بی روح را جنب مسجد جامع به درخت توت معلق و روز بعد هیمه و‬ ‫پشته خار در زیر جسد انباشته نموده آتش می زنند‪ .‬تا سه روز جنازه نیم سوخته بر درخت آویزان بود شب سوم باغبان‬ ‫ما جسد متالشی شده را به خاک سپرده بود‪16 ».‬‬

‫اندکی بعد سه مسافر حیفا با دست پر و اخبار خوش بازگشتند و از آنچه در نی ریز گذشته حیرت زده شدند‪ .‬احبا دور‬ ‫هم جمع می شدند و زائرین از سفر خود و از حضرت عبدالبهاء می گفتند‪ .‬مناجات می خواندند و الواح و آثار دستنویسی‬ ‫که به عنوان هدیه برای احبا آورده بودند را تالوت می کردند‪.‬‬

‫سالهای بعد یعنی سال ‪۱۲۹۲‬ش‪ 17 .‬نی ریز این شهر آباد و پربرکت از آرامش نسبی برخوردار بود و ثمره سالها‬ ‫تحمل بالیا‪ ،‬صدمات‪ ،‬تالش ها و استقامت بهائیان‪ ،‬تشکیل اولین محفل روحانی نی ریز بود که در این دوره ظاهر شد‪.‬‬ ‫پدر بزرگ من شیخ محمد حسین یکی از اعضاء منتخب این محفل بود که در سمت منشی محفل خدمت میکرد‪ .‬این‬ ‫محفل روحانی‪ ،‬محل مراجعه همه حتی مسلمانان شد‪ ،‬که برای مشورت و حل امور خود‪ ،‬نزد محفل روحانی می آمدند‪.‬‬ ‫(نیریزیها این محفل روحانی را جمع نه نفره می نامیدند‪).‬‬

‫مشکالت و سختی های سالهای بعد حمله ملخ‪ ،‬قحطی‪ ،‬خشکسالی و سیل بود‪ .‬همیشه در نی ریز سیل میآمد‪ ،‬اما سیل‬ ‫سال ‪۱٣٠٣‬ش‪ 18 .‬سیل عظیمی بود بطوری که بعد از یک هفته باران شدید سد قدیمی شهر ویران شد ‪.‬سه چهارم نیریز‬ ‫یعنی بیشتر خانهها زیر آب رفت‪ .‬اسباب و اثاثیه و دارایی همه از جمله اصل مجموعه ای از الواح حضرت بهاءللا‬ ‫خطاب به خاور سلطان‪ ،‬همسر محمد شفیع و بقیه الواح دستنویس خانواده ما که برای همه عزیز تر از جان بود‪ ،‬همه از‬ ‫بین رفت‪ .‬همه اهالی نی ریز به طرف زمین های باالتر از سطح آب روان بودند‪ .‬مسلمان‪ ،‬بهائی و یهودی همه بیخانمان‬ ‫شدند‪ .‬مادربزرگم صاحب جان‪ ،‬همسر شیخ محمد حسین که نوه خواهری سردار بود‪ ،‬همیشه می گفت که قحطی و این‬ ‫سیل بالیی بدتر از بالی شیخ ذکریا بود‪19 .‬‬

‫هنگامی که سیل خروشان عقب نشینی کرد محفل روحانی نی ریز برای تعمیر و آبادانی از محفل روحانی شیراز‬ ‫درخواست کمک مالی کرد‪ .‬آنها این درخواست را بوسیله محفل روحانی تهران به اطالع حضرت ولی امرللا رساندند‪.‬‬ ‫ایشان با ارسال تلگرافی به همۀ جوامع بهائی در اقصی نقاط جهان درخواست معاونت نمودند و این بار سیل خروشان‬ ‫کمک از سراسر عالم به نی ریز سرازیر شد‪ .‬پدرم تعریف می کرد بسته های اسکناس آنقدر زیاد بود‪ ،‬که برای نگهداری‬ ‫آنها کیسه کافی نداشتیم‪ .‬در هر صورت محفل روحانی از آن مبالغ برای بازسازی شهر نیریز استفاده کرد‪ .‬یک سد‬ ‫جدید و یک حمام عمومی ساخته شد و قطعه زمینی برای قبرستان و قطعه زمین دیگری برای ساختن مشرق االذکار و‬ ‫مدرسه خریداری شد و در تعمیر خانه ها به عموم مردم کمک کردند‪ .‬اتاق جناب وحید در قلعه خواجه بازسازی شد‪ .‬دو‬ ‫مدرسه دخترانه و پسرانه نیز گشایش یافت‪.‬طولی نکشید که این مدارس جزء بهترینهای استان شناخته شدند‪ .‬زنان بهائی‬

‫‪ 16‬محمد علی فیضی ‪ ،‬نی ریز مشک بیز ‪( ،‬تهران ‪ ،‬ایران‪ :‬اعتماد انتشارات بهائی ‪ 129 ،‬ق‪ .‬م‪ ، ).‬ص‪162 .‬‬ ‫‪ 17‬مطابق ‪ ۱۹۱٣‬م‪.‬‬ ‫‪ 18‬مطابق ‪ ۱۹۲۴‬م‪.‬‬ ‫‪ 19‬تاریخ مکتوب جامعۀ بابی و بهائی نیریز در کتاب «المعة االنوار» توسط میرزا محمدشفیع روحانی نوشته شده است‪.‬‬ ‫نقش مهمی به عنوان معلم و مدیر این مدارس داشتند‪ 20 .‬همۀ این تحوالت مثبت کمک کرد تا جامعۀ بهائی از آزارهای‬ ‫گاه و بیگاه جان سالم به در ببرد‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫هنوز صدای خطابههای خصمانهای که در کودکی از بلندگوهای مسجد می شنیدم را به یاد میآورم‪ .‬در همان خیابانی‬ ‫قدم می زدیم که در آن اعضای خانواده مان را روی زمین کشیده و کتک زده بودند‪ .‬صاحب جان و پری جان وحشت آن‬ ‫روزها را به یاد داشتند‪.‬گاهی در جلسات بهائی حرف آن ایام می شد و خاطراتشان را نقل میکردند‪ .‬این گذشته در زندگی‬ ‫هر روزۀ ما جریان داشت‪ ،‬صدایش از خیابان به گوش می رسید‪ ،‬از هر زبانی روایت می شد‪.‬این گذشته در کودکی من‬ ‫زندگی میک رد‪ .‬الالیی مادرم درباره جوانی برومند و زیبا بود که سرش را بریده بودند‪ .‬پدرم و اجدادم مانند سنگرهایی‬ ‫بودند که از ورود نفرت و دشمنی به دنیای من جلوگیری میکردند‪.‬‬

‫وقتی آن قدر بزرگ شده بودم که بتوانم دوچرخه را بردارم و از خانه بیرون بزنم به قلعه می رفتم؛ همانجا که جناب‬ ‫وحید و پیروانش در مقابل سربازان ایستادگی کرده بودند‪ .‬یادم می آید یک بار وقتی وارد آنجا شدم‪ ،‬به نظرم آمد منظره‬ ‫زیبایی از چند فرشته در اطراف آتش در حال رقص و پایکوبی می بینم‪ ،‬وقتی خواستم به آنها نزدیک شوم از نظر محو‬ ‫شدند‪ .‬همیشه چند بار دور قلعه میچرخیدم‪ ،‬بعد سوار دوچرخه می شدم ‪ ،‬اطراف دیوارهای گلی قلعه دور می زدم‪ ،‬مسیر‬ ‫رودخانه را طی می کردم‪ ،‬به سرازیری کناره کشتزارها و باغ های بابی (به قول نیریزیها) می رسیدم‪.‬‬

‫‪ 20‬جامعه بهائی را زنان شجاع پرورش دادند‪ .‬پریجان‪ ،‬مادرشوهر خالۀ من به لقب «فرشته نیریز» معروف بود‪ .‬عشقی که از حضرت‬ ‫عبدالبهاء و حضرت ولی امرللا در سفر گرفته بود و الواحی که برایش صادر می کردند کمک او در این راه بود‪.‬‬ ‫«ای کنیز عزیز الهی در جهان فانی از امتحانات الهی نومید مشو‪ .‬امیدوار باش و بر محن و بالیا صبر و قرار نما‪ .‬اگر بال نبود صبر تحقق‬ ‫نمی یافت‪ ،‬اگر اضطراب نبود سکون و قرار وجود نداشت‪ ،‬اگر محن و آالم نبود راحت و آسایش مفقود بود‪ ،‬اگر احزان نبود کسی شادمان نبود‪.‬‬ ‫هر چیز به ضدش نمودار گردد‪ .‬قدم ثابت کن تا ثابت شوی‪ .‬استقامت بنما تا شمع هدایت گردی‪ .‬منادی حق شو تا آهنگ ملکوت شنوی‪ .‬مرغ‬ ‫خوش الحان شو تا دلها را به اهتزاز آری‪».‬‬ ‫حاال خانۀ او به مکانی برای مهمان نوازی و محبت به همه کسانی که در راهش قرار می گرفتند تبدیل شده بود‪ .‬او همیشه آماده بود تا داستان‬ ‫وقایعی که دیده بود را تعریف کند‪.‬‬ ‫صاحب جان‪ ،‬مادربزرگ من ‪ ،‬خودش را وقف تربیت هفت فرزندش کرد‪ .‬برای او بسیار مهم بود که فرزندانش مؤمن باشند‪.‬‬ ‫خاور سلطان همسر جد بزرگ من‪ ،‬الگویی برای سایر زنان در نیریز شد‪ .‬او هر آنچه سواد داشت به زنان دیگر نیز میآموخت و در‬ ‫مدرسه بهایی نیز تدریس می کرد‪ 5 .‬فرزند تربیت کرد که هر کدام بعدها از مؤمنین پرشور بودند‪ .‬او معتمد محل بود و برای حل مشکالت‬ ‫خانوادگی و مشورت در ازدواج اغلب نزد او می آمدند‪.‬‬ ‫فصل سوم‪:‬‬

‫مردی ادیب‬

‫پدرم در بیست سالگی صاحب فرزند و سرپرست خانوادهای بزرگ شد‪ .‬همان سالی که من به دنیا آمدم‪ ،‬پدربزرگم‬ ‫شیخ محمدحسین در سن پنجاه سالگی درگذشت‪ .‬از آن پس پدرم هم مسئول دو خانواده شد‪ :‬در یکی از آنها به دنیا آمده و‬ ‫دیگری که خود تشکیل داده بود‪.‬‬ ‫پدرم ذاتا ً مردی ادیب بود‪ .‬به همین خاطر به او «شیخ بهائی» می گفتند که نشان دهنده باسواد بودنش بود‪ .‬او دعاها‬ ‫و اشعار زیادی از بر داشت و در طول مکالماتش مرتبا گزیده هایی از آنها را به زبان می آورد‪ .‬به عالوه بر قرآن و‬ ‫حدیث و آثار بهائی مسلط بود و به همینخاطر می توانست ادلۀ زیادی درباره ظهور قائم و ادعای حضرت باب و بهاءالل‬ ‫به مخاطبش ارائه کند‪ .‬همچنین دیدار مبلغین برجسته بهائی مانند جناب طرازللا سمندری‪،‬محمدعلی فیضی و علی اکبر‬ ‫فروتن درک او از تعالیم حضرت بهاءللا و اهداف جامعه بهائی را غنی تر می کرد‪.‬جناب سمندری از کسانی بود که تا‬ ‫لحظات آخر در کنار حضرت بهاءللا بود ‪ .‬طی سالها سفرهای تبلیغی ‪ ،‬از خاطرات مشرف شدن به حضور مظهر الهی‬ ‫در باغ رضوان خارج از بغداد بازگو می کرد و این که او بود که الواح مؤمنین را به دستشان می رساند‪ .‬جناب سمندری‬ ‫‪ 93‬سال عمر کردند‪ .‬جناب فیضی‪ ،‬تاریخنگار فوق العادهای بودند و کتابی درباره سرگذشت مؤمنین شهرمان به نام«نی‪-‬‬ ‫ریز مشگ بیز» نوشتند‪ .‬جناب فروتن ‪ ،‬با وجود جدیت بسیار‪ ،‬همیشه نسبت به من بسیار پرلطف و مهربان بودند‪ .‬ایشان‬ ‫که فارغ التحصیل دانشگاه مسکو بودند برای ما مدرسه ای تاسیس کردند که من بعدها همانجا درس خواندم‪.‬جناب فروتن‬ ‫از اوایل دهه ‪ 1930‬عضو محفل ملی ایران بودند و پدرم را که نماینده نیریز در کانونشن های ملی بود میشناختند‪.‬‬

‫درک پدرم از مسائل مذهبی به همراه شخصیت ‪ ،‬قدرت بیان و سرشت پرمهرو محبتش از او مبلغ موثری ساخته‬ ‫بود‪ .‬اگر چه اهل کتاب بود ولی فضل فروشی نمی کرد‪.‬شوخ و مهمان نواز بود‪ .‬او احساسات عمیق روحانی داشت و‬ ‫وقت زیادی را صرف دعا خواندن می کرد‪ .‬وقتی از او پرسیدم که برای چه اینقدر دعا میخوانی جوابم داد «برای تو»‪.‬‬ ‫بعدها در زندگیام احساس کردم دعاهایی که پدرم برایم کرده بارها کمکم کرده است‪.‬‬

‫درحالی که پدرم سرش به کتاب و تبلیغ بود ‪ ،‬مادرم بشری از یک خانواده تاجر صاحب نام می آمد‪ .‬پدرش‪،‬میرزا‬ ‫احمد وحیدی‪ ،‬از فقر به ثروت رسیده بودند‪ .‬مادرم تمام وقتش را به کارهای خانه‪ ،‬پخت و پز‪ ،‬نظافت و مراقبت از‬ ‫فرزندان می کرد‪ .‬او بهره ای از سواد نداشت و تمام زندگیش در بین چهاردیواری خانه می گذشت و به همین خاطر‬ ‫فرصتی برای معاشرت با دوستان و اقوام خارج از منزل نداشت‪.‬‬

‫از طرف دیگر پدرم به فعالیت های عمومی مشغول بود‪ .‬مطالعاتش درباره آثار بهائی و منش جذاب و قوه بیانش او‬ ‫را به یک ناطق محبوب تبدیل می کرد‪ .‬او سالها در محفل روحانی به عنوان منشی فعالیت می کرد و آنجا مهارتش در‬ ‫نوشتن را به کار میبرد‪.‬سالها بعد چند فقره از نامه ها یی که نوشته بود را خواندم و تحت تاثیر شیوایی و بالغت آن قرار‬ ‫گرفتم‪ .‬بهعنوان منشی یکی از بزرگترین جوامع بهائی ایران‪ ،‬او با عدۀ زیادی در تماس بود‪ .‬جامعه بهائی نیریز‬ ‫چندهزارنفر بودند و محفل برای آنها محل وثوق و اطمینان بود‪ .‬همانطور که حضرت ولی امرللا تشویق فرموده بودند‬ ‫بهائیان به جای دادگاه‪ ،‬به محفل شکایت می بردند‪ .‬پدر من مسئول رسیدگی به امور حقوقی بهائیان‪ ،‬از ازدواج گرفته تا‬ ‫دعواهای مالی بود که باید ضمنا ً مصلحت و صیانت جامعه را نیز مورد مالحظه قرار میداد‪ .‬همین تعامالت وقتی که‬ ‫مالها می خواستند اوباش را علیه بهائیان بشورانند ‪ ،‬باعث دردسر می شد‪ .‬مانند مردهای ایرانی دیگر‪ ،‬پدرم مردی‬ ‫خوددار بود و محتاط بودنش کمک می کرد تا در مقابل حمالت خود را حفظ کند‪.‬‬

‫پدرم شغل خانوادگیاش – عطاری‪ -‬را پیش گرفته بود و گیاهان دارویی و ادویه برای درمان بیماریها می فروخت‪.‬‬ ‫گل گاوزبان به جای آرامبخش‪ ،‬عرق نعناع برای هضم غذا‪ ،‬و زردچوبه برای مشکالتی مثل سردرد و سوزش معده‪.‬‬ ‫همه او را به عنوان درمانگر دوست داشتند‪ .‬مغازۀ پدربزرگم در بازار به آتش کشیده شده بود ‪.‬به همین خاطر پدرم‬ ‫مجبور شد بخشی از خانه مان را تبدیل به محل کار کند ‪ .‬درآمد پدرم بطرز قابل توجهی کاهش یافت چون این محل کسب‬ ‫‪ ،‬مانند بازار پاخور نداشت‪.‬‬

‫مدت کوتاهی میرزا جالل میثاقی‪ ،‬که بعدها پدرزن من شد‪ ، ،‬به پدرم کمک می کرد‪ 21 .‬او در مدرسه جدید بهائی‬ ‫درس می داد و درطراحی برنامه درسی‪ -‬شامل مطالعه قرآن‪ ،‬اشعار سعدی و حافظ‪ ،‬انشاء و ریاضی‪ -‬کمک می کرد ‪.‬‬ ‫میثاقی برای تدریس‪ ،‬از تربیت معلم مدرک گرفته بود که در آن زمان بسیار ارزشمند به حساب می آمد‪ .‬سپس با دختر‬ ‫دائیاش شیخ محمد حسین به نام روحا که مؤمن شده بود ازدواج کرد‪ .‬زوج جوان همچنان به خدمت امر در شهر فسا‬ ‫مشغول بودند تا آن که ضوضاء شروع شد‪ .‬بعد از آن به شیراز رفتند و میثاقی وارد کار تجارت پنبه شد و به رغم‬ ‫تعصبات صاحبان شرکت ‪ ،‬در شغلش پیشرفت خوبی کرد‪ .‬این زوج برای انجام خدمات بیشتر به هندوستان مهاجرت‬ ‫کردند و به عنوان فارسان امر در آن منطقه مشغول زندگی شدند‪.‬‬

‫نقش پدرم به عنوان منشی محفل ایجاب می کرد که با مقامات نظامی‪ ،‬سیاسی‪ ،‬مذهبی مالقات کند ‪ ،‬به همین خاطر‬ ‫آماج حمالت بسیاری بود‪ .‬در طول ساهای دهه چهل میالدی مال محیی الدین فالی‪ ،‬مالی روستایی در همان حوالی‪ ،‬وارد‬ ‫نیریز شد‪ .‬اون روضه خوان ماهری بود‪ :‬خوب می دانست چطور با کلمات بازی کند‪ ،‬آشوب به راه بیندازد و پولی به‬ ‫جیب بزند‪ .‬مسجدی که ساخت درست روبروی خانه ما بود‪ .‬صدای گوشخراش بلندگوها ‪ ،‬موسیقی پس زمینه کودکی من‬ ‫بود‪ .‬با مزخرفاتی که درباره بهائیها می گفت مسلمانان دیندار را علیه ما می شوراند و آنها ما را در خیابان اذیت می‬ ‫کردند‪.‬‬

‫وقتی او به نی ریز آمد جامعه ما بزرگ و مرفه بود‪ ،‬چندین نفر از بهائی ها با مسئولین استانی در شیراز ارتباط‬ ‫داشتند و همین باعث شد تا فالی نتواند علیه بهائیان اعمال خشونت مستقیم کند‪ .‬در عوض او به طرز موذیانه ای رابطه‬ ‫مسلمانان و بهائیان را تخریب کرد‪ .‬او ازدواج ‪ ،‬ارتباط شغلی و هر نوع مراوده اجتماعی با بهائیان را تحریم کرد‪ .‬او با‬ ‫برای تشدید فشار روانی به مردم روستا‪ ،‬ازدواج بهائی را غیرقانونی و فرزندان آنها را نامشروع اعالم کرد‪ .‬اراذل و‬ ‫اوباش را می فرستاد تا جلسات بهائی را بر هم بزنند‪ .‬حمالت گسترده ای علیه اموال بهائیان ترتیب می داد‪ .‬یکی از‬ ‫سرکردههای اوباش که گوش به فرمان فالی بود ‪ ،‬مزرعهداران بهائی را موقع رفت و برگشت به مزرعه اذیت می کرد‪.‬‬ ‫مال فالی از این ارعاب استفاده می کرد تا اموال بهائیان را به نفع خودش تصرف کند‪ .‬او پیشنهاد نازلی برای خرید باغ‬ ‫زیبای میرزا علی اکبر روحانی داد‪ ،‬این فضایی بود که اغلب برای جلسات بهائی و جشتهای جوانان استفاده می کردیم‪.‬‬ ‫میرزا روحانی پیشنهاد فروش را نپذیرفت‪ .‬اوباش فالی شبانه به باغش ریختند و تمام درختها را شکستند و از ریشه‬ ‫بریدند‪ .‬روز بعد فالی پیش میرزا روحانی رفت و به تمسخر پرسید حاال قیمت پیشنهاد او قبول است یا نه‪ .‬بارها و بارها‬

‫‪ 21‬اجداد میثاقی نیز زمان حضور جناب وحید در نیریز ایمان آورده بودند‪.‬از طرف مادری‪ ،‬نسبش به مال عبدالحسین بابی می رسید ‪.‬همان‬ ‫کسی که در فصل قبل گفتم در راه اسیری بردن به سمت شیراز گردنش را زدند‪ .‬از طرف پدری به خانواده سید جعفر یزدی از اصحاب جناب‬ ‫وحید مرتبط می شد‪.‬‬ ‫به چنین ترفندهایی اموال بهائیان را تصرف کرده بودند‪ ،‬و حاال پدرم ‪ ،‬بخاطر نقشی که در جامعه بهائی داشت‪ ،‬هدف‬ ‫بعدی فالی شده بود‪.‬‬

‫آنچه بر پدر من و آقای میثاقی گذشت یک نمونه از رفتارهایی بود در سراسر آشفتهبازار ایران با بهائیان صورت‬ ‫می گرفت؛ در سرزمینی که جامعهای محافظه کار در دوران گذار به سوی تحوالتی بزرگ بود‪ .‬با باالرفتن تقاضای‬ ‫اجتماعی برای سیستمی دموکراتیک‪ ،‬کشور دچار کشمکش های داخلی شده بود‪ .‬درگیری میان دربار و مجلس شکل گرفته‬ ‫بود‪ .‬احزاب سیاسی مختلف قدرت یافته بودند و انتخاباتی واقعا ً رقابتی برگزار شد‪ .‬با محدودیت دسترسی شرکتهای‬ ‫خارجی به میادین نفتی ایران و ملی شدن صنعت نفت به کمک دکتر محمد مصدق ‪ ،‬چهره اصلی جبهه ملی‪ ،‬به پشتوانه‬ ‫قانون اساسی مصوب ‪ 1329‬ش‪ ،22 .‬چنین دیدگاههایی در کشور متداول شد‪.‬حتی با وجود جنبشهای جدید‪ ،‬ایران اساسا ً‬ ‫کشوری سنتی باقی مانده بود‪.‬جامعه تحت فرمان پادشاه و دربار و وابستگان شان‪ ،‬و نیز علمای منتفذ‪،‬مقامات عالی‬ ‫کشوری‪ ،‬مالکان و تاجران بزرگ بود‪.‬‬

‫با ظهور یک طبقه نخبه شهرنشین که گرایش به غرب داشتند‪ ،‬صورت جدیدی از ناسیونالیسم شکل گرفت که بر‬ ‫اسطوره سازی از تاریخ ایران باستان تکیه می کرد‪ .‬با رشد و گسترش شهرها‪ ،‬احزاب سیاسی ‪ -‬مخصوصا ً چپها ‪-‬‬ ‫طبقه حاکم را به چالش می کشیدند‪ .‬طبقه مذهبی شاهد آن بود که نهادهای سکوالر دولتی بسیاری از عملکردهای آنها‪،‬‬ ‫مانند سیستم قضایی و آموزشی را تحت سیطرۀ خود درآورده و امتیازات آنان مانند معافیت از خدمت سربازی را حذف‬ ‫میکند‪ .‬مالها که تاثیر زیادی بر روستاها و شهرهای کوچک داشتند‪ ،‬حمله به بهائیها برایشان راه حلی بود تا قدرت‬ ‫تضعیف شدهشان را دوباره به دست آورند‪ .‬بهائی ها هدف در دسترسی بودند تا مالها بتوانند جایگاه و قدرت خود را به‬ ‫رخ حاکمیت سیاسی کشور بکشند‪ .‬به همین خاطر دو دهۀ اول قرن حاضر‪ 23‬مدرسه های بهائی با وجود سوابق درخشان‬ ‫تعطیل شدند‪ ،‬ازدواج های بهائی از رسمیت ساقط شد و ادبیات بهائی را سانسور کردند‪.‬‬

‫با شروع جنگ جهانی‪ ،‬متفقین برای تامین امنیت میادین نفتی وارد ایران شدند و رضاشاه ‪ -‬که به نظر می رسید‬ ‫تمایالتی به نیروهای متحدین داشته باشد‪ -‬را برکنار و پسرش محمدرضاشاه را جانشین او کردند‪ .‬در آن زمان قحظی‬ ‫سراسر ایران را فرا گرفته بود و همه تحت فشار شدیدی بودند‪ .‬بار دیگر مالها ضوضاء علیه بهائیان راه انداختند و این‬ ‫بار کار به کمپین مطبوعاتی هم رسید‪ .‬در هر شهر و روستایی علیه ساکنان بهائی فتنه کردند ‪ .‬یک نمونه گسترش‬ ‫خشونت اوباش در شاهرود در تابستان ‪۱٣۲٣‬ش‪ 24 .‬بود‪ .‬خانواده های بهائی و مسلمان سالها در این مناطق به صورتی‬ ‫مسالمت آمیز با هم زندگی می کردند و حتی در بعضی جاها بهائیان کدخدا هم شده بودند‪ .‬آزار بهائیان با جرائمی علیه‬ ‫اموالشان شروع شد ‪ :‬دزدیدن دام هایشان‪ ،‬سوزاندن در منزل‪ ،‬سنگ زدن به شیشه و دیوار‪ .‬با وجودی که بهائی ها‬ ‫شکایت می کردند اما مسئولین رسیدگی نمیکردند‪ .‬مالها هم که می دیدند نظمیه هیچ کاری بهشان ندارد مردم محلی را‬ ‫بیشتر تحریک می کردند‪ .‬کودکان مسلمان را تشویق می شدند تا به بهائیان‪ ،‬در خیابان توهین کنند‪ .‬حمالت متعصبین به‬

‫‪ 1951 22‬م‪.‬‬ ‫‪ 23‬دهه ‪ 30‬و ‪ 40‬میالدی‬ ‫‪ 24‬آگست ‪ 1944‬م‪.‬‬ ‫خانه های بهائیان‪ ،‬حتی کسانی که پیر بودند‪ ،‬بیشتر و بیشتر می شد تا ماه اگست در شاهرود که خشونت ها به اوج رسید‬ ‫و سه نفر از بهائیان را شهید کردند‪ .‬در شهر کاشان نیز حادثه مشابهی رخ داد و فتنه انگیزی مالها باعث شد تا‬ ‫دکتربرجیس‪ ،‬پزشک بهائی که در شهرشان معروف و محبوب بود را ‪ 80‬ضربه چاقو بزنند‪.‬‬

‫در حالی که جوامع بهائی در مقابل چنین هجمههایی در سطح محلی و ملی مقاومت می کردند‪ ،‬آزادی های مدنیشان‬ ‫مدام کمتر‪ ،‬مدارس شان تعطیل‪ ،‬و در زمینه های شغلی ورشکسته می شدند و همین شرایط زندگی را سخت میکرد‪.‬‬ ‫کسانی که پتانسیل زندگی در جاهای دیگری را داشتند ‪ ،‬مهاجرت کردند‪ .‬گروهی هم در جهت نقشه های حضرت ولی‬ ‫امرللا‪ ،‬با انگیزه های معنوی برای پیشبرد امرالهی وطن را ترک کردند‪.‬به این ترتیب عده زیادی از بهائیان ایران را‬ ‫ترک کرده و به نقاط دیگری از دنیا رفتند‪ ،‬جایی که زندگیشان سراسر خدمت ‪ ،‬و زندگی شغلیشان توام با موفقیت‬ ‫باشد‪.‬‬

‫اواخر دهه ‪ 20‬شمسی من یک پسربچه بودم که چیز زیادی از دنیای خارج از نیریز نمی دانستم‪ .‬آنچه که دیده بودم‬ ‫جامعه مظلوم بهائی بود و جامعه بی رحم دیگری که سختی ها را به ما روا می داشت‪ .‬عمه جوانم ‪ ،‬اشراقیه را دیده‬ ‫بودم که تجسم زندۀ همۀ دردهایی بود که هر فرد بهائی ممکن است متحمل شود‪ .‬دانش آموزان مدرسهای کتابهایش را‬ ‫دور ریختند ‪ ،‬فحشش دادند‪ ،‬ناهارش را دزدیدند‪ .‬او که دختر حساس و خجولی بود این رفتارها بسیار به او صدمه زد و‬ ‫باعث شد ترک تحصیل کند‪ .‬بعدتر با مرد مسلمانی ازدواج کرد و در خانه او بسیار آزار دید‪ .‬خانواده شوهرش از نظر‬ ‫جسمی و روحی او را تعذیب کردند‪ .‬درباره دینش بدگویی کردند‪ ،‬به مسجد بردندش تا توبه کند و دینش را تکفیر کند‪.‬پانزده‬ ‫سال تالش کرد تا با مهربانی‪ ،‬رفتارهای زشت آنها را پاسخ دهد؛ لباسهایشان را می شست‪ ،‬بچه ها را غذا می داد‪ ،‬از‬ ‫حیوانات مراقبت میکرد‪ .‬اما ا جازه نداشت احکامی مثل نماز و روزه را در آن خانه به جا آورد و یا اینکه با بهائیان‬ ‫مراوده داشته باشد‪ .‬او سل مبتال شد و بیماریاش شدت گرفت اما هیچکس به او کمک نکرد‪ .‬او را به خانه خواهرش پس‬ ‫فرستادند و همانجا در سن ‪ 40‬سالگی درگذشت‪.‬‬

‫در نی ریز هم دسیسه های مال فالی و همدستانش ادامه داشت ‪ .‬حاال برنامه ای هم برای تبلیغ علیه بهائی ها در رادیوی‬ ‫تهران هم راه انداخته بودند‪ .‬سالها بعد ‪ ،‬خانواده فالی بخاطر این همه ناراستی او را ترک کردند‪ .‬او حتی مدرکی نداشت‬ ‫که درس طلبگی خوانده است‪ ،‬فقط با تمرین و تکرار یاد گرفته بود شبیه مالها حرف بزند‪ .‬اما با این همه استعدادی ذاتی‬ ‫داشت که مردم را گرد خودش جمع کند و معرکه راه بیندازد‪.‬‬

‫پدرم بارها هدف دشمنی فالی قرار گرفته بود‪ ،‬اما هربار با وجود خشمی که از او داشت با شجاعت به مالقاتش رفته‬ ‫بود‪ .‬فالی از پدرم خواسته بود تا شکایات و مکاتبات با مقامات شیراز را متوقف کند و پدر من با اطمینان گفته بود که‬ ‫هرگز چنین نخواهد کرد‪( .‬یک بار پدرم به نمایندگی از محفل‪ ،‬مناظرهای عمومی بین جناب سمندری و فالی ترتیب داد‪.‬‬ ‫اما حاکم نی ریز که دوست پدرم بود این جلسه را لغو کرد‪ .‬بعد به پدرم گفته بود فالی فارغ از اینکه مناظره را ببرد یا‬ ‫ببازد‪ ،‬پس از آن خون بهائیان را به شیشه خواهد کرد!) این موضوع فالی را عصبانی کرد‪ .‬چند نفر را اجیر کرد که‬ ‫پدرم را موقع رفتن به مزرعه ‪ ،‬سر راه دزدیدند‪ .‬چند نفر از اقوام مسلمانمان برای نجات او همه جا را گشتند‪ ،‬سرانجام‬ ‫او را کتک خورده با بینی شکسته در کوه یافتند‪.‬‬ ‫هرکسی صبرش حدی دارد‪ .‬پدرم بعد از ماجرای دزدیده شدنش به این نتیجه رسید که اگر با وجود شخصی مثل فالی‬ ‫در نی ریز بماند معلوم نیست چه بر سر خودش یا خانواده اش خواهدآمد‪.‬درواقع‪ ،‬اقدامات غیرقانونی فالی و سهلانگاری‬ ‫مقامات باعث فشار اقتصادی و روانی شدیدی بر همۀ خانواده های بهائی شده بود‪ .‬پسر فالی‪ ،‬به مقام اداری باالیی رسید‬ ‫و دیگر هیچ چیز جلودار ترکتازی های فالی در نی ریز نبود‪ .‬خانواده های بهائی بخاطر از دست رفتن منابع درآمد‪،‬‬ ‫کاسته شدن از اعتبار اجتماعی‪ ،‬به هم خوردن برنامه هایی که برای خودشان و آیندۀ فرزندانشان داشتند کمکم از نی ریز‬ ‫خارج شدند و همین باعث شد تا جامعه بزرگ بهائی آنجا به تدریج تحلیل رود‪ .‬باالخره ما هم از نی ریز رفتیم‪.‬‬

‫ما هم مثل بقیه‪ ،‬یک روز با چمدانی کهنه‪،‬دو پتو و لقمه های نان و پنیر پشت کامیونی نشستیم و از نیریز به سمت‬ ‫شیراز حرکت کردیم‪ .‬همین طور که روی بارهای بادام نشسته بودم یادم به سگی افتاد که به دست اوباش در خیابان کشته‬ ‫شد‪ ،‬یاد مردان بهائی که در روزهای دزدیده شدن پدرم با اسلحه روی پشتبام ما کشیک می دادند تا کسی متعرضمان‬ ‫نشود‪ .‬یاد آزار و اذیت های خیابانی در همه کوچه و پس کوچه ها افتادم‪ .‬حاال این زندگی را پشت سر می گذاشتم‪.‬‬

‫شش سال پیش‪،‬تولد من به عنوان اولین نوه پسری‪،‬کل خانواده از پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و عمو و عمه زاده‬ ‫و عموزاده همه را خوشحال کرده بود‪ -‬مخصوصا مادربزرگ عزیزم‪«،‬صاحب جان» که خیلی مرا دوست داشت‪ .‬حاال‬ ‫بعد از این همه مدت پیش آنها می رفتیم؛ به یکی از بزرگترین شهرهای ایران‪ ،‬جایی که من فقط دربارهاش شنیده بودم‪.‬‬ ‫به پدرم نگاه کردم ‪ ،‬او هر چه که روزی ساخته بود را داشت بهجا می گذاشت‪.‬‬

‫کامیون به راه افتاد و ما مدام با تکانهای زیاد باال و پایین پرت می شدیم‪ .‬الستیک های بزرگ کامیون خاک به هوا‬ ‫بلند می کردند و همه جا را غبار گرفته بود‪.‬کسی نمی دانست جاده ما را به کجا می برد‪.‬‬ ‫فصل چهارم‪:‬‬

‫به سوی دنیایی بزرگتر‬ ‫دیدن دروازه شهر از میان گرد و غبار جاده‪ ،‬نوید رسیدن به شیراز‪ ،‬شهر گل و بلبل‪ ،‬شهر شعر و شاعری‪ ،‬و باغ های زیبای‬ ‫ایرانی را می داد‪ .‬پس از پیاده شدن از کامیون و گرفتن چمدانها‪ ،‬به سمت یکی از محله های فقیرنشین‪ ،‬که خانه شلوغ و پرجمعیت‬ ‫عمه ام درآنجا بود رفتیم‪ .‬پس از چند روز چون پدرم نتوانست کاری مناسب با درآمد کافی پیدا کند‪ ،‬ناگزیر با اتوبوس عازم تهران‬ ‫شدیم‪. .‬‬

‫اقوام تهرانی ما به نظر من خیلی مدرن‪ ،‬تحصیل کرده و آداب دان بودند و برخالف اقوام نیریزی ما ‪ ،‬نشانی از زندگی سخت‬ ‫و دستهای پینه بسته نداشتند‪ .‬آنها به عوض دور سفره روی زمین و با دست غذا خوردن‪ ،‬روی صندلی می نشستند و با قاشق و‬ ‫چنگال غذا میخوردند‪ .‬وقتی یکبار خالها م ظرف آب نبات و شیرینی را پیش آورد و تعارف کرد‪ ،‬من با حرص و ولع چند مشت‬ ‫پر برداشتم‪ .‬خالهام ظرف شیرینی را عقب کشید و به من گفت که نباید بیشتر از یک عدد بردارم‪ .‬این طوری بود که به من آداب‬ ‫معاشرت و حضور در کالسها را یاد داد‪.‬سالهای بعد وجود این فامیل ته رانی کمک بسیار بزرگی برای من بود ‪.‬‬

‫همه چیز این شهر بزرگ برای من عجیب و غریب و ناآشنا بود‪ .‬وقتی به درخانه خاله رسیدیم‪ ،‬من به همان روش نیریزی ها‬ ‫چند تکه سنگ برداشتم که به در بزنم‪ .‬پدرم مانع شد و خود به طرف در رفت و دکمه روی دیوار را فشار داد‪ .‬خیلی زود مثل‬ ‫اینکه جادویی شده باشد‪ ،‬یک نفر در را باز کرد و به ما خوشآمد گفت‪ .‬در بین راه یک اسباب بازی جدید پیدا کرده بودم؛ یک‬ ‫المپ‪ .‬آن را با خودم همراه آوردم تا سر حوصله بررسیاش کنم‪ .‬در ایستگاه قطار صدای سوت بلندی می آمد و قطارهای بزرگ‬ ‫که با زغال سنگ کار می کردند و دود غلیظی به هوا می دادند از میان تونل پیدا می شدند‪ .‬شبهای تهران تاریک نبود‪،‬الزم نبود‬ ‫خانه بمانیم‪ .‬برای اولین بار در زندگی ام در خیابانی که با نور چراغ برق روشن بود قدم زدم و با لذت فراوان بستنی‪ ،‬هلو و کباب‬ ‫سیخی خوردم‪.‬‬

‫برای من که تا به حال شهر را ندیده بودم تهران فراتر از حد تصورم ظاهر شد؛ شلوغ و پر جمعیت با آدمهای مختلف‪ ،‬قله‬ ‫زیبای البرز در باالی آن سر برافراشته بود‪.‬انگار همه زیبایی های ایران در تهران جمع شده بود‪ .‬مردها‪ ،‬مثل فرنگی ها کت و‬ ‫شلوار به تن داشتند و زنها هم با لباسهای آخرین مد در خیابان و بازار می –گشتند‪ .‬پیاده روها پر از عابر و در و دیوارها پر از‬ ‫پوسترهای بزرگ تبلیغاتی لوازم آرایش و محصوالت بهداشتی بود و صدای مؤذن از مناره مسجد همه را به نماز فرا میخواند‪.‬‬ ‫ماشین های خارجی و کامیون هایی با آرم مرسدس بنز داشتند از خیابانهایی که با بناهای تاریخی و مجسمه های قدیمی عبور‬ ‫می کردند‪.‬در کنار مغازه های کهنه‪ ،‬ساختمانهای نوساز مدارس و دانشگاه برای تحصیل نسل جدید همه جا دیده میشد‪.‬بزرگترین‬ ‫ساختمان آن حوالی کاخ گلستان‪ ،‬محل فرمانروایی شاه قاجار بود‪ ،‬کاخی با ترکیبی از اسلوب ایرانی و اروپایی با کاشیکاریهای‬ ‫خارقالعاده‪ ،‬استخرهای بزرگ و تخت مرمر شاه که بعد از پایان حکومت قاجار‪ ،‬تقریبا خالی مانده بود چون خاندان جدید سلطنتی‬ ‫کاخی جدید ساخته بودند‪.‬‬

‫آن زمان خیلی از روستاییان به مناطق شهری مهاجرت میکردند و کوشش داشتند‪ ،‬زندگی شهری را با آداب و رسوم محلی‬ ‫خود تطبیق دهند‪ .‬در مناطق فقیرنشین تهران ‪-‬که محل سکونت این مهاجرین بود‪ -‬پر بود از گاری کهنه‪ ،‬دوچرخه‪ ،‬عابر پیاده‪ ،‬اسب‬ ‫و االغ و گاهی حتی کاروانی از شترها و صدای بوق ماشینها و داد و قال مردم‪ .‬پیرمردهایی را میدیدی که با لباسهای زمخت و‬ ‫پاره‪،‬کنار سبد میوهای که برای فروش آورده بودند‪ ،‬چمباتمه زده و منتظر مشتریاند‪ .‬قالیچه‪،‬پوستر افراد مشهور تاریخ ‪،‬لوازم‬ ‫آشپزخانه‪ ،‬پنبه های خام حالجی نشده ‪ ،‬انواع و اقسام خوراکی‪ .‬همه چیز در بساط دستفروشها پیدا میشد‪.‬‬

‫خاله جان اختر‪-‬که خاله پدر من بود‪ -‬برای پیدا کردن کار به پدرم کمک کرد‪ .‬پدرم هر پیشنهاد کاری را قبول می کرد‪ .‬حتی‬ ‫مدتی صندوقدار یک گرمابه شد ولی از آن راضی نبود‪ .‬چون عالوه بر آنکه درآمد کافی نداشت‪ ،‬وقتی به خانه بر میگشت از دیدن‬ ‫من که تمام روز از دلتنگی و دوری او گریه کرده بودم‪ ،‬خیلی ناراحت میشد‪ .‬خیلی زود خانواده ما دوباره به فکر تغییر مکان‬ ‫افتادند‪ .‬ما راهی شهر نفتخیز اهواز‪ ،‬مرکز استان خوزستان شدیم‪ .‬به امید یافتن کار چند شب را در ایستگاه اتوبوس ماندیم‪ ،‬از‬ ‫آنجا با قطار به خرمشهر رفتیم‪ .‬از آنجا با قایق از رود کارون گذشتیم و به آبادان رسیدیم‪.‬‬

‫آبادان شهری بندری در جنوب غربی ایران است که خاک شوری دارد با تابستان هایی گرم و پشۀ زیاد که بر روی جویهای‬ ‫کمعمق پرواز میکنند‪ .‬این شهر ک ه قرنها در ناحیه عرب نشین ایران ده دورافتاده ای بود‪ ،‬به خاطر «نفت» تبدیل به شهری بزرگ‬ ‫و صنعتی شد‪ .‬چون آبادان به خلیج فارس نزدیک بود و با عراق مرز مشترک داشت‪ ،‬اکثر خط لولههای نفتی به آبادان ختم میشدند‪.‬‬ ‫شرکت بزرگ نفتی ایران و انگلیس یکی از بزرگترین تصفیه خانههایش را در آبادان تاسیس کرد تا نفت خام را تصفیه و به وسیله‬ ‫تانکرها صادر کند‪ .‬لولههای نفت به وسعت هکتارها زمین را پوشانده بود و هر روز هزاران کارگر با دوچرخه از دروازه بزرگ‬ ‫تصفیه خانه میگذشتند تا در گوشهای مشغول کار شوند اما کارمندان بخش اداری تصفیهخانه که به سبک غربیها لباس میپوشیدند‬ ‫در ساختمانهای زرد آجری کار میکردند‪ .‬این تصفیهخانه‪،‬تأسیسات عظیمی بود که نه تنها نیروی کار از تمام نقاط ایران بلکه‬ ‫کارگران عرب‪ ،‬هندی‪ ،‬برمهای‪ ،‬پاکستانی و چینی را نیز جذب کرده بود‪ .‬عربها و ایرانیها با هم خوب بودند و در کنار یکدیگر‬ ‫کار میکردند‪ .‬مدیران اجرایی این کمپانی اکثراً ایرانی یا انگلیسی بودند‪.‬‬

‫طراحی شهر آبادان به سبک روستاهای انگلستان بود؛ خانه های آجری ‪ ،‬باشگاههای کریکت و باغهایی در انتهای جزیره‪ ،‬که‬ ‫وزش نسیم دریا آنها را خنک می کرد‪ .‬ساکنان اکثراً ثروتمندانی بودند که در خانههای بزرگ در میان این باغها زندگی میکردند‪.‬‬ ‫کارگران تصفیه خانه نفت خام‪ ،‬که از روستاهای مختلف آمده بودند‪ ،‬در منطقه دیگر جزیره درخانههایی محقر ساکن بودند‪ .‬زاغه‬ ‫نشین احمد آباد هم ساکنانش اغلب مردم بومی بودند‪ .‬این تفاوت فاحش فقر و ثروت بتدریج سبب تنشهایی شد که احساسات وطن‬ ‫پرستانۀ ایرانیان را به جوش می آورد‪ .‬کارگران به علت تنفس هوای آلوده تصفیه خانه به بیماریهای ریوی و آسم مبتال میشدند‪.‬‬ ‫درحالیکه خارجی ها و ثروتمندان ماشینهای زیبا و بزرگ و باشگاه قایق سواری اختصاصی داشتند‪ .‬راههای ورود به این باشگاهها‬ ‫از دو طرف با درختان خرما پوشیده شده بود و به برکه آب آرامی منشعب از خلیج فارس منتهی میشد که قایق ها را در کنار آن‬ ‫نگه میداشتند‪ .‬کمی دورتر ماهیگیران بومی تورهای خود را پهن میکردند‪.‬‬

‫از طرف دیگر تنوع قومی و تاثیر آداب اروپایی سبب شده بود که مردم آبادان برخالف مردم شهرهای دیگر ایران‪ ،‬اهل مدارا‬ ‫و مسامحه باشند و اقوام و ادیان دیگر را بپذیرند و فعالیت های اجتماعی آسانتر باشد‪ .‬کنیسه یهودیان و کلیسای مسیحیان در کنار‬ ‫یکدیگر قرار داشتند و تنها کلیسای ارمنی ارتدکس با گنبد آبی و سفیدش نزدیک یک مسجد بود‪ .‬اما از نظر سیاسی این تنش ها و‬ ‫این ترکیب میتوانست مانند یک بمب در حال انفجار باشد و سرانجام همین طور شد‪.‬‬ ‫وقتی موضوع ملی شدن صنعت نفت به میان آمد‪ ،‬موجی از احساسات وطن پرستانه سراسر ایران را در بر گرفت‪ .‬در ‪۲۷‬‬ ‫اسفند ‪ ۱٣۲۹‬ش‪ 25 .‬در مجلس شورای ملی و مجلس سنا تصویب شد و پس از آنکه دولت تاسیسات نفتی آبادان را به دست گرفت‬ ‫‪.‬دولت انگلیس و آمریکا در سال ‪ 1332‬شمسی دولت مصدق را سرنگون کردند و توافق نامه جدید نفتی تنظیم شد‪ .‬ملی شدن نفت‬ ‫برای ایرانیان بخصوص در شهرهای جنوبی مثل آبادان طرفداران زیادی داشت‪ ،‬کارگران به طور طبیعی جذب ایده های میهن‬ ‫پرستانه و سیاست های چپی می شدند که مدعی تضییع حقوق آنها توسط نیروهای سرمایه داری بودند‪.‬‬

‫بهائیان نیز تحت تاثیر این نیروها بودند تا وقتی که هدایت های حضرت ولی امرللا رسید‪ .‬ایشان واضحا ً تصریح کرده بودند‬ ‫«از احبا از سیاست مانند طاعون بر حذر باشند‪ ».‬پدرم مرد آزادیخواهی بود و مخالف با سلطۀ انگلیسی ها بر نفت ایران‪ .‬او که‬ ‫اغلب به اخبار بیبیسی گوش میکرد‪ ،‬معتقد بود این اخبار به واقعیت نزدیکتر است و سانسور نمیشود‪.‬‬

‫در آن دوره او و دوستانش چند شعار درباره ملی شدن نفت به من که شاگرد دبستانی بودم یاد دادند تا وقتی در خیابان هستم‬ ‫بخوانم و نشان بدهم ما هم با اخراج انگل یسی ها از آبادان موافق هستیم‪ .‬یک روز که کارگران و کارکنان اعتصابی در حیاط بانک‬ ‫سر چهارراه نزدیک خانه ما تجمع کرده بودند و صدها تظاهر کننده در حیاط بانک منتظر شنیدن سخنان همراهان یا رهبران خود‬ ‫بودند‪ ،‬من روی صحنه رفتم و با صدای بلند و غرایی‪ ،‬شعارهایی را که یاد گرفته بودم اجرا کردم که با استقبال زیادی روبرو شد‬ ‫ولی باعث شد اسمم در لیستی معترضین پلیس از قرار بگیرد‪.‬‬

‫این تمایالت سیاسی پدرم شایدتحت تاثیر واقعیت زندگی سخت و دشوار و فقیرانهای بود که خانوادۀ ما بعد از ترک نیریز با‬ ‫آن روبرو شده بود‪ .‬ما در محلۀ کارون ‪ 26‬زندگی میکردیم‪ .‬پدرم برای محافظت ما‪ ،‬چند دیگ و قابلمه را پشت در و پنجره خانه‬ ‫آویزان کرده بود تا اگر دزد در را باز کند‪ ،‬صدای دیگ و قابلمه ما را بیدار کند‪ .‬یادم است یک شب دزدی به خانه ما آمد و شلوار‬ ‫پدرم را دزدید‪ .‬بعد به خانه همسایه بغلی رفته بود پس از جمع آوری اسباب های آن خانه‪ ،‬شلوار پدرم را آنجا جا گذاشت‪ .‬چندی‬ ‫گذشت تا ما به خانۀ سازمانی در احمدآباد رفتیم‪ ،‬شرکت نفت در آنجا خانههای پیش ساخته بسیاری ساخته بود‪.‬‬

‫پدرم مرد خوش زبانی بود و خوب هم لباس می پوشید و ظاهرش می رسید‪،‬او همه تالشش را برای خانواده می کرد اما نتیجه‬ ‫زحماتش همه در نیریز به جا مانده بود‪ .‬او در آبادان به کاری مشغول شد که درآمد کافی نداشت‪ .‬پس عالوه بر کار روز‪ ،‬عصرها‬ ‫و شب در یک بیمارستان معالجه بیماری های مسری مثل سل‪ ،‬کار دومی گرفت‪ .‬مدیر بیمارستان یک خانم بهائی بود و از ترس‬ ‫آنکه مبادا مسئولین آنجا فکر کنند برای پدرم حق و حقوقی بیشتر از بقیه قائل است‪ ،‬با پدرم خیلی سختگیری می کرد‪ .‬پدرم متوجه‬ ‫شد که افراد شاغل در آن درمانگاه‪ ،‬داروها و پتوها را به سرقت می برند‪ .‬وقتی این موضوع را گزارش داد‪ ،‬او را تهدید به مرگ‬ ‫کردند‪ .‬بهخاطر این تهدیدها‪ ،‬پدرم ترتیبی داد تا یکی از افسران ارتش که بهائی بود به خانه ما می آمد و مواظب ما بود‪ .‬اگرچه‬ ‫برخی بهائی ها در آن موقع مشاغل خوب و باالیی داشتند‪ ،‬مثل ریاست بعضی قسمت های شرکت نفت‪ ،‬لکن پدرم هرگز از آنها‬ ‫تقاضای کمک نکرد‪ .‬ماشین انگلیسی قدیمی خرید و آن را به کسی اجاره داد تا بعنوان تاکسی روی آن کار کند ولی ماشین قراضه‬ ‫بود و زود به زود باید آنرا به تعمیرگاه میبر دند‪ .‬همیشه وقتی ماشین از کار می افتاد و راننده مجبور بود از دیگران کمک بگیرد‬ ‫من باید در تاکسی می نشستم تا کسی تایرهای ماشین را ندزدد‪.‬‬

‫‪۱۹۵٠ 25‬م‪.‬‬ ‫‪ 26‬محلهای فقیر نشین در آبادان‬ ‫ما خانواده ای فقیر ولی بسیار آبرومند بودیم‪ .‬مادرم با همان پول کمی که دریافت میکرد آن را برای خرید لباس و یا آنچه مورد‬ ‫عالقه ما بود‪ ،‬هزینه میکرد‪ .‬این موضوع باعث شد بقیه فکر کنند وضع مالی ما خوب است و از ما پول قرض می خواستند‪ .‬مادرم‬ ‫تحصیالتی نداشت و با کسی رفت و آمد نمیکرد و از تنهایی ناراحت بود‪ .‬همیشه دوستان نیریزی خود را بخاطر می آورد و دلش‬ ‫برای آنها تنگ می شد‪ .‬متاسفانه پدرم تالشی نکرد تا به او سواد بیاموزد و در واقع وقت این کار را هم نداشت‪ .‬ما خانواده پر‬ ‫جمعیتی بودیم و در خانه ای کوچک زندگی میکردیم که آب لوله کشی و برق نداشت‪ .‬در آن خانه با عمهها و عموها و مادربزرگ‬ ‫که نابینا شده بود‪ ،‬با هم زندگی می کردیم ‪.‬‬

‫حضور عمه هایم در زندگی من بسیار پررنگ بود‪ .‬آنها خودشان خواندن و نوشتن یاد گرفته بودند و به من در انجام تکلیف‬ ‫های مدرسه کمک می کردند و خیلی هم جدی و سختگیر بودند‪ .‬یکبار برای تنبیه یک مداد بین انگشتانم گذاشتند و آن را فشار دادند‪.‬‬ ‫من خیلی سرکش بودم و آنها دائم مراقب رفتار و کنترل من بودند‪ .‬از آنجا که من بسیار پر انرژی و بی احتیاط بودم‪ ،‬گاهی ناخودآگاه‬ ‫برای خودم و دیگران خطراتی ایجاد میکردم مثالً یک روز که با سرعت میدویدم در آهنی بزرگ را آنچنان محکم بهم زدم که‬ ‫انگشتان عمه اشراقیه الی در ماند و تقریبا قطع شد‪.‬‬

‫هر روز صبح پیاده به مدرسه میرفتم‪ .‬شاگردان صف میبستند و سرود ملی میخواندند‪ .‬یک روز ناظم مدرسه مرا به اتهام‬ ‫بدرفتاری جلوی صف برد و بر روی زمین خوابانید و در برابر همه شاگردان پاهایم را شالق زد‪ .‬بعدها معلمم فهمید که آن عمل‬ ‫ناشایست از شاگرد دیگر سر زده و من بیگناه بوده ام‪.‬‬

‫بعضی از معلم ها به دانش آموزان تعرض جنسی می کردند‪ ،‬در جامعهای که سرکوب غرایز جنسی وجود دارد چنین رفتاری‬ ‫دور از ذهن نیست‪.‬که خوشبختانه از آنجا که من پر سرو صدا بودم و می دانستند اگر به من نزدیک شوند داد و قال میکنم‪ ،‬مورد‬ ‫این تعرضات قرار نگرفتم‪.‬‬

‫شاگرد اول کالس بودم‪ .‬به درس تاریخ بی نهایت عالقه داشتم‪ .‬دیگر درسهای مورد عالقه ام حساب و فیزیک بود و اصال‬ ‫استعداد کار هنری نداشتم‪ .‬از درس شیمی هم بیزار بودم‪ .‬معلم ها مرا مبصر کالس کردند‪ .‬از طرفی مسئولیت تهیه مجله مدرسه‬ ‫هم با من بود و به همین علت معلمین و شاگردان مرا خوب میشناختند و از من تعریف میکردند‪ .‬با آنکه هیچ عالقه ای به ورزش‬ ‫نداشتم‪ ،‬مرا سرپرست تیم بسکتبال کردند تا هم مشغول باشم و هم انرژی زائدم را صرف کنم‪ .‬جزو گروه پیشاهنگی بودم که خیلی‬ ‫وقت مرا میگرفت‪ .‬ساعت پنج و نیم صبح از خواب بلند می شدیم و چادر می زدیم و شبها هم با اسلحه های قالبی نگهبانی میدادیم‪.‬‬

‫یکی دیگر از شیوه های بهائی ستیزی اذیت بچه های بهائی در مدارس بود‪ .‬یادم میآید معلم دینی دبیرستان آدم خوب ولی‬ ‫متعصب و سختگیری بود‪ .‬او که میدانست من بهائی هستم‪ ،‬مرا مجبور میکرد تا در کالس جلوی همه نماز اسالمی بخوانم تا به‬ ‫تصور خودش مرا به راه راست هدایت کند‪ .‬بعدها شنیدم اوایل انقالب یکی از رهبران معروف انقالبی شهر شده و به دستور او‬ ‫گروهی از مهندسین اعتصابی شرکت نفت اعدام کردهاند‪ .‬او خودش هم بعدها به دلیلی اعدام شد‪.‬‬

‫اگر چه من بچه سرکشی بودم و لی در مدرسه رفتارم خوب بود‪ .‬خانه مان خیلی تاریک و کوچک و شلوغ بود و من مجبور‬ ‫میشدم در حیاط با نور کم سوی چراغهای خیابان‪ ،‬در حالی که سوسک های سیاه دور و برم روی زمین رژه می رفتند مشق‬ ‫بنویسم‪ .‬برنامه تحصیلی مدرسه خیلی پیشرفته و تکالیف مدرسه خیلی زیاد و سخت بود‪ .‬بعدها وقتی به آمریکا آمدم متوجه شدم که‬ ‫میزان درس و تکالیف مدرسه در ایران فراتر از استاندارد مدارس آمریکا بوده و به همین دلیل وقتی به آمریکا آمدم مانند بسیاری‬ ‫دیگر از ایرانی ها در درس و تحصیل موفق شدم‪ .‬با فرزام ارباب عضو سابق بیت العدل – در طهران همکالسی بودیم و بهمان‬ ‫خیلی خوش میگذشت‪ .‬عالوه بر مدرسه‪ ،‬هر هفته کالس درس اخالق داشتیم و آنجا دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز هم دوستیمان‬ ‫ادامه دارد‪.‬‬

‫علیرغم زندگی فقیرانه در آبادان‪ ،‬من این شهر را خیلی دوست داشتم‪ .‬خیابانهای آن پر از مغازه هایی بود که اجناس خود را‬ ‫یا روی میز میچیدند و یا به دیوار آویزان میکردند ‪،‬تا مشتریان بهخوبی آنها را ببینند‪ .‬فروشنده ها و تجار با نصب تابلو و عالمتی‬ ‫بر روی ساختمان ها‪ ،‬سرویس خدماتی و تجاری خود را معرفی میکردند‪ .‬صدای آواز و موسیقی بندری با صدای بلند فروشنده‬ ‫های دوره گرد که جنس خود را معرفی میکردند و صدای عبور ماشینهای پونتیاک که با سرعت حرکت میکردند‪ ،‬با سر و صدای‬ ‫زنان چادری که بسته های خرید خود را بر روی سر حمل میکردند و فریادهای مردانی که گاری های سنگین خود را با دست به‬ ‫جلو میبردند درهم می آمیخت‪ .‬برای اولین بار سوار ماشین شخصی شدم‪ .‬خیابانهای آبادان با استفاده از چراغ برق غرق نور بود‬ ‫و می توانستی بدون نگرانی از هیچ خطری راه بروی‪ .‬من قدم میزدم و زنان و مردان خوشلباسی که سر قرار می آمدند را می‬ ‫دیدم‪( .‬کامالً بر خالف کوچه پس کوچه های باریک و پر از خاک و گل نیریز‪ ،‬که روزها در خطر اذیت و آزار همشهریان بی‬ ‫انصاف و شب ها در تاریکی محض باید عبور میکردیم‪ ).‬می توانستم به جای آنکه سوار االغ یا پیاده باشم ‪ ،‬برای طی مسیر از‬ ‫اتوبوس استفاده کنم‪ .‬اگر تشنه می شدم بجای طی مسیری طوالنی تا چاه آب‪ ،‬از شیر آبخوری عمومی آب میخوردم‪ .‬من در میان‬ ‫نخلهای کنار رودخانه قدم میزدم و رویاپردازی میکردم و رمانم را مینوشتم‪ .‬در وقتی به جشن ها و میهمانی خانواده های‬ ‫ثروتمند آبادانی دعوت میشدیم‪ ،‬کباب و جوجه کباب می خوردیم‪ .‬اما در خانه مادرم همان غذای ساده نیریزی ها برقرار بود ‪.‬‬

‫شرکت نفت یک فروشگاه هم داشت که اجناس خارجی می فروخت‪ .‬در اوایل دهه پنجاه بیشتر این اجناس آمریکایی بودند و‬ ‫برای آنها تبلیغات زیادی می شد و مردم را به را به شیوه زندگی مصرفی غربی ‪-‬که مورد نظر حکومت بود‪ -‬تشویق میکردند‪.‬‬ ‫عمه هایم و پدرم کارت خرید داشتند و گاهی آنها را به من می دادند و من هم با آنها بیسکوئیت‪ ،‬لیموناد و کره میخریدم و با قدری‬ ‫سود می فروختم‪ .‬حتی سیگارهای پدرم را هم می فروختم تا پولی بدست آرم و در عین حال او هم کمتر سیگار بکشد‪ .‬برای اینکه‬ ‫پدرم را وادار کنم تا برایم دوچرخه و یک بارانی پالستیکی زرد رنگ بخرد‪ ،‬اعتصاب غذا کردم‪ .‬وقتی پدرم اینها را خرید‪ ،‬با خیال‬ ‫راحت به محلههای اعیانی می رفتم و از جلوی خانه باغهای زیبا و استخرهایی که در آن زنان و مردان روی صندلی های راحتی‬ ‫آفتاب میگرفتند‪ ،‬رد میشدم و آنها را تماشا میکردم و بعد هم به نخلستان میرفتم‪ .‬آنقدر تند رکاب میزدم تا هوای داغ آبادان به‬ ‫نسیم خنکی تبدیل میشد‪ .‬وقتی همسایه ارمنیام را دیدم که با دوست دخترش موتور سواری میکرد‪ ،‬رویاهایم بزرگتر شد‪.‬‬

‫راه فرار اصلی من از سختی زندگی‪،‬پناه بردن به فیلم و کتاب بود‪ .‬در سالن سینما تاج با دکوراسیون هنری و دیوارهای آجریش‬ ‫می نشستم و با تماشای فیلمها ی سینمائی‪،‬این صنعت رویا سازی آمریکا‪ ،‬مشغول میشدم‪ .‬در دنیایی فرو میرفتم که در آن‬ ‫شهرک های چوبی کابویی‪ ،‬آدم خوبها آدم بدها را می کشتند‪ .‬من که یک پسر نوجوان بودم و از تماشای هنرپیشههای زیباروی‬ ‫اروپایی مثل لسلی کارون‪ ،‬و رقصهای زیبایش در فیلمها و صحنههای پرزرق و برق رنگی لذت میبردم‪ .‬همیشه جلوی پرده می‬ ‫نشستم و تا رقص را بهتر ببینم‪.‬گاهی چند روز پشت سر هم‪ ،‬یک فیلم را تماشا میکردم‪ .‬مثل اغلب ایرانی ها عاشق فرهنگ کشور‬ ‫فرانسه بودم‪ .‬وقتی بیشتر نوجوانان هم سن و سال من عصر و شب را به بازی و تفریح میگذرانیدند‪ ،‬من به کتابخانه باشگاه افسران‬ ‫می رفتم و کتاب های ویکتور هوگو‪ ،‬سارتر و آلبرکامو را میخواندم و از همه بیشتر از تماشای مدل و مانکنهای زیبا لذت میبردم‪.‬‬ ‫از طریق یکی از افراد فامیل که با یکی از مدیران شرکت نفت آشنا بود‪ ،‬توانستم اجازه رفتن به استخر شرکت نفت بگیرم‪ .‬در آنجا‬ ‫از دیدن دخترهای زیبا کیف میکردم‪ .‬برای جلب توجه دخترها ازباالترین نقطۀ سکو به داخل استخر شیرجه میرفتم‪ .‬بلندی سکو‬ ‫برایم ترس نداشت‪ .‬شنا میکردم ولی از نور آفتاب گریزان بودم‪ .‬نمیخواستم پوستم مثل پوست آبادانی ها تیره شود‪.‬آنوقتها داشتن‬ ‫پوست سفید امتیازی بود و جذابیت به حساب می آمد‪.‬‬ ‫سینما تاج در محلۀ بدنام شهر بود و من بیشتر شبها وقتم را در آنجا به سر میبردم‪ .‬اعتیاد به تریاک یک معضل کلی در ایران‬ ‫بود‪ .‬طبق شرع اسالم مصرف الکل حرام است‪ ،‬اگرچه بعضی در خفا الکل مصرف میکردند‪ .‬اما مصرف تریاک منع شرعی‬ ‫نداشت و مصرف آن رایج بود‪ .‬یکی از دایی های من معتاد به تریاک بود‪ .‬در اطاقهای تاریک محله بدنام‪ ،‬زنان تریاک را روی‬ ‫زغال گذاشته و برای مصرف مردان آماده میکردند‪ .‬مردها روی زمین می نشستند و دود تریاک را از وافورشان به هوا میفرستادند‬ ‫و بعد به دیوار تکیه داده‪ ،‬چند ساعتی را در حال نشئگی می گذراندند‪ .‬بعد از آن از نو به تریاک کشیدن میپرداختند‪ ،‬تا دوباره نشئه‬ ‫شوند‪ .‬کم کم لذت و نشئگی جای خود را به اعتیاد می داد و هربار آنها تالش می کردند تا سرخوشی که بار اول تجربه کرده بودند‬ ‫را بازیابند‪ ،‬اما نصیبشان فقط در حد رفع خماری بود‪.‬‬

‫دایی من فرماندار شهر بود و موقعیت خوبی داشت‪ ،‬ولی اعتیادش به تریاک زندگی و تواناییهایش را تباه کرد‪ .‬گاهی حتی در‬ ‫اتاقی که در خانه ما داشت تریاک میکشید و دود آن که از پنجره بیرون می رفت‪ ،‬به دماغ آهویی که در حیاط ما بود‪ ،‬می رسید و‬ ‫او را هم به جفتک پراندن می انداخت‪ .‬بعضی اوقات که مادر و عمه هایم از دست شیطنت های من خسته میشدند مرا بدست دایی‬ ‫می سپردند و او هم مرا که پسری ده ساله بودم به اتاق تاریکش در محله بدنام میبرد‪ .‬آنجا کنار در می نشستم و در نور کم سویی‬ ‫که از خیابان وارد اطاق میشد مشغول انجام تکالیف مدرسه می شدم‪ .‬گاهی بخاطر خستگی از خواندن و نوشتن در تاریکی و تحت‬ ‫تاثیر بوی تریاک بخواب میرفتم‪ .‬چند ساعت بعد وقتی بیدار میشدم دائی بیخبر از من رفته بود‪ .‬تلوتلوخوران به سمت سینما تاج‬ ‫می رفتم و روی پله ها می نشستم و منتظر اتوبوس میشدم تا به خانه بروم‪ .‬سالها بعد خودم سیگاری قهاری شدم که شاید علت آن‬ ‫تنفس دود تریاک در نوجوانیام بود ‪.‬‬

‫هیچکس در خانه دلش برای من تنگ نمی شد‪ .‬به همین دلیل هر وقت خانه نبودم همه خوشحال از غیبت من نفس راحتی‬ ‫می کشیدند‪ .‬اگر چه نزد والدین و عمه هایم عزیز بودم اما کنجکاوی هایم برای فهمیدن مسائل و پرسش های مکررم آنها را خیلی‬ ‫خسته می کرد‪ .‬تهران ی ها به اینگونه بچه ها می گفتند "سر زیاد " یعنی سرش روی تنه اش اضافی است و در اثر تنبیه از بین‬ ‫خواهد رفت‪ .‬ولی پدر نازنین من نه تنها مرا تنبیه نمی کرد‪ ،‬بلکه همیشه در فکر بود که برای تربیت و آموزش من چه می تواند‬ ‫بکند‪ .‬به همین جهت وقتی یازده سالم شد تصمیم گرفتند مرا به مدرسه بهائی در تهران بفرستند تا در آنجا تعلیم بگیرم‪ .‬این مدرسه‬ ‫"دارالتربیت" نام داشت‪ .‬پدرم جناب فروتن‪ ،‬مدیر مدرسه را می شناخت‪ .‬ایشان چندین بار به عنوان مبلغ به شهر ما آمده و در خانۀ‬ ‫ما مهمان بودند ‪ .‬خاله بزرگم و همسرش در حظیرة القدس با آقای فروتن که منشی محفل ملی بود‪ ،‬کار می کردند‪ .‬این مدرسه را‬ ‫محفل روحانی تهران برای بچه هایی که یا پدر و مادر شان شهید شده و یا برای تبلیغ امر بهائی در اطراف دنیا سفر میکردند‬ ‫احداث کرده بود‪ .‬محلش ساختمانی در نزدیکی حظیرة القدس با گنبدی زیبا و ساختمانی برای مهمانان و کارمندان بود که در میان‬ ‫باغ بزرگ قرار داشت‪ .‬در این محله بهائیهای ثروتمندی ساکن بودند و جلسات ضیافت شان با جلسات ساده نیریز و حتی آبادان‬ ‫بسیار متفاوت ود‪.‬‬

‫برای رسیدن به تهران اولین سفرم را با هواپیما انجام دادم‪ .‬هنگامی که سوار شدم ‪ ،‬کاشف به عمل آمد که صندلی من را به‬ ‫مسافر دیگری پای پرواز فروخته اند‪ .‬به همین خاطر به من در کابین پرواز ‪،‬کنار خلبان و کمک خلبان جا دادند‪.‬‬

‫در مدرسه‪ ،‬خوابگاه دختران و پسران از هم جدا بود ‪ .‬در طول روز در یک مدرسه عمومی دولتی شرکت میکردیم و پس از‬ ‫آن به کالس های بهائی می رفتیم ‪.‬برنامه درسی بسیار خشک و جدی بود و من مخالف هر گونه برنامه منظم‪ .‬دائما بین حالتی از‬ ‫اندوه و دلتنگی و خشم علیه قوانین سخت مدرسه در تالطم بودم‪ .‬معموال بخاطر سرکشی از رعایت قوانین مدرسه یا شیطنت‪ ،‬برای‬ ‫تنبیه مرا از صبحانه محروم میکردند و یا به من تکلیف میشد قطعاتی از الواح و آثار را حفظ کنم و روز بعد در کالس آن را‬ ‫بخوانم‪.‬‬

‫عادتم بود که نامه هایی مینوشتم و در قالب شعر به مسئولین مدرسه اهانت میکردم و چون نمیتوانستم آنها را برای پدر و‬ ‫مادر بفرستم در شکاف های تنه درختان میگذاشتم‪ .‬یک بار سرایدار‪ 27‬حظیرة القدس داخل تنه درخت یادداشت اهانت آمیزی پیدا‬ ‫کرد که در آن توهینی به خانم شمسی‪ ،‬مدیر بسیار قابل مدرسه‪ ،‬نوشته بودم‪ .‬او این یادداشت را به جناب فروتن داده بود که ایشان‬ ‫را خیلی عصبانی کرده بود ‪.‬جناب فروتن برای کنترل و تربیت روحانی من‪ ،‬اهتمام زیادی کردند‪ .‬مدتی مرا مسئول تحویل مراسالت‬ ‫محفل ملی کرد‪ .‬این کار خیلی خوب مرا مشغول می کرد ولی گاهی در بین راه به متن این مراسالت نگاهی می انداختم‪.‬‬

‫یک روز داخل حوض حظیرة القدس پریدم‪ .‬جناب فروتن با نگرانی از دفتر کارش بیرون دوید تا مرا کمک کند‪ ،‬من که از‬ ‫دیدن ایشان ترسیده بودم‪ ،‬به سرعت به آن طرف حوض دویدم و دوباره به داخل آن پریدم‪ .‬این کار چند بار دیگر هم تکرار شد‪ ،‬و‬ ‫باالخره به دستور ایشان از آب بیرون آمدم‪.‬‬

‫متاسفانه با تمام کوششهای جناب فروتن و خانم شمسی این نافرمانی و شیطنت من ادامه داشت‪ .‬تا باالخره مرا به آبادان برگرداندند‬ ‫تا دوباره آنجا به مدرسه بروم و این همان چیزی بود که می خواستم‪ .‬البته این اقامت من در مدرسه بهائی سبب آشنایی بیشتر با‬ ‫شیوه زندگی و دیدگاه های دیانت بهائی شد که تاثیر بسزایی در تصمیم گیریهای من زندگی آتی من در بزرگسالی داشت‪.‬‬

‫دورانی که من در مدرسه تربیت تهران به سر می بردم‪ ،‬انگلیسی ها از آبادان بیرون رفته بودند و بسیاری از خانه های بزرگ‬ ‫و زیبای آنان خالی مانده بود‪ ،‬وضع مالی پدرم هم کمی بهتر شده بود و توانست یکی از این خانه ها را در قسمت بهتری از شهر‬ ‫اجاره کند و از آن خانه محق ر به این خانه اسباب کشی کرده بودند‪ .‬خانه جدید حیاط بزرگی داشت که در آن آهو زندگی می کرد‪.‬‬

‫جامعه بهائی آبادان هم نقش بسزایی در زندگی ما داشت‪ .‬وقتی در منزلمان ضیافت نوزده روزه میگرفتیم صدها نفر به ضیافت‬ ‫می آمدند‪ .‬ضیافت های ما بسیار پُر رونق و با صفا بود‪ .‬من همیشه مشتاق دیدار نوجوانان همسنم در ضیافت بودم‪ .‬بعضی اوقات‬ ‫در کنار رودخانه پیک نیک می رفتیم‪،‬یا جلسات عید باشکوهی برگزار می کردیم‪ ،‬کالسهای درس اخالق برای سنین مختلف برقرار‬ ‫بود‪ .‬برای مدتی یکی از مبلغین بهائی ‪ ،‬جناب سعید رضوی در حظیرة القدس سکونت داشت و در ادامه هدف تقویت جامعه بهائی‬ ‫ایران و آموزش احبا خدمت میکرد‪ .‬همچنان محافل شهرهای مختلف مبل غین را دعوت می کردند و اغلب در حظیرة القدس ساکن‬ ‫می شدند تا کالسهای آموزشی مختلف برای گروه های سنی مختلف برگزار کنند‪ .‬بحث و گفتگو درباره نقشه ده ساله و اینکه ما چه‬ ‫می توانیم بکنیم همیشه و همه جا در ضیافت‪ ،‬خانه‪ ،‬کالسها و‪ ...‬مطرح بود‪ .‬محفل روحانی آبادان محفلی پر کار‪ ،‬کارآمد و محبوب‬ ‫شده بود‪.‬‬

‫موهبت میزبانی مبلغین امر شامل خانواده ما بود‪ .‬جناب فروتن هر وقت به آبادان سفر می کردند‪ ،‬محل اقامتشان خانه ما بود‪.‬‬ ‫جناب فناناپذیر از مبلغینی بودند که کالسهای ایشان را که با خنده و تفریح همراه بود‪ .‬هیچگاه فراموش نمیکنم‪ ،‬کالس هایی که‬ ‫سبب آشنایی جنبه های مختلف و درک بهتر من از دیانت بهائی شد‪ .‬جناب فاضل مازندرانی مبلغ دیگری بود که در سرتاسر ایران‬ ‫سفر کرده و اطالعات مختلف و جزئیات پراکنده درباره دیانت بهائی جمع آوری میکرد‪ .‬جناب آوارگان که جلسات تبلیغی خود را‬ ‫در منزل ما برگزار می کرد‪ ،‬شخصی بود که درباره فلسفه مکتب سیاسی مارکسیسم که در آن زمان خیلی پر جنجال و بر سر‬

‫‪ 27‬در آن سالها که همچنان بهائی ستیزی ادامه داشت و ساختمان حظیرة القدس بوسیله دولت مصادره شده بود‪ ،‬این سرایدار بدست عده ای‬ ‫کشته شد‪ .‬گویا روزی با نردبان به باالی درختی رفته بوده و آنها نردبان را تکان داده بودند که موجب سقوط و مرگ این شخص شد و اما‬ ‫مسببین ادعا کر دند که باد سبب افتادن او شده درحالی که نردبان را از زیر پای او انداخته بودند‪.‬‬ ‫زبانها بود اطالعات جامعی داشتند و در مقایسه آن با دیانت بهائی صحبت میکرد و به سؤاالت شرکت کنندگان پاسخ می دادند‪.‬‬ ‫ولی احبا درباره مکاتب سیاسی هیچ بحث و گفتگویی نمیکردند ولی به شنیدن مطالب راغب بودند‪ .‬پدرم دوستان عرب زبان خود‬ ‫را به خانه دعوت می کرد و با آنها درباره دیانت بهائی به صحبت می نشست‪ .‬گاهی همراه آقای آوارگان با قایق به مناطق عربی‬ ‫که در نواحی عراق بود سفر میکردند تا مردم انجا را با دیانت بهائی آشنا کنند‪ .‬گاهی در خانه ما آنقدر میهمان بود که اطاق کامالً‬ ‫پر میشد‪ .‬پدرم بیشتر وقت خود را صرف تشکیل جلسات تبلیغی میکرد و در بعضی این جلسات اعضاء انجمن حجتیه که ضد‬ ‫بهائی بودند‪ ،‬با هدف اختالل این جلسات می آمدند‪ ،‬گاهگاهی هم سرزده و بدون دعوت به جلسات ضیافت می آمدند‪ .‬یک شب در‬ ‫جلسه ضیافتی که پدرم ناظم بود‪ ،‬سروکله چند تای آنان پیدا شد‪ .‬پدرم هم فورا موضوع شور و مشورت را عوض کرد و درباره‬ ‫لزوم اطاعت از حکومت که یکی از تعالیم بهائی بود صحبت کرد‪ .‬من اجازه گرفتم و پرسیدم آیا این حکم برای اطاعت از حکومتی‬ ‫عادل نیست؟ این سوال باعث شد پدرم مرا شدیدا سرزنش کند‪ .‬بعدها فهمیدم سؤالم گرچه درست ولی مناسب آن جلسه نبود‪.‬‬

‫در جامعه بهائی ایران مرسوم بود وقتی نوجوانی که به سن ‪ ۱۵‬سالگی میرسید باید تسجیل میشد تا نامش در دفاتر رسمی‬ ‫بهائی ثبت شود‪ .‬معموال رسم است که از نوجوانانی که به این سن میرسند‪ ،‬دعوت می شود تا در کالس یا دوره ای به این منظور‬ ‫شرکت کنند و پس از پایان کالس‪ ،‬در جلسه محفل روحانی حضور یافته‪ ،‬پس از گفتگو و قبول تسجیل هدیهای هم دریافت کنند‪.‬ولی‬ ‫من وقتی ‪ ۱۵‬سالم شد این کار را نکردم‪ .‬با اینکه خیلی در برنامههای امری فعال بودم ولی تسجیل نشدم‪ .‬از رفتن به کالس خودداری‬ ‫کردم تا دعوت به مالقات با محفل نشوم‪ .‬محفل روحانی آباد ان‪ ،‬نماینده ای فرستاد تا با والدینم مالقات کند‪ .‬این شخص نازنین دکتر‬ ‫جوانمردی از احبا زرتشتی نژاد بود‪ .‬ایشان با من درباره تسجیل شدن صحبت کرد و مرا متقاعد کرد تسجیل شوم که موجب‬ ‫خوشحالی خانواده ام گردید‪ .‬دکتر جوانمردی از جمله کسانی بود که بعدها به همراه همسر به آفریقای شمالی‪ ،‬کشور تونس مهاجرت‬ ‫کرد و یکی از فاتحین آفریقا محسوب شد‪.‬‬

‫من در پانزده سالگی برای تأمین مخارج خودم‪ ،‬مشغول فروش داروهایی شدم که پزشکی از اقوام‪ ،‬آنها را در اختیارم میگذاشت‪.‬‬ ‫از این راه ماهی صد تومان درآمد داشتم‪ .‬مشتریها با دیدن ویزیتوری چنین جوان و فعال بسیار متعجب می شدند که این چنین‬ ‫مسلط داروها از جمله آنتی بیوتیک را به آنان معرفی میکرد و درباره نقش آن در درمان بیماریهای مقاربتی توضیح میداد‪ .‬در‬ ‫حقیقت من درباره مطلبی حرف می زدم که تقریبا هیچ چیز درباره آن نمیدانستم و فقط با اطالعات اندک و سطحی سعی می کردم‬ ‫دارو را بفروشم‪ .‬کمکم رویای داشتن و راندن یک موتورسیکلت یا ماشین زیبای اروپایی تمام فکر و ذهن من را به خودمشغول‬ ‫کرد‪ .‬در حالی که خانواده و جامعه از من انتظار دیگری داشت‪.‬‬

‫بسیاری از بهائیان برای بهبود وضعیت مادی خود‪ ،‬از روستاهای اطراف به آبادان می آمدند و همین باعث افزایش جمعیت‬ ‫بهائی منطقه شده بود‪ .‬ع ده زیادی از این شهر برای مهاجرت به سایر نقاط دنیا می رفتند‪ .‬در دهه ‪ 50‬مهمترین هدف‪ ،‬مهاجرت به‬ ‫کشورهای حوزه خلیج فارس و چند کشور دیگر بود‪ .‬عمه مهین‪ ،‬قصد داشت برای مهاجرت به کلمبیا برود‪ .‬من برای گرفتن ویزا‬ ‫و اثر انگشت با او رفتم ‪ ،‬اما اکثراً از ما رشوه می خواستند و ما نمی دادیم‪ .‬در نتیجه روند ویزا گرفتن خیلی طوالنی شد و عمه‬ ‫مهین یکی از خواستگارانش را پذیرفت‪ .‬رییس شرکت نفت‪ ،‬آقای فواد اشرف یک نمونه عالی از مهاجرینی است که شمال آفریقا‬ ‫را فتح روحانی کردند‪ ،‬آقای آوارگان نیز برای مهاجرت به الئوس و ویتنام رفت و در آنجا جامعه بهائی یه سرعت گسترش یافت‪.‬‬ ‫از زمانیکه نقشه ده ساله مهاجرتی آغاز شد‪ ،‬حضرت ولی امرللا همواره نخستین بهائی را که به نقطه جدید که قبال در آن‬ ‫بهائی زیست نداشت‪ ،‬مهاجرت میکرد به عنوان «فاتح» ‪ 28‬می نامیدند‪ ،‬کلمه ای که از آغاز دوران اسالم برای مسلمانانی که اسالم‬ ‫را به نقاط جدیدی میبردند‪ ،‬استفاده می شد‪ .‬موضوع مهاجرت و نقشه های تبلیغی از سال های ‪ ۱٣۱۷‬ش‪ 29 .‬تقریبا اواخر دوره‬ ‫حکومت رضاشاه‪ ،‬طبق راهنمایی های حضرت ولی امرللا شروع شده بود و بهائیان برای تشکیل نقاط مهاجرتی و محافل محلی به‬ ‫مناطق دور افتادهای که هیچ بهائی نداشت و کشور های همسایه مهاجرت میکردند و در آنجا ساکن میشدند‪ ،‬تا دیانت بهائی را‬ ‫معرفی کنند‪ .‬تا سال ‪۱٣۲٠‬ش‪ 30 .‬بیش از ‪ ۱۴۵‬خانواده بهائی در پاسخ به این نقشه ها به کشورهای عراق‪ ،‬افغانستان‪ ،‬بلوچستان‬ ‫(پاکستان) و بخصوص کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس مانند بحرین مهاجرت کردند‪ .‬هرچند مدتی بعد به دلیل عدم اجازه اقامت‬ ‫و مشکالت دیگر‪ ،‬اغلب این خانواده ها با سختی مواجه بودند‪ ،‬اما استقامت کردند و امروز جامعه نسبتا بزرگی در آن مناطق وجود‬ ‫دارد ‪ .‬جناب ابوالقاسم فیضی‪ ،‬ایادی امرللا ازجمله مهاجرینی بودند که توانستد با خانواده خود در کشور بحرین ساکن شوند‪ .‬بهترین‬ ‫نتیجه و پرثمرترین فعالیت های تبلیغی در قاره آفریقا در کشور اوگاندا بود‪ ،‬نقطه ای که جناب موسی بنانی مهاجرت کرده بودند‪.‬‬ ‫چند سال بعد جناب موسی بنانی از طرف حضرت ولی امرللا به سمت ایادی امرللا منصوب شدند‪.‬‬

‫در ادامه بسط و توسعه دیانت بهائی در آذر ماه ‪،31 ۱٣٣٠‬حضرت ولی امرللا برای گسترش و پیشرفت روابط بین قارهای‪،‬‬ ‫جوامع بهائی را دعوت به تشکیل کنفرانس های بین المللی تبلیغی نمودند‪ .‬این کنفرانسها در کامپاال پایتخت اوگاندا‪ ،‬ویلمت در‬ ‫آمریکا‪ ،‬استکهلم در سوئد و نیو دهلی در هندوستان برگزار شدند‪ .‬پس از آن در تلگراف مورخ ‪ 8‬اکتبر‪ 1952‬حضرت ولی امرللا‬ ‫شروع نقشه ده ساله جهاد کبیر را اعالن فرمودند‪:‬‬

‫«‪...‬حال وقت آنست که به بهائیان سراسر عالم اعالن شود که جهاد خطیر روحانی مهیجی که ده سال در جمیع نقاط کره ارض‬ ‫امتداد خواهد داشت‪ ،‬به زودی آغاز میگردد و باید در طی آن دوره جمیع محافل روحانیه ملیه متحداً متفقا ً قیام به اجرای دوازده‬ ‫نقشه ده ساله ملی نمایند تا به این ترتیب بقیه ممالک مستقله و اقالیم تابعه کره ارض و قلمروهای حکومت شاهزاده و سلطان و امیر‬ ‫و شیخ و تحت الحمایه و تحت قیمومیت و مستعمره نیز در اسرع اوقات در ظل سلطه روحانیه حضرت بهاءللا در آمده و بنیان نظم‬ ‫‪32‬‬ ‫اداری اسم اعظم در آنها استقرار یابد‪».‬‬

‫در نوامبر ‪ ۱۹۵۷‬صعود حضرت ولی امرللا واقع شد‪ .‬خبر صعود توسط همسرشان روحیه خانم در تاریخ ‪ ۴‬نوامبر طی‬ ‫تلگرامی جامعه بهائی اعالم شد‪« :‬محبوب القلوب احبا و ولی امر عزیز الهی در کمال آرامی دیروز پس از دوران گریپ آسیایی‬ ‫به ملکوت ابهی صعود فرمود‪ .‬رجا میشود ایادی امر للا‪ ،‬محافل ملیه اعضای معاونت‪،‬یاران را در آغوش حمایت خود بگیرند و‬ ‫یک یک را در این امتحان عظیم معاونت نمایند‪ .‬تشییع جنازه محبوب آنان روز شنبه در لندن به عمل می آید‪.‬از ایادی امر للا و‬ ‫اعضای معاونت و محافل ملیه دعوت میشود که حضور یابند‪ .‬هرچه که در مجالت نشر می یابد حاوی این مطلب باشد که ایادی‬

‫‪ 28‬با آغاز نقشه ده ساله و شروع مهاجرت احبا امریکایی‪ ،‬ایشان در توقیعات بزبان انگلیسی کلمه ‪Pioneer‬به معنی پیشگام معادل فاتح و‬ ‫فارس ''‪ '' Knight of Baháʼu'lláh‬را برای نخستین بهائی که به منطقه مورد نظر مهاجرت کرده بکار بردند‪ ،‬زیرا این کلمه در فرهنگ‬ ‫امریکایی و زبان انگلیسی معنی دقیق تر و مناسب تری داشت‪ .‬اما درمورد ایرانیان اغلب همان کلمات را بکار می بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹٣۸ 29‬م‪.‬‬ ‫‪ ۱۹۴۱ 30‬م‪.‬‬ ‫‪ 30 31‬نوامبر ‪ ۱۹۵۱‬م‪.‬‬ ‫‪ 32‬قرن انوار ص ‪65‬‬ ‫امر للا پس از گذراندن مراسم تشییع به زودی در حیفا جمتمع می گردند و نقشه های مستقبل را به بهائیان ابالغ مینمایند‪ .‬توصیه‬ ‫‪33‬‬ ‫می شود که محافل تذکر در یوم شنبه منعقد گردد‪ ».‬روحیه‬

‫این که جامعه بهائی در سطح جهانی ظاهر شد ثمرۀ نقشه ده ساله تبلیغی جهاد کبیر اکبر شوقی افندی و پاسخ عالم بهائی به آن‬ ‫بود‪ .‬ما در آبادان‪ ،‬این گوشه از جهان‪ ،‬از غم فقدان او دلتنگ شده بودیم‪ .‬چند ساعتی با معلمم تمرین کردیم تا نطقی در رسای‬ ‫حضرت ولی امرللا آماده کنیم‪ .‬اندوه شدیدی در دلمان بود‪ .‬ما فقط با شنیدن اخبار موفقیت هر فارس و فاتح در خارج از ایران می‬ ‫توانستیم نگاهی به دنیای بیرون بیندازیم‪ ،‬اما مسیری که شوقی افندی برای ما طراحی کرده بود کامالً روشن بود‪.‬‬

‫فصل پنجم ‪:‬‬

‫کارت پستالهایی از ایران‬

‫دوران نوجوانی من در اواسط دهه سی شمسی ‪ 34‬زمان سفر و جستجو و تجربیات جدیدی بود که مرا برای بزرگترین‬ ‫سفر زندگیم آماده کرد‪.‬‬

‫ما هر سال تابستان برای فرار از گرما و شرجی آبادان‪ ،‬به نقاط مختلف سفر میکردیم‪ .‬در یکی از این تابستان ها‬ ‫عمه مهین مرا با خودش به شمال ایران برد تا عالوه بر سیر و سیاحت در طبیعت زیبای آنجا‪ ،‬با جغرافیای منطقهای که‬ ‫یادآور بسیاری از وقایع تاریخی دیانت بابی است و در کتاب تاریخ نبیل خوانده بودیم‪ ،‬از نزدیک آشنا شوم‪ .‬آن سال مدت‬ ‫چهار ماه به نقاط مختلف آن منطقه سفر کردیم و میهمان حظیرة القدس ها یا خانه دوستان بهائی بودیم‪.‬‬

‫با قطار به تهران و از آنجا به قزوین رفتیم‪ .‬قزوین پس از ورود اسالم به ایران یکی از حوزههای مهم تفکرات‬ ‫اسالمی و مرکز تجمع و تعلیم علمای اسالمی و متصوفین و فیلسوفان بود‪ .‬مدارس متعددی برای تدریس معارف اسالمی‬

‫‪ 33‬روحیه ربانی‪ ،‬گوهر یکتا‪( ،‬لندن‪ :‬انتشارات بهائی ‪ ،۱۹۶۹‬ص ‪)498‬‬ ‫‪۱٣٣۶ 34‬ش‪۱۹٥۶ .‬م‪.‬‬ ‫و مساجد بسیاری داشت‪ .‬اغلب این مساجد همان آتشکده های دین زرتشتی بودند که پس از ورود اسالم آنها را تبدیل به‬ ‫مسجد کرده بودند‪ .‬به هنگام سیر و سیاحت در قزوین به یکی از این مساجد رفتیم‪ .‬مسجد ی با دو گنبد کاشیکاری شده‬ ‫آبی پررنگ با خطوط متقاطع سفید که نمای زیبایی به وجود آورده بودند‪ .‬حیاط وسیع مسجد که پشت دو تاالر مسقف‬ ‫قرار داشت محل برگزاری نماز جماعت بود‪ .‬قسمت درونی گنبد با گچ کاری هایی مقعر شبیه کندوی عسل تزیین شده‬ ‫بود‪ .‬به نظر من فضای مسجد بسیار وسیع‪ ،‬خنک‪ ،‬آرام و دلپذیر آمد‪.‬‬

‫قزوین اوایل دوره صفوی مرکز حکومت ایران بود وحتی بعد از انتقال پایتخت به اصفهان ‪ -‬به دلیل موقعیت‬ ‫جغرافیایی‪ ،‬که در راه دریای خزر و ارتفاعات داخلی ایران ‪ -‬همچنان آباد و مرکز شکوفایی اقتصادی باقی ماند‪ .‬مردم‬ ‫شهر از طبقات مختلف اجتماعی و اقوام و نژادهای گوناگون بودند‪ .‬مقبره چهار تن از انبیای بنی اسرائیل‪ ،‬کلیسای سنت‬ ‫نیکوالی ارتودوکس که قزاقان روسی آن را بنا نموده بودند در این شهر و اطراف آن دیده میشد‪ .‬تعداد زیادی از ترک‬ ‫زبانان آذری در این شهر زندگی میکنند‪ ،‬راه ارتباطی تهران به همدان از این شهر عبور میکند ‪.‬‬

‫من هنگام تحصیل در مدرسه بهائی تهران با نام قزوین و اهمیت مذهبی این شهر آشنا شدم‪ .‬در درس ها خوانده بودیم‬ ‫قزوین زادگاه سه نفر از هیجده نفر حروف حی در دیانت بابی است‪ .‬مشهورترین آنان جناب طاهره هستند‪.‬‬

‫طاهره بعد از ایمان‪ ،‬بسیار مورد آزار شوهر و خانوادهاش قرار گرفت و رنج زیادی متحمل شد‪ .‬اما تالشهای آنها‬ ‫برای از پا درآوردن این زن مؤمن و شجاع ناکام ماند‪.‬شعله ایمان او در زمان تضییقات بابیان بخاطر کشته شدن‬ ‫پدرشوهرش که مآلی معروفی در قزوین بود کمرنگ نشد و حتی عشقش فزونی یافت و آن را در قالب شعر تحریر کرد‬ ‫و سراسر کشور پخش شد‪.‬‬

‫برخی از خانواده های معتبر تجار و اهل علم و صنعت و تعدادی از کردهای "اهل حق" که در قزوین ساکن بودند‬ ‫و به تسلسل ظهور مظاهر الهی باور داشتند به هدایت او به آئین باب پیوستند‪ .‬یکی از دستوران زردشتی که در‬ ‫‪۱۲۹۹‬ش‪ 35 .‬به قزوین سفر کرده مین ویسد تمامی زرتشتیانی که در قزوین مالقات کرده‪ ،‬همه به دیانت بابی گرویده‬ ‫بودند‪.‬‬

‫یکی دیگر از خانواده های معتبر و معروف بهائی این شهر خانواده سمندری است که جد پدری آنان جناب سمندر به‬ ‫حضرت باب ایمان آورد و الواح بسیاری خطاب به ایشان نازل شده است‪ .‬جناب طرازللا سمندری‪ ،‬ایادی امرللا یکی از‬ ‫نوادگان ایشان بودند‪ .‬خانه بزرگ و اشرافی این خانواده نیز در آن زمان در اختیار و تصرف جامعه بهائی بود‪.‬‬

‫جامعه بهائی قزوین مانند همه شهرهای دیگر با همه آزار و اذیت های بیشمار توسعه مییافت‪ .‬مدرسه ای برای تعلیم‬ ‫و تربیت کودکان به نام مدرسه توکل و مؤسسه ای برای تشویق فرزندان بهائی به پس انداز به وجود آوردند‪ .‬هرچند آن‬ ‫مدرسه به دستور دولت بسته شد و شرکت پس انداز نونهاالن و موجودی نقدی و ملکی آن پس از انقالب اسالمی توسط‬ ‫حکومت جدید مصادره و ضبط شد‪.‬‬

‫‪۱۹۲٠( 35‬م‪).‬‬ ‫همراه با عمه مهین از قزوین به زنجان رسیدیم‪ .‬شهری کوهستانی با آب و هوایی لطیف که در فاصله حدود صد‬ ‫مایلی قزوین قراردارد اما زبان مردم آنجا ترکی است‪ .‬زنجانی ها به دالوری معروف اند و صنعت فرش و چاقو های‬ ‫دست ساز آن شهرت دارد‪ .‬اما شهرت و محبوبیت زنجان در جامعه بهائی‪ ،‬به دلیل واقعه زنجان و قهرمانی جناب حجت‬ ‫زنجانی و یاران ایشان در اثبات حقانیت ظهور حضرت باب است‪ .‬واقعه زنجان در کلیات و حتی در برخی از جزئیات‬ ‫نیز شبیه و مانند واقعه نی ریز است‪ .‬و مقاومت های بعدی جناب حجت و بابی ها ‪ ،‬سبب شروع مبارزه علنی فقها و‬ ‫روحانیو ن علیه ایشان و پیروانشان شد‪ .‬معروف است در میان اصحاب دختر هفده ساله ای به نام زینب بود که موهایش‬ ‫را کوتاه کرده و در لباس مردانه در میان جنگجویان قلعه از بابیان دفاع میکرد‪.‬‬

‫پس ازکشتار اصحاب قلعه نیز آزار و اذیت بابیان زنجان ادامه داشت‪ .‬حضرت بهاءللا پس از اظهار امر‪ ،‬نبیل‬ ‫زرندی را که تاریخ مفصل وقایعی را که بر بابی ها گذشته بود می نوشت‪ ،‬به زنجان فرستادند تا مژده ظهور موعود‬ ‫کتاب بیان را به بابیان و دیگر مردمان برساند‪ .‬بابیان زنجان از این خبر حیات تازه ای یافتند ‪.‬سالها بعد با ورود جناب‬ ‫ورقا و روح للا پسر ایشان جامعه بهائی زنجان رونق یافت ‪ .‬حضرت عبدالبهاء همواره مبلغینی را برا ی تقویت ایمانی‬ ‫جامعه بهائی زنجان به آنجا میفرستادند ‪.‬‬

‫مالقات احبای زنجان و زیارت قلعه همراه با عمه عزیزم برای من یادآور نی ریز و وقایع آنجا و شخصیت شجاع و‬ ‫خارق العاده جناب حجت‪ ،‬همچون جناب وحید برای من جذاب و محبوب بود‪.‬‬

‫از زنجان بسوی تبریز روانه شدیم‪ .‬شهری که علما و روحانیون آن‪ ،‬نهایت خشونت تاریخ دیانت بابی را به خرج‬ ‫دادند‪ :‬شهادت باب‪ .‬داستانی که از کودکی برایمان تعریف کرده بودند‪ .‬تبریز یکی از مهمترین شهرهای ایران‪ ،‬محل‬ ‫سکونت و حکومت ولیعهد قاجار‪ ،‬با فرهنگی غنی بود‪ .‬با مردمی با زبان ترکی و مرکز استان آذربایجان ‪ ،‬نزدیک مرز‬ ‫روسیه و عثمانی در گذشته واقع شده بود‪ .‬به دلیل نزدیکی و آشنایی با فرهنگ اروپا‪ ،‬مرکزی برای شروع نهضت‬ ‫مشروطیت ایران در سالهای ‪۱۲۸۵‬ش‪36 .‬و ‪۱۲۹٠‬ش‪ 37 .‬شد ‪.‬‬

‫در این استان حضرت باب محزون ترین و پر حادثه ترین و از جهاتی پرثمر ترین لحظات خود را گذرانیدند و در‬ ‫آن به شهادت رسیدند پنج تن از مؤمنان نخستین (حروف حی) زاده این سرزمین بودند‪ .‬حضرت باب در قلعه سنگی ماکو‬ ‫نزدیک مرز روسیه حبس بودند‪ .‬مردم شهر خواهان دیدار و پرسش از ایشان بودند‪ .‬ولی کسی به جز چند نفر اجازه‬ ‫مالقات نیافتند‪ .‬مقامات امیدوار بودند با این کار نفوذ او را از بین ببرند‪ .‬با این حال در همان سلول تاریک و سرد ‪ ،‬باب‬ ‫کتاب مقدس خود«بیان» را نازل کرد‪.‬‬

‫در تالش برای خاتمه دادن به غائله باب‪ ،‬مقامات ایشان را برای محاکمه به تبریز آوردند که یکی از به یادماندنی‬ ‫ترین لحظات تاریخ رقم خورد‪.‬در مجلس ولیعهد وقتی یکی از علماء سکوت را برهم زد و از حضرت سؤال کرد شما‬ ‫چه ادعایی دارید؟ حضرت باب سه مرتبه فرمودند‪" «:‬من قائم موعود و منتظر معهودم موعودى که مدت یک هزارسال‬

‫‪ 1905 36‬م‪.‬‬ ‫‪ 1911 37‬م‪.‬‬ ‫نام او را بر زبان میراندید و به ساحت او دعا و مناجات می‪-‬کردید و چون ذکرش را مى شنیدید از جاى خود قیام می‬ ‫نمودید و درک لقایش را بجان و دل آرزومند بودید و عجل للا فرجه از لسان جارى میکردید ‪ .‬بهراستى میگویم شرق‬ ‫و غرب باید كلمۀ مرا اطاعت نمایند و به حقانیت امر من مؤمن گردند‪»38.‬‬

‫سرانجام ایشان را در میدان سربازخانه تبریز به جوخه آتش سپرده با هفتصد و پنجاه گلوله به شهادت رساندند‪.‬‬

‫شرح شهادت حضرت باب را حضرت ولی امرللا در کتاب «قرن بدیع» بدینگونه توصیف نموده اند‪:‬‬

‫«بدین ترتیب سام خان به انجام ماموریت خویش اقدام نمود و امر داد در پایه ای که بین دو حجره سرباز خانه مشرف‬ ‫بر میدان قرار داشت‪ ،‬میخ آهنی کوبیدند و دو ریسمان بدان آویختند‪ .‬به یک ریسمان حضرت باب و به ریسمان دیگر‬ ‫عاشق دلداده میرزا محمد علی را آویختند‪ .‬فوج مامور شلیک در سه صف‪ ،‬هر صف مرکب از دویست و پنجاه سرباز‬ ‫قرار گرفتند‪ .‬صف اول شلیک کرد سپس صف ثانی آتش داد و بالفاصله صف ثالث مبادرت کرد و از شلیک هفتصد و‬ ‫پنجاه تیر‪ .‬دخان عظیمی بر خاست که فضا را بکلی تیره و تار نمود و چون دود متالشی گشت تماشاچیان که عددشان به‬ ‫ده هزار نفس بالغ میشد‪ ،‬و در بام سرباز خانه و منازل مجاور مجتمع شده بودند‪ ،‬با نهایت حیرت مالحظه نمودند که‬ ‫حضرت باب از انظار پ نهان وآن جوان بدون ادنی آسیب در پای همان ستون که به آن آویخته شده بود ایستاده و ریسمان‬ ‫ها از اصابت گلوله قطع شده است‪ .‬مردم از مشاهده این منظره سخت به وحشت افتادند و فریاد برآوردند که سید باب‬ ‫غائب شد و چون تفحص نمودند او را که به اراده قاطعه الهیه مصون و محفوظ باقی مانده بود‪ ،‬در همان حجره ای که‬ ‫شب قبل توقف نموده بودند‪ ،‬یافتند که به کمال سکون و آرامش به تکمیل بیانات و ادامه مکالمات خویش با کاتب وحی‬ ‫مالوفند‪ .‬در این حین فراش باشی وارد شد و طلعت اعلی رو به وی کرده فرمودند حال گفتگوی من با آقا سیدحسین تمام‬ ‫شد و میتوانید اکنون در اجرای مقصود خود اقدام نمائید‪.‬‬

‫در این هنگام فراش باشی بیان مبارک را که از قبل به کمال صراحت و صرامت راجع به عدم قطع کالمشان ادا‬ ‫فرموده بودند‪ ،‬بخاطر آورد و چون مصداق آنرا به چنین وضع تحیر آمیزی مشاهده نمود برخود بلرزید و بی درنگ محل‬ ‫را ترک و از شغل خویش کناره گیری نمود‪ .‬سام خان نیز از و قوع این حادثه متذکر گردید و بیانات قاطع حضرت را‬ ‫که به او القاء فرموده بودند‪ ،‬بخاطر آورد و با نهایت اعجاب به سپاهیان خود دستور داد بال تأمل از سرباز خانه خارج‬ ‫شوند و در حین خروج از میدان قسم یاد نمود که دیگر به هیچ وجه دست به این عمل شوم نیاالید و در این جنایت عظیم‬ ‫ولو به قیمت جان وی تمام شود شرکت ننماید‪ .‬آنگاه آقاجان بیک خمسه ای سرتیپ فوج خاصه قدم پیش نهاد و داوطلب‬ ‫انجام این مأموریت گردید و دستور داد حضرت باب و جناب انیس را دوباره به ترتیب سابق به همان پایه معلق نمایند و‬ ‫به سربازان خود امر به شلیک داد و در این وهله سینه مبارک و سینه میرزا محمد علی هردو به ضرب رصاص مشبک‬ ‫و اعضاء کل تشریح گردید مگر صورت که اندکی آزرده شده بود‪ .‬در حینی که فوج اخیر مشغول تهیه مقدمات امر‬ ‫بودند‪ ،‬حضرت اعلی رو به جمعیت نموده آخرین بیانات خود را بدین مضمون ادا فرمودند "ای مردم گمراه اگر به عرفان‬ ‫من نائل میشدید هر آینه به این جوان که مقامش اعظم و اجل از اکثر شما است تاًسی میجستید و به نهایت اشتیاق خود‬

‫‪ 38‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ص ‪66‬‬ ‫را در سبیل الهی فدا می کردید‪ .‬بلی روزی خواهد رسید که به حقیقت ظهور من پی خواهید برد لکن در آن هنگام دیگر‬ ‫من در بین شما نخواهم بود‪39 ».‬‬

‫شاهدان عینی می گویند آن روز پس از این واقعه تمام شهر را طوفان بسیار شدیدی فرا گرفت که از ظهر تا شب‬ ‫ادامه داشت و از شدت گرد و خاک نور خورشید قابل دیدن نبود و تبریز‪،‬پایتخت دوم ایران‪ ،‬قتلگاه موعود شد‪.‬‬

‫خبر اظهار امر حضرت بهاءللا در اواسط ‪ 1860‬به تبریز رسید‪ .‬جاده ایران به عثمانی (استانبول) از راه تبریز‬ ‫میگذشت و زائران بهائی در سفر خود برای زیارت مظهر ظهور در تبعید‪ ،‬از این شهر میگذشتند‪ .‬در نتیجه اکثر‬ ‫بابیها‪ .‬جمع کثیری از آشوریها و ارمنیهای ساکن تبریز ایمان آوردند‪.‬‬

‫تبریز چند دوره پایتخت ایران بوده و اولین شهری است که تحت تاثیر مدرنیته و فرهنگ غرب قرار گرفت‪.‬از آنجایی‬ ‫که نزدیک ترین شهر ایران به اروپا بود‪ ،‬به نسبت بقیه کشور مجاورت فرهنگی بیشتر نیز با غرب داشت‪ .‬مسیو نیکوال‪،‬‬ ‫کنسول فرانسه در تبریز نخستین بار تاریخ نهضت بابی را نوشت و آثاری از این دیانت را به زبان فرانسوی ترجمه‬ ‫کرد‪ .‬دو تن از بهائیان فرانسوی‪ ،‬هیپولیت و لورا دریفوس بارنی جزو اولین اروپائیانی بودند که از ایران و شهر تبریز‬ ‫دیدار کردند‪ 40 .‬هیپولیت که نخستین بهائی فرانسوی بود‪ ،‬بمنظور ترجمه آثار بهائی به زبان فرانسه‪ ،‬زبانهای فارسی و‬ ‫عربی را آموخت و کتابها و مقاله هایی درباره دیانت بهائی نگاشت‪ .‬همسرش لورا در تبلیغ دیانت بهائی بسیار کوشش‬ ‫کرد‪ ،‬و با مصاحبه ای طوالنی و مفصل که نتیجه آن تنظیم کتاب «مفاوضات» عبدالبهاء شد‪.‬‬

‫ما در ادامه سفر خود به شهر ارومیه که در زمینی مسطح تا دامنه کوهستان گسترده شده رفتیم و در چند کیلومتری‬ ‫آن به ساحل دریاچه نمک رسیدیم‪ .‬در ساحل شنی آن اتوموبیل های مردم که برای استفاده از امالح نمکی و درمان‬ ‫امراض پوستی و مفصلی به آنجا آمده بودند‪ ،‬پارک شده بود‪ .‬مردم با شنا در آب شور دریاچه تفریح میکردند هم جویای‬ ‫درمان بودند‪ .‬فالمینگو ها هر سال در تابستان دسته جمعی به جزائر واقع در این دریاچه میآمدند‪ .‬سنگهای خیلی بزرگ‬ ‫در کناره دریاچه زیر نور آفتاب پراکنده بودند‪.‬‬

‫در این شهر با مردمانی از اقوام مختلف کرد‪ ،‬آسوری‪ ،‬ارمنی و مسیحیان نسطوری آشنا شدیم‪ .‬عمه مهین میگفت‬ ‫ارومیه زادگاه حضرت زردشت است و سه نفر زردشتی که در کتاب انجیل از آنها نام برده شده است‪ ،‬از مردمان این‬ ‫شهر بوده اند‪ .‬بخاطر حضور مسیحیان و کلیسای معروف این شهر توریستها و گروههایی از فرقههای مسیحی از این‬ ‫شهر دیدن می کردند‪ .‬ما به دیدن این کلیسا رفتیم و خرابه هایی را که قدمت آن به سه هزار سال میرسد تماشا کردیم‪.‬‬ ‫درآن مدت کوتاه خیلی از احبای ارومیه را مالقات کردیم از جمله مالک کارخانۀ قند که بسیاری از بهائیان را استخدام‬ ‫کرده بود‪.‬‬

‫در کتاب قرن بدیع که حضرت ولی امرللا بر اساس یادداشتهای نبیل از مؤمنین اولیه دیانت بابی‪ ،‬ترجمه و تألیف‬ ‫نموده اند چند واقعه مربوط به زمان حضور چند روزه حضرت باب در ارومیه آمده است‪ .‬یکی وقتی است که ایشان به‬

‫‪ 39‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ‪ ،‬انتشارات معارف صص ‪135-6‬‬ ‫‪ 40‬در سال ‪۱۹٠۶‬‬ ‫حمام شهر رفتند‪ .‬مردم که ایشان را یکی از اولیای الهی شناخته بودند گروه گروه آمدند و آب خزینه را برای تبرک و‬ ‫شفا از صاحب حمام خریداری کردند‪ .‬دیگر وقتی است که حکمران شهر که مردی متعصب بود‪ ،‬ظاهراً برای احترام اما‬ ‫در باطن برای آزمایش‪ ،‬اسب وحشی خود را برای بازگ شت حضرت باب به در حمام فرستاد‪ .‬مردم برای تماشای عکس‬ ‫العمل اسب در اطراف حمام ایستاده بودند‪ .‬وقتی حضرت باب به نزدیک اسب رسیدند با آرامی دست خود را بر بدن‬ ‫اسب و پا بر رکاب آن گذاشتند‪ ،‬در حالیکه اسب وحشی در کمال آرامش ایستاده بود ایشان بر آن سوار شدند‪ .‬در ارومیه‬ ‫از صورت ایشان پرتره ای نقاشی شد که حال در داراآلثار مرکز جهانی بهائی در حیفا نگهداری میشود‪.‬‬

‫از ارومیه به اردبیل رفتیم‪ .‬در راه عمه مهین توضیح میداد که نام این شهر قدیمی در نوشته های منسوب به زرتشت‬ ‫آمده و زادگاه شیخ صفی الدین اردبیلی‪ ،‬جد پادشاهان صفویه است‪ .‬او که اهل تصوف بود در اردبیل خانقاهی بنا کرد که‬ ‫در دوره های بعد گسترش یافت و تبدیل به مجموعه ای از ساختمان ها شامل مسجد‪ ،‬کتابخانه و نیز شفا خانه شد‪ .‬میگویند‬ ‫تاثیر عقیده به تکامل روح انسانی صوفیه در نقوش هندسی کاشی کاری های سبز‪ -‬آبی بنای مسجد قابل توجه و مشاهده‬ ‫است‪ .‬در مدرسه منسوب به او اصول شیعه دوازده امامی تدریس میشد‪ ،‬همان اصول و عقایدی که پیروان حضرت باب‬ ‫به آن ایمان داشتند‪.‬‬

‫یکی دیگر از نقاط دیدنی و توریستی اردبیل چشمه آب گرم سرعین است که آب داغ آن از اعماق آتشفشان خاموش‬ ‫کوههای این منطقه سرچشمه می گیرد‪ .‬مردم آن را دارای خاصیت درمانی میدانند‪ .‬من در حوضچه های آب گرم ساخته‬ ‫شده آنجا شنا میکردم و پیرمردها آرام در آب راه می رفتند‪.‬‬

‫در ادامه سفر به ایالت گیالن رفتیم که در دامنه کوههای البرز و در ساحل دریای خزر واقع و شهر رشت مرکز آن‬ ‫است‪ .‬در این ناحیه جنگل وسیعی است که زیستگاه حیوانات وحشی از نوع ببر‪ ،‬سیاه گوش‪ ،‬گرگ و گراز و حتی پلنگ‬ ‫هست‪ .‬وقتی باد از سمت دریا میوزد اب رهای باران زا را بر فراز شهر میآورد‪ .‬در حاشیه میدان وسیع شهر درختان‬ ‫فراوانی کاشته شده بود و در اطراف آن ساختمانهای زیبای سفید رنگ با سقف قرمز توجه هر تازه واردی را جلب‬ ‫میکند‪ ،‬در خیابانها ی وسیع آن ماشین ها در رفت و آمد بودند و در کنار خیابانها پر از دستفروش بود‪.‬‬

‫در قرن نوزدهم‪ ،‬به دلیل شکست لشکر قاجار در دو جنگ با روس‪ ،‬مخصوصا پس از انقراض حکومت قاجار‪ ،‬این‬ ‫منطقه تحت نفوذ روسیه درآمد‪ .‬در زمان جنگهای داخلی روسیه بسیاری از روس های سفید به گیالن مهاجرت کرده‪ ،‬و‬ ‫فرهنگ خود را به این ناحیه آوردند بطوری که تا اواسط قرن بیستم برای ورود شاگردان به مدارس گیالن دانستن زبان‬ ‫روسی الزامی بود‪ .‬فرهنگ روسی و حضور افراد متفکر آن در رشد و توسعه نهضت مشروطه ایران تأثیر بسزایی‬ ‫داشت‪ .‬استبداد سلطنتی و ناامیدی مردم از حکومت قاجار موجب شد که در گیالن حکومت خودمختار تشکیل شود‪ .‬اما‬ ‫پس از جنگ جهانی اول دولت ایران با حمایت روسها کنترل گیالن را بدست آورد‪.‬‬

‫با عمه مهین به بندر پهلوی یا بندرانزلی در ساحل دریای خزر رفتیم‪ .‬بلشویکها که در سال ‪۱۲۹۶‬ش‪ 41 .‬به تعقیب‬ ‫روسهای سفید به آنجا آمده بودند‪ ،‬به حکومت خود مختار گیالن معروف به نهضت جنگل کمک میکردند‪ .‬دریای خزر‬

‫‪۱۹۱۷ ( 41‬م‪).‬‬ ‫که منبع خاویار ایران است‪ ،‬در این منطقه پربارانترین قسمت ایران است و تاالبهائی دارد که محل صدور و ورود‬ ‫محصوالت مختلف توسط کشتی های باری بود‪ .‬یک فانوس دریایی سفید و آبی در ساحل قرار داشت و ساعتی بر فراز‬ ‫آن نصب شده و تبدیل به سمبل این شهر تجاری شده بود‪ .‬در شب اول ورود به این بندر ساعتها در ساحل قدم میزدم تا‬ ‫ناظر امواج بزرگی باشم که قبال هرگز ندیده بودم‪.‬‬

‫پس از گیالن ما در کرانه جنوبی دریای خزر به طرف شهر بابل در استان مازندران رفتیم ناحیهای با کوههای بلند‬ ‫و دره های عمیق که از هزاران سال پیش محل زیست انسان بوده است‪ .‬در کتاب تاریخ نبیل آمده است که خاندان حضرت‬ ‫بهاءللا در آن نواحی امالک فراوان داشته اند‪ .‬وقتی ماموران دولتی در قزوین به دنبال جناب طاهره بودند ایشان به‬ ‫تهران و سپس به گیالن آمدند و مدت دو سال دور از چشم مامورانی که قصد دستگیری ایشان را داشتند‪ ،‬در این منطقه‬ ‫ساکن بودند‪ .‬در دوران زندانی بودن حضرت باب‪ ،‬بنا بر امر ایشان مالحسین و یارانش با بیرق سیاه از خراسان حرکت‬ ‫کردند‪ .‬برای بسیاری که با احادیث اسالمی آشنا بودند این نشانه تحقق وعود الهی بود‪ .‬در حدیث آمده که سیصد و سیزده‬ ‫نفر از یاران امام زمان با بیرق سیاه به سمت مازندران می آیند‪ .‬اما مردم آنان را عقب خواهند راند‪ .‬در راه برخی از‬ ‫مردم شهرها و روستا ها به آنان می پیوستند و تعداد آنان بیشتر و بیشتر می شد تا به بابل رسیدند‪.‬‬

‫این استان بزرگ و سرسبز در تاریخ بهائی بواسطه قلعه شیخ طبرسی و جنگ ناخواسته مالحسین و یارانش با لشکر‬ ‫حکومتی اهمیت تاریخی دارد‪ .‬بسیاری از پیروان حضرت باب از آن جمله مالحسین و چند تن از حروف "حی" در این‬ ‫قلعه به شهادت رسیدند‪ .‬اما جناب قدوس‪ ،‬هجدهمین نفر از حروف حی را به شهر بابل که درآن زمان "بارفروش" نام‬ ‫داشت بردند‪ .‬در آنجا مردم ایشان را برهنه کرده به زنجیر بستند و در کوچه ها بر زمین میکشیدند و سرانجام او را با‬ ‫ضربات کارد و خنجر قطعه قطعه نموده در آتش افکندند‪ .‬حضرت باب ایشان را با نام "اسم للا اآلخر" ملقب و جاویدان‬ ‫نمودند و حضرت بهاءللا ایشان را در رتبه بعد از حضرت باب شمردهاند‪ .‬ما مدفن ایشان را در پشت میدان بابل زیارت‬ ‫کردیم‪ .‬پس از این گشت و گذار چهار ماهه و دیدار نقاطی که در تاریخ دیانت بابی اهمیت دارند به تهران و سپس به‬ ‫آبادان برگشتیم‪.‬‬

‫در تابستان سال دیگر فرصت یافتم در مدرسه تابستانۀ شیراز با حضور بسیاری از جوانان تشکیل یافت‪ ،‬شرکت کنم‬ ‫و به درس برخی از اساتید بهائی و سخنرانی شان گوش دهم‪ .‬عالوه بر این در این مدرسه تابستانه با دهها جوان دیگر‬ ‫شرکت کننده آشنا شدیم و دخترانی بودند که به آنها عالقه پیدا کردم و اقوامم را بهتر شناختم‪.‬‬

‫بعضی از نویسندگان و محققین جامعه بهائی از جمله جناب اشراق خاوری در این مدارس تابستانه تدریس می کردند‪.‬‬ ‫جناب اشراق خاوری محقق کم نظیر تالیفات ارزنده بسیاری دارند‪ .‬بعدها وقتی جناب اشراق خاوری از عزیمت من به‬ ‫آمریکا مطلع شدند به پدرم گفته بودند کاش حسین همین جا مانده بود‪ .‬او میتوانست اینجا خدمت کند‪ .‬به نظر می رسد‬ ‫ایشان مرا دانشجوی مستعدی تشخیص داده بودند‪.‬‬ ‫درآن دوران من تشنه کسب معلومات و مطالعه بودم‪ .‬روزها دو سه ساعت در حظیرة القدس شیراز به تحقیق و‬ ‫مطالعه میپرداختم‪ .‬درآنجا با جناب حسن نوشآبادی محقق و مبلغ دیگر بهائی به گفتگو می نشستم‪ .‬ایشان هم عالقه مرا‬ ‫تحسین می کردند هم با تواضع و مهربانی به سؤاالت همه ما پاسخ می دادند‪.‬‬

‫برای یافتن کتابهای جالب به یک کتابفروشی در بازار وکیل شیراز نزدیک خانه حضرت باب میرفتم وبا احتیاط به‬ ‫جستجوی کتابهای تاریخی می پرداختم‪ .‬نمیخواستم فروشنده بداند من بهائی هستم یا نسبت به چرایی عالقه من مشکوک‬ ‫شود‪ .‬البته او بیشتر در فکر فروش کتاب هایش بود‪ .‬در همان زمان به آموختن زبان انگلیسی و عربی از طریق کتابهای‬ ‫خودآموز مشغول بودم ‪.‬‬

‫‪ .‬هر زمان فرصت می یافتم به سخنرانیه ای آقای چهره نگار مرد بلند قامت و خوشرویی که شغل عکاسی داشت‬ ‫گوش میدادم‪ .‬او اطالعات فراوانی درباره واقعه نیریز گردآوری کرده بود‪.‬‬

‫همچنین افتخار داشتم که از محضر یکی از مورخین دانشمند بهائی جناب فاضل مازندرانی استفاده ببرم‪ .‬پدر ایشان‬ ‫شیخی مسلک بوده اما خود ایشان با تحقیق و تحری در سال ‪۱۲۸۲‬ش‪ 42 .‬بهائی شد‪ .‬ایشان یک بار به امر حضرت‬ ‫عبدالبهاء و بار دیگر به فرموده حضرت ولی امرللا به آمریکا سفر کردند‪ .‬برای انتشار و تبلیغ امر بهائی به کشورهای‬ ‫هند‪ ،‬برمه‪ ،‬قفقاز و ترکمنستان سفر کردند‪ .‬عالوه براین با سفر به نقاط مختلف ایران و تحقیق و مطالعه‪ ،‬به نگارش و‬ ‫تدوین تاریخ مفصل دیانت بابی و بهائی در نه جلد پرداخت که مورد استفاده عالقمندان است‪.‬‬

‫برای همه شیراز شهر حافظ و سعدی‪ ،‬تخت جمشید‪ ،‬باغ ارم‪ ،‬ارگ کریمخانی‪ ،‬دروازه قرآن‪ ،‬مسجد وکیل و شاهچراغ‬ ‫است‪ .‬اما برای من شیراز موطن حضرت باب است‪ .‬جایی است که حضرت باب و پیروانشان در خیابانها و کوچه های‬ ‫آن راه رفته اند‪ .‬زیارتگاه من بیت مبارک شیراز یعنی خانه حضرت باب است و اتاقی که حضرت باب در شب پنجم ماه‬ ‫جمادی االولی سال ‪ ۱۲۶٠‬ه‪.‬ق‪ .‬مطابق بیست و دوم ماه می ‪۱۸۴۴‬م‪ .‬در حضور مالحسین اعالم فرمودند که همان قائم‬ ‫موعود یا امام زمان هستند‪.‬‬

‫این شهر مرکز طلوع نور خداوندی و ظهور دیانت بابی شد‪ .‬سیدی جوان که در خانواده ای تاجر پیشه رشد کرده‪،‬‬ ‫و بخاطر صداقت درکار و تواضع در رفتار و دانش بسیار در علوم اسالمی و قرآن شهرت یافته بود‪ ،‬خیلی زود به‬ ‫حقیقت رسالت خود واقف شد‪ .‬شبی همسرش چهره او را بسیار بشاش و نورانی مشاهده کرد‪ .‬او که مظهر تجلی الهام‬ ‫خداوندی شده بود‪ .‬در شب بیست و دوم ماه می همان سال (‪۱۸۴۴‬م‪ ).‬راز مکنون خود را به دیدار کننده ای جوان به نام‬ ‫مال حسین بشرویه ای گشود‪ .‬این شخص اخیر که بر اثر ارشادات معلم و دریافت های شخصی خویش از متون اسالمی‪،‬‬ ‫ظهور ق ائم موعود را نزدیک دانسته و در طلب او شهر و دیار را وانهاده و به شیراز رسیده بود‪ ،‬به طور تصادف با‬ ‫این سید جوان که او را باری پیشتر در محضر درس سید کاظم رشتی از اساتید معروف حوزه علمیه کربال و نجف دیده‬ ‫بود‪ ،‬برخورد کرد‪ .‬برخوردی که به انتظار طوالنی این پژوهند ه کوشا و انتظارات هزار ساله شیعیان مهر پایان نهاد‪ .‬در‬ ‫آن شب سید باب پس از اعالم رسالت خویش به تحریر تفسیری از سوره "یوسف" قرآن کریم پرداخت‪ ،‬که از پیش مورد‬

‫‪۱۹٠۹( 42‬م‪).‬‬ ‫انتظار و آرزوی مال حسین بود و این واقعه او را منقلب ساخت و بدون اندک تردید دعوت سید باب را با جان و دل‬ ‫پذیرفت‪ .‬او را فرستاده حق دانست و ارادتی هیجانی آمیز نسبت به او سراپایش را فرا گرفت‪ .‬گفتار و ادعای میزبانش‬ ‫او را منقلب ساخت‪ .‬پس از این دگرگونی‪ ،‬روحیه ای شجاعانه در خود احساس کرد که دنیا و آنچه در او است‪ ،‬به نظرش‬ ‫نا چیز بود و با آنچه بدست آورده بود خود را خوشبخت ترین شخص در جهان میدانست ‪.‬‬

‫شیراز شهری که نور حق از آن ساطع شد‪ ،‬شهری قدیمی است که شاعران برجسته آن که اشعارشان را در مدارس‬ ‫تعلیم میدهند‪ ،‬ادبیات ایران را جلوه ای خاص بخشیده است‪ .‬حافظ مشهورترین شاعر قرن هفتم هجری در جهان است که‬ ‫بعضی از اشعارش در آثار حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء آورده شده است‪ .‬او در شیراز و در مقبره ای زیبا میان‬ ‫باغی پر از گلهای سرخ‪ ،‬درختان نارنج و جوی آب روان مدفون است‪ .‬اشعار او سرشار از جذبه های عاشقانه است‪.‬اشعار‬ ‫او به بسیاری زبانهای دیگر ترجمه شده است‪.‬‬

‫شاعر دیگر‪ ،‬سعدی شیرازی شاعر سخن سنج و پرمایه ای که دوران زندگانیش با حمله مغوالن به ایران همراه بود‪.‬‬ ‫او یک قرن پیش از حافظ و با مردمی می زیست که از یورش مغول آسیب دیده بودند‪ .‬سعدی در کتاب خود به نام گلستان‬ ‫حکایات پندآمیزی نوشته است‪ .‬این بیت زیبا که دربردارنده فلسفه انسان دوستانه او است‪ ،‬حتی زینتبخش ساختمان‬ ‫سازمان ملل متحد شده است ‪:‬‬

‫بنی آدم اعضای یک پیکرند ‪ /‬که در آفرینش ز یک گوهرند‬

‫چو عضوی بدرد آورد روزگار ‪ /‬دگر عضوها را نماند قرار‬

‫تو کز محنت دیگران بی غمی ‪ /‬نشاید که نامت نهند آدمی‬

‫شیراز شهری است با خیابان های وسیع که آثار بجا مانده از امپراطوری بزرگ سلسله هخامنشی در هر گوشه آن‬ ‫نمایان است‪ .‬باغ مشهور ارم و میدان ها که با اشعار حافظ زینت یافته‪ ،‬ارگ کریمخانی که از خشت خام ساخته شده‪ ،‬و‬ ‫دروازه بازسازی شده شهر و دیوار های قدیمی از نقاط دیدنی این شهر توریستی است و خانواده ها در روزهای تعطیل‬ ‫در باغ ها و بوستان ها وقت میگذرانند‪ .‬در شیراز من روزهای خوشی گذراندم‪ ،‬گردش در خیابان وسیع زند و مغازه‬ ‫های بستنی و پالوده فروشی آن برایم بسیار جالب بود‪ .‬در این شهر با خانواده پر محبت جالل میثاقی آشنا شدم و اوقات‬ ‫خوشی با آنها گذراندم و بعد ها در آمریکا خیلی یاد آن دوران بودم و با یکی از دختران ایشان‪ ،‬طاهره میثاقی‪ ،‬ازدواج‬ ‫کردم‪.‬‬

‫جالل میثاقی مردی مؤمن و متعهد بود‪ .‬کارو شغل او در شیراز بود اما هر روز در اوقات فراغت برای ابالغ کلمه‬ ‫الهی به مردم‪ ،‬به محله قصرالدشت شیراز می رفت‪ .‬گفتار او به دل می نشست و با رفتارش بر دیگران تأثیر میگذاشت‪.‬‬ ‫از دوستان خانواده عمه ام در شیراز آقای ناصر ثابت معلم انگلیسی من و دیگر آقای دکتر هدایت للا احمدیه بودند‪ ،‬که‬ ‫با شوهر عمه ام در فعالیت های تبلیغی همراه بودند‪ .‬دکتر احمدیه بعد ها در آمریکای التین موفق به خدمات امری‬ ‫بسیاری شد و به عنوان مشاور قاره ای به نقاط مختلف سفر می کرد‪ .‬متاسفانه او بهنگام گذر از روی پل در یکی از‬ ‫دهات اطراف دچار عارضه قلبی شد و به میان رودخانه افتاد و در آب غرق شد ‪.‬‬

‫در تابستانی دیگر ما از آبادان به اصفهان سفر کردیم ‪ .‬قبل از رسیدن به اصفهان در روستای سعادت آباد در نزدیکی‬ ‫آباده توقف کردیم تا یادی از اجداد خود کرده باشیم‪ .‬سپس به آباده که زمینی حاصلخیز دارد وارد شدیم‪ .‬اینجا محلی بود‬ ‫که وقتی سربازان با اسیران و سرهای شهدای نی ریز بر نیزه وارد شدند تا به تهران بروند دستور رسید در هر جا که‬ ‫هستند همانجا سرها را دفن کنند‪ .‬اما چون مردم آنان را نجس میدانستند و نمیخواستند به گورستان شیعیان بی حرمتی‬ ‫شود‪ .‬اجازه دفن ندادند‪ .‬سربازان بیرون از شهر‪ ،‬در بیابان های اطراف آنان را دفن کردند‪.‬‬

‫باالخره به شهر اصفهان رسیدیم ‪.‬شهری با ساختمانهای تاریخی و زیبا‪ ،‬زاینده رود و گردشگاه های بسیار این شهر‬ ‫در زمان سلطنت شاه عباس پایتخت ایران شد‪ .‬او میدان بزرگی در وسط شهر ساخت با دیواری در اطراف که مغازه‬ ‫های بزرگ در قسمت پایینی و طاق های قشنگی در قسمت باالیی دارد‪ .‬مسجدی بسیار زیبا در اطراف این میدان و نیز‬ ‫کاخ معروف عالی قاپو و بازاری در سمت دیگر این میدان بنا کرد که نموداری از عظمت شاهنشاهی او بود‪ .‬مسجد‬ ‫مرکزی میدان که گنبد آن شاهکاری از هنر خوشنویسی و کاشیکاری است با مناره های آبی رنگی در طرفین آن جلوه‬ ‫زیبایی دارد‪ .‬شاه این مسجد را به نام خویش ساخت‪ .‬نمای درونی گنبد با خطوط طالیی که با خطوط متقاطع زرد و آبی‬ ‫و قرمز و سبز لعابدار مزین شده است‪ ،‬گنبد را به نظر بیننده در حال چرخش نشان میدهد و نگاهش را از باال به سمت‬ ‫مرکز میک شاند‪ .‬مسجدی در سمت دیگر میدان وجود دارد که کاشیکاری های زیبای آن معرف هنر هنرمندان آن زمان‬ ‫و در مجموع نموداری از عظمت دوران پادشاهی او است ‪.‬‬

‫من و پسردایی پدرم بیشتر وقت خود را به تماشای مناظر زیبای این شهر میگذراندیم و اغلب به بازار شهر با سقف‬ ‫گنبدی که مانند کوچهای باریک و دراز بود با ورودی سنگ فرش می رفتیم‪ .‬این بازار مرکز داد و ستد روزانه مردم‬ ‫بود‪ .‬ما ترجیح می دادیم در قهوه خانه های آنجا به صرف چای و بستنی بنشینیم تا از دعواهای شدید و مشاجره های بلند‬ ‫دو همسر صاحبخانه ای و سوسکهای اتاقمان دور باشیم‪ .‬در شیراز مسلمانان به ما خانه اجاره نمیدادند و ما مجبور‬ ‫بودیم در محله یهودی نشین شیراز اتاقی خراب و بدون امکانات اجاره کنیم‪،‬اما در این شهر با اینکه کسی نمیدانست ما‬ ‫بهائی هستیم و به ما اتاق اجاره داده بودند‪ ،‬بازهم با وضعیت ناخوشایند اما به شیوه ای دیگر دست به گریبان بودیم ‪.‬‬

‫با این ترتیب به بسیاری از شهر های ایران سفر کردم و زندگی روزمره مردم را مشاهده کردم بعدها پی بردم که‬ ‫پدر و مادرم مرا به این سفرها می فرستادند تا خود مدتی آرامش داشته باشند زیرا در آن هوای شرجی و گرم آبادان‬ ‫بیقرار و ناآرام بودم‪.‬‬

‫اغلب با اتوبوس سفر میکردیم‪ .‬در آن زمان امکان رزرو کردن صندلی نبود‪ .‬باید صبح خیلی زود به گاراژ می رفتیم‬ ‫تا صندلی مناسب و خوبی بگیریم‪ .‬اگر شانس با ما بود جا پیدا می شد‪ .‬در غیر این صورت باید یک روز دیگر منتظر‬ ‫میشدیم‪ .‬در آن زمان که هنوز بیشتر جادهها آسفالت نشده و اتوبوس ها کهنه و قراضه بودند سفر با اتوبوس آسان نبود‪.‬‬ ‫حرکت ما کند و سخت بود‪ .‬یکبار در سر باالیی که به اصطالح موتور نمی کشید همه مردان مسافر پیاده شدند و اتوبوس‬ ‫را هل دادند‪ .‬وقتی در سرازیری متوقف می شد شاگرد راننده قطعه چوبی را که به همراه داشت پشت الستیکهای ماشین‬ ‫میگذاشت تا مانع سرخوردن آن باشد‪ .‬در مناطق کوهستانی که جاده ها باریک بودند و پیچ های تندی داشتند تکان های‬ ‫اتوبوس و چرخش سریع سر پیچ ‪ ،‬مسافران را به وحشت می انداخت‪ .‬گاهی نیز دزدان که در کوهها کمین کرده بودند‬ ‫ماشینها را متوقف و اموال مسافرین را غارت می کردند‪ .‬به همین علت مسافران ترجیح می دادند گروهی سفر کنند‪.‬‬ ‫در این سفرها بهائیان عالوه بر این مشکالت‪ ،‬با رفتارهای اهانت آمیز همسفران مسلمان نیز روبرو بودند‪ .‬مثالً وقتی ما‬ ‫به نی ریز سفر میکردیم باید این مشکالت وهم بد رفتاری و گفتارهای زننده راننده و همسفران را که می دانستند ما بهائی‬ ‫هستیم تحمل کنیم ‪.‬‬

‫معموال اتوبوس ها برای استراحت در قهوه خانه های وسط راه توقف میکردند و مردم محل محصوالت یا فراورده‬ ‫های دستی خود را برای فروش به مسافران عرضه می کردند‪ .‬برای راه های کوتاه بین شهرو روستاها از االغ استفاده‬ ‫می شد‪ .‬من با این وسیله به روستاهای اطراف نی ریز می رفتم‪ .‬جالب این بود که صاحب االغ همراهم می آمد دوتایی‬ ‫سوار حیوان بیچاره می شدیم و او پس از رسیدن به مقصد حیوان را با خود بر می گرداند‪ .‬برخی استر‪ ،‬نژادی از اسب‬ ‫و االغ داشتند که راه خانه را یاد می گرفت و میتوانست به تنهایی به خانه صاحبش برگردد ‪.‬‬

‫خطر دیگری که مسافران بخصوص بچه ها و نوجوانان را تهدید میکرد حمله افراد شرور و مست و دزدیده شدن‬ ‫بود‪ .‬یکبار دیگر وقتی اتوبوس تأخیر داشت و مسافران همه منتظر بودند من ناگزیر شدم پنج تومان بدهم و زودتر سوار‬ ‫ماشین باری شوم‪ ،‬اما مردان مستی که آنجا بودند با داد و فریادهای بلند میخواستند مرا مجبور کنند از باالی ماشین پیاده‬ ‫شوم‪ .‬اقامت بین راه در سفرهای دور مشکل تر بود چون از لهجه و رفتارمان می فهمیدند که غریبه و ناشناس هستیم و‬ ‫احتمال این خطرها بیشتر بود‪ .‬در یکی از این مسافرخانه ها برای اطمینان تخت خواب را پشت در گذاشتم که کسی نتواند‬ ‫وارد شود‪ .‬در شهر دیگر در آخرین لحظه که هیچ امید نجات نداشتم یکی از اقوام که از آمدن من خبردار شده بود سر‬ ‫رسید و من نجات یافتم‪.‬‬

‫برای اقامت در شهرها اگر قوم و خویش یا آشنایی داشتیم به منزل آنان وارد می شدم و گرنه باید در کاروانسراهای‬ ‫کثیف و اتاقهای پراز ساس و شپش اقامت می کردیم که هیچکدام جای امن و قابل اطمینانی نبودند‪ .‬در شهرهایی که‬ ‫مسافرخانه یا کاروانسرا نبود‪ ،‬اتاقی دریک خانه اجاره میکردم یا شب را کنار دیواری‪ ،‬در کوچه و خیابان به صبح می‬ ‫رساندم‪ .‬این سفرها که حتی برای مردان جوان خطرناک بود‪ ،‬برای دختران محال و غیرممکن بود دختران حتی در‬ ‫کوچه و خیابان محله خود هم مورد انواع آزار و اذیت های بودند که ناشی از محرومیت های اجتماعی و اعتقاد غلط‬ ‫حبس دختر و جدا کردن کامل دختران از پسران در همه مراحل رشد و عدم بلوغ اجتماعی جامعه بود‪ .‬این خطرها برای‬ ‫پسربچه های نوجوان هم بود به همین دلیل هر وقت میخواستم تنها به جائی بروم یک چاقوی دسته طالئی که برای‬ ‫امنیت و حفاظت خریده بودم بر میداشتم وزیر پیراهنم پنهان می کردم‪ .‬خوشبختانه موردی برای استفاده از آن بوجود‬ ‫نیامد‪.‬‬

‫به شهر های اراک و گلپایگان هم رفتم‪ ،‬گلپایگان محل تولد جناب ابوالفضائل است‪ .‬کتابها و نوشته های ایشان گام‬ ‫بسیار ارزنده ای در انتشار دیانت بهائی در جوامع مسلمان بوده و هست‪ .‬داستان ایمان جناب ابوالفضائل که از علما و‬ ‫روحانیون برجسته اسالمی بودند نیز جالب و شنیدنی است‪ .‬روزی ایشان با عده دیگری از روحانیون و مالها به زیارت‬ ‫شاه عبدالعظیم در اطراف تهران می رفتند‪ .‬در راه برای نعلبندی اسب خود جلوی بساط یک نعلبند ایستادند‪ .‬نعلبند به‬ ‫هنگام کار صحبت می کرد از جمله پرسید جناب مال آیا این حدیث اسالمی که میگوید هر قطره باران بوسیله فرشته ای‬ ‫به زمین میرسد درست است؟ میرزا ابوالفضل با تکان دادن سر تأیید کرد‪ .‬نعلبند پرسید این حدیث که اگر در خانه ای‬ ‫سگ باشد هیچ فرشته ای آنجا پا نمیگذارد چه؟ آیا این هم صحیح است؟ میرزا ابوالفضل آن را نیز تائید کرد‪ .‬نعلبند با‬ ‫لحنی آرام گفت در این صورت نباید هیچوقت باران در خانه هایی که سگ درآن است ببارد! این گفته نعلبند بیسواد با‬ ‫نگاه و سکوت بی جواب ماند‪ .‬در ادامه راه مال ها و مالهای همراه به میرزا ابوالفضل گفتند‪ ،‬این نعلبند بهائی است و‬ ‫حرفهایش قابل تأمل و توجه نیست‪ .‬اما میرزا ابوالفضل چون چنین شنید به تحقیق پرداخت و در نتیجه تحری و تحقیق‬ ‫ایمان آورد‪ .‬از آن پس تا پایان عمر با مطالعه در آثار اسالمی به استدالل حقانیت دیانت بهائی‪ ،‬سفر و تبلیغ پرداخت‪ .‬بنا‬ ‫به خواست حضرت عبدالبهاء مدتی در آمریکا اقامت نمود و در هدایت جامعه بهائی آن دیار سهمی بسزا داشت‪ .‬کتاب‬ ‫فرائد که کتابی استداللی براساس متون قرآن و احادیث اسالمی است‪ ،‬از آثار برجسته ایشان است‪ .‬من آن را خواندهام با‬ ‫آنکه با لغات عربی آن مشکل داشتم ولی برایم بسیار جالب بود‪.‬‬

‫به شهر بروجرد در قسمت مرکزی ایران که سابقه آن به قرن نهم می رسد هم سفر کردم‪ .‬این شهر در دامنه کوههای‬ ‫زاگرس با آن قله های همیشه پربرف قرار دارد‪ .‬در این شهر مهمان یک خانواده محترم بهائی بودم ‪.‬با آنها سوار بر‬ ‫اسب و گاری به کوهستانهای مرتفع اطراف میرفتم‪ .‬گاهی شیب کوه بقدری زیاد بود که حتی برای اسب پیمودن چنان‬ ‫سر باالئی مشکل بود‪ .‬در پیکنیک های عصر به همراه آنان از آب های خنک چشمه ها می نوشیدیم و از محصوالت‬ ‫خالص کشاورزی مثل شیر و ماست و تخم مرغ لذت می بردیم‪ .‬با تفنگ شکاری که برای نخستین بار به دست گرفتم‬ ‫پرنده شکار می کردم‪ .‬دوران خیلی خوشی بود‪ .‬در این شهر یهودیان نقش مهمی در امور صنعتی داشتند‪ .‬درآنجا اقوامی‬ ‫به زبان "لک" از گویشهای کردی صحبت میکردند‪ .‬به همین دلیل حضور این اقلیتها‪ ،‬سطح فرهنگ تسامح و بردباری‬ ‫با اقوام و ادیان دیگر در بروجرد بسیار باالتر و بیشتر از شهرهای دیگر ایران است ‪.‬‬

‫از آنجا به سمت شمال و شهر مالیر در استان همدان رفتیم که صنعت فرشبافی آن بسیار مشهور است‪ .‬درآنجا در‬ ‫یک مسافرخانه ارزان اما کثیف و غیر بهداشتی اقامت کردم و شب برای فرار از آن مسافرخانه کثیف و پشه ها و‬ ‫حشرات موذی آن به تنها سینمای شهر پناه بردم و به تماشای فی لم سینمایی «مصر کوچک»از موفق ترین فیلم های ده‬ ‫پنجاه هالیوود نشستم‪ .‬در این فیلم ستاره مشهور سینما روهاندا فلمینگ‪ 43‬نقش یک رقاصه مصری که معشوقه مرد متقلبی‬ ‫بود را بازی می کرد و من نوجوان از رقص های زیبای عربی فیلم لذت میبردم ‪.‬‬

‫سپس به شهر بسیار قدیمی قم رفتم‪ ،‬شهری قدیمی که تاریخ آن به چهار هزار سال پیش از ظهور مسیح برمیگردد‪.‬‬ ‫قم همواره مرکزم طالعات اسالمی بوده‪ ،‬خیابان هایش پر بود از هزاران محصل علوم دینی با عبا و عمامه که در مدارس‬ ‫آنجا تحصیل می کردند‪ .‬این شهر مرکز اصلی مطالعات مباحث مذهب شیعه است و در نزدیکی تهران‪ ،‬پایتخت کشور‬

‫‪Rhonda Fleming43‬‬ ‫واقع است به دلیل این فاصله کم علما و روحانیون این شهر توانسته اند پیوندی با حکومت و دولت برقرار کنند و بر‬ ‫امور کشوری نظارت داشته باشند و همین امر در سالهای بعد از انقالب اسالمی سبب موفقیت آنها شد‪.‬‬

‫تابستان ها برای من فرصتی بود تا از راه شیراز سری به نی ریز بزنم‪ .‬تا هم محصوالت بادام را جمع آوری کنم و‬ ‫هم به امور امالک کشاورزی خانوادگی برسم ‪ .‬من همیشه در انتظار این سفرها بودم چون میتوانستم از محصوالت‬ ‫صیفی چون هندوانه‪ ،‬خیار و خربزه و میوه های زردآلو‪ ،‬انگور و انار هر چه دلم میخواست به جبران کمبود این نعمت‬ ‫ها در آبادان بخورم‪ ،‬در رودخانه آنجا آب تنی کنم و زنان و دختران نی ریزی که در کنار رودخانه به شستن ظروف و‬ ‫فرش و لباس مشغول بودند و روی منقل سنگی کنار رودخانه غذا می پختند را تماشا کنم‪.‬‬

‫وقتی به شانزده سالگی رسیدم و دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و به بلوغ رسیده بودم‪ ،‬پدر بزرگم‬ ‫میرزا احمد نی ریزی پدر مادرم از شخصیت های مهم خانواده ما و جامعه بهائی نی ریز درگذشت‪ .‬او که از خانواده‬ ‫فقیری برخاسته بود‪ ،‬با تالش و همت بلند در کشاورزی و تجارت موفق شد و بتدریج صاحب ثروت و مکنت شد‪ .‬سرمایه‬ ‫اش مزرعه بزرگ گردو و بادام‪ ،‬تعداد زیادی دام و سهم آب کشاورزی بود‪ .‬گرچه به زارعین و کشاورزان‪ ،‬اعضای‬ ‫خانواده‪ ،‬کارگران خود سخت میگرفت‪ ،‬اما در امور دیانتی بسیار متعهد بود و به افراد و جامعه کمک های زیادی‬ ‫میکرد‪ .‬او در کارگاه قالیبافی یزد‪ ،‬قالیچههای زیبایی بافت و به ارض اقدس فرستاد که هنوز هم استفاده می شوند‪.‬‬ ‫حضرت عبدالبهاء را بسیار دوست میداشت‪ .‬تعریف می کنند وقتی برای زیارت در ارض اقدس‪ ،‬حیفا بوده روزی یکی‬ ‫از برادران حضرت عبدالبهاء نسبت به ایشان بی احترامی کرده بود و پدربزرگم هم سیلی سختی به او زد‪ .‬وقتی بیمار‬ ‫شده بود حضرت ولی امرللا توسط جناب طرازللا سمندری به او پیام فرستادند که برای سالمتی او دعا می کنند‪ .‬مدتی‬ ‫بعد پدربزرگم بهبودی نسبی یافت‪.‬‬

‫اقوام مادری من در نی ریز که آنها را نمی شناختم می خواستند ارثیه مادرم را تصاحب کنند و وقتی یک نوجوان‬ ‫شانزده هفده ساله را دیدند که برای باز گرفتن ارثیه مادرش به نی ریز آمده‪ ،‬تعجب کردند حتی قبل از اینکه من به آنجا‬ ‫بروم شایع کرده بودند که مادرم حق وکالت را از من سلب کرده است‪ .‬ولی من به این حرف ها توجهی نکردم و قیمت‬ ‫مناسبی برای فروش سهمیه مادرم پیشنهاد کردم ‪.‬آنها خواستند که در برابر بجای پول نقد چک بانکی بدهند‪ ،‬اما من ا ز‬ ‫ترس بی محل بودن آن را نپذیرفتم‪ .‬عالوه براین بعضی از وراث با اینکه بهائی بودند اصرار داشتند که بر طبق شیوه‬ ‫اسالمی سهم مردان را دوبرابر سهم زنان حساب کنند اما من مخالفت کردم و گفتم ما از قوانین دیانت بهائی پیروی‬ ‫میکنیم‪ .‬اما آنها بر اصرار خود افزودند‪.‬‬

‫قوم و خویش های من هر کدام مشکالتی یا انگیزه ای خاص داشتند‪ ،‬یکی قمارباز بود‪ ،‬دیگری معتاد و فروشنده مواد‬ ‫مخدر که جان بر سر این کار گذاشت‪ ،‬یکی دیگر پولدار ولی عامی و بی سواد و دیگری هم که ادعای فهم میکرد چیزی‬ ‫در بساط نداشت و باالخره آن یکی هم که امکاناتی در اختیار داشت‪ ،‬دائم می نالید‪ ،‬دیگران هم هر یک به نوعی از این‬ ‫دست‪ .‬بطور کلی نیریزی ها آسایش و رفاه چندانی نداشتند‪ .‬کمتر کسی را می شد یافت که در کار و تجارت صادق و‬ ‫امین باشد‪ .‬اکثراً یا زندگی سادهای داشتند یا فقیر و محتاج بودند‪ .‬من احساس میکردم که هریک در فکر تقلب و‬ ‫کالهبرداری از دیگری است ‪.‬‬ ‫اما در میان آنها انسان های شریفی بودند که چون ستاره میدرخشیدند‪ .‬یا به خدمت مشغول بودند یا به نقاط مجاور‬ ‫مهاجرت کرده بودند‪.‬یک دایی داشتم که همیشه مریض بود‪ .‬مشکل شنوایی و بینایی داشت اما در دیانت بهائی بسیار‬ ‫ثابت و راسخ و فعال بود‪ .‬یک بار وقتی برای تبلیغ و تشکیل جمعیت بهائی به شهر دیگری مهاجرت کرده بود عده ای‬ ‫از مردم او را به زور به مسجد محل بردند تا تبری کند ولی او زیر بار نرفت‪ .‬برای مجازات او را از شانه هایش درون‬ ‫چاهی آویزان کرده بودند و من در تاریکی شب خودم را رساندم و نجاتش دادم‪ ،‬او را سوار االغی کردم که یکی از‬ ‫مامورین دولتی شهر به من داده بود و به خارج شهر بردم‪ .‬او با ایمان قوی بدون لحظهای توقف برای مهاجرت و تبلیغ‬ ‫به محل دیگری رفت‪ .‬او در انجام فرائض دینی هم خیلی دقیق بود و دعاهای طوالنی از حفظ داشت‪ .‬بعد از مراسم عقد‬ ‫و ازدواج خودش آنقدر دعا خواند که عروس بیچاره از خستگی به خواب رفت! رفتارش خیلی مؤدبانه و آرام بود‪ .‬در‬ ‫صف اتوبوس حتی اگر سر صف بود نوبت خود را به دیگران تعارف میکرد و خودش تا آمدن اتوبوس بعدی منتظر‬ ‫می ماند‪ .‬با اینکه موقعیت مالی خوبی نداشت همواره برای سفرهای تبلیغی به روستاهای اطراف میرفت‪ .‬مقداری از‬ ‫پول ارثیه را بعد از فروش امالک به او دادم‪ .‬بقیه فامیل هم هریک به خدمت مشغول بودند‪ .‬بعضی هم برای مهاجرت‬ ‫به نقاط مجاور رفتند‪.‬‬

‫در ثروت خوف مکنون و خطر مستور‪.‬حدود سالهای ‪۱٣٣٠‬ش‪ 44 .‬دور جدیدی از آزار و اذیت بهائیان نی ریز آغاز‬ ‫شده بود ‪.‬مشاهده و تجربه ستم و جفا به بهائیان نیریز و از آن مهمتر اینکه میدیدم چطوری بعضی از افراد فامیل یکی‬ ‫بعد از دیگری با همدستی دیگری نقشه می کشند تا اموال پدربزرگم را باال بکشند و چگونه خانوادههای بهائی ناگزیر از‬ ‫ترک شهر و دیار خود شدند و جامعه قوی و مستحکم بهائی ضعیف و ضعیفتر می شود پریشان و نگران شده بودم ‪.‬‬

‫با راهنماییهای بنگاه های معامالتی سهم ارث مادرم را به چهل هزار تومان که آن زمان پول زیادی بود فروختم و‬ ‫حقوق للا آن را پرداختم‪ .‬مردم از اینکه جوانی چون من چنین مبلغ هنگفتی پول به دستش رسیده‪ ،‬متعجب بودند‪ .‬امالک‬ ‫پدربزرگم در دهات و روستاهای متعدد و مختلفی پراکنده بود و من با وسایل نقلیه مختلف از ماشین تا االغ به یک یک‬ ‫آن امالک رفتم‪ .‬گاهی شبها ناگزیر در ماشین یا بیرون در صحرا و کوه و دشت روستا میخوابیدم تا باالخره توانستم‬ ‫همه آنها را یکی یکی معامله کنم و بفروشم‪ .‬البته این زحمات برای انتقال این ارثیه ارزشش را داشت‪.‬‬

‫در آن زمان من بسیار تنگ حوصله و عصبانی بودم‪ .‬یک روز در دفتر معامالت امالک با افرادی که آنجا بودند و‬ ‫میدانستند من بهائی هستم‪ ،‬در مورد ارثیۀ پدر بزرگم و تفاوت تقسیم ارث در دیانت بهائی و اسالم صحبت شد و بحث‬ ‫باال گرفت من که در این موارد بسیار غیرتی بودم خونم به جوش آمد و صدایم را بلند کردم‪ ،‬جنجالی به پا شد‪ .‬باالخره‬ ‫مسئول دفتر امالک با آرامی موضوع را فیصله داد ولی تا چند روز وقتی از بازار میگذشتم متوجه نگاه های خصمانه‬ ‫آنان بودم‪.‬‬

‫برای تحمل مشکالت به سیگار روی آوردم که با خرید یک پاکت سیگار مارلبرو شروع شد‪ .‬اوایل موجب سرفههای‬ ‫مکررممیشد ولی احساس نوعی آسودگی هم میکردم کم کم سرفه ها قطع شد و عادت کردم‪ .‬بعد از آن سالها سیگاری‬

‫‪۱۹۵٠ ( 44‬م‪).‬‬ ‫قهاری بودم‪ .‬عالوه بر سیگار با حالت عصبی خاصی دائم به موهایم ور می رفتم که آنها را مرتب کنم‪ .‬خوشبختانه با‬ ‫راهنمایی های آقای عبدالحسین صبیحی که با او درباره شعر و ادبیات گفتگو میکردم و میآموختم از این وضعیت خالص‬ ‫شدم‪.‬‬

‫در همان سن از پریشانی و آشفتگی‪ ،‬خودم را در خطر احساس میکردم‪ .‬سال ‪۱٣٣۶‬ش‪ 45 .‬بود وصیت نامه ای‬ ‫نوشتم و به عمویم سپردم‪ .‬از شدت ناامیدی به فکر مرگ افتاده بودم‪ .‬اما چند سال بعد وقتی به سن جوانی رسیدم دیگر‬ ‫واقعیات زندگی را بهخوبی درک می کردم اما از نظر ذهنی همچنان آشفته و پریشان بودم‪ .‬خیاالت عجیب و غریب به‬ ‫فکرم میآمد‪ .‬یک سال پس از سفر به شهر نی ریز تاریخ مصیبت بار جامعه بهائیان را با خود مرور میکردم؛ میخواستم‬ ‫شرح آن وقایع را به شیوه داستانی بنویسم ولی به نظرم خیلی غمانگیز آمد‪ .‬اندکی بعد به فکر سیاسی شدن افتادم؛‬ ‫می خواستم وکیل دعاوی شوم و اوضاع جامعه را سامان بدهم‪ .‬عالقه زیادم به مطالعه و میل شدیدم به خواندن کتاب از‬ ‫بین رفته بود‪ .‬خسته بودم و سرگردان در پی راهحلی بودم‪ .‬احساس میکردم‪ ،‬گیر افتادهام ‪.‬‬

‫کم کم به این نتیجه رسیدم که باید دلبستگی ها و وابستگی ها را کنار بگذارم و با پول فروش ارثیه مادری از ایران‬ ‫به جایی دیگر‪ ،‬مثالً به آمریکا بروم‪.‬‬

‫فصل ششم‪:‬‬

‫سرزمین موعود‬

‫هرچیزی که دربارۀ آمریکا میدانستم را از فیلمهای هالیوود یاد گرفته بودم‪ .‬فکر میکردم آمریکا کشوری است که‬ ‫در آن جین کلی ‪ 46‬مثل فیلم آواز زیر باران در خیابانها می رقصد و میخواند‪ ،‬همه خیابانهایش مثل برادوی در نیویورک‬ ‫پر است از سینما و تئاتر با چراغ های رنگارنگ و تصاویر زیبادر نظر من همه زنان آمریکایی مانند مریلین مونرو ‪47‬‬

‫‪ ۱۹58 45‬م‪.‬‬ ‫‪Gene Kelly46‬‬ ‫‪Marilyn Monroe47‬‬ ‫زیبا بودند که در قطار با عشوه برای تونی کورتیس ‪ 48‬دلبری می کرد‪ ،‬و همه مردان آمریکایی مثل گریگوری پک ‪49‬‬

‫دلدادۀ اُدری هیپورن‪ 50‬در پی فرصتی برای اظهار عشق به محبوب خود هستند ‪.‬خالصه در تصور من آمریکا سرزمین‬ ‫مردمان عاشقپیشه و سرخوشی بود که فارغ از دغدغهها و مشکالت زندگی‪ ،‬لباسهای رنگارنگ و گرانقیمت می‬ ‫پوشیدند‪ ،‬لبخند بر لب ‪،‬سوار ماشینهای براق در بزرگراه های ساحلی رو به افق رانندگی می کردند تا غروب آفتاب را‬ ‫ببینند و نگرانی های خود را به دست باد بسپارند‪...‬‬

‫در این زمان من تازه دیپلم گرفته بودم و مجبور بودم در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کنم و در یکی از رشته های‬ ‫پزشکی‪ ،‬مهندسی‪ ،‬حقوق یا کشاورزی ادامه تحصیل بدهم‪ ،‬و بعد شغل و کاری دست و پا کنم و زندگی پرثمری داشته‬ ‫باشم‪ .‬من جوانی ‪۱۹‬ساله‪ ،‬غرق رویاهای جوانی و در پی تحقق ایده و آرزوهای آینده خود بودم و پول کافی داشتم تا آنها‬ ‫را متحقق کنم‪ .‬اما در ایران تحت نفوذ بیش از حد گروه های اسالمی و دیکتاتوری شاه‪ ،‬شرایط نامناسبی بوجود آمده بود‬ ‫که برای من امکان تحقق آرزوهایم را ناممکن میکرد‪ .‬به همین دلیل من همیشه به کسانی که می توانستند به آرزوهای‬ ‫خود جامه عمل بپوشانند‪ ،‬غبطه می خوردم‪ .‬همین شد که یکباره و بدون مشورت با خانواده‪ ،‬تصمیم گرفتم به آمریکا‬ ‫مهاجرت کنم‪ .‬با پولی که از فروش سهم االرث مادرم (از امالک پدرش) بدست آورده بودم میتوانستم به آسانی به این‬ ‫آرزو برسم ‪.‬‬

‫به پشتوانه چند کلمه انگلیسی که می دانستم‪ ،‬روزی به کنسولگری آمریکا رفتم‪ .‬کارکنان آنجا توجه زیادی به من‬ ‫نکردند‪ .‬وقتی چند جمله که از کتاب درسی یادگرفته بودم سر هم کردم ‪Me America Einstein Von Braun’ ‘ :‬‬ ‫به نظرشان یک جوان بی عقل ایرانی آمدم که هوس آمریکا کرده است‪ .‬آنها با دادن فرم درخواست ورود به چند کالج‬ ‫آمریکایی مرا از سر باز کردند‪ .‬من آن فرمها را با انتخاب رشته مهندسی انرژی هستهای تکمیل کردم و به دانشگاه‬ ‫کلمبیا فرستاد ‪.‬آن دانشگاه بالفاصله درخواست مرا رد کرد‪ ،‬ولی دانشگاه هاروارد برایم نامه پذیرش فرستاد‪.‬‬

‫آن برگه ارزشمند را به سفارت آمریکا بردم‪ .‬کارکنان سفارت مات و مبهوت از شانسی که آورده بودم‪ ،‬فرم پذیرش‬ ‫و دیگر مدارک را گرفتند و به من ویزای آمریکا دادند‪ .‬خانوادهام سرافراز و خوشنود از پذیرفته شدن پسرشان دریک‬ ‫دانشگاه بزرگ آمریکا یی‪ ،‬موضوع را به همه فامیل و دوست و آشنا گفتند‪ ،‬خبر به سرعت برق پخش شد و از تهران تا‬ ‫آبادان و از خوزستان تا نیریز همه مطلع شدند ‪.‬‬

‫پدرم خوشحال بود چون آرزوهای او برای تحصیالت عالیه و زندگی بهتر من که در نی ریز قابل تصور هم نبود‪،‬‬ ‫تحقق می یافت‪ .‬اما مادرم بسیار نگران و مضطرب بود او می ترسید من غرق مادیات آمریکا‪ ،‬بخصوص جذب قمار و‬ ‫زنان بشوم‪ .‬برای بدرقه من نه تنها تمامی اعضاء خانواده‪ ،‬و عمه هایم به تهران آمده بودند‪ ،‬بلکه بسیاری دیگر از اعضاء‬ ‫فامیل ما حتی از نی ریز برای خداحافظی آمدند‪ .‬میخواستند با چشم خود ببیند یک جوان بهائی اهل نیریز به سفر ینگه‬ ‫دنیا می رود‪ .‬این برای آنان هم هیجان انگیز و جالب بود و هم تقریبا ً اطمینان داشتند دیگر هرگز مرا نخواهند دید‪.‬‬

‫‪Tony Curtis48‬‬ ‫‪Gregory Peck 49‬‬ ‫‪Audrey Hepburn50‬‬ ‫همینطور هم شد‪ ،‬من دیگر هرگز هیچ یک از فامیل عزیزم را ندیدم‪ .‬اگر چه به هنگام دست تکان دادن و دور شدن در‬ ‫آخرین لحظههای خداحافظی‪ ،‬مطمئن بودم که روزی پاسخ این محبت ها و پشتیبانی آنان را خواهم داد‪.‬‬

‫از آنجا که ارزانترین بلیط را تهیه کرده بودم‪ ،‬باید در چند نقطه توقف میکردم‪ .‬اولین مقصد من شهر ُرم در ایتالیا‬ ‫بود‪ .‬وقتی هواپیمای بوئینگ اوج گرفت‪ ،‬برای لحظه ای از پنجره به بیرون نگاه کردم‪ .‬مشاهده کشور ایران از آن باال‪،‬‬ ‫از آن دریچه کوچک هواپیما و فکر اینکه از سرزمین اجدادیم ایران‪ ،‬وطنم‪،‬دور می شوم و دیگر این سرزمین را نخواهم‬ ‫دید‪ ،‬چنان مرا پریشان کرد که برای دقایقی غم زیادی دلم را پر کرد و بعد ترس از آینده نامعلوم و از اینکه هیچ نمیدانستم‬ ‫چه پیش خواهد آمد‪ ،‬تمام فکر مرا فرا گرفت ‪.‬‬

‫در تهران از یکی ا ز دوستان بهائی شماره تماس جناب اوگو جاک ری‪ 51‬را گرفته بودم‪ .‬ایشان در یک خانواده اشرافی‬ ‫ایتالیایی در شهر پالرمو ایتالیا بدنیا آمده و بزرگ شده و از مجروحان و بازماندگان جنگ جهانی اول بود‪ .‬در گیر و دار‬ ‫آن جنگ ایشان به تهران هم سفر کرده بودند‪ .‬بعدها در سفری به آمریکا با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند و برای زیارت‬ ‫مقامات متبرکه بهائی به حیفا در اسرائیل مرکز دیانت بهائی رفتند‪ .‬حضرت ولی امرللا که روحیه خدمت و عشق به‬ ‫امر الهی را در ایشان تشخیص دادند‪ ،‬کار تهیه سنگهای مرمرین ساختمان مقام اعلی‪ ،‬مرقد حضرت باب و دارآالثار در‬ ‫مرکز جهانی بهائی را به ایشان سپردند‪ .‬در سال ‪ 1336‬ش‪ 52 .‬ایشان و تعدادی دیگر را به مقام ایادی امرللا منصوب‬ ‫کردند‪ .‬سالها بعد به پاس خدمات بی دریغ و بی شائبه ایشان یکی از بابهای مقام اعلی را باب جاکری نامیدند‪.‬‬

‫وقتی به رم رسیدم با کمک یک نفر توانستم با ایشان تماس بگیرم و با انگلیسی شکسته بسته خود آدرس منزل ایشان‬ ‫را به یک راننده تاکسی دادم‪ .‬وقتی به آنجا رسیدم جناب جاکری در مدخل خانه خود به من خوش آمد گفتند‪ .‬ایشان مردی‬ ‫بلند قامت بود با رفتاری شاهوار که نمودار تربیت اشرافی ایشان بود‪ ،‬مرا به درون خانه دعوت کرد و با چنان محبت و‬ ‫احترامی با من رفتار کرد که فکر کردم ایشان مرا با فرزند یکی از مهاجرین برجسته آفریقا‪ ،‬که همنام من هم است اشتباه‬ ‫گرفته اند‪ .‬آن شب ایشان با حوصله رسم اسپاگتی خوردن و اینکه چگونه باید چنگال را بچرخانیم تا اسپاگتی به دور‬ ‫چنگال بپیچد تا به یک لقمه تبدیل شود را به من آموخت‪( .‬از آن زمان تاکنون هر گاه غذا اسپاگتی داریم‪ ،‬خاطره آن روز‬ ‫و محبت های ایشان برایم تجدید می شود‪ .‬سالها بعد که دوباره ایشان را در کنفرانسی در سوئد مالقات کردم با کمال‬ ‫تعجب دیدم که هنوز یادشان است که چطور درس اسپاگتی خوردن به من دادند)‬

‫در رم همه چیز و همه کس برایم جالب و متفاوت بود‪ .‬در نظرم زنان شان همه همچون سوفیا لورن‪ 53‬و مردان همه‬ ‫مانند مارچلو ماستریانی ‪ 54‬بودند‪ .‬از کنار هر رستوران یا اغذیه فروشی که رد می شدی بوی پیتزا و پاستا و دیگر غذاهای‬ ‫خوشمزه ایتالیایی به مشام می رسید و رهگذران را به خوردن فرا میخواند‪ .‬شهر از هر جهت جالب و تماشایی بود‪.‬‬ ‫خیابانها به همان شکلی بودند که در کتابها خوانده بودم‪ .‬فروشنده ها ب سیار خوش برخورد بودند و در جلب و جذب‬

‫‪Ugo Giachery 51‬‬ ‫‪ 1957 52‬م‪.‬‬ ‫‪Sophia Loren53‬‬ ‫‪54‬‬ ‫مشتری های خارجی حرفه ای بودند‪ .‬من هم که توریستی بی تجربه و جوانی ناآشنا و غریب بودم‪ ،‬وقتی برای خرید‬ ‫کفش وارد فروشگاهی شدم‪ ،‬فروشنده با لبخند و خوش آمد به طرفم آمد و پس از خرید تا در فروشگاه مرا بدرقه کرد‪.‬‬ ‫روزی در میدان کلیسای سنت پیتر قدم میزدم‪ ،‬عکاس دوره گ ردی به طرف من آمد و دوربین خود را میزان کرد و از‬ ‫من عکس گرفت ‪.‬من هم پولش را دادم‪ .‬او آدرسی به من داد که برای دریافت عکس مراجعه کنم که البته آدرس هم‬ ‫حقیقی نبود‪ .‬رم مرا به یاد شهر قم می انداخت‪ .‬هر دو مرکز مدارس مذهبی هستند‪.‬کشیش ها هم مثل اغلب مال ها لباس‬ ‫ها ی مخصوص پوشند البته بسیار تمیزتر و مودبترند‪.‬‬

‫برای مالقات یکی از اقوام دور به آلمان رفتم و سپس رهسپار لندن شدم تا از آنجا با کشتی اقیانوسپیما به نیویورک‬ ‫بروم‪ .‬در لندن باید به هتلی می رفتم که آدرس آن را یکی از بهائیان به من داده بود‪ .‬برای رفتن به آنجا سوار یکی از‬ ‫تاکسی های سیاه رنگ شدم‪ .‬این تاکسیها با چراغ های بزرگ و پر نور جلو از سمبل های مشهور شهر لندن هستند و‬ ‫متقاضی گواهینامه آن باید آزمون های سختی را بگذراند‪ ،‬از جمله آزمون دانستن آدرسها که شامل بیست و هفت هزار‬ ‫خیابان در لندن است که باید همه را بداند‪ .‬آدرس را به راننده تاکسی دادم‪ .‬این هتل نزدیک میدان ترافالگار بود‪ ،‬میدان‬ ‫بزرگی در مرکز شهر که سطح آن پُر از کبوترهایی است که با دانه هایی که مردم برایشان می ریزند تغذیه می شوند و‬ ‫نیز ستون یادبود نلسون در آن میدان محل تجمع معترضان‪ ،‬اعتصابیون و تظاهراتکنندگان است‪ .‬وقتی تاکسی نزدیک‬ ‫در ورودی مجلل و پُر زرق و برق هتل توقف کرد‪ ،‬دو مرد بلند قامت در یونیفورم پوش به سرعت آمدند‪ ،‬در تاکسی را‬ ‫باز کردند‪ ،‬ایستادند تا من پیاده شوم‪ .‬بعد چمدانهای مرا از در عقب تاکسی برداشتند و به طرف هتل راه افتادند‪ .‬از آنجا‬ ‫که من همیشه ارتشی ها را در این گونه لباسهای شیک و تمیز دیده بودم‪ ،‬با دلهره از خودم پرسیدم چرا اینها چمدان‬ ‫مرا برمی دارند؟ برای لحظه ای مانند چارلی چاپلین هاج و واج به دور و برم نگاه کردم با خودم گفتم نکند میخواهند‬ ‫آن ها را بدزدند! با سرعت به دنبال آنها دویدم‪ ،‬آن وقت در هتل فهمیدم که آن ها دربان هتل هستند و چمدان های من را‬ ‫به اتاقم می برند‪ .‬برای رفتن به اتاقم باید سوار آسانسور شیشه ای میشدم‪ ،‬کاری که حتی در خیالم هم نمیگنجید‪ .‬من‬ ‫هیچوقت اینقدر از سطح زمین باال نرفته بودم‪ .‬باال ترین ارتفاعی که تجربه کرده بودم‪ ،‬تپه های نیریز بود که بزها و‬ ‫گوسفند ها را به چرا میبرد م‪ .‬باالخره به اتاق هتل رسیدم و مشغول بررسی و سرک کشیدن به گوشه و کنار اتاقم شدم‪.‬‬ ‫چند بار دور تا دور دستشویی و حمام بزرگ آن قدم زدم‪ ،‬گذشته را مرور کردم و آینده را تصور میکردم‪ .‬من راه‬ ‫طوالنی و سختی را طی کرده بودم تا به اینجا‪ ،‬اتاق شیک هتلی گران قیمت در لندن رسیدم و از نیریز خاکی و مردم‬ ‫بهائی ستیز آن خیلی خیلی دور شده بودم‪ .‬کمی بعد برای بازدید نقاط دیدنی لندن راه افتادم‪ .‬می خواستم از جاهایی که‬ ‫درباره آنها خوانده بودم‪ ،‬یا اسم آنها را شنیده بودم مثل ساختمان پارلمان‪ ،‬موزه مادام توسو و سوهو بازدید کنم و غذای‬ ‫محبوب مردم بریتانیا یعنی فیش اندچیپس بخورم‪ .‬مناظر شهر لندن به نظرم بسیار دیدنی و جذاب آمد‪ ،‬اما غذای آنان مثل‬ ‫غذاهای آلمانی بی مزه بود و با غذاهای خوشمزه ایرانی و ایتالیایی قابل مقایسه نبود‪ .‬با مشاهدۀ تمدن و فرهنگ و‬ ‫تکنولوژی پیشرفته‪ ،‬نمیتوانستم این فکر را از ذهنم دور کنم که بریتانیا با دستاندازی به منابع اقتصادی ایران و دخالت‬ ‫در امور سیاسی کشورم این منافع را به دست آورده‪ ،‬و این فکر که انگلستان با سیاستهای امپریالیستیاش سبب عقب‬ ‫ماندگی مردم و کشور من شده است‪ ،‬در ذهنم تقویت شد ‪.‬‬ ‫من همراه چند تن از آشنایان آبادانی که حاال ساکن لندن شده بودند‪ ،‬به زیارت آرامگاه حضرت ولیامرللا رفتم‪.‬‬ ‫برای هر بهائی که به لندن می رود‪ ،‬اولین و مهمترین نقطه زیارتی آرامگاه حضرت ولیعزیزامرللا گورستان نیوساوت ‪55‬‬

‫در شمال لندن است‪.‬ایشان سال ‪1336‬ش‪ 56 .‬بر اثر سرماخوردگی و عارضۀ قلبی در سفری که همراه همسرشان روحیه‬ ‫خانم به لندن رفته بودند‪ ،‬بهطور ناگهانی صعود فرمودند‪ .‬این واقعه برای جامعه جهانی بهائی بسیار جانگداز و نگرانکننده‬ ‫بود که بدون راهنمائی و هدایت ایشان چگونه میتوان نقشه دهساله را به پایان برد ‪.‬آرامگاه ایشان جلوه ای از عظمت‬ ‫روح و حس زیباشناسی ایشان است و شامل یک ستون بلند و سفید رنگ حجاری شده از جنس مرمر بر روی یک کره‬ ‫جغرافیایی سنگی به شکل کره زمین قرار گرفته و در باالی ستون مجسمه طالیی عقابی با بالهای گشوده است که گوئی‬ ‫آماده پرواز است و میخواهد بالهایش را بگشاید و پرواز کند به نظر دیگر می توان گفت در آخرین مرحله فرود آمدن‬ ‫است و می خواهد بالهای گشوده خود را ببندد و بنشیند‪ .‬ایده این طرح زیبا از همسر ایشان روحیه خانم است‪ .‬ایشان‬ ‫تعریف می کردند که در پایان مراسم تدفین و ترک آرامگاه مفروش از گل‪ ،‬منظره ای از یک ستون سنگی بلند برروی‬ ‫کره زمین و عقابی برفراز آن به ذهن ایشان خطور کرده بود‪ .‬حضرت ولی امرللا در یکی از سفرهای خود به ادینبرا‪،‬‬ ‫‪ 57‬مجسمه عقابی را خریداری کرده و در اتاق خواب که بخشی از دفتر کار ایشان هم بود‪ ،‬گذاشته بودند و زمانی در‬ ‫گفتگوهای روزانه با روحیه خانم از عالقه و تمایل خود برای داشتن یک ستون مرمر ذکر کرده بودند‪ .‬در آن وقت‬ ‫روحیه خانم متعجب از خود پرسیدند حضرت ولی امرللا با یک عدد ستون چه می خواهند بکنند‪ .‬تا اینکه کار طراحی‬ ‫و نصب کره زمین و برروی آن این ستون و در باالی آن مجسمه عقاب توسط مهندس معمار ایتالیایی و همکارش در‬ ‫بنای مقام اعلی به پایان رسید‪ .‬آنگاه معنی واقعی تمایل و عالقه حضرت ولی امرللا را به داشتن یک ستون حجاری شده‬ ‫دریافتند و با خود گفتند حاال مقصود حضرت ولی امرللا را برای داشتن یک ستون مرمری فهمیدم مجسمه عقاب که‬ ‫الگوی این مجسمه بود‪ ،‬در داراآلثار مرکز جهانی بهائی است‪ .‬من هم مانند بسیاری دیگر‪ ،‬عقاب را نشانه ای از عظمت‬ ‫شخصیت حضرت ولی امرللا و کره زمین را ن موداری از فعالیت های ایشان برای انتشار آیین بهائی در سراسر جهان‬ ‫تفسیر می کنم‪.‬‬

‫روزها یکی بعد از دیگری خیلی زود گذشت و روز حرکت به آمریکا فرا رسید‪ .‬به ساوت همپتون رفتم‪ ،‬بندری که‬ ‫کشتی معروف تایتانیک نیز سفر ناتمام دریایی خود را از آنجا آغاز کرده بود‪ ،‬اما بیشتر مسافران و خدمه آن در آبهای‬ ‫اقیانوس غرق شدند‪ .‬من با کشتی اقیانوس پیمای کوئین مری سفر بر روی آب های اقیانوس را تجربه کردم‪ .‬قیمت بلیط‬ ‫آن پنجاه دالر بود و سفر شش روز طول کشید‪ .‬موج های بلند و سهمگین به بدنه کشتی می خوردند و تا آخرین طبقه‪،‬‬ ‫یعنی طبقه کابین های مسافری می رسیدند‪ .‬گاه از آن هم می گذاشتند تا باالترین نقطه‪ ،‬نزدیک دودکش های مورب کشتی‬ ‫باال می رفتند‪ .‬بعد در هوا پخش می شدند و به دریا باز می گشتند‪ .‬تعداد مسافران کشتی خیلی زیاد و میتوان گفت بیشتر‬ ‫از کل جمعیت نیریز بود‪ .‬کابین های کشتی که در طبقه باال قرار داشتند‪ ،‬سفید رنگ و با فرش قرمز مفروش بودند‪ .‬من‬ ‫با یک جوان انگلیسی به نام رابین لیچ ‪ 58‬هم کابین شدم که شخصیتی شوخ و خوشگذران و دخترباز بود‪ .‬از آنجا که من‬

‫‪New Southgate Cemetery 55‬‬ ‫‪ 1957 56‬م‪.‬‬ ‫‪ 57‬مرکز ایالت اسکاتلند ‪Edinburgh‬‬ ‫‪Robin Leach 58‬‬ ‫در کشتی کسی را نمی شناختم همراه او همه جا می رفتم‪ .‬یک بار او را دیدم با دو دختر جوان ایرلندی مشغول خنده و‬ ‫شوخی بود‪ ،‬من که از دختران و آداب رفتار با آنان چیزی نمیدانستم‪ ،‬به طرف آنان رفتم‪ .‬دست یکی از آنان را در دست‬ ‫گرفتم و چند کلمه انگلیسی صحبت کردم‪ .‬در مسابقه لباسهای محلی با یک کاله قشقائی که لبه ی آن تا اطراف گوشهایم‬ ‫کشیده میشد‪ ،‬شرکت کردم و برنده شدم‪ .‬در سر میز شام آداب غذاخوردن اروپایی را بلد نبودم و به دست دیگران نگاه‬ ‫میکردم ‪ .‬هم اتاق من بعد ها به اجرای برنامه بسیار موفقی درباره زندگی ثروتمندان جهان در تلویزیون پرداخت و به‬ ‫عنوان خبرنگار و روزنامه نگار به شهرت و ثروت خوبی رسید‪.‬‬

‫باری با پشت سر گذاشتن طوفان های اقیانوس آتالنتیک‪ ،‬کشتی در بندر نیویورک لنگر گرفت وقتی چشمم به مجسمه‬ ‫آزادی افتاد‪ ،‬با میلیون ها مهاجری که مانند من از اذیت و آزارهای مذهبی یا سیاسی کشورشان گریخته و به آمریکا پناه‬ ‫آورده اند‪ ،‬احساس همدلی و نزدیکی کردم‪ .‬اینجا‪ ،‬یک نیمکره آن طرفتر‪ ،‬جهان دیگری بود؛ بسیار متفاوت و بی نهایت‬ ‫دور از نی ریز‪.‬‬

‫می توانستم بفهمم چقدر حاجی سیاح به هنگام ورود به آمریکا در سال ‪۱۸۶۷‬م ‪ .59‬پس از عبور از آسیای میانه و‬ ‫شهرها و کشورها دیگر‪ ،‬احساس شگفتی کرده بود‪ .‬او نخستین ایرانی بود که شهروند آمریکا شد‪ ،‬و حتی با پرزیدنت‬ ‫یولیسیس گرانت ‪ 60‬دیدار کرد‪ .‬بعد از او تعداد اندکی ایرانی به آمریکا مهاجرت کردند‪ .‬اما در اوایل دهه ‪ ۱۹۵٠‬م‪61 .‬‬

‫موج سفر و مهاجرت به آمریکا به دالیل دیگری از جمله تحصیل شدت یافت ایران به عنوان کشور در حال توسعه‬ ‫نیازمند متخصصین رشته های مختلف صنعتی بود و کشورهای غربی مخصوصا آمریکا بهترین دانشگاه های مهندسی‬ ‫را داشتند و دولت ایران تعداد زیادی از جوانان را برای تحصیل به آمریکا فرستاد‪.‬‬

‫اما بهائیان ایران برای مهاجرت انگیزه های دیگری داشتند‪ .‬یکی از همفکران آیت للا خمینی به نام حجت االسالم‬ ‫فلسفی از ضعف حکومت استفاده برده و برنامه حمالت علیه بهائیان را به راه انداخت‪ .‬دکتر مصدق در زمان نخست‬ ‫وزیری با انجام چنین برنامه هایی مخالف بود و به حقوق شهروندی احترام میگذاشت‪.‬پس از برکناری مصدق سخنرانی‬ ‫های تحریک آمیز فلسفی که از رادیوی دولتی آنهم در ماه رمضان‪ ،‬موجب بروز آشوبهای متعددی در نقاط مختلف‬ ‫کشور گردید‪.‬او ادعا میکرد شاه از او حمایت میکند و در موعظههای فتنهانگیزش جسورتر هم شد‪ .‬او ادعا می کرد‬ ‫بهائیان در حال توطئه و ترتیب دادن یک کودتا علیه دولت هستند یا اینکه آنها صهیونیستند و برای اسرائیل جاسوسی‬ ‫میکنند‪ .‬این ادعاهای بی اساس که واضحا ً با اعتقادات بهائی منافات دارد‪ ،‬توسط انجمن حجتیه منتشر میشد و در شهرها‬ ‫و روستاهای سراسر کشور علیه بهائیان تبلیغ میکرد‪ .‬نتیجه این تحرکات آن شد که در ده هرمزک یزد‪ ،‬هفت نفر افراد‬ ‫یک خانواده در سنین مختلف از ‪ ۱۹‬تا هشتاد ساله بدست حملهکنندگان با ساطور و کارد قطعه قطعه شدند‪ ،‬حظیرة القدس‬ ‫بهائیان که مرکزی برای اجتماعات آنان بود‪ ،‬با حضور و شرکت سران نظامی کشور و روحانیون مصادره و گنبد زیبای‬ ‫آن خراب شد و سرایدار بهائی آن به قتل رسید‪ .‬به همت جامعۀ جهانی بهائی توجه بینالمللی به این آزارها جلب شد و‬

‫‪ 59‬مطابق ‪ 1246‬ش‪.‬‬ ‫‪Ulysses S. Grant60‬‬ ‫‪ 61‬مطابق ‪ 1339‬ش‪.‬‬ ‫دولت با عوامل این اقدامات برخورد کرد‪ .‬ولی گروههای بهائیستیز همچنان فعالیت های خود را با راه و روشهای‬ ‫دیگر ادامه دادند‪.‬‬

‫اکثر بهائیانی که در دهۀ ‪ 50‬از ایران مهاجرت کردند برای اهداف تبلیغی و تحقق نقشههای مهاجرتی حضرت ولی‬ ‫امرللا بود‪ .‬اما در سالهای اول پس از انقالب اسالمی ‪ 62۱۹۷۹‬که بیش از حدود شانزده هزار بهائی ایرانی راهی آمریکا‬ ‫شدند دالیل دیگری داشتند؛ مهمترین آنها غیرقانونی بودن اعتقاد به دیانت بهائی و اعمال مجازاتهای گسترده اعدام‪،‬‬ ‫اخراج‪ ،‬مصادره اموال بهائیان بود‪ .‬شهر نی ریز تقریبا از بهائیان خالی شد و تنها عده معدودی که امکان مالی یا توان‬ ‫رفتن نداشتند‪ ،‬در آنجا ماندند‪.‬‬

‫مشکالت و سختی زندگی دانشجویی من ‪ ،‬از همان سال اول ورودم به آمریکا شروع شد‪ .‬اولین گرفتاری وقتی بود‬ ‫که متوجه شدم هنگام پرکردن برگه درخواست اشتباه بزرگی کردهام‪ .‬کارمندان ‪ YMCA‬به من فهماندند که در برگه‬ ‫درخواست بهجای ‪ Harvard‬کلمه ‪ Howard‬نوشتهام‪ .‬این دو کلمه از نظر نوشتاری بسیار به هم نزدیکاند و من‬ ‫فارسی زبان به هنگام گفتگو با کارکنان سفارت به تلفظ آنها متوجه نشده و اشتباه بزرگی کرده بودم‪ .‬از آنجا که رشته‬ ‫مهندسی هستهای رشتۀ جدید و بسیار پیشرفتهای بود‪ ،‬اصال دانشگاه ‪ Howard‬آن را ارائه نمیکرد‪ .‬و من هم چیزی‬ ‫درباره آن نمیدانستم و تنها اسم آن را شنیده بودم‪ .‬در دانشگاه ‪ Howard‬ثبت نام نکردم چون هیچ یک از رشتههای‬ ‫مورد عالقه من را نداشت‪.‬‬

‫پس راهم را به طرف شمال کج کردم تا در کالج سنت میشل‪ ،‬کالج ژزوئیت ها در ایالت ورمونت که من را به عنوان‬ ‫دانشجوی زبان انگیسی پذیرفته بود‪ ،‬بروم و برای ورود به دانشگاه آماده شوم‪.‬و قتی اتوبوس به شهر برلینگتون رسید‬ ‫پیاده شدم و وارد محوطه کالج شدم‪ .‬هنوز دانشجویان نیامده بودند من کمی زود رسیدم‪ .‬محوطه خیلی خالی و خلوت بود‪.‬‬ ‫همان لحظه در آنجا برای نخستین بار درباره تصمیمم برای آمدن به آمریکا شک کردم‪ .‬در این محیط ناشناخته ‪ ،‬من تنها‬ ‫و غریب چه میکردم‪ .‬شب در تخت دراز کشیدم‪ ،‬اما بیدار ماندم و فکر میکردم‪ .‬من مطلقا ً هیچ چیز درباره این کالج‬ ‫نمی دانستم مگر اینکه توسط مسیحیان ژزوئیت اداره می شود‪ .‬یادم به رمان موردعالقهام «گوژپشت نوتردام» و ماجرای‬ ‫حمله کشیش به قهرمان داستان افتاد‪ ،‬از آن لحظه به بعد از ترس اینکه مبادا کشیشی آن دورو برها باشد در آن خوابگاه‬ ‫تاریک مدتها بیدار ماندم‪.‬‬

‫در روزهای بعد احساس دلتنگی شدید داشتم‪ ،‬به یاد خانواده ام بودم‪ .‬تنها دانشجویان خارجی این مؤسسه یکصد و پنجاه‬ ‫دانشجوی مجارستانی بودند که پس از شکست انقالب سال ‪ ۱۹۵۶‬علیه سیاست های تحمیلی اتحاد جماهیر شوروی به‬ ‫آمریکا پناهنده شده بودند‪ .‬بقیه همه آمریکا یی بودند‪ .‬در کافه تریای کالج بیش از هر جای دیگر احساس غریبی میکردم‪.‬‬ ‫آنجا برای جوانی مثل من از شهر کوچکی که حتی خیابانهای آن چراغ نداشت عجیب و غریب ترین جای جهان بود‪.‬‬ ‫در قسمت قهوه و نوشیدنی های سلف سرویس آن دستگیرهای مثل شیر آب بود که وقتی آن را پایین میک شیدی به جای‬ ‫آب‪ ،‬شیر تازۀ گاو میآمد و هرچندبار که میخواستیم میتوانستیم لیوان خود را پُر کنیم‪ .‬به نظر من این یک معجزه بود‬

‫‪ 62‬مطابق ‪ 1357‬ش‪.‬‬ ‫و بسیار شگفت انگیز‪ .‬اوایل چند بار یواشکی و آهسته به پشت ساختمان سرک کشیدم تا گاوهایی را که اینطور سخاوتمندانه‬ ‫شیر میدهند‪ ،‬را ببینم‪ .‬چون در نی ریز یک کاسه شیر نعمت بزرگی بود‪ .‬از این جالبتر فراوانی خوراک مرغ بود‪ .‬تنها‬ ‫کاری که برای صرف غذا باید انجام میدادم رفتن به کافه تریا‪ ،‬برداشتن یک بشقاب و گذاشتن تکه های مرغ سرخ شده‬ ‫داغ در بشقابم بود؛ هر چقدر که می خواستم‪ .‬موقع صرف چای وقتی من به عادت معمول چای را در نعلبکی خالی‬ ‫میکردم تا خنک شود و قند را میان لبهایم میگذاشتم تا با آن چای بنوشم‪ .‬دوستان همکالسیام از این شیوه عجیب و‬ ‫غریب ایرانی به خنده می افتادند‪ .‬من که به رسم ایران پس از دست دادن به هنگام احوالپرسی دست همکالسیهایم را در‬ ‫دستم نگه می داشتم‪ ،‬با تذکر مدیر کالج روبرو شدم که در آنجا نباید پس از دست دادن با دانشجوی پسر برای مدت‬ ‫طوالنیتری دست او را در دست خود نگهدارم و احوالپرسی کنم‪ .‬هرچند در ایران این یکی از شیوههای ابراز دوستی‬ ‫بود اما طبق فرهنگ متفاوت آمریکایی‪،‬بخصوص در این شهر کوچک‪ ،‬سوءتعبیر میشد‪.‬‬

‫پس از سه ماه تحصیل زبان انگلیسی در این کالج و گرفتن نمره قبولی در حالی که پولم هم تمام شده بود‪ ،‬به نیویورک‬ ‫برگشتم‪ .‬درآنجا مجبور بودم دانشگاهی پیدا و ثبتنام کنم تا ویزای دانشجوییام قابل تمدید شود و به تحصیالتم ادامه دهم‪.‬‬ ‫خوشبختانه رئیس جدید گروه آموزشی علوم اجتماعی دانشگاه دیکنسون یک ایرانی به نام پروفسور نصرللا فاطمی ‪63‬‬

‫بود که در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی بود‪ .‬پروفسور فاطمی قبال در ایران در سمتهای متعدد و معتبری چون‬ ‫شهردار شیراز‪ ،‬استاندار استان فارس‪ ،‬نماینده مجلس کار کرده بوده مدتی هم به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل و‬ ‫یونسکو بود‪ .‬در کنفرانسهای بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم شرکت داشتـــه است‪ .‬او تمایالت چپ گرایانه داشت و‬ ‫مایل بود سیاست کشور را به جهت سوسیالیستی سوق دهد‪ .‬با این پیشینه فکری در این دانشگاه بزرگ در نیوجرسی کار‬ ‫می کرد و در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی به این دانشگاه بود و من یکی از آن دانشجویان بودم‪.‬‬

‫تحصیالت ریاضی و فیزیک من در ایران کامالً مرا برای ادامه تحصیل در کالجهای آمریکا آماده کرده بود‪ .‬به همین‬ ‫دلیل با داشتن نمرههای خوب در لیست انتخابی رئیس دانشگاه قرار گرفتم‪ .‬اما فعالً مهمتر از انتخاب کالج در فکر تأمین‬ ‫هزینه تحصیلی آن بودم‪ .‬اما فقط می توانستم کارهای کمدرآمد دانشجویی با دستمزد حداقل ساعتی یک دالر پیدا کنم‪ .‬در‬ ‫حالیکه هزینه هر ترم دانشگاه دو‪ -‬سه هزار دالری بود و با ویزایی هم که داشتم نمیتوانستم کار تمام وقت بگیرم‪ .‬ترس‬ ‫بی پولی مرا گرفته بود و برای سالها با من بود‪ .‬اما چارهای نبود‪ ،‬می بایست با همین کارهای دم دستی با دستمزد کم‪،‬‬ ‫یکی پس از دیگری دست و پنجه نرم کنم‪.‬‬

‫در بخش مونتاژ یک کارگاه ساخت قلم مو در کوئینز ‪ ،‬منطقه ای در نیویورک مشغول کار شدم‪ .‬در آنجا مثل چارلی‬ ‫چاپلین باید به همراه بقیه در کنار نوار نقاله می ایستادم‪ ،‬قسمت باالیی برس ها را یکی یکی و با سرعت از روی نوار‬ ‫نقاله که در حال حرکت بود برمیداشتم و با دست دیگر دسته برس ها را برداشته بهم وصل میکردم‪ .‬آنگاه برس کامل‬ ‫شده را روی قسمت دیگر نوار نقاله می گذاشتم تا به مرحله دیگر برود‪ .‬اگر سرعت عملم خوب نبود سر برس از روی‬ ‫نوار نقاله به سطل زیر نقاله می افتاد‪ .‬کارگران حرفه ای نمیگذاشتند چیزی از دستشان دربرود‪ ،‬اما سطل من همیشه پر‬

‫‪ 63‬او برادر دکتر حسین فاطمی بود وزیر مصدق بود که اعدام شد‪.‬‬ ‫بود و باید در ساعت استراحت برسهای افتاده را جمع و به دسته ها وصل میکردم‪ .‬یعنی وقت استراحت و ناهار هم‬ ‫نداشتم‪ .‬وقتی ساعت پنج عصر کارم تمام میشد تمام تنم درد میکرد‪ .‬پاهایم از یک جا ایستادن‪ ،‬پشتم از خم شدن مکرر‬ ‫برای برداشتن برس ها و دستهایم به دلیل وصل کردن مکرر دستهها به برس ها‪ .‬با این همه درآخر هفته چهل دالر‬ ‫درآمدم که باید هفت دالر آن را بابت کرایه هفتگی خانه میپرداختم ‪ .‬مقداری هم خرج خوراک و رفت و آمد می شد‪ .‬اما‬ ‫بازدهی کارم آنقدر کم بود که پس از پانزده روز مرا بدلیل کُند کار کردن در خط مونتاژ‪ ،‬اخراج کردند ‪.‬‬

‫کار دیگری در فروشگاه والگرین در خیابان برادوی پیدا کردم که یک کوچه آن طرف تر از هتل محل اقامت‬ ‫حضرت عبدالبها در زمان حضورشان در نیویورک بود‪ .‬اینجا برای اولین بار میلکشیک شکالتی با خامه اضافه را‬ ‫ابداع کرده بودند و بسیاری از مشتری های جوان عاشق این ترکیب بودند و ما مجبور بودیم به سرعت برق برایشان‬ ‫حاضر کنیم‪ .‬من باید از مشتری ها می پرسیدم چه میخواهند‪ ،‬یادداشت میکردم و سفارش ها را به کارگرانی که مسئول‬ ‫دستگاه های مخلوط کن بودند برسانم‪ .‬و فوری به پیشخوان برمیگشتم تا لیوانهای پر از میلکشیک خوشمزه را به‬ ‫مشتریها برسانم‪ .‬هرچه سرعت عمل بیشتری به خرج میدادم انعام بیشتری گیرم میآمد‪ .‬من این کار پر جنب و جوش‬ ‫و پردرآمد را خیلی دوست داشتم‪ .‬اما بعد از مدتی برای نزدیکتر بودن به دانشگاه تینک‪ 64‬از آن محله به نیوجرسی رفتم‬ ‫و ناگزیر آنجا را ترک کردم ‪ .‬من با حسرت به زندگی بی خیال‪ ،‬سرشار از عشق و شادی این جوانان آمریکایی نگاه‬ ‫میکردم‪ ،‬مخصوصا وقتی پسرها و دخترها دور پیشخوان مینشستند و با نگاههای عاشقانه و خنده و شوخی میلکشیک‪-‬‬ ‫های خامهای خوشمزهای که سفارش داده بودند را میخوردند‪ ،‬خیلی لجم میگرفت‪.‬‬

‫یادم می آید وقتی به عنوان راهنما و کنترل بلیط در سینما کار می کردم آنجا فیلم ‪ ،West Side Story65‬را بارها‬ ‫و بارها تماشا کردم و شاهد جوانانی بودم که با شادی و نشاط این فیلمها را تماشا میکردند‪ .‬گاهی از حرصم نور چراغ‬ ‫قوه را عمدا روی آنان میانداختم تا به قول قدیمیها عیش شان را خراب کنم‪ .‬زندگی من از زمان ورودم به آمریکا در‬ ‫سال ‪ ۱۹۶۱‬تا آخر آن دهه‪ ،‬یعنی حدود ده سال در تنهایی‪ ،‬کارگری و کارهای دم دستی سطح پایین و تحصیل خالصه‬ ‫میشد‪.‬‬

‫کار بعدی حمل و نقل بسته های پستی در یک کمپانی تهیه و چاپ مراسالت پستی بود که از شرکت های مختلف‬ ‫سفارش می گرفت‪ .‬کار من بردن این بسته های خیلی سنگین به پستخانه بود‪،‬اما خیلی زود اخراج شدم‪ .‬حمل این بسته‬ ‫های سنگین از توانم خارج بود‪ .‬کمپانی هم من را مثل بسته های پستی برگشت زد‪.‬‬

‫بعد از یک کارگاه مواد شیمیایی اخراج شدم‪ .‬کارم بردن سطل های رنگ به قسمت کنترل کیفیت بود‪ .‬برای رفتن به‬ ‫محل کارم باید دو تا اتوبوس سوار می شدم و اغلب دیر به کار می رسیدم‪ .‬یک روز مدیر مؤسسه احضارم کرد بدون‬ ‫اینکه حرفی بزند مثل فیلم های کمدی اول با انگشت به کارت حضور و غیابم اشاره کرد و بعد در خروجی را نشانم داد‪.‬‬

‫‪Teaneck64‬‬ ‫‪ 6565‬یک فیلم عاشقانه کمدی موزیکال درباره جوانان اسپانیایی تبار امریکای التین‬ ‫وقتی من را به عنوان دربان هتل پذیرفتند می دانستم که بزودی اخراج خواهم شد‪ .‬چون جابجایی چمدان های سنگین‬ ‫مسافران با جثه کوچک من جور در نمی آمد‪ ،‬هرچند تا مدتها در حسرت انعامهای خوبی بودم که از صاحبان چمدانها‬ ‫میگرفتم ‪.‬‬

‫شغل بعدی من بازاریابی برای دائرة المعارف بریتانیکا بود‪ .‬برای اینکار میبایست اول افراد و شرکت هایی که توان‬ ‫خرید و نیاز به این مجموعه را داشتند‪ ،‬پیدا میکردم و به عنوان بازاریاب به آنها تلفن میزدم‪ ،‬وقت میگرفتم تا به‬ ‫مالقاتشان رفته و دائرةالمعارفهای چندجلدی و سنگین را برای آنها باز و بسته کنم و آنها را متقاعد کنم که مجموعه را‬ ‫بخرند‪ .‬اما بخاطر عدم عالقه به کار فروش و لهجه غلیظم مشتریان را می پراندم‪ .‬پس از خیر آن کار هم گذشتم و در‬ ‫قسمت پخش کتاب در یک بنگاه انتشاراتی شروع به کارکردم‪ .‬کارم بردن کتابهای جدید به مدارس و نمایشگاه های کتاب‬ ‫بود‪ .‬باید آنها را به مدارس می بردم‪ ،‬معرفی می کردم و در قفسه کتابهای تازه می چیدم و در نمایشگاههای کتاب به‬ ‫نمایش میگذاشتم‪ .‬یکبار به علت حواس پرتی در رانندگی‪ 66 ،‬صندوق عقب ماشین باز شد کتابها از ماشین بیرون ریختند‬ ‫و در بزرگراه پخش زمین شدند و باد آنها را ورق می زد‪.‬همان روز رئیسم مرا صدا کرد و گفت‪« :‬جیمی! من سالهاست‬ ‫که در این کارم ولی تا به حال ندیده بودم کسی این همه کتاب در بزرگراه به باد بده!»‬

‫فکر کنم بخت استندآپ کمدین شدن را از دست دادم‪ .‬با چند نفر از دوستانم به کمدی کالب ایمپرو رفتیم‪ .‬آنها با مدیر‬ ‫صحبت کردند و گفتند که یک دوست خارجی دارند که خیلی خوب جوک های خندهدار می گوید‪ .‬او هم در یکی از‬ ‫شبهای اجرای برنامه مرا به عنوان «خوزه» معرفی کرد من رفتم روی صحنه و چند جوکی که بلد بودم را تعریف کردم‬ ‫و همه خندیدند‪ .‬مدیر از من خواست باز هم بروم و میان برنامه داشته باشم‪ ،‬اما من فهمیدم این هم شغل مناسب و‬ ‫آبرومندی برای یک جوان ایرانی نیست‪.‬‬

‫حتی وقتی یک آگهی شغل کفن و دفن دیدم که نوشته بود‪« :‬ساعتی ‪ 4-5‬دالر بدون نیاز به سابقۀ کاری» فکر کردم‬ ‫بد شغلی نیست و بی معطلی زنگ زدم‪ .‬مردی که پشت خط بود گفت‪ «:‬عالی است از دوشنبه بیا سر کار » ذوق زده به‬ ‫خانم صاحبخانه ام گفتم‪ «:‬یک خبر خوش! بزودی پولدار می شوم!» ولی وقتی گفتم چه شغلی پیدا کرده ام گفت‪ «:‬مرده‬ ‫شویی؟ اگر می خواهی از این کارها پیدا کنی همین اآلن از اینجا برو !»‬

‫باالخره اندک عزت نفسی که باقی مانده بود‪ ،‬زیر پا گذاشتم و به کار ظرفشویی در رستوران مشغول شدم‪.‬کارم را‬ ‫دریک رستوران یونانی‪ -‬ایتالیایی شروع کردم‪ .‬این رستوران بخشی از یک مهمانخانه بود و مدیر آن زن بدجنسی بود‬ ‫که سعی می کرد با چاپلوسی و زبان بازی احترام مشتری ها را نگه دارد‪ .‬اما با کارکنان و کارگران رستوران بسیار بد‬ ‫زبان و رفتارش بسیار خشونتآمیز بود‪ .‬او دو سگ از نژاد ژرمن شپرد داشت که نگهداری و مراقبت از آنها را نیز به‬ ‫من محول کرده بود‪ .‬همیشه وقتی دستشوییها را می شستم یا تختخوابها را مرتب میکردم به زندگی آسان و آسوده آن‬ ‫دو سگ حسودیم می شد‪.‬‬

‫‪ 66‬علت حواس پرتی من شنیدن خبر تیراندازی به پرزیدنت کندی از رادیوی ماشین بود که برای من ضربه تکان دهنده ای بود ولی ضربه‬ ‫شدید تر وقتی بود که بالفاصله بعد از این خبر وحشتناک‪ ،‬رادیو آگهی تبلیغاتی فروش جوراب شلواری زنانه را پخش کرد‪ .‬این برای من خیلی‬ ‫عجیب و غریب بو د‪ .‬در فرهنگی که من بزرگ شده بودم بعد از این خبر عزاداری آغاز می شد و همه باید دست از کار می کشیدند‪.‬‬ ‫برای گرفتن کارهای ساعتی و دانشجویی در رستوران ها به یک آژانس کاریابی در مرکز شهر سر می زدم که‬ ‫برای متقاضیان کارهای ساعتی روزانه یا شبانه سراغ داشت‪ .‬آنجا همیشه یک صف طوالنی از مهاجرانی بود که انتظار‬ ‫میکشیدند رستورانی پادو یا ظرفشور کم آورده باشد تا زنگ بزنند و تقاضای کارگر ساعتی کنند‪ .‬آن وقت اسم ما را به‬ ‫ترتیب نوبت اعالم میکردند و باید یک دالر میپرداختیم‪ ،‬آدرس را میگرفتیم و سرکار می رفتیم‪ .‬یک شب من جایگزین‬ ‫ظرفشوری که نیامده بود‪ ،‬به یک رستوران ایتالیایی رفتم که در آن جشن عروسی بزرگی برپا بود‪ .‬در آشپزخانه با صدها‬ ‫بشقاب نشسته با بقایای اسپاگتی و سُس گوجه و ساالد روبرو شدم و شروع کردم به شستن‪ .‬وسط کار وقتی پیشبندم خیس‬ ‫شده بود و خودم حسابی خسته‪ ،‬برای لحظه ای استراحت ایستادم و از الی در چرخانی که بین سالن و آشپزخانه بود‪ ،‬به‬ ‫میهمانان که تویست‪ 67‬می رقصیدند را نگاه می کردم که ناگهان دیدم مدیر رستوران عصبانی به طرف من میآید‪ .‬او با‬ ‫تمام قدرت به طرف آشپزخانه پرتم کرد و من پخش زمین شدم‪ .‬سرم به یخچال خورد و شکاف برداشت‪ .‬بهطوری که‬ ‫مجبور شدند آمبوالنس بخواهند تا مرا به بیمارستان ببرد و آنجا زخم سرم را بخیه زدند‪ .‬چند روز بعد وقتیکه برای‬ ‫دریافت دستمزدم به رستوران برگشتم مدیر تا مرا دید فریاد زنان دنبالم کرد‪ .‬من هم از ترس پا به فرار گذاشتم‪.‬‬

‫چند سال بعد برای صرف شام در خدمت جناب بورا کاولین ‪ ،68‬عضو بیت العدل اعظم به رستورانی که انتخاب ایشان‬ ‫بود رفتیم ‪ .‬در نهایت شگفتی متوجه شدم که این همان رستوران است‪ .‬اما حاال من یک مشتری بودم که سفارش غذا داده‬ ‫بدون اینکه نگران قیمت آن باشم‪ .‬این برای من تحقق رویای آمریکایی بود‪ :‬به رستورانی درجه یک بروم‪ ،‬هر غذایی که‬ ‫دوست دارم سفارش بدهم‪ ،‬بدون این که نگران قیمتش باشم‪.‬‬

‫یادم است در یکی از شب های تعطیالت سال نو‪ ،‬برف سنگینی آمده بود و من آن شب کار برف روبی ماشینهای‬ ‫پارک شده در پارکینگ یک رستوران شیک و گران قیمت در نیوجرسی را داشتم و قرار بود از هر ماشین ‪ ۲۵‬سنت‬ ‫انعام بگیرم‪ ،‬ولی صاحبان ماشین ها چنان در عیش و مستی شب عید غرق بودند که حتی نمی توانستم از آنها بخواهم که‬ ‫این چند سنت را که برای من آنقدر مهم بود بپردازند‪ .‬آخر کار ساعت سه صبح وقتی جشن به پایان رسید‪ ،‬به ایستگاه‬ ‫اتوبوس رفتم‪ .‬وقتی منتظر اتوبوس بودم برف در همه سوراخهای کفش کهنهام نفوذ کرد‪ .‬تقریبا ً صبح بود که دست از پا‬ ‫درازتر‪ ،‬خیس و یخ به اتاق سرد و خالیام رسیدم‪.‬‬

‫از خوبیهای کار در رستوران‪ ،‬فراوانی غذا های خوشمزه بود‪ .‬اغلب سرآشپز باقیمانده غذاها را بین کارکنان آشپزخانه‬ ‫تقسیم میکرد و ما آن را همانجا در آشپزخانه سرپا میخوردیم‪ .‬من گاهی غذاهای خیلیخاص را برای ناهار فردا نگه‬ ‫میداشتم یا میبردم در رختکن مردانه‪ ،‬آنجا مینشستم و میخوردم‪.‬‬

‫مدتی در یکی از اتاق های هتلی در خیابان هفتاد و ششم برادوی ساکن بودم و شبی یک دالر بابت آن اتاق با یک‬ ‫تختخواب و یک صندلی میپرداختم‪ .‬حمام آن بین هشت نفر مشترک بود‪ .‬در آن هتل همه جور آدمی بود‪ ،‬روسپیها‪،‬‬ ‫فروشندگان مواد مخدر‪ ،‬مهاجران خارجی از جمله بسیاری از ایرانیهایی مثل من و سالخورده های آمریکایی که در‬ ‫گوشه ای از سالن مینشستند و خیره به جلو نگاه میکردند‪ ،‬به امید آن که کسی به دیدارشان بیاید‪ .‬من از ترس بیخانمان‬

‫‪ 67‬یکی از انواع رقص های امریکایی‪Twist :‬‬ ‫‪Borrah Kavelin68‬‬ ‫شدن در آنجا مانده بودم‪ .‬گاهی در خیابان حاشیه رودخانه هادسن ‪ 69‬قدم میزدم و به واقعیت زندگی خودم در آمریکا فکر‬ ‫میکردم‪ .‬اگر در ایران مانده بودم دکتر یا مهندس میشدم و با همسر دلخواه و خانوادهام زندگی خوبی داشتم‪ .‬اما حاال‬ ‫اینجا در یک اتاق کوچک و محقر‪ ،‬تنها و بی کس‪ ،‬بدون کار و درآمد در پی یک لقمه نان تالش میکردم‪ .‬بیشتر وقتها‬ ‫غذایم نان و پنیر بود و فقط برای رفتن به کالج از اتاقم خارج می شدم‪.‬‬

‫یکبار م را از اتاقم بیرون کردند چون هیچ پول نداشتم و نتوانستم کرایه اتاق را بپردازم و مجبور شدم شب را روی‬ ‫یکی از نیمکت های چوبی خیابان برادوی بخوابم‪ .‬باالخره خوابیدن روی نیمکت چوبی سفت در خیابان به من فهماند که‬ ‫من نه جین کلی هستم که زیر باران برقصم و آواز بخوانم ‪ ،‬نه تونی کورتیس هستم که با مریلین مونرو معاشقه کنم و نه‬ ‫شانس خواستگاری از ادری هیپورن را دارم‪ .‬دیگر کامال پذیرفته بودم که من یک مهاجر بیپول و سختکوش هستم که‬ ‫روی نیمکت های خیابان میخوابم‪ .‬جوانی که آمال و آرزوهای بلندپروازانهاش را برای کار و تحصیل و زندگی مرفه‬ ‫آمریکایی‪ ،‬حاال به پیدا کردن کار د ر یک رستوران محدود شده بود‪.‬‬

‫‪Hudson River69‬‬ ‫فصل هفتم‪:‬‬

‫غریب‬

‫از همان روزهای اولی که به آمریکا وارد شدم احساس غربت کردم‪ .‬داخل کشور بودم ولی بیرون از جامعه‪ .‬لباسهایی‬ ‫که از ایران با خودم آورده بودم شامل چند شلوار گشاد مدل علی بابا‪ ،‬شورت های دست دوز مادرم‪ ،‬یک کت کلفت سیاه‬ ‫با پارچه نامرغوب‪ ،‬پسته و البته مقداری ژل مو (چون تصور میکردم اینجا پیدا نمی شود!)‬

‫اسمم را پدرم «حسین» گذاشته بود چون اسم خودش «بهائی» بود اما برای پدرم دردساز بود‪ ،‬بخصوص وقتی می‬ ‫خواست در اداره دولتی استخدام شود یا برای کاری مراجعه می کرد‪.‬اما اینجا در آمریکا "حسین" را نامی اسالمی و‬ ‫متعلق به کشورهای عربی می دانستند و از شنیدن نامم نگرانی و ناخشنودی خود را نشان می دادند‪ .‬من هم برای خودم‬ ‫نام آمریکایی پسند "‪ "David Marg‬انتخاب کردم که کلمه دوم همان کلمه فارسی "مرگ" بود‪ .‬اما داستان به همین جا‬ ‫ختم نشد‪ .‬وقتی ازدواج کردم در ورقه عقدنامه نام مرا جیمی عهدیه ‪ Jimmy Ahdieh‬نوشتند و حاال بعد از سالها‬ ‫دوباره نامم "حسین عهدیه" است‪.‬‬

‫اولین باری که عید شکرگذاری دعوت شدم خانه یکی از دوستان همکالسیام بود‪ .‬وقتی خوراک بوقلمون را آوردند‬ ‫و همه را به صرف ناهار به سر میز دعوت کردند‪ ،‬من که گرسنه بودم به رسم ایرانی تعارف کردم و گفتم «نه‪ ،‬خیلی‬ ‫ممنون !» در ایران رسمی بود به نام تعارف که هنگام دعوت به خوردن دفعه اول و دوم امتناع میکنیم‪ ،‬تا میزبان ما‬ ‫را گرسنه و غذا ندیده تصور نکند و صبر میکردیم دعوت به خوردن را چندبار تکرار کنند‪ ،‬دیگر میهمانان غذا بردارند‬ ‫و بعد میخوردیم‪ .‬اما اینجا در آمریکا میزبان من تصور کرد من میل به غذا ندارم‪ ،‬دیگر پیشنهادش را تکرار نکرد‪،‬‬ ‫بقیه به غذا خوردن مشغول شدند و مرا با شکم گرسنه تنها گذاشتند‪ .‬من هم با تماشای تلویزیون و خوردن آجیل های روی‬ ‫میز خودم را مشغول و سیر کردم در حالیکه آنها از خوردن بوقلمون لذت میبردند‪.‬‬

‫با اینکه دانشجوی دانشگاه بودم ولی مکالمه انگلیسی من در همان سطح کارگری باقی مانده بود‪ ،‬چون همیشه و همه‬ ‫جا دوستان و همکارانم غیر آمریکا یی هایی مثل آشپز یونانی‪ ،‬پیشخدمت ایتالیایی‪ ،‬ظرفشور اهل پورتوریکو و دانشجویان‬ ‫ایرانی بودند‪ ،‬زبان مادریام را نیز فراموش کردم‪ .‬همواره با خودم میگفتم حتما ً فرزندانم بعدها مرا پدری بیسواد در‬ ‫هر دو زبان خواهند دانست! یک هم اتاقی جوان یوگوسالو هم داشتم که شاگرد راننده اتوبوس بود و بسیار راضی و‬ ‫خوشحال از اینکه به آمریکا رسیده‪ ،‬چنین شغلی یافته و از مشقات زندگی و نداری در کشور خودش خالص شده‪ ،‬او که‬ ‫شیفته زندگی ثروتمندان آمریکایی بود اغلب از من می پرسید‪« :‬به نظرت االن راکفلر‪ 70‬داره چکار میکنه؟!»‬

‫اما من از یک طرف دلم میخواست مثل جوانهای آمریکایی با دختران هم سن و سال خودم بگردم و خوش باشم اما‬ ‫اوالً انگلیسی دست و پا شکسته ام مانع بود‪ ،‬دیگر اینکه باالخره در نظر آنها من یک خارجی بودم و بسیاری از رفتار و‬ ‫عادات من برای ایشان عجیب و غریب بود‪ .‬عالوه بر این بسیاری از قوانین دیانت بهائی که من با اعتقاد به آنها بزرگ‬ ‫شده بودم برایم من درونی شده بودند؛ مثل ممنوعیت رابطه جنسی پیش از ازدواج‪ ،‬منع استفاده از الکل و مخدرها ‪.‬‬ ‫احساس می کردم به سمت این فرهنگ جدید کشیده می شوم در حالی که به دینم هم ا ز صمیم قلب معتقد بودم‪.‬‬

‫در ایران زندگی اجتماعی من‪ ،‬محدود به فامیل می شد‪ .‬به همین سبب روابط آزاد زنان و مردان در آمریکا برای من‬ ‫تازگی داشت‪ .‬می دانستم با آن لهجه و عکس العمل به رفتارهای اجتماعی در نظر دختران هم سن و سال خودم مثل‬ ‫دختر جوان دانشجویی که در کتابخانه روبروی من می نشست و به مطالعه مشغول بود یا دختر خوشگلی که عینک براق‬ ‫می زد و در آپارتمان روبروی اتاق من زندگی می کرد‪ ،‬دانشجوی فقیر خارجی بیش نیستم‪ .‬با اینکه جوان نسبتا ً خوشقیافه‬ ‫با هیکلی متوسط بودم‪ ،‬اما هنوز در خانه همان لباسهایی مامان دوز را میپوشیدم‪ .‬و وقتی صاحبخانهام اولین بار مرا‬ ‫با آن لباسهای کهنه در قسمت لباسشویی آپارتمان دید چشم هایش از تعجب گشاد شد! زندگی اجتماعی و رفت و آمد من‬ ‫به آشپزخانه رستوران ها‪ ،‬چهار دیواری اتاقم و کالجی دو خیابان آن طرفتر خالصه می شد‪.‬‬

‫به عنوان یک خارجی‪ ،‬همیشه ترس از دیپورت شدن با من بود‪ .‬هر بار شبی که فردایش باید به همراه مدارک‬ ‫تحصیلی کالج برای تمدید ویزا به اداره مهاجرت می رفتم‪ ،‬خواب به چشمم نمی آمد‪ .‬هر گاه ماشین پلیس را اطراف‬ ‫خودم می دیدم وحشت می کردم که مبادا بازداشت شوم‪ .‬وقتی در نیوجرسی بودم فاصله آپارتمانم با دانشگاه بیشتر از‬ ‫پنج کیلومتر بود و رفت و آمد برایم خیلی وقت گیر بود پس با صد دالر یک کرایسلر قدیمی خریدم و با آن رفت و آمد‬ ‫می کردم‪ .‬یک بار در تونل از پشت به ماشین دیگری زدم‪ ،‬من مقصر بودم اما راننده آن ماشین قبل از آنکه من حرفی‬ ‫بزنم‪ ،‬پیشنهاد کرد که هشتاد دالر به من بدهد تا پای پلیس وارد معرکه نشود‪ .‬با خودم گفتم ببین وضع این شخص چقدر‬ ‫خراب است که با اینکه من مقصر هستم‪ ،‬نمی خواهد پلیس بیاید‪ .‬من هم که یک برگ جریمه عدم پرداخت پول پارکینگ‬ ‫در جیب داشتم موافقت کردم‪ .‬اما متاسفانه پلیس آمد و چون جریمه هایم پرداخت نکرده بودم‪ ،‬بازداشت شدم‪ .‬در زندان با‬

‫‪Rockefeller70‬‬ ‫یک ایتالیایی هم سلول بودم که به جرم تجاوز به عنف دستگیر شده بود‪ .‬خوشبختانه دوستانم به کمکم آمدند و با کفالت‬ ‫آزاد شدم‪ .‬تا در موعد مقرر خودم را به دادگاه تخلفات رانندگی معرفی کنم ‪.‬‬

‫یک بار دیگر هم بیتوجه به توقیف گواهینامه رانندگیام‪ ،‬با دوستم سوار ماشین من شدیم که دوباره پلیس جلویمان‬ ‫را گرفت‪ ،‬دوستم گفت که اگر پلیس بفهمد دچار دردسرهای بیشتری خواهم شد‪ ،‬به سرعت جابجا شدیم و او پشت فرمان‬ ‫نشست‪ .‬وقتی پلیس رسید و گواهینامهاش را گرفت‪ ،‬تازه متوجه شد که موعد گواهینامه او هم تمام شده و مدتها قبل باید‬ ‫آن را تمدید میکرده‪ ،‬پلیس او را بازداشت کرد و در صندلی عقب در کنار سگ پلیس نشاند‪ .‬من خودم را به پنجره‬ ‫ماشین پلیس رساندم و از او پرسیدم چه کار برایش بکنم‪ .‬او گفت« یک پاکت سیگار بده و گورت را گم کن!» من آن‬ ‫شب را صرف جمع آوری پول از دوستان کردم تا جریمه اش را پرداخت کنم‪ .‬روز بعد وقتی برای مالقات به بازداشتگاه‬ ‫رفتم دیدم هنوز از دست من خیلی عصبانی است‪ .‬البته خوشبختانه دوستی ما ادامه یافت و او بعدها به عروسی من هم‬ ‫آمد‪.‬‬

‫یک دفعه دیگر با صندوقدار فروشگاه میسی درگیری لفظی پیدا کردم‪ .‬وقتی به دفتر امنیت فروشگاه رفتیم مأمور‬ ‫امنیتی گفت‪«:‬از دست شما خارجی ها!» و فورا همان کاری را کرد که من همیشه از آن وحشت داشتم ‪ -‬به اداره‬ ‫مهاجرت تلفن کرد و درگیری من را گزارش داد‪ .‬کم مانده بود مشکل تازهای به وجود آید‪ ،‬اما آن روزها که هنوز کارها‬ ‫کامپیوتری نشده بود پیگیری این قبیل مسائل جزئی برای اداره مهاجرت آسان نبود و خوشبختانه بخیر گذشت ‪.‬‬

‫در این پیچ و تاب اضطراب و بحران زندگی‪ ،‬به سرم زد که پانصد دالر بدهم و با یک خانم ایتالیایی‪ -‬آمریکایی‬ ‫ازدواج کنم تا بتوانم گرین کارت بگیرم ولی هرچه فکر کردم دیدم به صالح نیست چون ممکن بود او دست از سرم‬ ‫برندارد و طالق نگیرد‪ ،‬پس از خیرش گذشتم‪.‬‬

‫من همچنان گرفتار مشکالت مالی بودم‪ .‬زیرا درآمدم از کار در آشپزخانه رستوران ها به زحمت شهریه دانشگاهم‬ ‫را تأمین می کرد‪ .‬نمی توانستم از خانواده ام کمک بگیرم چون نرخ دالر بسیار باالتر از نرخ لایر بود‪ ،‬بطوریکه تمام‬ ‫دریافتی ماهانه پدرم به دالر مبلغی بیش از سی تا چهل دالر نمی شد‪ .‬به همین دلیل وقتی مقدار پولی هم که از ارثیه‬ ‫مادرم آورده بودم تمام شد‪ ،‬چکهایی هم که بابت خرید موادخوراکی و کتاب به فروشگاهها داده بودم برگشت خوردند و‬ ‫فروشگاه ها به مدیریت دانشگاه اطالع دادند‪ .‬آنها هم اعتبار خرید من را مسدود کردند و ممنوع از تحصیل شدم‪ .‬بعد از‬ ‫کار روزانه آنقدر خسته و بی رمق به خانه می رسیدم‪ ،‬که دیگر توان یادگیری نداشتم و روز به روز نمرات دانشگاهیم‬ ‫بدتر می شد‪ .‬دیگر نمی توانستم مثل وقتی در ایران بودم نمره های عالی بگیرم‪ .‬حتی به فکر افتادم به مدرسه شبانه بروم‬ ‫تا هم میزان ساعت های تحصیلی کافی برای ارائه به اداره مهاجرت داشته باشم و هم ساعات بیشتری در روز کار کنم‪.‬‬ ‫تمام فکر و ذکر و تالشم این بود که ویزایم را از دست ندهم‪.‬‬

‫آن وقتها یعنی در اوایل دهه شصت میالدی من در دانشکده دیکنسون دانشجوی رشته مهندسی برق‪- ،‬رشتۀ ایدهآل‬ ‫همۀ پسرهای ایرانی‪ -‬بودم‪ ،‬اما خودم به رشتههای علوم انسانی مخصوصا ً تاریخ‪ ،‬فلسفه و ادبیات عالقه داشتم‪ .‬به همین‬ ‫دلیل برای دانشسرای عالی مدرنی در منطقه منهتن نیویورک درخواستی فرستادم‪.‬این دانشسرا اوایل قرن بیستم برای‬ ‫تحقیق و مطالعه مشکالت اجتماعی معاصر و تعلیم شهروندان تاسیس شده بود و مدرسین آن همه از روشنفکران‬ ‫برجستهای مثل فرانتس بوئاس‪ 71‬از پیشگامان مردم شناسی مدرن و مارگریت مید ‪ 72‬مردمشناس فرهنگی بودند و نظریه‬ ‫های اقتصادی جان مینارد‪ 73‬تدریس می شد‪ .‬من درخواست و مقاله ای با عنوان ‪ On Walden Pond‬برای آنان‬ ‫فرستادم که انگلیسی ناقصم در آن مشهود بود و البته قبول نشدم‪ .‬اما باالخره در سال ‪ ۱۹۶۸‬م‪ .‬توانستم تحصیالتم را در‬ ‫انستیتو تکنولوژی نیویورک در رشته مهندسی برق درسطح لیسانس تمام کنم و فارغ التحصیل شوم و آرزوی پدر و‬ ‫خانواده ام را برآورده سازم و جالب تر اینکه چند سال بعد از بخش علوم انسانی دانشگاه فوردهام در رشته تاریخ تمدن‬ ‫اروپا‪ ،‬رشته ای در حوزه عالقه تحصیلی خودم با درجه فوق لیسانس فارغ التحصیل شدم ‪.‬‬

‫باید بگویم روحیه شوخ طبعی و مدارایی که از پدر و پدربزرگم به ارث برده بودم‪ ،‬مرا در مقابله با این مشکالت‬ ‫یاری میداد و یادآوری گذشتهها مرا امیدوار میکرد و این خود باعث تقویت روحیه و محبوبیت اجتماعی من در کالج‬ ‫و دانشگاه شد و همواره مرا به درک عمیقتری از مبادی و اصول میرساند‪ .‬نخستین دیدار من با بهائیان آمریکایی در‬ ‫نیوجرسی بود‪ .‬وقتی در نزدیکی تینک‪ ،‬شهرکی با ساکنانی از نژادها و سرزمین های مختلف در حومه منهتن نیویورک‬ ‫زندگی می کردم‪ .‬این شهرک تینک در دهه شصت میالدی توانسته بود داوطلبانه اختالفات نژادی را در مدارس کنار‬ ‫بگذارد ‪.‬‬

‫روی ویلهلم‪ 74‬یکی از بهائیان اولیه آمریکا در نیوجرسی خانه ای مشرف به فضای پر درختی در شیب تپه داشت و‬ ‫از آنجا که در کار تجارت قهوه و عالقمند به دریا و دریانوردی بود‪ ،‬پشت خانهاش اتاقی مثل کشتی به یادبود سفر‬ ‫حضرت عبدالبهاء به آمریکا ساخته بود‪ .‬او هر سال بهائیان نیویورک را به جلسه ای با عنوان «وحدت عالم انسانی» به‬ ‫این خانه دعوت میکرد تا نطقهای حضرت عبدالبهاء دربارۀ «یگانگی اهل عالم» را مرور کنند ‪.‬لوئی بورژوآ ‪،‬مهندس‬ ‫مشرق االذکار ویلمت تحتتأثیر یکی از همین جلسات نقشه مشرق االذکار را طراحی کرد‪.‬‬

‫من که حظیرةالقدسهای نیریز و شیراز و آبادان را که بناهایی مجلل و تمیز و مرتب بودند‪ ،‬دیده بودم وقتی‬ ‫حظیرةالقدس نیویورک‪-‬که به آن بهائیسنتر میگفتند‪ -‬را دیدم خیلی تعجب کردم‪ .‬بهائی سنتر نزدیک ورودی یک هتل‬ ‫درجه سه در خیابان ‪ ۷۲‬و چسبیده به توالت های کثیف و متعفن آن بود و این بوی مشمئزکننده دائما ً در تمام ساختمان‬ ‫بهائی سنتر پخش می شد‪ .‬اولین بار ترسان و لرزان در زدم‪ .‬شخصی الی در را کمی باز کرد و به بیرون نگاه کرد‪ .‬وقتی‬ ‫روی کینگ‪ 75‬یکی از بهائیان‬ ‫گفتم "للا ابهی" لبخندی زد و در را بیشتر باز کرد و اجازه داد وارد ساختمان شوم‪ .‬او ُ‬ ‫متواضع و خدوم آمریکایی بود‪ .‬بعدها که با بهائیان آمریکایی بیشتر معاشرت کردم دریافتم آنان در آداب مالقات و‬ ‫جلسهها برخالف ما بهائیان ایرانی بسیار ساده‪ ،‬بیتعارف و بیتکلف هستند‪،‬اما در انجام فرائض دینی بسیار جدی و‬ ‫سختگیرند‪ .‬در میان آنان یک بهائی عزیز ایرانی به نام هوشمند طراز بود که مثل من در یکی از خانواده های بهائی‪-‬‬

‫‪71‬‬ ‫‪Franz Boas‬‬ ‫‪72‬‬ ‫‪Margaret Mead‬‬ ‫‪73‬‬ ‫‪John Maynard Keynes‬‬ ‫‪Roy Wilhelm74‬‬ ‫‪Roy King75‬‬ ‫ایرانی بزرگ شده بود‪ .‬بودن با او مرا بسیار خوشحال میکرد‪ .‬مردی خوش قیافه‪ ،‬متواضع‪ ،‬مهربان و مؤمن بود که به‬ ‫کار دندانپزشکی مشغولیت داشت‪ .‬من همیشه با این جمله از او یاد می کنم که اگر در دنیا بتوان کسی را پیدا کرد که هم‬ ‫دوست بسیار خوب و مهربان و هم دندانپزشک قابل و توانایی باشد‪ ،‬حتما ً او هوشمند طراز است‪ .‬سالهای بعد او برادر‬ ‫روحانی من شد‪ .‬دان کینی‪ 76‬که حضرت عبدالبها به او لقب «وفا» داده بودند‪ ،‬نیز آنجا بود‪ .‬همینطور بیل دوفورژ‪ 77‬که‬ ‫در رفتار و اخالق یک فرشته بود‪ .‬به راستی میزان تمسک و تعلق هریک از آنان به دیانت بهائی و نحوه سلوک آنان‪،‬‬ ‫بدون کمترین توجهی به امکانات و جذابیتهای جامعه مادیگرا و لیبرال آمریکا‪ ،‬مرا متعجب میکرد و برای من نوعی‬ ‫سرمشق بود‪ .‬شیوه زندگی آنان‪ ،‬تمرکز و عمل به احکام و اصول و اهداف دیانت بهائی بود‪ ،‬که متقابالً این شیوه به‬ ‫زندگی آنها شکل میداد‪.‬‬

‫در آن روزها حضور جناب ایادی‪ ،‬ذکرللا خادم برای جامعه بهائی غرب موهبتی بود‪ .‬ایشان نخستین ایادی ایرانی‬ ‫بودند‪ ،‬که به غرب مهاجرت کردند و با همسرشان در جزیره استیتن‪ 78‬ساکن شدند‪ .‬جناب خادم حضرت ولی امرللا را‬ ‫بسیار دوست میداشتند‪ ،‬بهطوریکه هر وقت صحبت یا نقل قولی از ایشان می شد‪ ،‬چشمان جناب خادم از اشک پر‬ ‫میگشت‪ .‬ایشان به نیابت از طرف حضرت ولی امرللا برای مالقات احبای کشورهای جهان سفر میکردند‪ .‬جناب خادم‬ ‫چنان مصاحبت دلنشینی داشتند که همه به ایشان عالقمند می شدند‪.‬‬

‫حضور در جلسات بهائی در نیویورک سبب بیداری روحانی و فعالیت دوباره جنبه های معنوی شخصیت زندگی من‬ ‫شد‪ ،‬بهطوریکه چندین بار در خواب رویاهای جالب و فراموش نشدنی دیدم‪ .‬یکبار در خواب دیدم که به همراه حضرت‬ ‫بهاءللا در خیابانها دوچرخه می رانم و هر جا به چراغ راهنمائی که المپ آن سوخته بود‪ ،‬می رسیدیم‪ ،‬آن را با المپ‬ ‫نو عوض می کردم‪ .‬در رویایی دیگر‪ ،‬من در حضور حضرت عبدالبهاء به تبلیغ مردم مشغول بودم که وارد یک سالن‬ ‫بزرگ و پُر از جمعیت شدیم ‪،‬حضرت عبدالبهاء خطاب به آن جمعیت سخنان خود را آغاز فرمودند‪ .‬به خاطر دارم که‬ ‫تما م مدت صحبت ایشان من منتظر بودم که ایشان به کمک های من در فعالیت تبلیغی اشاره نمایند‪ .‬من حتی حضرت‬ ‫شوقی افندی را هم در خواب دیدم که سوار بر موتورسیکلت به بالین جوان بیماری که ضایعات پوستی شدید بر سرش‬ ‫داشت‪ ،‬رسیدند‪ .‬ایشان موتور را متوقف کردند و دستشان را روی سر آن جوان گذاشتند و او به سرعت بهبود یافت‪ .‬من‬ ‫این جوان را در نی ریز دیده بودم که خیلی خجالتی بود و بخاطر بیماریش از خانه بیرون نمیآمد‪.‬‬

‫یقینا ً این رویاهایم به دلیل شور و شوق من از شنیدن و خواندن اخبار موفقیت بهائیان جهان در اجرای نقشه ده ساله ‪79‬‬

‫جهاد کبیر اکبر‪ -‬نقشه حضرت ولی امرللا برای جامعۀ بهائی ‪ -‬بود‪ .‬حضرت ولی امرللا که به خوبی واقف بودند زیربنای‬ ‫تشکیل بیت العدل اعظم‪ ،‬تشکیل محافل ملی در کشورهاست و الزمه تشکیل محافل ملی‪ ،‬محافل محلی هستند‪ .‬ایشان هدف‬ ‫تشکیل دوازده محفل ملی در نقاطی که جوامع بهائی آنها شکل گرفته و همچنین تشکیل محافل محلی جدید در نقاطی که‬

‫‪Don Kinney76‬‬ ‫‪Bill DeForge77‬‬ ‫‪ Staten Island 78‬جزیره ای نزدیک نیویورک‬ ‫‪ 79‬از ‪ 1953‬تا ‪1963‬‬ ‫جمعیت بهائی آنها به حد نصاب نرسیده بود و مهاجرت به نقاطی که هیچ بهائی نداشت‪ ،‬را سرلوحه اقدامات این نقشه‬ ‫قرارداده بودند‪ .‬بهائیان جهان بخصوص در ایران و آمریکا برای عملی کردن این نقشه و به انجام رساندن اهداف آن به‬ ‫اقصی نقاط جهان مهاجرت کردند‪.‬نام آن فارسان در لوح ذهبی ثبت و در ورودی روضه مبارکه حفظ شد‪ .‬در اواسط‬ ‫اجرای نقشه‪ ،‬صعود حضرت ولی امرللا واقع شد‪ .‬این واقعه ناگهانی و جانگداز بهائیان جهان را مصیبت زده و پریشان‬ ‫اما مصمم به اتمام نقشه کرد‪ .‬حاال در دهه شصت میالدی نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر در نهایت موفقیت به نقطه پایانی‬ ‫خود نزدیک میشد‪ .‬سرانجام در آپریل سال ‪ 80۱۹۶٣‬جامعه بهائی با هدایت و راهنمایی هیئت ایادیان امرللا توانست با‬ ‫حضور اعضا پنجاه و شش محفل ملی در حیفا در منزل حضرت عبدالبهاء‪ ،‬اعضای اولین بیت العدل اعظم را انتخاب‬ ‫نمایند و امور جامعه را به دست آنان سپردند‪ .‬به این ترتیب موسسه بیت العدل اعظم‪ ،‬یکی از مهمترین نهادهایی که‬ ‫حضرت بهاءللا برای جامعه جهانی بهائی آینده وعده داد ه بودند‪ ،‬تشکیل شد‪ .‬این انتخابات شش سال پس از صعود‬ ‫حضرت ولی امرللا و یک قرن پس از اظهار امر حضرت بهاءللا در باغ رضوان انجام شد‪ .‬با این گام بلند عالم بهائی‬ ‫وارد مرحلۀ دیگری از فعالیتهای جهانی و حیات معنوی خود شد‪.‬‬

‫عالوه بر آن رویاها و شرکت در جلسات و کنفرانس های گوناگون بهائی در آمریکا و دوستی با احبا‪ ،‬به زندگی آینده‬ ‫و تقویت حیات بهائی ام می اندیشیدم و هم در فکر ازدواج با طاهره میثاقی بودم؛ کسی که از دوران شیراز می شناختم‪.‬‬

‫طاهره زن جوان فوق العاده ای بود و عمه مهین نیز خیلی به این وصلت عالقمند بود و مرا تشویق می کرد‪ .‬در آن‬ ‫زمان در ایران رسم بود انجام مقدمات ازدواج فرزندان به عهده والدین یا عمه ها و خاله ها بود که دو جوان را به هم‬ ‫معرفی میکردند‪ .‬اما شرایط جامعۀ بهائی کمی متفاوت بود زیرا دختر و پسرهای بهائی با شرکت در جلسات مختلف‬ ‫‪،‬فرصتی برای شناخت هم سن و سالهای شان و موقعیت بهتری برای انتخاب همسر داشتند‪ .‬طاهره قصد داشت پس از‬ ‫اتمام تحصیالت پزشکی برای خدمت و تبلیغ به آفریقا مهاجرت کند‪ .‬او به معنای کامل کلمه مؤمن بود و با قلبی پاک و‬ ‫روحیه همراهی و همکاری که سبب شد من هم بیشتر به جنبههای ایمانی و حیات بهائی زندگی خودم توجه کنم‪ .‬من در‬ ‫مکاتباتم برای او نوشتم که قصد مهاجرت به کشوردیگری را ندارم بلکه ترجیح میدهم در آمریکا تحصیالتم را ادامه‬ ‫دهم و همینجا زن دگی کنم‪ .‬وقتی ما در تصمیم ازدواج جدی شدیم‪،‬والدین شروع به تحقیق کردند تا با شناخت کامل‬ ‫رضایت ازدواج بدهند‪ .‬چون در دیانت بهائی برای ازدواج رضایت والدین الزامی است‪ .‬خانواده طاهره با بسیاری از‬ ‫دوستان بهائی که من را می شناختند از جمله جناب ذکرللا خادم‪ ،‬ایادی امرللا‪ ،‬و دکتر طراز که دوست من بود مشورت‬ ‫کردند تا با اطالعات کافی نقش خود را در تصمیم ازدواج دختر خود ایفا کنند‪ .‬جناب خادم و بعد دکتر طراز به دیدن من‬ ‫آمدند و با من درباره این موضوع صحبت کردند و باالخره برادر طاهره‪ ،‬ایرج‪ ،‬که در کالیفرنیا ساکن بود‪ ،‬با اتوبوس‬ ‫به نیویورک آمد‪ ،‬و با من از نزدیک صحبت کرد تا بتواند وضعیت زندگی مرا به عنوان همسر آینده خواهرش ارزیابی‬ ‫و به خانواده اطالع دهد‪ .‬پدر و مادر طاهره برای من یک کراوات هدیه فرستادند‪ .‬درآن زمان من در یک هتل ارزان‬

‫‪ 1342 80‬ش‪.‬‬ ‫قیمت اتاق داشتم که دیوارهایش با تصاویری از مارکس‪ ،‬فروید‪ ،‬اینشتین و حضرت عبدالبهاء آراسته بود و این نشان‬ ‫میداد که هنوز زندگیم در مرحله دانشجویی است‪.‬‬

‫برای ازدواج با طاهره باید به ایران می رفتم ولی از آنجا که نگران بودم نتوانم برگردم‪ ،‬قرار شد طاهره به نیویورک‬ ‫بیاید‪ .‬در آن زمان پزشکهایی که در خارج از آمریکا تحصیل کرده بودند‪ ،‬اگر امتحان دشواری به نام ‪ ICFMG‬را با‬ ‫موفقیت میگذراندند‪ ،‬دولت آمریکا و بیمارستانها آنان را میپذیرفتند‪ .‬تأمین محل زندگی و هزینه خورد و خوراک نیز‬ ‫به عهدۀ بیمارستان بود‪ .‬بعد از ازدواج آپارتمان خوبی در بیمارستان به ما دادند‪ .‬به این ترتیب مزایای شغلی طاهره‬ ‫شامل من هم شد ‪ .‬عالوه بر این با این ازدواج‪ ،‬غربت و تنهایی که پس از سوار شدن به کشتی وارد زندگی من شده بود‬ ‫به پایان رسید‪ .‬عالوه براین صداقت و خلوص طاهره آشفتگی روحی و فکری مرا تسکین داد‪.‬‬

‫مراسم ازدواج ما بسیار ساده و در آپارتمان دوستم مجید برگزار شد‪ .‬او که صاحب کار‪ ،‬ماشین و آپارتمان بود‪ ،‬در‬ ‫نظر دانشجوی فقیری چون من‪ ،‬آدم ثروتمندی محسوب می شد‪ .‬وقتی طاهره به نیویورک آمد‪ ،‬مجید ما را به رستورانی‬ ‫به صرف غذا و رقص عربی دعوت کرد‪ .‬گویا رقاص با آقا مجید ما خیلی آشنا بود چون تمام مدت روی میز ما حرکات‬ ‫نمایشی خود را عرضه می کرد‪ .‬البته طاهره که جز مجامع بهائی جای دیگری نرفته بود‪ ،‬در تمام مدت این رقص‬ ‫چشمهایش را بسته بود‪.‬‬

‫به عنوان یک دانشجوی خارجی فقیر از عهده هزینه های برگزاری مراسم ساده ازدواج هم برنمی آمدم‪ .‬از وسایل‬ ‫زندگی تقریبا هیچ چیز نداشتیم‪ .‬دویست دالر قرض کردم و یک انگشتر ساده برلیان خریدم‪ .‬از اعضای محفل و چند‬ ‫دوست دعوت کردیم و با پذیرایی شیرینی و ساندویچ بوقلمون‪ ،‬عروسی را برگزار کردیم‪ .‬هزینه این عروسی جمعا ً چهل‬ ‫دالر شد‪ .‬برای ماه عسل ماشینی کرایه کردیم و به واشنگتن دی سی رفتیم‪ .‬در راه بازگشت پولمان تمام شد و به جای‬ ‫هتل ناچار شب را در همان ماشین کرایهای گذراندیم‪.‬‬

‫چندی بعد از ایران به ما خبر دادند که پدر طاهره به مناسبت ازدواجمان یک قالیچۀ ایرانی هدیه فرستاده است‪ .‬از‬ ‫لحظه ای که من این خبر را شنیدم با خود تصور می کردم که چقدر یک قالی زیبای ایرانی فضای آپارتمان ما را تغییر‬ ‫خواهد داد و فکر می کردم چگونه این قالی بزرگ و زیبا را در آپارتمان کوچکمان جا بدهم‪ .‬حتی با مجید صحبت کردم‬ ‫و خواهش کردم به من کمک کند و ماشین ون بیاورد چون اتومبیل کوچک گنجایش چنین محمولۀ بزرگی را نداشت‪.‬‬ ‫وقتی از پستخانه خبر دادند محموله رسیده‪ ،‬با مجید به فرودگاه رفتیم‪ ،‬پیشخوان تحویل بستههای پستی را پیدا کردیم‪،‬‬ ‫رسید را نشان دادیم و منتظر قالی بزرگ زیبای ایرانی شدیم‪ ،‬ولی با تعجب دیدم یک بسته کوچک گذاشت روی پیشخوان‪،‬‬ ‫گفتم اشتباه شده باید یک قالی بزرگ زیبای ایرانی باشد‪ .‬متصدی گفت نه! آدرس ها را نگاه کردیم‪ ،‬درست بود‪ .‬باالخره‬ ‫بسته را باز کردیم و دیدیم یک قالیچه زرع و نیم است ‪ -‬ما از آن به عنوان سجاده استفاده کردیم‪.‬‬

‫به لطف حضور طاهره در زندگی ام از تنهایی درآمدم و آرامش فکری و ثبات زندگی خود را باز یافتم اما در آن‬ ‫زمان جامعه آمریکایی در هیجان و اضطراب بود‪ .‬دهه ‪ ۶٠‬میالدی‪ ،‬نسل جدید خواهان تغییر و در جستجوی راههای نو‬ ‫و روشهای جدید برای حل مشکالت اجتماعی و سیاسی بود‪ .‬دائم در خیابان ها انواع تظاهرات برگزار می کردند در‬ ‫کالج ها و دانشگاه علیه دولت و حکومت سخنرانی می کردند و اعتراضاتشان را مطرح می کردند ‪.‬‬

‫یک بار در دانشگاه به سخنرانی یکی از مخالفان گوش میدادم و حیرت زده با خودم می گفتم چگونه او جرأت می‬ ‫کند این چنین علیه دولت و حکومت در یک جمع دانشگاهی صحبت کند و هر لحظه منتظر بودم بیایند و او را دستگیر‬ ‫کنند‪ .‬این بنا بر تجربه من از ایران بود که هیچ اعتراض سیاسی تحمل نمی شد‪ .‬بعضی از دوستان ایرانی چپگرا که‬ ‫عضو کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور و مخالف حکومت شاه و در زمینه های سیاسی بسیار فعال بودند‪ ،‬اصرار‬ ‫داشتند به آنها بپیوندم و در فعالیت هایشان مشارکت کنم‪ .‬اما من ترجیح می دادم طبق اصول دیانت بهائی از شرکت در‬ ‫فعالیتهای سیاسی حزبی اجتناب کنم‪. .‬‬

‫روزی اداره مهاجرت مرا احضار کرد‪ .‬آنجا‪ ،‬پس از بازرسی بدنی سؤال و جواب شروع شد‪ .‬از من پرسیدند آیا از‬ ‫کشور کمونیستی آلمان شرقی بسته ای دریافت کرده ام؟ من بیخبر از همه جا گفتم‪« :‬بر اساس متمم پنج قانون ‪81‬جواب‬ ‫نمیدهم‪ ».‬مامور اداره مهاجرت قاه قاه خندید و گفت ‪ «:‬مثل اینکه خیلی تلویزیون تماشا می کنی‪ ،‬اما خوب است بدانی‬ ‫که تو در این کشور هیچ حقی نداری! » البته توانستم او را متقاعد کنم که من هیچ ارتباطی با آلمان شرقی ندارم و از آنجا‬ ‫که به عنوان یک بهائی اجازه فعالیت سیاسی ندارم در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا هم شرکت نمیکنم‪.‬‬ ‫بعدا فهمیدم این بخشی از سیاست آنان برای ارعاب خارجی ها ‪ ،‬و منصرف کردنشان از اقامت و زندگی در آمریکا‬ ‫بود‪.‬‬

‫آن روزها دانشگاه روزهای سخت و پر آشوبی را می گذرانید‪ .‬جنگ ویتنام پس از سالها با تکمیل تجهیزات نظامی‬ ‫یک جنگ تمام عیار شده بود و مردم با تماشای روزانه صحنه های وحشتناک این جنگ در تلویزیونهای رنگیشان بسیار‬ ‫عصبی و پرخاش جو شده بودند‪ .‬صدای مخالفت مردم بخصوص نسل جدید‪ ،‬در غیر انسانی بودن این جنگ بلند شده بود‪.‬‬ ‫بسیاری از دانشجویان سرآمد و فعال دانشگاه‪ ،‬در اعتراض به ارتباط این دانشگاه با وزارت دفاع چندین ساختمان دانشگاه‬ ‫کلمبیا را اشغال کردند‪ .‬پس از چند هفته اعتصاب و افزایش تنش باالخره پلیس نیویورک وارد عمل شد و صدها نفر از‬ ‫دانشجویان را دستگیر کردند‪.‬‬

‫بهار آن سال و پس از ترور رابرت کندی رهبر سیاسی جنبش ضد جنگ‪ ،‬چپی ها در دانشگاه فعال تر شدند‪ .‬افکار‬ ‫و عقاید بشردوستانه مارکسیستی برای دانشجویانی مثل من که برای گذران زندگی خود گرفتار سختی های کار و اجتماع‬ ‫بودیم‪ ،‬بسیار جذاب بود‪.‬‬

‫درآن دوره من یک مهاجر خارجی بودم و شانه به شانه با سیاهان آمریکایی کار میکردم و تا حدی از مشکالت و‬ ‫زندگی مشقت بار آنان اطالع داشتم‪ .‬می دیدم شرایط زندگی همکاران سیاه پوست من که آمریکایی بودند‪ ،‬دست کمی از‬

‫‪ 81‬بر اساس متمم پنجم قانون اساسی ایاالت متحده آمریکا‪ ،‬متهم این حق را دارد که در مقابل سؤال یا اتهامات پلیس یا بازجوی تحقیق سکوت‬ ‫اختیار کند‪.‬‬ ‫زندگی و کار سخت و مشقت بار من که مهاجری غیر انگلیسی زبان بودم‪ ،‬چندان فرقی نداشت‪ .‬در آن دوره سیاه پوستان‬ ‫آمریکا یی نیز مانند من غریبه و خارجی محسوب می شدند و مورد سوء ظن و بد رفتاری بودند‪.‬‬

‫به همین دلیل وقتی جنبش حقوق بشر برای احقاق حقوق سیاه پوستان به رهبری مارتین لوترکینگ آغاز شد‪ ،‬با یک‬ ‫نوع حس همدلی با آنان‪ ،‬اخبار را دنبال میکردم و در سال ‪ ۱۹۶٣‬میالدی ‪ 82‬وقتی فراخوان شرکت در راهپیمایی‬ ‫اعتراضی طرفداران تساوی حقوق سیاه پوستان منتشر شد من با گروهی از جوانان و دانشجویان ایرانی که در آرزوی‬ ‫ایجاد یک جامعه باز و دموکراتیک در ایران بودند‪ ،‬پیوستم و به قصد شرکت در این راهپیمایی و شنیدن سخنان مارتین‬ ‫لوترکینگ در براب ر بنای یادبود آبراهام لینکلن به واشینگتن دی سی رفتیم‪ .‬ما هیچکدام پول هتل نداشتیم و شب را باید‬ ‫در اتوموبیل می خوابیدیم که از نظر ما اشکالی نداشت چون تمام فکر و ذکر ما این بود که بخشی از این جنبش اجتماعی‬ ‫مهم و آینده ساز و از شاهدان عینی یکی از لحظات تاریخی جنبش حقوق بشر باشیم ‪.‬‬

‫این جنبش اجتماعی در اواخر دهه پنجاه درپی بازداشت زن سیاه پوستی به نام رزا پارکز‪ 83‬که در اتوبوس از صندلی‬ ‫خود بلند نشده و جای خود را به یک سفید پوست تازه وارد نداده بود‪ ،‬بسیار محتاطانه با اعتصاب ها و تحریم اتوبوسها‬ ‫آغاز شد‪ .‬رهبری آن با مارتین لوتر کینگ حقوق دان جوان با شخصیتی فوق العاده قدرتمند و مصمم بود که قوانین جیمز‬ ‫کرو '' را که بطور قانونی سبب تحقیر سیاه پوستان آمریکا یی می شد زیر سؤال می برد و سفید پوستان را از بی عدالتی‬ ‫نژادی موجود در جامعه آگاه و مسئولیت آنان را در برابر این بی عدالتی یادآور می شد و آن را تبدیل به جنبشی اجتماعی‬ ‫کرد که نتیجه اش تغییر قوانین شهروندی آمریکا و به تصویب رساندن سریع تبصره حقوق مدنی سیاه پوستان در سال‬ ‫‪ ۱۹۶٤‬و حق رای آنان در سال ‪ ۱۹۶۵‬انجامید‪ .‬این موفقیت ها راه را برای موفقیت های بعدی و احقاق دیگر حقوق‬ ‫سیاهپوستان هموار کرد و اصطالح «قدرت سیاه» بر زبانها افتاد‪ .‬بروز تشنجات و ناآرامیها از این پیشرفتهای‬ ‫اجتماعی سیاه پوستان‪ ،‬در بعضی از شهرهای آمریکا سفیدپوستان حامی این جنبش را پریشان کرد و سبب کاهش حمایت‬ ‫آنان از برنامه حقوق بشر گردید و سرانجام با ترور دکتر لوترکینگ مرحله ایدهآلیستی این جنبش اجتماعی نیز پایان‬ ‫گرفت‪.‬‬

‫این وقایع پرهیجان‪،‬رونق زندگی خانوادگی‪ ،‬دوستی با ایرانیان و شرکت در جلسات بهائی باالخره احساس غربت و‬ ‫دیگری بودن را در من از میان برد و روز به روز بیشتر درگیر مسائل اجتماعی شدم‪ .‬کمی بعد برای کار در مدرسۀ‬ ‫جدیدی دعوت شدم که توسط خواهران کاتولیک‪ ،‬کشیشهای سیاهپوست و گروهی از بهائیان اداره می شد و هدفش ایجاد‬ ‫تغییرات اجتماعی و تدریس به شاگردان محروم از تحصیل در منطقه سیاهپوست نشین هارلم و کمک به آنان برای قبولی‬ ‫در کالج بود‪.‬‬

‫‪ 1342 82‬ش‪.‬‬ ‫‪rosa parks 83‬‬ ‫فصل هشتم ‪:‬‬

‫مدرسه هارلم‬ ‫در محله هارلم در نیویورک از کوچه های خاک آلود زادگاهم نی ریز خیلی فاصله گرفته بودم و حاال اینجا‪ ،‬من در‬ ‫س َمت معاون مدرسه مدرن هارلم مشغول به کار شدم‪ .‬این مدرسه نتیجۀ بارها درخواست برای استقرار عدالت اجتماعی‬ ‫و ایجاد تغییر در جامعه بود‪ .‬رفاه نسبی پس از جنگ جهانی دوم‪ ،‬پیشرفتهای دورۀ کندی‪ 84‬و فعالیتهای مداوم فعاالن‬ ‫جنبش حقوق مدنی‪ ،‬الزم برای پرداختن به مشکالت دیرینۀ اجتماعی و اقتصادی را فراهم آورد‪ .‬رئیس جمهور جانسون ‪85‬‬

‫با ایده مشارکت بیشتر دولت مرکزی در حل مسائل اجتماعی‪ ،‬در پی ایجاد جامعه ای قدرتمند و عملگرا برای حل دو‬ ‫مشکل اساسی و تاریخی آمریکا یعنی کاهش فقر و پیشبرد حقوق مدنی بود‪ .‬او توانست توجه دولت مرکزی آمریکا را به‬ ‫مسئله حقوق بشر‪ ،‬فقر زدایی‪ ،‬بهبود آموزش و بهداشت و مسکن جلب کند و برای حل مسائلی چون حق رای شهروندان‬ ‫سیاه پوست‪ ،‬رفع آلودگی هوا‪ ،‬توسعه هنر‪ ،‬بهسازی حومه شهرهای بزرگ‪ ،‬امنیت مشاغل و حمایت از مصرف کنندگان‬ ‫و اصالح سیستم حمل و نقل عمومی‪ ،‬مسئولیت و همکاری بیشتری جذب کند‪.‬‬

‫یکی از نیازهای اصلی محله هارلم یک مدرسه پیش دانشگاهی برای آماده سازی جوانان بازمانده از تحصیل بود‪ .‬به‬ ‫همین دلیل عالیجناب کشیش کلندر‪ 86‬با مشارکت کالج منهتن ویل‪ 87‬مدرسه ای تاسیس کرد که تحت نظارت هیئت مشاوران‬ ‫کلیسا های کاتولیک ‪ Sacred Heart‬اداره می شد‪ .‬این همکاری براساس اعتقاد به دوستی و تفاهم بین نژادی و مذهبی‬ ‫در جامعه بود ‪.‬‬

‫خواهر روحانی مک کورمک ‪ 88‬که با بزرگان و افراد سرشناس هارلم آشنا بود تصمیم گرفت با عالیجناب کلندر در‬ ‫طرح توسعه مدرسه محله هارلم برای کمک به جوانان آسیب پذیر همکاری کند‪ .‬او اجرای این پروژه را به خواهر‬ ‫روحانی روت دآوود‪ 89‬سپرد‪ ،‬شخصی توانا که نسبت به این مسئولیت جدید خود هم امیدوار و هم نگران و دلواپس‬ ‫بود‪.‬در ماه جون ‪۱۹۶۷‬م‪ .‬کلندر و خواهر مک کرومک تفاهم نامه ای برای جایگزینی مدرسه بجای سیستم قدیمی مدارس‬ ‫عمومی و دولتی بشرح زیر امضاء کردند‪:‬‬

‫«به منظور استقرار یک مدرسه مقدماتی خصوصی غیر طبقاتی برای آماده سازی پسران و دختران بازمانده از‬ ‫تحصیل در سنین ‪ ۱۵‬تا ‪ ۲۱‬که بنظر اولیای مدرسه میتوانند به تحصیالت دبیرستانی ادامه دهند‪ ،‬تصمیم گرفته شد امکانات‬ ‫الزم در اختیار آنان قرار گیرد و از طریق ارتباط با تعدادی از کالج ها که آماده پذیرفتن این دانش آموزان میباشند‪،‬‬ ‫امکان تحصیالت عالی آنان فراهم گردد‪90 ».‬‬

‫‪John F. Kennedy 84‬‬ ‫‪Lyndon B. Johnson85‬‬ ‫‪Reverend Callender86‬‬ ‫‪Manhattanville College87‬‬ ‫‪Sister McCormack 88‬‬ ‫‪Sister Ruth Dowd89‬‬ ‫‪https://www.migrationpolicy.org/article/iran -vast-diaspora-abroad-and-millions-refugees-home90‬‬ ‫مدرسه هارلم با ‪ 49‬شاگرد آغاز به کار کرد‪ ،‬در حالیکه بیش از ‪ 200‬درخواست برای ثبتنام رسیده بود‪ .‬در آخر‬ ‫سال تعداد شاگردان به ‪ 70‬نفر رسید‪ .‬نتیجه نخستین سال فعالیت این مدرسه قبولی صد درصد همه شاگردان در کالجها‬ ‫از جمله دانشگاه ایالتی نیویورک‪ ،‬دانشگاه فوردهام‪ ،‬دانشگاه برکلی‪ ،‬دانشگاه نیویورک‪ ،‬دانشگاه واسلین و‪ ...‬بود‪ .‬در‬ ‫سال بعد با کمک مالی بسیاری از بنیادهایی مانند بنیاد موسلر ‪ ''91‬بنیاد فورد‪ 92‬و کمپانیهایی چون کوکاکوال مدرسه به‬ ‫محل دائمی خود که قبالً سوپر مارکت بود منتقل شد‪ .‬لوازم و تسهیالت آموزشی این مدرسه جدید توسط شرکت هرمان‬ ‫میلر ‪ 93‬تأمین شده بود‪ .‬فضای وسیع آن امکان پذیرش تعداد دانش آموز بیشتری داشت و فضای داخلی آن طوری طراحی‬ ‫شده بود که نور طبیعی آفتاب کامالً به داخل می تابید و در داخل ساختمان فضایی باز و روشن ایجاد می کرد‪ .‬برنامه‬ ‫های درسی بنا بر نیازهای دانش آموزان قابل انعطاف بود‪ .‬برنامه زمانبندی متناسب با نیازها و تعداد دروس قابل تغییر‬ ‫بود‪.‬‬

‫مهمتر از همه اینکه هیئت مدیره مدرسه مدیری توانا و فعال به نام اد کارپنتر‪ 94‬برگزید که شیوههای مدیریتی و‬ ‫همکاری او الهام بخش همکاران و همه کسانی بود که در فکر بهبود وضعیت جوانان بودند‪ .‬او به خوبی آگاه بود دانش‬ ‫آموزان ترک تحصیل کرده به دالئل گوناگون ناگزیر از ترک مدرسه شده اند‪ .‬او آنان را «ترک تحصیل کرده» نمی‬ ‫دانست بلکه معتقد بود این دانش آموزان به سبب عدم خالقیت سیستم آموزشی «به حاشیه رانده» شده اند‪ .‬او می گفت‬ ‫وقتی سیستم آموزشی از افراد متفاوت با درجه هوشی و استعداد های متفاوت‪ ،‬عملکرد و نتیجه یکسان میخواهد خواه و‬ ‫ناخواه استعداد و توانایی بعضی از دانش آموزان را هدر میدهد‪ .‬عالوه بر او همسر باکفایتش‪ ،‬آن کارپنتر‪ 95‬نیز استخدام‬ ‫شد‪ .‬او تمامی امور اداری مدرسه مثل تنظیم جدول های زمانبندی مناسب برای دانش آموزان‪ ،‬آموزش همراه خدمت‬ ‫معلمان‪ ،‬هماهنگی برنامه ها و مواد درسی و چگونگی نظارت بر آنها را به عهده داشت‪ .‬این زن خستگیناپذیر این کار‬ ‫کسالت آور را با دقت و وسواس کاری و پشتکاری بی نظیر به خوبی انجام می داد‪.‬‬

‫من در تشکیالت بهائی نیویورک با این زوج جوان سیاه پوست و بهائی آشنا و دوست شدم آن دو را بسیار دوست‬ ‫می داشتم و تحسین می کردم‪ .‬عقاید و نگرش آنان نسبت به جوانان برای من بسیار جالب و جاذب بود و تازگی داشت‪.‬‬ ‫از آنجا که سیاهپوست بودند و با مشکالت تبعیض نژادی روبرو بودند و از آن رنج می بردند‪ ،‬خیلی خودم را به آن دو‬ ‫نزدیک و همدل یافتم‪ .‬زیرا من هم درد تبعیض و دیگری بودن را با تمام وجود احساس کرده بودم‪ .‬یک بار در کودکی‬ ‫و نوجوانی در ایران به عنوان خانوادۀ بهائی همواره مورد دشنام و تهمت و اذیت و آزار بودیم و بیگانه و نجس خوانده‬ ‫می شدم‪ ،‬بار دیگر در آمریکا به عنوان مهاجری از خاورمیانه‪ ،‬برای آمریکاییها غریبه بودم‪ .‬غریبهای که زبان انگلیسی‬ ‫نمیدانست و باید کارهای سخت کارگری مثل ظرفشوری در آشپزخانههای گرم و شلوغ رستوان ها را انجام دهد‪ .‬من‬ ‫خیلی زود به شباهت این تبعیضها پی بردم و بخوبی میتوانستم مشکالت سیاهپوستان آمریکایی را که در یک منطقه‬

‫‪Mosler Foundation91‬‬ ‫‪Ford Foundation92‬‬ ‫‪Herman Miller93‬‬ ‫‪Ed Carpenter94‬‬ ‫‪"Ann Carpenter95‬‬ ‫نژاد پرست مورد تحقیر و با قانون جیم کرو‪ 96‬روبرو بودند‪ ،‬درک کنم‪ .‬بسیاری از دوستان ایرانی در کالج‪ ،‬چند سال‬ ‫بعد پس از شرکت در راهپیمایی تابستان ‪۱۹۶٣‬م‪ 97 .‬در مخالفت با تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان‪ ،‬به شباهت تبعیض‬ ‫نژادی علیه سیاهپوستان و تبعیض دینی که در ایران علیه بهائیان روا میدارند‪ ،‬پی برده و آگاهی یافتند‪.‬‬

‫در چنین شرایطی من با پشتوانه تحصیل دبیرستان و دانشگاه ایران که برخالف سیستم آمریکا‪ ،‬الزمه اش تحصیل‬ ‫مواد درسی زیاد بود‪ ،‬با زمینه فکری و تربیت بهائی آماده برای هر نوع سنت شکنی و پذیرش ایده ها و عقاید نوین‪ ،‬به‬ ‫گروه آموزش مدرسه پیش دانشگاهی هارلم پیوستم و با تمام وجود مشتاقانه می خواستم در رسیدن به اهداف این مدرسه‬ ‫و بهبود زندگی جوانان سهیم باشم‪ .‬این زمینههای فکری و تحصیلی من‪،‬تحت تأثیر اصول و احکام دیانت بهائی کامل‬ ‫می شد‪ ،‬آنجا که فطرت انسان را خوب دانسته و به تأثیر تربیت در تکامل آن اعتقاد دارد‪:‬‬

‫« انسان طلسم اعظم است ولکن عدم تربیت او را از آنچه با او است محروم نموده به یک کلمه خلق فرمود و به کلمه‬ ‫اخری به مقام تعلیم هدایت نمود و به کلمه دیگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود‪ .‬حضرت موجود میفرماید انسان را به‬ ‫مثابه معدن که دارای احجار کریمه است مشاهده نما ‪ .‬به تربیت جواهر آن به عرصه شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع‬ ‫گردد‪»98 .‬‬

‫من در کارم از معلمان بهائی برجسته بسیار الهام گرفتم‪ .‬من همچنین تحت تأثیر متفکران بهائی در حوزه تعلیم و‬ ‫تربیت چون دکتر استنوود کاپ ‪ 99‬مؤسس مدرسه ‪ Chevy Chase Country Day School‬بودم که به آموزش‬ ‫از راه تجربه‪ ،‬اندیشیدن انتقادی‪ ،‬پرورش و شناخت و آگاهی از تعهدات اجتماعی و همکاری اهمیت می داد‪ .‬او به گونه‬ ‫ای به تحصیل خودجوش و فردی معتقد بود‪ .‬یکی دیگر از بهائیان روشنفکر دکتر دانیل جردن ‪ 100‬بود که یک سیستم‬ ‫جدید تعلیم و تربیت با نام انیسا ‪ 101‬را در دهه ‪ 1970 -1960‬تاسیس کرد‪ .‬این روش رویکردی یکپارچه بودن به تعلیم‬ ‫و تربیت داشت و در آموزش به انتقال منسجم دانش معتقد بود و آن را به صورت علوم مجزا فیزیک‪ ،‬شیمی‪ ،‬ریاضی‬ ‫نمیدید و شاخصها و محدودیتهای آن مبتنی بر واقعیت و تجربه بود‪.‬‬

‫من در سن بیست و پنج سالگی در این مدرسه نخست به عنوان معلم ریاضیات استخدام شدم و اندکی بعد به سمت‬ ‫معاون مدرسه به خدمتم ادامه دادم‪ .‬عالوه بر آن همه مسئولیت هایی مثل تهیه منابع مالی ‪ ،‬مدیریت امکانات‪ ،‬تنظیم برنامه‬

‫‪ 96‬قوانین جیم کرو قوانینی ایالتی و محلی بودند که بین ‪ ۱۸۷۶‬و ‪ ۱۹۶۵‬در ایاالت متحده به تصویب رسیدند‪.‬‬ ‫آنان بهطور دوژور دستور جداسازی نژادی در همهٔ تأسیسات عمومی ایاالت جنوبی مؤتلفهٔ سابق را با وضعیت «جدا ولی مساوی» برای‬ ‫سیاهان آمریکا‪ ،‬از ‪ ۱۸۹٠‬به بعد‪ ،‬صادر می کردند‪ .‬جدایی در عمل شرایطی برای سیاهان آمریکا ایجاد کرد که وضع آنان از سفیدهای آمریکایی‬ ‫پایین تر باشد و ضررهای اقتصادی‪ ،‬آموزشی و اجتماعی برایشان در پی بیاورد‪ .‬جدایی نژادی دوژور بیشتر به جنوب ایاالت متحده اعمال شد‪.‬‬ ‫جدایی نژادی شمال عموما ً دو فاکتو بود و الگوهای جدایی در مسکن از طریق توافقات‪ ،‬امور قرض دادن بانکی و تبعیض شغلی از جمله اعمال‬ ‫اتحادیهای تبعیضآمیز به مدت دههها اعمال میشد ‪.‬برخی نمونه های قوانین جیم کرو جداسازی نژادی مدارس دولتی‪ ،‬اماکن عمومی و حمل و‬ ‫نقل عمومی‪ ،‬و جداسازی نژادی دستشوییها‪ ،‬رستورانها و آبخوری ها برای سفیدها و سیاهان بود‪ .‬ارتش ایاالت متحده هم جداسازی شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱٣۴۲ 97‬ش‪.‬‬ ‫‪( 98‬نقل از لوح مبارک مقصود از الواح حضرت بهاءللا)‪.‬‬ ‫‪Dr Stanwood Cobb99‬‬ ‫‪Dr Daniel Jordan100‬‬ ‫‪ANISA101‬‬ ‫دیدار کسانی که مایل بودند از مدرسه چگونگی نحوه کار و مدیریت آن بازدید کنند‪ ،‬حل و فصل دردسرهای عجیب و‬ ‫غریبی که این محلۀ خشونت زا و ساکنانش برای مدرسه ایجاد می کردند‪ ،‬نیز با من بود‪ .‬برای مثال یادم میآید روزی‬ ‫مرد جوانی اسلحه بهدست وارد مدرسه شد تا ‪ ۲٠‬دالری که از یکی از دانش آموزان طلب داشت را دریافت کند‪ .‬من با‬ ‫اینکه اسلحه را در دستش می دیدم و نمی توانستم حدس بزنم اسلحه اش گلوله دارد یا نه‪ ،‬شلیک خواهد کرد یا نه‪ ،‬بسیار‬ ‫دوستانه همانطور که با همه مراجعین رفتار می کردم‪ ،‬به ط رف او رفتم انگار اسلحه را در دستش ندیدهام که ناگهان‬ ‫گفت‪«:‬تو دیگه کی هستی؟ مدیری؟» خالصه من بیست دالر را دادم و قضیه به خوبی و خوشی پایان یافت‪(.‬البته جالب‬ ‫است بدانید که خود او بعداً یکی از شاگردان این مدرسه شد‪).‬‬

‫من با اد و آن کارپنتر روابط صمیمانه و بسیار دوستانه ای داشتم اما با توجه به حساسیت نژادی آن دوره ترجیح‬ ‫می دادم در پشت صحنه انجام وظیفه کنم‪ .‬خوشبختانه مدرسه معلمان و همکاران بسیار توانایی داشت‪ ،‬که زندگی خود را‬ ‫وقف اجرای اهداف مدرسه کرده بودند تا موفقیت دانش آموزان تضمین شود‪ .‬یکی از این اشخاص جرج کمپل ‪102‬بود‬ ‫که او را سندی صدا می زدند‪ .‬او عمری در کسوت کشیشی گذرانده بود اما با مشاهده بعضی مسائل غیرمنطقی در روش‬ ‫کلیسا‪ ،‬آن را رها کرده بود‪ .‬او بعد بهائی شد و در سمت معلم انگلیسی در مدرسه استخدام شد‪ .‬او این مدرسه را محل‬ ‫مناسب و درستی برای خدمت یافت‪ .‬با چنین نگرشی مدت شش سال به تعلیم زبان انگلیسی پرداخت و سهم مهمی در‬ ‫روشن شدن اذهان دانش آموزان نسبت به مباحث اجتماعی داشت‪.‬‬

‫خواهران روحانی کالج منهتن ویل در تهیه منابع مالی و نیروی انسانی و معرفی مدرسه به جامعه نقش اساسی داشتند‪.‬‬ ‫از آنجا که مسئولین کلیسا و کالج برای نتیجه بهتر از همکاران کلیسا خواسته بودند بیشتر با مسائل روزمره و زندگی‬ ‫عادی مردم جامعه شریک و همراه شوند‪ ،‬این خواهران بجای زندگی در صومعه ساکن آپارتمانی در هارلم شدند‪.‬آنها با‬ ‫یک اتوموبیل قدیمی دوج‪ 103‬زودتر از همه به مدرسه می آمدند و دیرتر از همه هم مدرسه را ترک می کردند و در‬ ‫نهایت از خودگذشتگی کار میکردند حتی گاهی حقوق ماهیانه خود را برای مخارج مدرسه میدادند‪ .‬روزنامه نیویورک‬ ‫تایمز خواهر دآود ‪ 104‬را به پاس خدماتش در استقرار مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم به عنوان یکی از «زنان‬ ‫سال»انتخاب و از او تقدیر کرد ‪.‬‬

‫جان سزرنیجکویچ ‪ 105‬مرد درشت هیکلی از کشور لهستان بود که به عنوان معلم با ما همکاری می کرد و بعدها او‬ ‫و همه افراد خانواده اش بهائی شدند‪ .‬جان با آنکه در محله هارلم غریبه بود ولی خود را متعلق به این محله میدانست‪.‬‬ ‫یک بار در جریان یک الت بازی‪ ،‬وقتی یکی از دانش آموزان عصبی و آمادۀ تیراندازی بود‪ ،‬با خونسردی گوئی هیچ‬ ‫اتفاقی نیفتاده است‪ ،‬به آن دانش آموز نزدیک شد و او را آرام کرد‪ .‬او به برنامه های مدرسه سخت پایبند بود و هیچ چیز‬

‫‪George ‘Sandy’ Campbell 102‬‬ ‫‪Dodge103‬‬ ‫‪Dowd104‬‬ ‫‪John Czerniejewski''105‬‬ ‫موجب دلسردی او در تعهدی که به مدرسه داشت نمی شد‪ .‬عالوه بر تبسم شیرین‪ ،‬با شوخی و تقلید از کمدین ها و انجام‬ ‫آزمایش های جالب علمی دانش آموزان را مجذوب خود می کرد‪.‬‬

‫نالدی رسپبری ‪ 106‬خیلی جوان ‪-‬تقریبا هم سن و سال خود دانش آموزان بود‪ -‬وقتی وارد مدرسه ما شد‪ .‬او در فضایی‬ ‫امن و آرام در کانزاس سیتی و کالج واسار ‪107‬بزرگ شده بود و دنیای هارلم از هر آنچه که تجربه کرده بود سخت تر‬ ‫بود‪ .‬او دانشجویان زبان و نمایش را نشویق می کرد که از تجربیات خودشان در کار استفاده کنند‪ .‬در یک کالس‬ ‫دانشجویان نمایشنامه ای بر مبنای زندگی خودشان نوشتند‪ .‬اودانش آموزان را مرتب به تاتر نشنال بلک‪ 108‬که در همان‬ ‫نزدیکی بود می برد و از این طریق آنها را با اجرای زنده آشنا می کرد‪.‬‬

‫مدرسه ما محلی برای گفتمان و تعامل بود و این مهم ترین یادگیری بسیاری از دانش آموزان به شمار می آمد‪ .‬مدیر‬ ‫مدرسه اد کارپنتر به گفتگوی مؤدبانه بسیار اهمیت میداد و اگر بحثی به مشاجره میانجامید‪ ،‬آن را محترمانه و دوستانه‬ ‫متوقف می کرد‪ .‬ساختار باز و انعطاف پذیر مدرسه‪ ،‬آنجا را به محیط مناسبی برای تعامل شاگردان و شکلگیری گردهمایی‬ ‫های گوناگون دانش آموزی تبدیل کرده بود که از افراد مختلف برای شرکت در آن دعوت می شد‪ .‬افراد سرشناسی چون‬ ‫ویلیام اف باکلی‪ 109‬که شاگردان را با نقطه نظرهای محافظهکاران آشنا می کرد یا جوسر لستر‪ 110‬که نویسنده ای آزاد‬ ‫فکر‪ ،‬عکاس‪ ،‬گوینده رادیو و معلم بود یا سناتور یاکوب جاویتز‪ 111‬که یکی از جمهوری خواهان لیبرال بود و از جنبش‬ ‫حقوق بشر پشتیبانی میکرد و برای تاسیس یک مؤسسه ملی هنر فعالیت می کرد‪.‬‬

‫مدرسه پر جنب و جوش و فعال ما نیز مانند موسسات دیگر در دهه هفتاد میالدی‪ ،‬دچار بحران مالی شد‪.‬کمکهای‬ ‫سخاوتمندانۀ خیرین کم و کمت ر شد و مؤسساتی که کمک مالی میکردند محدودتر گردید‪.‬با شروع مشکالت اقتصادی‬ ‫زندگی برای همه سخت و دشوار شده بود‪ .‬به تدریج تولید متوقف شد‪ .‬مردمانی که اندوخته مالی داشتند‪ ،‬به حومۀ شهر‬ ‫نقل مکان کردند و عایدات شهری کاهش یافت‪ .‬سیستم حمل و نقل زیرزمینی دیگر امن و قابل اطمینان نبود‪ .‬بیخانمانها‬ ‫همهجا دیده می شدند‪ .‬ساختمانها خالی و متروک شده بودند‪ .‬پارک مرکزی شهر محل ناامنی شده بود‪ .‬حتی میدان تایمز‬ ‫هم پر از فروشندگان مواد مخد ر و زنان خیابانی شده بود‪ .‬شهر در رکود فرو رفت‪ .‬می گویند جرالد فورد ‪ 112‬رئیس‬ ‫جمهور در پاسخ شهردار که از دولت فدرال تقاضای کمک کرده بود‪ ،‬نیویورک را شهری مرده خواند‪.‬‬

‫وضعیت تمامی مدارس غیررسمی که طی این چندین سال برای جذب دانشجویان تاسیس شده بودند و «آکادمی های‬ ‫خیابانی»نامیده میشدند با احتمال تعطیلی روبرو شدند‪ .‬اما مدرسه هارلم بخاطر موفقیتهایش در سال ‪ ۱۹۷٠‬در لیست‬ ‫انتظار خود حدود دو هزار نفر متقاضی داشت‪.‬‬

‫‪Naledi Raspberry106‬‬ ‫‪Vassar College107‬‬ ‫‪National Black Theater108‬‬ ‫‪William F Buckley'109‬‬ ‫‪Jusius Lester''110‬‬ ‫‪Jacob Javits''111‬‬ ‫‪Gerald Ford112‬‬ ‫در چنین شرایطی برای حفظ منابع موجود تعدادی از پشتیبانان و دوستداران مدرسه مثل دیزی گیلیسپی ‪ ،113‬ملبا‬ ‫مور‪ ،114‬سامی دیویس جونیور ‪ 115‬گروه موسیقی برادران ایسلی ‪ 116‬و بیل کازبی‪ 117‬را دعوت کردیم تا افراد پولدار را‬ ‫تشویق به حمایت مالی کنند‪ .‬من با گروههای مختلف در جمعآوری اعانه‪ ،‬با قاضی رابرت منگوم ‪ 118‬نخستین سیاهپوست‬ ‫آمریکا یی که به این مقام باال رسیده بود و بسیار مرد محترمی بود همکاری نزدیک داشتم‪ .‬ما بارها در رستورانی نزدیک‬ ‫خانۀ ایشان با افراد سرشناس مالقات کردیم تا دربارۀ حفظ مدرسه مذاکره کنیم‪ .‬تنها راهی که بنظر می رسید ادغام مدرسه‬ ‫در سیستم آموزش عمومی و دولتی بود البته هیچکس موافق نبود چون روش خالقانه و ابتکاری آن از بین میرفت‪ .‬اما‬ ‫به نظر میرسید چارهای نیست‪.‬‬

‫یکی از بازدیدکنندگان دائمی و عالقمند مدرسه ما دکتر الن ‪119‬سرپرست و رئیس بخش علوم تربیتی دانشگاه‬ ‫ماساچوست بود‪ .‬در آن سالها او از پیشگامان نوآوری در حوزه آموزش و پرورش محسوب می‪-‬شد ‪ .‬در زمان مدیریت‬ ‫او ‪ 90‬دانشکده تمام وقت به برنامه تحصیالت تکمیلی در ماساچوست اضافه شد که به افزایش چشمگیر دانشجویانی از‬ ‫اقلیت های گوناگون و زنان و دختران انجامید‪ .‬او تأکید میکرد با استخدام متخصصین رشتههای مرتبط مثل حقوق‪،‬‬ ‫فیزیک‪ ،‬جامعه شناسی و نوآوری ها می توان دورنمای تحصیالت عالی را روشنتر کرد‪.‬‬

‫راه حل پیشنهادی الن برای آموزش دانشجویان رشته های گوناگون دانشگاهی‪ ،‬آموزش از راه دور بود‪ .‬یکی از‬ ‫مزایای این برنامه این بود که دانشجویان مجبور نبودند برای رفتن به دانشکده کارشان را رها کنند‪ .‬فقط کافی بود هیئتی‬ ‫تشکیل شود و بر جریان تحصیل آنان نظارت کند و دانشجویان هرچند ماه یکبار برای مالقات و کارهای الزم به کالس‬ ‫دانشکده بیایند‪ .‬هارلم دقیقا همان مدرسهای بود که الن میخواست‪ ،‬به همین دلیل او به من و اد پیشنهاد کرد که به راهنمایی‬ ‫او تز دکترا بنویسیم‪ .‬الن در دوره مدیریتش راه را برای بسیاری از دانشجویان‪ ،‬مخصوصا اقلیت های مختلف مثل من‬ ‫تا باالترین سطوح باز کرد‪ .‬تز دکترای من در باره بحرانها و موفقیتهای مدرسه هارلم بود که در طول چند سال رفت‬ ‫و آمد به دانشگاه ماساچوست نوشتم و باالخره در سال ‪ ۱۹۷۴‬با درجه دکترا فارغ التحصیل شدم‪.‬‬

‫در آن زمان عالوه بر مسئولیت اداره یک خانواده چهار نفری‪ ،‬کار تمام وقت در مدرسه‪ ،‬تحصیل در دوره دکترا و‬ ‫نوشتن تز دکترا‪ ،‬به همراه همسرم در جامعه بهائی نیویورک فعال بودم و همه اینها را مدیون همکاری ها و فداکاریهای‬ ‫همسرم هستم؛ چه که واقعا ً بدون همراهی و همکاری او هیچ کدام امکانپذیر نبود‪ .‬جامعه بهائی نیویورک نیز مثل شهر‬ ‫نیویورک از جنبه نژادی و آداب و رسوم جامعه ای متنوع بود‪ .‬بهائیان مهاجر ایرانی با پیشینه و سوابق گوناگونی مثل‬ ‫دندانپزشک‪ ،‬جواهر ساز‪ ،‬مکانیک ‪ ،‬مهندس ساختمان‪ ،‬کتابدار‪ ،‬پزشک بودند که با فرهنگ ایرانی و زبان فارسی بزرگ‬ ‫شده و با پیچ و خم ها و ظرافت های زبان و فرهنگ‪ ،‬آداب و شیوه های زندگی آمریکایی آشنا نبودند و گاه به سبب این‬

‫‪'Dizzy Gillespie113‬‬ ‫‪'Melba Moore114‬‬ ‫‪Sammy Davis Jr115‬‬ ‫‪''Isely Brother''116‬‬ ‫‪'Bill Coseby'117‬‬ ‫‪''Robert Mangum''118‬‬ ‫‪Dr. Dwight Allen119‬‬ ‫تفاوت فرهنگی عکس العمل ها و رفتارهایشان‪ ،‬بامزه و خنده دار بود‪ .‬مثالً یک بار محفل روحانی نیویورک از یک‬ ‫زوج بهائی ایرانی مؤمن و عالقمند به خدمت‪ ،‬خواست که در مراسم تدفین یکی از بهائیان آمریکایی شرکت کنند و‬ ‫خانواده و بازماندگان متوفی را همراهی کنند و تسلیت دهند‪ .‬آن زوج در آن روز و در ساعت معین به ساختمان آماده‬ ‫سازی متوفی برای تدفین رفتند‪،‬اما اتاق را اشتباه وارد شدند‪ .‬خانم ایرانی برای تسلیت یک مناجات عربی با صدای بلند‬ ‫و با صوت خواند که باعث تعجب حاضرین شد‪ ،‬همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند‪ .‬خوشبختانه اندکی بعد مراسم‬ ‫به پایان رسید و حاضرین اتاق را ترک کردند‪.‬‬

‫در مراسم ازدواج و خواستگاری نیز این تفاوت فرهنگی مشکلساز است‪ .‬یادم می آید یکی از دوستان ایرانی ما‬ ‫می خواست ازدواج کند و هیچ از فرهنگ دوستی قبل از ازدواج و شناختن یکدیگر نمیدانست و توضیحات ما را هم‬ ‫قبول نمیکرد‪ .‬اصال نمی خواست از آداب سنتی ازدواج ایرانی دست بکشد‪ .‬آخر مجبور شدیم او را به آلمان بفرستیم‪ ،‬در‬ ‫آنجا چند دست کت و شلوار شیک و عالی خرید‪ ،‬او را سوار هواپیمایی کردند تا به ایران برود و در آنجا دختر دلخواهش‬ ‫را پیدا کند‪ .‬باالخره هم در یکی جلسات بهائی همسر دلخواه خود را یافت و ازدواج کرد و هنوز هم خوب و خوش با هم‬ ‫زندگی می کنند‪.‬‬

‫فرزندان ما‪ ،‬لیندا ‪ 120‬و بابی‪ 121‬با بچههای بهائی همسن آنها که از نیویورک و شهرهای دیگر به گرین ایکر‪ 122‬می‬ ‫آمدند‪ ،‬دوستی عمیق وپایداری برقرار کردند که هنوز هم ادامه دارد‪ .‬به دلیل نزدیکی نیویورک به مدرسه تابستانه بهائی‬ ‫گرین ایکر در ایالت مین و عالقه ما به این مکان مقدس در بیشتر برنامه های آن شرکت می کردیم‪ .‬این برای ما مثل‬ ‫رفتن به ییالق بود و در واقع خانۀ دوم خانواده ما شده بود‪ .‬آنجا قبالً قصری بود با هکتارها زمین اطراف آن که به قدوم‬ ‫مبارک حضرت عبدالبهاء متبرک شده بود‪ .‬مؤ سس این مکان یک بانوی پیشرو و فعال در خدمات اجتماعی به نام سارا‬ ‫فارمر‪ 123‬بوده که قبل از ایمان به دیانت بهائی آنجا را به عنوان پناهگاهی برای زنان آسیب دیده از خشونت خانگی‬ ‫تأسیس کرده بود‪ .‬اما در سال ‪ ۱۸۹٣‬آن را برای مطالعات مذهبی و مذاکره بزرگان دین در تاسیس وحدت عالم انسانی‬ ‫اختصاص داده بود‪ .‬پس از اینکه به اراضی مقدسه سفر میکند و با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد‪ ،‬آن جا را که به‬ ‫مسافرخانه سارا فارمر شناخته میشد؛ به مرکزی برای تبلیغ امر بهائی با تاکید بر صلح جهانی و اتحاد بین ملل تبدیل‬ ‫کرد ‪.‬‬

‫زمانی که حضرت عبدالبهاء به آمریکا تشریف آوردند از مدرسه گرین ایکر هم بازدید و در مسافرخانه سارا اقامت‬ ‫فرمودند‪ .‬سالها بعد جامعه بهائی مدرسه تابستانه گرین ایکر را هم در این محل برگزار کرد‪ .‬ما هر وقت به آنجا می رفتیم‬ ‫در همان اطاقی که ایشان استراحت میفرمودند‪ ،‬دعا و مناجات تالوت میکردیم‪.‬‬

‫‪Linda120‬‬ ‫‪Bobby121‬‬ ‫‪Green Acre122‬‬ ‫‪Sarah Farmer123‬‬ ‫نخستین فعالیت من در این مدرسه تابستانه‪ ،‬اداره کالس مطالعه تاریخ نبیل بود‪ .‬من نیز همچون پدر و پدربزرگهایم‬ ‫که در نیریز کالس مطالعه امری اداره میکردند‪ ،‬اینک در آمریکا چنین کالسی اما به زبان انگلیسی داشتم‪ .‬متن این‬ ‫کتاب تاریخی و ساده است اما اسامی مکان ها‪ ،‬افراد و وقایع با شباهت های بسیار‪ ،‬خواننده را کامالً گیج می کرد و‬ ‫درک آن برای آمریکا یی ها با پیشینه مسیحی و یهودی دشوار بود‪ .‬آنها بسیار مشتاق شنیدن تاریخ بابیان اولیه چون جناب‬ ‫طاهره‪ ،‬جناب قدوس‪ ،‬جناب مال حسین‪ ،‬جناب وحید و دیگران بودند‪ .‬بطور متوسط پنجاه تا شصت نفر در این کالس‬ ‫شرکت میکردند‪.‬‬

‫در همان سالها من عضو محفل روحانی نیویورک بودم و به عنوان امین صندوق خدمت می کردم‪ .‬به عنوان امین‬ ‫صندوق محفل همیشه در بخشی از جلسات ساالنه که به گزارش وضعیت مالی اختصاص داشت‪ ،‬صحبت یا سخنرانی‬ ‫کوتاهی به عهده من بود که سعی میکردم گزارش را با لطیفههایی همراه کنم تا هم جلسه با شادی و سرور برگزار شود‪،‬‬ ‫هم احبا به مشارکت بیشتر در تقدیم تبرعات تشویق شوند‪ .‬برای من که از ایران آمده بودم خدمت در محفل روحانی‬ ‫نیویورک افتخار بزرگی بود و پدرم از این موضوع نه تنها راضی و خوشحال بود‪ ،‬بلکه به آن مباهات میکرد‪ .‬پدربزرگم‬ ‫محمد حسین‪ ،‬از اعضا اولین محفل روحانی نی ریز بود و در سمت منشی محفل خدمت میکرد‪ ،‬پدرم هم عضو محفل‬ ‫روحانی آبادان بود و چون ذوق نویسندگی داشت و ناطق خوبی بود‪ ،‬همواره در سمت منشی محفل خدمت کرده بود و‬ ‫حاال من به عنوان عضو محفل عالوه بر شرکت در جلسات محفل در برگزاری عقد و ازدواج‪ ،‬جلسات یادبود‪ ،‬مشورت‬ ‫در امور‪ ،‬کمک به اقامت و پذیرایی از مسافران و ناطقین و ایادیان امرللا‪ ،‬و برگزاری جلسات سخنرانی قائم به خدمت‬ ‫بودم که سبب آشنایی من با تعداد بیشماری از افراد و خانوادههای بهائی شد‪.‬‬

‫الزم می دانم در اینجا از اعضای محفل روحانی نیویورک و دیگر دوستانی که با آنان همکاری داشتم یاد کنم‪:‬‬

‫اول از همه خانم ویوال وود ‪ 124‬فرزند یک زوج بهائی که در شهر میلوواکی در ایالت ویسکانسین بزرگ شده بود‪.‬‬ ‫پدرش دندانپزشک سیاه پوست بسیار موفقی بود‪ ،‬شغلی قابل توجه برای یک سیاهپوست در منطقه ای سفیدپوست نشین و‬ ‫متعصب‪ .‬او سالهای سال با صمیمیت به مردم محروم منطقه خدمت می کرد‪ .‬اما ویوال از آنهم باالتر‪ ،‬فرشتهای بود در‬ ‫میان ما که از دل و جان خدمت میکرد ‪.‬‬

‫عضو دیگر آل بُرلی ‪ 125‬بزرگ شده محله هارلم‪ ،‬بوکسور آماتور که با ملکوم ایکس‪ 126‬دوست صمیمی بود‪ .‬آل بُرلی‬ ‫در خیابان های اطراف هارلم با نام بُرلی الت معروف بود تا اینکه با آئین بهائی آشنا شد‪ ،‬ایمان آورد و زندگیش دگرگون‬ ‫شد‪ .‬به عکاسی رو آورد و یک دوران حرفه ای بسیار موفق داشت و از چهره های مشهور هارلم پرترههایی به جاماندنی‬ ‫گرفت‪.‬‬

‫‪Viola Wood124‬‬ ‫‪Al Burely125‬‬ ‫‪ Malcolm X126‬از سیاه پوستان مسلمان‪ ،‬فعال حقوق بشر و مخالف تبعیض نژادی که در سال ‪ ۱۹۶۵‬ترور شد‪،‬‬ ‫عضو دیگر محفل خانمی به نام آرتیس ویلیام‪ 127‬بود که در یک محیط بسته با تبعیض و ستمگریهای نژادی در‬ ‫ایالت جورجیا بزرگ شده بود‪ .‬پس از مهاجرت به شمال نیویورک‪ ،‬در یک جلسه دوستی بین نژادها در خانه یک بهائی‬ ‫یهودی االصل‪ ،‬با آئین بهائی آشنا شد و ایمان آورد ‪.‬‬

‫عضو دیگر مورت مونشن‪ 128‬وکیل دعاوی مشهور و موفقی بود که خودش و همسرش نانسی‪ ،‬اوقات خود را‬ ‫سخاوتمندانه صرف خدمت به عنوان مشاور حقوقی اصلی محفل روحانی ملی خدمت می کردند‪.‬‬

‫خانم ولما الیس‪ 129‬که از یک خانواده متشخص بهائی آمریکائی بود و در کمیتههای محلی و ملی همکاریهای زیادی‬ ‫داشت دیگر عضو محفل بود که بعدها به عنوان مدیر دفتر جامعه جهانی بهائی در سازمان ملل منصوب شد او همچنین‬ ‫در سمت عضو هیئت مشاوران قارهای آمریکا خدمات خود را ادامه داد‪.‬‬

‫عضو دیگر محفل فرانسیس مرل ناس آیز‪ 130‬بزرگ شده الجزایر کشوری در شمال آفریقا و مستعمره فرانسه بود‪.‬‬ ‫او فرزند یک مقام بلندمرتبه دولتی با شخصیتی پر رمز و راز بود و قسمتی از سالهای جوانیش را به رسم چله نشینی‪،‬‬ ‫در عزلت و انزوا گذرانیده بود‪ ،‬تا اینکه روزی مرادش به او گفت که روز ظهور موعود فرا رسیده است و بر تو فرض‬ ‫و واجب است که به تحقیق بپردازی و هم از او خواسته بود که اگر موعود زمان را یافتی‪ ،‬با نامه به من خبر بده‪.‬‬ ‫فرانسیس اولین بار احتماالً در اروپا نام دیانت بهائی و بهائیان را شنید ‪ .‬ابتدا چون آن را نوعی بدعت در دین می دانست‪،‬‬ ‫تصمیم به قتل بهائیان گرفت‪ ،‬اما پس از مدتی بحث و مطالعه مفصل خودش تحول یافت‪ ،‬ایمان آورد و بهائی فعالی شد ‪.‬‬

‫رئیس یا ناظم محفل روحانی نیویورک‪ ،‬دکتر هوشمند طراز بود‪ .‬او دندانپزشکی موفق در منطقه کوئینز نیویورک‬ ‫مطب داشت‪ .‬آشنایی و دوستی با او در آن سرزمین غریب برایم از نعمت های الهی بود‪ .‬او در واقع مثل برادر بزرگتر‬ ‫من بود‪ .‬نتیجه دوستی نزدیک ما دو نفر‪ ،‬همکاری بهتر در خدمات جامعه بهائی بود که نتایج پرثمری داشت‪.‬‬

‫خانم هلنا اشتاینهور‪ 131‬یکی دیگر از اعضای پرکار و معتمد محفل روحانی و ناشر موفقی در نیویورک بود‪.‬‬

‫با اینکه همه اعضای محفل در فعالیت های امری سهیم بودند‪ ،‬ولی کارها را تقسیم کرده بودند مثالً من در لجنه‬ ‫ارتباطات و روابط عمومی محفل با جامعه نیویورک نماینده بودم و همکاری میکردم و این کار را خیلی دوست داشتم ‪.‬‬ ‫یکی از اقدامات ماندنی ما در این حوزه برگزاری گفتگو درباره دانش و مذهب با دانشمند معروف آمریکایی آیزاک‬ ‫آسیموف‪ 132‬و نیز گفتگو با دانشمند آمریکایی بهائی دکتر ویلیام هچر‪ 133‬بود‪ .‬دکتر هچر ریاضی دان و فیلسوف بهائی‪،‬‬ ‫در جلسه ای که در دانشگاه پرینستون و نیویورک‪ ،‬تحقیق خود را به اثبات وجود خدا بر اساس منطق و سیستم و اصول‬ ‫اخالقی پذیرفته شده در همه جوامع ‪ ،‬اختصاص داد و گفتگوی ما هم در همین باره بود‪ .‬آیزاک آسیموف‪ ،‬دانشمند‬

‫‪Artis Williams127‬‬ ‫‪Mort Mondschein128‬‬ ‫‪Wilma Ellis129‬‬ ‫‪Frances Merle Des Isles130‬‬ ‫‪Helene Steinhauer131‬‬ ‫‪Isaac Azimov132‬‬ ‫‪Dr. William Hatcher133‬‬ ‫روسیتبار آمریکایی‪ ،‬مبتکر داستانهای علمی – تخیلی در رمان نویسی بود‪ .‬او صدها رمان براساس واقعیت های علم و‬ ‫تکنولوژی نوشت که جزء کتابهای جالب و خواندنی ادبیات کودکان و نوجوانان شدند‪ .‬او تصوری علمی از زندگی آینده‬ ‫بر اساس علم و تکنولوژی داشت که روبات ها در آن نقش اصلی را خواهند داشت‪ .‬حتی واژه روباتیک ''‪''Robotics‬‬ ‫در زبان انگلیسی به معنی رشته ای از تکنولوژی که به بحث‪ ،‬کاربرد و استفاده از روبات می پردازد‪ ،‬از ابداعات او‬ ‫است‪.‬‬

‫محفل ارتباط و دوستی نزدیکی با بومیان یا سرخپوستان آمریکا نیز برقرار کرده بود و این کار با تالش ها و اقدامات‬ ‫خانم الیان هاپسن‪ 134‬و خانم نآدما آگارد ‪ 135‬از هنرمندان سرخپوست ساکن نیویورک به نام امکان پذیر شده بود‪ .‬بهائیان‬ ‫نیویورک در مراسم گردهمایی سرخپوستان منطقه النگ آیلند نیویورک حضور یافته و آنان را به بهائی سنتر نیویورک‬ ‫دعوت میکردند‪ .‬مالقات جامعه بهائی با «سیتینگ بول»‪ 136‬یکی از بازماندگان رهبران سرخپوستان الکوتا‪ 137‬مایه‬ ‫مسرت و رضایت ایادی امرللا جناب ذکرللا خادم شد‪ .‬ایشان این بیان حضرت عبدالبهاء را یادآوری کردند که فرمودهاند‬ ‫وقتی سرخپوستان اقبال کنند آغاز مرحله جدیدی از پیشرفت و انتشار امر مبارک در آمریکا است‪.‬‬

‫یکی دیگر از فعالیت های من همکاری با انجمن مطالعات بهائی از آغاز تاسیس آن بود‪ .‬مؤسسین آن از دوستان من‪،‬‬ ‫دکتر حسین دانش و داگالس مارتین‪ - 138‬از اعضای محفل ملی کانادا ‪ -‬بودند‪ .‬جناب مارتین بعدا به عضویت بیت العدل‬ ‫اعظم انتخاب شدند‪ .‬هدف این موسسه بر اساس توصیه بیت العدل اعظم در یکی از پیام ها «توجه و تمرکز بر مطالعه‬ ‫علمی دیانت بهائی و متون و اصول و احکام آن‪ ،‬برای دوره های دانشگاهی و مجامع علمی‪ ،‬برای درک عمیق تر امر‬ ‫الهی و ارتباط آن با جنبه ها و مسائل اجتماعی زندگی امروز» و همچنین «بهطور کلی تشویق جوامع بهائی به یادگیری‬ ‫سیستماتیک» بود‪ .‬من در کنفرانس های این انجمن چند سخنرانی از جمله درباره جناب طاهره ارائه دادم‪ .‬اما نقش اصلی‬ ‫من در این همکاری تامین بودجه خرید ساختمانی برای این انجمن از طریق یافتن اعضا و همکاران بیشتر و جدید بود ‪.‬‬

‫در تاسیس دفتر اخبار و بشارات جامعه جهانی ‪ 139‬نیز همکاری داشتم‪ .‬بیت العدل اعظم تاسیس چنین دفتری را‬ ‫تصویب کردند تا انتشار اخبار و گزارش های جامعه جهانی بهائی‪ ،‬بخصوص اخبار آزار و اذیت بهائیان ایران به جهان‬ ‫مرکزیت پیدا کند و از این دفتر منتشر شود‪ .‬آقای داگالس مارتین عضو محفل ملی بهائیان کانادا نخستین مسئول این دفتر‬ ‫بود‪ .‬پس از انتخاب ایشان به عضویت بیت العدل و انتقال به مرکز جامعه جهانی بهائی‪ ،‬این دفتر بوسیله مری هاردی‬ ‫‪ 140‬از محفل ملی انگلستان اداره می شد‪ .‬طبق معمول کمبود بودجه و عدم تجربه ما را در تأسیس این دفتر با مشکالت‬ ‫فراوان روبرو کرد‪ .‬اما سرانجام موفق شدیم و از آن پس جامعه جهانی اخبار و گزارشها را فقط از تریبون این دفتر‬

‫‪Elian Hopson134‬‬ ‫‪Nadema Agard135‬‬ ‫‪Sitting Bull136‬‬ ‫‪Lakota chief137‬‬ ‫‪Douglas Martin138‬‬ ‫‪Office of Public Information139‬‬ ‫‪Mary Hardy140‬‬ ‫منتشر میکرد‪ .‬چندین ب ار روزنامه نگاران محلی از طریق همین دفتر با من تماس گرفتند و درمورد وضعیت بهائیان‬ ‫ایران به خصوص پس از انقالب مصاحبه کردند ‪.‬‬

‫یکی دیگر از افتخاراتم‪ ،‬همکاری با لجنه ملی تبلیغ آمریکائیان آفریقایی تبار یا سیاهپوستان آمریکا ‪141‬بود‪ .‬عالوه بر‬ ‫این به هنگام کار در مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم با کسانی مثل خانم‪ -‬ها دکتر آن کارپنتر ‪ ،‬دکتر ویلما الیس‪ ،‬ویلیام‬ ‫اسمیت ‪( 142‬متخصص تعلیم و تربیت و فیلم ساز که در ماساچوست یک مدرسه نوین را اداره میکرد) نیز همکاری‬ ‫میکردم‪ .‬این همکاریهای من همه در محدوده ایالتهای شمال شرقی بود که نیویورک‪ -‬محل سکونت من ‪ -‬هم جز آنها‬ ‫بود و شرکت در لجنه و مالقات یکدیگر برای همه اعضاء آسان بود‪ .‬تا اینکه در اوائل سال ‪ ۱۹۷٠‬تبلیغ در بخش جنوبی‬ ‫و بخصوص کارولینای جنوبی توسعه یافت‪ .‬جامعه بهائی آنجا به نوعی با اقبال دسته جمعی روبرو شده بودند و جمعیت‬ ‫بهائی منطقه یکباره افزایش چشمگیری یافت‪ .‬آنان برای تحکیم و آموزش نیاز به کمک داشتند و باید اقداماتی صورت‬ ‫می گرفت اما تعداد و امکانات ما اندک بود‪ .‬سرانجام با هدایت محفل ملی‪ ،‬ما با محافل روحانی مناطق پرجمعیت تماس‬ ‫گرفتیم و با همکاری آنها و تدوین یک برنامه سیستماتیک توانستیم خدماتی ارائه دهیم‪ .‬مدرسه لوئیس گرگوری‪ 143‬نزدیک‬ ‫شهر همینگوی در کارولینای جنوبی یکی از مدارس جامعه بهائی‪ ،‬مرکز فعالیت ما شد و ما برای مدتی با برگزاری‬ ‫کالسهای آشنایی و آموزشی و سخنرانی در آنجا فعال بودیم‪ .‬مدیر آنجا گاسول الیس ‪144‬شخصیت محبوب بهائی بود‪ .‬او‬ ‫برادر ویلما الیس همکار قدیمی ما بود و بعدها مدیر مشرق االذکار ویلمت شد‪.‬‬

‫یکی دیگر از افتخارات من همکاری در خرید ساختمان بهائی شهر نیویورک است‪ .‬سالها بود که احبا برای تشکیل‬ ‫جلسات از خانهای به خانه دیگر می رفتند و محفل درپی یافتن محل ثابت و دائمی بود‪ .‬قرار شد من و هوشمند طراز به‬ ‫دنبال محل و ساختمان مناسب بگردیم و وقتی پیدا کردیم به ژولیت و ویلیام سودربرگ‪ 145‬که با پیچ و خم های معامالت‬ ‫امالک منهتن نیویورک آشنا بودند‪ ،‬خبر بدهیم تا آن دو آن را ارزیابی کنند و اگر مناسب دانستند‪ ،‬مورت مونشن مسائل‬ ‫ثبتی و معامالتی آن را انجام دهد‪ .‬برای تأ مین هزینه خرید چنین ساختمانی بهائیان شهر نیویورک مشتاقانه و سخاوتمندانه‬ ‫همراهی می کردند ‪ .‬بودجه محفل از راه تبرعات داوطلبانه احبا در ضیافت ها تهیه میشد‪ .‬همه بهائیان تا آنجا که مقدور‬ ‫بود تقبل میکردند و میپرداختند‪ .‬بعضی حتی چکهای حقوق بازنشستگی خود را اهداء می کردند‪.‬عالوه بر آن معموالً‬ ‫هر سال یک برنامه جمعآوری اعانه به شیوه همت عالی به صورت یک مهمانی شام رسمی با لباس رسمی برگزار می‬ ‫کردیم که بخشی از آن به مزایده اشیا قیمتی که احبا برای فروش میآوردند‪،‬اختصاص داشت‪).‬در یکی از این برنامه ها‬ ‫آل برلی همان بوکسور و عضو محفل نیویورک‪ ،‬بخشی از مخارج روزانه اش را به این برنامه هدیه کرد و گفت جای‬ ‫این پول پیش حضرت بهاءللا امنتر است!) یکی از خاطرات فراموش نشدنی این برنامه ها مربوط به انگشتر برلیان‬ ‫همسرم طاهره است ‪.‬‬

‫‪National Black Teaching Committee141‬‬ ‫‪William Smith142‬‬ ‫‪louis Gregory143‬‬ ‫‪Caswell Ellis144‬‬ ‫‪Juliet and William Soderberg145‬‬ ‫وقتی ما ازدواج کردیم من پولی در بساط نداشتم‪ ،‬پس یک انگشتر برلیان بدلی به قیمت ده دالر خریدم و به او هدیه‬ ‫دادم‪ .‬سالها بعد که وضعیت مالی ما بهتر شد‪ ،‬به جبران آن سالهای تنگدستی یک انگشتر برلیان چند هزار دالری برایش‬ ‫خریدم‪ .‬وقت مزایده دیدم همسرم همین انگشتر را برای حراج اهدا کرده است‪ .‬انگشتر را دوست عزیزم دکتر طراز به‬ ‫قیمت باالیی خرید‪ .‬در جلسات همت عالی جامعه بهائی ایران مرسوم بود که خریدار‪ ،‬آن کاالی به مزایده گذاشته شده را‬ ‫به صاحب اولیه آن تقدیم می کرد‪ .‬ولی هوشمند که تازه با یک خانم انگلیسی آشنا شده بود‪ ،‬انگشتر را به آن خانم تقدیم‬ ‫کرد‪ .‬چندی بعد آن دو با هم ازدواج کردند و این انگشتر همیشه در دست این خانم انگلیسی بود و هر وقت او را می دیدم‬ ‫خرید انگشتر بدلی ده دالری‪ ،‬خرید انگشتری برلیان واقعی در نظرم زنده می شد ‪.‬‬

‫یکی از سفرهای روحیه خانم به نیویورک مصادف شد با این برنامه و ایشان هم در مهمانی ما شرکت نموده و در‬ ‫پرداخت اعانه سهیم شدند‪ .‬در پایان وقتی دخل و خرج را حساب می کردیم‪ ،‬ایشان از من پرسیدند با این اعانه ها چطور‬ ‫می توانید امیدوار به خرید ساختمانی برای مشرق االذکار یا مرکز بهائی باشید؟ و بار دیگر جناب بورا کالوین ‪146‬یکی‬ ‫از اعضای بیت العدل اعظم‪ ،‬که قبال مدیرعامل معامالت امالک بود در این برنامه مهمانی شام برای جمع آوری اعانه‬ ‫شرکت و همکاری کردند و ما را در اینکار خیلی تشویق و امیدوار کردند‪ .‬آن سال تصمیم ساختن ساختمانهای «مدرسه‬ ‫بهائی زنوزی» ‪147‬در هائیتی و ساختمان های قوس کرمل‪ ،‬محل استقرار بیت العدل نیز در جریان بود‪.‬‬

‫باالخره در ‪ ۱۹۷۶‬با وجود همه مشکالت‪ ،‬من و هوشمند طراز یک ساختمان سه طبقه که دارای یک سالن سخنرانی‬ ‫در همکف بود‪ ،‬پیدا کردیم و به کمک دوستان کار خرید آن انجام شد‪ .‬صاحب این ساختمان یک مؤسسه انتشاراتی به‬ ‫نام ‪ Grove‬بود که کارش انتشار رمان ها و آثار آوانگارد اروپایی بود که با استانداردهای جامعه آمریکایی هماهنگ‬ ‫نبود‪ .‬داستان های اروتیک یا کارهای انقالبیون چپ گرا را منتشر میکرد به همین دلیل برای ارسال آنها با اداره پست‬ ‫وقت آمریکا مشکل داشت‪ .‬وقتی اداره پست رمان "عاشق خانم چارترلی ‪"148‬اثر دی‪ .‬اچ الرنس‪ 149‬چاپ این موسسه را‬ ‫تحریم و از ارسال آنها خودداری کرد‪ ،‬این موسسه انتشاراتی علیه اداره پست به دادگاه شکایت کرد و در دادگاه عالی‬ ‫برنده شد‪ .‬این پیروزی عالوه بر دریافت غرامت زیاد‪ ،‬تبلیغی هم برای این موسسه بود و به رونق کار آنها افزود‪.‬‬ ‫بهطوری که مؤ سسه کار خود را به ساختمان بزرگتری منتقل کرد و ساختمان خود را در گرینویچ به قیمت مناسبی به‬ ‫ما فروخت‪.‬‬

‫محفل روحانی نیویورک و دیگر تشکیالت جامعه بهائی به این ساختمان منتقل شدند‪ .‬یک زوج ایرانی به نام خانم و‬ ‫آقای برق آسا و فرزندان آنها که قبال مهاجر در اسپانیا بودند‪ ،‬با گرمی و محبت وظیفۀ اداره آنجا را برعهده گرفتند‪ .‬آنها‬ ‫به کمک خدمات داوطلبانه دوستان به پاکسازی و تعمیر پرداختند‪ .‬ازجمله اتاق توزیع مشروبات آن را خالی و پاک کردند‬

‫‪Borah Khavelin146‬‬ ‫‪Zunuzi Bahá’í School147‬‬ ‫‪Lady chatterly’s Lover148‬‬ ‫‪D. H. Lawrence149‬‬ ‫و با نصب یک پرچم سبز رنگ مزین به کلمه "بهائی" بر فراز این ساختمان‪ ،‬نخستین بهائی سنتر در خیابان یازدهم‬ ‫منطقه گرینویچ‪ ،‬قلب شهر نیویورک‪ ،‬یکی از بزرگترین شهرهای جهان غرب فعالیت خود را آغاز کرد ‪.‬‬

‫بعدا آقای مهدی رجب زاده که در ایران مدیر یک قالی فروشی بسیار موفق بود‪ ،‬درآنجا ساکن شد و روحیه دوستانه‬ ‫و ایمانی او مایۀ جلب افراد بسیاری برای بازدید می شد‪ .‬او که به علم اعداد عالقمند بود‪ ،‬با تنظیم جدول هایی ارتباط‬ ‫بین وقایع امر بهائی با حوادث تاریخی جهان را نشان می داد و دید بازدیدکنندگان و مراجعه کنندگان را وسعت می داد‬ ‫و توجه آنان را به مسائل و مباحث عمیقتری جلب می کرد ‪.‬‬

‫من که از نی ریز به نیویورک رسیده و مشکالت و بالیای مهاجرت را از سر گذرانده بودم‪ ،‬حاال در این شهر بزرگ‬ ‫و مشهور خانه و زندگی داشتم و در مدرسه هارلم کار میکردم‪ ،‬در جامعه بهائی این شهر داوطلبانه به خدمت مشغول‬ ‫بودم‪ .‬هر روز با ناباوری به خود می گفتم زندگی من خود نمونهای است از اینکه چگونه و با چه قدرت پنهانی امور‬ ‫زندگی فرد تغییر میکند و پیش می رود!‬

‫فصل نهم‪:‬‬

‫زندگی زیباست‬ ‫در زندگیام این فرصت را داشتم که با بعضی از بزرگان و ایادیان امرللا از جمله روحیه خانم‪ ،‬جناب فروتن‪ ،‬جناب سمندری‪،‬‬ ‫دکتر رحمت للا مهاجر و چند تن دیگر اوقات بگذرانم‪ .‬درک حضور این شخصیتهای یگانه امر بهائی که بهوسیله حضرت ولی‬ ‫امرللا به این مقام منصوب شده بودند موهبتی بود‪ .‬مؤسسه ایادیان امرللا در زمان حضرت بهاءللا آغاز شد ولی در دوره حضرت‬ ‫ولی امرللا‪ ،‬با گسترش دیانت بهائی در سراسر عالم این مؤسسه اهمیت بیشتری یافت‪ .‬مسئولیت آنان تبلیغ و گسترش دیانت بهائی‪،‬‬ ‫حفظ و صیانت جامعه بهائی بود و با محافل روحانی ملی و محلی سراسر جهان همکاری می کردند‪.‬‬

‫ایادی امرللا روحیه خانم ربانی که بعد از صعود حضرت ولی امرللا همواره در سفر به نقاط مختلف جهان بودند‪ ،‬چند بار به‬ ‫نیویورک سفر کردند‪ .‬وظیفه تنظیم برنامههای ایشان برای شرکت در جلسات و مالقات احبا با محفل روحانی نیویورک بود و من‬ ‫اغلب شانس آن را داشتم که این مسؤلیت را عهدهدار باشم‪ .‬یکی از این دفعاتی که ایشان به شهر ما آمده بودند‪ ،‬جناب بورا کاولین‬ ‫که خود به عضویت بیت العدل اعظم انتخاب گردیده بودند‪ ،‬نوشته ای در شرح حال روحیه خانم تهیه کرده بود و قرار شد من آنرا‬ ‫بخوانم و ایشان را به حضار معرفی کنم‪ .‬نطق کوتاه من در آن جلسه بر اساس یادداشتهای منسجم جناب بورا کاولین اینگونه بود‪:‬‬

‫روحیه خانم فرزند خانم می بولز ‪ 150‬هستند‪ ،‬شخصیتی که نخستین بار سال ‪ ۱۸۹۸‬در اراضی مقدسه حضرت عبدالبهاء را‬ ‫مالقات کرد‪ ،‬چنان شیفته آن حضرت و مجذوب دیانت بهائی شد که از آن پس تمام عمر خود را وقف خدمت و تبلیغ نمود‪ .‬پدر‬ ‫ایشان‪ ،‬ساترلند مکسول ‪ 151‬مهندس معمار خوش ذوق و با استعدادی بود که پس از ازدواج با می بولز با دیانت بهائی آشنا شد و در‬ ‫‪ ۱۹٠۹‬با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد و ایمان آورد‪ .‬روحیه خانم تنها فرزند این زوج مؤمن هستند و در نیویورک به دنیا آمدند‪.‬‬ ‫این خانوادۀ کوچک افتخار میزبانی حضرت عبدالبهاء را در خانه خود در شهر مونترال کانادا داشتند و روحیه خانم در آن خانه‬ ‫بزرگ شدند‪ .‬ایشان در جوانی همراه والدینشان برای خدمت به اراضی مقدسه رفتند و در آنجا با حضرت ولی امرللا‪ ،‬شوقی افندی‬ ‫ازدواج نمودند‪ .‬در جامعه بهائی این ازدواج تمثیلی از اتحاد شرق و غرب شناخته میشود چنانکه ضیائیه خانم‪،‬مادر حضرت ولی‬ ‫امرللا در پیامی خبر این ازدواج را به جامعه بهائی جهانی چنین اعالم فرمودند ‪ «:‬ضمن اعالم خبر ازدواج ولی امر محبوب و‬ ‫افتخاری که نصیب امة البهاء روحیه خانم ربانی ‪-‬خانم ماری ماکسول‪-‬گردید‪ ،‬اتحادی در شرق و غرب که با توسعه دیانت بهائی‬ ‫بوجود آمد‪ ،‬با این ازدواج استحکام بیشتری یافت‪ ».‬از آن پس ایشان به عنوان همکار حضرت ولی امرللا ‪ ،‬تمام وقت خود را‬ ‫صرف انجام خدمات متعددی کردند که حضرت شوقی ربانی به عهده ایشان میگذاشتند‪ .‬خدماتی چون نوشتن پاسخ به نامههایی که‬ ‫از چهار گوشه جهان می رسید‪ ،‬مساعدت در تحقیق و تنظیم کتاب چند جلدی قرن بدیع‪ 152‬پذیرایی از زائران روز افزون حیفا‪ ،‬نشر‬ ‫نفحات و کمک در امور خانهداری و کارهای دیگر‪ .‬در سالهای بعد حضرت ولی امرللا ایشان و تعدادی دیگر از احبا را به سمت‬ ‫ایادی امر منصوب فرمودند‪ .‬روحیه خانم بعد از درگذشت نابهنگام حضرت ولی امرللا‪ ،‬با وجود همه تأمالت روحی مسئولیت های‬ ‫خود را در مقام ایادی امرللا در «مؤسسه ایادی امر» ادامه دادهاند‪.‬‬

‫‪May Bolles150‬‬ ‫‪Sutherland Maxwell 151‬‬ ‫‪"God passes by"152152‬‬ ‫چند سال بعد که این یادداشت را مسلط شده بودم و کلی مطالب دیگر هم داشتم حدود ده دقیقه در معرفی ایشان صحبت کردم‪.‬‬ ‫وقتی ایشان پشت میز سخنرانی ایستادند مکثی نموده نگاهی به حاضران انداخته و گفتند «حسین دیگر چیزی باقی نگذاشت که من‬ ‫بگویم‪ .‬او از همه چیز گفت تنها یادش رفت نام معلم مدرسه ابتدایی مرا بگوید‪ ».‬نطق روحیه خانم حالوت و لطافت خاصی داشت‬ ‫و پُر از مزاح و شوخی بود که گاه برای مسرت خاطر ایرانی ها به شیوایی یک کلمه یا یک جمله فارسی هم اضافه می فرمودند‪.‬‬

‫با وجود مقام ویژهای که روحیهخانم در جامعه بینالمللی بهائی داشتند و بسیاری ایشان را «امة البهاء» یا «حضرت خانم»‬ ‫خطاب میکردند‪ ،‬با همه رفتاری بینهایت صمیمانه‪ ،‬دوستانه و دلپذیر داشتند‪ .‬رفتاری جاذب قلوب‪ ،‬که عرف قمیص دوست از آن‬ ‫استشمام میشد‪ .‬مصاحب بسیار خوش مشربی بودند و همراهی با ایشان بسیار خوش می گذشت‪ .‬در سال ‪ 1976‬در حضور ایشان‬ ‫و و همراه و همدم همیشگیشان ویولت نخجوانی ‪ 153‬یکی از اقوامشان به نام مری واکر ‪ 154‬از برمودا و آقای کاولین در مورد فیلم‬ ‫‪155‬‬ ‫سفر سبز‬

‫زمانی که این فیلم در حال ادیت نهایی بود ‪ ،‬ایشان خارج از شهر نیویورک در منزل خانم میلدرد متحده‪ 156‬ساکن شدند‪ .‬خانم‬ ‫متحده و همسرشان رفیع‪ ،‬صاحب یک شرکت تولید چینی آالت بودند و فعالیتهای زیادی برای رشد توسعه امر در سراسر جهان‬ ‫انجام داده بودند‪ ،‬از جمله مدارسی در هند ساختند‪ .‬روحیه خانم جنب و جوش زندگی شهری در نیویورک را بسیار دوست داشتند و‬ ‫آرزو می کردند احبا دوران مهمی که حضرت عبدالبهاء آنجا بوده اند را قدر بدانند‪.‬‬

‫در این سفر روحیه خانم یک طوطی زیبا به همراه داشتند که از آمریکای جنوبی آورده بودند و می خواستند آن را به حیفا‬ ‫بفرستند و درپی یافتن راه حلی برای ارسال این طوطی بودند‪ .‬من همان وقت خبر یافتم که جوانی از احبای نیویورک عازم سفر‬ ‫زیارت اراضی مقدسه است‪ ،‬با روحیه خانم و خانم نخجوانی با شتاب خود را به فرودگاه رساندیم‪ .‬تمام طول سالن فرودگاه را دویدیم‬ ‫و او را پای پرواز پیدا کردیم‪ .‬در مقابل چشمان شگفت زده او از حضور روحیه خانم ایادی امرللا ‪ ،‬ایشان قفس طوطی را به دست‬ ‫او دادند تا به حیفا ببرد و تأکید کردند در طول سفر با طوطی حرف بزند تا آن پرنده زیبا و خوش زبان افسرده نشود‪.‬‬

‫یک بار روحیهخانم از حیفا با من تماس گرفتند و گفتند در مرکز جهانی به یک دستگاه قهوه ساز بزرگ نیاز هست زیرا قرار‬ ‫بود تمامی مشاوران قارهای از سراسر عالم در مرکز جهانی جمع شوند و جلسات مشورتی داشته باشند‪ .‬من هم یک قهوه ساز‬ ‫صنعتی خریدم و آن را به باب هریس ‪ 157‬یکی از مشاوران که عازم شرکت در آن جلسات بود‪ ،‬سپردم که با خود ببرد‪.‬در فرودگاه‬ ‫رم موقع تعویض هواپیما‪ ،‬ماموران حفاظتی اسرائیل به این محموله بزرگ مشکوک شده بودند و همه را چندین ساعت معطل نگه‬ ‫داشتند تا باالخره با توضیحات باب هریس و بررسی دستگاه آنان را مطمئن کرد که این دستگاه قهوه ساز بزرگ و صنعتی شی ای‬ ‫خطرناکی نیست‪ .‬برایشان سئوال شده بود چرا باید کسی کوزه به این بزرگی را با خود به سفر ببرد؟!‬

‫روحیهخانم مخصوصا با من‪ ،‬بسیار صریح اللهجه و بی تعارف بودند‪ ،‬آنقدر که باعث تعجب ما می شد‪ .‬مثالً در یک روز‬ ‫بارانی که در خدمت ایشان از خیابانی می گذشتیم‪ ،‬چاله ای پر آب سر راهمان بود‪ ،‬من از جهت احترام و رعایت ادب‪ ،‬خواستم‬ ‫کمک کنم که از آن چاله به راحتی بگذرند‪ .‬ایشان دست مرا رد کرده و فرمودند‪ «:‬آنوقت ها که از کوچه و خیابانهای شهر و‬

‫‪Violette Nakhjavani 153‬‬ ‫‪Mary Walker154‬‬ ‫‪ Green Light Expedition.155‬فیلم شرح سفرهای ایشان در شاخه رود آمازون و کوههای بلند پرو و بولیوی است که در آن با ‪36‬‬ ‫قبیله دیدار کردهاند‪.‬‬ ‫‪Mildred Mottahedeh156‬‬ ‫‪Bob Harris157‬‬ ‫روستاهای آفریقا عبور می کردم تو کجا بودی کمک کنی؟» یکبار هم در یک مهمانی شام یکی دو جوک برای ایشان تعریف کردم‬ ‫مثل اینکه نپسندیدند و آنها را مناسب نیافتند چون وقتی خواستم آن جوک ها را در جمع بگویم با اشاره مرا به سکوت امر فرمودند‪.‬‬ ‫یک بار ایشان با دبیرکل سازمان ملل متحد قرار مالقات داشتند‪ .‬من بهترین لباسم را پوشیدم که همراهشان بروم‪ .‬اما به من گفتند‬ ‫همینجا بنشین و منتظر بمان‪ .‬وقتی جلسه تمام شد دنبال من فرستادند ‪ -‬البته من هم عضو هیئت رسمی نبودم‪.‬‬

‫من از کودکی ایادی عزیز امرللا جناب طراز للا سمندری را که هر چند گاه یک بار برای مالقات‪ ،‬برگزاری جلسات و‬ ‫کالسها به نیریز می آمدند‪ ،‬می شناختم‪ .‬در آمریکا بار دیگر این شخصیت معروف و مبلغ خستگیناپذیر بهائی را مالقات کردم‬ ‫و در جلسات بهائی در شیکاگو افتخار همراهی و کمک ایشان در باال رفتن از پلههای محل سخنرانی داشتم‪ .‬اگر چه به علت سن‬ ‫باال خسته و فرتوت به نظر میرسیدند‪ ،‬اما وقتی شروع به حرفزدن درباره دیانت بهائی میکرد کالمش محکم و پرتوان بود ‪.‬‬ ‫ایشان به فارسی سلیس بیان میداشتند و بهوسیله خانم مرضیه گیل به انگلیسی ترجمه میشد‪ .‬چندی بعد وقتی بار دیگر ایشان را در‬ ‫یک کنفرانس بهائی د نیوجرسی در باال رفتن از پله های ساختمان همراهی می کردم (این تقریبا اندکی پیش از صعود ایشان بود)‬ ‫همانطور که نفس زنان از پله ها باال میآمدند گفتند‪« :‬حسین جان‪ ،‬حاال دیگر گاهی آرزو میکنم خداوند مرا به خود بخواند‪ ».‬ایشان‬ ‫که در نوجوانی به همراه خانواده به حضور حضرت بهاءللا مشرف شده بودند‪ ،‬در تمام دوران حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی‬ ‫امرللا مشغول به خدمت بودند ‪.‬حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند و تا سالهای پایان عمر با‬ ‫راهنمایی های بیت العدل اعظم به اقصی نقاط عالم برای مشورت و هدایت محافل ملی و محلی و سخنرانی در کنفرانسها سفر‬ ‫میکردند‪ .‬صعود ایشان در سال ‪ ۱۹۶۸‬در سن نود و سه سالگی واقع شد‪.‬‬

‫یکی دیگر از ایادیان امرللا که من از ایران می شناختم جناب علی اکبر فروتن بود‪ .‬ایشان بسیار متواضع بودند‪ .‬علیرغم این‬ ‫که می خواستیم برای ایشان اتاقی در هتل درجه یک بگیریم‪ ،‬اصرار داشتند اسکان ارزانتری داشته باشند‪.‬همین شد که چند بار‬ ‫افتخار پذیرایی از ایشان را در منزلمان داشتیم‪ .‬یک بار که ایشان را به یکی از مدارس تابستانه میبردم‪،‬دربزرگراه سرعتم باال‬ ‫بود‪ .‬دوستم هوشمند طراز گفت‪ «:‬نکند قصد کشتن ایادی امرللا را داری؟ آهستهتر بران!» من هم سرعت را کم کردم اما جناب‬ ‫فروتن فرمودند‪«:‬عیبی ندارد من ترسی ندارم هر زمان اجل فرا رسد آماده ام!» همینکه اسم اجل و عزرائیل به میان آمد‪ ،‬جوک‬ ‫گفتن من هم شروع شد و اینقدر ادامه پیدا کرد که ایشان از شدت خنده دچار تنگی نفس شدند‪،‬طوریکه مجبور شدم ماشین را کنار‬ ‫جاده متوقف کنم و هوشمند طراز گره کراوات ایشان را شل کرد و کمک کردیم تا به حالت عادی برگردند ‪.‬‬

‫من با ایادی امرللا جناب ویلیام سیرز ‪ 158‬از قبل آشنایی نداشتم‪ .‬در نیویورک افتخار آن را یافتم که چندین بار در خدمت ایشان‬ ‫باشم‪ .‬ایشان سالها قبل برنامه رادیویی بسیار موفقی داشتند که در آغاز نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر آن را رها کرده و برای مهاجرت‬ ‫به آفریقای جنوبی رفتند‪ .‬ایشان کتابی با عنوان «دزد در شب ‪ »159‬داستانی درباره اشارات کتاب مقدس انجیل به رجعت حضرت‬ ‫مسیح نوشتند که نام آن هم از متن انجیل گرفته شده است‪ .‬مطالعه این کتاب بسیاری از آمریکائیان را به تحقیق در مورد دیانت‬ ‫بهائی ترغیب میکرد‪ .‬یک بار در مدرسه محلی نزدیک بهائی سنتر جلسه ای برای جمع آوری اعانه برای تعمیر و توسعه مدرسه‬ ‫بهائی لوهلن ‪ 160‬در میشیگان ترتیب دادیم و از ایشان برای سخنرانی دعوت کردیم‪ .‬ایشان با همان لحن شیرین پدرانه اما حرفهای‬ ‫که در رادیو صحبت میکردند از خاطرات دوره کار در رادیو و مطالب مختلف دیگر سخن گفتند و احبا را برای تقدیم تبرع به‬

‫‪William Sears 158‬‬ ‫‪Thief in the night159‬‬ ‫‪Lou Helen160‬‬ ‫هدف تعمیر و مرمت مدرسه تابستانه تشویق کردند‪ .‬پس از پایان جلسه به همراه ایشان به ناحیهای رفتیم که حضرت عبدالبهاء در‬ ‫آنجا مشی فرموده بودند‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب ایناک اولینگا ‪ 161‬ندرتا ً به نیویورک تشریف میآوردند‪ ،‬در زمان حضورشان من افتخار داشتم که به عنوان‬ ‫راهنما در خدمت ایشان باشم‪ .‬جناب اولینگا پس از شرکت در کالسهای جناب نخجوانی دراوگاندا یکی از کشورهای قاره آفریقا به‬ ‫امر مبارک اقبال نمودند و محور نشر نفحات للا و تبلیغ در کشورهای اوگاندا و کامرون شده بودند‪ .‬بسیاری از مردم آن نواحی‬ ‫بهوسیله ایشان با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند‪ .‬وقتی در محلی عدهای ایمان می آوردند‪ ،‬ایشان برای تبلیغ به نقطه دیگری از‬ ‫آفریقا مهاجرت میکردند‪ .‬به این ترتیب جوامع بهائی در آفریقا شکل گرفت و به همین دلیل حضرت ولی امرللا ایشان را «ابوالفتوح»‬ ‫نامیدند‪ .‬پس از آنکه حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند‪ ،‬به خدمات خود در سطح بینالمللی ادامه‬ ‫دادند‪ .‬ایشان جوانترین عضو موسسه ایادی بودند‪ .‬در سفری که به نیویورک داشتند‪ ،‬پرسیدند آیا می توانند یا ممکن است به مالقات‬ ‫دیزی گلیپس‪ 162‬یکی از سیاهپوستان بهائی و نوازنده مشهور ترومپت و موسیقی جاز برود‪ .‬من تحقیق کردم و دانستم که دیزی‬ ‫دریک کلوپ سطح باال در هارلم جاز مینوازد‪ .‬پس ایشان را به آن کلوپ که از دود و دم سیگار پر شده بود‪ ،‬بردم‪ .‬وقتی دیزی‬ ‫متوجه حضور جناب اولینگا شد‪ ،‬از بلندگو اعالم کرد‪« :‬اینک فاتح آفریقا وارد شد!» و شروع به نواختن قطعهای کرد که به افتخار‬ ‫ایشان تحت نام اولینگا ساخته بود‪ .‬در آن لحظه همه نگاه ها متوجه جناب اولینگا شد و همه گمان میکردند که یک مقام عالی رتبه‬ ‫دولتی از یک کشور آفریقایی آمده است‪ .‬همه حاضرین یکی پس از دیگری به افتخار ایشان مشروب سفارش دادند‪ .‬برای ما میز‬ ‫خالی کردند و نشستیم‪ .‬مطابق معمول روی میز را با انواع مشروبات الکلی پر کردند و من مجبور شدم به مسئول پذیرایی توضیح‬ ‫بدهم که بهائیان مشروب نمیخورند‪ ،‬لطفا ً آنها را بردارید که البته در نظر آنها بسیار غیرعادی و بی معنی بود‪ .‬متأسفانه جناب‬ ‫اولینگا و تعدادی از اعضاء خانوادهشان در جریان شورشهای سال ‪.۱۹۷۹‬م ‪ 163‬در اوگاندا‪ ،‬به قتل رسیدند‪ .‬وصول این خبر‬ ‫دهشتناک سبب حزن و اندوه همه ما که ایشان را مالقات کرده بودیم و همه بهائیان جهان شد‪ .‬بر اساس پیام بیت العدل اعظم جلسات‬ ‫تذکر و دعا برای ایشان در سراسر عالم برگزار شد‪.‬‬

‫ایادی امرللا‪ ،‬جناب دکتر رحمت للا مهاجر چندین بار به نیویورک آمدند‪ .‬سلوک و منش تواضع و فروتنی و محبت ایشان مرا‬ ‫شگفت زده می کرد‪ .‬من از ایشان بسیار آموختم‪ .‬جناب مهاجر همواره برای مالقات احبا و جوامع گوناگون بهائی و کمک به طرح‬ ‫تبلیغی «دخول افواج» در سفر بودند و هر گاه نیاز به استراحت داشتند در هر کجا که بودند کت خود را زیر سر گذاشته روی‬ ‫کاناپهای دراز میکشیدند‪ .‬پس از درگذشت نابهنگام ایشان در سفر به کشور اکوادور‪ ،‬خواب دیدم که مراسم یادبودی برای جناب‬ ‫دکتر مهاجر و جناب اولینگا در مشرقاالذکار آمریکا تشکیل شده است‪ .‬وقتی خواستم وارد جلسه شوم به من گفتند باید از در عقبی‬ ‫در پائین پله ها وارد شوم که این کار بسیار دشوار بود وقتی علت را پرسیدم گفتند اینکار برای تطهیر تو است‪.‬‬

‫ایادی امرللا ‪،‬جناب علی محمد ورقا به نیویورک می آمدند تا درباره حکم حقوق للا به ما تعلیم دهند‪ .‬پدربزرگ ایشان از‬ ‫حواریون حضرت بهاءللا و پدر ایشان امین حقوق للا بودند و بعد از ایشان جناب علی محمد ورقا به این سمت برگزیده شدند‪ .‬احبای‬ ‫ایرانی جناب ورقا را بخوبی میشناختند‪ .‬ایشان پس از اتمام تحصیالت و اخذ درجه دکترای رشته اقتصاد در پاریس به ایران‬

‫‪Enoch Olinga161‬‬ ‫‪' Dizzy Gillespie162‬‬ ‫‪ . 163‬مطابق ‪۱٣۵۸‬ش‪.‬‬ ‫برگشتند و سالها در ایران قائم به خدمت بودند‪ .‬ایشان به نمایندگی حضرت شوقی ربانی به بسیاری از نقاط جهان و در کانونشن‬ ‫های ملی چندین کشور شرکت داشتند‪.‬‬

‫به نظرم اخالق و رفتار ایادی عزیز امرللا جناب فیضی بیش از هر کسی به منش و سلوک حضرت عبدالبهاء نزدیک بود‪.‬‬ ‫ایشان با لحن خوش و صوتی ملیح مناجات تالوت می نمودند‪ ،‬بسیار شیرین سخن بودند‪ .‬جناب فیضی یکی از شاگردان مدرسه‬ ‫بهائی تربیت تهران بودند که برای ادامه تحصیالت به دانشگاه بیروت رفتند‪ .‬درآنجا حضرت ولی امرللا را مالقات نمودند‪ .‬وقتی‬ ‫به ایران بازگشتند در زمینه تعلیم و تربیت کودکان و جوانان به خدمت پرداختند‪ .‬کالسهای درسی برای گروه های سنی مختلف‬ ‫برگزار میکردند ‪.‬ایشان همواره توجه خاصی به کودکان‪ ،‬نوجوانان و جوانان داشتند‪ .‬من افتخار دیدار ایشان را در آمریکا و نیز‬ ‫در زمان تشرف به مرکز جهانی بهائی در حیفا یافتم‪ .‬درآن سفر زیارتی دختر ما‪ ،‬لیندا پنج ساله بود و از لطف و مرحمت جناب‬ ‫فیضی نصیب برد‪ .‬ایشان یکی از الواح مبارکه را برای لیندا خطاطی نموده و در روزهای آخر اقامت ما آن را به اسم او در‬ ‫صندوق پست هتلی که اقامت داشتیم گذاشته بودند‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب جان رابرتز‪ 164‬یک بار که به نیویورک آمدند برای احبا درباره نماز کبیر و به قدرت آن در حل مشکالت‬ ‫سخنرانی کردند‪ .‬ایشان در ‪۱۹۵۷‬م‪ 165 .‬به سمت ایادی امرللا منصوب شدند و برای مشاوره و کمک به محافل ملی در تبلیغ و‬ ‫صیانت امر به بسیاری از سرزمین های دوردست و ناآشنای جهان ازجمله ژاپن‪ ،‬رودزیای جنوبی‪ ،‬جامائیکا و جزائر نیوهبرید در‬ ‫جنوب اقیانوس آرام سفر می کردند‪.‬‬

‫ایادی امرللا‪ ،‬جناب جالل خاضع یکی دیگر از ایادیان امرللا بودند همیشه موقع سفر به نیویورک درخانه دوست عزیز من‬ ‫هوشمند طراز اقامت میکردند‪ .‬ما هم چند بار افتخار میزبانی ایشان را برای شام یافتیم‪ .‬ایشان در سال ‪۱۹۵٣‬م‪ 166 .‬از طرف‬ ‫حضرت ولی امرللا به عنوان ایادی منصوب شدند‪ .‬قبل از آن در رده های باالی ارتش کار می کردند‪ .‬بعد از این انتصاب کار و‬ ‫مقام و منصب ارتش را رها کردند و به خدمت و تبلیغ پرداختند‪ .‬بهتدریج از آن شخصیت فرماندۀ مقتدر دور شده و شخصیت خادم‬ ‫و متواضع ایشان پدیدار شد‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب کولیز فدرستون ‪ 167‬وقتی در خانه ما مهمان بودند با نقل داستانهای شیرین با لهجه غلیظ استرالیایی سبب‬ ‫مسرت خاطر همه ما میشدند‪ .‬ایشان در جوانی وقتی عضو محفل ملی استرالیا بودند دائما ً با حضرت ولی امرللا مکاتبه داشتند‪.‬‬ ‫در یک مؤسسه مهندسی هم در سرمایه و کار شریک بودند‪ ،‬به همین دلیل برنامه های کاری خود را طوری تنظیم می کردند که به‬ ‫عنوان ایادی امرللا بتوانند مرتب به جوامع بهائی استرالیا و بخش هایی از آسیا سفر کنند‪.‬‬

‫اواخر دهه هفتادی میالدی فشارهای زیادی بر بهائیان ایران وجود داشت‪ ،‬زیرا روحانیون خودشان را به تخت سلطنت نزدیک‬ ‫می دیدند‪ .‬قدرت شاه به سرعت در حال کاهش بود‪ ،‬اگر چه خیلیها از آن بیخبر بودند‪ .‬از سال ‪ 1978‬اعتصابات گستردهای‬ ‫شروع شد و در سال ‪ ، 1979‬شاه با خروجش از ایران همه دنیا را شگفت زده کرد ‪ .‬کمی بعد هم حکومت اسالمی شکل گرفت‪.‬‬ ‫انتقام سالهای پیش را از همه وابستگان رژیم سابق گرفتند و همه دگراندیشان را سرکوب کردند‪ .‬این شامل بهائیان هم میشد‪.‬‬

‫‪John Robarts164‬‬ ‫‪ 165‬مطابق ‪۱٣۵۷‬ش‪.‬‬ ‫تا ‪ 166‬مطابق ‪۱٣٣۲‬ش‬ ‫‪Collis Featherstone167‬‬ ‫دولت یک برنامه سازمانیافته برای حذف کامل بهائیها از همه عرصههای اجتماعی را پیش برد و همه احبا را از پست های‬ ‫دولتی اخراج کرد و هرگونه مشارکت اقتصادی آنها را در عرصه های اقتصادی‪ ،‬فرهنگی و اجتماعی ممنوع اعالم کرد‪ .‬حمالت‬ ‫علیه افراد بهائی در سراسر کشور انجام شد و قانون از آنان حمایتی نکرد‪.‬همه اینها تحت نظر مقامات عالیرتبه رژیم جدید صورت‬ ‫میگرفت‪.‬‬

‫بهائیان بخاطر اعتقادات مذهبیشان اعدام شدند‪ .‬مرکز اسناد حقوق بشر ایران از دست کم ‪ 207‬مورد اعدام بین سالهای‪1979‬‬ ‫تا ‪ 1987‬مدارک مستند دارد‪ 22 .‬نفر از احبای شیراز دستگیر و بدون حق داشتن وکیل و محاکمه عادالنه اعدام شدند‪ .‬بهمن‬ ‫سمندری بدون هیچ تشریفات قانونی به جرم جاسوسی و خیانت به کشور محکوم به مرگ شد‪ .‬او بدون وکیل در دادگاه انقالب‬ ‫محاکمه شد‪ ،‬پس از دادرسی کوتاهی حکم اعدام دادند‪ .‬چنین وضعیتی مغایر با مفاد میثاقهای بین المللی حقوق مدنی و سیاسی بود‬ ‫که رعایت اصولی را برای دادرسی عادالنه الزامی می داند‪ .‬شواهد کافی وجود نداشت و قوانین دادرسی رعایت نشد‪.‬‬

‫عدهای بخاطر بهائی بودن شکنجه شدند‪.‬در بدن شهدای همدان آثار شکستگی استخوان و سوختگی مشهود بود‪ .‬در شیراز بهائیان‬ ‫را زیر شکنجه و شالق شهید میکردند چون می خواستند درباره جامعه بهائی اطالعات به دست بیاورند‪.‬‬

‫تمام محافل بهائی ایران تعطیل شد‪ .‬در سال ‪ 1980‬هر نه عضو محفل ملی ربوده و شهید شدند‪ .‬سال ‪ 1981‬از نه عضو محفل‬ ‫‪ 8‬تن را اعدام کردند‪ .‬چهار عضو دیگر محفل بعدی ‪ -‬که به دستور دولت در سال ‪ 1983‬تعطیل شده بود‪ -‬در سال ‪ 1984‬اعدام‬ ‫شدند‪ .‬هرگونه فعالیت تشکیالت بهائی ممنوع شد و در سال ‪ 2009‬بعد از چند دهه ممنوعیت دادستان کل کشور اعالم کرد هرگونه‬ ‫تشکیالت اداری بهائی ممنوع است‪ .‬در نتیجه تالشهای اخیر بهائیان برای سازماندهی جوامعشان در قالب «یاران ایران» و‬ ‫«خادمین» غیر قانونی شد‪.‬‬

‫بهائیان به صورت سیستماتیک و خودسرانه بازداشت می شدند بی آنکه تفهیم اتهام شوند یا دادرسی عادالنه صورت بگیرد‪.‬‬ ‫اتهامات یا جاسوسی بود(بخاطر این واقعیت که مرکز جهانی در اسرائیل است) یا تبلیغ علیه نظام مثالً جوانان بهائی شیراز به دلیل‬ ‫ترویج سواد در یک روستا ‪ ،‬که به زعم مقامات تبلیغات ضدرژیم بود‪ ،‬محکوم به زندان شدند‪.‬‬

‫نه تنها اموال جامعه بهائی‪ ،‬بلکه امالک خصوصی مثل خانه مسکونی بهائیان را به بهانه های گوناگون ضبط و مصادره کردند‪.‬‬ ‫گورستان های بهائیان در چند نقطه کشور از جمله در نیریز و شیراز ویران و به اموات که برخی از آنان از اقوام من بودند‪ ،‬بی‬ ‫حرمتی کردند‪ .‬من این موضوع را در مقاله ای انتقادی نوشتم که در روزنامهای به نام ‪ Newsday‬چاپ شد و این اقدام غیر‬ ‫انسانی را شرح دادم که خالصه ای از آن این است ‪:‬‬

‫«من عمه نازنینی داشتم که سالها پیش از دنیا رفت‪ .‬اینک محل دفن او به همراه حدود نهصد گور دیگر با بولدوزر های حکومت‬ ‫اسالمی تخریب میشود‪ .‬با آنکه از خبر حمله به گورستان های بهائی ایران در سال ‪ ۲٠٠۵‬آگاهی داشتم‪ ،‬از حمله سپاه پاسداران‬ ‫انقالب اسالمی به گورستان بهائی شیراز که آرامگاه پنج نفر از اقوام من از آن جمله عمه ام بود‪ ،‬براستی آزرده شدم‪ .‬این گورستان‬ ‫حدود نهصد و پنجاه قبر داشت که تاریخ دفن بعضی از آنها به یکصد و شصت سال پیش برمیگردد‪ .‬عالوه بر این ده بانوی بهائی‬ ‫که جوان ترین آنان به نام مونا با هفده سال سن در ‪۱۹۸٣‬م‪ .‬به دلیل اقدام به آموزش کودکان محروم از تحصیل به دار آویخته شدند‪،‬‬ ‫نیز در اینجا دفن شده بودند‪ .‬عمه اشراقیه آخرین فرد از فامیل ما است که در این گورستان دفن شده بود‪ ،‬او در دوران زندگیش با‬ ‫تمام مشکالتی که به دلیل تبعیض و تعصبات اجتماعی متحمل می شد فرزندان خود را با کسب فضائلی چون محبت به خلق‪ ،‬انصاف‬ ‫و عدالت و مدارا تربیت کرد‪ .‬او همیشه من را نیز به شفقت و مهربانی و پرهیز از خود محوری نصیحت میکرد‪.‬‬ ‫من دلتنگ عمه عفیفه عزیزم هستم که وقتی من برای تحصیل به آمریکا آمده بودم در ‪ ٣۹‬سالگی از دنیا رفت و در کنار آرامگاه‬ ‫مادر و برادر به خاک سپرده شد‪ .‬با حسرت و افسوس پذیرفتم که نمیتوانم در مراسم تدفین او شرکت کنم اما چقدر امیدوار بودم که‬ ‫روزی برای زیارت قبورشان بروم و حاال دیگر آنهم از محاالت است‪ .‬آنطور که روزنامه ها گزارش دادند بقایای پنجاه جسد را از‬ ‫گورها درآورده و در یک گودالی بطور دسته جمعی زیر خاک کرده اند‪ .‬دلیل این اقدام را نیاز به محلی برای تأسیس یک مرکز‬ ‫فرهنگی و ورزشی عنوان کرده اند‪ .‬اما شواهد نشان می دهند که علت تخریب گورستان بیشتر تعصب و آزار و اذیت جامعه بهائی‬ ‫است تا نیاز به جا و مکان؛ زیرا در همان زمان در نزدیکی این گورستان ‪-‬که بهائیان آن را گلستان جاوید می نامند ‪-‬زمین های‬ ‫مناسب و آماده برای ساختمان دراختیار داشتند‪ .‬تخریب گلستان جاوید شی راز و دیگر نقاط ایران برای من نماد آشکار آزار و اذیت‬ ‫فرد فرد بهائیان ایران «ز گهواره تا گور» است ‪.‬حتی پس از انتخاب ریاست جمهور جدید‪ ،‬شخصی که خود را «میانه رو» معرفی‬ ‫می کند همچنان ادامه دارد‪ .‬آرزو می کنم و امیدوارم که دیگر چنین ستمی‪ ،‬صرف نظر از عقیده و اعتقاد در هیچ کجا تکرار نشود‬ ‫و همه رعایت احترام همنوعان خود ازجمله عمه نازنین من‪ ،‬مونا محمودنژاد و همه خفتگان در خاک را مجری دارند‪».‬‬

‫گسترش و توسعه این حمالت برنامه ریزی شده و مصادره اموال از موسسات‪ ،‬ثروتمندان و مسئولین جامعه به یک یک‬ ‫خانواده ها و فرد فرد بهائیان و محروم کردن آنان از مزایای زندگی و فشار مضاعف برای ترغیب آنان به خروج خود خواسته از‬ ‫ایران سبب شده که بسیاری از بهائیان همچون بسیاری دیگر از قشر تحصیل کرده جامعه ایران به عنوان مهاجر و پناهنده برای‬ ‫همیشه ایران را ترک کنند و به کشورهای غربی و استرالیا پناهنده شوند اقدامی که هنوز ادامه دارد‪.‬‬

‫این مهاجرت ها با شروع جنگ ایران و عراق در سال ‪ ۱۹۸٠‬در میان جوانانی که در سن سربازی بودند شدت گرفت و‬ ‫گروهی از آنان ناگزیر از خروج کشور به شیوۀ غیرقانونی شدند‪ .‬در همان سالهای اولیه بیش از ده هزار نفر فقط به آمریکا پناهنده‬ ‫شدند‪ .‬در اواخر دهه هشتاد میالدی ایرانیان جزو ده ملیتی بودند که بیشترین تعداد پناهنده را داشت و اکثر آنان هم از اقلیت های‬ ‫مذهبی بودند که با پناهنده شدن دیگر امکان بازگشت به وطن خود را از دست دادند ‪.‬‬

‫بهائی ها رقم قابلتوجهی از این پناهنده ها بودند که به بسیاری از نقاط جهان مهاجرت کرده یا پناهنده شدند‪ .‬آمریکا یکی از این‬ ‫مراکز بود و محفل ملی آمریکا در طی مدت کوتاهی بدون آمادگی قبلی با ورود پناهندههای بهائی روبرو شد‪ ،‬و نیویورک این شهر‬ ‫بزرگ که همواره با تعداد زیادی پناهنده از نقاط مختلف جهان روبرو بود این بار پناهندههای بهائی را هم پذیرا بود‪ .‬تعدادی از‬ ‫مسلمانان برای گرفتن اجازه اقامت و استفاده از انواع کمکها‪ ،‬از جمله کمک محفل ملی آمریکا و محفل محلی نیویورک‪ ،‬خود را‬ ‫بهائی معرفی میکردند‪ .‬برای حل این مشکل از طرف محفل نیویورک به من مسئولیت دادند با این افراد مصاحبه کنم و صدق و‬ ‫کذب گفتههای آنان اطمینان پیدا کنیم‪ .‬خیلی کار سختی نبود با چند سئوال به راحتی می شد به میزان اطالعات آنان از احکام و‬ ‫اصول دیانت بهائی پی برد‪ .‬مثالً یکی از آنان برای اشاره به یکی از اعضاء بیت العدل عنوان «حضرت » را بکار برد‪ ،‬عنوانی‬ ‫که در ادبیات بهائی استفاده نمی شود و نشان ناآگاهی او و کذب ادعایش بود‪ .‬اما بسیاری از آن پناهنده ها بهائی بودند و از طرف‬ ‫محفل و همه بهائیان ‪ -‬بخصوص بهائیان ایرانی‪ -‬مقیم نیویورک موردحمایت قرار گرفتند‪ .‬جامعه بهائی کالیفرنیا و تگزاس با موج‬ ‫وسیعتری از این پناهندگان روبرو شدند و البته مدتی بعد با بکارگیری شماره تسجیل از دفتر سجالت بهائی‪ ،‬درخواست معرفی نامه‬ ‫کار آسانتر شد ‪.‬‬

‫سازمانی به نام «خانه آزادی» برای کمک به اینگونه مهاجرین تشکیل شد‪ .‬در نیویورک دو تن از ایادیان امرللا جنابان ذکرللا‬ ‫خادم و علی اکبر فروتن با آنان مالقات میکردند و به آنان دلگرمی میدادند‪ .‬مدرسین بهائی برای تشکیل کالسهای آشنایی با جامعه‬ ‫بهائی آمریکایی و تزئید معلومات به نیویورک سفر میکردند‪ .‬مجله «پیام بدیع» با هدف عمق و وسعت بخشیدن به اطالعات بهائیان‬ ‫فارسی زبان آغاز به انتشار کرد‪ .‬این بهائیان مهاجر جدید یا برای آموختن حرفه و فنی به آموزشگاه ها و دانشکده ها میرفتند یا‬ ‫جذب بازار کار میشدند‪ .‬با پیوستن این گروه از مهاجران‪،‬جامعه بهائی نیویورک پرجمعیت و فعال تر شد‪.‬‬

‫همسرم طاهره که در ایران در دانشگاه شیراز درجه دکترا دریافت کرده بود‪ ،‬در نیویورک موفق به اخذ تخصص شد و به‬ ‫عنوان پزشک بیمارستان مشغول به کار شد‪ .‬من هم با سمت معاون مدیر مدرسه هارلم کار می کردم و با همسر خود زندگی آرامی‬ ‫میگذراندیم‪ ،‬مدتی بعد با درجه دکترا از دانشگاه ماساچوست فارغ التحصیل و در دانشگاه فوردهام ‪ 168‬استخدام شدم‪ .‬در آن زمان‬ ‫دو فرزندم بابی و لیندا در مدرسه شاگردان پر کار و موفقی بودند بهطوریکه توانستند به ترتیب در دبیرستان معتبر و معروف‬ ‫هانتر ‪169‬و مدرسه علوم برونکس‪ 170‬وارد شوند‪.‬‬

‫مثل دیگر آمریکایی ها تصمیم به خرید خانه ای گرفتیم‪ .‬حاال دیگر وقتش بود که مثل طبقه متوسط آمریکایی خانه ای هم داشته‬ ‫باشیم ‪ .‬قبالً مبلغ پنج هزار دالر برای مادرم در ایران فرستاده بودم که با آن قطعه زمینی به قصد پس انداز خریداری کند‪ .‬از او‬ ‫خواستم زمین را بفروشد و پولش را برای من بفرستد‪.‬مادرم به بنگاه معامالتی رفت‪ ،‬زمین را فروخت و پول را گرفت‪ .‬اما در راه‬ ‫خانه دو سارق حرفهای موتور سوار کیف را دزدیدند که موجب پریشانی و ناراحتی مادرم شد‪ .‬من برای آرامش او دوباره پنج‬ ‫هزار دالر فرستادم و اطرافیان وانمود کردند که پول پیدا شده و خاطر مادرم آسوده شد‪ .‬در همان زمان توانستیم مبلغ الزم برای‬ ‫بیعانه یک خانه هم فراهم کنیم و خانه ای به سبک تئودور‪ 171‬در داگالس تاون ‪ ،‬محله مورد عالقه خود در بخش کوئینز نیویورک‬ ‫نزدیک منطقه النگ آیلند خریداری کنیم‪ .‬اگرچه وقایع انقالب ایران و حوادث پس از آن‪ ،‬ایرانیها را در نظر آمریکاییان خطرناک‬ ‫جلوه داده بود‪ ،‬اما ما همچنان در میان همسایه ها پذیرفته شده بودیم و با همه آنها رابطه دوستانهای داشتیم‪ .‬این محله بسیار سرسبز‬ ‫و خرم بود و هیچ شباهتی به حومههای دیگر نیویورک با ساختمانهای سیمانی نداشت‪ .‬در حیاط پشتی خانه یک استخر کوچک بود‪.‬‬ ‫با داشتن یک گربه و اندکی بعد با خریدن دو سگ از نژادهای گریت دین که اغلب از بازیگوشیهای گربه کالفه می شدند‪ ،‬دیگر‬ ‫ترکیب خانواده آمریکایی ما کامل شد و من فکر می کردم یک آمریکایی تمام عیار هستم‪ .‬البته داشتن سگ و گربه بی دردسر نبود‪.‬‬ ‫مثالً یک شب وقتی برای شام گوشت زیادی تهیه کرده بودیم تا باربیکیو راه بیندازیم ‪ ،‬متوجه شدیم سگ ما به آشپزخانه رفته و همه‬ ‫گوشت را بلعیده‪ ،‬بساط کباب را خاموش کردیم و سفره را جمع کردیم و به رستوران رفتیم ‪.‬‬

‫طاهره تمام اتاقها را به تصویر حضرت عبدالبهاء مزین کرده بود‪ .‬چیدمان اتاق ها طوری ترتیب داده شده که کتابهای مختلف‬ ‫امری در دسترس باشند‪ .‬عالوه بر این سعی داشت که رفتار و روش من و او با موازین بهائی منطبق باشد‪ .‬غیبت و بدگویی ممنوع‬ ‫بود و فضائلی چون راستگویی و خلوص نیت و امانت و محبت و‪ ...‬همواره مورد نظر باشد‪ .‬شرکت در فعالیت های امری تشویق‬ ‫می شد‪ ،‬تا بچه ها با اخالق و حیات بهائی رشد کنند و پرورش یابند‪.‬‬

‫او با عشق و عالقه‪ ،‬بابی و لیندا را پس از مدرسه به کالس ها و جلسه های بهائی مثل ضیافت میبرد و به پرداخت تبرعات‬ ‫تشویق میکرد‪ .‬آداب نماز و تالوت دعاهای روزانه را به آنها میآموخت و هر سال آنها را برای شرکت در برنامه های کودکان‬ ‫به مدرسه بهائی گرین ایکر در شهر الیوت در ایالت مین می برد بهطوریکه بچه ها آنجا را خانه دوم خود میدانستند‪ .‬در روزهای‬ ‫معروف به «ایام هاء » که روزهای مهمانی و پذیرایی از خانواده و دوستان است‪ ،‬با آنها به مدرسه میرفت و با همکالسیهای آنها‬ ‫صحبت میکرد‪ .‬به این ترتیب طاهره در خانواده ما حیات بهائی برقرار کرده بود‪ .‬در آن دوره پدر و مادر طاهره و اندکی بعد پدر‬

‫‪Fordham168‬‬ ‫‪Hunter169‬‬ ‫‪Bronx Science170‬‬ ‫‪ 171‬معماری به سبک انگلیسی‬ ‫و مادر من هم برای مراقبت از بچه ها نزد ما بودند و حضور آنان با آن همه عشق و محبت نعمت بزرگی بود‪ .‬در همان اوقات‬ ‫همه خانواده موفق به زیارت ارض اقدس شدیم‪.‬‬

‫ما میزبان بسیاری از دوستان بهائی و همه همسایه ها از هر رنگ و نژاد بودیم‪ .‬در خانۀ ما همیشه به روی آنان باز بود‪ ،‬ماهی‬ ‫یک بار هم آنها را به صرف شام دعوت میکردیم و یکی از تعالیم دیانت بهائی را با آنان صحبت میکردیم‪ .‬دوستان و همسایهها‬ ‫میآمدند و میرفتند و هر بار نکته جدیدی درباره حیات بهائی می آموختند‪ .‬استخر خانه هم سبب با هم بودن و نشاط و سرگرمی‬ ‫بود‪ .‬از این طریق فرزندان ما مفهوم «وحدت عالم انسانی» را تجربه کردند‪ .‬با همسایه ها خوش رفتار و متحد و کمک حال همدیگر‬ ‫بودیم‪ ،‬وقتی به سفر می رفتیم همسایه ها از خانه ما مراقبت می کردند‪.‬‬

‫پدرم قبل از واقعه انقالب ایران در آمریکا و در خانه ما به عالم دیگر شتافت جسمش در آمریکا بود اما قلب و ذهنش در ایران‪.‬‬ ‫او که با خاطرات خود از نیریز‪ ،‬تاریخ «نیریز مشگبیز» و یاد احبای آن زندگی میکرد‪ .‬هر شب خاطرات و تاریخ دیانت بابی‬ ‫و بهائی و احبای نیریز را با خود زمزمه میکرد و می نوشت‪ .‬یک شب که ما برای شرکت در جلسه ضیافت نوزده روزه رفته‬ ‫بودیم‪ ،‬او کتابش را تمام و امضاء کرد ‪ ،‬خوابید و به ملکوت ابهی صعود نمود‪.‬‬

‫من از گفتهها و روش و سلوک ایادیان امرللا بسیار آموختم‪ ،‬اما پدرم راهنما و سرمشق واقعی زندگی من بود‪ .‬او مردی‬ ‫صبور‪،‬دانشمند‪،‬ثابت و مستقیم در عهد و میثاق جمال مبارک بود و با ایستادگی در برابر بالیا و صدمات و آنها را امتحان الهی‬ ‫دانستن‪ ،‬بیان صریح عقاید خود و تبلیغ امرللا در سخت ترین شرایط و تالش او برای انتشار امر با وجود همه آزار و اذیتها و‬ ‫پیدا کردن راههای جدید برای معرفی دیانت بهائی‪ ،‬صبوری در تربیت فرزند و استقامت و پایداری در راه حقیقت را به من آموخت‪.‬‬ ‫یاد و خاطره او همواره با من و همواره گرامی است‪ .‬شکر که او در کنار ما در خانه و کشور جدید ما در نهایت آرامش و اطمینان‬ ‫به ملکوت ابهی صعود نمود‪.‬‬ ‫سخن پایانی‬

‫«لو یسترون النور فی البر انه یظهر من قطب البحر و یقول انی محیی العالمین‪172 ».‬‬

‫درحالی که تابش اشعههای خورشید از وسط اقیانوس آرام‪ ،‬به آسمان و طبیعت زیبا و پاک جزیره ساموآ زیبایی و‬ ‫درخشندگی خاصی میداد‪ ،‬طراوت و لطافت هوا را دوچندان کرده و گلها و گیاهان را جلوه و نمایشی دیگر بخشیده بود‬ ‫و بوی خوش آنها مشام جان را معطر میکرد‪ .‬گویی در این روز طبیعت هم به اهتزاز آمده بود‪ .‬روز اول‬ ‫سپتامبر‪ 173۱۹۸۴‬مراسم افتتاح مشرق االذکار ساموآ‪ ،174‬ام المعابد جزایر اقیانوسیه باشکوه و جالل آغاز شد‪ .‬جمعیت‬ ‫شرکت کنندگان در کمال آرامش باشکوه و شادی و نشاط خاصی در پیادهروهای باریک و زیبای باغ پر گل و گیاه‪ ،‬به‬ ‫سمت ساختمان مشرق االذکار که در ارتفاع چند صد متری از سطح دریا بنا شده بود‪ ،‬در حرکت بودند‪.‬‬

‫‪( 172‬آثار قلم اعلی جلد اول لوح ‪)209‬‬ ‫‪ 173‬مطابق دهم شهریور سال ‪ ۱٣۶٣‬ش‪.‬‬ ‫‪ 174‬مشرق االذکار ساموا در هشت کیلومتری شهر آپیا پایتخت آنجا در میان باغی به وسعت هشت هکتار که با حدود شصت نوع گل و گیاه‬ ‫و درخت بومی این سرزمین تزئین و پوشیده گردیده‪ ،‬بنا شده است و مانند دیگر مشرق االذکارها درب آن به روی همه مردم از هر نژاد‪ ،‬گروه‬ ‫و مذهب‪ ،‬چه زن چه مرد برای دعا و نیایش خداوند باز است‬ ‫در داخل مشرق االذکار‪ ،‬این ساختمان نُه ضلعی با دیوارهای سفید و نیمکت های چوبی تیره رنگ و گنبد زیبا و‬ ‫مرتفع‪ ،‬با شیشه های بلند و پهن برای تابش انوار خورشید به داخل ساختمان که با جدار آکوستیک ساخته شده بود‪ ،‬امة‬ ‫البهاء‪ ،‬روحیه خانم به همراه پادشاه ساموآ‪ ،‬مالیتوا تانوما فیلی‪ 175‬اولین پادشاهی که به دیانت بهائی ایمان آورد‪ ،‬به همۀ‬ ‫شرکت کنندگان خوشامد گفتند‪ ،‬سپس مراسم آغاز شد‪ .‬به هنگام اجرای مراسم انعکاس نور خورشید بر دیوارها‪ ،‬فضای‬ ‫داخل مشرق االذکار را به حالتی ملکوتی درآورده و روشن ساخته بود‪ ،‬و جدار آکوستیک ساختمان‪ ،‬صدا را تقویت‬ ‫میکرد‪.‬‬

‫در حضور ایادی امرللا روحیه خانم‪ ،‬پادشاه و اعضاء خانواده او‪ ،‬نمایندگان شانزده محفل ملی از سراسر جهان و‬ ‫بیش از هزار نفر بهائی از چهل و پنج کشور و شخصیتهای برجسته حکومتی و نمایندگان کلیساهای مختلف ساموآ پیام‬ ‫بیت العدل اعظم به مناسبت مراسم افتتاحیه نخستین مشرق االذکار ساموآ قرائت شد‪ .‬با شنیدن اخبار و مطالعه گزارش‬ ‫ها و دیدن عکس و فیلمهای افتتاحیه در قلب جزایر اقیانوس آرام من و دیگر بهائیان مهاجر‪ ،‬پناهنده و رانده شده از شهر‬ ‫و دیارمان‪ ،‬به چشم خود شاهد تحقق وعده الهی بودیم‪.‬‬

‫دو سال بعد ‪ ،176‬به همراه همسرم طاهره و هزاران نفر زائر بهائی از سراسر جهان برای شرکت در مراسم افتتاحیه‬ ‫مشرق االذکار کشور هند‪ ،‬ام المعابد شبه قاره هندوستان به شهر دهلی نو رفتیم‪ .‬جمعی عظیمی در جاده آجر فرشی که‬ ‫از میان باغها و حوضچه های آب می گذشت‪ ،‬به طرف ساختمان مشرق االذکار‪ ،‬که به شکل گل نیلوفر آبی با سنگهای‬ ‫سفید براق ساخته شده‪ ،‬در حرکت بودیم‪ .‬مرمرهای سفید آن‪ ،‬نظیر سنگهایی است که در بناهای یونان باستان بهکار‬ ‫رفتهاند‪ .‬درون معبد که ارتفاع سالن مرکزی آن چهل متر میباشد‪ ،‬موسیقی کالسیک‪ ،‬راگا همراه با آهنگهای هندی‪،‬‬ ‫بیانات حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء به گوش می رسید‪ .‬این برنامه موسیقی توسط هنرمند هندی شانکار‪177‬برای‬ ‫این مراسم آماده شده بود‪.‬‬

‫در سال ‪ ۲٠۱۶‬بار دیگر فضل و عنایت الهی شامل ما شد تا در مراسم افتتاحیه مشرق االذکار شیلی‪ ،‬ام المعابد‬ ‫آمریکای جنوبی در شهر سانتیاگو شرکت کنیم‪ .‬در همان نگاه اول همه ما مبهوت معماری شگفت انگیز و مدرن آن شدیم‪.‬‬ ‫وقتی از دور ساختمان را نگاه میکردیم مثل این بود که چندین بادبان کشتی را با فاصلهای روی محیط یک دایره چیده‬ ‫اند و در قسمت باال همه را به هم وصل کردهاند‪ ،‬شبیه یک کشتی بادبانی‪ .‬این نُه پرده یا بادبان از ترکیب یک نوع سنگ‬ ‫مرمر بسیار ظریف و شیشههای ریختهگری شده بسیار پهن و بلند ساخته شده اند‪ ،‬تا نور خورشید به راحتی از آنها عبور‬ ‫کرده و فضای داخل را روشن کند‪ .‬اطراف این ساختمان مانند همه مشرق االذکارهای دیگر‪ ،‬فضای سبز طوری با انواع‬ ‫گل و گیاهان بومی در شیب تپه طراحی شده که بهوسیله سنگفرش پیادهروهایی به ساختمان متصل می شود ‪.‬‬

‫وقتی به همراه ‪ 5000‬نفر از احبا کشورهای مختلف جهان و آمریکای جنوبی‪ ،‬برای تماشای منظره شهر و اطراف‬ ‫مشرق االذکار‪ ،‬روی دامنه تپه ایستاده بودیم متوجه احساس یگانگی و وحدت با انسان ها‪ ،‬جهان و طبیعت در ذهن و قلبم‬

‫‪Malietoa Tanuma fili 175‬‬ ‫‪ 1986 176‬م‪.‬‬ ‫‪Ravi Shankar177‬‬ ‫بودم که جایگزین حس غربت و غریبه بودن شده بود‪ .‬آنگاه یاد شخصیتهای بینظیر جامعه بهائی در نظرم مجسم شد‪،‬‬ ‫مانند میس مارثاروت‪ 178‬آمریکایی که برای نخستین بار در سال ‪۱۹۱۹‬برای ابالغ کلمه به این قاره آمد‪ ،‬ایادی امرللا‪،‬‬ ‫دکتر مهاجر و تالش های خستگی ناپذیر او برای تبلیغ دسته جمعی در این قاره و آخرین سفر می مکسول‪ ،‬مادر روحیه‬ ‫خانم برای نشر نفحات للا و صعود ایشان در آرژانتین‪.‬‬

‫در یک ویدیو دربارۀ مشرق االذکار محلی شهر واناتووا ‪179‬مردم خوشحالی را میدیدم که به جامعه سازی مشغولند‬ ‫و با خوشحالی از آن صحبت می کنند‪ .‬می شد در چهره تک تک آنها شادی بزرگی را ببینیم که نتیجه به ثمر رسیدن‬ ‫تالشهایشان بود‪ .‬این فضا با جامعۀ غمگینی که در نیریز می شناختم تضاد زیادی داشت‪.‬‬

‫پس از استقرار حکومت جمهوری اسالمی رهبران دینی و سیاسی ایران‪ ،‬تصور می کرند اگر اعضای محفل ملی و‬ ‫محافل محلی را اعدام کنند‪«،‬سران فرقه ضاله» را نابوده کردهاند و جامعه بهائی قلع و قمع می شود‪ .‬در همان سال اول‬ ‫انقالب اعضای محفل ملی بهائیان ایران را ربودند که تا به امروز هیچ نشان و اثری از آنان یافت نشده‪ ،‬پس از آن‬ ‫دستگیری‪ ،‬اعدام و تیرباران بقیه شروع شد‪ .‬تقریبا ً اکثر بهائیانی که در آن سالها به شهادت رسیدند اعضا محافل محلی‪،‬‬ ‫افراد سرشناس یا فعال و خادم در تشکیالت بهائی ایران بودند‪.‬‬

‫یوسف سبحانی ‪ ،‬دوست من بود که در ‪ 27‬ژوئن ‪ 1980‬اعدام شد‪ .‬او مدیر شرکت پپسی کوال بود و همین باعث‬ ‫جلب توجه مقامات شد‪ .‬خواهرش شاهد شهادتش بود‪.‬همه احبا خانواده یوسف را بخاطر نگهداری از بیت حضرت بهاءللا‬ ‫در تهران میشناختند‪ .‬آنها سنگسری بودند ‪ .180‬یوسف در جوانی به عضویت محفل روحانی سنگسر انتخاب شد و در‬ ‫این خدمت با محفل ملی ایران در ارتباط بود و خدماتی برای آن محفل انجام میداد‪ .‬در ماههای اولیه انقالب خیلی ها به‬ ‫او توصیه کردند برای حفظ جانش از کشور خارج شود اما خودش معتقد بود ماندنش در ایران مفیدتر است‪ .‬عاقبت در‬ ‫راه خدمت شهید شد‪.‬‬

‫یوسف کشتیگیر بود و هیکلی ورزیده داشت و هر روز حدود یک ساعت ورزش میکرد‪ ،‬بعد با آب سرد دوش می‬ ‫گرفت‪ .‬وقتی در زندان بود سایر زندانیان و حتی بعضی از زندانبانان به او احترام میگذاشتند‪ ،‬روز پیش از اعدام که‬ ‫اقوام و دوستانش به مالقات او رفته بودند‪ ،‬در چهره اش اثری از ترس و نگرانی ندیدند‪ .‬او به همسرش سفارش کرده‬ ‫بود که در سوگواری او لباس سیاه بر تن نکنند و برای زندانیان و زندانبانان شیرینی بیاورد‪ .‬هنگام مالقات حضوری هم‬ ‫وقتی شوهر خواهر او ‪ ،181‬پس از شنیدن این خبر از شدت ناراحتی به لرزه افتاد‪ ،‬یوسف به او گفته بود «ای برادر‪ ،‬آنها‬ ‫فردا مرا اعدام می کنند تو امروز می لرزی؟» روز بعد با بیرحمی او را به شهادت رساندند‪.‬‬

‫‪Martha Root178‬‬ ‫‪vanuatu'' '' 179‬‬ ‫‪ 180‬روستایی به اهالی آن شجاعت معروفند‪ .‬مردمانش در زمان حضرت باب ‪،‬وقتی که مال حسین و یارانش با بیرق های سیاه از آنجا‬ ‫می گذشتند‪ ،‬همگی به بابیان پیوستند و راهی قلعه شیخ طبرسی شدند‪.‬‬ ‫‪ 181‬کمال الدین خانجانی که بعد به جرم عضویت در گروه یاران ایران به ده سال حبس محکوم شد‪.‬‬ ‫مادر و خواهر هفده ساله رزیتا اشراقی ‪ -‬از اقوام طاهره همسرم ‪ -‬به همراه تعدادی دیگر از بهائیان شیراز دستگیر‬ ‫و در زندان عادلآباد زندانی شدند‪ .‬در یکی از روزها وقتی رزیتا به دیدار پدرش به زندان رفته بود‪ ،‬پدر به رزیتا گفته‬ ‫بود خیلی خوشحال است که رزیتا به زودی ازدواج خواهد کرد و دیگر تنها نخواهد بود و تاکید کرده بود که می خواهم‬ ‫بدانی که اگر در مراسم جشن ازدواج تو حاضر نباشم‪ ،‬هیچ مهم نی ست چون عشق و محبت قلبی من همیشه با تو است‪.‬‬

‫اندکی بعد پاسداران به بهانه بردن پدر و پنج بهائی دیگر به دادگاه‪ ،‬به زندان آمدند‪ .‬اما همه آنان می دانستند که از‬ ‫محاکمه خبری نیست و حکم اعدام اجرا خواهد شد‪ .‬رزیتا که مشغول تهیه مقدمات مراسم نامزدی بود دو روز بعد وقتی‬ ‫تعدادی از احبا با چهره های غمگین و چشم گریان نزد او آمدند‪ ،‬واقعه را حدس زد وبا تکرار جمله «پدرم‪ ،‬پدر عزیزم»‬ ‫شروع به گریه کرد و بیهوش شد‪ .‬روز بعد با خواهش و التماس فراوان‪ ،‬اجازه ورود به سردخانه پزشک قانونی را‬ ‫گرفت‪ .‬رزیتا در میان اجساد‪ ،‬جنازه پدر را دید‪ .‬به سوی او رفت‪ ،‬جنازه سرد پدر را بوسه زد و تنها توانست بگوید‪:‬‬ ‫«آه خدایا! این پدر عزیز من است؟» جنازه بطوری متورم شده بود که حتی آثار حلقه طناب بر گردنش دیده نمی شد‪.‬‬ ‫دستانش بی حرکت در کنارش و لبخند همیشگی او بر لبانش نقش بسته بود‪.‬‬

‫رزیتا بعد از آن برای مالقات مادر و خواهرش به زندان زنان رفت‪ .‬آن دو از حالت او قبل از اینکه حتی گوشی تلفن‬ ‫را بردارند‪ ،‬دانستند که چه اتفاقی افتاده است‪ .‬چشمان خواهرش برای لحظه ای پر از اشک شد و بعد لبخندی تمام صورت‬ ‫او را روشن کرد‪ .‬مادر به رزیتا گفت ‪«:‬صابر باش!شاکرباش! به فکر زندگی خانوادگی خودت باش‪ ».‬ایمان و ایقان‬ ‫آنان رزیتا را هم منقلب کرد و هم به او قوت قلب داد‪ .‬چندی قبل مادرش گفته بود که خواب دیده در یک مهمانی خانوادگی‬ ‫از رزیتا خداحافظی می کند و به او می گوید‪« :‬خدا نگهدار‪ ،‬حق پشت و پناه تو!» آن روز رزیتا در چشمان مادر و‬ ‫خواهرش نور و درخشندگی خاصی می دید که هرگز ندیده بود‪ .‬دو روز بعد آن دو همراه با هشت زن جوان دیگر به‬ ‫دار کشیده شدند‪.‬‬

‫بیت العدل اعظم در سال ‪ ۱٣۶۱‬درباره این کشتارها و آزار احبای ایران پیامی به مضمون زیر ارسال نمود‪:‬‬

‫« «اهراق دماء شهیدان دلیر و آه و انین قربانیان دمفروبستۀ ظلم و طغیان و تضرع و ابتهال یاران در طلب عون و‬ ‫صون حضرت رحمن همواره منشأ ظهور و بروز قوای مکنونهای بوده و خواهد بود که هیچیک از مخالفان امر اعظم‬ ‫را بر آن تسلطی نیست‪ .‬این قوا به عنایات شاملۀ الهیه معطوف و مصروف نشر و اعالن نام و شهرت امرللا در بین‬ ‫جمهور ناس در قارات عالم گردیده است‪ .‬میلیونها نفر از مردمانی که قب ً‬ ‫ال از وجود امر بهائی بیخبر بوده یا از آن‬ ‫اطالعی جزئی و غالباً ناصواب داشتهاند از تاریخ و تعالیم این امر مطلع شدهاند‪182 ».‬‬

‫این جانبازی ها سبب توجه جهانیان به دیانت بهائی شد و این آئین را نه تنها در جهان بلکه در نزد هموطنان ایرانی‬ ‫نیز از گمنامی درآورد و به شناسایی جهانی رسانید‪ .‬بهائیان ایرانی که به عنوان پناهنده در اقصی نقاط جهان‪ ،‬حتی آفریقا‬ ‫و آمریکای التین پراکنده شدند‪ ،‬به تشکیل مجامع و موسسات بهائی در آن نقاط همت گماشتند‪ ،‬هم خود مدارج تحصیالت‬ ‫عالی را با موفقیت پیمودند‪ ،‬هم در امور تجاری موفقیتهای شایان بدست آوردند‪ .‬در همان زمان هدف اصلی آنها پیشرفت‬

‫‪ 182‬پیام ‪ ۲۶‬ژانویه ‪( 1982‬منبع ترجمه پیام بهائی‪ ،‬شمارۀ ‪( 29‬مارس ‪ ،)1982‬ص‪)4‬‬ ‫جمیع نوع بشر و رسیدن به مرحله وحدت در کثرت بود‪ .‬بعضی از اقوام نیریزی من در موطن جدید خود پیشرفتهای‬ ‫درخشانی چه در خدمات امری و چه امور شخصی کسب کردند‪ .‬سه نفر از اعضای بیت العدل هم اصالت نی ریزی دارند‪:‬‬ ‫علی نخجوانی ‪ ،‬ادیب طاهرزاده و اَیمن روحانی‪.‬‬

‫خانواده من نیز خوش درخشیدند‪ .‬طاهره همسرم که تحصیالت پزشکی خود را در نیویورک به انجام رسانید‪ ،‬همواره‬ ‫قائم به خدمات امری بوده و هست‪ .‬او چند سال در هیئت معاونت بود‪ .‬لیندا و بابی هر دو با تشویقها و راهنماییهای‬ ‫مادرشان در خدمات امری فعال بوده و هستند‪ .‬آنها نیز مانند صدها جوان بهائی دیگر در جوانی پس از پایان تحصیالت‬ ‫دبیرستانی‪ ،‬دو سال در مرکز جهانی بهائی در حیفا خدمت کردند‪ ،‬سپس برای ادامه تحصیالت به آمریکا برگشتند‪.‬‬

‫دخترم لیندا با درجه دکترا از دانشگاه مشهور جان هاپکینز‪ 183‬در رشته بهداشت عمومی فارغ التحصیل شد و برای‬ ‫مدتی در همان دانشگاه تدریس می کرد‪ .‬او در پروژه تولید واکسن ‪ HPV‬اکتشاف جدیدی کرد‪ .‬عالوه بر این به همراه‬ ‫مادرش مدتی به عنوان معاون در این سمت خدمت میکرد‪ .‬پس از ازدواج با یک پزشک بهائی به نام کوین گرانت ‪184‬‬

‫با دختر و پسر کوچک شان مدتی برای کار و خدمات امری به اتیوپی مهاجرت کردند‪ .‬پس از پایان کار به آمریکا‬ ‫برگشتند و حاال خدمات امری در صدر فعالیتهای اوست‪.‬‬

‫پسرم بابی از دانشکده حقوق دانشگاه ییل‪ 185‬با درجه ممتاز فارغ التحصیل شد‪ .‬او کتابی دربارۀ قانون اساسی جدید‬ ‫روسیه نگاشت و مدتی با رئیس جمهور اتحاد شوروی میخائیل گورباچف و همچنین زوبیگنیو برژینسکی‪ ،‬مشاور امنیتی‬ ‫پرزیدنت کارتر همکاری میکرد‪ .‬از طرف بخش امور بینالمللی وزارت امورخارجه به عنوان شهروند موفق ایرانی ‪-‬‬ ‫آمریکایی انتخاب شد‪ .‬او دومین بهائی آمریکایی است که این عنوان را دریافت کرد‪ .‬پسرم بابی با کریستا فرگوسن ‪186‬‬

‫ازدواج کرد و سه فرزند دارند‪ .‬عالوه برآن هنگامی که پسرم بابی در چین معاون مدرسه حقوق ایموری‪ 187‬بود‪ ،‬یک‬ ‫کودک چینی را نیز به فرزندی قبول کرد و حاال در دانشگاه حقوق تگزاس ‪ 188‬رئیس دانشکده است‪.‬‬

‫در طول زندگی ما‪ ،‬مانند بسیاری از احبای ایران‪ ،‬روح دیانت بهائی ما را قدرت بخشیده و ایاالت متحده آمریکا به‬ ‫ما این فرصت را داده تا پتانسیلهای حرفهای خود را تحقق ببخشیم و دعای خانوادههایمان از ما محافظت کرده است‪:‬‬

‫« ای رب فاكتب لنا من قلمک االعلی ما یبقی به ارواحنا فی جبروتک و اسمائنا فی ملکوتک و اجسادنا فی كنائز‬ ‫حفظک و اجسامنا فی خزائن عصمتک انک انت المقتدر علی ما كان و ما یكون ‪ .‬ال اله اال انت المهیمن القیوم ‪»189‬‬

‫‪John Hopkins University’s School of Public Health 183‬‬ ‫‪Gavin Grant184‬‬ ‫‪Yale185‬‬ ‫‪Krista Forsgren186‬‬ ‫‪Emory187‬‬ ‫‪Texas A&M University Law School188‬‬ ‫‪ 189‬رساله تسبیح و تهلیل ص ‪52‬‬