« Retour à la vue simple Comparer: anglais ⇄ anglais Aucune traduction ni parallèle trouvé pour ce document.
anglais — غریب از تیریز تا نیویورک.txt
Source: Bahá'í Library Online (bahai-library.com), curated by Jonah Winters. Used by permission of the curator. Original citation: Hussein Ahdieh, غریب از تیریز تا نیویورک, bahai-library.com.
──────────────────────────────────────────────────────────────────────

‫غریب‬
‫از نیریز تا نیویورک‬

‫تألیف‪ :‬دکتر حسین عهدیه‬

‫هیالری چپمن‬
‫این کتاب تقدیم می شود به ‪:‬‬

‫مهاجران و پناهندگان‬

‫هرکجای دنیا که هستند‬
‫فهرست‬

‫مقدمه‬

‫پیشگفتار‬

‫سخن آغازین‪ :‬زندگی در نیریز‬

‫فصل یکم ‪ :‬مردمان غمگین‬
‫فصل دوم ‪ :‬حفظ الواح‬
‫فصل سوم ‪ :‬مردی ادیب‬
‫فصل چهارم ‪ :‬به سوی جهانی بزرگتر‬
‫فصل پتجم ‪ :‬کارت پستالهایی از ایران‬
‫فصل ششم ‪ :‬سرزمین موعود‬
‫فصل هفتم ‪ :‬غریب‬
‫فصل هشتم ‪ :‬مدرسه هارلم‬
‫فصل نهم ‪ :‬زندگی زیباست‬

‫سخن پایانی‬
‫مقدمه‬

‫موقع خواندن این داستان اشکتان در میآید‪ ،‬لبخند بر لبانتان مینشیند و به فکر فرو می روید‪ .‬این کتاب ارادهتان را‬
‫برای ساخت دنیایی صلحآمیزتر برمیانگیزد‪ .‬حسین عهدیه و هیالری چاپمن‪ ،‬با لحنی روان‪ ،‬جذاب‪ ،‬تفکربرانگیز و‬
‫روشنگر‪ ،‬سرگذشت حسین را برای خواننده تعریف میکنند که چطور از پسر بچه ای در نیریز‪ 1‬به مردی پخته در‬
‫نیویورک تبدیل شد‪ .‬در بعضی از قسمت های این داستان که با طنازی روایت شده‪ ،‬می توانید ببینید آزار مذهبی بخاطر‬
‫بهائی بودن در جامعه اسالمی‪ -‬شیعی ایران ‪ ،‬و مهاجر بودن در نیویورک چه حس و حالی دارد‪ .‬همچنین این کتاب‬
‫جزئیاتی از پیشینۀ بهائیان ایران و آمریکا در قرن ‪ 19‬و ‪ 20‬ارائه می دهد‪.‬‬

‫نویسندگان با زبانی صمیمانه تاریخچۀ خانواده عهدیه را بازگو می کنند؛ جد ششم حسین‪-‬به نقل از جناب وحید ‪-2‬‬
‫«اولین شهید نیریز» در جریان اذیت و آزار بابیان بوده است‪ .‬جد پنجم او نیز زمان ضوضاء علیه بابیان‪ ،‬در محاصره‬
‫قلعه خواجه به شهادت رسید‪ .‬آنها اولین بذرهای ایمان به دیانت بابی و بهائی را در خاندان خود کاشتند‪.‬‬

‫حکومت وقت‪،‬بابیان نی ریز را به شدت تحت فشار قرار داده بود تا جایی که مجبور شدند به سرعت محل زندگی‬
‫شان را ترک کنند‪.‬جد دوم حسین ‪ ،‬مال محمد شفیع‪ ،‬در زمانی با حضرت بهاءللا مالقات کرد که هنوز ایشان اظهار امر‬
‫علنی نکرده بودند‪ .‬حضرت بهاءللا‪ ،‬مال شفیع را تشویق کرد که دیانت بابی را تبلیغ کند و جریان وقایع نیریز را ثبت‬
‫نماید‪.‬سالها بعد‪ ،‬حضرت عبدالبهاء از مال شفیع خواستند تا به اسفار تبلیغی برود و به مردمان توضیح دهد که اراده‬
‫خداوند در این یوم‪ ،‬به وحدت کل نوع بشر تعلق گرفته است‪.‬‬

‫‪ 1‬روستایی در ایران‬
‫‪ 2‬از مبلغین برجسته بابی‬
‫پس از تحمل سختی های بسیار‪ ،‬بابیان مؤمن نی ریزی دوباره جوامع خود را ساختند‪ .‬مهمترین چیزی که در آن سالها‬
‫به خانواده حسین استقامت می بخشید‪« ،‬الواح» حضرت عبدالبهاء و «توقیعات» حضرت شوقی افندی بود‪.‬‬

‫در سفرهای حسین به شهر هایی چون قزوین‪ ،‬زنجان‪ ،‬تبریز‪ ،‬ارومیه‪ ،‬اردبیل و مازندران‪،‬تاریخ دیانت بهائی در برابر‬
‫چشمان ما زنده می شود‪ .‬تجربیات مدرسه تابستانه شیراز‪ ،‬باعث شد تا با بزرگانی مانند جناب اشراق خاوری آشنا شود‪.‬‬

‫تصمیم حسین برای مهاجرت به آمریکا‪ ،‬جالب و خندهدار است‪ .‬او که از آزار و نفرتپراکنی مالها و دیکتاتوری‬
‫شاه به ستوه آمده بود با دیدن فیلم های هالیوود‪ ،‬تصور باشکوهی از آمریکا برای خودش ساخت‪ .‬برای چند دانشگاه‬
‫درخواست تحصیلی را فرستاد و وقتیکه جواب پذیرشش از دانشگاه هوارد ‪ Howard‬رسید‪ ،‬فکر کرد که هاروارد‬
‫‪Harvard‬قبول شده است (و به نظرش این دو فرقی با هم نداشتند!) بعد که ویزا گرفت و وارد آمریکا شد فهمید چه‬
‫اشتباهی کرده است و در مدرسه سنتمایکل برای بهتر شدن زبان انگلیسیاش ثبت نام کرد‪ .‬بعدها لیسانس مهندسی برقش‬
‫را از دانشکده فنی نیویورک‪ ،‬فوق لیسانس مطالعات اندیشه اروپا از دانشگاه فوردهام و مدرک دکترایش در رشته آموزش‬
‫را از دانشگاه ماساچوست دریافت کرد‪.‬‬

‫در دوران دانشجویی مدام نگران خطر دیپورت شدن بود و پول چندانی هم نداشت‪ ،‬برای امرار معاش به کارهایی‬
‫مثل ظرفشویی در رستورانها پرداخت‪ .‬تمام این مدت خود را در نیویورک «غریب» حس میکرد تا وقتیکه جامعه‬
‫بهائی نیویورک او را بعنوان عضو جدید پذیرفت‪.‬ازدواجش با خانم دکتر طاهره میثاقی‪،‬شادی زیادی در زندگیشان به‬
‫ارمغان آورد‪.‬‬

‫جنبش حقوق مدنی دهه ‪ 60‬آمریکا ‪ ،‬نقش مهمی در زندگی حسین داشت‪ .‬زندگی او به عنوان یک مهاجر ایرانی و‬
‫تجربۀ تبعیض باعث شد تا او در نیویورک به نام «مدرسه هارلم» بپیوندد‪ .‬این آموزشگاه توسط خواهران کاتولیک‪،‬‬
‫کشیشی سیاه پوست و چند بهائی اداره می شد و هدف شان این بود که دانش آموزان سیاهپوستی که از تحصیالت متوسطه‬
‫بازمانده بودند را برای ادامه تحصیل در کالجها آماده کنند‪.‬‬

‫حسین تحت تاثیر بیان مبارک حضرت بهاءللا بود که میفرمایند‪ «:‬انسان را به مثابۀ معدن که دارای احجار کریمه‬
‫است مشاهده نما‪ ،‬به تربیت جواهر آن به عرصۀ شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع گردد‪3 "».‬‬

‫یکی از قسمت های جالب این کتاب‪ ،‬جزئیاتی درباره روابط حسین با بهائیان محبوب و برجسته ‪ ،‬مانند ایادیان امرللا‬
‫امةالبهاء روحیه خانم‪ ،‬جناب ذکرللا خادم‪ ،‬جناب طرازللا سمندری‪ ،‬جناب علی اکبر فروتن و جناب ایناک اولینگا‪.‬‬

‫تحسین قلبی حسین نسبت به این شخصیت های درخشان‪ ،‬و نیاکانش عمیقا ً زندگی او را متأثر کرد‪ .‬این افراد استقامت‬
‫خود را در برابر امتحانات‪،‬دانش عمیقشان را در مواجهه با جهل و تعهد قلبی و فداکاریشان برای پیشبرد امرللا را در‬
‫عمل اثبات کرده بودند‪.‬‬

‫‪ 3‬حضرت بهاءهللا لوح مقصود‪ /‬مجموعه الواح بعد از كتاب اقدس ص ‪96‬‬
‫این کتاب تأثیر زیادی بر زندگی من گذاشت‪ ،‬امیدوارم بر زندگی هر کس دیگری که آن را میخواند هم مؤثر باشد‪.‬‬

‫عالیجناب قاضی دوروتی نلسون ‪4‬‬

‫پیشگفتار‬

‫هیالری و من تصمیم گرفتیم این کتاب را بنویسیم تا گوشه ای از مشکالت زندگی بهائیان ایران و کیفیت زندگی یک‬
‫مهاجر در آمریکا را نشان دهیم‪ .‬من همیشه «غریب» بودم؛چه بهعنوان یک بهائی در جامعۀ شیعی ایران که جامعه‬
‫بهائی آنجا تحت ظلم و ستم بود‪ ،‬چه در نقش یک مهاجر در نیویورک که در دوران تحصیلم که یکی از دهها هزار شرقی‬
‫ساکن آنجا بودم‪.‬‬

‫‪The Honorable Dorothy W. Nelson 4‬‬
‫بسیاری نویسنده های دیگر هم از «غریب» بودن در جایی حرف زدهاند‪ .‬اما این داستان قرار نیست به آه و ناله در‬
‫اینباره بپردازد‪ .‬خوشحالم که بهائی هستم و این همیشه منبع الهامی برای من بوده است‪ .‬قدردان ایاالت متحده هستم که‬
‫به من فرصتی برای شکوفایی استعدادهایم داد‪ ،‬و حتی ممنون آن افراد خشکه مذهب نیریزی هستم که بیرونمان کردند‬
‫و باعث شدند ما با جهان بزرگتری آشنا شویم‪.‬‬

‫مطالب تاریخی کتاب بر پایۀ خاطرات شخصی و منابع مهم آیین بهائی تهیه شده است‪ .‬برای اطالع بیشتر از حوادث‬
‫ایران که در فصول مختلف کتاب نگاشته شده است‪ ،‬میتوان به منابعی چون کتاب «قرن بدیع» از آثار حضرت ولی‬
‫امرللا و «مطالع االنوار» تألیف نبیل زرندی مراجعه نمود‪.‬‬

‫از همه کسانی که مرا در تدوین این کتاب یاری داده اند‪ ،‬به ویژه همسر عزیزم «طاهره» با حمایت بیدریغ و نقش‬
‫عمدهاش در زندگی من‪ ،‬پدر و مادر ارجمند و عمه ام «مهین» که عاشقانه مشوقم بودند‪ ،‬همکاران گرانقدرم اد و آنا‬
‫کارپنتر مدرسه هارلم که با ازخودگذشتگی به جوانان نیازمند کمک می کردند‪ ،‬دکتر دوایت الن که با راهنمائی ارزنده‬
‫مرا در دوران تحصیل دانشگاه برای دریافت دکترا کمک کرد‪ ،‬دوستان بهائیام در شهر نیویورک به ویژه دکتر هوشمند‬
‫طراز‪ ،‬ویوال وود‪ ،‬نانسی مندشین‪ ،‬مایکل پن‪ ،‬ال برلی که نمونه های واقعی یک فرد بهائی بودند‪ ،‬مراتب امتنان خود را‬
‫ابراز میدارم‪.‬‬

‫تدوین این کتاب بدون همکاریهای ارزنده‪ :‬جف آلبرت‪ ،‬آنیتا ایواس چپمن‪ ،‬باب هریس‪ ،‬کامران حکیم‪ ،‬رابرت هینولد‪،‬‬
‫تاتیانا جوردن‪ ،‬مارا خاوری‪ ،‬دیوید لنگنس‪،‬گوینت مگادیچ‪ ،‬شیدان مجیدی‪ ،‬مسعود ثابت‪ ،‬ویلیام ویلی‪ ،‬عزیزبیضایی و‬
‫مرجان امریحصاری امکان نداشت و از همه آنان کمال تشکر دارم‪.‬‬

‫می خواهم از تاتیانا جوردن تشکر ویژهای کنم ؛ به پاس حمایتهای فداکارانهاش در انجام کارهای تمام نشدنی کتاب‪،‬‬
‫تعهدش برای به ثمر رساندن یک کتاب عالی و اشتیاقش که به ما برای ادامه راه قوت قلب می داد‪.‬‬

‫حسین عهدیه‬

‫نیویورک ‪2020‬‬

‫سخن آغازین‪:‬‬
‫زندگی در نیریز‬

‫نیریز‪ ،‬شهر کوچکی در جنوب ایران است و زندگی در آن ‪ -‬مانند بسیاری دیگر از نقاط این کشور‪ -‬با سنتهای‬
‫مذهبی و عادات قومی درهم گره خورده است‪:‬‬

‫صدای اذان از مسجد جامع بلند میشود و از البهالی دیوارهای گلی خانهها به داخل راه می یابد‪ .‬مردم در کوچه‬
‫های خاکی شهر‪ ،‬سوار مرکب یا پیاده می گذرند و از اثر قدمشان گرد و غبار زیادی به هوا میپراکند‪ .‬مردهایی با کت‬
‫و کاله یا عبا و زنانی پوشیده در چادر سیاه و روبنده سفید‪ .‬فروشندههای دورهگرد برای فروش اجناسشان با صدای بلند‬
‫جار می زنند و خورجینشان با هر حرکت االغ تاب می خورد‪ .‬حمالها که در کوچه ها سرگردان و منتظر نشسته اند تا‬
‫بار و بنه کسی را ببرند و با چاپلوسی از صاحب بار انعامی بگیرند‪.‬‬

‫صدای اذان در محله بازار می آید‪ :‬ساختمانهای حکومتی‪ ،‬حمام عمومی شهر و کاروانسرایی که محل اُطراق و‬
‫استراحت مسافران و کسبه و تجار بود‪ ،‬در این قسمت واقع بودند‪ .‬محله سادات‪ ،‬که محل زندگی بزرگان و علما دین بود‪،‬‬
‫نزدیک محله بازار‪ -‬در شمال شهر‪ -‬قرار داشت‪.‬‬

‫صدای اذان در محله چنار سوخته ‪-‬جنوب نی ریز شنیده میشد‪ :‬خیابان اصلی شهر از شمال به جنوب کشیده شده بود‬
‫و در دو طرف این خیابان پر از حجرههایی بود که مردم مایحتاج روزانه خود را میخریدند‪ .‬شمال و جنوب نی ریز را‬
‫آبراهی خشک از هم جدا میکرد که گاهی فصل بارندگی پرآب میشد و در محله چنــارشاهی ‪ -‬در کنارۀ این آبراه ‪-‬‬
‫سیل راه می افتاد‪.‬‬

‫در باغهای مالکان نیریزی صدای اذان می پیچد‪ :‬اطراف شهر را درختان زردآلو‪ ،‬انگور‪ ،‬به‪ ،‬بادام و گردو کاشته‬
‫و با دیوارهای بلند باغات را محصور کرده بودند‪ .‬کمی آن سو تر‪ ،‬خارج از شهر نیریز روستاهای دیگر و قلعۀ متروکۀ‬
‫خواجه دیده میشدند که خاطرات نبردهای سالیان قبل را به یاد میآورد‪ .‬از کوهپایهها آب زاللی به روی زمین روان بود‬
‫و به برکت این آبها‪ ،‬اراضی سوخته و خاک تیره این منطقه‪ ،‬به تاکستانها و باغستانهایی همچون بهشت زیبا و دلفریب‬
‫تبدیل شده بود‪ .‬این آب به کرتها میرفت تا زمین را آبیاری کند‪ .‬اهالی صبح سحر که آب پاکتر بود برای شرب بر‬
‫میداشتند و بعضی خانه ها هم چاه زده بودند‪.‬‬

‫طنین صدای اذان به دامنه کوهپایه های جنوبی شهر نی ریز می رسید‪،‬آنجا که باغهای انجیر و بادام‪ ،‬گردو و انار و‬
‫مزارع سیفی بود‪ .‬عطر گلهای سفید و سرخی که از آنها گالب میگرفتند‪ ،‬در هوا پراکنده بود و هوای تازه و عطر‬
‫شکوفه ها و به روح و جان هر خسته ای نیرو می بخشید‪ .‬مزارع پنبه و گندم‪ ،‬پوشاک و خوراک مردم را تأمین می کرد‪.‬‬
‫بعضی کشاورزان هم خشخاش میکاشتند و تریاک میکشیدند‪.‬‬

‫صدای بانگ اذان به چوپانهایی می رسید که با گله و سگهای خود از کوچههای شهر عبور میکردند‪.‬آنها هر صبح‬
‫در خانه اهالی میرفتند و گوسفند و بزها را برای چرا به مراتع می بردند‪ .‬قاطرها در شیب تپه یورتمه می رفتند و‬
‫صاحبشان را به باغ میبردند و عصر آنها را به خانه برمیگرداندند‪ .‬آن باالی کوه‪ ،‬شکارچی ها در کمین قرقاول‬
‫وحشی‪ ،‬بلدرچین و آهو بودند‪ .‬نور ستارههای شب بر سقف کلبههای گلی روستاییان و شکارچیان و نیز بر گرگ و‬
‫پلنگهایی که در شب بهدنبال صید آن اطراف به آرامی و پنهانی میچرخیدند‪ ،‬میتابید‪ .‬مهتاب تنها روشنایی بود که‬
‫مسیر حرکت چوپان ها و گله های گوسفند را به طرف خانه و آغل روشن میکرد‪.‬‬

‫صدای اذان به خانهای میرسید که در آن زنی در حال وضع زایمان از درد بخود میپیچید و در دل آرزو میکرد‬
‫کاش فرزندش پسر باشد‪ .‬زن قابله و دیگر زنان محل به کمک او می آمدند‪ .‬روزهای اول پس از بدنیا آمدن نوزاد‬
‫میترسیدند که آل نوزاد را با خود ببرد‪ ،‬برای همین از زائو و نوزاد با مراسم خاصی محافظت میکردند‪.‬‬

‫صدای اذان در منازل اعیان شهر کــه فرزندان شان اغلب معلم سرخانه داشتند شنیده میشد‪ .‬در آن زمان هنوز‬
‫کودکستانی نبود و مکتبخانه را یک مال یا معلم اداره میکرد و شاگردان به او حق التدریس می دادند‪ .‬در این مدارس‬
‫خواندن و نوشتن و حساب کردن را فرا میگرفتند و نیز برای آشنائی با قرآن‪ ،‬روخوانی عم جزء میآموختنــد‪ .‬کالسها‬
‫گروه سنی نداشت و اینکه شاگردان چه یاد بگیرند به تشخیص معلم بود‪ .‬اگر در کالس شاگردی خطا یا بیادبی میکرد‪،‬‬
‫فلک میشد‪ .‬شاگردان روی تشکچههایی مینشستند و به درس معلم گوش میکردند‪ .‬موقع ظهر همه به خانههایشان‬
‫برمیگشتند تا به خانواده کمک کنند‪ .‬فقط بچههای ثروتمندان میتوانستند درس شان را ادامه دهند‪ .‬تا سن ده سالگی دختر‬
‫و پسر همکالس بودند‪ ،‬اما دختران بیشتر از این اجازه تحصیل نداشتند‪ .‬پسرهای نیریزی اغلب حرفۀ پدری خود را‬
‫ادامه میدادند و دختران هم در خانه کمک مادرانشان می شدند و کار خانهداری و بافندگی را از مادران خود میآموختند‪.‬‬

‫صدای اذان تا زمین بازی بچه های اعیان می رفت‪ .‬آنجا همه شاد و سرحال بازی میکردند اما باید حواسشان را‬
‫جمع میکردند تا از مار و عقربی که ناگهان از سوراخی سر در میآورد در امان باشند‪ .‬گرگها در اطراف شهر پرسه‬
‫میزدند و همه میدانستند که بچه ها شکار راحتی هستند‪.‬‬

‫صدای اذان را کودکی بیمار در بستر‪ ،‬سر بر دامن مادر خود نهاده‪ ،‬میشنید‪ .‬در آن زمان ترا ُخم شایع بود‪ ،‬بیشتر‬
‫کودکان شپش داشتند و تنها راه خالصی کچل کردن بود‪ .‬مردم از داروهای سنتی و گیاهان بومی منطقه خود استفاده‬
‫کرده دارو و ضماد می ساختند‪ ،‬غیر از این راهی برای درمان بیماریها نبود‪ .‬البته در محله اعیان نشین امکانات بهتری‬
‫بود که فقط ثروتمندان به آن دسترسی داشتند‪ .‬تنها راه تمیز کردن دندانها مالیدن ذغال بود‪ .‬دندانی که درد میگرفت را‬
‫میکشیدند و اینکار را فردی مجرب ‪-‬معموال سلمانی محل‪ -‬با یک انبر انجام میداد‪ .‬اگر مرضی در شهر شایع می شد‬
‫در عرض سال یک سوم جمعیت شهر را از بین میبرد‪.‬‬
‫صدای اذان از فراز خانهای می گذشت که در آن خانوادهها که برای تصمیم ازدواج فرزندانشان گرد هم جمع شده‬
‫بودند‪ .‬انتخاب همسر وظیفۀ خانواده بود‪ .‬وقتی بچه ها هنوز کوچک بودند از فامیل پسر عمه ‪ -‬دختر دایی‪،‬یا دختر خاله‬
‫‪ -‬پسر خاله ناف می بریدند‪ .‬وضع مالی خانواده و منافع اقتصادی و اجتماعی که از ازدواج حاصل میشد در انتخاب‬
‫همسر موثر بود‪ .‬برای مراسم عروسی چند روز جشن برگزار میشد و طی این چند روز به رسوم مذهبی‪ ،‬رقص و‬
‫آواز و پذیرائی با شربت و شیرینی و کباب می گذشت ‪ .‬پس از پایان مراسم‪ ،‬غذا و میوه و شیرینی اضافی را بین فقرا‬
‫تقسیم میکردند‪.‬‬

‫بانگ اذان تا اتاقی رسید که در آن عروسی را با هیجان و دلشوره می آراستند‪ .‬دستهایش را با حنا طرح می دادند‬
‫تا برای شوهر زیباتر جلوه کند‪ .‬در شب عروسی بعد از صرف شام‪ ،‬داماد به همراه افراد خانواده خود برای بردن‬
‫عروس با ساز و دهل وارد میشدند و عروس را که با آرایش و روبند منتظر آنها بود‪ ،‬به خانه داماد میبردند‪ .‬همانجا‬
‫او و داماد را از زیر قرآن رد میکردند‪ .‬اغلب موارد به نیت خوشبختی این زوج جوان و رفع چشم زخم‪،‬گوسفندی هم‬
‫جلوی پایشان قربانی می کردند‪ .‬در خانواده داماد اطاقی برای زندگی زوج جوان اختصاص میدادند‪ .‬در شهرهای‬
‫کوچکی مثل نیریز‪،‬مهم بود عروس باکره باشد‪.‬‬

‫صدای اذان درخانه تازه نوعروس می پیچید؛ او می بایست جای خود را در فامیل شوهر باز کند و کارهای خانه را‬
‫خوب انجام دهد‪ .‬خانواده عروس به عروس مال و جهیزیه می دادند‪ .‬زن باید مطیع محض مردش میبود و قاعدتا ً حق‬
‫هیچ اعتراضی نداشت ‪ ،‬حتی اگر او را کتک بزند‪ .‬اگر پیش می آمد شوهر مست کند‪ ،‬زن باید حواسش باشد حرفی نزند‬
‫و کاری نکند که شوهرش عصبانی شود ‪.‬تازه عروس کمکم می توانست با شناخت بیشتر فامیل شوهر و به ویژه زنان و‬
‫به دست آوردن قلق شوهر خود‪ ،‬بر اوضاع خانه تسلطی پیدا کنــد و روابط و معاشرتهایش را گسترش بدهد‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش شوهر جوانی میرسد که نشسته و زنش را در حال انجام کارهای خانه تماشا میکرد و در فکر‬
‫خود این امید مشغول بود که همسرش بتواند با خانوادۀ جدیدکنار بیاید و برایش فرزندان پسری بیاورد‪ ،‬مادر خوبی باشد‪،‬‬
‫تمکین کند‪ ،‬و در خدمت شوهرش باشد‪ .‬او دوست داشت همسرش اگر وسع شان برسد‪ ،‬خود را برای او بیـاراید‪ .‬شوهر‬
‫می دانست اگر وضع مالی خوبی پیدا کند‪ ،‬میتواند همسر دومی هم اختیار کند‪ .‬او حتی میتوانست زن دیگری را برای‬
‫کوتاه مدت‪ ،‬چند هفته تا چند ماه عقد موقت کند و با پرداخت مبلغی به یک مال او را به صیغۀ خود درآورد‪.‬‬

‫صدای اذان در حیاط منزل تازه میپیچید‪ .‬خانه اتاقهایی رو به حیاط داشت که استفادههای چندگانهای از آنها میشد‪.‬‬
‫مثالً وقتی مهمان مردی به خانه آنها می آمد‪ ،‬زن و بچه ها دریک اطاق دیگر می ماندند‪ .‬هیچ خانهای حمام نداشت و‬
‫همه باید از حمام عمومی شهر استفاده میکردند‪ .‬وقتی که افراد خانواده به حمام میرفتند‪ ،‬بایستی همه وسایل شستشو از‬
‫حوله و صابون و شانه و دیگر چیزهای الزم را با خود می بردند‪ .‬در خانواده های اعیان این کار برعهده نوکر و کلفت‬
‫بود‪ .‬در گوشه ای از خانه اصطبل یا مرغدانی هم وجود داشت‪ .‬در پشت خانه ها چالهای کنده شده بود که بجای توالت‬
‫بهکار می رفت‪ .‬روشنائی شبها با چراغ فتیلهای بود که خیلی دود میکرد و نور کمی داشت‪ .‬ثروتمندان برای خانه خود‬
‫چلچراغهای بزرگ از شیراز میخریدند‪.‬‬
‫صدای اذان از خانه مردی می گذشت که درخانه خود دوستانش را دعوت کرده بود‪ .‬او پیش از صرف غذا‪ ،‬با آفتابه‬
‫و لگن آب بروی دست میهمانان خود می ریخت و بعد سر سفره می نشستند‪ .‬بعد از غذا برای آنها چای دم می کرد و‬
‫قلیان می کشیدند‪ .‬بعضی در قلیان تنباکو یا حشیش میگذاشتند و بعضی هم تریاک میکشیدند‪.‬‬

‫اذان را پیرمرد درویشی که برای نقالی و اجرای نمایش به شهر آمده بود میشنید‪ .‬او در خیابان پردههای نقاشی از‬
‫صحنه نبردهای بزرگ میآویخت و مردم دور او جمع می شدند‪ .‬نقال برایشان اشعار و حکایات را با صدای بلند نقالی‬
‫میکرد‪ ،‬یا روضۀ امام حسین میخواند و مردم در عوض به او پول‪ ،‬غذا و گاه جای خواب میدادند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش کشاورزانی میرسید که در مزارع‪ ،‬باغها و تاکستانها مشغول کار بر روی زمین و نگهداری‬
‫از حیواناتشان بودند‪ .‬سایرین؛ نانواها‪ ،‬قصابها‪ ،‬سبزیفروشها‪ ،‬زغالفروشان‪ ،‬کسبه و تجاری که در بازار کار‬
‫میکردند‪،‬هر یک به صنفی تعلق داشتند‪ .‬زمیندار سختکوش صبح زود پیش از اذان از خواب برمیخاست و از کوچه‬
‫پس کوچه های تنگ و باریک شهر عبور می کرد و به در خانه کارگرانش می رفت و آنها را بیدار میکرد تا با هم به‬
‫مزرعه بروند‪ .‬هنگام طلوع آفتاب آنهــا به زمین میرسیدند و مشغول کار می شدند‪ .‬بعد از چند ساعت کار سخت و‬
‫طاقتفرسا بر روی مزرعه مالک به زمین دیگرش می رفت و در سر راه به باغی نزدیک شهر توقف میکرد تا قدری‬
‫میوه جمع کند‪ .‬بعد به مغازه خود در شهر برمیگشت و در آن اجناس ساده و لوازم روزمره میفروخت‪ ،‬بعد از اتمام‬
‫کار روزانه به خانهاش میآمد‪ ،‬در کنار شعله آتش مینشست و بهدوختن نوعی گیوه محلی مشغول میشد‪.‬‬

‫بانگ اذان به گوش مردان باسوادی نیز میرسید که میتوانستند قرآن و کتاب و نامه را بخوانند‪ .‬اینها روحانیون یا‬
‫وابستگان حکومت و ارتش بودند که بــرای دولت مرکزی کار میکردند‪ .‬در آن دوره شهر نی ریز حکمران محلی داشت‪،‬‬
‫فرمانده لشکری هم داشت که مسئول سربازان محل و منطقه بود‪ .‬این مقامهای باالی دولتی فقط از طریق پرداخت رشوه‬
‫و روابط خانوادگی نصیب افراد میشد‪ .‬هر شهر یک روحانی داشت که او را شیخ االسالم مینامیدند و مسئولیت امور‬
‫دینی کل شهر را داشت‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش زنی میآمد که در اتاقی تنها و یا با بچههایش نشسته و در فکر فرو رفته بود وقتی مرد غریبهای‬
‫مهمان شوهرش بود‪ ،‬آن زن باید در اتاق دیگری می ماند تا آن مرد غریبه که محرم نبود او را نبیند‪ .‬تمام زندگی عاطفی‬
‫و اجتماعی زنها محدود به چهار دیواری خانه و فامیل خودشان بود‪ .‬ولی مردان آزاد بودند و حق انتخاب داشتند‪،‬‬
‫می توانستند با دوستان به تفریح و گردش بروند و اوقات خود را بیرون از خانه بگذرانند‪ .‬آنها با دوستان خود جمع می‬
‫شدند‪ ،‬شراب مینوشیدند و تریاک میکشیدند‪ .‬گاهی پسران نوجوانی را می آوردند تا برایشان برقصد و نمایش بدهد‪.‬‬
‫مردهــا با ورق و تخته نــرد بازی می کردند و گاهی هــم در قمار کارشان به جنگ و جدال میکشید‪.‬‬

‫صدای اذان تا تنوری که زنان فقیری که با هم سر یک تنور بزرگ نان می پختند‪ ،‬میرفت‪ .‬آنها آرد ذرت یا گندم را‬
‫از آسیاب آبی که در آن دو سنگ بزرگ بر روی هم میچرخید و دانهها را آرد میکرد‪ ،‬با خود به خانه میآوردند‪ ،‬خمیر‬
‫میکردند و نان میپختند‪ .‬زنان خانوادههای ثروتمند‪ ،‬نانــوا داشتند که برایشان نان میپخت‪ .‬در روزهای عید و جشن‪،‬هم‬
‫بساط شیرینی برپا بود‪ .‬بیشتر وقت زنان صرف آشپزی و تهیــه غذا می شد‪ .‬اگر وضع مالی خانواده خوب بود‪ ،‬پلو و‬
‫خورش‪ ،‬مرغ و انواع میوه چون هندوانه‪ ،‬خیار‪ ،‬طالبی و شیرینی های خوشمزه مهیا بود‪ .‬سماور هم تمام روز روشن و‬
‫چای تازه دم برای مهمانان آماده بود‪ .‬زنها پارچههایی از جنس کتان می بافتند و برای رنگ کردن پارچه ها از رنگهای‬
‫طبیعی استفاده می شد‪ .‬شستن لباس ها کار سختی بود که آنرا زنان کارگر فقیر انجام میدادند‪ .‬آنها لباس ها را لب آب‬
‫میبردند و می شستند‪ .‬آنجا دور از چشم مردان می گفتند و می خندیدند و خبرهای تازه را به هم میرساندند‪ .‬وقتی هم‬
‫کارشان تمام میشد می نشستند‪ ،‬تخمه می شکستند و کشمش میخوردند و خستگی در میکردند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش همسایههائی میرسید که به دیدار هم میرفتند‪ .‬دید و بازدید خانوادگی مرسوم بود‪ ،‬اما همواره‬
‫باید رعایت مقام و موقعیت اطرافیان را میکردند؛ بخصوص اگر مهمانها از طبقه روحانیون یا مقامهای حکومتی باشند‪.‬‬
‫اگر هدیه ای به کسی میدادند باید دقت می کردند آن هدیه برازنده مقام و موقعیت آن شخص باشد‪ .‬البته معمول بود که‬
‫هروقت به کسی هدیه میدادند‪ ،‬متقابالً هدیه ای هم میگرفتند‪ .‬در جمع کسانیکه از طبقه پائین تر اجتماع بودند باید بیشتر‬
‫گوش میدادند و کمتر حرف میزدند‪.‬‬

‫بانگ اذان در روز نوروز نیز بلند می شد‪ .‬در آن روز مردم به هم عیدی میدادند و میگرفتند‪ .‬آمادگی عید از یک‬
‫ماه قبل شروع می شد‪ ،‬با آمدن بهار مردم هم خانه های خود را تمیز میکردند‪ ،‬شیرینی می پختند و تخم مرغ رنگ می‬
‫کردند‪ ،‬چهارشنبه سوری را جشن می گرفتند‪ .‬با فرا رسیدن عید همه رخت نو می پوشیدند و به دید و بازدید یکدیگر‬
‫می رفتند‪ ،‬معموال سکه طال عیدی میدادند و میگرفتنـــد‪ .‬در این روزها سعی میکردند کدورتهای سال گذشته را‬
‫برطرف نموده و سال نو را با دوستی و آشتی شروع کنند‪ .‬جشن نوروز سیزده روز طول میکشید‪ .‬روز سیزدهم را‬
‫نحس می دانستند و برای دور کردن نحسی آن و لذت بردن از طبیعت به خارج شهر می رفتند‪.‬‬

‫صدای اذان به گوش پیرهای خانــه نشین میرسید‪ .‬معموالً جوانان خانواده‪،‬از پیرها مراقبت میکردند‪ .‬وقتی یکی‬
‫فوت میکرد‪ ،‬این خبر را از باالی بام خانه و با طبل به گوش دیگران میرساندند‪ ،‬همسایهها‪ ،‬دوستان و آشنایان با گریه‬
‫و شیون به خانــه متوفی می آمدند و مراسم سوگواری شروع میشد‪ .‬قبرکن می آمد‪ ،‬جسد را می شست و در تابوت می‬
‫گذاشت‪ .‬بعد مردان خانواده تابوت را به دوش میگرفتند و با تکبیر و صلوات به گورستان میبردند‪ .‬هنگام دفن جسد دو‬
‫قطعه چوب بلند کنار مرده میگذاشتند تا هنگامی که نکیر و منکر برای سؤال و جواب میآیند‪ ،‬مرده به کمک آن چوبها‬
‫برخیزد و در حضور آنها بایستد‪ .‬صاحب عزا با چای و حلوا پذیرایی میکرد و فقرا هم اطعام میشدند‪ .‬بعد خانواده‬
‫متوفی مجلس چهلم میگرفتند و پس از آن زندگی عادی ادامه می یافت‪.‬‬

‫صدای بانگ اذان از مسجد شهر به گوش همه می رسید و مردم با شنیدن آن عازم مسجد می شدند تا وضو بگیرند و‬
‫نماز بخوانند‪ .‬بعد از وضو آنها پشت سر امام مسجد به نماز می ایستادند و با ادای قنوت و سجده و رکوع و قیام به‬
‫عبادت میپرداختند‪.‬‬

‫اما با این همه آداب و رسوم‪ ،‬کم بودندکسانیکه اسالم واقعی را خوب می شناختند‪ .‬بیشتر مردم در زندگی روزمرهشان‬
‫پیرو خرافات و جادو بودند‪ .‬آنها به فال و طالعبینی عقیده داشتند‪ ،‬سنگریزههایی را روی زمین میریختند و از چیدمان‬
‫آنها آینده را پیش بینی میکردند‪ .‬یا با تسبیح فال میگرفتند و اگر به اصطالح خوب میآمد کاری که نیت کرده بودند را‬
‫انجام میدادند‪ .‬بعضی اوقات با قرآن استخاره میکردند‪ .‬برای آنها عوعوی سگ‪ ،‬حرکت دود در هوا یا عطسه هر یک‬
‫معنای خاصی داشت و عالمت و پیشگویی چیزی بود‪.‬کسوف و خسوف باعث ترس و وحشت آنها می شد‪ ،‬دیدن شهاب‬
‫شگون داشت و ماه بر زندگی افراد اثرگذار بودند‪ .‬قبل از ازدواج ‪ ،‬از روی صور فلکی‪ ،‬میمنت وقت را می سنجیدند و‬
‫معموالً روزهای خاصی از سال و یا سالگردهای اتفاقات مهم مثل تولد ائمه یا اعیاد را بــرای ازدواج و یا سفر انتخاب‬
‫میکردند‪ ،‬و به عقیده مردم مسلمان این روزها شگون داشتند‪.‬‬

‫مردم برای شفا گرفتن به امامزاده میرفتند و آنجا می ماندند‪ .‬تکه ای از لباسشان را به ضریح گره میزدند تا مراد‬
‫بگیرند‪ .‬بعضی درختان نیز ‪ -‬به عقیده عوام‪ -‬نظرکرده بودند و بعضی از مردم نی ریز برای تحقق آرزوهایشان‪ ،‬قطعه‬
‫پارچهای به شاخه های درخت گره میزدند‪.‬‬

‫مردم عقیده داشتند که ارواح خبیثه باعث همه مشکالت و مصائبند‪ ،‬به تصور آنها بعضی مکانها محل مخصوص‬
‫این ارواح بود‪ ،‬مثل آبشارها‪ ،‬زیرا آبشار مانع آن می شد که این ارواح به آسمان بروند‪ ،‬پس ارواح خبیثه در آنجا جمع‬
‫می شدند‪ .‬برای کنترل این ارواح شرور و خبیث به آیاتی از قرآن و انجام اعمالی متوسل میشدند‪ .‬ارواح خوب هم وجود‬
‫داشتند و مردم به آنها توسل میکردند‪ .‬ترس از چشم زخم در آن زمان خیلی رایج بود‪ .‬به اعتقاد مردم آنهائی که چشمشان‬
‫شور بود خواسته یا ناخواسته می توانستند باعث خیلی از حوادث بد شوند‪ .‬داستانهای مربوط به تاثیر چشم شور افراد‬
‫بسیار زیاد بود‪ .‬پدر و مادرها برای حفظ فرزندانشان از چشم زخم به گردن آنها نظرقربانی آویزان میکردند یا «و إن‬
‫یکاد» میخواندند‪ .‬گاهی از یک دعانویس دعای نظر میخواستند‪ .‬همچنین مردم از کتاب قرآن برای رفع چشم زخم‬
‫استفاده میکردند‪ .‬آنها که میتوانستند قرآن بخوانند‪ ،‬برای دفع شر‪ ،‬قرآن کوچکی را داخل کیسه ای به گردن خود آویزان‬
‫کرده و می‪-‬گفتند این اعتقادات مبنی بر احادیثی از قول حضرت محمد و امامان است‪ .‬به این احادیث اعتقاد داشتند و‬
‫علما و روحانیون و مال هایی که دانشی داشتند آنها را تفسیر میکردند‪ .‬عقاید مذهبی مردم را عقاید و خرافاتی شکل‬
‫میداد که هیچ ربطی به اسالم و دیانت حضرت محمد نداشت‪.‬‬

‫مردم نیریز آنچه از قرآن و احکام و تاریخ اسالم میدانستند‪ ،‬همه را از طریق گوش دادن به روضه خوانی ها و‬
‫پای منبر مالها یاد گرفته بودند‪ .‬مالها از طریق تکرار مداوم داستانهای مذهبی که اغلب آنها را بهدلخواه خودکم و زیاد‬
‫میکردند‪ ،‬عقاید مردم را شکل میدادند و تقویت می کردند‪ .‬برای مردم نی ریز‪ ،‬مال نماینده اسالم و مسئول همه امور‬
‫دینی بود‪ .‬مردم کشاورز و عامی خود شان را پائینتر از کسانی میدانستند که عمامه بر سر داشتند و می توانستند قرآن‬
‫بخوانند و سخنرانی کنند‪،‬و برای آنها ارج و قرب باالیی قائل بودند‪ .‬اگر روحانی ممتازی به نیریز میآمد‪ -‬همانطور که‬
‫در داستان این کتاب آمده است‪ -‬حرف او برای همه حجت بود‪.‬‬

‫مردم نی ریز شیعه بودند و بخصوص داستان شهادت امام حسین را از مراسم محرم خوب یاد گرفته بودند‪ .‬بر اثر‬
‫شنیدن مکرر این داستانها مردم نی ریز معتقد بودند که شهادت واالترین و مقدس ترین اعمال است و توده عوام در اعماق‬
‫قلب خود باور داشتند که دفاع از دین خدا حتی اگر با خشونت همراه باشد‪ ،‬محبوب است‪.‬‬
‫این عقاید را مالها در مساجد محالت مختلف نیریز در مردم تقویت میکردند‪ .‬هر مسجدی چندین مال داشت و‬
‫برجسته ترین شان ‪ ،‬نماز جمعه را در مسجد جامع و بزرگ شهر اقامه میکرد‪ .‬این مسجد در محله چنارسوخته واقع شده‬
‫بود‪ .‬مالها بر زندگی و مال مردم و به ثروتی که از کار کشاورزان بــر روی زمینهای وقفی حاصل میشد‪ ،‬نظارت‬
‫داشتند‪ .‬اهالی نی ریز به روحانیون خود اعتماد داشتند و هرچه آنها میگفتند را با جان و دل میپذیرفتند‪ .‬اما این روحانیون‬
‫خود درک کاملی از اسالم نداشتند و به همین جهت مردمی هم که بی سواد بودند و به این مالها اقتداء می کردند هم در‬
‫ذهن خود چیزی جز خرافات و درک ناقص از تعالیم اسالمی نداشتند‪.‬‬

‫دهۀ اول محرم‪ ،‬زمان اوج احساسات معنوی مردم بود‪ .‬در این روزها مالها روضه امام حسین میخواندند و مردها‬
‫در مسجد جمع می شدند و زنهـــا هم پشت پرده در خیابانها و کوچه ها یا باالی پشت بام منازل می نشستند و گوش‬
‫میدادند‪ .‬روضهخوانی‪ ،‬احساسات مردم را از آن همه ظلم و ستم به امام شان بهجوش میآورد‪ .‬با تمــام شدن روضه‪،‬‬
‫هنگام ظهر دسته های سینه زنی از مسجد بیرون میآمدند و با شمشیر و قمــه خودزنی میکردند‪ ،‬و رگههای خون روی‬
‫بدن برهنه آنها کفن سفیدی که بر تن خود و کودکانشان کرده بودند‪ ،‬را خونین میکرد‪ .‬زنها هم گریه و شیون میکردند‪.‬‬
‫این نمایش خشن‪ ،‬برای نشان دادن ارادتشان به سیدالشهداء و شریک شدن در مصائب و رنج او در راه حق و حقیقت‬
‫بود‪.‬‬

‫در میانۀ این خرافه و دین زدگی‪ ،‬جامعۀ نوظهور بهائی در پرتو نور دیانتی جدید زندگی می کرد‪ .‬داستان من‪ ،‬داستان‬
‫ما‪ -‬بهائیان ایران‪ -‬یکی از داستانهایی است که در آن شعلۀ ایمان را حتی در برابر آزار و شکنجه روشن نگه داشتیم و‬
‫تعالیم بهائی را به فراسوی مرزهای ایران‪ ،‬شهر به شهر و روستا به روستا بردیم؛ به جاهایی که حتی اسم آنها هم به‬
‫گوشمان نخورده بود‪.‬‬
‫فصل یکم ‪:‬‬

‫مردمانی غمگین‬

‫تنها تاریکی را به یاد می آورم‪ .‬هنگامی که خورشید پنهان می شد چیزی جز سوسوی چراغ نفتی باقی نمی ماند که‬
‫در نور آن گهگاه چهره ای آشکار و سپس ناپدید می شد ‪ .‬بارش باران را به یاد میآورم وقتیکه جویها پر از گل و الی‬
‫میشد و گاهی نیز بر سنگفرش خیابانها جریان مییافت‪ .‬زنانی را به یاد میآورم که پوشیده د ر چادرهای سیاه مثل سایه‬
‫حرکت میکردند‪ .‬مالهایی را به خاطر میآورم که در مسجدها روضه میخوانند و اشک مردم را در میآوردند ‪.‬‬

‫نیریز را به خاطر می آورم؛ مردمانی غمگین‪ ،‬در دور باطل و بی انتهای جهل مکرر‪.‬‬

‫روستای ما احتماالً در از ابتدای عمر هزار ساله خود‪ ،‬تا زمان تولد من تغییر چندانی نکرده بود‪ .‬صبح زود کشاورزان‬
‫و چوپان ها به سمت مزارع و مراتعشان راه میافتادند و در مسیری قدم برمیداشتند که پیشتر پدران و پدربزرگهایشان‬
‫رفته بودند ‪.‬‬

‫مردم از جاده ای خاکی که درست جلوی در چوبی خانۀ ما بود رفت و آمد میکردند‪ .‬خانه ای دو طبقه‪ ،‬ساخته شده‬
‫از گل و آجر که از یک طرف به جاده اصلی و از طرف دیگر به کانال آب راه داشت ‪ ،‬بهطوریکه یک بار فصل‬
‫بارندگی ‪،‬آب کل خانه ما را گرفت‪ .‬بستر کانال در فصل های خشک‪ ،‬زمین بازی ما بود‪ .‬من و بچه های محل‪ ،‬هر چه‬
‫سنگ و چوب آنجا بود برای بازی جمع می کردیم‪ .‬آن وقتها دو تیله درخشان‪ ،‬دارایی ارزشمند من بود‪ .‬هنوز هم که‬
‫هنوز است درخشش و تأللو نور بر بلورهای رنگی مرا یاد تیله ها و دوران کودکیام می اندازد‪.‬‬

‫فقط اتاقهای طبقه باال پنجره داشتند‪ .‬پشتبام حفاظهایی داشت که می شد پشت آنها پناه گرفت‪ .‬در آن شهر مسلمان‬
‫نشین‪ ،‬ما بهائی بودیم و از آنجا که بسیاری از مردم رفتار دوستانهای نشان نمی دادند خانه ما و چند خانواده بهائی دیگر‪،‬‬
‫برای حفظ امنیتمان کنار هم قرار داشت‪ .‬مغازه عطاری پدرم در بازار سنگباران شده بود‪.‬به همینخاطر او هرچه در‬
‫مغازه سالم مانده بود را با خود به اتاق کوچکی که در کنار خانه داشتیم آورد و همانجا گیاهان دارویی و ادویه می‬
‫فروخت و از این طریق زندگی می گذراندیم‪ .‬بهائی های دیگر‪ ،‬موقع ضرورت از جاده خاکی جلوی خانه ما رد می شدند‬
‫و برای خرید یا کارهای اداری به شهر می رفتند‪ .‬تنها یک روز استفاده از حمام مجاز بود‪.‬‬

‫من تا حدود شش سالگی با مادرم به حمام می رفتم‪.‬این قدر این خاطره ها را دوست داشتم که بعدها در بزرگسالی هم‬
‫با خاطرات خوش آن روزها دوش می گرفتم‪ .‬لباسهایمان را در بیرون حمام قسمت رختکن یا سربینه درمیآوردیم‪.‬‬
‫زنان لُنگ های رنگی که از خانه با خود می آوردند‪ ،‬دور خود می پیچیدند و کنار حوضچه ها می نشستند‪ ،‬بدنشان را آب‬
‫میکشیدند و بعد به داخل گرمخانه می رفتند‪ .‬ساعت ها می نشستند تا گرما و رطوبت‪ ،‬پوست بدنشان را آماده کیسه کشی‬
‫کند‪ .‬در این مدت کلی اخبار و شایعات را رد و بدل می کردند و گاهی برای پسرشان عروس انتخاب می کردند‪،‬شیرینی‬
‫میخوردند‪ ،‬حنا می بستند‪ ،‬غذا و میوه می آوردند‪ .‬بعد دالک را صدا می کردند تا آنها را کیسه بکشد‪( .‬دالک زنی با‬
‫دستهای قوی بودکه تند تند کیسه میکشید‪.‬در حمام مردانه هم همیشه یک سلمانی حاضر بود که سر مردان را اصالح‬
‫می کرد‪ ،‬ریش و سبیل شان را می زد و دندان هم می کشید‪ ).‬وقتی لیف زدن هم تمام می شد‪ ،‬داخل حوضچهای به نام‬
‫خزینه می رفتیم تا سر و بدن مان را آب بکشیم‪ ،‬آب آنجا همیشه کثیف بود چون در طول هفته همه مشتریان حمام داخلش‬
‫شده بودند‬

‫که من از نزدیک شدن به آن هم چندشم بودم‪ .‬حضرت بهاءللا در احکام خود بهائیان را از ورود به آب خزینه نهی‬
‫فرمودهاند‪ .‬ما بعد از تمام شدن کارمان حمام را تمیز میکردیم ‪ ،‬چون میدانستیم مسلمانان معتقدند اگر بهائی وارد آب‬
‫کُر و پاک بشود هم آن را نجس می کند‪.‬‬

‫در خیابانها در معرض تعصبات شدید همشهریهایی بودیم که مالها یادشان داده بودند از بهائیها متنفر باشند‪.‬‬
‫کوتهبینی آنها را در جهل نگه داشته بود آزار و اذیت بهائیان نه فقط در حمام‪ ،‬بلکه همه جا و همیشگی بود‪ .‬مالها مدام‬
‫بر علیه بهائیان مطالبی به هم می بافتند و مسلمانان را از دوستی و آشنایی با بهائیان بر حذر می داشتند‪ .‬مردم چشم و‬
‫گوش بسته در جهل و نادانی غرق بودند‪ .‬زندگی سخت ‪ ،‬رقت قلب آنها را از بین برده بود‪ .‬بسیاری از مردان برای‬
‫آرامش جسم و ذهن خود به کشیدن تریاک که خودشان می کاشتند پناه میبردند‪ .‬در مسجد نزدیک خانه ما مالیی با یک‬
‫بلندگوی کهنه و قراضه با صدای بلند سخنان تحریک آمیزی بر علیه بهائیان می گفت‪ .‬تکرار این سخنان غرضورزانه‬
‫بر روح و روان خانواده ما نیز تاثیر می گذاشت‪.‬و زندگی را بر ما سخت می کرد‪ .‬این در حالی بود که اهالی شهر‬
‫مردمی بخشنده و فهیم هستند‪.‬‬

‫خانه ما بسیار شبیه بقیه خانه های روستایی ایران بود‪ .‬اتاق هایی مربع شکل که هیچ دری به هم نداشتند و تنها‬
‫ورودی به آنها از سمت حیاط بود‪ .‬حوض آبی وسط حیاط قرار داشت که با تکه سنگهای بزرگ ساخته شده و روی‬
‫سنگ و سطح آب را خزه های سبز پوشانده بود‪ .‬وقتی به داخل حوض می پریدیم همرنگ آب‪ ،‬سبز می شدیم ‪ .‬چند‬
‫درخت سیب در باغ بود که ما برای چیدن میوه از آن باال میرفتیم‪.‬‬
‫(در همین خانه بود که با حضور تعداد زیادی از دوستان و آشنایان ختنه سوران من برگزار شد‪.‬علیآقا‪،‬که در بازار‬
‫دکان سلمانی کوچکی داشت قرار بود مراسم ختنه را انجام دهد‪(.‬البته توصیه ای به ختنه کردن در دین بهائی نیست و‬
‫این بیشتر به عنوان فرهنگ خاورمیانهای متداول است‪ ).‬علی آقا کارهای زیادی میکرد‪ .‬وقتی به مغازه کوچک او‬
‫میرفتیم روی همان صندلی که موهایمان را می زد‪ ،‬موقع بیماری برایمان زالو می انداخت و اگر دندانمان درد می کرد‬
‫با انبرش آن را می کشید‪ .‬علی آقا موقع ختنه مرا که پسری ده ساله بودم‪،‬در بغل رئیس محفل بهائیان نیریز ‪،‬جناب‬
‫حسامی نشاند‪ .‬با تیغ تیزش را ضدعفونی کرد و مراسم ختنه را انجام داد‪ .‬خون راه افتاد‪ ،‬فریادم به آسمان رفت و مهمانان‬
‫هلهله کردند‪).‬‬

‫اتاق اصلی خانه ما‪ ،‬هم اتاق خوابمان بود هم اتاق غذاخوری‪ .‬کف آن با یک پتو پوشانده شده بود‪ .‬ما روی آن می‬
‫نشستیم و غذا میخوردیم‪ .‬وسایل پخت و پز مثل کتری و لیوان در قفسه ای کنار اتاق بود‪ .‬در مراسم مختلف غذا مرغ‬
‫می پختیم‪ .‬غذای معمولمان بادام و نان خانگی و سرکه و شیره بود‪.‬ما غذا را از ظرف اصلی برمی دا شتیم و لقمه می‬
‫گرفتیم و با چای لقمه را پایین میدادیم‪ .‬سماور گوشه اتاق همیشه میجوشید و چای آماده بود‪.‬یک روز که داشتم از‬
‫رختخوابها باال می رفتم تا خیابان را نگاه کنم‪ ،‬سماور واژگون شد و آبجوش روی بدنم ریخت و اثرش برای همیشه‬
‫باقی ماند‪.‬‬

‫خوراکی و خشکبار را در خمره های گلی در گوشه دیگر اتاق نشیمن نگهداری میکردند تا از حمله حشرات موذی‬
‫و موش در امان باشد‪ .‬پنیر بز را در َم شک های کوچک از سقف خانه آویزان میکردند تا از دستبرد گربه مصون باشد‪.‬‬
‫تنها فضای رسمی «مهمانخانه»‪ ،‬اتاقی بود مخصوص مهمان های نورچشمی آراسته گذاشته بودیم و در آن بهترین فرش‬
‫و چند صندلی راحتی همیشه از تمیزی برق می زد‪.‬‬

‫شبها که خانه در تاریکی کامل فرو می رفت نور نارنجی رنگ چراغ نفتی کوچک اتاق نشیمن تنها روشنائی بود‬
‫که سوسو می زد‪ .‬نور این چراغ آنقدر ضعیف بود‪ ،‬که در کنار آن هم نمی توانستم چیزی را به درستی ببینم‪ .‬در تاریکی‬
‫مطلق حیاط‪ ،‬چشم چشم را نمیدید و اگر عقرب یا ماری از سوراخ خود بیرون می آمد‪ ،‬دیده نمی شد و به همین دلیل‬
‫برای شنیدن هیس هیس مار گوش مان تیز بود‪ .‬در و دیوار مانع ورود حیوانات وحشی به درون خانه می شد‪ .‬تعریف می‬
‫کردند که وقتی دو‪ -‬سه ماهه بودم‪ ،‬سگ ولگردی پی غذا‪ ،‬به خانه ما آمد و مرا با قنداقم تا بیرون از حیاط کشید‪ ،‬بعد آنجا‬
‫رها کرد و رفت‪ .‬وقتی متوجه گم شدن من شدند و دنبالم گشتند مرا بیرون خانه پیدا کردند که همچنان خواب بودم‪.‬‬

‫شبها در وسط اتاق نشیمن رختخواب پهن میکردیم و من و پدر و مادرم‪ ،‬خواهر و برادرانم‪ ،‬پنج عمه و مادربزرگ‬
‫همه با هم در این اتاق میخوابیدیم‪ .‬زمستان ها کُرسی میگذاشتیم‪،‬بعد در اتاق را محکم میبستیم تا کمکم هوای اتاق با‬
‫بخاری هیزمی گرم شود‪ .‬ما زیر پتو میخوابیدیم و حتی برای حیواناتمان هم پتو میانداختیم که در سرما زنده بمانند‪.‬‬
‫وای از آن که نیمه شبی مجبور بودی به توالتی بروی که در گوشه حیاط خانه بود‪ ،‬باید در آن تاریکی شب آفتابه را از‬
‫آب پر می کردی ‪ ،‬تمام طول حیاط را می رفتی‪ ،‬ته حیاط اتاقکی بود که داخل آن چاله عمیقی کنده بودند و در واقع‬
‫مستراح یا توالت بود‪ .‬هراس و نگرانی من در آنجا همیشه این بود که مبادا با یک اشتباه کوچک به داخل آن چاله بیفتم‪.‬‬
‫بعد از سر گذراندن این خطر‪ ،‬در بازگشت با اینکه صدای دام و مرغ و خروس ها را از پشت دیوار طویله می شنیدم‬
‫ولی از ترس حمله سگها تمام طول حیاط را با دلهره می دویدم‪.‬‬

‫طبیعتی که از پشت در خانه ما شروع می شد‪ .‬همان قدر که برایم ترسناک بود‪ ،‬مرا نیز به خود جذب می کرد‪.‬‬
‫نسیمی که از این باغستان ها می وزید‪،‬فرحبخش بود و عطر شکوفه های تازه را با خود می آورد و برای لحظاتی ما را‬
‫از غمهای زندگی دور میکرد‪.‬‬

‫در فصل برداشت محصول همه اعضای خانواده حتی زنان و بچهها به همراه کارگران به چیدن و شکستن بادام‪،‬جمع‬
‫آوری مغز بادام‪ ،‬خشک و آمادهکردن آن می پرداختیم‪ .‬سپس بادام ها را در کیسه‪ ،‬بار االغ میکردند و برای فروش به‬
‫بازار میفرستادند‪ .‬بادام محصول عمدۀ اقتصادی بود و بسیار ارزشمند به حساب میآمد‪ .‬ما که چند باغ داشتیم وضعمان‬
‫خوب بود‪ .‬بسیاری از خانوادهها اجارهدار بودند و باید حدود شش‪/‬هفتم از محصولشان را به مالک زمین میدادند‪.‬گاهی‬
‫بعضی اربابان بیانصاف کارگران را به چوب میبستند و نظرشان این بود که اینطوری مطیعتر میشوند‪ .‬پدربزرگ‬
‫مادریام امالک زراعتی زیادی داشت‪ .‬میگفتند او ارباب سختگیر‪،‬اما منصفی بود‪.‬‬

‫آب کشتزارها و آب انبارهای شهر از طریق قناتهای زیرزمینی تامین میشد که چندین قرن پیش استادکاران ماهر‬
‫طراحی کرده و ساخته بودند‪ .‬تهیه آب مصرفی خانه‪ ،‬وظیفۀ من بود که با بستن دو کوزه گلی بزرگ دو طرف االغ به‬
‫چشمه می رفتم‪ .‬آنجا کوزه ها را از آب پر می کردم و برمیگشتم‪ .‬در نزدیکی خانه ما آب انبار بزرگی هم بود ولی آنجا‬
‫ترجیح میدادم نروم ‪،‬چون باید از چهل پله خیس و لیز پائین می رفتم‪ ،‬کوزه را آب می کردم‪ ،‬بعد با کوزۀ پر دوباره باال‬
‫می آمدم تا آب را به خانه برسانم‪ .‬گاهی هم بچهها کوزه مرا که بهائی بودم می شکستند‪.‬‬

‫آن سوی مزارع و تپهها‪ ،‬در ارتفاعات باالتر میشد معنای آزادی را حس کرد‪ .‬جاییکه شکارچیان به شکار کبوتر‪،‬‬
‫بلدرچین ‪ ،‬آهو و بز کوهی می رفتند‪ .‬آنان مدت ها در دامنه کوه سکنی می گزیدند‪ .‬روزها به شکار مشغول بودند و شبها‬
‫در حفره های سنگی که سقف آنها را با شاخ و برگ درخت میپوشاندند‪ 5‬استراحت میکردند‪ .‬آنان نقاط مناسب شکار‬
‫را می شناختند و عادات زندگی حیوانات را بلد بودند و از زوزۀ گرگ و غرش پلنگ در آن ارتفاعات هیچ ترسی نداشتند‪.‬‬
‫چوپانان با طلوع خورشید گله های خود را برای چرا می بردند و غروب برمیگرداندند‪ .‬صدای زنگولهها خبر رسیدنشان‬
‫را میداد‪.‬‬

‫حتی در آن کوه زیبا هم نشانههایی از بغض و کینه بود‪ .‬در سال ‪ 1853‬صدها بابی خود از کوه باال رفتند و در قلعه‬
‫پناه گرفتند تا در برابر هزاران نیروی نظامی و مزدور که از طرف حاکم شیراز گسیل شده بودند از خودشان دفاع کنند‪.‬‬
‫زنان و دختران و خواهران شجاع برای کمک به آ نها پیوستند‪ .‬نتیجه قابل پیش بینی بود‪ .‬عده زیادی کشته شدند‪ ،‬بقیه هم‬
‫به اسارت درآمدند و همراه سرهای بریده به شیراز فرستاده شدند‪ .‬شیراز برای جشن و پایکوبی آماده شده بود و چنان‬
‫کارناوال وحشتی راه افتاده بود که بسیاری از اهالی از ترس به خانه برگشتند‪ .‬از پس سالها هنوز آثار آن خشونت هولناک‬

‫‪ 5‬در زبان محلی "یورد" میگفتند‬
‫در این کوهها احساس میشود‪ .‬ما در تعطیالت امری‪ ،‬به قلعه خواجه می رفتیم و به یاد شهدا که از نزدیکان و وابستگان‬
‫ما بودند دعا میخواندیم‪ .‬قلبا ً میدانم که این مکان زیارتگاهی برای آیندگان خواهدشد‪.‬‬

‫پس از وقایع وحشتناک در نی ریز‪ ،‬هر سال در ایام ماه محرم رسم بابی کشی برقرار بود‪ .‬در ایام عاشورا و تاسوعا‪،‬‬
‫ما درهای خانه را قفل زده و با گذاشتن تیر و تخته در پشت آن‪ ،‬محکم کاری میکردیم‪ .‬یک سال عاشورا‪ ،‬سگ ما‪،‬که‬
‫من خیلی دوستش داشتم‪ ،‬بیرون خانه بود‪ ،‬مردم آنقد ر او را با سنگ و چوب زدند که حیوان بیچاره تلف شد‪ .‬مردم برای‬
‫برگزاری مراسم عزاداری امام حسین در کوچه و بازار بودند و برای مظالم وارده بر آن حضرت شیون و زاری می‬
‫کردند‪ .‬چون ریختن خون همسایه های بهائی را مباح می دانستند‪ ،‬ما خود را در خانه پنهان میکردیم و اغلب روی پشت‬
‫بام ترسان و لرزان مواظب حرکات همسایه ها بودیم‪ .‬صبح خیلی زود دسته اصلی عزاداران کفن پوشیده بیرون مسجد‬
‫جمع می شدند‪ ،‬گاهی با صدای بلند للا اکبر می گفتند و زاری میکردند‪ .‬کمکم که عدۀ بیشتری به آنان می پیوست‪،‬صدای‪-‬‬
‫شان نیز بلندتر میشد و در نیمه های روز‪ ،‬هیجان جمعیت به اوج می رسید و زاری ها به فریادهای دلخراش تبدیل‬
‫میشد‪ .‬آنگاه دستههای عزاداری راه می افتادند‪ .‬برخی از عزاداران با مشت بر سر و سینه خود میکوبیدند‪ ،‬بعضی سر‬
‫خود را ب ا قمه می شکافتند تا خون جاری شود و کفنی که دور خود پیچیده بودند به یاد شهدای صحرای کربال خونین‬
‫می کردند‪ .‬گاه با زنجیر چنان محکم بر پشت و سینه خود می کوبیدند‪ ،‬که آثار کبودی روی پوست بدنشان پیدا میشد‪.‬‬
‫بعضی از شدت درد بیهوش می شدند‪ .‬حتی بعضی از زنان نیز که برای تماشا آمده بودند از شدت شیون و زاری دچار‬
‫حالت هیستری شده و غش می کردند‪ .‬در تمام این مدت مخصوصا وقتی عزاداران از جلوی خانه ما می گذشتند‪ ،‬در دل‬
‫دعا میکردیم که حواس شان به عزاداری مشغول باشد و به ما آزار نرسانند‪.‬‬

‫با خواندن آثار بهائی فهمیده بودیم که این حاالت و رفتار ارتباطی به دین اسالم و حضرت محمد(ص)‪ ،‬قرآن و‬
‫شهادت حضرت امام حسین ندارد و خرافاتی است که میام مردم طی قرنها شکل گرفته و رواج یافته است‪ .‬باور به‬
‫ارواح خبیثه و سرنوشت محتوم‪ ،‬اهمیت به طلسم و جادو و ترس از چشم زخم‪ ،‬مردم شهر ما را خرافاتی کرده بود‪.‬‬
‫رفتن به مسجد که یک وظیفه شرعی بود بینش معنوی کسی را باال نمی برد‪ .‬موعظههای طوالنی را می شنیدند و آراء‬
‫فقهی علماء و روحانیون قرون گذشته ‪ -‬که در قالب چند جلد توضیح المسائل درباره سوالهای فقهی پیش پا افتاده و بی‬
‫محتوا با صحافی چرمی در طاقچه اتاق مال جای داشت ‪ -‬به نظرشان با ارزش و معتبر می رسید‪ ،‬اما کمتر کسی شناخت‬
‫درستی از حقیقت قرآن داشت‪ .‬اکثر مردم بی سواد بودند و تنها عدۀ کمی‪ ،‬بنا بر ذوق و عالقه خود آیاتی از قرآن‪ ،‬چند‬
‫بیت شعر‪ ،‬ضربالمثلهای عامیانه و حکایت می دانستند‪ .‬ولی چیزی درباره مسائل زندگی و عادات سرزمینهای دیگر‬
‫نمیدانستند‪ .‬سواد در طبقۀ علماء و روحانیون محدود بود‪ .‬آنها تعیین میکردند که این مردم بی سواد چه باید بدانند و چه‬
‫باید بکنند‪ .‬مسائل مخالف با نظرات خود را توهین به مقد سات دانسته و اگر الزم بود مردم را به مخالفت و خشونت‬
‫وامیداشتند‪ .‬در چنین شرایطی‪ ،‬تعالیم بهائی با ایدههای پیشرو و مترقی مانند تسلسل ظهور ادیان و تساوی حقوق رجال‬
‫و نساء برای آنها کفر محسوب می شد‪.‬‬

‫در همان زمان هم شیوه زندگی ما بهائیان بسیار متفاوت از بقیه مردم شهر بود‪ .‬جلسات بهائی فرصتی بود تا ساعاتی‬
‫به دور از تنش و نگاه های خصمانه همشهریان آسوده با آرامش و تفریح‪ ،‬فنجانی چای بنوشیم و گپی بزنیم‪ ،‬سرودهای‬
‫امری بخوانیم‪ ،‬با مطالعۀ آثار مبارکه و تفکر و صحبت درباره آن ها به درک عمیقتری دست پیدا کنیم و ایمان داشته‬
‫باشیم که روزی این تعالیم عالمگیر خواهند شد‪ .‬خدمت‪ ،‬سرچشمۀ انرژی ما بود‪ ،‬و امیدوار بودیم بتوانیم دنیایی جدید و‬
‫عاری از تعصبات بسازیم‪ .‬در این جمع ها توقیعات حضرت ولی امرللا را می خواندیم که در آن بشاراتی از سراسر عالم‬
‫درباره پیشرفت جامعه اسم اعظم و اخباری درباره تحوالت جهان پیش رویمان قرارداشت‪ .‬این مطالعات افقهای دنیای‬
‫ما را گسترده می کرد و ما را از تنگنای روستای دورافتادۀ خود‪ ،‬به جهانی وسیع میبرد و با شهرهایی در دنیا آشنا‬
‫میکرد که هرچند ممکن بود هیچوقت آنجا را نبینیم اما دربارهشان میدانستیم‪ .‬این داستانها ما را از چهاردیواری خانهای‬
‫با کوچه های خاکی و محیط بستۀ شهرمان به دوردستها می بردند و ما را به آینده امیدوار میکرد و به ما قدرت میداد‬
‫تا در برابر سختیها استقامت کنیم‪.‬‬

‫ساختمان حظیرة القدس با خانه ما کمی فاصله داشت‪ ،‬حیاط باصفایی بود که پس از عبور از کنار چند درخت زیبا‬
‫به سالن بزرگ می رسیدی و کتابخانهای در کنار آن بود‪( .‬در نیریز آن زمان ‪ -‬شهری که تقریبا همه مردمش بیسواد‬
‫بودند ‪ -‬ما در قفسه کوچکی در حظیرة القدس کتابخانه داشتیم‪ ).‬حیاط بزرگ آن اغلب محل مالقات احبای نی ریز بود تا‬
‫ساعاتی را در آن فضای مصفا بگذرانند‪.‬‬

‫برای من جلسات بهائی جمعهای سادۀ پرمحبتی بودکه احساس میکردم آنجا همه مرا دوست دارند‪ .‬با دوستانم می‬
‫دویدیم و بازی می کردیم‪ .‬خوشبختانه‪ ،‬خانۀ ما نیز مرکز فعالیت ها بهائی بود‪ .‬پدرم بیشتر از شغلش ‪ ،‬برای خدماتش در‬
‫سمت منشی محفل محلی وقت میگذاشت‪ .‬پدر و پدربزرگ او نیز از اولین مؤمنین نی ریز بودند و در زمان خود اعتبار‬
‫و احترام خاصی داشتند‪.‬‬

‫من تحت نظر زنان خانواده یعنی مادر‪ ،‬مادربزرگ و عمههایم بزرگ شدم‪ .‬نام مادرم بشری بود‪ .‬او در زندگی‬
‫سختیهای زیادی را تجربه کرد‪ .‬اگرچه دقیقا ً نمیدانست در چه سن ی به خانه شوهر رفته‪ ،‬ولی گمان میکرد احتماالً در‬
‫پانزده سالگی عروس شده چون کوچکترین فرزند خانواده بوده است‪ .‬او همیشه می گفت که قدیمها سن پسران را کمتر‬
‫می گفتند تا بتوانند سربازی را عقب بیندازند و سن دختران را زیادتر می گفتند تا اگر خواستگاری هست پا پیش بگذارد‪.‬‬
‫همسایه ها فکر می کردند مادرم با آن چهره جوان و زیبا و چشمان درشت قهوهای خواهر بزرگترم است و باور نمی‬
‫کردند او مادر من باشد‪ .‬از همان نوجوانی‪ ،‬زندگیاش در بچه داری و خانهداری یک خانواده بزرگ خالصه شده بود‪.‬‬
‫برای ادب کردن ما‪ ،‬بخصوص من که بچه پر شر و شوری بودم‪ ،‬ما را از لولو‪ ،‬دیو یا بچه خوره می ترساند‪ .‬شب موقع‬
‫خواب باالی سرمان مینشست و با آهنگی سوزناک برایمان الالییهای در رثای شهدای نیریز میخواند‪.‬‬

‫زندگیاش در خانه و با بچه ها می گذشت‪ .‬دوستان اندکی داشت و از شهر فقط تعریفش را شنیده بود‪ .‬زندگی اجتماعی‬
‫او به همین محدود می شد‪ .‬مانند همۀ زنان آن زمان‪ ،‬امکان تحصیل و شانس فعالیت اجتماعی و پیگیری عالیق و‬
‫استعدادهایش را نیافته بود ولی علی رغم بی سوادی‪ ،‬بسیار زرنگ وباهوش بود و همیشه راهحلهای خردمندانهای در‬
‫آستین داشت‪.‬‬
‫سختی های زندگی روزمره و فشارهای روحی بر خانواده و جامعه بهائیان‪ ،‬مادرم را به بیماری سل مبتال و سالمتش‬
‫را مختل نمود‪ .‬به دلیل شد ت بیماری و مسری بودن آن مجبور شدند مرا که نوزادی بیش نبودم از او جدا کنند و مادرم‬
‫را برای درمان به شیراز بفرستند‪ .‬طبیعی است این جدایی مرا رنجور‪ ،‬و بیماری او را بدتر کرد‪ .‬من با شیر دایههای‬
‫متعد دی بزرگ شدم‪ .‬گویا در طول دوره درمان مادرم حدود چهل زن دایه من شدند‪.‬‬

‫بعدها وقتی بزرگ شدم به سختی کار این زنان پی بردم و دانستم با همه سختی ها و دشواری های زندگیشان چه‬
‫محبت هایی به من کردند و من با همه مشکالت این شانس را داشتم که از دوران کودکی شادی برخوردار شوم‪.‬‬
‫فصل دوم‪:‬‬

‫حفظ الواح‬

‫حتی آن دیوارههای کاه گلی ویرانه‪ ،‬اتاق های بی پنجره و سقف های فرو ریختۀ قلعه خواجه عظمت مردی را به من‬
‫خاطرنشان میکند که استقامت و مقاومت شجاعانۀ او باعث آغاز حیات بهائی خانواده من و دیگر بهائیان نیریز شد‪ .‬در‬
‫دوران کودکی اغلب با دوچرخه به آنجا میرفتم و آن دور و بر می چرخیدم‪ ،‬از روی دیوارهای فروریخته میپریدم و به‬
‫همه گوشههای قلعه سرک میکشیدم‪ ،‬با تکه چوبی خاک را زیر و رو میکردم و به دنبال ردی از گلولهها و خمپارهها‬
‫بر سطح زمخت خشتهای شکستۀ دیوارهها دست میکشیدم‪ .‬اما آنجا حاال فقط صدای بال حشرات میآمد‪ .‬فریادهای‬
‫اصحاب قلعه‪ ،‬صفیر گلوله ها و غرش توپ های سربازان دولتی فقط ذهن و خاطره بازماندگان اصحاب قلعه به جا مانده‬
‫بود‪.‬‬

‫این قلعۀ قدیمی متروکه در البالی خشت و سنگ و خاک در بیرون از شهر و نزدیک باغهای میوه و کشتزارها در‬
‫کنار رودخانه ای قرار داشت که ما اغلب روزهای تعطیل برای تفریح به آنجا می رفتیم‪ .‬من گشتن در آن منطقه‪ ،‬تماشای‬
‫قلعه و شنیدن سرگذشتش را بسیار دوست داشتم‪.‬‬

‫صد و هفتاد سال پیش‪ 6‬عالم بزرگ جناب وحید با همراهان خود به این قلعه آمدند و آن را بازسازی کردند تا دربرابر‬
‫حملۀ سربازان از خود محافظت کنند‪.‬همراهان او اکثراً از ساکنین نیریز بودند و از مؤمنین باب بودند‪ .‬باب در آن زمان‬
‫خود را پیام آوری از سوی خدا معرفی می کرد و از مردمان می خواست تا برای انقالب روحانی که در پیش است خود‬
‫را آماده کنند‪ .‬یحیی دارابی که یکی از برجسته ترین علماء و از معتمدین شاه بود از جانب وی به مالقات باب رفت تا‬
‫ارزیابی خود را از جریان به شاه گزارش دهد‪ .‬اما در مواجهه با باب قلبش دگرگون شد و به او ایمان آورد‪ .‬باب به او‬
‫لقب «جناب وحید»‪ 7‬را عطا کرد و وحید با خود عهد کرد تا تمام زندگیاش را وقف اعالن تعالیم باب کند‪.‬‬

‫وقتی جناب وحید به نی ریز رسید همه را در مسجد جامع کبیر گرد آورد‪ .‬همه با شور و شوق برای شنیدن وعظ او‬
‫جمع شدند اما آنچه که شنیدند را نمی توانستند باور کنند‪ :‬وحید گفت که خداوند پیام جدیدی برای بشریت فرستاده و این‬
‫پیام آور جدید باب است‪.‬به آنها انذار کرد که پس از ممکن است محتمل مصائب شدیدی بشوند و باید برای آن آماده گردند‪.‬‬
‫موجی از هیجان حاضرین را فرا گرفت و همگی به دنبال جناب وحید به خیابان ریختند‪ .‬هر بار که او سخنرانی میکرد‬
‫عده بیشتری ایمان می آوردند‪.‬‬

‫این شور و هیجان زیاد‪ ،‬به مذاق حاکم نی ریز خوش نیامد‪ .‬با ترس از اینکه شرایط جدید ممکن است موقعیت او را‬
‫به چالش بکشد‪ .‬او سربازان خود و تفنگچیان مزدور روستاهای اطراف را جمع کرد و سراغ بابیان فرستاد‪ .‬مال‬
‫عبدالحسین نیریزی ‪ ، 8‬جد ششم من‪ ،‬اولین کسی بود که در این تیراندازی مجروح شد و از بام به پایین پرت شد ‪.‬هرچند‬
‫شهادتش سه سال بعد از این حادثه رخ داد‪ ،‬جناب وحید‪،‬او را اولین شهید نیریز خواند‪.‬‬

‫جناب وحید تصمیم گرفت به قلعۀ متروکی در خارج از شهر نقل مکان کند تا برای دفاع دربرابر حمالت تفنگچیان‬
‫حاکم آماده شود‪ .‬در همین حال حاکم‪ ،‬در یکی از روستاهای مجاور خود را پنهان کرد و به مقامات دولتی در شیراز نامه‬
‫نوشت و تقاضای کمک کرد‪ .‬با درخواست های مکرر و پرداخت رشوۀ فراوان صدها سرباز روانۀ نیریز شدند و قلعه‬

‫‪ 1850 6‬م‪.‬‬
‫‪ 7‬به معنای یکتا و بی نظیر‬
‫‪ 8‬مال عبدالحسین مرد باتقوایی بود‪ .‬او برای استقبال از جناب وحید کیلومترها پیاده رفت و پس از شنیبدن پیام الهی مؤمن شد‪ .‬جایگاه مهم‬
‫اجتماعیاش در نیریز و پیشینۀ تربیتی او به عنوان یک مالی مسلمان مانعی برای ایمان آوردنش نبود‪ .‬او با تمام قلبش تعالیم جدید را پذیرفت‪.‬‬
‫او بذر اعتقاد به دیانت بابی و بهایی را در خاندان ما کاشت‪.‬‬
‫را محاصره کردند‪ .‬روزها به نبرد میان بابیان و سربازان میگذشت‪ .‬سربازان بهخاطر پول کمی که می گرفتند می‬
‫جنگیدند اما انگیزه بابیان عواطف روحانیشان بود و می دانستند که تاریخساز میشوند‪.‬‬

‫محاصره با حیلۀ حاکم پایان یافت‪.‬جناب وحید به اصحاب خود توضیح داد که هرچند اطمینانی به تضمین امنیتشان‬
‫از طرف حاکم ندارد‪ ،‬اما چون قرآن مهر شده فرستاده اند بابیان به احترام کتاب خدا شرط را می پذیرند تا صلح طلب‬
‫بودن خود را نشان دهند‪ .‬وقتی جناب وحید از قلعه بیرون رفت بعد از سه روز او را دستگیر کردند و بقیه یارانش را‬
‫محاصره و قتلعام نمودند‪ .‬جد پنجم من به نام مال تقی‪ ،‬پسر مال عبدالحسین نیز در همانجا شهید شد‪.‬‬

‫جناب وحید را در خیابانها گرداندند و اوباش و مردم جاهل به ایشان هجوم آوردند و بدنش را مجروح کردند و‬
‫سرش را بریدند‪ .‬همۀ اینها به تحریک مالها صورت میگرفت و حاال از این که میدیدند مواضع خودشان محفوظ مانده‬
‫احساس امنیت و رضایت می کردند‪ .‬در طول شب‪ ،‬آنچه از بدن جناب وحید به جا مانده بود را دفن کردند‪.‬بقیه اسراء را‬
‫پیاده به شیراز بردند و آنجا در مألعام گردن زدند‪ .‬خانوادههای بابی از هم جدا و پراکنده شدند‪.‬‬

‫حضرت شوقی افندی در کتاب قرن بدیع واقعه نیریز را اینگونه توصیف می نمایند‪:‬‬

‫«‪...‬علما و زمامداران امور به یکدیگر پیوستند و در اضمحالل فئه مظلومه عقد اتحاد بستند‪ .‬بابیان نیز به روش‬
‫معهود قبل از آنکه دست به دفاع بگشایند و در مقابل حمالت متجاوزین قیام نمایند‪ ،‬رسماً و علناً اظهار داشتند که به هیچ‬
‫وجه قصد اخالل در شئون مملکت و یا مخالفت با حقوق و اختیارات حقۀ سلطنت را نداشته و ندارند و این حقیقت را بار‬
‫دیگر با توسل به ذیل صبر و استقامت و قبول هر گونه عناد و اضطهاد از طرف دشمنان حقود‪ ،‬ثابت و مدلل ساختند و‬
‫باز نظیر وقایع مازندران هنگامی که مبارزات شدت یافت و آثار ضعف و زبونی در صفوف دشمن محسوس گردید‪،‬‬
‫ظالمان به ذیل خیانت متشبث شدند و به کمال دنائت و انحطاط به قتل و کشتاری دست زدند که از لحاظ خوف و دهشت‬
‫و ایجاد رعب و وحشت از حوادث مازندران صعبتر و فجیع تر بود‪ .‬در این وقایع جناب وحید و جمع کثیری از اتباع و‬
‫پیروان این امر عظیم به رتبه شهادت فائز گشتند‪ .‬اعداء آن وجود مقدس را با دستار سبز که عالمت سیادت انتساب به‬
‫خاندان رسالت بود‪ ،‬به اسب بسته و با نهایت حقارت و ذلت در کوچه و بازار گردش دادند‪ .‬سپس رأس مقدسش را از تن‬
‫جدا ساخته و به حضور شاهزاده در شیراز که از استماع این خبر جشن و سرور برپا نموده بود‪ ،‬به عنوان غنیمت و‬
‫نشانه ظفر و نصرت ارسال داشتند و هیکل منیرش را بدست نسوان متعصب نیریز سپردند و آن نفوس دنیه با فریاد‬
‫شعف و مسرت که گوئی به فتح و فیروزی عظیم موفق گشته در اطراف جسد به رقص و هلهله پرداختند و با ساز و‬
‫چغانه به نغمه و ترانه دمساز گشتند‪9 ».‬‬

‫مال عبدالحسین همراه چهار پسر‪ ،‬سه برادر و خانواده اش به کوههای اطراف پناه بردند‪ .‬حاکم اموال آنان را مصادره‬
‫کرد‪ .‬سید جعفر یزدی(که از اجداد همسر من است) که در شمار روحانیان عالی مقام بود و امالک فراوان و خانه ای‬
‫اعیانی در بازار داشت‪ ،‬گرفتار شد‪ .‬نخست عمامه سبز را از سر ایشان برداشتند و او را زندانی کردند‪ .‬سپس هر روز‬
‫ایشان را در کنار در ورود انبار غله ایستاده نگه میداشتند تا مردمی که در کمبود و قحطی آن سال برای گرفتن اندکی‬

‫‪ 9‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ص ‪116‬‬
‫جو یا گندم می آمدند‪ ،‬به صورت ایشان آب دهان بیندازند و در مقابل یک چارک ذرت و ارزن بگیرند‪ .‬تعریف میکردند‬
‫یکی از مردمان که از این وضعیت خجل و راضی به این کار نبود‪ ،‬جناب آقا سید جعفر او را نزد خود خواسته‪ ،‬گفتند‪«:‬بیا‬
‫تو هم مانند دیگران عمل کن و چارکی از ذرت و ارزن بگیر!» سربازان حکومتی هر روز او را با وضع اسفباری به‬
‫خانه اهالی بازار که از دوستان و آشنایان او بودند‪ ،‬برده پاهایش را به چوب میبستند و تا از صاحب خانه پول نمیگرفتند‬
‫دست از شالق زدن برنمی داشتند‪ .‬پس از چند ماه پاهای ایشان متورم شد‪ ،‬طوری که دیگر توان راه رفتن نداشتند‪.‬‬
‫سرانجام حاکم اموال ایشان و حاج محمد تقی را مصادره و آنان را از شهر بیرون کرد‪.‬‬

‫مدتی بعد سیدجعفر یزدی برای مالقات بابیها به بغداد رفتند و به زیارت حضرت بهاءللا نائل شد‪ .‬حضرت بهاءللا‬
‫«سورة النصح» را به افتخار ایشان نازل فرمودند که در آن درباره رد همه پیامبران الهی توسط علمای دین قبل توضیح‬
‫میدهند و به مذمت این کور دلی و غرور میپردازند و انذار میکنند که مبادا پیرو آنان شوند و از جلوههای پروردگار‬
‫که بندگان بیدار و هشیار میبینند غفلت بورزند‪ .‬در ابتدای آن لوح مبارک مرقوم شده است‪:‬‬

‫أن یا حرف الجیم اسمع ما یلقیك حمامة األمر في أیام الذي اجتمعوا علیه أهل الكفر والبغضاء بغیر إذن وال كتاب من‬
‫للا العزیز المحبوب ‪10‬‬

‫ده روز بعد از شهادت جناب وحید‪ ،‬به فرمان دولت ایران و فتوای علما و روحانیون ‪ ،‬حضرت باب در تبریز‬
‫تیرباران شدند‪ .‬اندکی بعد بار دیگر واقعه شیخ طبرسی و نی ریز در زنجان تکرار شد و سربازان دولتی جناب حجت‬
‫زنجانی و بسیاری از اصحاب ایشان را به شهادت رساندند‪ .‬در ادامه سیاست آرام کردن کشور‪ ،‬دولت ایران حضرت‬
‫بهاءللا را که در آن زمان بابی و به نام جناب بهاء شناخته میشدند‪ ،‬پس از چهار ماه زندانی بودن در سیاه چال‪ ،‬با همه‬
‫خانواده و دوستان و نزدیکان به شهر بغداد در کشور عثمانی تبعید کرد‪ .‬از این طریق دولت توانست کشور را ظاهراً‬
‫آرام کند و بدینگونه نهضت بابی به آتش زیر خاکستر تبدیل شد‪.‬‬

‫بعضی از بابیانی که در خارج شهر‪ ،‬روستاهای نزدیک یا غارها و کوه ها مخفی شدند توانستند از مهلکه جان سالم‬
‫به در ببرند‪ .‬اما خون هایی که ریخته شده بود عطش انتقام را در عدهای بیدار کرد‪ .‬آنها می خواستد ریشه این ظلم را‬
‫بخشکانند‪ ،‬اما شیوه ای که در پیش گرفتند با آموزههای بابی همخوانی نداشت‪.‬‬

‫در اوت ‪ 1852‬چند بابی‪ -‬از جمله یک نی ریزی‪ -‬شاه را که برای شکار خارج از شهر رفته بود ترور کردند‪ .‬بهاءللا‬
‫به آنها هشدار داده بود که چنین کارهایی چه عواقبی ممکن است به بار بیاورد اما میل به انتقام چشم عقلشان را بسته‬
‫بود‪ .‬این سوءقصد شاه را به بابیان بدبین کرد و مهدعلیا‪ ،‬مادرشاه که به جامعه بابی مشکوک بود تحریکش کرد تا جایی‬
‫که یکباره قتل عامی از بابی ها در سراسر کشور به راه افتاد‪ .‬در همین زمان بود که جناب طاهره‪ ،‬یکی از برجسته ترین‬
‫چهرهای های نهضت باب نیز به شهادت رسید‪.‬‬

‫‪ 10‬حضرت بهاءهللا ‪ ،‬لمعات االنوار‪ ،‬ج ‪ 1‬ص ‪350‬‬
‫در پاییز ‪ ، 1852‬بقیةالسیف ماجرای دوسال قبل کمکم داشتند به شهر برمیگشتند و جامعه بابی درحال شکلگیری‬
‫بود‪.‬یکی از رهبران این جامعه جدید‪ ،‬علی سردار‪ ،‬دایی مادربزرگم از خانواده های نیریزی بود که در زمان جناب‬
‫وحید بابی شده بودند‪.‬‬

‫مال عبدالحسین جزء نوزده نفر اولی بود که برای تحکیم جامعه تالش می کردند‪ .‬آنها تصمیم گرفتند در گروههای‬
‫کوچک به خانههای بابیان بروند و مؤمن ین را با تعالیم باب‪ ،‬که چیز زیادی دربارۀ آن نمی دانستند آشنا کنند‪ .‬همزمان‬
‫سردار و یک بابی دیگر‪،‬پناهگاه هایی در کوه کشف می کردند تا در زمان نیاز بتوانند از آن استفاده کنند‪.‬‬

‫حاکم شهر که نمی خواست جامعۀ جدید بابی ها در آنجا تشکیل شود‪ ،‬مردان مسلح زیادی را دور خود جمع کرد‪ .‬علی‬
‫سردار‪ ،‬حاکم را از قبل آشنا میشناخت‪ ،‬اما چون فساد و بی رحمی او را بعد از به قدرت رسیدن دیده بود دیگر رفاقتی‬
‫با هم نداشتند‪ .‬با توجه به اوضاع به هم ریخته منط قه ای و کشوری‪ ،‬بابیان نگران آزارهای قریب الوقوعی بودند که‬
‫تهدیدشان میکرد‪ .‬وقتی دشمنی حاکم علنی شد که خبر رسید او برای حمله به آنها برنامهریزی کرده است‪ .‬چند نفر از‬
‫بابیان خواستند پیشدستی کنند و ‪ -‬علیرغم تعالیم حضرت باب دربارۀ منع خشونت‪ -‬انتقام خون جناب وحید و سایرین را‬
‫بگیرند‪ .‬این شد که صبح شنبه اول وقت حاکم را در حمام به قتل رساندند‪.‬‬

‫وقتی مقامات از شیراز برای بررسی امور به نی ریز آمدند‪ ،‬رهبران بابی به مالقات آنها رفتند به امید اینکه از تکرار‬
‫خشونتهای چند سال پیش جلوگیری کنند‪ .‬اما اوضاع خوب پیش نرفت‪ ،‬مخصوصا وقتی که حرف به اموالی رسید که‬
‫چند سال پیش با حیله و زور غصب کرده بودند‪ .‬وقتی خبر ورود نیروهای نظامی حکومت به شهر رسید‪،‬بابیان انتظار‬
‫بدترین برخوردها را داشتند به همین خاطر به کوه های اطراف رفتند و خود را مسلح کردند و آمادۀ جنگ شدند‪.‬‬

‫جنگ از باغهای خارج شهر شروع و به کوهستان کشیده شد‪ .‬سنگرهایی در ارتفاعات مختلف ساختند و زنان هم‬
‫برای کمک به مردان پیوستند‪ ،‬خیلی زود عدۀ بابیان به صدها نفر رسید‪.‬مقامات حکومتی هم مزدورهایی از روستاهای‬
‫اطراف جمع کرد و نیرویشان بالغ بر هزاران نفر شد‪ .‬صدای آتش گلوله ها و شلیک توپ ها و شعارهای بابی در‬
‫کوهستان می پیچید‪ .‬زمستان از راه رسید‪.‬در یکی از نبردها‪ ،‬علی سردار به ضرب گلوله کشته شد‪ .‬دولت یک حمله‬
‫نهایی را برای درهم شکستن مقاومت بابیان ترتیب داد و صدها نفر نیروی تازه نفس را به باالی کوه فرستاد‪ .‬در آنجا‬
‫فقط زنان و کودکان ساکن بودند‪ .‬ذخیره غذا تمام شده و از آب هم تقریبا چیزی باقی نمانده بود‪ .‬زنان مجبور بودند خطر‬
‫را بپذیرند و برای آب آوردن از پناهگاه بیرون بیایند و گاهی مورد تعقیب و یا هدف اسلحه های دشمن قرار می گرفتند‪.‬‬

‫در آخرین حمله سحرگاهی‪ ،‬بعد از گذراندن یک شب سرد و تاریک‪ ،‬همه بابیان شهید یا اسیر شدند‪ .‬همه پسران و‬
‫برادران مال عبدالحسین در این شب کشته شدند‪ .‬در شیراز وقتی اسراء را نزد فرمانده بردند‪ ،‬از مال عبدالحسین پرسید‪«:‬‬
‫پیرمرد تو هم با این ریش سفید و علم و دانایی پیرو سید باب شدی؟» مال عبدالحسین گفت‪ «:‬ایکاش قابل بودم تا بتوانم‬
‫پیرو سید باب باشم!» فرمانده چنان از این پاسخ خشمگین شد که دستور داد دهان مال عبدالحسین هشتاد ساله را پر از‬
‫خاک کنند‪.‬‬
‫پس از آن بسیاری از زندانیان گردن زده شدند‪ ،‬پوست از سرشان کندند‪ ،‬پای پیاده آنها را تا به شهر بردند و در طول‬
‫راه مورد ضرب و شتم قرارمیدادند‪ .‬زنان به عنوان غنیمت به سربازان داده می شد و بدین ترتیب‪ ،‬سفر دلخراشی به‬
‫شیراز آغاز شد‪ .‬مردان زخمی‪ ،‬زنان تنها‪ ،‬کودکان وحشت زده پیاده کیلومترها از نیریز تا شیراز حرکت کردند‪ .‬غذا‬
‫کم بود و پیرها از خستگی رو به موت بودند‪ .‬نزدیک شیراز سرهای بریده را به سر نیزه زدند و در شهر میگرداندند‪.‬‬
‫زنهای بابی به عنوان کنیز فروخته شدند‪ .‬مردان را استنطاق و زندانی کردند‪ .‬بقیه را هم بیکس و بیمال در خیابانهای‬
‫شهر رها کردند‪ .‬مال عبدالحسین که در آن زمان ‪ 80‬ساله بود را همراه با گروهی از بابیان به سمت تهران فرستادند ‪.‬‬
‫در طول راه طوالنی به سمت پایتخت‪،‬او توان سفر را از دست داد‪ .‬مامورین اجازه نداشتند هیچ بابی را زنده رها کنند‬
‫او هم که توان راه رفتن نداشت‪ ،‬پس همانجا او را سر بریدند و جسد بی سر را رها کردند‪ .‬چند روز بعد اهالی روستاپیکر‬
‫او را به خاک سپردند‪ .‬نزدیک آباده دستور رسید که حرکت سرهای بریده به تهران صالح نیست و در همانجا همه سرها‬
‫را دفن کردند‪ .‬بعدها حضرت عبدالبهاء در لوحی آن محل را «حدیقة الرحمن» ‪ 11‬نامیدند‪ .‬اکثر زندانیان در تهران اعدام‬
‫شدند یا در زندان از دنیا رفتند‪.‬‬

‫محمد شفیع که به همراه مادرش آزاد شده بود‪ ،‬با حمایت شیخ ابوتراب‪ -‬امام جمعه شیراز که از محبان حضرت باب‬
‫بود‪ -‬مدتی در آن شهر به مکتب رفت ‪.‬کمی بعد شیخ ابوتراب او را به خاطر ذکاوت و عملش‪ ،‬با سمت تولیت مسجد‬
‫جامع نیریز به آن شهر بازگردانید‪.‬‬

‫در این موقع‪،‬شفیع توانست در مورد باب و ظهورش تبلیغ کند و در کمک به جامعۀ بهائی برای بازسازی پس از‬
‫خرابی های به جا مانده کمک کند‪ .‬او گرسنگان را اطعام می کرد و به افراد بیکار شغل می داد‪ .‬همچنین با چند نفر از‬
‫نی ریزی ها و افنان یک شراکت راه انداخت که باعث شد شهرشان رونق تجاری بیشتری بگیرد‪.‬بعدها خاطراتش از این‬
‫دوران را یادداشت کرد و از سختی ها و تضییقات این دوران شرح مفصلی نوشت‪.‬‬

‫سالها بعد شفیع و یک نفر همراه‪ ،‬برای دیدن حضرت بهاءللا راهی بغداد شد‪ .‬یکی از االغهای آنها را دزدیدند اما‬
‫باز هم پیاده به راهشان ادامه دادند‪ .‬در بغداد‪ ،‬شفیع مظهر ظهور الهی را شناخت‪ .‬شفیع از حضرت بهاءللا خواست تا‬
‫برایش دعا کند تا همیشه بر عهد و میثاقش وفادار بماند‪«.‬عهدیه» نام خانوادگی بود که او در آنجا انتخاب کرد‪ .‬برای‬
‫سفر برگشت‪ ،‬حضرت بهاءللا به آنها مبلغی کمک کرد تا االغ دیگری بخرند‪.‬اما شفیع و دوستش این پول را برای‬
‫برگزاری جلسات استفاده کردند‪.‬‬

‫در طول سالهای بعد شفیع توانست روابط خوبی میان بهائیان و مسلمانان برقرار کند‪ .‬در یک برهۀ حساس حاکم‬
‫شهر‪ -‬پسر همان حاکم قبلی که توسط بابیها ترور شد‪ -‬نه فقط با رهبران بهائی در صلح بود بلکه نگهبانش را از بین‬
‫بهائیان استخدام کرده بود و مباشران امالکش نیز دو نفر بهائی بودند‪.‬‬

‫حضرت بهاءللا در لوحی خطاب به مؤمنین نی ریز از آنان خواست تا با انجام اعمال طیبه و روح عبادت در‬
‫خدمت‪،‬امر او را تبلیغ کنند‪ .‬شفیع همچنین برای تحکیم مؤمنین در تعالیم حضرت باب و بهاءللا ‪ ،‬بخصوص در مسئلۀ‬

‫‪ 11‬مكاتیب حضرت عبدالبها‪ ،‬جلد ‪ ٣‬ص ‪٣٣۷‬‬
‫عهد و میثاق کالسهای منظمی را برگزار می کرد تا آنان را از فتنه های ناقضین در آن زمان حفظ کند‪ .‬حضرت بهاءللا‬
‫خطاب به او تصریح کردند که ایمان و عمل هر فرد بهائی باید با هم رشد کند و کسی که چنین باید از رحمت و تأیید‬
‫الهی برخوردار می شود‪ .‬شفیع می بایست با نوشته های خود به نفوس را تربیت کند و کمک کند تا حق را از باطل‬
‫تشخیص دهند‪ ،‬آنها را از اوهام و افکار بیهوده محافظت نماید و قادرشان سازد تا به نور ایمان و ایقان راه خود را پیدا‬
‫کنند‪.‬‬

‫سالها بعد حضرت عبدالبهاء از شفیع خواست تا برای جلوگیری از حمالت ناقضین به مناطق همجوار سفر کند‪ ،‬او‬
‫به همراهی میرزا احمدعلی سفرهایی به رفسنجان و جهرم داشتند‪ .‬شفیع برای همه توضیح میداد که ارادۀ خداوند در‬
‫این یوم به اتحاد در همه سطوح و بین همه اقشار جامعه بشری تعلق گرفته است‪.‬در «لوح الزیارة» حضرت عبدالبهاء‬
‫به پاس خدمات محمد شفیع به او لقب شهید داده است‪.‬‬

‫محمد شفیع بعد از درگذشت همسر اولش با دختر شاعر محبوب شیرازی «وفا»‪ 12‬ازدواج کرد‪ .‬دختر وفا‪،‬‬
‫خاورسلطان‪ ،‬مادربزرگ پدر من بود‪ .‬خانوادۀ او در غائلۀ نی ریز رنج زیادی متحمل شدند و عبدالبهاء در الواح خود او‬
‫را مورد الطاف بسیار قرار داده و از او دلجویی کردند‪.‬‬

‫چند نفر دیگر از اعضای خانواده ما نیز الواح تشویق آمیزی از حضرت عبدالبهاء دریافت کردند‪ .‬میرزا احمد‬
‫نیریزی‪ ،‬پدربزرگ مادریام که نام خانوادگی «وحیدی» را به افتخار شهید بزرگوار‪ ،‬جناب وحید انتخاب کرده بودند‪،‬‬
‫در الواح حضرت عبدالبهاء و توقیعات حضرت ولی امرللا مورد عنایت قرار گرفتند‪ .‬میرزا احمد وحیدی‪ ،‬نوۀ میرزا‬
‫احمد خوشنویس بود و مهارت در سبک بسیار قدیمی از خطاطی نسخ او را به یکی از بزرگترین خوشنویسان فارسی‬
‫قرن ‪ 18‬تبدیل کرد‪.‬او در طول حیاتش بیش از ‪ 70‬اثر بزرگ و بین ‪ 90‬تا ‪ 120‬نسخه از قرآن را خطاطی کرد که‬
‫بعضی از آنها امروزه می توان در موزههای بزرگ یافت‪.‬‬

‫میرزا احمد وحیدی از فقر برخاست و تاجر و مال ک باخدایی شد‪.‬خیلی دوست داشت شرح ایمانش را برای بقیه‬
‫تعریف کند‪ .‬یک روز که از بازار می گذشت کربالیی حسین از در مغازه اش بیرون آمد و او را به داخل دعوت کرد و‬
‫گفت‪ «:‬آیا این حدیث را شنیده ای که اگر خبر ظهور قائم در شرق عالم باشد و تو در غرب عالم باشی باید برای موعود‬
‫جستجود کنی؟ اگر می دانی چرا تا به حال از من درباره دینم سئوال نکرده ای؟» احمد نشنیده بود‪ .‬بعدا از مآل دربارۀ‬

‫‪ 12‬زنان شیرازی شعرهای وفا را از بر داشتند‪ .‬ابیاتی که وفا مینوشت‪ ،‬ابراز عشق مخلصانه به حضرت بهاءللا بود‪ .‬وفا وقتی که به زندان‬
‫شیراز برای مالقات می رفت با بیوۀ یکی از شهدای غائلۀ نیریز آشنا شد و ازدواج کردند‪ .‬او و پدرش بعد از این جریان به نیریز نقل مکان‬
‫کردند تا از دسیسه و فتنۀ مالهای شیرازی دور باشند‪ .‬او پیرو پرشور حضرت بهاءللا بود و برای دیدار ایشان تا بغداد رفت‪ .‬وفا نامه ای به‬
‫حضرت بهاءللا نوشت و سئواالت عرفانی و دینی دربارۀ خدا‪ ،‬معاد و جهان بعد پرسید‪ .‬ایشان در جواب او لوح طویلی ارسال که در آن وفا را‬
‫بخاطر استقامت و وفاداریاش در امر ستود‪ .‬حضرت بهاءللا در آن نام او را «وفا» قرار داد و از او خواست که تجسم این نام شود و تمام‬
‫تالشش را بکند تا جوهرۀ وفا شود‪ .‬و تأکید کرد که هیچ کس نمی تواند هرگز به این مهم دست یابد مگر آنکه قلب خود را از آنچه بین آسمان و‬
‫زمین است پاک کرده و از هر چی ز جز خدای بخشندۀ متعال منقطع شود‪ .‬وفا وقتی از دنیا رفت حدود ‪ 30‬ساله بود‪.‬‬
‫صحت این حدیث پرسید و وقتی که مطمئن شد‪ ،‬برگشت تا از کربالیی محمد مغازهدار بیشتر بپرسد‪ .‬با هم بحث و گفتگو‬
‫کردند تا او ایمان آورد‪ .‬وی بعدها از این که با بهائیان خوش رفتار نبوده ابراز پشیمانی کرد‪.‬‬

‫زندگی احمد سراسر خدمت و کارش بود‪ .‬او ثروت زیادی جمع کرد و بخش زیادی را نیز به مصارف امری رساند‪.‬‬
‫او معتقد بود با بخشش تبرعات رشد روحانی نصیب انسان می شود و بسیار به اطاعت از قوانین بهائی پایبند بود‪.‬وقتی‬
‫که شوقی افندی اعالم کرد که چند همسری جایز نیست او همسر دومش را طالق داد‪ ،‬هر چند که تا پایان عمر مخارج‬
‫او را تقبل کرد‪.‬‬

‫در سال ‪۱٣۲۹‬ه‪.‬ق‪ 13 .‬سه تن از بهائیان نی ریز میرزا احمد وحیدی‪ ،‬پدر مادرم و میرزا عبدالحسین داماد محمد شفیع‬
‫و همسر نوریه و میرزا فضل للا به دعوت حضرت عبدالبهاء برای انجام مراسم استقرار عرش حضرت باب به حیفا‬
‫رفتند‪ .‬پدربزرگم‪ ،‬تعریف میکرد‪« :‬در حین مراسم حضرت عبدالبهاء سر بر روی تابوت گذاشتند و بسیار گریستند‪.‬‬
‫روز بعد با حزنی شدید فرمودند‪« :‬طوفان است‪ ،‬طوفان شدید است‪ ».‬همه ما به دریا نگاه گردیم‪ ،‬دریا آرام بود‪ .‬آن وقت‬
‫همه دانستیم حادثهای رخ داده است‪ ».‬از آنها خواسته شد تا فوراً به شهرشان برگردند‪.‬‬

‫در این سال دولت مرکزی رو به ضعف گذاشته بود‪.‬شاه کشور چیزی از مملکت داری نمیدانست و بیشتر به لذت‬
‫شخصی و جمع کردن ثروت عالقه داشت‪ .‬دولت ورشکسته بود و با استقراض از دولتهای دیگر و فروش امتیاز به‬
‫روس و انگلیس امورش را میگذراند‪ .‬جنبش مشروطه‪ ،‬نظام پادشاهی را به چالش کشید و خواستار تدوین قانون اساسی‬
‫شد تا حاکمیت در چارچوب آن عمل کند‪ .‬همزمان با این هرج و مرج‪ ،‬حاکمان منطقهای قدرت گرفتند و مستقل از دربار‬
‫عمل کردند‪ .‬یکی از آنها‪ ،‬حاکم فارس بود‪.‬‬

‫شیخ زکریا از سوی مال عبدالحسین الری مسئول سرکوب اغتشاشات منطقه ای شد‪ .‬آن موقع دیگر خبری از‬
‫درگیری های سالهای قبل نبود‪ ،‬اما زکریا آتش زیر خاکستر را بلند کرد‪.‬شب عید‪ ،‬شیخ زکریا افرادش را به بازار نی ریز‬
‫فرستاد تا غارت کنند‪ .‬شیخ االسالم شهر به او گرا داد که به جای متعلقات مسلمانان‪ ،‬اموال بهائیان را بگیرد و گرنه خشم‬
‫اهالی از کارهای او باال میگیرد‪ .‬زکریا هم قول داد فقط به محله بابی ها حمله کند‪ .‬به این ترتیب ورق برگشت و روز‬
‫قبل از سال نو در نی ریز جارچی ها جار می زدند که هر کس یک بابی زنده تحویل دهد دویست تومان و هر کس سر‬
‫یک بابی تحویل دهد صد تومان هدیه می گیرد‪ ،‬و مسلمانان همه در امان هستند‪ .‬به این ترتیب تعقیب و گریز نی ریزی‬
‫ها شروع شد‪ .‬خانواده های بهائی به خصوص مردان‪ ،‬شهر را ترک کردند و در مزارع‪ ،‬باغها و در شکاف کوه ها‬
‫پنهان شدند‪ 14‬در حالیکه مردم نی ریز برای دریافت جایزه در جستجوی آنان بودند‪ ،‬یکی یکی آنان را پیدا کرده تحویل‬
‫شیخ ذکریا می دادند‪ .‬به این ترتیب شیخ در سه روز اول سال نو هجده نفر از بهائیان را به قتل رسانید‪.‬‬

‫‪ 13‬مطابق با ‪۱۹٠۹‬میالدی‬
‫‪ 14‬خانه و امالک نوریجان‪ ،‬مادربزرگ همسرم به تاراج رفت و با خانوادهاش همگی راهی کوهستان شدند‪ .‬شوهرش‪ ،‬حاج عبدالحسین‪ ،‬آن‬
‫زمان زیارت حیفا رفته بود‪ .‬پدربزرگ من‪ ،‬شیخ محمد حسین آن زمان زن و فرزند را به دوستان مسلمانش سپرد و خودش به سروستان رفت‬
‫که آن موقع امن بود‪.‬او فرزند مال محمد شفیع بود و مانند او عربی‪ ،‬منطق و فلسفه می دانست‪ .‬یکی از همکالسی های او از علمای برجستۀ‬
‫شیراز بود و این دوستی به او کمک کرد تا از بهائیان محافظت کند ‪.‬وقتی که او جوان بود‪ ،‬برای آن که زود زنش ندهند به سفر رفت و بعد از‬
‫آنجا به زیارت حضرت عبدال بهاء رسید‪ .‬این امر ایمان او را تقویت کرد و انرژی زیادی برای انجام خدماتش به او داد‪.‬‬
‫شرح یکی از آن خانواده ها را در خاطرات پری جان می خوانیم‪.‬‬

‫«فانیه پری جان از اوان طفولیت با پسر عمه خویش‪ ،‬مال حسن در یک منزل نشو و نما نموده و ایام صباوت را‬
‫بدین منوال با کمال روح و ریحان می گذراندیم‪ .‬تا به تقدیر الهی عقد ازدواج بین ما واقع و مدت شش سال در نهایت‬
‫آسایش و رخا به شکر و ثنای محبوب بی همتا مألوف و به ادامه زندگانی معمولی مشغول و به انجام وظایف مقدسۀ‬
‫شرعیه شاد و مسرور بودیم‪ .‬قریب به چهل یوم قبل از نوروز ‪۱۲۸۸‬ش‪ 15 .‬بود‪ ،‬بغتتا ً خبر هجوم و حمله شیخ ذکریا در‬
‫اذهان شایع و بیم نهب و قتل و غارت بر کافه ناس مستولی گردید‪ .‬طولی نکشید که شیخ مذکور قدم به خاک نیریز نهاد‬
‫و در بادی امر خویش را مصلح و مؤمن و مروج شریعت حضرت سید المرسلین قلمداد نمود‪ .‬ایام به تشویش و اضطراب‬
‫سپری می شد و هر آن‪ ،‬بیم قتل و غارت لرزه بر ارکان وجود می انداخت‪ .‬قرین فانیه به کسب بزازی مشغول و صاحب‬
‫ثروت و مکنت زیادی بود‪ .‬پنج یوم قبل از نوروز که ساعت حمله و غارت احساس می شد‪ ،‬اموال منقول را به خانه‬
‫جناب محمد حسن رحیم ‪-‬که از مؤمنین و موقنین به شریعه رب العالمین بود‪ -‬انتقال دادند‪ .‬چه که خانه مذکور مجاور‬
‫مسجد جامع و محل اجتماع مدافعین بود‪ .‬خود نیز بیت مسکون را ترک نموده در خانه مذکور متحصن شدیم‪ .‬کمکم صدای‬
‫مهاجمین به گوش می رسید و هیاهوی نهب و غارت تار و پود وجود را از هم می گسیخت‪ .‬مهاجمین بعد از فراغت از‬
‫چپاول و غارت محله به مسجد جامع که بنایی محکم و محل اجتماع نفوس و مدافعین بود‪ ،‬روی آورده و جناب محمد‬
‫حسن را که در گلدسته مسجد موضع گرفته بود‪ ،‬آماج ق رار داده و به یک گلوله او را به خاک و خون انداختند و مسجد‬
‫به دست آنها افتاد‪ .‬اموال را کال نهب و غارت نمودند بطوری که قوت الیموت برا ی احدی باقی نماند‪ .‬شب نوروز فرا‬
‫رسید‪ ،‬آن شب را درآن منزل گرسنه و تشنه لرزان و هراسان صبح نمودیم و یک شب و یک روز قوت الیموت اشک‬
‫چشم و به حنین و انین همدم و قرین بودیم‪ .‬در چنین موقع خبر قتل احبا شایع شد‪ .‬فانیه سراسیمه بیرون دویدم تا از‬
‫حقیقت موضوع آگاهی حاصل نمایم‪ .‬به محض خروج از درب خانه یکی از همسایگان را با گریه و ناله مشاهده نمودم‪.‬‬

‫گفتم چطور شده؟ چه واقعه رخ داده؟‬

‫گفت‪ :‬مال محمد (پدر فانیه) و مال حسن (قرین فانیه) را آورده کشتند‪.‬‬

‫پرسیدم‪ :‬چطور؟ کشتند؟ چه شد که کشتند؟‬

‫گفت‪ :‬ای خواهر خودم دیدم‪ ،‬ناظر و حاضر بودم که هر دو را آورده و مقتول ساختند‪.‬‬

‫فانیه طفلی شش ماهه در بغل و دختری پنج ساله داشتم‪ .‬آنها را به حال خود گذاشته بسوی بازار شتافتم‪ .‬وقتی که‬
‫رسیدم دیدم همهمه و اجتماع عظیمی است‪ .‬چند نفر را یکی یکی زنجیر به پا بسته کشان کشان می آورند‪.‬‬

‫پرسیدم ‪ :‬این کیست؟‬

‫گفتند ‪ :‬مال محمد علی بابی است‪.‬‬

‫‪ . 15‬مطابق ‪۱۹٠۹‬م‪.‬‬
‫بعد گروهی از دوستان و همسایگان رسیده به مادرم گفتند‪ :‬ای مادر مگر از جان شیرین سیر شدی که خود به پای‬
‫خویش بسوی مرگ می روی؟ دخترت را بردار و تا چشمت می بیند فرار کن زنهار که به منزل خود مراجعت نمائید‪.‬‬
‫چه که این گروه قصد جان شما را دارند و اگر شما را پیدا کنند مشکل از چنگ مرگ خالصی یابید‪.‬‬

‫فانیه با مادرم ناچار به خانه یکی از همسایگان پناه آوردیم ولی آن همسایه به محض دیدن‪ ،‬ما را بیرون نموده گفت‬
‫به خاطر شما مال و منال مرا غارت می نمایند و آشیانه مرا خراب می کنند و زندگی مرا از هم می پاشند‪.‬‬

‫چون از آنجا مایوس شدیم به خانه شخص دیگر رو آوردیم‪ ،‬او نیز ما را قبول نکرد و نپذیرفت و وجود ما را در‬
‫خانه خویش علت اضمحالل و پریشانی خود ذکر نمود‪ .‬خالصه بهر خانه که ملتجی شدیم راه ندادند‪ .‬با چشم گریان و دل‬
‫سوزان به خارج قصبه رفته به مزرعه ای رسیدیم و خود را در میان بوته های جو مخفی و مستور نمودیم‪ .‬صاحب‬
‫مزرعه آمده ما را از آنجا بیرون نموده و گفت بواسطه شما جو های مرا چپاول و غارت می نمایند‪.‬‬

‫از آنجا نیز مایوس شده آمدیم از دیوار باغی باال رفته در پایه دیوار نشستیم‪ .‬آفتاب دم غروب بود و هوا کم کم تاریک‬
‫می شد‪ .‬تا دو ساعت از شب رفته گرسنه و تشنه و لرزان و گریان بسر بردیم و صدای مردم و همهمه و هیاهوی جمعیت‬
‫که پدرم را به دار می زدند‪ ،‬می شنیدیم‪ .‬در آ ن حین یک نفر از همسایگان را دل به حال ما سوخته‪ ،‬درصدد جستجوی‬
‫ما برآمده و سراغ ما را گرفته بود‪ .‬دیدم مردی از دیوار باغ باال آمده به خیال اینکه این شخص هم در صدد آزار و اذیت‬
‫ما برآمده بیم و هراس مستولی شد و قصد فرار نمودیم که ناگاه صدا زده گفت نترسید خودی است غریب نیست! آمد‬
‫پهلوی ما نشسته گفت اگر گریه نمی کنید و بیقراری نمی کنید ممکن است امشب را در خانه من بیتوته نمائید تا صبح‬
‫ببینم چه پیش می آید‪ .‬این شخص مانند فرشته ای بود که خداوند برای نجات ما آن شب برانگیخت‪.‬‬

‫باری به هر نحو بود آن شب را بدون غذا و خوراک صبح نمودیم‪ .‬طفل شش ماهه فانیه را همان شب آوردند و از‬
‫صبیه پنجساله اثری و خبری نبود‪ .‬تا دو سه روز بعد آن را هم سراغ گرفته آوردند‪ .‬تا چهاردهم یوم {نوروز} اوقات به‬
‫عسرت و سختی در خانه شخص مذکور می گذشت‪ .‬گاهگاهی نوکر مان جزئی قوت برای ما می آورد‪ .‬تا اینکه شیخ از‬
‫نیریز شد رحال نمود‪ .‬به خانه برگشتم خانه را چون مسجدی یافتیم طاق ریخته‪.‬‬

‫بعدها آنان که واقعه را دیده بودند اینگونه تعریف کردند که "مالحسن را اول با شمشیر زده و بعد تیر باران نموده و‬
‫به درخت توت دم مسجد بازار معلق نمودند‪ .‬یک نفر از دوستان وی که بقال و مسلمان و مرد منصفی بود‪ ،‬مستحفظ‬
‫گماشت که آن جسد را حراست و حفاظت نماید و مزدی از برای او تعیین نمود‪ ،‬تا شب سوم جسد را از درخت پائین‬
‫آورده و در حاشیه رودخانه به خاک سپردند‪.‬‬

‫اما پدر فانیه وقتی که داماد خویش را به خاک غلطان دیده‪ ،‬حالت وی دگرگون و منقلب می گردد‪ ،‬می گوید لعنت بر‬
‫شیخ و عبدالحسین‪ ،‬شیخ می گوید این را به بدترین عذاب بکشید‪ .‬بعد از سنگسار کردن ریسمان به پایشان بسته ‪،‬کشان‬
‫تا دم مسجد جامع که فاصله زیادی است می آورند‪ ،‬بطوری که تمام بدن مجروح و پوست متالشی و کنده شده و خون از‬
‫اعضاء و جوارح جاری می گردد‪ .‬سپس جسد بی روح را جنب مسجد جامع به درخت توت معلق و روز بعد هیمه و‬
‫پشته خار در زیر جسد انباشته نموده آتش می زنند‪ .‬تا سه روز جنازه نیم سوخته بر درخت آویزان بود شب سوم باغبان‬
‫ما جسد متالشی شده را به خاک سپرده بود‪16 ».‬‬

‫اندکی بعد سه مسافر حیفا با دست پر و اخبار خوش بازگشتند و از آنچه در نی ریز گذشته حیرت زده شدند‪ .‬احبا دور‬
‫هم جمع می شدند و زائرین از سفر خود و از حضرت عبدالبهاء می گفتند‪ .‬مناجات می خواندند و الواح و آثار دستنویسی‬
‫که به عنوان هدیه برای احبا آورده بودند را تالوت می کردند‪.‬‬

‫سالهای بعد یعنی سال ‪۱۲۹۲‬ش‪ 17 .‬نی ریز این شهر آباد و پربرکت از آرامش نسبی برخوردار بود و ثمره سالها‬
‫تحمل بالیا‪ ،‬صدمات‪ ،‬تالش ها و استقامت بهائیان‪ ،‬تشکیل اولین محفل روحانی نی ریز بود که در این دوره ظاهر شد‪.‬‬
‫پدر بزرگ من شیخ محمد حسین یکی از اعضاء منتخب این محفل بود که در سمت منشی محفل خدمت میکرد‪ .‬این‬
‫محفل روحانی‪ ،‬محل مراجعه همه حتی مسلمانان شد‪ ،‬که برای مشورت و حل امور خود‪ ،‬نزد محفل روحانی می آمدند‪.‬‬
‫(نیریزیها این محفل روحانی را جمع نه نفره می نامیدند‪).‬‬

‫مشکالت و سختی های سالهای بعد حمله ملخ‪ ،‬قحطی‪ ،‬خشکسالی و سیل بود‪ .‬همیشه در نی ریز سیل میآمد‪ ،‬اما سیل‬
‫سال ‪۱٣٠٣‬ش‪ 18 .‬سیل عظیمی بود بطوری که بعد از یک هفته باران شدید سد قدیمی شهر ویران شد ‪.‬سه چهارم نیریز‬
‫یعنی بیشتر خانهها زیر آب رفت‪ .‬اسباب و اثاثیه و دارایی همه از جمله اصل مجموعه ای از الواح حضرت بهاءللا‬
‫خطاب به خاور سلطان‪ ،‬همسر محمد شفیع و بقیه الواح دستنویس خانواده ما که برای همه عزیز تر از جان بود‪ ،‬همه از‬
‫بین رفت‪ .‬همه اهالی نی ریز به طرف زمین های باالتر از سطح آب روان بودند‪ .‬مسلمان‪ ،‬بهائی و یهودی همه بیخانمان‬
‫شدند‪ .‬مادربزرگم صاحب جان‪ ،‬همسر شیخ محمد حسین که نوه خواهری سردار بود‪ ،‬همیشه می گفت که قحطی و این‬
‫سیل بالیی بدتر از بالی شیخ ذکریا بود‪19 .‬‬

‫هنگامی که سیل خروشان عقب نشینی کرد محفل روحانی نی ریز برای تعمیر و آبادانی از محفل روحانی شیراز‬
‫درخواست کمک مالی کرد‪ .‬آنها این درخواست را بوسیله محفل روحانی تهران به اطالع حضرت ولی امرللا رساندند‪.‬‬
‫ایشان با ارسال تلگرافی به همۀ جوامع بهائی در اقصی نقاط جهان درخواست معاونت نمودند و این بار سیل خروشان‬
‫کمک از سراسر عالم به نی ریز سرازیر شد‪ .‬پدرم تعریف می کرد بسته های اسکناس آنقدر زیاد بود‪ ،‬که برای نگهداری‬
‫آنها کیسه کافی نداشتیم‪ .‬در هر صورت محفل روحانی از آن مبالغ برای بازسازی شهر نیریز استفاده کرد‪ .‬یک سد‬
‫جدید و یک حمام عمومی ساخته شد و قطعه زمینی برای قبرستان و قطعه زمین دیگری برای ساختن مشرق االذکار و‬
‫مدرسه خریداری شد و در تعمیر خانه ها به عموم مردم کمک کردند‪ .‬اتاق جناب وحید در قلعه خواجه بازسازی شد‪ .‬دو‬
‫مدرسه دخترانه و پسرانه نیز گشایش یافت‪.‬طولی نکشید که این مدارس جزء بهترینهای استان شناخته شدند‪ .‬زنان بهائی‬

‫‪ 16‬محمد علی فیضی ‪ ،‬نی ریز مشک بیز ‪( ،‬تهران ‪ ،‬ایران‪ :‬اعتماد انتشارات بهائی ‪ 129 ،‬ق‪ .‬م‪ ، ).‬ص‪162 .‬‬
‫‪ 17‬مطابق ‪ ۱۹۱٣‬م‪.‬‬
‫‪ 18‬مطابق ‪ ۱۹۲۴‬م‪.‬‬
‫‪ 19‬تاریخ مکتوب جامعۀ بابی و بهائی نیریز در کتاب «المعة االنوار» توسط میرزا محمدشفیع روحانی نوشته شده است‪.‬‬
‫نقش مهمی به عنوان معلم و مدیر این مدارس داشتند‪ 20 .‬همۀ این تحوالت مثبت کمک کرد تا جامعۀ بهائی از آزارهای‬
‫گاه و بیگاه جان سالم به در ببرد‪.‬‬

‫‪.‬‬

‫هنوز صدای خطابههای خصمانهای که در کودکی از بلندگوهای مسجد می شنیدم را به یاد میآورم‪ .‬در همان خیابانی‬
‫قدم می زدیم که در آن اعضای خانواده مان را روی زمین کشیده و کتک زده بودند‪ .‬صاحب جان و پری جان وحشت آن‬
‫روزها را به یاد داشتند‪.‬گاهی در جلسات بهائی حرف آن ایام می شد و خاطراتشان را نقل میکردند‪ .‬این گذشته در زندگی‬
‫هر روزۀ ما جریان داشت‪ ،‬صدایش از خیابان به گوش می رسید‪ ،‬از هر زبانی روایت می شد‪.‬این گذشته در کودکی من‬
‫زندگی میک رد‪ .‬الالیی مادرم درباره جوانی برومند و زیبا بود که سرش را بریده بودند‪ .‬پدرم و اجدادم مانند سنگرهایی‬
‫بودند که از ورود نفرت و دشمنی به دنیای من جلوگیری میکردند‪.‬‬

‫وقتی آن قدر بزرگ شده بودم که بتوانم دوچرخه را بردارم و از خانه بیرون بزنم به قلعه می رفتم؛ همانجا که جناب‬
‫وحید و پیروانش در مقابل سربازان ایستادگی کرده بودند‪ .‬یادم می آید یک بار وقتی وارد آنجا شدم‪ ،‬به نظرم آمد منظره‬
‫زیبایی از چند فرشته در اطراف آتش در حال رقص و پایکوبی می بینم‪ ،‬وقتی خواستم به آنها نزدیک شوم از نظر محو‬
‫شدند‪ .‬همیشه چند بار دور قلعه میچرخیدم‪ ،‬بعد سوار دوچرخه می شدم ‪ ،‬اطراف دیوارهای گلی قلعه دور می زدم‪ ،‬مسیر‬
‫رودخانه را طی می کردم‪ ،‬به سرازیری کناره کشتزارها و باغ های بابی (به قول نیریزیها) می رسیدم‪.‬‬

‫‪ 20‬جامعه بهائی را زنان شجاع پرورش دادند‪ .‬پریجان‪ ،‬مادرشوهر خالۀ من به لقب «فرشته نیریز» معروف بود‪ .‬عشقی که از حضرت‬
‫عبدالبهاء و حضرت ولی امرللا در سفر گرفته بود و الواحی که برایش صادر می کردند کمک او در این راه بود‪.‬‬
‫«ای کنیز عزیز الهی در جهان فانی از امتحانات الهی نومید مشو‪ .‬امیدوار باش و بر محن و بالیا صبر و قرار نما‪ .‬اگر بال نبود صبر تحقق‬
‫نمی یافت‪ ،‬اگر اضطراب نبود سکون و قرار وجود نداشت‪ ،‬اگر محن و آالم نبود راحت و آسایش مفقود بود‪ ،‬اگر احزان نبود کسی شادمان نبود‪.‬‬
‫هر چیز به ضدش نمودار گردد‪ .‬قدم ثابت کن تا ثابت شوی‪ .‬استقامت بنما تا شمع هدایت گردی‪ .‬منادی حق شو تا آهنگ ملکوت شنوی‪ .‬مرغ‬
‫خوش الحان شو تا دلها را به اهتزاز آری‪».‬‬
‫حاال خانۀ او به مکانی برای مهمان نوازی و محبت به همه کسانی که در راهش قرار می گرفتند تبدیل شده بود‪ .‬او همیشه آماده بود تا داستان‬
‫وقایعی که دیده بود را تعریف کند‪.‬‬
‫صاحب جان‪ ،‬مادربزرگ من ‪ ،‬خودش را وقف تربیت هفت فرزندش کرد‪ .‬برای او بسیار مهم بود که فرزندانش مؤمن باشند‪.‬‬
‫خاور سلطان همسر جد بزرگ من‪ ،‬الگویی برای سایر زنان در نیریز شد‪ .‬او هر آنچه سواد داشت به زنان دیگر نیز میآموخت و در‬
‫مدرسه بهایی نیز تدریس می کرد‪ 5 .‬فرزند تربیت کرد که هر کدام بعدها از مؤمنین پرشور بودند‪ .‬او معتمد محل بود و برای حل مشکالت‬
‫خانوادگی و مشورت در ازدواج اغلب نزد او می آمدند‪.‬‬
‫فصل سوم‪:‬‬

‫مردی ادیب‬

‫پدرم در بیست سالگی صاحب فرزند و سرپرست خانوادهای بزرگ شد‪ .‬همان سالی که من به دنیا آمدم‪ ،‬پدربزرگم‬
‫شیخ محمدحسین در سن پنجاه سالگی درگذشت‪ .‬از آن پس پدرم هم مسئول دو خانواده شد‪ :‬در یکی از آنها به دنیا آمده و‬
‫دیگری که خود تشکیل داده بود‪.‬‬
‫پدرم ذاتا ً مردی ادیب بود‪ .‬به همین خاطر به او «شیخ بهائی» می گفتند که نشان دهنده باسواد بودنش بود‪ .‬او دعاها‬
‫و اشعار زیادی از بر داشت و در طول مکالماتش مرتبا گزیده هایی از آنها را به زبان می آورد‪ .‬به عالوه بر قرآن و‬
‫حدیث و آثار بهائی مسلط بود و به همینخاطر می توانست ادلۀ زیادی درباره ظهور قائم و ادعای حضرت باب و بهاءالل‬
‫به مخاطبش ارائه کند‪ .‬همچنین دیدار مبلغین برجسته بهائی مانند جناب طرازللا سمندری‪،‬محمدعلی فیضی و علی اکبر‬
‫فروتن درک او از تعالیم حضرت بهاءللا و اهداف جامعه بهائی را غنی تر می کرد‪.‬جناب سمندری از کسانی بود که تا‬
‫لحظات آخر در کنار حضرت بهاءللا بود ‪ .‬طی سالها سفرهای تبلیغی ‪ ،‬از خاطرات مشرف شدن به حضور مظهر الهی‬
‫در باغ رضوان خارج از بغداد بازگو می کرد و این که او بود که الواح مؤمنین را به دستشان می رساند‪ .‬جناب سمندری‬
‫‪ 93‬سال عمر کردند‪ .‬جناب فیضی‪ ،‬تاریخنگار فوق العادهای بودند و کتابی درباره سرگذشت مؤمنین شهرمان به نام«نی‪-‬‬
‫ریز مشگ بیز» نوشتند‪ .‬جناب فروتن ‪ ،‬با وجود جدیت بسیار‪ ،‬همیشه نسبت به من بسیار پرلطف و مهربان بودند‪ .‬ایشان‬
‫که فارغ التحصیل دانشگاه مسکو بودند برای ما مدرسه ای تاسیس کردند که من بعدها همانجا درس خواندم‪.‬جناب فروتن‬
‫از اوایل دهه ‪ 1930‬عضو محفل ملی ایران بودند و پدرم را که نماینده نیریز در کانونشن های ملی بود میشناختند‪.‬‬

‫درک پدرم از مسائل مذهبی به همراه شخصیت ‪ ،‬قدرت بیان و سرشت پرمهرو محبتش از او مبلغ موثری ساخته‬
‫بود‪ .‬اگر چه اهل کتاب بود ولی فضل فروشی نمی کرد‪.‬شوخ و مهمان نواز بود‪ .‬او احساسات عمیق روحانی داشت و‬
‫وقت زیادی را صرف دعا خواندن می کرد‪ .‬وقتی از او پرسیدم که برای چه اینقدر دعا میخوانی جوابم داد «برای تو»‪.‬‬
‫بعدها در زندگیام احساس کردم دعاهایی که پدرم برایم کرده بارها کمکم کرده است‪.‬‬

‫درحالی که پدرم سرش به کتاب و تبلیغ بود ‪ ،‬مادرم بشری از یک خانواده تاجر صاحب نام می آمد‪ .‬پدرش‪،‬میرزا‬
‫احمد وحیدی‪ ،‬از فقر به ثروت رسیده بودند‪ .‬مادرم تمام وقتش را به کارهای خانه‪ ،‬پخت و پز‪ ،‬نظافت و مراقبت از‬
‫فرزندان می کرد‪ .‬او بهره ای از سواد نداشت و تمام زندگیش در بین چهاردیواری خانه می گذشت و به همین خاطر‬
‫فرصتی برای معاشرت با دوستان و اقوام خارج از منزل نداشت‪.‬‬

‫از طرف دیگر پدرم به فعالیت های عمومی مشغول بود‪ .‬مطالعاتش درباره آثار بهائی و منش جذاب و قوه بیانش او‬
‫را به یک ناطق محبوب تبدیل می کرد‪ .‬او سالها در محفل روحانی به عنوان منشی فعالیت می کرد و آنجا مهارتش در‬
‫نوشتن را به کار میبرد‪.‬سالها بعد چند فقره از نامه ها یی که نوشته بود را خواندم و تحت تاثیر شیوایی و بالغت آن قرار‬
‫گرفتم‪ .‬بهعنوان منشی یکی از بزرگترین جوامع بهائی ایران‪ ،‬او با عدۀ زیادی در تماس بود‪ .‬جامعه بهائی نیریز‬
‫چندهزارنفر بودند و محفل برای آنها محل وثوق و اطمینان بود‪ .‬همانطور که حضرت ولی امرللا تشویق فرموده بودند‬
‫بهائیان به جای دادگاه‪ ،‬به محفل شکایت می بردند‪ .‬پدر من مسئول رسیدگی به امور حقوقی بهائیان‪ ،‬از ازدواج گرفته تا‬
‫دعواهای مالی بود که باید ضمنا ً مصلحت و صیانت جامعه را نیز مورد مالحظه قرار میداد‪ .‬همین تعامالت وقتی که‬
‫مالها می خواستند اوباش را علیه بهائیان بشورانند ‪ ،‬باعث دردسر می شد‪ .‬مانند مردهای ایرانی دیگر‪ ،‬پدرم مردی‬
‫خوددار بود و محتاط بودنش کمک می کرد تا در مقابل حمالت خود را حفظ کند‪.‬‬

‫پدرم شغل خانوادگیاش – عطاری‪ -‬را پیش گرفته بود و گیاهان دارویی و ادویه برای درمان بیماریها می فروخت‪.‬‬
‫گل گاوزبان به جای آرامبخش‪ ،‬عرق نعناع برای هضم غذا‪ ،‬و زردچوبه برای مشکالتی مثل سردرد و سوزش معده‪.‬‬
‫همه او را به عنوان درمانگر دوست داشتند‪ .‬مغازۀ پدربزرگم در بازار به آتش کشیده شده بود ‪.‬به همین خاطر پدرم‬
‫مجبور شد بخشی از خانه مان را تبدیل به محل کار کند ‪ .‬درآمد پدرم بطرز قابل توجهی کاهش یافت چون این محل کسب‬
‫‪ ،‬مانند بازار پاخور نداشت‪.‬‬

‫مدت کوتاهی میرزا جالل میثاقی‪ ،‬که بعدها پدرزن من شد‪ ، ،‬به پدرم کمک می کرد‪ 21 .‬او در مدرسه جدید بهائی‬
‫درس می داد و درطراحی برنامه درسی‪ -‬شامل مطالعه قرآن‪ ،‬اشعار سعدی و حافظ‪ ،‬انشاء و ریاضی‪ -‬کمک می کرد ‪.‬‬
‫میثاقی برای تدریس‪ ،‬از تربیت معلم مدرک گرفته بود که در آن زمان بسیار ارزشمند به حساب می آمد‪ .‬سپس با دختر‬
‫دائیاش شیخ محمد حسین به نام روحا که مؤمن شده بود ازدواج کرد‪ .‬زوج جوان همچنان به خدمت امر در شهر فسا‬
‫مشغول بودند تا آن که ضوضاء شروع شد‪ .‬بعد از آن به شیراز رفتند و میثاقی وارد کار تجارت پنبه شد و به رغم‬
‫تعصبات صاحبان شرکت ‪ ،‬در شغلش پیشرفت خوبی کرد‪ .‬این زوج برای انجام خدمات بیشتر به هندوستان مهاجرت‬
‫کردند و به عنوان فارسان امر در آن منطقه مشغول زندگی شدند‪.‬‬

‫نقش پدرم به عنوان منشی محفل ایجاب می کرد که با مقامات نظامی‪ ،‬سیاسی‪ ،‬مذهبی مالقات کند ‪ ،‬به همین خاطر‬
‫آماج حمالت بسیاری بود‪ .‬در طول ساهای دهه چهل میالدی مال محیی الدین فالی‪ ،‬مالی روستایی در همان حوالی‪ ،‬وارد‬
‫نیریز شد‪ .‬اون روضه خوان ماهری بود‪ :‬خوب می دانست چطور با کلمات بازی کند‪ ،‬آشوب به راه بیندازد و پولی به‬
‫جیب بزند‪ .‬مسجدی که ساخت درست روبروی خانه ما بود‪ .‬صدای گوشخراش بلندگوها ‪ ،‬موسیقی پس زمینه کودکی من‬
‫بود‪ .‬با مزخرفاتی که درباره بهائیها می گفت مسلمانان دیندار را علیه ما می شوراند و آنها ما را در خیابان اذیت می‬
‫کردند‪.‬‬

‫وقتی او به نی ریز آمد جامعه ما بزرگ و مرفه بود‪ ،‬چندین نفر از بهائی ها با مسئولین استانی در شیراز ارتباط‬
‫داشتند و همین باعث شد تا فالی نتواند علیه بهائیان اعمال خشونت مستقیم کند‪ .‬در عوض او به طرز موذیانه ای رابطه‬
‫مسلمانان و بهائیان را تخریب کرد‪ .‬او ازدواج ‪ ،‬ارتباط شغلی و هر نوع مراوده اجتماعی با بهائیان را تحریم کرد‪ .‬او با‬
‫برای تشدید فشار روانی به مردم روستا‪ ،‬ازدواج بهائی را غیرقانونی و فرزندان آنها را نامشروع اعالم کرد‪ .‬اراذل و‬
‫اوباش را می فرستاد تا جلسات بهائی را بر هم بزنند‪ .‬حمالت گسترده ای علیه اموال بهائیان ترتیب می داد‪ .‬یکی از‬
‫سرکردههای اوباش که گوش به فرمان فالی بود ‪ ،‬مزرعهداران بهائی را موقع رفت و برگشت به مزرعه اذیت می کرد‪.‬‬
‫مال فالی از این ارعاب استفاده می کرد تا اموال بهائیان را به نفع خودش تصرف کند‪ .‬او پیشنهاد نازلی برای خرید باغ‬
‫زیبای میرزا علی اکبر روحانی داد‪ ،‬این فضایی بود که اغلب برای جلسات بهائی و جشتهای جوانان استفاده می کردیم‪.‬‬
‫میرزا روحانی پیشنهاد فروش را نپذیرفت‪ .‬اوباش فالی شبانه به باغش ریختند و تمام درختها را شکستند و از ریشه‬
‫بریدند‪ .‬روز بعد فالی پیش میرزا روحانی رفت و به تمسخر پرسید حاال قیمت پیشنهاد او قبول است یا نه‪ .‬بارها و بارها‬

‫‪ 21‬اجداد میثاقی نیز زمان حضور جناب وحید در نیریز ایمان آورده بودند‪.‬از طرف مادری‪ ،‬نسبش به مال عبدالحسین بابی می رسید ‪.‬همان‬
‫کسی که در فصل قبل گفتم در راه اسیری بردن به سمت شیراز گردنش را زدند‪ .‬از طرف پدری به خانواده سید جعفر یزدی از اصحاب جناب‬
‫وحید مرتبط می شد‪.‬‬
‫به چنین ترفندهایی اموال بهائیان را تصرف کرده بودند‪ ،‬و حاال پدرم ‪ ،‬بخاطر نقشی که در جامعه بهائی داشت‪ ،‬هدف‬
‫بعدی فالی شده بود‪.‬‬

‫آنچه بر پدر من و آقای میثاقی گذشت یک نمونه از رفتارهایی بود در سراسر آشفتهبازار ایران با بهائیان صورت‬
‫می گرفت؛ در سرزمینی که جامعهای محافظه کار در دوران گذار به سوی تحوالتی بزرگ بود‪ .‬با باالرفتن تقاضای‬
‫اجتماعی برای سیستمی دموکراتیک‪ ،‬کشور دچار کشمکش های داخلی شده بود‪ .‬درگیری میان دربار و مجلس شکل گرفته‬
‫بود‪ .‬احزاب سیاسی مختلف قدرت یافته بودند و انتخاباتی واقعا ً رقابتی برگزار شد‪ .‬با محدودیت دسترسی شرکتهای‬
‫خارجی به میادین نفتی ایران و ملی شدن صنعت نفت به کمک دکتر محمد مصدق ‪ ،‬چهره اصلی جبهه ملی‪ ،‬به پشتوانه‬
‫قانون اساسی مصوب ‪ 1329‬ش‪ ،22 .‬چنین دیدگاههایی در کشور متداول شد‪.‬حتی با وجود جنبشهای جدید‪ ،‬ایران اساسا ً‬
‫کشوری سنتی باقی مانده بود‪.‬جامعه تحت فرمان پادشاه و دربار و وابستگان شان‪ ،‬و نیز علمای منتفذ‪،‬مقامات عالی‬
‫کشوری‪ ،‬مالکان و تاجران بزرگ بود‪.‬‬

‫با ظهور یک طبقه نخبه شهرنشین که گرایش به غرب داشتند‪ ،‬صورت جدیدی از ناسیونالیسم شکل گرفت که بر‬
‫اسطوره سازی از تاریخ ایران باستان تکیه می کرد‪ .‬با رشد و گسترش شهرها‪ ،‬احزاب سیاسی ‪ -‬مخصوصا ً چپها ‪-‬‬
‫طبقه حاکم را به چالش می کشیدند‪ .‬طبقه مذهبی شاهد آن بود که نهادهای سکوالر دولتی بسیاری از عملکردهای آنها‪،‬‬
‫مانند سیستم قضایی و آموزشی را تحت سیطرۀ خود درآورده و امتیازات آنان مانند معافیت از خدمت سربازی را حذف‬
‫میکند‪ .‬مالها که تاثیر زیادی بر روستاها و شهرهای کوچک داشتند‪ ،‬حمله به بهائیها برایشان راه حلی بود تا قدرت‬
‫تضعیف شدهشان را دوباره به دست آورند‪ .‬بهائی ها هدف در دسترسی بودند تا مالها بتوانند جایگاه و قدرت خود را به‬
‫رخ حاکمیت سیاسی کشور بکشند‪ .‬به همین خاطر دو دهۀ اول قرن حاضر‪ 23‬مدرسه های بهائی با وجود سوابق درخشان‬
‫تعطیل شدند‪ ،‬ازدواج های بهائی از رسمیت ساقط شد و ادبیات بهائی را سانسور کردند‪.‬‬

‫با شروع جنگ جهانی‪ ،‬متفقین برای تامین امنیت میادین نفتی وارد ایران شدند و رضاشاه ‪ -‬که به نظر می رسید‬
‫تمایالتی به نیروهای متحدین داشته باشد‪ -‬را برکنار و پسرش محمدرضاشاه را جانشین او کردند‪ .‬در آن زمان قحظی‬
‫سراسر ایران را فرا گرفته بود و همه تحت فشار شدیدی بودند‪ .‬بار دیگر مالها ضوضاء علیه بهائیان راه انداختند و این‬
‫بار کار به کمپین مطبوعاتی هم رسید‪ .‬در هر شهر و روستایی علیه ساکنان بهائی فتنه کردند ‪ .‬یک نمونه گسترش‬
‫خشونت اوباش در شاهرود در تابستان ‪۱٣۲٣‬ش‪ 24 .‬بود‪ .‬خانواده های بهائی و مسلمان سالها در این مناطق به صورتی‬
‫مسالمت آمیز با هم زندگی می کردند و حتی در بعضی جاها بهائیان کدخدا هم شده بودند‪ .‬آزار بهائیان با جرائمی علیه‬
‫اموالشان شروع شد ‪ :‬دزدیدن دام هایشان‪ ،‬سوزاندن در منزل‪ ،‬سنگ زدن به شیشه و دیوار‪ .‬با وجودی که بهائی ها‬
‫شکایت می کردند اما مسئولین رسیدگی نمیکردند‪ .‬مالها هم که می دیدند نظمیه هیچ کاری بهشان ندارد مردم محلی را‬
‫بیشتر تحریک می کردند‪ .‬کودکان مسلمان را تشویق می شدند تا به بهائیان‪ ،‬در خیابان توهین کنند‪ .‬حمالت متعصبین به‬

‫‪ 1951 22‬م‪.‬‬
‫‪ 23‬دهه ‪ 30‬و ‪ 40‬میالدی‬
‫‪ 24‬آگست ‪ 1944‬م‪.‬‬
‫خانه های بهائیان‪ ،‬حتی کسانی که پیر بودند‪ ،‬بیشتر و بیشتر می شد تا ماه اگست در شاهرود که خشونت ها به اوج رسید‬
‫و سه نفر از بهائیان را شهید کردند‪ .‬در شهر کاشان نیز حادثه مشابهی رخ داد و فتنه انگیزی مالها باعث شد تا‬
‫دکتربرجیس‪ ،‬پزشک بهائی که در شهرشان معروف و محبوب بود را ‪ 80‬ضربه چاقو بزنند‪.‬‬

‫در حالی که جوامع بهائی در مقابل چنین هجمههایی در سطح محلی و ملی مقاومت می کردند‪ ،‬آزادی های مدنیشان‬
‫مدام کمتر‪ ،‬مدارس شان تعطیل‪ ،‬و در زمینه های شغلی ورشکسته می شدند و همین شرایط زندگی را سخت میکرد‪.‬‬
‫کسانی که پتانسیل زندگی در جاهای دیگری را داشتند ‪ ،‬مهاجرت کردند‪ .‬گروهی هم در جهت نقشه های حضرت ولی‬
‫امرللا‪ ،‬با انگیزه های معنوی برای پیشبرد امرالهی وطن را ترک کردند‪.‬به این ترتیب عده زیادی از بهائیان ایران را‬
‫ترک کرده و به نقاط دیگری از دنیا رفتند‪ ،‬جایی که زندگیشان سراسر خدمت ‪ ،‬و زندگی شغلیشان توام با موفقیت‬
‫باشد‪.‬‬

‫اواخر دهه ‪ 20‬شمسی من یک پسربچه بودم که چیز زیادی از دنیای خارج از نیریز نمی دانستم‪ .‬آنچه که دیده بودم‬
‫جامعه مظلوم بهائی بود و جامعه بی رحم دیگری که سختی ها را به ما روا می داشت‪ .‬عمه جوانم ‪ ،‬اشراقیه را دیده‬
‫بودم که تجسم زندۀ همۀ دردهایی بود که هر فرد بهائی ممکن است متحمل شود‪ .‬دانش آموزان مدرسهای کتابهایش را‬
‫دور ریختند ‪ ،‬فحشش دادند‪ ،‬ناهارش را دزدیدند‪ .‬او که دختر حساس و خجولی بود این رفتارها بسیار به او صدمه زد و‬
‫باعث شد ترک تحصیل کند‪ .‬بعدتر با مرد مسلمانی ازدواج کرد و در خانه او بسیار آزار دید‪ .‬خانواده شوهرش از نظر‬
‫جسمی و روحی او را تعذیب کردند‪ .‬درباره دینش بدگویی کردند‪ ،‬به مسجد بردندش تا توبه کند و دینش را تکفیر کند‪.‬پانزده‬
‫سال تالش کرد تا با مهربانی‪ ،‬رفتارهای زشت آنها را پاسخ دهد؛ لباسهایشان را می شست‪ ،‬بچه ها را غذا می داد‪ ،‬از‬
‫حیوانات مراقبت میکرد‪ .‬اما ا جازه نداشت احکامی مثل نماز و روزه را در آن خانه به جا آورد و یا اینکه با بهائیان‬
‫مراوده داشته باشد‪ .‬او سل مبتال شد و بیماریاش شدت گرفت اما هیچکس به او کمک نکرد‪ .‬او را به خانه خواهرش پس‬
‫فرستادند و همانجا در سن ‪ 40‬سالگی درگذشت‪.‬‬

‫در نی ریز هم دسیسه های مال فالی و همدستانش ادامه داشت ‪ .‬حاال برنامه ای هم برای تبلیغ علیه بهائی ها در رادیوی‬
‫تهران هم راه انداخته بودند‪ .‬سالها بعد ‪ ،‬خانواده فالی بخاطر این همه ناراستی او را ترک کردند‪ .‬او حتی مدرکی نداشت‬
‫که درس طلبگی خوانده است‪ ،‬فقط با تمرین و تکرار یاد گرفته بود شبیه مالها حرف بزند‪ .‬اما با این همه استعدادی ذاتی‬
‫داشت که مردم را گرد خودش جمع کند و معرکه راه بیندازد‪.‬‬

‫پدرم بارها هدف دشمنی فالی قرار گرفته بود‪ ،‬اما هربار با وجود خشمی که از او داشت با شجاعت به مالقاتش رفته‬
‫بود‪ .‬فالی از پدرم خواسته بود تا شکایات و مکاتبات با مقامات شیراز را متوقف کند و پدر من با اطمینان گفته بود که‬
‫هرگز چنین نخواهد کرد‪( .‬یک بار پدرم به نمایندگی از محفل‪ ،‬مناظرهای عمومی بین جناب سمندری و فالی ترتیب داد‪.‬‬
‫اما حاکم نی ریز که دوست پدرم بود این جلسه را لغو کرد‪ .‬بعد به پدرم گفته بود فالی فارغ از اینکه مناظره را ببرد یا‬
‫ببازد‪ ،‬پس از آن خون بهائیان را به شیشه خواهد کرد!) این موضوع فالی را عصبانی کرد‪ .‬چند نفر را اجیر کرد که‬
‫پدرم را موقع رفتن به مزرعه ‪ ،‬سر راه دزدیدند‪ .‬چند نفر از اقوام مسلمانمان برای نجات او همه جا را گشتند‪ ،‬سرانجام‬
‫او را کتک خورده با بینی شکسته در کوه یافتند‪.‬‬
‫هرکسی صبرش حدی دارد‪ .‬پدرم بعد از ماجرای دزدیده شدنش به این نتیجه رسید که اگر با وجود شخصی مثل فالی‬
‫در نی ریز بماند معلوم نیست چه بر سر خودش یا خانواده اش خواهدآمد‪.‬درواقع‪ ،‬اقدامات غیرقانونی فالی و سهلانگاری‬
‫مقامات باعث فشار اقتصادی و روانی شدیدی بر همۀ خانواده های بهائی شده بود‪ .‬پسر فالی‪ ،‬به مقام اداری باالیی رسید‬
‫و دیگر هیچ چیز جلودار ترکتازی های فالی در نی ریز نبود‪ .‬خانواده های بهائی بخاطر از دست رفتن منابع درآمد‪،‬‬
‫کاسته شدن از اعتبار اجتماعی‪ ،‬به هم خوردن برنامه هایی که برای خودشان و آیندۀ فرزندانشان داشتند کمکم از نی ریز‬
‫خارج شدند و همین باعث شد تا جامعه بزرگ بهائی آنجا به تدریج تحلیل رود‪ .‬باالخره ما هم از نی ریز رفتیم‪.‬‬

‫ما هم مثل بقیه‪ ،‬یک روز با چمدانی کهنه‪،‬دو پتو و لقمه های نان و پنیر پشت کامیونی نشستیم و از نیریز به سمت‬
‫شیراز حرکت کردیم‪ .‬همین طور که روی بارهای بادام نشسته بودم یادم به سگی افتاد که به دست اوباش در خیابان کشته‬
‫شد‪ ،‬یاد مردان بهائی که در روزهای دزدیده شدن پدرم با اسلحه روی پشتبام ما کشیک می دادند تا کسی متعرضمان‬
‫نشود‪ .‬یاد آزار و اذیت های خیابانی در همه کوچه و پس کوچه ها افتادم‪ .‬حاال این زندگی را پشت سر می گذاشتم‪.‬‬

‫شش سال پیش‪،‬تولد من به عنوان اولین نوه پسری‪،‬کل خانواده از پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و عمو و عمه زاده‬
‫و عموزاده همه را خوشحال کرده بود‪ -‬مخصوصا مادربزرگ عزیزم‪«،‬صاحب جان» که خیلی مرا دوست داشت‪ .‬حاال‬
‫بعد از این همه مدت پیش آنها می رفتیم؛ به یکی از بزرگترین شهرهای ایران‪ ،‬جایی که من فقط دربارهاش شنیده بودم‪.‬‬
‫به پدرم نگاه کردم ‪ ،‬او هر چه که روزی ساخته بود را داشت بهجا می گذاشت‪.‬‬

‫کامیون به راه افتاد و ما مدام با تکانهای زیاد باال و پایین پرت می شدیم‪ .‬الستیک های بزرگ کامیون خاک به هوا‬
‫بلند می کردند و همه جا را غبار گرفته بود‪.‬کسی نمی دانست جاده ما را به کجا می برد‪.‬‬
‫فصل چهارم‪:‬‬

‫به سوی دنیایی بزرگتر‬
‫دیدن دروازه شهر از میان گرد و غبار جاده‪ ،‬نوید رسیدن به شیراز‪ ،‬شهر گل و بلبل‪ ،‬شهر شعر و شاعری‪ ،‬و باغ های زیبای‬
‫ایرانی را می داد‪ .‬پس از پیاده شدن از کامیون و گرفتن چمدانها‪ ،‬به سمت یکی از محله های فقیرنشین‪ ،‬که خانه شلوغ و پرجمعیت‬
‫عمه ام درآنجا بود رفتیم‪ .‬پس از چند روز چون پدرم نتوانست کاری مناسب با درآمد کافی پیدا کند‪ ،‬ناگزیر با اتوبوس عازم تهران‬
‫شدیم‪. .‬‬

‫اقوام تهرانی ما به نظر من خیلی مدرن‪ ،‬تحصیل کرده و آداب دان بودند و برخالف اقوام نیریزی ما ‪ ،‬نشانی از زندگی سخت‬
‫و دستهای پینه بسته نداشتند‪ .‬آنها به عوض دور سفره روی زمین و با دست غذا خوردن‪ ،‬روی صندلی می نشستند و با قاشق و‬
‫چنگال غذا میخوردند‪ .‬وقتی یکبار خالها م ظرف آب نبات و شیرینی را پیش آورد و تعارف کرد‪ ،‬من با حرص و ولع چند مشت‬
‫پر برداشتم‪ .‬خالهام ظرف شیرینی را عقب کشید و به من گفت که نباید بیشتر از یک عدد بردارم‪ .‬این طوری بود که به من آداب‬
‫معاشرت و حضور در کالسها را یاد داد‪.‬سالهای بعد وجود این فامیل ته رانی کمک بسیار بزرگی برای من بود ‪.‬‬

‫همه چیز این شهر بزرگ برای من عجیب و غریب و ناآشنا بود‪ .‬وقتی به درخانه خاله رسیدیم‪ ،‬من به همان روش نیریزی ها‬
‫چند تکه سنگ برداشتم که به در بزنم‪ .‬پدرم مانع شد و خود به طرف در رفت و دکمه روی دیوار را فشار داد‪ .‬خیلی زود مثل‬
‫اینکه جادویی شده باشد‪ ،‬یک نفر در را باز کرد و به ما خوشآمد گفت‪ .‬در بین راه یک اسباب بازی جدید پیدا کرده بودم؛ یک‬
‫المپ‪ .‬آن را با خودم همراه آوردم تا سر حوصله بررسیاش کنم‪ .‬در ایستگاه قطار صدای سوت بلندی می آمد و قطارهای بزرگ‬
‫که با زغال سنگ کار می کردند و دود غلیظی به هوا می دادند از میان تونل پیدا می شدند‪ .‬شبهای تهران تاریک نبود‪،‬الزم نبود‬
‫خانه بمانیم‪ .‬برای اولین بار در زندگی ام در خیابانی که با نور چراغ برق روشن بود قدم زدم و با لذت فراوان بستنی‪ ،‬هلو و کباب‬
‫سیخی خوردم‪.‬‬

‫برای من که تا به حال شهر را ندیده بودم تهران فراتر از حد تصورم ظاهر شد؛ شلوغ و پر جمعیت با آدمهای مختلف‪ ،‬قله‬
‫زیبای البرز در باالی آن سر برافراشته بود‪.‬انگار همه زیبایی های ایران در تهران جمع شده بود‪ .‬مردها‪ ،‬مثل فرنگی ها کت و‬
‫شلوار به تن داشتند و زنها هم با لباسهای آخرین مد در خیابان و بازار می –گشتند‪ .‬پیاده روها پر از عابر و در و دیوارها پر از‬
‫پوسترهای بزرگ تبلیغاتی لوازم آرایش و محصوالت بهداشتی بود و صدای مؤذن از مناره مسجد همه را به نماز فرا میخواند‪.‬‬
‫ماشین های خارجی و کامیون هایی با آرم مرسدس بنز داشتند از خیابانهایی که با بناهای تاریخی و مجسمه های قدیمی عبور‬
‫می کردند‪.‬در کنار مغازه های کهنه‪ ،‬ساختمانهای نوساز مدارس و دانشگاه برای تحصیل نسل جدید همه جا دیده میشد‪.‬بزرگترین‬
‫ساختمان آن حوالی کاخ گلستان‪ ،‬محل فرمانروایی شاه قاجار بود‪ ،‬کاخی با ترکیبی از اسلوب ایرانی و اروپایی با کاشیکاریهای‬
‫خارقالعاده‪ ،‬استخرهای بزرگ و تخت مرمر شاه که بعد از پایان حکومت قاجار‪ ،‬تقریبا خالی مانده بود چون خاندان جدید سلطنتی‬
‫کاخی جدید ساخته بودند‪.‬‬

‫آن زمان خیلی از روستاییان به مناطق شهری مهاجرت میکردند و کوشش داشتند‪ ،‬زندگی شهری را با آداب و رسوم محلی‬
‫خود تطبیق دهند‪ .‬در مناطق فقیرنشین تهران ‪-‬که محل سکونت این مهاجرین بود‪ -‬پر بود از گاری کهنه‪ ،‬دوچرخه‪ ،‬عابر پیاده‪ ،‬اسب‬
‫و االغ و گاهی حتی کاروانی از شترها و صدای بوق ماشینها و داد و قال مردم‪ .‬پیرمردهایی را میدیدی که با لباسهای زمخت و‬
‫پاره‪،‬کنار سبد میوهای که برای فروش آورده بودند‪ ،‬چمباتمه زده و منتظر مشتریاند‪ .‬قالیچه‪،‬پوستر افراد مشهور تاریخ ‪،‬لوازم‬
‫آشپزخانه‪ ،‬پنبه های خام حالجی نشده ‪ ،‬انواع و اقسام خوراکی‪ .‬همه چیز در بساط دستفروشها پیدا میشد‪.‬‬

‫خاله جان اختر‪-‬که خاله پدر من بود‪ -‬برای پیدا کردن کار به پدرم کمک کرد‪ .‬پدرم هر پیشنهاد کاری را قبول می کرد‪ .‬حتی‬
‫مدتی صندوقدار یک گرمابه شد ولی از آن راضی نبود‪ .‬چون عالوه بر آنکه درآمد کافی نداشت‪ ،‬وقتی به خانه بر میگشت از دیدن‬
‫من که تمام روز از دلتنگی و دوری او گریه کرده بودم‪ ،‬خیلی ناراحت میشد‪ .‬خیلی زود خانواده ما دوباره به فکر تغییر مکان‬
‫افتادند‪ .‬ما راهی شهر نفتخیز اهواز‪ ،‬مرکز استان خوزستان شدیم‪ .‬به امید یافتن کار چند شب را در ایستگاه اتوبوس ماندیم‪ ،‬از‬
‫آنجا با قطار به خرمشهر رفتیم‪ .‬از آنجا با قایق از رود کارون گذشتیم و به آبادان رسیدیم‪.‬‬

‫آبادان شهری بندری در جنوب غربی ایران است که خاک شوری دارد با تابستان هایی گرم و پشۀ زیاد که بر روی جویهای‬
‫کمعمق پرواز میکنند‪ .‬این شهر ک ه قرنها در ناحیه عرب نشین ایران ده دورافتاده ای بود‪ ،‬به خاطر «نفت» تبدیل به شهری بزرگ‬
‫و صنعتی شد‪ .‬چون آبادان به خلیج فارس نزدیک بود و با عراق مرز مشترک داشت‪ ،‬اکثر خط لولههای نفتی به آبادان ختم میشدند‪.‬‬
‫شرکت بزرگ نفتی ایران و انگلیس یکی از بزرگترین تصفیه خانههایش را در آبادان تاسیس کرد تا نفت خام را تصفیه و به وسیله‬
‫تانکرها صادر کند‪ .‬لولههای نفت به وسعت هکتارها زمین را پوشانده بود و هر روز هزاران کارگر با دوچرخه از دروازه بزرگ‬
‫تصفیه خانه میگذشتند تا در گوشهای مشغول کار شوند اما کارمندان بخش اداری تصفیهخانه که به سبک غربیها لباس میپوشیدند‬
‫در ساختمانهای زرد آجری کار میکردند‪ .‬این تصفیهخانه‪،‬تأسیسات عظیمی بود که نه تنها نیروی کار از تمام نقاط ایران بلکه‬
‫کارگران عرب‪ ،‬هندی‪ ،‬برمهای‪ ،‬پاکستانی و چینی را نیز جذب کرده بود‪ .‬عربها و ایرانیها با هم خوب بودند و در کنار یکدیگر‬
‫کار میکردند‪ .‬مدیران اجرایی این کمپانی اکثراً ایرانی یا انگلیسی بودند‪.‬‬

‫طراحی شهر آبادان به سبک روستاهای انگلستان بود؛ خانه های آجری ‪ ،‬باشگاههای کریکت و باغهایی در انتهای جزیره‪ ،‬که‬
‫وزش نسیم دریا آنها را خنک می کرد‪ .‬ساکنان اکثراً ثروتمندانی بودند که در خانههای بزرگ در میان این باغها زندگی میکردند‪.‬‬
‫کارگران تصفیه خانه نفت خام‪ ،‬که از روستاهای مختلف آمده بودند‪ ،‬در منطقه دیگر جزیره درخانههایی محقر ساکن بودند‪ .‬زاغه‬
‫نشین احمد آباد هم ساکنانش اغلب مردم بومی بودند‪ .‬این تفاوت فاحش فقر و ثروت بتدریج سبب تنشهایی شد که احساسات وطن‬
‫پرستانۀ ایرانیان را به جوش می آورد‪ .‬کارگران به علت تنفس هوای آلوده تصفیه خانه به بیماریهای ریوی و آسم مبتال میشدند‪.‬‬
‫درحالیکه خارجی ها و ثروتمندان ماشینهای زیبا و بزرگ و باشگاه قایق سواری اختصاصی داشتند‪ .‬راههای ورود به این باشگاهها‬
‫از دو طرف با درختان خرما پوشیده شده بود و به برکه آب آرامی منشعب از خلیج فارس منتهی میشد که قایق ها را در کنار آن‬
‫نگه میداشتند‪ .‬کمی دورتر ماهیگیران بومی تورهای خود را پهن میکردند‪.‬‬

‫از طرف دیگر تنوع قومی و تاثیر آداب اروپایی سبب شده بود که مردم آبادان برخالف مردم شهرهای دیگر ایران‪ ،‬اهل مدارا‬
‫و مسامحه باشند و اقوام و ادیان دیگر را بپذیرند و فعالیت های اجتماعی آسانتر باشد‪ .‬کنیسه یهودیان و کلیسای مسیحیان در کنار‬
‫یکدیگر قرار داشتند و تنها کلیسای ارمنی ارتدکس با گنبد آبی و سفیدش نزدیک یک مسجد بود‪ .‬اما از نظر سیاسی این تنش ها و‬
‫این ترکیب میتوانست مانند یک بمب در حال انفجار باشد و سرانجام همین طور شد‪.‬‬
‫وقتی موضوع ملی شدن صنعت نفت به میان آمد‪ ،‬موجی از احساسات وطن پرستانه سراسر ایران را در بر گرفت‪ .‬در ‪۲۷‬‬
‫اسفند ‪ ۱٣۲۹‬ش‪ 25 .‬در مجلس شورای ملی و مجلس سنا تصویب شد و پس از آنکه دولت تاسیسات نفتی آبادان را به دست گرفت‬
‫‪.‬دولت انگلیس و آمریکا در سال ‪ 1332‬شمسی دولت مصدق را سرنگون کردند و توافق نامه جدید نفتی تنظیم شد‪ .‬ملی شدن نفت‬
‫برای ایرانیان بخصوص در شهرهای جنوبی مثل آبادان طرفداران زیادی داشت‪ ،‬کارگران به طور طبیعی جذب ایده های میهن‬
‫پرستانه و سیاست های چپی می شدند که مدعی تضییع حقوق آنها توسط نیروهای سرمایه داری بودند‪.‬‬

‫بهائیان نیز تحت تاثیر این نیروها بودند تا وقتی که هدایت های حضرت ولی امرللا رسید‪ .‬ایشان واضحا ً تصریح کرده بودند‬
‫«از احبا از سیاست مانند طاعون بر حذر باشند‪ ».‬پدرم مرد آزادیخواهی بود و مخالف با سلطۀ انگلیسی ها بر نفت ایران‪ .‬او که‬
‫اغلب به اخبار بیبیسی گوش میکرد‪ ،‬معتقد بود این اخبار به واقعیت نزدیکتر است و سانسور نمیشود‪.‬‬

‫در آن دوره او و دوستانش چند شعار درباره ملی شدن نفت به من که شاگرد دبستانی بودم یاد دادند تا وقتی در خیابان هستم‬
‫بخوانم و نشان بدهم ما هم با اخراج انگل یسی ها از آبادان موافق هستیم‪ .‬یک روز که کارگران و کارکنان اعتصابی در حیاط بانک‬
‫سر چهارراه نزدیک خانه ما تجمع کرده بودند و صدها تظاهر کننده در حیاط بانک منتظر شنیدن سخنان همراهان یا رهبران خود‬
‫بودند‪ ،‬من روی صحنه رفتم و با صدای بلند و غرایی‪ ،‬شعارهایی را که یاد گرفته بودم اجرا کردم که با استقبال زیادی روبرو شد‬
‫ولی باعث شد اسمم در لیستی معترضین پلیس از قرار بگیرد‪.‬‬

‫این تمایالت سیاسی پدرم شایدتحت تاثیر واقعیت زندگی سخت و دشوار و فقیرانهای بود که خانوادۀ ما بعد از ترک نیریز با‬
‫آن روبرو شده بود‪ .‬ما در محلۀ کارون ‪ 26‬زندگی میکردیم‪ .‬پدرم برای محافظت ما‪ ،‬چند دیگ و قابلمه را پشت در و پنجره خانه‬
‫آویزان کرده بود تا اگر دزد در را باز کند‪ ،‬صدای دیگ و قابلمه ما را بیدار کند‪ .‬یادم است یک شب دزدی به خانه ما آمد و شلوار‬
‫پدرم را دزدید‪ .‬بعد به خانه همسایه بغلی رفته بود پس از جمع آوری اسباب های آن خانه‪ ،‬شلوار پدرم را آنجا جا گذاشت‪ .‬چندی‬
‫گذشت تا ما به خانۀ سازمانی در احمدآباد رفتیم‪ ،‬شرکت نفت در آنجا خانههای پیش ساخته بسیاری ساخته بود‪.‬‬

‫پدرم مرد خوش زبانی بود و خوب هم لباس می پوشید و ظاهرش می رسید‪،‬او همه تالشش را برای خانواده می کرد اما نتیجه‬
‫زحماتش همه در نیریز به جا مانده بود‪ .‬او در آبادان به کاری مشغول شد که درآمد کافی نداشت‪ .‬پس عالوه بر کار روز‪ ،‬عصرها‬
‫و شب در یک بیمارستان معالجه بیماری های مسری مثل سل‪ ،‬کار دومی گرفت‪ .‬مدیر بیمارستان یک خانم بهائی بود و از ترس‬
‫آنکه مبادا مسئولین آنجا فکر کنند برای پدرم حق و حقوقی بیشتر از بقیه قائل است‪ ،‬با پدرم خیلی سختگیری می کرد‪ .‬پدرم متوجه‬
‫شد که افراد شاغل در آن درمانگاه‪ ،‬داروها و پتوها را به سرقت می برند‪ .‬وقتی این موضوع را گزارش داد‪ ،‬او را تهدید به مرگ‬
‫کردند‪ .‬بهخاطر این تهدیدها‪ ،‬پدرم ترتیبی داد تا یکی از افسران ارتش که بهائی بود به خانه ما می آمد و مواظب ما بود‪ .‬اگرچه‬
‫برخی بهائی ها در آن موقع مشاغل خوب و باالیی داشتند‪ ،‬مثل ریاست بعضی قسمت های شرکت نفت‪ ،‬لکن پدرم هرگز از آنها‬
‫تقاضای کمک نکرد‪ .‬ماشین انگلیسی قدیمی خرید و آن را به کسی اجاره داد تا بعنوان تاکسی روی آن کار کند ولی ماشین قراضه‬
‫بود و زود به زود باید آنرا به تعمیرگاه میبر دند‪ .‬همیشه وقتی ماشین از کار می افتاد و راننده مجبور بود از دیگران کمک بگیرد‬
‫من باید در تاکسی می نشستم تا کسی تایرهای ماشین را ندزدد‪.‬‬

‫‪۱۹۵٠ 25‬م‪.‬‬
‫‪ 26‬محلهای فقیر نشین در آبادان‬
‫ما خانواده ای فقیر ولی بسیار آبرومند بودیم‪ .‬مادرم با همان پول کمی که دریافت میکرد آن را برای خرید لباس و یا آنچه مورد‬
‫عالقه ما بود‪ ،‬هزینه میکرد‪ .‬این موضوع باعث شد بقیه فکر کنند وضع مالی ما خوب است و از ما پول قرض می خواستند‪ .‬مادرم‬
‫تحصیالتی نداشت و با کسی رفت و آمد نمیکرد و از تنهایی ناراحت بود‪ .‬همیشه دوستان نیریزی خود را بخاطر می آورد و دلش‬
‫برای آنها تنگ می شد‪ .‬متاسفانه پدرم تالشی نکرد تا به او سواد بیاموزد و در واقع وقت این کار را هم نداشت‪ .‬ما خانواده پر‬
‫جمعیتی بودیم و در خانه ای کوچک زندگی میکردیم که آب لوله کشی و برق نداشت‪ .‬در آن خانه با عمهها و عموها و مادربزرگ‬
‫که نابینا شده بود‪ ،‬با هم زندگی می کردیم ‪.‬‬

‫حضور عمه هایم در زندگی من بسیار پررنگ بود‪ .‬آنها خودشان خواندن و نوشتن یاد گرفته بودند و به من در انجام تکلیف‬
‫های مدرسه کمک می کردند و خیلی هم جدی و سختگیر بودند‪ .‬یکبار برای تنبیه یک مداد بین انگشتانم گذاشتند و آن را فشار دادند‪.‬‬
‫من خیلی سرکش بودم و آنها دائم مراقب رفتار و کنترل من بودند‪ .‬از آنجا که من بسیار پر انرژی و بی احتیاط بودم‪ ،‬گاهی ناخودآگاه‬
‫برای خودم و دیگران خطراتی ایجاد میکردم مثالً یک روز که با سرعت میدویدم در آهنی بزرگ را آنچنان محکم بهم زدم که‬
‫انگشتان عمه اشراقیه الی در ماند و تقریبا قطع شد‪.‬‬

‫هر روز صبح پیاده به مدرسه میرفتم‪ .‬شاگردان صف میبستند و سرود ملی میخواندند‪ .‬یک روز ناظم مدرسه مرا به اتهام‬
‫بدرفتاری جلوی صف برد و بر روی زمین خوابانید و در برابر همه شاگردان پاهایم را شالق زد‪ .‬بعدها معلمم فهمید که آن عمل‬
‫ناشایست از شاگرد دیگر سر زده و من بیگناه بوده ام‪.‬‬

‫بعضی از معلم ها به دانش آموزان تعرض جنسی می کردند‪ ،‬در جامعهای که سرکوب غرایز جنسی وجود دارد چنین رفتاری‬
‫دور از ذهن نیست‪.‬که خوشبختانه از آنجا که من پر سرو صدا بودم و می دانستند اگر به من نزدیک شوند داد و قال میکنم‪ ،‬مورد‬
‫این تعرضات قرار نگرفتم‪.‬‬

‫شاگرد اول کالس بودم‪ .‬به درس تاریخ بی نهایت عالقه داشتم‪ .‬دیگر درسهای مورد عالقه ام حساب و فیزیک بود و اصال‬
‫استعداد کار هنری نداشتم‪ .‬از درس شیمی هم بیزار بودم‪ .‬معلم ها مرا مبصر کالس کردند‪ .‬از طرفی مسئولیت تهیه مجله مدرسه‬
‫هم با من بود و به همین علت معلمین و شاگردان مرا خوب میشناختند و از من تعریف میکردند‪ .‬با آنکه هیچ عالقه ای به ورزش‬
‫نداشتم‪ ،‬مرا سرپرست تیم بسکتبال کردند تا هم مشغول باشم و هم انرژی زائدم را صرف کنم‪ .‬جزو گروه پیشاهنگی بودم که خیلی‬
‫وقت مرا میگرفت‪ .‬ساعت پنج و نیم صبح از خواب بلند می شدیم و چادر می زدیم و شبها هم با اسلحه های قالبی نگهبانی میدادیم‪.‬‬

‫یکی دیگر از شیوه های بهائی ستیزی اذیت بچه های بهائی در مدارس بود‪ .‬یادم میآید معلم دینی دبیرستان آدم خوب ولی‬
‫متعصب و سختگیری بود‪ .‬او که میدانست من بهائی هستم‪ ،‬مرا مجبور میکرد تا در کالس جلوی همه نماز اسالمی بخوانم تا به‬
‫تصور خودش مرا به راه راست هدایت کند‪ .‬بعدها شنیدم اوایل انقالب یکی از رهبران معروف انقالبی شهر شده و به دستور او‬
‫گروهی از مهندسین اعتصابی شرکت نفت اعدام کردهاند‪ .‬او خودش هم بعدها به دلیلی اعدام شد‪.‬‬

‫اگر چه من بچه سرکشی بودم و لی در مدرسه رفتارم خوب بود‪ .‬خانه مان خیلی تاریک و کوچک و شلوغ بود و من مجبور‬
‫میشدم در حیاط با نور کم سوی چراغهای خیابان‪ ،‬در حالی که سوسک های سیاه دور و برم روی زمین رژه می رفتند مشق‬
‫بنویسم‪ .‬برنامه تحصیلی مدرسه خیلی پیشرفته و تکالیف مدرسه خیلی زیاد و سخت بود‪ .‬بعدها وقتی به آمریکا آمدم متوجه شدم که‬
‫میزان درس و تکالیف مدرسه در ایران فراتر از استاندارد مدارس آمریکا بوده و به همین دلیل وقتی به آمریکا آمدم مانند بسیاری‬
‫دیگر از ایرانی ها در درس و تحصیل موفق شدم‪ .‬با فرزام ارباب عضو سابق بیت العدل – در طهران همکالسی بودیم و بهمان‬
‫خیلی خوش میگذشت‪ .‬عالوه بر مدرسه‪ ،‬هر هفته کالس درس اخالق داشتیم و آنجا دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز هم دوستیمان‬
‫ادامه دارد‪.‬‬

‫علیرغم زندگی فقیرانه در آبادان‪ ،‬من این شهر را خیلی دوست داشتم‪ .‬خیابانهای آن پر از مغازه هایی بود که اجناس خود را‬
‫یا روی میز میچیدند و یا به دیوار آویزان میکردند ‪،‬تا مشتریان بهخوبی آنها را ببینند‪ .‬فروشنده ها و تجار با نصب تابلو و عالمتی‬
‫بر روی ساختمان ها‪ ،‬سرویس خدماتی و تجاری خود را معرفی میکردند‪ .‬صدای آواز و موسیقی بندری با صدای بلند فروشنده‬
‫های دوره گرد که جنس خود را معرفی میکردند و صدای عبور ماشینهای پونتیاک که با سرعت حرکت میکردند‪ ،‬با سر و صدای‬
‫زنان چادری که بسته های خرید خود را بر روی سر حمل میکردند و فریادهای مردانی که گاری های سنگین خود را با دست به‬
‫جلو میبردند درهم می آمیخت‪ .‬برای اولین بار سوار ماشین شخصی شدم‪ .‬خیابانهای آبادان با استفاده از چراغ برق غرق نور بود‬
‫و می توانستی بدون نگرانی از هیچ خطری راه بروی‪ .‬من قدم میزدم و زنان و مردان خوشلباسی که سر قرار می آمدند را می‬
‫دیدم‪( .‬کامالً بر خالف کوچه پس کوچه های باریک و پر از خاک و گل نیریز‪ ،‬که روزها در خطر اذیت و آزار همشهریان بی‬
‫انصاف و شب ها در تاریکی محض باید عبور میکردیم‪ ).‬می توانستم به جای آنکه سوار االغ یا پیاده باشم ‪ ،‬برای طی مسیر از‬
‫اتوبوس استفاده کنم‪ .‬اگر تشنه می شدم بجای طی مسیری طوالنی تا چاه آب‪ ،‬از شیر آبخوری عمومی آب میخوردم‪ .‬من در میان‬
‫نخلهای کنار رودخانه قدم میزدم و رویاپردازی میکردم و رمانم را مینوشتم‪ .‬در وقتی به جشن ها و میهمانی خانواده های‬
‫ثروتمند آبادانی دعوت میشدیم‪ ،‬کباب و جوجه کباب می خوردیم‪ .‬اما در خانه مادرم همان غذای ساده نیریزی ها برقرار بود ‪.‬‬

‫شرکت نفت یک فروشگاه هم داشت که اجناس خارجی می فروخت‪ .‬در اوایل دهه پنجاه بیشتر این اجناس آمریکایی بودند و‬
‫برای آنها تبلیغات زیادی می شد و مردم را به را به شیوه زندگی مصرفی غربی ‪-‬که مورد نظر حکومت بود‪ -‬تشویق میکردند‪.‬‬
‫عمه هایم و پدرم کارت خرید داشتند و گاهی آنها را به من می دادند و من هم با آنها بیسکوئیت‪ ،‬لیموناد و کره میخریدم و با قدری‬
‫سود می فروختم‪ .‬حتی سیگارهای پدرم را هم می فروختم تا پولی بدست آرم و در عین حال او هم کمتر سیگار بکشد‪ .‬برای اینکه‬
‫پدرم را وادار کنم تا برایم دوچرخه و یک بارانی پالستیکی زرد رنگ بخرد‪ ،‬اعتصاب غذا کردم‪ .‬وقتی پدرم اینها را خرید‪ ،‬با خیال‬
‫راحت به محلههای اعیانی می رفتم و از جلوی خانه باغهای زیبا و استخرهایی که در آن زنان و مردان روی صندلی های راحتی‬
‫آفتاب میگرفتند‪ ،‬رد میشدم و آنها را تماشا میکردم و بعد هم به نخلستان میرفتم‪ .‬آنقدر تند رکاب میزدم تا هوای داغ آبادان به‬
‫نسیم خنکی تبدیل میشد‪ .‬وقتی همسایه ارمنیام را دیدم که با دوست دخترش موتور سواری میکرد‪ ،‬رویاهایم بزرگتر شد‪.‬‬

‫راه فرار اصلی من از سختی زندگی‪،‬پناه بردن به فیلم و کتاب بود‪ .‬در سالن سینما تاج با دکوراسیون هنری و دیوارهای آجریش‬
‫می نشستم و با تماشای فیلمها ی سینمائی‪،‬این صنعت رویا سازی آمریکا‪ ،‬مشغول میشدم‪ .‬در دنیایی فرو میرفتم که در آن‬
‫شهرک های چوبی کابویی‪ ،‬آدم خوبها آدم بدها را می کشتند‪ .‬من که یک پسر نوجوان بودم و از تماشای هنرپیشههای زیباروی‬
‫اروپایی مثل لسلی کارون‪ ،‬و رقصهای زیبایش در فیلمها و صحنههای پرزرق و برق رنگی لذت میبردم‪ .‬همیشه جلوی پرده می‬
‫نشستم و تا رقص را بهتر ببینم‪.‬گاهی چند روز پشت سر هم‪ ،‬یک فیلم را تماشا میکردم‪ .‬مثل اغلب ایرانی ها عاشق فرهنگ کشور‬
‫فرانسه بودم‪ .‬وقتی بیشتر نوجوانان هم سن و سال من عصر و شب را به بازی و تفریح میگذرانیدند‪ ،‬من به کتابخانه باشگاه افسران‬
‫می رفتم و کتاب های ویکتور هوگو‪ ،‬سارتر و آلبرکامو را میخواندم و از همه بیشتر از تماشای مدل و مانکنهای زیبا لذت میبردم‪.‬‬
‫از طریق یکی از افراد فامیل که با یکی از مدیران شرکت نفت آشنا بود‪ ،‬توانستم اجازه رفتن به استخر شرکت نفت بگیرم‪ .‬در آنجا‬
‫از دیدن دخترهای زیبا کیف میکردم‪ .‬برای جلب توجه دخترها ازباالترین نقطۀ سکو به داخل استخر شیرجه میرفتم‪ .‬بلندی سکو‬
‫برایم ترس نداشت‪ .‬شنا میکردم ولی از نور آفتاب گریزان بودم‪ .‬نمیخواستم پوستم مثل پوست آبادانی ها تیره شود‪.‬آنوقتها داشتن‬
‫پوست سفید امتیازی بود و جذابیت به حساب می آمد‪.‬‬
‫سینما تاج در محلۀ بدنام شهر بود و من بیشتر شبها وقتم را در آنجا به سر میبردم‪ .‬اعتیاد به تریاک یک معضل کلی در ایران‬
‫بود‪ .‬طبق شرع اسالم مصرف الکل حرام است‪ ،‬اگرچه بعضی در خفا الکل مصرف میکردند‪ .‬اما مصرف تریاک منع شرعی‬
‫نداشت و مصرف آن رایج بود‪ .‬یکی از دایی های من معتاد به تریاک بود‪ .‬در اطاقهای تاریک محله بدنام‪ ،‬زنان تریاک را روی‬
‫زغال گذاشته و برای مصرف مردان آماده میکردند‪ .‬مردها روی زمین می نشستند و دود تریاک را از وافورشان به هوا میفرستادند‬
‫و بعد به دیوار تکیه داده‪ ،‬چند ساعتی را در حال نشئگی می گذراندند‪ .‬بعد از آن از نو به تریاک کشیدن میپرداختند‪ ،‬تا دوباره نشئه‬
‫شوند‪ .‬کم کم لذت و نشئگی جای خود را به اعتیاد می داد و هربار آنها تالش می کردند تا سرخوشی که بار اول تجربه کرده بودند‬
‫را بازیابند‪ ،‬اما نصیبشان فقط در حد رفع خماری بود‪.‬‬

‫دایی من فرماندار شهر بود و موقعیت خوبی داشت‪ ،‬ولی اعتیادش به تریاک زندگی و تواناییهایش را تباه کرد‪ .‬گاهی حتی در‬
‫اتاقی که در خانه ما داشت تریاک میکشید و دود آن که از پنجره بیرون می رفت‪ ،‬به دماغ آهویی که در حیاط ما بود‪ ،‬می رسید و‬
‫او را هم به جفتک پراندن می انداخت‪ .‬بعضی اوقات که مادر و عمه هایم از دست شیطنت های من خسته میشدند مرا بدست دایی‬
‫می سپردند و او هم مرا که پسری ده ساله بودم به اتاق تاریکش در محله بدنام میبرد‪ .‬آنجا کنار در می نشستم و در نور کم سویی‬
‫که از خیابان وارد اطاق میشد مشغول انجام تکالیف مدرسه می شدم‪ .‬گاهی بخاطر خستگی از خواندن و نوشتن در تاریکی و تحت‬
‫تاثیر بوی تریاک بخواب میرفتم‪ .‬چند ساعت بعد وقتی بیدار میشدم دائی بیخبر از من رفته بود‪ .‬تلوتلوخوران به سمت سینما تاج‬
‫می رفتم و روی پله ها می نشستم و منتظر اتوبوس میشدم تا به خانه بروم‪ .‬سالها بعد خودم سیگاری قهاری شدم که شاید علت آن‬
‫تنفس دود تریاک در نوجوانیام بود ‪.‬‬

‫هیچکس در خانه دلش برای من تنگ نمی شد‪ .‬به همین دلیل هر وقت خانه نبودم همه خوشحال از غیبت من نفس راحتی‬
‫می کشیدند‪ .‬اگر چه نزد والدین و عمه هایم عزیز بودم اما کنجکاوی هایم برای فهمیدن مسائل و پرسش های مکررم آنها را خیلی‬
‫خسته می کرد‪ .‬تهران ی ها به اینگونه بچه ها می گفتند "سر زیاد " یعنی سرش روی تنه اش اضافی است و در اثر تنبیه از بین‬
‫خواهد رفت‪ .‬ولی پدر نازنین من نه تنها مرا تنبیه نمی کرد‪ ،‬بلکه همیشه در فکر بود که برای تربیت و آموزش من چه می تواند‬
‫بکند‪ .‬به همین جهت وقتی یازده سالم شد تصمیم گرفتند مرا به مدرسه بهائی در تهران بفرستند تا در آنجا تعلیم بگیرم‪ .‬این مدرسه‬
‫"دارالتربیت" نام داشت‪ .‬پدرم جناب فروتن‪ ،‬مدیر مدرسه را می شناخت‪ .‬ایشان چندین بار به عنوان مبلغ به شهر ما آمده و در خانۀ‬
‫ما مهمان بودند ‪ .‬خاله بزرگم و همسرش در حظیرة القدس با آقای فروتن که منشی محفل ملی بود‪ ،‬کار می کردند‪ .‬این مدرسه را‬
‫محفل روحانی تهران برای بچه هایی که یا پدر و مادر شان شهید شده و یا برای تبلیغ امر بهائی در اطراف دنیا سفر میکردند‬
‫احداث کرده بود‪ .‬محلش ساختمانی در نزدیکی حظیرة القدس با گنبدی زیبا و ساختمانی برای مهمانان و کارمندان بود که در میان‬
‫باغ بزرگ قرار داشت‪ .‬در این محله بهائیهای ثروتمندی ساکن بودند و جلسات ضیافت شان با جلسات ساده نیریز و حتی آبادان‬
‫بسیار متفاوت ود‪.‬‬

‫برای رسیدن به تهران اولین سفرم را با هواپیما انجام دادم‪ .‬هنگامی که سوار شدم ‪ ،‬کاشف به عمل آمد که صندلی من را به‬
‫مسافر دیگری پای پرواز فروخته اند‪ .‬به همین خاطر به من در کابین پرواز ‪،‬کنار خلبان و کمک خلبان جا دادند‪.‬‬

‫در مدرسه‪ ،‬خوابگاه دختران و پسران از هم جدا بود ‪ .‬در طول روز در یک مدرسه عمومی دولتی شرکت میکردیم و پس از‬
‫آن به کالس های بهائی می رفتیم ‪.‬برنامه درسی بسیار خشک و جدی بود و من مخالف هر گونه برنامه منظم‪ .‬دائما بین حالتی از‬
‫اندوه و دلتنگی و خشم علیه قوانین سخت مدرسه در تالطم بودم‪ .‬معموال بخاطر سرکشی از رعایت قوانین مدرسه یا شیطنت‪ ،‬برای‬
‫تنبیه مرا از صبحانه محروم میکردند و یا به من تکلیف میشد قطعاتی از الواح و آثار را حفظ کنم و روز بعد در کالس آن را‬
‫بخوانم‪.‬‬

‫عادتم بود که نامه هایی مینوشتم و در قالب شعر به مسئولین مدرسه اهانت میکردم و چون نمیتوانستم آنها را برای پدر و‬
‫مادر بفرستم در شکاف های تنه درختان میگذاشتم‪ .‬یک بار سرایدار‪ 27‬حظیرة القدس داخل تنه درخت یادداشت اهانت آمیزی پیدا‬
‫کرد که در آن توهینی به خانم شمسی‪ ،‬مدیر بسیار قابل مدرسه‪ ،‬نوشته بودم‪ .‬او این یادداشت را به جناب فروتن داده بود که ایشان‬
‫را خیلی عصبانی کرده بود ‪.‬جناب فروتن برای کنترل و تربیت روحانی من‪ ،‬اهتمام زیادی کردند‪ .‬مدتی مرا مسئول تحویل مراسالت‬
‫محفل ملی کرد‪ .‬این کار خیلی خوب مرا مشغول می کرد ولی گاهی در بین راه به متن این مراسالت نگاهی می انداختم‪.‬‬

‫یک روز داخل حوض حظیرة القدس پریدم‪ .‬جناب فروتن با نگرانی از دفتر کارش بیرون دوید تا مرا کمک کند‪ ،‬من که از‬
‫دیدن ایشان ترسیده بودم‪ ،‬به سرعت به آن طرف حوض دویدم و دوباره به داخل آن پریدم‪ .‬این کار چند بار دیگر هم تکرار شد‪ ،‬و‬
‫باالخره به دستور ایشان از آب بیرون آمدم‪.‬‬

‫متاسفانه با تمام کوششهای جناب فروتن و خانم شمسی این نافرمانی و شیطنت من ادامه داشت‪ .‬تا باالخره مرا به آبادان برگرداندند‬
‫تا دوباره آنجا به مدرسه بروم و این همان چیزی بود که می خواستم‪ .‬البته این اقامت من در مدرسه بهائی سبب آشنایی بیشتر با‬
‫شیوه زندگی و دیدگاه های دیانت بهائی شد که تاثیر بسزایی در تصمیم گیریهای من زندگی آتی من در بزرگسالی داشت‪.‬‬

‫دورانی که من در مدرسه تربیت تهران به سر می بردم‪ ،‬انگلیسی ها از آبادان بیرون رفته بودند و بسیاری از خانه های بزرگ‬
‫و زیبای آنان خالی مانده بود‪ ،‬وضع مالی پدرم هم کمی بهتر شده بود و توانست یکی از این خانه ها را در قسمت بهتری از شهر‬
‫اجاره کند و از آن خانه محق ر به این خانه اسباب کشی کرده بودند‪ .‬خانه جدید حیاط بزرگی داشت که در آن آهو زندگی می کرد‪.‬‬

‫جامعه بهائی آبادان هم نقش بسزایی در زندگی ما داشت‪ .‬وقتی در منزلمان ضیافت نوزده روزه میگرفتیم صدها نفر به ضیافت‬
‫می آمدند‪ .‬ضیافت های ما بسیار پُر رونق و با صفا بود‪ .‬من همیشه مشتاق دیدار نوجوانان همسنم در ضیافت بودم‪ .‬بعضی اوقات‬
‫در کنار رودخانه پیک نیک می رفتیم‪،‬یا جلسات عید باشکوهی برگزار می کردیم‪ ،‬کالسهای درس اخالق برای سنین مختلف برقرار‬
‫بود‪ .‬برای مدتی یکی از مبلغین بهائی ‪ ،‬جناب سعید رضوی در حظیرة القدس سکونت داشت و در ادامه هدف تقویت جامعه بهائی‬
‫ایران و آموزش احبا خدمت میکرد‪ .‬همچنان محافل شهرهای مختلف مبل غین را دعوت می کردند و اغلب در حظیرة القدس ساکن‬
‫می شدند تا کالسهای آموزشی مختلف برای گروه های سنی مختلف برگزار کنند‪ .‬بحث و گفتگو درباره نقشه ده ساله و اینکه ما چه‬
‫می توانیم بکنیم همیشه و همه جا در ضیافت‪ ،‬خانه‪ ،‬کالسها و‪ ...‬مطرح بود‪ .‬محفل روحانی آبادان محفلی پر کار‪ ،‬کارآمد و محبوب‬
‫شده بود‪.‬‬

‫موهبت میزبانی مبلغین امر شامل خانواده ما بود‪ .‬جناب فروتن هر وقت به آبادان سفر می کردند‪ ،‬محل اقامتشان خانه ما بود‪.‬‬
‫جناب فناناپذیر از مبلغینی بودند که کالسهای ایشان را که با خنده و تفریح همراه بود‪ .‬هیچگاه فراموش نمیکنم‪ ،‬کالس هایی که‬
‫سبب آشنایی جنبه های مختلف و درک بهتر من از دیانت بهائی شد‪ .‬جناب فاضل مازندرانی مبلغ دیگری بود که در سرتاسر ایران‬
‫سفر کرده و اطالعات مختلف و جزئیات پراکنده درباره دیانت بهائی جمع آوری میکرد‪ .‬جناب آوارگان که جلسات تبلیغی خود را‬
‫در منزل ما برگزار می کرد‪ ،‬شخصی بود که درباره فلسفه مکتب سیاسی مارکسیسم که در آن زمان خیلی پر جنجال و بر سر‬

‫‪ 27‬در آن سالها که همچنان بهائی ستیزی ادامه داشت و ساختمان حظیرة القدس بوسیله دولت مصادره شده بود‪ ،‬این سرایدار بدست عده ای‬
‫کشته شد‪ .‬گویا روزی با نردبان به باالی درختی رفته بوده و آنها نردبان را تکان داده بودند که موجب سقوط و مرگ این شخص شد و اما‬
‫مسببین ادعا کر دند که باد سبب افتادن او شده درحالی که نردبان را از زیر پای او انداخته بودند‪.‬‬
‫زبانها بود اطالعات جامعی داشتند و در مقایسه آن با دیانت بهائی صحبت میکرد و به سؤاالت شرکت کنندگان پاسخ می دادند‪.‬‬
‫ولی احبا درباره مکاتب سیاسی هیچ بحث و گفتگویی نمیکردند ولی به شنیدن مطالب راغب بودند‪ .‬پدرم دوستان عرب زبان خود‬
‫را به خانه دعوت می کرد و با آنها درباره دیانت بهائی به صحبت می نشست‪ .‬گاهی همراه آقای آوارگان با قایق به مناطق عربی‬
‫که در نواحی عراق بود سفر میکردند تا مردم انجا را با دیانت بهائی آشنا کنند‪ .‬گاهی در خانه ما آنقدر میهمان بود که اطاق کامالً‬
‫پر میشد‪ .‬پدرم بیشتر وقت خود را صرف تشکیل جلسات تبلیغی میکرد و در بعضی این جلسات اعضاء انجمن حجتیه که ضد‬
‫بهائی بودند‪ ،‬با هدف اختالل این جلسات می آمدند‪ ،‬گاهگاهی هم سرزده و بدون دعوت به جلسات ضیافت می آمدند‪ .‬یک شب در‬
‫جلسه ضیافتی که پدرم ناظم بود‪ ،‬سروکله چند تای آنان پیدا شد‪ .‬پدرم هم فورا موضوع شور و مشورت را عوض کرد و درباره‬
‫لزوم اطاعت از حکومت که یکی از تعالیم بهائی بود صحبت کرد‪ .‬من اجازه گرفتم و پرسیدم آیا این حکم برای اطاعت از حکومتی‬
‫عادل نیست؟ این سوال باعث شد پدرم مرا شدیدا سرزنش کند‪ .‬بعدها فهمیدم سؤالم گرچه درست ولی مناسب آن جلسه نبود‪.‬‬

‫در جامعه بهائی ایران مرسوم بود وقتی نوجوانی که به سن ‪ ۱۵‬سالگی میرسید باید تسجیل میشد تا نامش در دفاتر رسمی‬
‫بهائی ثبت شود‪ .‬معموال رسم است که از نوجوانانی که به این سن میرسند‪ ،‬دعوت می شود تا در کالس یا دوره ای به این منظور‬
‫شرکت کنند و پس از پایان کالس‪ ،‬در جلسه محفل روحانی حضور یافته‪ ،‬پس از گفتگو و قبول تسجیل هدیهای هم دریافت کنند‪.‬ولی‬
‫من وقتی ‪ ۱۵‬سالم شد این کار را نکردم‪ .‬با اینکه خیلی در برنامههای امری فعال بودم ولی تسجیل نشدم‪ .‬از رفتن به کالس خودداری‬
‫کردم تا دعوت به مالقات با محفل نشوم‪ .‬محفل روحانی آباد ان‪ ،‬نماینده ای فرستاد تا با والدینم مالقات کند‪ .‬این شخص نازنین دکتر‬
‫جوانمردی از احبا زرتشتی نژاد بود‪ .‬ایشان با من درباره تسجیل شدن صحبت کرد و مرا متقاعد کرد تسجیل شوم که موجب‬
‫خوشحالی خانواده ام گردید‪ .‬دکتر جوانمردی از جمله کسانی بود که بعدها به همراه همسر به آفریقای شمالی‪ ،‬کشور تونس مهاجرت‬
‫کرد و یکی از فاتحین آفریقا محسوب شد‪.‬‬

‫من در پانزده سالگی برای تأمین مخارج خودم‪ ،‬مشغول فروش داروهایی شدم که پزشکی از اقوام‪ ،‬آنها را در اختیارم میگذاشت‪.‬‬
‫از این راه ماهی صد تومان درآمد داشتم‪ .‬مشتریها با دیدن ویزیتوری چنین جوان و فعال بسیار متعجب می شدند که این چنین‬
‫مسلط داروها از جمله آنتی بیوتیک را به آنان معرفی میکرد و درباره نقش آن در درمان بیماریهای مقاربتی توضیح میداد‪ .‬در‬
‫حقیقت من درباره مطلبی حرف می زدم که تقریبا هیچ چیز درباره آن نمیدانستم و فقط با اطالعات اندک و سطحی سعی می کردم‬
‫دارو را بفروشم‪ .‬کمکم رویای داشتن و راندن یک موتورسیکلت یا ماشین زیبای اروپایی تمام فکر و ذهن من را به خودمشغول‬
‫کرد‪ .‬در حالی که خانواده و جامعه از من انتظار دیگری داشت‪.‬‬

‫بسیاری از بهائیان برای بهبود وضعیت مادی خود‪ ،‬از روستاهای اطراف به آبادان می آمدند و همین باعث افزایش جمعیت‬
‫بهائی منطقه شده بود‪ .‬ع ده زیادی از این شهر برای مهاجرت به سایر نقاط دنیا می رفتند‪ .‬در دهه ‪ 50‬مهمترین هدف‪ ،‬مهاجرت به‬
‫کشورهای حوزه خلیج فارس و چند کشور دیگر بود‪ .‬عمه مهین‪ ،‬قصد داشت برای مهاجرت به کلمبیا برود‪ .‬من برای گرفتن ویزا‬
‫و اثر انگشت با او رفتم ‪ ،‬اما اکثراً از ما رشوه می خواستند و ما نمی دادیم‪ .‬در نتیجه روند ویزا گرفتن خیلی طوالنی شد و عمه‬
‫مهین یکی از خواستگارانش را پذیرفت‪ .‬رییس شرکت نفت‪ ،‬آقای فواد اشرف یک نمونه عالی از مهاجرینی است که شمال آفریقا‬
‫را فتح روحانی کردند‪ ،‬آقای آوارگان نیز برای مهاجرت به الئوس و ویتنام رفت و در آنجا جامعه بهائی یه سرعت گسترش یافت‪.‬‬
‫از زمانیکه نقشه ده ساله مهاجرتی آغاز شد‪ ،‬حضرت ولی امرللا همواره نخستین بهائی را که به نقطه جدید که قبال در آن‬
‫بهائی زیست نداشت‪ ،‬مهاجرت میکرد به عنوان «فاتح» ‪ 28‬می نامیدند‪ ،‬کلمه ای که از آغاز دوران اسالم برای مسلمانانی که اسالم‬
‫را به نقاط جدیدی میبردند‪ ،‬استفاده می شد‪ .‬موضوع مهاجرت و نقشه های تبلیغی از سال های ‪ ۱٣۱۷‬ش‪ 29 .‬تقریبا اواخر دوره‬
‫حکومت رضاشاه‪ ،‬طبق راهنمایی های حضرت ولی امرللا شروع شده بود و بهائیان برای تشکیل نقاط مهاجرتی و محافل محلی به‬
‫مناطق دور افتادهای که هیچ بهائی نداشت و کشور های همسایه مهاجرت میکردند و در آنجا ساکن میشدند‪ ،‬تا دیانت بهائی را‬
‫معرفی کنند‪ .‬تا سال ‪۱٣۲٠‬ش‪ 30 .‬بیش از ‪ ۱۴۵‬خانواده بهائی در پاسخ به این نقشه ها به کشورهای عراق‪ ،‬افغانستان‪ ،‬بلوچستان‬
‫(پاکستان) و بخصوص کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس مانند بحرین مهاجرت کردند‪ .‬هرچند مدتی بعد به دلیل عدم اجازه اقامت‬
‫و مشکالت دیگر‪ ،‬اغلب این خانواده ها با سختی مواجه بودند‪ ،‬اما استقامت کردند و امروز جامعه نسبتا بزرگی در آن مناطق وجود‬
‫دارد ‪ .‬جناب ابوالقاسم فیضی‪ ،‬ایادی امرللا ازجمله مهاجرینی بودند که توانستد با خانواده خود در کشور بحرین ساکن شوند‪ .‬بهترین‬
‫نتیجه و پرثمرترین فعالیت های تبلیغی در قاره آفریقا در کشور اوگاندا بود‪ ،‬نقطه ای که جناب موسی بنانی مهاجرت کرده بودند‪.‬‬
‫چند سال بعد جناب موسی بنانی از طرف حضرت ولی امرللا به سمت ایادی امرللا منصوب شدند‪.‬‬

‫در ادامه بسط و توسعه دیانت بهائی در آذر ماه ‪،31 ۱٣٣٠‬حضرت ولی امرللا برای گسترش و پیشرفت روابط بین قارهای‪،‬‬
‫جوامع بهائی را دعوت به تشکیل کنفرانس های بین المللی تبلیغی نمودند‪ .‬این کنفرانسها در کامپاال پایتخت اوگاندا‪ ،‬ویلمت در‬
‫آمریکا‪ ،‬استکهلم در سوئد و نیو دهلی در هندوستان برگزار شدند‪ .‬پس از آن در تلگراف مورخ ‪ 8‬اکتبر‪ 1952‬حضرت ولی امرللا‬
‫شروع نقشه ده ساله جهاد کبیر را اعالن فرمودند‪:‬‬

‫«‪...‬حال وقت آنست که به بهائیان سراسر عالم اعالن شود که جهاد خطیر روحانی مهیجی که ده سال در جمیع نقاط کره ارض‬
‫امتداد خواهد داشت‪ ،‬به زودی آغاز میگردد و باید در طی آن دوره جمیع محافل روحانیه ملیه متحداً متفقا ً قیام به اجرای دوازده‬
‫نقشه ده ساله ملی نمایند تا به این ترتیب بقیه ممالک مستقله و اقالیم تابعه کره ارض و قلمروهای حکومت شاهزاده و سلطان و امیر‬
‫و شیخ و تحت الحمایه و تحت قیمومیت و مستعمره نیز در اسرع اوقات در ظل سلطه روحانیه حضرت بهاءللا در آمده و بنیان نظم‬
‫‪32‬‬
‫اداری اسم اعظم در آنها استقرار یابد‪».‬‬

‫در نوامبر ‪ ۱۹۵۷‬صعود حضرت ولی امرللا واقع شد‪ .‬خبر صعود توسط همسرشان روحیه خانم در تاریخ ‪ ۴‬نوامبر طی‬
‫تلگرامی جامعه بهائی اعالم شد‪« :‬محبوب القلوب احبا و ولی امر عزیز الهی در کمال آرامی دیروز پس از دوران گریپ آسیایی‬
‫به ملکوت ابهی صعود فرمود‪ .‬رجا میشود ایادی امر للا‪ ،‬محافل ملیه اعضای معاونت‪،‬یاران را در آغوش حمایت خود بگیرند و‬
‫یک یک را در این امتحان عظیم معاونت نمایند‪ .‬تشییع جنازه محبوب آنان روز شنبه در لندن به عمل می آید‪.‬از ایادی امر للا و‬
‫اعضای معاونت و محافل ملیه دعوت میشود که حضور یابند‪ .‬هرچه که در مجالت نشر می یابد حاوی این مطلب باشد که ایادی‬

‫‪ 28‬با آغاز نقشه ده ساله و شروع مهاجرت احبا امریکایی‪ ،‬ایشان در توقیعات بزبان انگلیسی کلمه ‪Pioneer‬به معنی پیشگام معادل فاتح و‬
‫فارس ''‪ '' Knight of Baháʼu'lláh‬را برای نخستین بهائی که به منطقه مورد نظر مهاجرت کرده بکار بردند‪ ،‬زیرا این کلمه در فرهنگ‬
‫امریکایی و زبان انگلیسی معنی دقیق تر و مناسب تری داشت‪ .‬اما درمورد ایرانیان اغلب همان کلمات را بکار می بردند‪.‬‬
‫‪ ۱۹٣۸ 29‬م‪.‬‬
‫‪ ۱۹۴۱ 30‬م‪.‬‬
‫‪ 30 31‬نوامبر ‪ ۱۹۵۱‬م‪.‬‬
‫‪ 32‬قرن انوار ص ‪65‬‬
‫امر للا پس از گذراندن مراسم تشییع به زودی در حیفا جمتمع می گردند و نقشه های مستقبل را به بهائیان ابالغ مینمایند‪ .‬توصیه‬
‫‪33‬‬
‫می شود که محافل تذکر در یوم شنبه منعقد گردد‪ ».‬روحیه‬

‫این که جامعه بهائی در سطح جهانی ظاهر شد ثمرۀ نقشه ده ساله تبلیغی جهاد کبیر اکبر شوقی افندی و پاسخ عالم بهائی به آن‬
‫بود‪ .‬ما در آبادان‪ ،‬این گوشه از جهان‪ ،‬از غم فقدان او دلتنگ شده بودیم‪ .‬چند ساعتی با معلمم تمرین کردیم تا نطقی در رسای‬
‫حضرت ولی امرللا آماده کنیم‪ .‬اندوه شدیدی در دلمان بود‪ .‬ما فقط با شنیدن اخبار موفقیت هر فارس و فاتح در خارج از ایران می‬
‫توانستیم نگاهی به دنیای بیرون بیندازیم‪ ،‬اما مسیری که شوقی افندی برای ما طراحی کرده بود کامالً روشن بود‪.‬‬

‫فصل پنجم ‪:‬‬

‫کارت پستالهایی از ایران‬

‫دوران نوجوانی من در اواسط دهه سی شمسی ‪ 34‬زمان سفر و جستجو و تجربیات جدیدی بود که مرا برای بزرگترین‬
‫سفر زندگیم آماده کرد‪.‬‬

‫ما هر سال تابستان برای فرار از گرما و شرجی آبادان‪ ،‬به نقاط مختلف سفر میکردیم‪ .‬در یکی از این تابستان ها‬
‫عمه مهین مرا با خودش به شمال ایران برد تا عالوه بر سیر و سیاحت در طبیعت زیبای آنجا‪ ،‬با جغرافیای منطقهای که‬
‫یادآور بسیاری از وقایع تاریخی دیانت بابی است و در کتاب تاریخ نبیل خوانده بودیم‪ ،‬از نزدیک آشنا شوم‪ .‬آن سال مدت‬
‫چهار ماه به نقاط مختلف آن منطقه سفر کردیم و میهمان حظیرة القدس ها یا خانه دوستان بهائی بودیم‪.‬‬

‫با قطار به تهران و از آنجا به قزوین رفتیم‪ .‬قزوین پس از ورود اسالم به ایران یکی از حوزههای مهم تفکرات‬
‫اسالمی و مرکز تجمع و تعلیم علمای اسالمی و متصوفین و فیلسوفان بود‪ .‬مدارس متعددی برای تدریس معارف اسالمی‬

‫‪ 33‬روحیه ربانی‪ ،‬گوهر یکتا‪( ،‬لندن‪ :‬انتشارات بهائی ‪ ،۱۹۶۹‬ص ‪)498‬‬
‫‪۱٣٣۶ 34‬ش‪۱۹٥۶ .‬م‪.‬‬
‫و مساجد بسیاری داشت‪ .‬اغلب این مساجد همان آتشکده های دین زرتشتی بودند که پس از ورود اسالم آنها را تبدیل به‬
‫مسجد کرده بودند‪ .‬به هنگام سیر و سیاحت در قزوین به یکی از این مساجد رفتیم‪ .‬مسجد ی با دو گنبد کاشیکاری شده‬
‫آبی پررنگ با خطوط متقاطع سفید که نمای زیبایی به وجود آورده بودند‪ .‬حیاط وسیع مسجد که پشت دو تاالر مسقف‬
‫قرار داشت محل برگزاری نماز جماعت بود‪ .‬قسمت درونی گنبد با گچ کاری هایی مقعر شبیه کندوی عسل تزیین شده‬
‫بود‪ .‬به نظر من فضای مسجد بسیار وسیع‪ ،‬خنک‪ ،‬آرام و دلپذیر آمد‪.‬‬

‫قزوین اوایل دوره صفوی مرکز حکومت ایران بود وحتی بعد از انتقال پایتخت به اصفهان ‪ -‬به دلیل موقعیت‬
‫جغرافیایی‪ ،‬که در راه دریای خزر و ارتفاعات داخلی ایران ‪ -‬همچنان آباد و مرکز شکوفایی اقتصادی باقی ماند‪ .‬مردم‬
‫شهر از طبقات مختلف اجتماعی و اقوام و نژادهای گوناگون بودند‪ .‬مقبره چهار تن از انبیای بنی اسرائیل‪ ،‬کلیسای سنت‬
‫نیکوالی ارتودوکس که قزاقان روسی آن را بنا نموده بودند در این شهر و اطراف آن دیده میشد‪ .‬تعداد زیادی از ترک‬
‫زبانان آذری در این شهر زندگی میکنند‪ ،‬راه ارتباطی تهران به همدان از این شهر عبور میکند ‪.‬‬

‫من هنگام تحصیل در مدرسه بهائی تهران با نام قزوین و اهمیت مذهبی این شهر آشنا شدم‪ .‬در درس ها خوانده بودیم‬
‫قزوین زادگاه سه نفر از هیجده نفر حروف حی در دیانت بابی است‪ .‬مشهورترین آنان جناب طاهره هستند‪.‬‬

‫طاهره بعد از ایمان‪ ،‬بسیار مورد آزار شوهر و خانوادهاش قرار گرفت و رنج زیادی متحمل شد‪ .‬اما تالشهای آنها‬
‫برای از پا درآوردن این زن مؤمن و شجاع ناکام ماند‪.‬شعله ایمان او در زمان تضییقات بابیان بخاطر کشته شدن‬
‫پدرشوهرش که مآلی معروفی در قزوین بود کمرنگ نشد و حتی عشقش فزونی یافت و آن را در قالب شعر تحریر کرد‬
‫و سراسر کشور پخش شد‪.‬‬

‫برخی از خانواده های معتبر تجار و اهل علم و صنعت و تعدادی از کردهای "اهل حق" که در قزوین ساکن بودند‬
‫و به تسلسل ظهور مظاهر الهی باور داشتند به هدایت او به آئین باب پیوستند‪ .‬یکی از دستوران زردشتی که در‬
‫‪۱۲۹۹‬ش‪ 35 .‬به قزوین سفر کرده مین ویسد تمامی زرتشتیانی که در قزوین مالقات کرده‪ ،‬همه به دیانت بابی گرویده‬
‫بودند‪.‬‬

‫یکی دیگر از خانواده های معتبر و معروف بهائی این شهر خانواده سمندری است که جد پدری آنان جناب سمندر به‬
‫حضرت باب ایمان آورد و الواح بسیاری خطاب به ایشان نازل شده است‪ .‬جناب طرازللا سمندری‪ ،‬ایادی امرللا یکی از‬
‫نوادگان ایشان بودند‪ .‬خانه بزرگ و اشرافی این خانواده نیز در آن زمان در اختیار و تصرف جامعه بهائی بود‪.‬‬

‫جامعه بهائی قزوین مانند همه شهرهای دیگر با همه آزار و اذیت های بیشمار توسعه مییافت‪ .‬مدرسه ای برای تعلیم‬
‫و تربیت کودکان به نام مدرسه توکل و مؤسسه ای برای تشویق فرزندان بهائی به پس انداز به وجود آوردند‪ .‬هرچند آن‬
‫مدرسه به دستور دولت بسته شد و شرکت پس انداز نونهاالن و موجودی نقدی و ملکی آن پس از انقالب اسالمی توسط‬
‫حکومت جدید مصادره و ضبط شد‪.‬‬

‫‪۱۹۲٠( 35‬م‪).‬‬
‫همراه با عمه مهین از قزوین به زنجان رسیدیم‪ .‬شهری کوهستانی با آب و هوایی لطیف که در فاصله حدود صد‬
‫مایلی قزوین قراردارد اما زبان مردم آنجا ترکی است‪ .‬زنجانی ها به دالوری معروف اند و صنعت فرش و چاقو های‬
‫دست ساز آن شهرت دارد‪ .‬اما شهرت و محبوبیت زنجان در جامعه بهائی‪ ،‬به دلیل واقعه زنجان و قهرمانی جناب حجت‬
‫زنجانی و یاران ایشان در اثبات حقانیت ظهور حضرت باب است‪ .‬واقعه زنجان در کلیات و حتی در برخی از جزئیات‬
‫نیز شبیه و مانند واقعه نی ریز است‪ .‬و مقاومت های بعدی جناب حجت و بابی ها ‪ ،‬سبب شروع مبارزه علنی فقها و‬
‫روحانیو ن علیه ایشان و پیروانشان شد‪ .‬معروف است در میان اصحاب دختر هفده ساله ای به نام زینب بود که موهایش‬
‫را کوتاه کرده و در لباس مردانه در میان جنگجویان قلعه از بابیان دفاع میکرد‪.‬‬

‫پس ازکشتار اصحاب قلعه نیز آزار و اذیت بابیان زنجان ادامه داشت‪ .‬حضرت بهاءللا پس از اظهار امر‪ ،‬نبیل‬
‫زرندی را که تاریخ مفصل وقایعی را که بر بابی ها گذشته بود می نوشت‪ ،‬به زنجان فرستادند تا مژده ظهور موعود‬
‫کتاب بیان را به بابیان و دیگر مردمان برساند‪ .‬بابیان زنجان از این خبر حیات تازه ای یافتند ‪.‬سالها بعد با ورود جناب‬
‫ورقا و روح للا پسر ایشان جامعه بهائی زنجان رونق یافت ‪ .‬حضرت عبدالبهاء همواره مبلغینی را برا ی تقویت ایمانی‬
‫جامعه بهائی زنجان به آنجا میفرستادند ‪.‬‬

‫مالقات احبای زنجان و زیارت قلعه همراه با عمه عزیزم برای من یادآور نی ریز و وقایع آنجا و شخصیت شجاع و‬
‫خارق العاده جناب حجت‪ ،‬همچون جناب وحید برای من جذاب و محبوب بود‪.‬‬

‫از زنجان بسوی تبریز روانه شدیم‪ .‬شهری که علما و روحانیون آن‪ ،‬نهایت خشونت تاریخ دیانت بابی را به خرج‬
‫دادند‪ :‬شهادت باب‪ .‬داستانی که از کودکی برایمان تعریف کرده بودند‪ .‬تبریز یکی از مهمترین شهرهای ایران‪ ،‬محل‬
‫سکونت و حکومت ولیعهد قاجار‪ ،‬با فرهنگی غنی بود‪ .‬با مردمی با زبان ترکی و مرکز استان آذربایجان ‪ ،‬نزدیک مرز‬
‫روسیه و عثمانی در گذشته واقع شده بود‪ .‬به دلیل نزدیکی و آشنایی با فرهنگ اروپا‪ ،‬مرکزی برای شروع نهضت‬
‫مشروطیت ایران در سالهای ‪۱۲۸۵‬ش‪36 .‬و ‪۱۲۹٠‬ش‪ 37 .‬شد ‪.‬‬

‫در این استان حضرت باب محزون ترین و پر حادثه ترین و از جهاتی پرثمر ترین لحظات خود را گذرانیدند و در‬
‫آن به شهادت رسیدند پنج تن از مؤمنان نخستین (حروف حی) زاده این سرزمین بودند‪ .‬حضرت باب در قلعه سنگی ماکو‬
‫نزدیک مرز روسیه حبس بودند‪ .‬مردم شهر خواهان دیدار و پرسش از ایشان بودند‪ .‬ولی کسی به جز چند نفر اجازه‬
‫مالقات نیافتند‪ .‬مقامات امیدوار بودند با این کار نفوذ او را از بین ببرند‪ .‬با این حال در همان سلول تاریک و سرد ‪ ،‬باب‬
‫کتاب مقدس خود«بیان» را نازل کرد‪.‬‬

‫در تالش برای خاتمه دادن به غائله باب‪ ،‬مقامات ایشان را برای محاکمه به تبریز آوردند که یکی از به یادماندنی‬
‫ترین لحظات تاریخ رقم خورد‪.‬در مجلس ولیعهد وقتی یکی از علماء سکوت را برهم زد و از حضرت سؤال کرد شما‬
‫چه ادعایی دارید؟ حضرت باب سه مرتبه فرمودند‪" «:‬من قائم موعود و منتظر معهودم موعودى که مدت یک هزارسال‬

‫‪ 1905 36‬م‪.‬‬
‫‪ 1911 37‬م‪.‬‬
‫نام او را بر زبان میراندید و به ساحت او دعا و مناجات می‪-‬کردید و چون ذکرش را مى شنیدید از جاى خود قیام می‬
‫نمودید و درک لقایش را بجان و دل آرزومند بودید و عجل للا فرجه از لسان جارى میکردید ‪ .‬بهراستى میگویم شرق‬
‫و غرب باید كلمۀ مرا اطاعت نمایند و به حقانیت امر من مؤمن گردند‪»38.‬‬

‫سرانجام ایشان را در میدان سربازخانه تبریز به جوخه آتش سپرده با هفتصد و پنجاه گلوله به شهادت رساندند‪.‬‬

‫شرح شهادت حضرت باب را حضرت ولی امرللا در کتاب «قرن بدیع» بدینگونه توصیف نموده اند‪:‬‬

‫«بدین ترتیب سام خان به انجام ماموریت خویش اقدام نمود و امر داد در پایه ای که بین دو حجره سرباز خانه مشرف‬
‫بر میدان قرار داشت‪ ،‬میخ آهنی کوبیدند و دو ریسمان بدان آویختند‪ .‬به یک ریسمان حضرت باب و به ریسمان دیگر‬
‫عاشق دلداده میرزا محمد علی را آویختند‪ .‬فوج مامور شلیک در سه صف‪ ،‬هر صف مرکب از دویست و پنجاه سرباز‬
‫قرار گرفتند‪ .‬صف اول شلیک کرد سپس صف ثانی آتش داد و بالفاصله صف ثالث مبادرت کرد و از شلیک هفتصد و‬
‫پنجاه تیر‪ .‬دخان عظیمی بر خاست که فضا را بکلی تیره و تار نمود و چون دود متالشی گشت تماشاچیان که عددشان به‬
‫ده هزار نفس بالغ میشد‪ ،‬و در بام سرباز خانه و منازل مجاور مجتمع شده بودند‪ ،‬با نهایت حیرت مالحظه نمودند که‬
‫حضرت باب از انظار پ نهان وآن جوان بدون ادنی آسیب در پای همان ستون که به آن آویخته شده بود ایستاده و ریسمان‬
‫ها از اصابت گلوله قطع شده است‪ .‬مردم از مشاهده این منظره سخت به وحشت افتادند و فریاد برآوردند که سید باب‬
‫غائب شد و چون تفحص نمودند او را که به اراده قاطعه الهیه مصون و محفوظ باقی مانده بود‪ ،‬در همان حجره ای که‬
‫شب قبل توقف نموده بودند‪ ،‬یافتند که به کمال سکون و آرامش به تکمیل بیانات و ادامه مکالمات خویش با کاتب وحی‬
‫مالوفند‪ .‬در این حین فراش باشی وارد شد و طلعت اعلی رو به وی کرده فرمودند حال گفتگوی من با آقا سیدحسین تمام‬
‫شد و میتوانید اکنون در اجرای مقصود خود اقدام نمائید‪.‬‬

‫در این هنگام فراش باشی بیان مبارک را که از قبل به کمال صراحت و صرامت راجع به عدم قطع کالمشان ادا‬
‫فرموده بودند‪ ،‬بخاطر آورد و چون مصداق آنرا به چنین وضع تحیر آمیزی مشاهده نمود برخود بلرزید و بی درنگ محل‬
‫را ترک و از شغل خویش کناره گیری نمود‪ .‬سام خان نیز از و قوع این حادثه متذکر گردید و بیانات قاطع حضرت را‬
‫که به او القاء فرموده بودند‪ ،‬بخاطر آورد و با نهایت اعجاب به سپاهیان خود دستور داد بال تأمل از سرباز خانه خارج‬
‫شوند و در حین خروج از میدان قسم یاد نمود که دیگر به هیچ وجه دست به این عمل شوم نیاالید و در این جنایت عظیم‬
‫ولو به قیمت جان وی تمام شود شرکت ننماید‪ .‬آنگاه آقاجان بیک خمسه ای سرتیپ فوج خاصه قدم پیش نهاد و داوطلب‬
‫انجام این مأموریت گردید و دستور داد حضرت باب و جناب انیس را دوباره به ترتیب سابق به همان پایه معلق نمایند و‬
‫به سربازان خود امر به شلیک داد و در این وهله سینه مبارک و سینه میرزا محمد علی هردو به ضرب رصاص مشبک‬
‫و اعضاء کل تشریح گردید مگر صورت که اندکی آزرده شده بود‪ .‬در حینی که فوج اخیر مشغول تهیه مقدمات امر‬
‫بودند‪ ،‬حضرت اعلی رو به جمعیت نموده آخرین بیانات خود را بدین مضمون ادا فرمودند "ای مردم گمراه اگر به عرفان‬
‫من نائل میشدید هر آینه به این جوان که مقامش اعظم و اجل از اکثر شما است تاًسی میجستید و به نهایت اشتیاق خود‬

‫‪ 38‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ص ‪66‬‬
‫را در سبیل الهی فدا می کردید‪ .‬بلی روزی خواهد رسید که به حقیقت ظهور من پی خواهید برد لکن در آن هنگام دیگر‬
‫من در بین شما نخواهم بود‪39 ».‬‬

‫شاهدان عینی می گویند آن روز پس از این واقعه تمام شهر را طوفان بسیار شدیدی فرا گرفت که از ظهر تا شب‬
‫ادامه داشت و از شدت گرد و خاک نور خورشید قابل دیدن نبود و تبریز‪،‬پایتخت دوم ایران‪ ،‬قتلگاه موعود شد‪.‬‬

‫خبر اظهار امر حضرت بهاءللا در اواسط ‪ 1860‬به تبریز رسید‪ .‬جاده ایران به عثمانی (استانبول) از راه تبریز‬
‫میگذشت و زائران بهائی در سفر خود برای زیارت مظهر ظهور در تبعید‪ ،‬از این شهر میگذشتند‪ .‬در نتیجه اکثر‬
‫بابیها‪ .‬جمع کثیری از آشوریها و ارمنیهای ساکن تبریز ایمان آوردند‪.‬‬

‫تبریز چند دوره پایتخت ایران بوده و اولین شهری است که تحت تاثیر مدرنیته و فرهنگ غرب قرار گرفت‪.‬از آنجایی‬
‫که نزدیک ترین شهر ایران به اروپا بود‪ ،‬به نسبت بقیه کشور مجاورت فرهنگی بیشتر نیز با غرب داشت‪ .‬مسیو نیکوال‪،‬‬
‫کنسول فرانسه در تبریز نخستین بار تاریخ نهضت بابی را نوشت و آثاری از این دیانت را به زبان فرانسوی ترجمه‬
‫کرد‪ .‬دو تن از بهائیان فرانسوی‪ ،‬هیپولیت و لورا دریفوس بارنی جزو اولین اروپائیانی بودند که از ایران و شهر تبریز‬
‫دیدار کردند‪ 40 .‬هیپولیت که نخستین بهائی فرانسوی بود‪ ،‬بمنظور ترجمه آثار بهائی به زبان فرانسه‪ ،‬زبانهای فارسی و‬
‫عربی را آموخت و کتابها و مقاله هایی درباره دیانت بهائی نگاشت‪ .‬همسرش لورا در تبلیغ دیانت بهائی بسیار کوشش‬
‫کرد‪ ،‬و با مصاحبه ای طوالنی و مفصل که نتیجه آن تنظیم کتاب «مفاوضات» عبدالبهاء شد‪.‬‬

‫ما در ادامه سفر خود به شهر ارومیه که در زمینی مسطح تا دامنه کوهستان گسترده شده رفتیم و در چند کیلومتری‬
‫آن به ساحل دریاچه نمک رسیدیم‪ .‬در ساحل شنی آن اتوموبیل های مردم که برای استفاده از امالح نمکی و درمان‬
‫امراض پوستی و مفصلی به آنجا آمده بودند‪ ،‬پارک شده بود‪ .‬مردم با شنا در آب شور دریاچه تفریح میکردند هم جویای‬
‫درمان بودند‪ .‬فالمینگو ها هر سال در تابستان دسته جمعی به جزائر واقع در این دریاچه میآمدند‪ .‬سنگهای خیلی بزرگ‬
‫در کناره دریاچه زیر نور آفتاب پراکنده بودند‪.‬‬

‫در این شهر با مردمانی از اقوام مختلف کرد‪ ،‬آسوری‪ ،‬ارمنی و مسیحیان نسطوری آشنا شدیم‪ .‬عمه مهین میگفت‬
‫ارومیه زادگاه حضرت زردشت است و سه نفر زردشتی که در کتاب انجیل از آنها نام برده شده است‪ ،‬از مردمان این‬
‫شهر بوده اند‪ .‬بخاطر حضور مسیحیان و کلیسای معروف این شهر توریستها و گروههایی از فرقههای مسیحی از این‬
‫شهر دیدن می کردند‪ .‬ما به دیدن این کلیسا رفتیم و خرابه هایی را که قدمت آن به سه هزار سال میرسد تماشا کردیم‪.‬‬
‫درآن مدت کوتاه خیلی از احبای ارومیه را مالقات کردیم از جمله مالک کارخانۀ قند که بسیاری از بهائیان را استخدام‬
‫کرده بود‪.‬‬

‫در کتاب قرن بدیع که حضرت ولی امرللا بر اساس یادداشتهای نبیل از مؤمنین اولیه دیانت بابی‪ ،‬ترجمه و تألیف‬
‫نموده اند چند واقعه مربوط به زمان حضور چند روزه حضرت باب در ارومیه آمده است‪ .‬یکی وقتی است که ایشان به‬

‫‪ 39‬شوقی ربانی‪ ،‬قرن بدیع ‪ ،‬انتشارات معارف صص ‪135-6‬‬
‫‪ 40‬در سال ‪۱۹٠۶‬‬
‫حمام شهر رفتند‪ .‬مردم که ایشان را یکی از اولیای الهی شناخته بودند گروه گروه آمدند و آب خزینه را برای تبرک و‬
‫شفا از صاحب حمام خریداری کردند‪ .‬دیگر وقتی است که حکمران شهر که مردی متعصب بود‪ ،‬ظاهراً برای احترام اما‬
‫در باطن برای آزمایش‪ ،‬اسب وحشی خود را برای بازگ شت حضرت باب به در حمام فرستاد‪ .‬مردم برای تماشای عکس‬
‫العمل اسب در اطراف حمام ایستاده بودند‪ .‬وقتی حضرت باب به نزدیک اسب رسیدند با آرامی دست خود را بر بدن‬
‫اسب و پا بر رکاب آن گذاشتند‪ ،‬در حالیکه اسب وحشی در کمال آرامش ایستاده بود ایشان بر آن سوار شدند‪ .‬در ارومیه‬
‫از صورت ایشان پرتره ای نقاشی شد که حال در داراآلثار مرکز جهانی بهائی در حیفا نگهداری میشود‪.‬‬

‫از ارومیه به اردبیل رفتیم‪ .‬در راه عمه مهین توضیح میداد که نام این شهر قدیمی در نوشته های منسوب به زرتشت‬
‫آمده و زادگاه شیخ صفی الدین اردبیلی‪ ،‬جد پادشاهان صفویه است‪ .‬او که اهل تصوف بود در اردبیل خانقاهی بنا کرد که‬
‫در دوره های بعد گسترش یافت و تبدیل به مجموعه ای از ساختمان ها شامل مسجد‪ ،‬کتابخانه و نیز شفا خانه شد‪ .‬میگویند‬
‫تاثیر عقیده به تکامل روح انسانی صوفیه در نقوش هندسی کاشی کاری های سبز‪ -‬آبی بنای مسجد قابل توجه و مشاهده‬
‫است‪ .‬در مدرسه منسوب به او اصول شیعه دوازده امامی تدریس میشد‪ ،‬همان اصول و عقایدی که پیروان حضرت باب‬
‫به آن ایمان داشتند‪.‬‬

‫یکی دیگر از نقاط دیدنی و توریستی اردبیل چشمه آب گرم سرعین است که آب داغ آن از اعماق آتشفشان خاموش‬
‫کوههای این منطقه سرچشمه می گیرد‪ .‬مردم آن را دارای خاصیت درمانی میدانند‪ .‬من در حوضچه های آب گرم ساخته‬
‫شده آنجا شنا میکردم و پیرمردها آرام در آب راه می رفتند‪.‬‬

‫در ادامه سفر به ایالت گیالن رفتیم که در دامنه کوههای البرز و در ساحل دریای خزر واقع و شهر رشت مرکز آن‬
‫است‪ .‬در این ناحیه جنگل وسیعی است که زیستگاه حیوانات وحشی از نوع ببر‪ ،‬سیاه گوش‪ ،‬گرگ و گراز و حتی پلنگ‬
‫هست‪ .‬وقتی باد از سمت دریا میوزد اب رهای باران زا را بر فراز شهر میآورد‪ .‬در حاشیه میدان وسیع شهر درختان‬
‫فراوانی کاشته شده بود و در اطراف آن ساختمانهای زیبای سفید رنگ با سقف قرمز توجه هر تازه واردی را جلب‬
‫میکند‪ ،‬در خیابانها ی وسیع آن ماشین ها در رفت و آمد بودند و در کنار خیابانها پر از دستفروش بود‪.‬‬

‫در قرن نوزدهم‪ ،‬به دلیل شکست لشکر قاجار در دو جنگ با روس‪ ،‬مخصوصا پس از انقراض حکومت قاجار‪ ،‬این‬
‫منطقه تحت نفوذ روسیه درآمد‪ .‬در زمان جنگهای داخلی روسیه بسیاری از روس های سفید به گیالن مهاجرت کرده‪ ،‬و‬
‫فرهنگ خود را به این ناحیه آوردند بطوری که تا اواسط قرن بیستم برای ورود شاگردان به مدارس گیالن دانستن زبان‬
‫روسی الزامی بود‪ .‬فرهنگ روسی و حضور افراد متفکر آن در رشد و توسعه نهضت مشروطه ایران تأثیر بسزایی‬
‫داشت‪ .‬استبداد سلطنتی و ناامیدی مردم از حکومت قاجار موجب شد که در گیالن حکومت خودمختار تشکیل شود‪ .‬اما‬
‫پس از جنگ جهانی اول دولت ایران با حمایت روسها کنترل گیالن را بدست آورد‪.‬‬

‫با عمه مهین به بندر پهلوی یا بندرانزلی در ساحل دریای خزر رفتیم‪ .‬بلشویکها که در سال ‪۱۲۹۶‬ش‪ 41 .‬به تعقیب‬
‫روسهای سفید به آنجا آمده بودند‪ ،‬به حکومت خود مختار گیالن معروف به نهضت جنگل کمک میکردند‪ .‬دریای خزر‬

‫‪۱۹۱۷ ( 41‬م‪).‬‬
‫که منبع خاویار ایران است‪ ،‬در این منطقه پربارانترین قسمت ایران است و تاالبهائی دارد که محل صدور و ورود‬
‫محصوالت مختلف توسط کشتی های باری بود‪ .‬یک فانوس دریایی سفید و آبی در ساحل قرار داشت و ساعتی بر فراز‬
‫آن نصب شده و تبدیل به سمبل این شهر تجاری شده بود‪ .‬در شب اول ورود به این بندر ساعتها در ساحل قدم میزدم تا‬
‫ناظر امواج بزرگی باشم که قبال هرگز ندیده بودم‪.‬‬

‫پس از گیالن ما در کرانه جنوبی دریای خزر به طرف شهر بابل در استان مازندران رفتیم ناحیهای با کوههای بلند‬
‫و دره های عمیق که از هزاران سال پیش محل زیست انسان بوده است‪ .‬در کتاب تاریخ نبیل آمده است که خاندان حضرت‬
‫بهاءللا در آن نواحی امالک فراوان داشته اند‪ .‬وقتی ماموران دولتی در قزوین به دنبال جناب طاهره بودند ایشان به‬
‫تهران و سپس به گیالن آمدند و مدت دو سال دور از چشم مامورانی که قصد دستگیری ایشان را داشتند‪ ،‬در این منطقه‬
‫ساکن بودند‪ .‬در دوران زندانی بودن حضرت باب‪ ،‬بنا بر امر ایشان مالحسین و یارانش با بیرق سیاه از خراسان حرکت‬
‫کردند‪ .‬برای بسیاری که با احادیث اسالمی آشنا بودند این نشانه تحقق وعود الهی بود‪ .‬در حدیث آمده که سیصد و سیزده‬
‫نفر از یاران امام زمان با بیرق سیاه به سمت مازندران می آیند‪ .‬اما مردم آنان را عقب خواهند راند‪ .‬در راه برخی از‬
‫مردم شهرها و روستا ها به آنان می پیوستند و تعداد آنان بیشتر و بیشتر می شد تا به بابل رسیدند‪.‬‬

‫این استان بزرگ و سرسبز در تاریخ بهائی بواسطه قلعه شیخ طبرسی و جنگ ناخواسته مالحسین و یارانش با لشکر‬
‫حکومتی اهمیت تاریخی دارد‪ .‬بسیاری از پیروان حضرت باب از آن جمله مالحسین و چند تن از حروف "حی" در این‬
‫قلعه به شهادت رسیدند‪ .‬اما جناب قدوس‪ ،‬هجدهمین نفر از حروف حی را به شهر بابل که درآن زمان "بارفروش" نام‬
‫داشت بردند‪ .‬در آنجا مردم ایشان را برهنه کرده به زنجیر بستند و در کوچه ها بر زمین میکشیدند و سرانجام او را با‬
‫ضربات کارد و خنجر قطعه قطعه نموده در آتش افکندند‪ .‬حضرت باب ایشان را با نام "اسم للا اآلخر" ملقب و جاویدان‬
‫نمودند و حضرت بهاءللا ایشان را در رتبه بعد از حضرت باب شمردهاند‪ .‬ما مدفن ایشان را در پشت میدان بابل زیارت‬
‫کردیم‪ .‬پس از این گشت و گذار چهار ماهه و دیدار نقاطی که در تاریخ دیانت بابی اهمیت دارند به تهران و سپس به‬
‫آبادان برگشتیم‪.‬‬

‫در تابستان سال دیگر فرصت یافتم در مدرسه تابستانۀ شیراز با حضور بسیاری از جوانان تشکیل یافت‪ ،‬شرکت کنم‬
‫و به درس برخی از اساتید بهائی و سخنرانی شان گوش دهم‪ .‬عالوه بر این در این مدرسه تابستانه با دهها جوان دیگر‬
‫شرکت کننده آشنا شدیم و دخترانی بودند که به آنها عالقه پیدا کردم و اقوامم را بهتر شناختم‪.‬‬

‫بعضی از نویسندگان و محققین جامعه بهائی از جمله جناب اشراق خاوری در این مدارس تابستانه تدریس می کردند‪.‬‬
‫جناب اشراق خاوری محقق کم نظیر تالیفات ارزنده بسیاری دارند‪ .‬بعدها وقتی جناب اشراق خاوری از عزیمت من به‬
‫آمریکا مطلع شدند به پدرم گفته بودند کاش حسین همین جا مانده بود‪ .‬او میتوانست اینجا خدمت کند‪ .‬به نظر می رسد‬
‫ایشان مرا دانشجوی مستعدی تشخیص داده بودند‪.‬‬
‫درآن دوران من تشنه کسب معلومات و مطالعه بودم‪ .‬روزها دو سه ساعت در حظیرة القدس شیراز به تحقیق و‬
‫مطالعه میپرداختم‪ .‬درآنجا با جناب حسن نوشآبادی محقق و مبلغ دیگر بهائی به گفتگو می نشستم‪ .‬ایشان هم عالقه مرا‬
‫تحسین می کردند هم با تواضع و مهربانی به سؤاالت همه ما پاسخ می دادند‪.‬‬

‫برای یافتن کتابهای جالب به یک کتابفروشی در بازار وکیل شیراز نزدیک خانه حضرت باب میرفتم وبا احتیاط به‬
‫جستجوی کتابهای تاریخی می پرداختم‪ .‬نمیخواستم فروشنده بداند من بهائی هستم یا نسبت به چرایی عالقه من مشکوک‬
‫شود‪ .‬البته او بیشتر در فکر فروش کتاب هایش بود‪ .‬در همان زمان به آموختن زبان انگلیسی و عربی از طریق کتابهای‬
‫خودآموز مشغول بودم ‪.‬‬

‫‪ .‬هر زمان فرصت می یافتم به سخنرانیه ای آقای چهره نگار مرد بلند قامت و خوشرویی که شغل عکاسی داشت‬
‫گوش میدادم‪ .‬او اطالعات فراوانی درباره واقعه نیریز گردآوری کرده بود‪.‬‬

‫همچنین افتخار داشتم که از محضر یکی از مورخین دانشمند بهائی جناب فاضل مازندرانی استفاده ببرم‪ .‬پدر ایشان‬
‫شیخی مسلک بوده اما خود ایشان با تحقیق و تحری در سال ‪۱۲۸۲‬ش‪ 42 .‬بهائی شد‪ .‬ایشان یک بار به امر حضرت‬
‫عبدالبهاء و بار دیگر به فرموده حضرت ولی امرللا به آمریکا سفر کردند‪ .‬برای انتشار و تبلیغ امر بهائی به کشورهای‬
‫هند‪ ،‬برمه‪ ،‬قفقاز و ترکمنستان سفر کردند‪ .‬عالوه براین با سفر به نقاط مختلف ایران و تحقیق و مطالعه‪ ،‬به نگارش و‬
‫تدوین تاریخ مفصل دیانت بابی و بهائی در نه جلد پرداخت که مورد استفاده عالقمندان است‪.‬‬

‫برای همه شیراز شهر حافظ و سعدی‪ ،‬تخت جمشید‪ ،‬باغ ارم‪ ،‬ارگ کریمخانی‪ ،‬دروازه قرآن‪ ،‬مسجد وکیل و شاهچراغ‬
‫است‪ .‬اما برای من شیراز موطن حضرت باب است‪ .‬جایی است که حضرت باب و پیروانشان در خیابانها و کوچه های‬
‫آن راه رفته اند‪ .‬زیارتگاه من بیت مبارک شیراز یعنی خانه حضرت باب است و اتاقی که حضرت باب در شب پنجم ماه‬
‫جمادی االولی سال ‪ ۱۲۶٠‬ه‪.‬ق‪ .‬مطابق بیست و دوم ماه می ‪۱۸۴۴‬م‪ .‬در حضور مالحسین اعالم فرمودند که همان قائم‬
‫موعود یا امام زمان هستند‪.‬‬

‫این شهر مرکز طلوع نور خداوندی و ظهور دیانت بابی شد‪ .‬سیدی جوان که در خانواده ای تاجر پیشه رشد کرده‪،‬‬
‫و بخاطر صداقت درکار و تواضع در رفتار و دانش بسیار در علوم اسالمی و قرآن شهرت یافته بود‪ ،‬خیلی زود به‬
‫حقیقت رسالت خود واقف شد‪ .‬شبی همسرش چهره او را بسیار بشاش و نورانی مشاهده کرد‪ .‬او که مظهر تجلی الهام‬
‫خداوندی شده بود‪ .‬در شب بیست و دوم ماه می همان سال (‪۱۸۴۴‬م‪ ).‬راز مکنون خود را به دیدار کننده ای جوان به نام‬
‫مال حسین بشرویه ای گشود‪ .‬این شخص اخیر که بر اثر ارشادات معلم و دریافت های شخصی خویش از متون اسالمی‪،‬‬
‫ظهور ق ائم موعود را نزدیک دانسته و در طلب او شهر و دیار را وانهاده و به شیراز رسیده بود‪ ،‬به طور تصادف با‬
‫این سید جوان که او را باری پیشتر در محضر درس سید کاظم رشتی از اساتید معروف حوزه علمیه کربال و نجف دیده‬
‫بود‪ ،‬برخورد کرد‪ .‬برخوردی که به انتظار طوالنی این پژوهند ه کوشا و انتظارات هزار ساله شیعیان مهر پایان نهاد‪ .‬در‬
‫آن شب سید باب پس از اعالم رسالت خویش به تحریر تفسیری از سوره "یوسف" قرآن کریم پرداخت‪ ،‬که از پیش مورد‬

‫‪۱۹٠۹( 42‬م‪).‬‬
‫انتظار و آرزوی مال حسین بود و این واقعه او را منقلب ساخت و بدون اندک تردید دعوت سید باب را با جان و دل‬
‫پذیرفت‪ .‬او را فرستاده حق دانست و ارادتی هیجانی آمیز نسبت به او سراپایش را فرا گرفت‪ .‬گفتار و ادعای میزبانش‬
‫او را منقلب ساخت‪ .‬پس از این دگرگونی‪ ،‬روحیه ای شجاعانه در خود احساس کرد که دنیا و آنچه در او است‪ ،‬به نظرش‬
‫نا چیز بود و با آنچه بدست آورده بود خود را خوشبخت ترین شخص در جهان میدانست ‪.‬‬

‫شیراز شهری که نور حق از آن ساطع شد‪ ،‬شهری قدیمی است که شاعران برجسته آن که اشعارشان را در مدارس‬
‫تعلیم میدهند‪ ،‬ادبیات ایران را جلوه ای خاص بخشیده است‪ .‬حافظ مشهورترین شاعر قرن هفتم هجری در جهان است که‬
‫بعضی از اشعارش در آثار حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء آورده شده است‪ .‬او در شیراز و در مقبره ای زیبا میان‬
‫باغی پر از گلهای سرخ‪ ،‬درختان نارنج و جوی آب روان مدفون است‪ .‬اشعار او سرشار از جذبه های عاشقانه است‪.‬اشعار‬
‫او به بسیاری زبانهای دیگر ترجمه شده است‪.‬‬

‫شاعر دیگر‪ ،‬سعدی شیرازی شاعر سخن سنج و پرمایه ای که دوران زندگانیش با حمله مغوالن به ایران همراه بود‪.‬‬
‫او یک قرن پیش از حافظ و با مردمی می زیست که از یورش مغول آسیب دیده بودند‪ .‬سعدی در کتاب خود به نام گلستان‬
‫حکایات پندآمیزی نوشته است‪ .‬این بیت زیبا که دربردارنده فلسفه انسان دوستانه او است‪ ،‬حتی زینتبخش ساختمان‬
‫سازمان ملل متحد شده است ‪:‬‬

‫بنی آدم اعضای یک پیکرند ‪ /‬که در آفرینش ز یک گوهرند‬

‫چو عضوی بدرد آورد روزگار ‪ /‬دگر عضوها را نماند قرار‬

‫تو کز محنت دیگران بی غمی ‪ /‬نشاید که نامت نهند آدمی‬

‫شیراز شهری است با خیابان های وسیع که آثار بجا مانده از امپراطوری بزرگ سلسله هخامنشی در هر گوشه آن‬
‫نمایان است‪ .‬باغ مشهور ارم و میدان ها که با اشعار حافظ زینت یافته‪ ،‬ارگ کریمخانی که از خشت خام ساخته شده‪ ،‬و‬
‫دروازه بازسازی شده شهر و دیوار های قدیمی از نقاط دیدنی این شهر توریستی است و خانواده ها در روزهای تعطیل‬
‫در باغ ها و بوستان ها وقت میگذرانند‪ .‬در شیراز من روزهای خوشی گذراندم‪ ،‬گردش در خیابان وسیع زند و مغازه‬
‫های بستنی و پالوده فروشی آن برایم بسیار جالب بود‪ .‬در این شهر با خانواده پر محبت جالل میثاقی آشنا شدم و اوقات‬
‫خوشی با آنها گذراندم و بعد ها در آمریکا خیلی یاد آن دوران بودم و با یکی از دختران ایشان‪ ،‬طاهره میثاقی‪ ،‬ازدواج‬
‫کردم‪.‬‬

‫جالل میثاقی مردی مؤمن و متعهد بود‪ .‬کارو شغل او در شیراز بود اما هر روز در اوقات فراغت برای ابالغ کلمه‬
‫الهی به مردم‪ ،‬به محله قصرالدشت شیراز می رفت‪ .‬گفتار او به دل می نشست و با رفتارش بر دیگران تأثیر میگذاشت‪.‬‬
‫از دوستان خانواده عمه ام در شیراز آقای ناصر ثابت معلم انگلیسی من و دیگر آقای دکتر هدایت للا احمدیه بودند‪ ،‬که‬
‫با شوهر عمه ام در فعالیت های تبلیغی همراه بودند‪ .‬دکتر احمدیه بعد ها در آمریکای التین موفق به خدمات امری‬
‫بسیاری شد و به عنوان مشاور قاره ای به نقاط مختلف سفر می کرد‪ .‬متاسفانه او بهنگام گذر از روی پل در یکی از‬
‫دهات اطراف دچار عارضه قلبی شد و به میان رودخانه افتاد و در آب غرق شد ‪.‬‬

‫در تابستانی دیگر ما از آبادان به اصفهان سفر کردیم ‪ .‬قبل از رسیدن به اصفهان در روستای سعادت آباد در نزدیکی‬
‫آباده توقف کردیم تا یادی از اجداد خود کرده باشیم‪ .‬سپس به آباده که زمینی حاصلخیز دارد وارد شدیم‪ .‬اینجا محلی بود‬
‫که وقتی سربازان با اسیران و سرهای شهدای نی ریز بر نیزه وارد شدند تا به تهران بروند دستور رسید در هر جا که‬
‫هستند همانجا سرها را دفن کنند‪ .‬اما چون مردم آنان را نجس میدانستند و نمیخواستند به گورستان شیعیان بی حرمتی‬
‫شود‪ .‬اجازه دفن ندادند‪ .‬سربازان بیرون از شهر‪ ،‬در بیابان های اطراف آنان را دفن کردند‪.‬‬

‫باالخره به شهر اصفهان رسیدیم ‪.‬شهری با ساختمانهای تاریخی و زیبا‪ ،‬زاینده رود و گردشگاه های بسیار این شهر‬
‫در زمان سلطنت شاه عباس پایتخت ایران شد‪ .‬او میدان بزرگی در وسط شهر ساخت با دیواری در اطراف که مغازه‬
‫های بزرگ در قسمت پایینی و طاق های قشنگی در قسمت باالیی دارد‪ .‬مسجدی بسیار زیبا در اطراف این میدان و نیز‬
‫کاخ معروف عالی قاپو و بازاری در سمت دیگر این میدان بنا کرد که نموداری از عظمت شاهنشاهی او بود‪ .‬مسجد‬
‫مرکزی میدان که گنبد آن شاهکاری از هنر خوشنویسی و کاشیکاری است با مناره های آبی رنگی در طرفین آن جلوه‬
‫زیبایی دارد‪ .‬شاه این مسجد را به نام خویش ساخت‪ .‬نمای درونی گنبد با خطوط طالیی که با خطوط متقاطع زرد و آبی‬
‫و قرمز و سبز لعابدار مزین شده است‪ ،‬گنبد را به نظر بیننده در حال چرخش نشان میدهد و نگاهش را از باال به سمت‬
‫مرکز میک شاند‪ .‬مسجدی در سمت دیگر میدان وجود دارد که کاشیکاری های زیبای آن معرف هنر هنرمندان آن زمان‬
‫و در مجموع نموداری از عظمت دوران پادشاهی او است ‪.‬‬

‫من و پسردایی پدرم بیشتر وقت خود را به تماشای مناظر زیبای این شهر میگذراندیم و اغلب به بازار شهر با سقف‬
‫گنبدی که مانند کوچهای باریک و دراز بود با ورودی سنگ فرش می رفتیم‪ .‬این بازار مرکز داد و ستد روزانه مردم‬
‫بود‪ .‬ما ترجیح می دادیم در قهوه خانه های آنجا به صرف چای و بستنی بنشینیم تا از دعواهای شدید و مشاجره های بلند‬
‫دو همسر صاحبخانه ای و سوسکهای اتاقمان دور باشیم‪ .‬در شیراز مسلمانان به ما خانه اجاره نمیدادند و ما مجبور‬
‫بودیم در محله یهودی نشین شیراز اتاقی خراب و بدون امکانات اجاره کنیم‪،‬اما در این شهر با اینکه کسی نمیدانست ما‬
‫بهائی هستیم و به ما اتاق اجاره داده بودند‪ ،‬بازهم با وضعیت ناخوشایند اما به شیوه ای دیگر دست به گریبان بودیم ‪.‬‬

‫با این ترتیب به بسیاری از شهر های ایران سفر کردم و زندگی روزمره مردم را مشاهده کردم بعدها پی بردم که‬
‫پدر و مادرم مرا به این سفرها می فرستادند تا خود مدتی آرامش داشته باشند زیرا در آن هوای شرجی و گرم آبادان‬
‫بیقرار و ناآرام بودم‪.‬‬

‫اغلب با اتوبوس سفر میکردیم‪ .‬در آن زمان امکان رزرو کردن صندلی نبود‪ .‬باید صبح خیلی زود به گاراژ می رفتیم‬
‫تا صندلی مناسب و خوبی بگیریم‪ .‬اگر شانس با ما بود جا پیدا می شد‪ .‬در غیر این صورت باید یک روز دیگر منتظر‬
‫میشدیم‪ .‬در آن زمان که هنوز بیشتر جادهها آسفالت نشده و اتوبوس ها کهنه و قراضه بودند سفر با اتوبوس آسان نبود‪.‬‬
‫حرکت ما کند و سخت بود‪ .‬یکبار در سر باالیی که به اصطالح موتور نمی کشید همه مردان مسافر پیاده شدند و اتوبوس‬
‫را هل دادند‪ .‬وقتی در سرازیری متوقف می شد شاگرد راننده قطعه چوبی را که به همراه داشت پشت الستیکهای ماشین‬
‫میگذاشت تا مانع سرخوردن آن باشد‪ .‬در مناطق کوهستانی که جاده ها باریک بودند و پیچ های تندی داشتند تکان های‬
‫اتوبوس و چرخش سریع سر پیچ ‪ ،‬مسافران را به وحشت می انداخت‪ .‬گاهی نیز دزدان که در کوهها کمین کرده بودند‬
‫ماشینها را متوقف و اموال مسافرین را غارت می کردند‪ .‬به همین علت مسافران ترجیح می دادند گروهی سفر کنند‪.‬‬
‫در این سفرها بهائیان عالوه بر این مشکالت‪ ،‬با رفتارهای اهانت آمیز همسفران مسلمان نیز روبرو بودند‪ .‬مثالً وقتی ما‬
‫به نی ریز سفر میکردیم باید این مشکالت وهم بد رفتاری و گفتارهای زننده راننده و همسفران را که می دانستند ما بهائی‬
‫هستیم تحمل کنیم ‪.‬‬

‫معموال اتوبوس ها برای استراحت در قهوه خانه های وسط راه توقف میکردند و مردم محل محصوالت یا فراورده‬
‫های دستی خود را برای فروش به مسافران عرضه می کردند‪ .‬برای راه های کوتاه بین شهرو روستاها از االغ استفاده‬
‫می شد‪ .‬من با این وسیله به روستاهای اطراف نی ریز می رفتم‪ .‬جالب این بود که صاحب االغ همراهم می آمد دوتایی‬
‫سوار حیوان بیچاره می شدیم و او پس از رسیدن به مقصد حیوان را با خود بر می گرداند‪ .‬برخی استر‪ ،‬نژادی از اسب‬
‫و االغ داشتند که راه خانه را یاد می گرفت و میتوانست به تنهایی به خانه صاحبش برگردد ‪.‬‬

‫خطر دیگری که مسافران بخصوص بچه ها و نوجوانان را تهدید میکرد حمله افراد شرور و مست و دزدیده شدن‬
‫بود‪ .‬یکبار دیگر وقتی اتوبوس تأخیر داشت و مسافران همه منتظر بودند من ناگزیر شدم پنج تومان بدهم و زودتر سوار‬
‫ماشین باری شوم‪ ،‬اما مردان مستی که آنجا بودند با داد و فریادهای بلند میخواستند مرا مجبور کنند از باالی ماشین پیاده‬
‫شوم‪ .‬اقامت بین راه در سفرهای دور مشکل تر بود چون از لهجه و رفتارمان می فهمیدند که غریبه و ناشناس هستیم و‬
‫احتمال این خطرها بیشتر بود‪ .‬در یکی از این مسافرخانه ها برای اطمینان تخت خواب را پشت در گذاشتم که کسی نتواند‬
‫وارد شود‪ .‬در شهر دیگر در آخرین لحظه که هیچ امید نجات نداشتم یکی از اقوام که از آمدن من خبردار شده بود سر‬
‫رسید و من نجات یافتم‪.‬‬

‫برای اقامت در شهرها اگر قوم و خویش یا آشنایی داشتیم به منزل آنان وارد می شدم و گرنه باید در کاروانسراهای‬
‫کثیف و اتاقهای پراز ساس و شپش اقامت می کردیم که هیچکدام جای امن و قابل اطمینانی نبودند‪ .‬در شهرهایی که‬
‫مسافرخانه یا کاروانسرا نبود‪ ،‬اتاقی دریک خانه اجاره میکردم یا شب را کنار دیواری‪ ،‬در کوچه و خیابان به صبح می‬
‫رساندم‪ .‬این سفرها که حتی برای مردان جوان خطرناک بود‪ ،‬برای دختران محال و غیرممکن بود دختران حتی در‬
‫کوچه و خیابان محله خود هم مورد انواع آزار و اذیت های بودند که ناشی از محرومیت های اجتماعی و اعتقاد غلط‬
‫حبس دختر و جدا کردن کامل دختران از پسران در همه مراحل رشد و عدم بلوغ اجتماعی جامعه بود‪ .‬این خطرها برای‬
‫پسربچه های نوجوان هم بود به همین دلیل هر وقت میخواستم تنها به جائی بروم یک چاقوی دسته طالئی که برای‬
‫امنیت و حفاظت خریده بودم بر میداشتم وزیر پیراهنم پنهان می کردم‪ .‬خوشبختانه موردی برای استفاده از آن بوجود‬
‫نیامد‪.‬‬

‫به شهر های اراک و گلپایگان هم رفتم‪ ،‬گلپایگان محل تولد جناب ابوالفضائل است‪ .‬کتابها و نوشته های ایشان گام‬
‫بسیار ارزنده ای در انتشار دیانت بهائی در جوامع مسلمان بوده و هست‪ .‬داستان ایمان جناب ابوالفضائل که از علما و‬
‫روحانیون برجسته اسالمی بودند نیز جالب و شنیدنی است‪ .‬روزی ایشان با عده دیگری از روحانیون و مالها به زیارت‬
‫شاه عبدالعظیم در اطراف تهران می رفتند‪ .‬در راه برای نعلبندی اسب خود جلوی بساط یک نعلبند ایستادند‪ .‬نعلبند به‬
‫هنگام کار صحبت می کرد از جمله پرسید جناب مال آیا این حدیث اسالمی که میگوید هر قطره باران بوسیله فرشته ای‬
‫به زمین میرسد درست است؟ میرزا ابوالفضل با تکان دادن سر تأیید کرد‪ .‬نعلبند پرسید این حدیث که اگر در خانه ای‬
‫سگ باشد هیچ فرشته ای آنجا پا نمیگذارد چه؟ آیا این هم صحیح است؟ میرزا ابوالفضل آن را نیز تائید کرد‪ .‬نعلبند با‬
‫لحنی آرام گفت در این صورت نباید هیچوقت باران در خانه هایی که سگ درآن است ببارد! این گفته نعلبند بیسواد با‬
‫نگاه و سکوت بی جواب ماند‪ .‬در ادامه راه مال ها و مالهای همراه به میرزا ابوالفضل گفتند‪ ،‬این نعلبند بهائی است و‬
‫حرفهایش قابل تأمل و توجه نیست‪ .‬اما میرزا ابوالفضل چون چنین شنید به تحقیق پرداخت و در نتیجه تحری و تحقیق‬
‫ایمان آورد‪ .‬از آن پس تا پایان عمر با مطالعه در آثار اسالمی به استدالل حقانیت دیانت بهائی‪ ،‬سفر و تبلیغ پرداخت‪ .‬بنا‬
‫به خواست حضرت عبدالبهاء مدتی در آمریکا اقامت نمود و در هدایت جامعه بهائی آن دیار سهمی بسزا داشت‪ .‬کتاب‬
‫فرائد که کتابی استداللی براساس متون قرآن و احادیث اسالمی است‪ ،‬از آثار برجسته ایشان است‪ .‬من آن را خواندهام با‬
‫آنکه با لغات عربی آن مشکل داشتم ولی برایم بسیار جالب بود‪.‬‬

‫به شهر بروجرد در قسمت مرکزی ایران که سابقه آن به قرن نهم می رسد هم سفر کردم‪ .‬این شهر در دامنه کوههای‬
‫زاگرس با آن قله های همیشه پربرف قرار دارد‪ .‬در این شهر مهمان یک خانواده محترم بهائی بودم ‪.‬با آنها سوار بر‬
‫اسب و گاری به کوهستانهای مرتفع اطراف میرفتم‪ .‬گاهی شیب کوه بقدری زیاد بود که حتی برای اسب پیمودن چنان‬
‫سر باالئی مشکل بود‪ .‬در پیکنیک های عصر به همراه آنان از آب های خنک چشمه ها می نوشیدیم و از محصوالت‬
‫خالص کشاورزی مثل شیر و ماست و تخم مرغ لذت می بردیم‪ .‬با تفنگ شکاری که برای نخستین بار به دست گرفتم‬
‫پرنده شکار می کردم‪ .‬دوران خیلی خوشی بود‪ .‬در این شهر یهودیان نقش مهمی در امور صنعتی داشتند‪ .‬درآنجا اقوامی‬
‫به زبان "لک" از گویشهای کردی صحبت میکردند‪ .‬به همین دلیل حضور این اقلیتها‪ ،‬سطح فرهنگ تسامح و بردباری‬
‫با اقوام و ادیان دیگر در بروجرد بسیار باالتر و بیشتر از شهرهای دیگر ایران است ‪.‬‬

‫از آنجا به سمت شمال و شهر مالیر در استان همدان رفتیم که صنعت فرشبافی آن بسیار مشهور است‪ .‬درآنجا در‬
‫یک مسافرخانه ارزان اما کثیف و غیر بهداشتی اقامت کردم و شب برای فرار از آن مسافرخانه کثیف و پشه ها و‬
‫حشرات موذی آن به تنها سینمای شهر پناه بردم و به تماشای فی لم سینمایی «مصر کوچک»از موفق ترین فیلم های ده‬
‫پنجاه هالیوود نشستم‪ .‬در این فیلم ستاره مشهور سینما روهاندا فلمینگ‪ 43‬نقش یک رقاصه مصری که معشوقه مرد متقلبی‬
‫بود را بازی می کرد و من نوجوان از رقص های زیبای عربی فیلم لذت میبردم ‪.‬‬

‫سپس به شهر بسیار قدیمی قم رفتم‪ ،‬شهری قدیمی که تاریخ آن به چهار هزار سال پیش از ظهور مسیح برمیگردد‪.‬‬
‫قم همواره مرکزم طالعات اسالمی بوده‪ ،‬خیابان هایش پر بود از هزاران محصل علوم دینی با عبا و عمامه که در مدارس‬
‫آنجا تحصیل می کردند‪ .‬این شهر مرکز اصلی مطالعات مباحث مذهب شیعه است و در نزدیکی تهران‪ ،‬پایتخت کشور‬

‫‪Rhonda Fleming43‬‬
‫واقع است به دلیل این فاصله کم علما و روحانیون این شهر توانسته اند پیوندی با حکومت و دولت برقرار کنند و بر‬
‫امور کشوری نظارت داشته باشند و همین امر در سالهای بعد از انقالب اسالمی سبب موفقیت آنها شد‪.‬‬

‫تابستان ها برای من فرصتی بود تا از راه شیراز سری به نی ریز بزنم‪ .‬تا هم محصوالت بادام را جمع آوری کنم و‬
‫هم به امور امالک کشاورزی خانوادگی برسم ‪ .‬من همیشه در انتظار این سفرها بودم چون میتوانستم از محصوالت‬
‫صیفی چون هندوانه‪ ،‬خیار و خربزه و میوه های زردآلو‪ ،‬انگور و انار هر چه دلم میخواست به جبران کمبود این نعمت‬
‫ها در آبادان بخورم‪ ،‬در رودخانه آنجا آب تنی کنم و زنان و دختران نی ریزی که در کنار رودخانه به شستن ظروف و‬
‫فرش و لباس مشغول بودند و روی منقل سنگی کنار رودخانه غذا می پختند را تماشا کنم‪.‬‬

‫وقتی به شانزده سالگی رسیدم و دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و به بلوغ رسیده بودم‪ ،‬پدر بزرگم‬
‫میرزا احمد نی ریزی پدر مادرم از شخصیت های مهم خانواده ما و جامعه بهائی نی ریز درگذشت‪ .‬او که از خانواده‬
‫فقیری برخاسته بود‪ ،‬با تالش و همت بلند در کشاورزی و تجارت موفق شد و بتدریج صاحب ثروت و مکنت شد‪ .‬سرمایه‬
‫اش مزرعه بزرگ گردو و بادام‪ ،‬تعداد زیادی دام و سهم آب کشاورزی بود‪ .‬گرچه به زارعین و کشاورزان‪ ،‬اعضای‬
‫خانواده‪ ،‬کارگران خود سخت میگرفت‪ ،‬اما در امور دیانتی بسیار متعهد بود و به افراد و جامعه کمک های زیادی‬
‫میکرد‪ .‬او در کارگاه قالیبافی یزد‪ ،‬قالیچههای زیبایی بافت و به ارض اقدس فرستاد که هنوز هم استفاده می شوند‪.‬‬
‫حضرت عبدالبهاء را بسیار دوست میداشت‪ .‬تعریف می کنند وقتی برای زیارت در ارض اقدس‪ ،‬حیفا بوده روزی یکی‬
‫از برادران حضرت عبدالبهاء نسبت به ایشان بی احترامی کرده بود و پدربزرگم هم سیلی سختی به او زد‪ .‬وقتی بیمار‬
‫شده بود حضرت ولی امرللا توسط جناب طرازللا سمندری به او پیام فرستادند که برای سالمتی او دعا می کنند‪ .‬مدتی‬
‫بعد پدربزرگم بهبودی نسبی یافت‪.‬‬

‫اقوام مادری من در نی ریز که آنها را نمی شناختم می خواستند ارثیه مادرم را تصاحب کنند و وقتی یک نوجوان‬
‫شانزده هفده ساله را دیدند که برای باز گرفتن ارثیه مادرش به نی ریز آمده‪ ،‬تعجب کردند حتی قبل از اینکه من به آنجا‬
‫بروم شایع کرده بودند که مادرم حق وکالت را از من سلب کرده است‪ .‬ولی من به این حرف ها توجهی نکردم و قیمت‬
‫مناسبی برای فروش سهمیه مادرم پیشنهاد کردم ‪.‬آنها خواستند که در برابر بجای پول نقد چک بانکی بدهند‪ ،‬اما من ا ز‬
‫ترس بی محل بودن آن را نپذیرفتم‪ .‬عالوه براین بعضی از وراث با اینکه بهائی بودند اصرار داشتند که بر طبق شیوه‬
‫اسالمی سهم مردان را دوبرابر سهم زنان حساب کنند اما من مخالفت کردم و گفتم ما از قوانین دیانت بهائی پیروی‬
‫میکنیم‪ .‬اما آنها بر اصرار خود افزودند‪.‬‬

‫قوم و خویش های من هر کدام مشکالتی یا انگیزه ای خاص داشتند‪ ،‬یکی قمارباز بود‪ ،‬دیگری معتاد و فروشنده مواد‬
‫مخدر که جان بر سر این کار گذاشت‪ ،‬یکی دیگر پولدار ولی عامی و بی سواد و دیگری هم که ادعای فهم میکرد چیزی‬
‫در بساط نداشت و باالخره آن یکی هم که امکاناتی در اختیار داشت‪ ،‬دائم می نالید‪ ،‬دیگران هم هر یک به نوعی از این‬
‫دست‪ .‬بطور کلی نیریزی ها آسایش و رفاه چندانی نداشتند‪ .‬کمتر کسی را می شد یافت که در کار و تجارت صادق و‬
‫امین باشد‪ .‬اکثراً یا زندگی سادهای داشتند یا فقیر و محتاج بودند‪ .‬من احساس میکردم که هریک در فکر تقلب و‬
‫کالهبرداری از دیگری است ‪.‬‬
‫اما در میان آنها انسان های شریفی بودند که چون ستاره میدرخشیدند‪ .‬یا به خدمت مشغول بودند یا به نقاط مجاور‬
‫مهاجرت کرده بودند‪.‬یک دایی داشتم که همیشه مریض بود‪ .‬مشکل شنوایی و بینایی داشت اما در دیانت بهائی بسیار‬
‫ثابت و راسخ و فعال بود‪ .‬یک بار وقتی برای تبلیغ و تشکیل جمعیت بهائی به شهر دیگری مهاجرت کرده بود عده ای‬
‫از مردم او را به زور به مسجد محل بردند تا تبری کند ولی او زیر بار نرفت‪ .‬برای مجازات او را از شانه هایش درون‬
‫چاهی آویزان کرده بودند و من در تاریکی شب خودم را رساندم و نجاتش دادم‪ ،‬او را سوار االغی کردم که یکی از‬
‫مامورین دولتی شهر به من داده بود و به خارج شهر بردم‪ .‬او با ایمان قوی بدون لحظهای توقف برای مهاجرت و تبلیغ‬
‫به محل دیگری رفت‪ .‬او در انجام فرائض دینی هم خیلی دقیق بود و دعاهای طوالنی از حفظ داشت‪ .‬بعد از مراسم عقد‬
‫و ازدواج خودش آنقدر دعا خواند که عروس بیچاره از خستگی به خواب رفت! رفتارش خیلی مؤدبانه و آرام بود‪ .‬در‬
‫صف اتوبوس حتی اگر سر صف بود نوبت خود را به دیگران تعارف میکرد و خودش تا آمدن اتوبوس بعدی منتظر‬
‫می ماند‪ .‬با اینکه موقعیت مالی خوبی نداشت همواره برای سفرهای تبلیغی به روستاهای اطراف میرفت‪ .‬مقداری از‬
‫پول ارثیه را بعد از فروش امالک به او دادم‪ .‬بقیه فامیل هم هریک به خدمت مشغول بودند‪ .‬بعضی هم برای مهاجرت‬
‫به نقاط مجاور رفتند‪.‬‬

‫در ثروت خوف مکنون و خطر مستور‪.‬حدود سالهای ‪۱٣٣٠‬ش‪ 44 .‬دور جدیدی از آزار و اذیت بهائیان نی ریز آغاز‬
‫شده بود ‪.‬مشاهده و تجربه ستم و جفا به بهائیان نیریز و از آن مهمتر اینکه میدیدم چطوری بعضی از افراد فامیل یکی‬
‫بعد از دیگری با همدستی دیگری نقشه می کشند تا اموال پدربزرگم را باال بکشند و چگونه خانوادههای بهائی ناگزیر از‬
‫ترک شهر و دیار خود شدند و جامعه قوی و مستحکم بهائی ضعیف و ضعیفتر می شود پریشان و نگران شده بودم ‪.‬‬

‫با راهنماییهای بنگاه های معامالتی سهم ارث مادرم را به چهل هزار تومان که آن زمان پول زیادی بود فروختم و‬
‫حقوق للا آن را پرداختم‪ .‬مردم از اینکه جوانی چون من چنین مبلغ هنگفتی پول به دستش رسیده‪ ،‬متعجب بودند‪ .‬امالک‬
‫پدربزرگم در دهات و روستاهای متعدد و مختلفی پراکنده بود و من با وسایل نقلیه مختلف از ماشین تا االغ به یک یک‬
‫آن امالک رفتم‪ .‬گاهی شبها ناگزیر در ماشین یا بیرون در صحرا و کوه و دشت روستا میخوابیدم تا باالخره توانستم‬
‫همه آنها را یکی یکی معامله کنم و بفروشم‪ .‬البته این زحمات برای انتقال این ارثیه ارزشش را داشت‪.‬‬

‫در آن زمان من بسیار تنگ حوصله و عصبانی بودم‪ .‬یک روز در دفتر معامالت امالک با افرادی که آنجا بودند و‬
‫میدانستند من بهائی هستم‪ ،‬در مورد ارثیۀ پدر بزرگم و تفاوت تقسیم ارث در دیانت بهائی و اسالم صحبت شد و بحث‬
‫باال گرفت من که در این موارد بسیار غیرتی بودم خونم به جوش آمد و صدایم را بلند کردم‪ ،‬جنجالی به پا شد‪ .‬باالخره‬
‫مسئول دفتر امالک با آرامی موضوع را فیصله داد ولی تا چند روز وقتی از بازار میگذشتم متوجه نگاه های خصمانه‬
‫آنان بودم‪.‬‬

‫برای تحمل مشکالت به سیگار روی آوردم که با خرید یک پاکت سیگار مارلبرو شروع شد‪ .‬اوایل موجب سرفههای‬
‫مکررممیشد ولی احساس نوعی آسودگی هم میکردم کم کم سرفه ها قطع شد و عادت کردم‪ .‬بعد از آن سالها سیگاری‬

‫‪۱۹۵٠ ( 44‬م‪).‬‬
‫قهاری بودم‪ .‬عالوه بر سیگار با حالت عصبی خاصی دائم به موهایم ور می رفتم که آنها را مرتب کنم‪ .‬خوشبختانه با‬
‫راهنمایی های آقای عبدالحسین صبیحی که با او درباره شعر و ادبیات گفتگو میکردم و میآموختم از این وضعیت خالص‬
‫شدم‪.‬‬

‫در همان سن از پریشانی و آشفتگی‪ ،‬خودم را در خطر احساس میکردم‪ .‬سال ‪۱٣٣۶‬ش‪ 45 .‬بود وصیت نامه ای‬
‫نوشتم و به عمویم سپردم‪ .‬از شدت ناامیدی به فکر مرگ افتاده بودم‪ .‬اما چند سال بعد وقتی به سن جوانی رسیدم دیگر‬
‫واقعیات زندگی را بهخوبی درک می کردم اما از نظر ذهنی همچنان آشفته و پریشان بودم‪ .‬خیاالت عجیب و غریب به‬
‫فکرم میآمد‪ .‬یک سال پس از سفر به شهر نی ریز تاریخ مصیبت بار جامعه بهائیان را با خود مرور میکردم؛ میخواستم‬
‫شرح آن وقایع را به شیوه داستانی بنویسم ولی به نظرم خیلی غمانگیز آمد‪ .‬اندکی بعد به فکر سیاسی شدن افتادم؛‬
‫می خواستم وکیل دعاوی شوم و اوضاع جامعه را سامان بدهم‪ .‬عالقه زیادم به مطالعه و میل شدیدم به خواندن کتاب از‬
‫بین رفته بود‪ .‬خسته بودم و سرگردان در پی راهحلی بودم‪ .‬احساس میکردم‪ ،‬گیر افتادهام ‪.‬‬

‫کم کم به این نتیجه رسیدم که باید دلبستگی ها و وابستگی ها را کنار بگذارم و با پول فروش ارثیه مادری از ایران‬
‫به جایی دیگر‪ ،‬مثالً به آمریکا بروم‪.‬‬

‫فصل ششم‪:‬‬

‫سرزمین موعود‬

‫هرچیزی که دربارۀ آمریکا میدانستم را از فیلمهای هالیوود یاد گرفته بودم‪ .‬فکر میکردم آمریکا کشوری است که‬
‫در آن جین کلی ‪ 46‬مثل فیلم آواز زیر باران در خیابانها می رقصد و میخواند‪ ،‬همه خیابانهایش مثل برادوی در نیویورک‬
‫پر است از سینما و تئاتر با چراغ های رنگارنگ و تصاویر زیبادر نظر من همه زنان آمریکایی مانند مریلین مونرو ‪47‬‬

‫‪ ۱۹58 45‬م‪.‬‬
‫‪Gene Kelly46‬‬
‫‪Marilyn Monroe47‬‬
‫زیبا بودند که در قطار با عشوه برای تونی کورتیس ‪ 48‬دلبری می کرد‪ ،‬و همه مردان آمریکایی مثل گریگوری پک ‪49‬‬

‫دلدادۀ اُدری هیپورن‪ 50‬در پی فرصتی برای اظهار عشق به محبوب خود هستند ‪.‬خالصه در تصور من آمریکا سرزمین‬
‫مردمان عاشقپیشه و سرخوشی بود که فارغ از دغدغهها و مشکالت زندگی‪ ،‬لباسهای رنگارنگ و گرانقیمت می‬
‫پوشیدند‪ ،‬لبخند بر لب ‪،‬سوار ماشینهای براق در بزرگراه های ساحلی رو به افق رانندگی می کردند تا غروب آفتاب را‬
‫ببینند و نگرانی های خود را به دست باد بسپارند‪...‬‬

‫در این زمان من تازه دیپلم گرفته بودم و مجبور بودم در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کنم و در یکی از رشته های‬
‫پزشکی‪ ،‬مهندسی‪ ،‬حقوق یا کشاورزی ادامه تحصیل بدهم‪ ،‬و بعد شغل و کاری دست و پا کنم و زندگی پرثمری داشته‬
‫باشم‪ .‬من جوانی ‪۱۹‬ساله‪ ،‬غرق رویاهای جوانی و در پی تحقق ایده و آرزوهای آینده خود بودم و پول کافی داشتم تا آنها‬
‫را متحقق کنم‪ .‬اما در ایران تحت نفوذ بیش از حد گروه های اسالمی و دیکتاتوری شاه‪ ،‬شرایط نامناسبی بوجود آمده بود‬
‫که برای من امکان تحقق آرزوهایم را ناممکن میکرد‪ .‬به همین دلیل من همیشه به کسانی که می توانستند به آرزوهای‬
‫خود جامه عمل بپوشانند‪ ،‬غبطه می خوردم‪ .‬همین شد که یکباره و بدون مشورت با خانواده‪ ،‬تصمیم گرفتم به آمریکا‬
‫مهاجرت کنم‪ .‬با پولی که از فروش سهم االرث مادرم (از امالک پدرش) بدست آورده بودم میتوانستم به آسانی به این‬
‫آرزو برسم ‪.‬‬

‫به پشتوانه چند کلمه انگلیسی که می دانستم‪ ،‬روزی به کنسولگری آمریکا رفتم‪ .‬کارکنان آنجا توجه زیادی به من‬
‫نکردند‪ .‬وقتی چند جمله که از کتاب درسی یادگرفته بودم سر هم کردم ‪Me America Einstein Von Braun’ ‘ :‬‬
‫به نظرشان یک جوان بی عقل ایرانی آمدم که هوس آمریکا کرده است‪ .‬آنها با دادن فرم درخواست ورود به چند کالج‬
‫آمریکایی مرا از سر باز کردند‪ .‬من آن فرمها را با انتخاب رشته مهندسی انرژی هستهای تکمیل کردم و به دانشگاه‬
‫کلمبیا فرستاد ‪.‬آن دانشگاه بالفاصله درخواست مرا رد کرد‪ ،‬ولی دانشگاه هاروارد برایم نامه پذیرش فرستاد‪.‬‬

‫آن برگه ارزشمند را به سفارت آمریکا بردم‪ .‬کارکنان سفارت مات و مبهوت از شانسی که آورده بودم‪ ،‬فرم پذیرش‬
‫و دیگر مدارک را گرفتند و به من ویزای آمریکا دادند‪ .‬خانوادهام سرافراز و خوشنود از پذیرفته شدن پسرشان دریک‬
‫دانشگاه بزرگ آمریکا یی‪ ،‬موضوع را به همه فامیل و دوست و آشنا گفتند‪ ،‬خبر به سرعت برق پخش شد و از تهران تا‬
‫آبادان و از خوزستان تا نیریز همه مطلع شدند ‪.‬‬

‫پدرم خوشحال بود چون آرزوهای او برای تحصیالت عالیه و زندگی بهتر من که در نی ریز قابل تصور هم نبود‪،‬‬
‫تحقق می یافت‪ .‬اما مادرم بسیار نگران و مضطرب بود او می ترسید من غرق مادیات آمریکا‪ ،‬بخصوص جذب قمار و‬
‫زنان بشوم‪ .‬برای بدرقه من نه تنها تمامی اعضاء خانواده‪ ،‬و عمه هایم به تهران آمده بودند‪ ،‬بلکه بسیاری دیگر از اعضاء‬
‫فامیل ما حتی از نی ریز برای خداحافظی آمدند‪ .‬میخواستند با چشم خود ببیند یک جوان بهائی اهل نیریز به سفر ینگه‬
‫دنیا می رود‪ .‬این برای آنان هم هیجان انگیز و جالب بود و هم تقریبا ً اطمینان داشتند دیگر هرگز مرا نخواهند دید‪.‬‬

‫‪Tony Curtis48‬‬
‫‪Gregory Peck 49‬‬
‫‪Audrey Hepburn50‬‬
‫همینطور هم شد‪ ،‬من دیگر هرگز هیچ یک از فامیل عزیزم را ندیدم‪ .‬اگر چه به هنگام دست تکان دادن و دور شدن در‬
‫آخرین لحظههای خداحافظی‪ ،‬مطمئن بودم که روزی پاسخ این محبت ها و پشتیبانی آنان را خواهم داد‪.‬‬

‫از آنجا که ارزانترین بلیط را تهیه کرده بودم‪ ،‬باید در چند نقطه توقف میکردم‪ .‬اولین مقصد من شهر ُرم در ایتالیا‬
‫بود‪ .‬وقتی هواپیمای بوئینگ اوج گرفت‪ ،‬برای لحظه ای از پنجره به بیرون نگاه کردم‪ .‬مشاهده کشور ایران از آن باال‪،‬‬
‫از آن دریچه کوچک هواپیما و فکر اینکه از سرزمین اجدادیم ایران‪ ،‬وطنم‪،‬دور می شوم و دیگر این سرزمین را نخواهم‬
‫دید‪ ،‬چنان مرا پریشان کرد که برای دقایقی غم زیادی دلم را پر کرد و بعد ترس از آینده نامعلوم و از اینکه هیچ نمیدانستم‬
‫چه پیش خواهد آمد‪ ،‬تمام فکر مرا فرا گرفت ‪.‬‬

‫در تهران از یکی ا ز دوستان بهائی شماره تماس جناب اوگو جاک ری‪ 51‬را گرفته بودم‪ .‬ایشان در یک خانواده اشرافی‬
‫ایتالیایی در شهر پالرمو ایتالیا بدنیا آمده و بزرگ شده و از مجروحان و بازماندگان جنگ جهانی اول بود‪ .‬در گیر و دار‬
‫آن جنگ ایشان به تهران هم سفر کرده بودند‪ .‬بعدها در سفری به آمریکا با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند و برای زیارت‬
‫مقامات متبرکه بهائی به حیفا در اسرائیل مرکز دیانت بهائی رفتند‪ .‬حضرت ولی امرللا که روحیه خدمت و عشق به‬
‫امر الهی را در ایشان تشخیص دادند‪ ،‬کار تهیه سنگهای مرمرین ساختمان مقام اعلی‪ ،‬مرقد حضرت باب و دارآالثار در‬
‫مرکز جهانی بهائی را به ایشان سپردند‪ .‬در سال ‪ 1336‬ش‪ 52 .‬ایشان و تعدادی دیگر را به مقام ایادی امرللا منصوب‬
‫کردند‪ .‬سالها بعد به پاس خدمات بی دریغ و بی شائبه ایشان یکی از بابهای مقام اعلی را باب جاکری نامیدند‪.‬‬

‫وقتی به رم رسیدم با کمک یک نفر توانستم با ایشان تماس بگیرم و با انگلیسی شکسته بسته خود آدرس منزل ایشان‬
‫را به یک راننده تاکسی دادم‪ .‬وقتی به آنجا رسیدم جناب جاکری در مدخل خانه خود به من خوش آمد گفتند‪ .‬ایشان مردی‬
‫بلند قامت بود با رفتاری شاهوار که نمودار تربیت اشرافی ایشان بود‪ ،‬مرا به درون خانه دعوت کرد و با چنان محبت و‬
‫احترامی با من رفتار کرد که فکر کردم ایشان مرا با فرزند یکی از مهاجرین برجسته آفریقا‪ ،‬که همنام من هم است اشتباه‬
‫گرفته اند‪ .‬آن شب ایشان با حوصله رسم اسپاگتی خوردن و اینکه چگونه باید چنگال را بچرخانیم تا اسپاگتی به دور‬
‫چنگال بپیچد تا به یک لقمه تبدیل شود را به من آموخت‪( .‬از آن زمان تاکنون هر گاه غذا اسپاگتی داریم‪ ،‬خاطره آن روز‬
‫و محبت های ایشان برایم تجدید می شود‪ .‬سالها بعد که دوباره ایشان را در کنفرانسی در سوئد مالقات کردم با کمال‬
‫تعجب دیدم که هنوز یادشان است که چطور درس اسپاگتی خوردن به من دادند)‬

‫در رم همه چیز و همه کس برایم جالب و متفاوت بود‪ .‬در نظرم زنان شان همه همچون سوفیا لورن‪ 53‬و مردان همه‬
‫مانند مارچلو ماستریانی ‪ 54‬بودند‪ .‬از کنار هر رستوران یا اغذیه فروشی که رد می شدی بوی پیتزا و پاستا و دیگر غذاهای‬
‫خوشمزه ایتالیایی به مشام می رسید و رهگذران را به خوردن فرا میخواند‪ .‬شهر از هر جهت جالب و تماشایی بود‪.‬‬
‫خیابانها به همان شکلی بودند که در کتابها خوانده بودم‪ .‬فروشنده ها ب سیار خوش برخورد بودند و در جلب و جذب‬

‫‪Ugo Giachery 51‬‬
‫‪ 1957 52‬م‪.‬‬
‫‪Sophia Loren53‬‬
‫‪54‬‬
‫مشتری های خارجی حرفه ای بودند‪ .‬من هم که توریستی بی تجربه و جوانی ناآشنا و غریب بودم‪ ،‬وقتی برای خرید‬
‫کفش وارد فروشگاهی شدم‪ ،‬فروشنده با لبخند و خوش آمد به طرفم آمد و پس از خرید تا در فروشگاه مرا بدرقه کرد‪.‬‬
‫روزی در میدان کلیسای سنت پیتر قدم میزدم‪ ،‬عکاس دوره گ ردی به طرف من آمد و دوربین خود را میزان کرد و از‬
‫من عکس گرفت ‪.‬من هم پولش را دادم‪ .‬او آدرسی به من داد که برای دریافت عکس مراجعه کنم که البته آدرس هم‬
‫حقیقی نبود‪ .‬رم مرا به یاد شهر قم می انداخت‪ .‬هر دو مرکز مدارس مذهبی هستند‪.‬کشیش ها هم مثل اغلب مال ها لباس‬
‫ها ی مخصوص پوشند البته بسیار تمیزتر و مودبترند‪.‬‬

‫برای مالقات یکی از اقوام دور به آلمان رفتم و سپس رهسپار لندن شدم تا از آنجا با کشتی اقیانوسپیما به نیویورک‬
‫بروم‪ .‬در لندن باید به هتلی می رفتم که آدرس آن را یکی از بهائیان به من داده بود‪ .‬برای رفتن به آنجا سوار یکی از‬
‫تاکسی های سیاه رنگ شدم‪ .‬این تاکسیها با چراغ های بزرگ و پر نور جلو از سمبل های مشهور شهر لندن هستند و‬
‫متقاضی گواهینامه آن باید آزمون های سختی را بگذراند‪ ،‬از جمله آزمون دانستن آدرسها که شامل بیست و هفت هزار‬
‫خیابان در لندن است که باید همه را بداند‪ .‬آدرس را به راننده تاکسی دادم‪ .‬این هتل نزدیک میدان ترافالگار بود‪ ،‬میدان‬
‫بزرگی در مرکز شهر که سطح آن پُر از کبوترهایی است که با دانه هایی که مردم برایشان می ریزند تغذیه می شوند و‬
‫نیز ستون یادبود نلسون در آن میدان محل تجمع معترضان‪ ،‬اعتصابیون و تظاهراتکنندگان است‪ .‬وقتی تاکسی نزدیک‬
‫در ورودی مجلل و پُر زرق و برق هتل توقف کرد‪ ،‬دو مرد بلند قامت در یونیفورم پوش به سرعت آمدند‪ ،‬در تاکسی را‬
‫باز کردند‪ ،‬ایستادند تا من پیاده شوم‪ .‬بعد چمدانهای مرا از در عقب تاکسی برداشتند و به طرف هتل راه افتادند‪ .‬از آنجا‬
‫که من همیشه ارتشی ها را در این گونه لباسهای شیک و تمیز دیده بودم‪ ،‬با دلهره از خودم پرسیدم چرا اینها چمدان‬
‫مرا برمی دارند؟ برای لحظه ای مانند چارلی چاپلین هاج و واج به دور و برم نگاه کردم با خودم گفتم نکند میخواهند‬
‫آن ها را بدزدند! با سرعت به دنبال آنها دویدم‪ ،‬آن وقت در هتل فهمیدم که آن ها دربان هتل هستند و چمدان های من را‬
‫به اتاقم می برند‪ .‬برای رفتن به اتاقم باید سوار آسانسور شیشه ای میشدم‪ ،‬کاری که حتی در خیالم هم نمیگنجید‪ .‬من‬
‫هیچوقت اینقدر از سطح زمین باال نرفته بودم‪ .‬باال ترین ارتفاعی که تجربه کرده بودم‪ ،‬تپه های نیریز بود که بزها و‬
‫گوسفند ها را به چرا میبرد م‪ .‬باالخره به اتاق هتل رسیدم و مشغول بررسی و سرک کشیدن به گوشه و کنار اتاقم شدم‪.‬‬
‫چند بار دور تا دور دستشویی و حمام بزرگ آن قدم زدم‪ ،‬گذشته را مرور کردم و آینده را تصور میکردم‪ .‬من راه‬
‫طوالنی و سختی را طی کرده بودم تا به اینجا‪ ،‬اتاق شیک هتلی گران قیمت در لندن رسیدم و از نیریز خاکی و مردم‬
‫بهائی ستیز آن خیلی خیلی دور شده بودم‪ .‬کمی بعد برای بازدید نقاط دیدنی لندن راه افتادم‪ .‬می خواستم از جاهایی که‬
‫درباره آنها خوانده بودم‪ ،‬یا اسم آنها را شنیده بودم مثل ساختمان پارلمان‪ ،‬موزه مادام توسو و سوهو بازدید کنم و غذای‬
‫محبوب مردم بریتانیا یعنی فیش اندچیپس بخورم‪ .‬مناظر شهر لندن به نظرم بسیار دیدنی و جذاب آمد‪ ،‬اما غذای آنان مثل‬
‫غذاهای آلمانی بی مزه بود و با غذاهای خوشمزه ایرانی و ایتالیایی قابل مقایسه نبود‪ .‬با مشاهدۀ تمدن و فرهنگ و‬
‫تکنولوژی پیشرفته‪ ،‬نمیتوانستم این فکر را از ذهنم دور کنم که بریتانیا با دستاندازی به منابع اقتصادی ایران و دخالت‬
‫در امور سیاسی کشورم این منافع را به دست آورده‪ ،‬و این فکر که انگلستان با سیاستهای امپریالیستیاش سبب عقب‬
‫ماندگی مردم و کشور من شده است‪ ،‬در ذهنم تقویت شد ‪.‬‬
‫من همراه چند تن از آشنایان آبادانی که حاال ساکن لندن شده بودند‪ ،‬به زیارت آرامگاه حضرت ولیامرللا رفتم‪.‬‬
‫برای هر بهائی که به لندن می رود‪ ،‬اولین و مهمترین نقطه زیارتی آرامگاه حضرت ولیعزیزامرللا گورستان نیوساوت ‪55‬‬

‫در شمال لندن است‪.‬ایشان سال ‪1336‬ش‪ 56 .‬بر اثر سرماخوردگی و عارضۀ قلبی در سفری که همراه همسرشان روحیه‬
‫خانم به لندن رفته بودند‪ ،‬بهطور ناگهانی صعود فرمودند‪ .‬این واقعه برای جامعه جهانی بهائی بسیار جانگداز و نگرانکننده‬
‫بود که بدون راهنمائی و هدایت ایشان چگونه میتوان نقشه دهساله را به پایان برد ‪.‬آرامگاه ایشان جلوه ای از عظمت‬
‫روح و حس زیباشناسی ایشان است و شامل یک ستون بلند و سفید رنگ حجاری شده از جنس مرمر بر روی یک کره‬
‫جغرافیایی سنگی به شکل کره زمین قرار گرفته و در باالی ستون مجسمه طالیی عقابی با بالهای گشوده است که گوئی‬
‫آماده پرواز است و میخواهد بالهایش را بگشاید و پرواز کند به نظر دیگر می توان گفت در آخرین مرحله فرود آمدن‬
‫است و می خواهد بالهای گشوده خود را ببندد و بنشیند‪ .‬ایده این طرح زیبا از همسر ایشان روحیه خانم است‪ .‬ایشان‬
‫تعریف می کردند که در پایان مراسم تدفین و ترک آرامگاه مفروش از گل‪ ،‬منظره ای از یک ستون سنگی بلند برروی‬
‫کره زمین و عقابی برفراز آن به ذهن ایشان خطور کرده بود‪ .‬حضرت ولی امرللا در یکی از سفرهای خود به ادینبرا‪،‬‬
‫‪ 57‬مجسمه عقابی را خریداری کرده و در اتاق خواب که بخشی از دفتر کار ایشان هم بود‪ ،‬گذاشته بودند و زمانی در‬
‫گفتگوهای روزانه با روحیه خانم از عالقه و تمایل خود برای داشتن یک ستون مرمر ذکر کرده بودند‪ .‬در آن وقت‬
‫روحیه خانم متعجب از خود پرسیدند حضرت ولی امرللا با یک عدد ستون چه می خواهند بکنند‪ .‬تا اینکه کار طراحی‬
‫و نصب کره زمین و برروی آن این ستون و در باالی آن مجسمه عقاب توسط مهندس معمار ایتالیایی و همکارش در‬
‫بنای مقام اعلی به پایان رسید‪ .‬آنگاه معنی واقعی تمایل و عالقه حضرت ولی امرللا را به داشتن یک ستون حجاری شده‬
‫دریافتند و با خود گفتند حاال مقصود حضرت ولی امرللا را برای داشتن یک ستون مرمری فهمیدم مجسمه عقاب که‬
‫الگوی این مجسمه بود‪ ،‬در داراآلثار مرکز جهانی بهائی است‪ .‬من هم مانند بسیاری دیگر‪ ،‬عقاب را نشانه ای از عظمت‬
‫شخصیت حضرت ولی امرللا و کره زمین را ن موداری از فعالیت های ایشان برای انتشار آیین بهائی در سراسر جهان‬
‫تفسیر می کنم‪.‬‬

‫روزها یکی بعد از دیگری خیلی زود گذشت و روز حرکت به آمریکا فرا رسید‪ .‬به ساوت همپتون رفتم‪ ،‬بندری که‬
‫کشتی معروف تایتانیک نیز سفر ناتمام دریایی خود را از آنجا آغاز کرده بود‪ ،‬اما بیشتر مسافران و خدمه آن در آبهای‬
‫اقیانوس غرق شدند‪ .‬من با کشتی اقیانوس پیمای کوئین مری سفر بر روی آب های اقیانوس را تجربه کردم‪ .‬قیمت بلیط‬
‫آن پنجاه دالر بود و سفر شش روز طول کشید‪ .‬موج های بلند و سهمگین به بدنه کشتی می خوردند و تا آخرین طبقه‪،‬‬
‫یعنی طبقه کابین های مسافری می رسیدند‪ .‬گاه از آن هم می گذاشتند تا باالترین نقطه‪ ،‬نزدیک دودکش های مورب کشتی‬
‫باال می رفتند‪ .‬بعد در هوا پخش می شدند و به دریا باز می گشتند‪ .‬تعداد مسافران کشتی خیلی زیاد و میتوان گفت بیشتر‬
‫از کل جمعیت نیریز بود‪ .‬کابین های کشتی که در طبقه باال قرار داشتند‪ ،‬سفید رنگ و با فرش قرمز مفروش بودند‪ .‬من‬
‫با یک جوان انگلیسی به نام رابین لیچ ‪ 58‬هم کابین شدم که شخصیتی شوخ و خوشگذران و دخترباز بود‪ .‬از آنجا که من‬

‫‪New Southgate Cemetery 55‬‬
‫‪ 1957 56‬م‪.‬‬
‫‪ 57‬مرکز ایالت اسکاتلند ‪Edinburgh‬‬
‫‪Robin Leach 58‬‬
‫در کشتی کسی را نمی شناختم همراه او همه جا می رفتم‪ .‬یک بار او را دیدم با دو دختر جوان ایرلندی مشغول خنده و‬
‫شوخی بود‪ ،‬من که از دختران و آداب رفتار با آنان چیزی نمیدانستم‪ ،‬به طرف آنان رفتم‪ .‬دست یکی از آنان را در دست‬
‫گرفتم و چند کلمه انگلیسی صحبت کردم‪ .‬در مسابقه لباسهای محلی با یک کاله قشقائی که لبه ی آن تا اطراف گوشهایم‬
‫کشیده میشد‪ ،‬شرکت کردم و برنده شدم‪ .‬در سر میز شام آداب غذاخوردن اروپایی را بلد نبودم و به دست دیگران نگاه‬
‫میکردم ‪ .‬هم اتاق من بعد ها به اجرای برنامه بسیار موفقی درباره زندگی ثروتمندان جهان در تلویزیون پرداخت و به‬
‫عنوان خبرنگار و روزنامه نگار به شهرت و ثروت خوبی رسید‪.‬‬

‫باری با پشت سر گذاشتن طوفان های اقیانوس آتالنتیک‪ ،‬کشتی در بندر نیویورک لنگر گرفت وقتی چشمم به مجسمه‬
‫آزادی افتاد‪ ،‬با میلیون ها مهاجری که مانند من از اذیت و آزارهای مذهبی یا سیاسی کشورشان گریخته و به آمریکا پناه‬
‫آورده اند‪ ،‬احساس همدلی و نزدیکی کردم‪ .‬اینجا‪ ،‬یک نیمکره آن طرفتر‪ ،‬جهان دیگری بود؛ بسیار متفاوت و بی نهایت‬
‫دور از نی ریز‪.‬‬

‫می توانستم بفهمم چقدر حاجی سیاح به هنگام ورود به آمریکا در سال ‪۱۸۶۷‬م ‪ .59‬پس از عبور از آسیای میانه و‬
‫شهرها و کشورها دیگر‪ ،‬احساس شگفتی کرده بود‪ .‬او نخستین ایرانی بود که شهروند آمریکا شد‪ ،‬و حتی با پرزیدنت‬
‫یولیسیس گرانت ‪ 60‬دیدار کرد‪ .‬بعد از او تعداد اندکی ایرانی به آمریکا مهاجرت کردند‪ .‬اما در اوایل دهه ‪ ۱۹۵٠‬م‪61 .‬‬

‫موج سفر و مهاجرت به آمریکا به دالیل دیگری از جمله تحصیل شدت یافت ایران به عنوان کشور در حال توسعه‬
‫نیازمند متخصصین رشته های مختلف صنعتی بود و کشورهای غربی مخصوصا آمریکا بهترین دانشگاه های مهندسی‬
‫را داشتند و دولت ایران تعداد زیادی از جوانان را برای تحصیل به آمریکا فرستاد‪.‬‬

‫اما بهائیان ایران برای مهاجرت انگیزه های دیگری داشتند‪ .‬یکی از همفکران آیت للا خمینی به نام حجت االسالم‬
‫فلسفی از ضعف حکومت استفاده برده و برنامه حمالت علیه بهائیان را به راه انداخت‪ .‬دکتر مصدق در زمان نخست‬
‫وزیری با انجام چنین برنامه هایی مخالف بود و به حقوق شهروندی احترام میگذاشت‪.‬پس از برکناری مصدق سخنرانی‬
‫های تحریک آمیز فلسفی که از رادیوی دولتی آنهم در ماه رمضان‪ ،‬موجب بروز آشوبهای متعددی در نقاط مختلف‬
‫کشور گردید‪.‬او ادعا میکرد شاه از او حمایت میکند و در موعظههای فتنهانگیزش جسورتر هم شد‪ .‬او ادعا می کرد‬
‫بهائیان در حال توطئه و ترتیب دادن یک کودتا علیه دولت هستند یا اینکه آنها صهیونیستند و برای اسرائیل جاسوسی‬
‫میکنند‪ .‬این ادعاهای بی اساس که واضحا ً با اعتقادات بهائی منافات دارد‪ ،‬توسط انجمن حجتیه منتشر میشد و در شهرها‬
‫و روستاهای سراسر کشور علیه بهائیان تبلیغ میکرد‪ .‬نتیجه این تحرکات آن شد که در ده هرمزک یزد‪ ،‬هفت نفر افراد‬
‫یک خانواده در سنین مختلف از ‪ ۱۹‬تا هشتاد ساله بدست حملهکنندگان با ساطور و کارد قطعه قطعه شدند‪ ،‬حظیرة القدس‬
‫بهائیان که مرکزی برای اجتماعات آنان بود‪ ،‬با حضور و شرکت سران نظامی کشور و روحانیون مصادره و گنبد زیبای‬
‫آن خراب شد و سرایدار بهائی آن به قتل رسید‪ .‬به همت جامعۀ جهانی بهائی توجه بینالمللی به این آزارها جلب شد و‬

‫‪ 59‬مطابق ‪ 1246‬ش‪.‬‬
‫‪Ulysses S. Grant60‬‬
‫‪ 61‬مطابق ‪ 1339‬ش‪.‬‬
‫دولت با عوامل این اقدامات برخورد کرد‪ .‬ولی گروههای بهائیستیز همچنان فعالیت های خود را با راه و روشهای‬
‫دیگر ادامه دادند‪.‬‬

‫اکثر بهائیانی که در دهۀ ‪ 50‬از ایران مهاجرت کردند برای اهداف تبلیغی و تحقق نقشههای مهاجرتی حضرت ولی‬
‫امرللا بود‪ .‬اما در سالهای اول پس از انقالب اسالمی ‪ 62۱۹۷۹‬که بیش از حدود شانزده هزار بهائی ایرانی راهی آمریکا‬
‫شدند دالیل دیگری داشتند؛ مهمترین آنها غیرقانونی بودن اعتقاد به دیانت بهائی و اعمال مجازاتهای گسترده اعدام‪،‬‬
‫اخراج‪ ،‬مصادره اموال بهائیان بود‪ .‬شهر نی ریز تقریبا از بهائیان خالی شد و تنها عده معدودی که امکان مالی یا توان‬
‫رفتن نداشتند‪ ،‬در آنجا ماندند‪.‬‬

‫مشکالت و سختی زندگی دانشجویی من ‪ ،‬از همان سال اول ورودم به آمریکا شروع شد‪ .‬اولین گرفتاری وقتی بود‬
‫که متوجه شدم هنگام پرکردن برگه درخواست اشتباه بزرگی کردهام‪ .‬کارمندان ‪ YMCA‬به من فهماندند که در برگه‬
‫درخواست بهجای ‪ Harvard‬کلمه ‪ Howard‬نوشتهام‪ .‬این دو کلمه از نظر نوشتاری بسیار به هم نزدیکاند و من‬
‫فارسی زبان به هنگام گفتگو با کارکنان سفارت به تلفظ آنها متوجه نشده و اشتباه بزرگی کرده بودم‪ .‬از آنجا که رشته‬
‫مهندسی هستهای رشتۀ جدید و بسیار پیشرفتهای بود‪ ،‬اصال دانشگاه ‪ Howard‬آن را ارائه نمیکرد‪ .‬و من هم چیزی‬
‫درباره آن نمیدانستم و تنها اسم آن را شنیده بودم‪ .‬در دانشگاه ‪ Howard‬ثبت نام نکردم چون هیچ یک از رشتههای‬
‫مورد عالقه من را نداشت‪.‬‬

‫پس راهم را به طرف شمال کج کردم تا در کالج سنت میشل‪ ،‬کالج ژزوئیت ها در ایالت ورمونت که من را به عنوان‬
‫دانشجوی زبان انگیسی پذیرفته بود‪ ،‬بروم و برای ورود به دانشگاه آماده شوم‪.‬و قتی اتوبوس به شهر برلینگتون رسید‬
‫پیاده شدم و وارد محوطه کالج شدم‪ .‬هنوز دانشجویان نیامده بودند من کمی زود رسیدم‪ .‬محوطه خیلی خالی و خلوت بود‪.‬‬
‫همان لحظه در آنجا برای نخستین بار درباره تصمیمم برای آمدن به آمریکا شک کردم‪ .‬در این محیط ناشناخته ‪ ،‬من تنها‬
‫و غریب چه میکردم‪ .‬شب در تخت دراز کشیدم‪ ،‬اما بیدار ماندم و فکر میکردم‪ .‬من مطلقا ً هیچ چیز درباره این کالج‬
‫نمی دانستم مگر اینکه توسط مسیحیان ژزوئیت اداره می شود‪ .‬یادم به رمان موردعالقهام «گوژپشت نوتردام» و ماجرای‬
‫حمله کشیش به قهرمان داستان افتاد‪ ،‬از آن لحظه به بعد از ترس اینکه مبادا کشیشی آن دورو برها باشد در آن خوابگاه‬
‫تاریک مدتها بیدار ماندم‪.‬‬

‫در روزهای بعد احساس دلتنگی شدید داشتم‪ ،‬به یاد خانواده ام بودم‪ .‬تنها دانشجویان خارجی این مؤسسه یکصد و پنجاه‬
‫دانشجوی مجارستانی بودند که پس از شکست انقالب سال ‪ ۱۹۵۶‬علیه سیاست های تحمیلی اتحاد جماهیر شوروی به‬
‫آمریکا پناهنده شده بودند‪ .‬بقیه همه آمریکا یی بودند‪ .‬در کافه تریای کالج بیش از هر جای دیگر احساس غریبی میکردم‪.‬‬
‫آنجا برای جوانی مثل من از شهر کوچکی که حتی خیابانهای آن چراغ نداشت عجیب و غریب ترین جای جهان بود‪.‬‬
‫در قسمت قهوه و نوشیدنی های سلف سرویس آن دستگیرهای مثل شیر آب بود که وقتی آن را پایین میک شیدی به جای‬
‫آب‪ ،‬شیر تازۀ گاو میآمد و هرچندبار که میخواستیم میتوانستیم لیوان خود را پُر کنیم‪ .‬به نظر من این یک معجزه بود‬

‫‪ 62‬مطابق ‪ 1357‬ش‪.‬‬
‫و بسیار شگفت انگیز‪ .‬اوایل چند بار یواشکی و آهسته به پشت ساختمان سرک کشیدم تا گاوهایی را که اینطور سخاوتمندانه‬
‫شیر میدهند‪ ،‬را ببینم‪ .‬چون در نی ریز یک کاسه شیر نعمت بزرگی بود‪ .‬از این جالبتر فراوانی خوراک مرغ بود‪ .‬تنها‬
‫کاری که برای صرف غذا باید انجام میدادم رفتن به کافه تریا‪ ،‬برداشتن یک بشقاب و گذاشتن تکه های مرغ سرخ شده‬
‫داغ در بشقابم بود؛ هر چقدر که می خواستم‪ .‬موقع صرف چای وقتی من به عادت معمول چای را در نعلبکی خالی‬
‫میکردم تا خنک شود و قند را میان لبهایم میگذاشتم تا با آن چای بنوشم‪ .‬دوستان همکالسیام از این شیوه عجیب و‬
‫غریب ایرانی به خنده می افتادند‪ .‬من که به رسم ایران پس از دست دادن به هنگام احوالپرسی دست همکالسیهایم را در‬
‫دستم نگه می داشتم‪ ،‬با تذکر مدیر کالج روبرو شدم که در آنجا نباید پس از دست دادن با دانشجوی پسر برای مدت‬
‫طوالنیتری دست او را در دست خود نگهدارم و احوالپرسی کنم‪ .‬هرچند در ایران این یکی از شیوههای ابراز دوستی‬
‫بود اما طبق فرهنگ متفاوت آمریکایی‪،‬بخصوص در این شهر کوچک‪ ،‬سوءتعبیر میشد‪.‬‬

‫پس از سه ماه تحصیل زبان انگلیسی در این کالج و گرفتن نمره قبولی در حالی که پولم هم تمام شده بود‪ ،‬به نیویورک‬
‫برگشتم‪ .‬درآنجا مجبور بودم دانشگاهی پیدا و ثبتنام کنم تا ویزای دانشجوییام قابل تمدید شود و به تحصیالتم ادامه دهم‪.‬‬
‫خوشبختانه رئیس جدید گروه آموزشی علوم اجتماعی دانشگاه دیکنسون یک ایرانی به نام پروفسور نصرللا فاطمی ‪63‬‬

‫بود که در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی بود‪ .‬پروفسور فاطمی قبال در ایران در سمتهای متعدد و معتبری چون‬
‫شهردار شیراز‪ ،‬استاندار استان فارس‪ ،‬نماینده مجلس کار کرده بوده مدتی هم به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل و‬
‫یونسکو بود‪ .‬در کنفرانسهای بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم شرکت داشتـــه است‪ .‬او تمایالت چپ گرایانه داشت و‬
‫مایل بود سیاست کشور را به جهت سوسیالیستی سوق دهد‪ .‬با این پیشینه فکری در این دانشگاه بزرگ در نیوجرسی کار‬
‫می کرد و در پی جلب و جذب دانشجویان ایرانی به این دانشگاه بود و من یکی از آن دانشجویان بودم‪.‬‬

‫تحصیالت ریاضی و فیزیک من در ایران کامالً مرا برای ادامه تحصیل در کالجهای آمریکا آماده کرده بود‪ .‬به همین‬
‫دلیل با داشتن نمرههای خوب در لیست انتخابی رئیس دانشگاه قرار گرفتم‪ .‬اما فعالً مهمتر از انتخاب کالج در فکر تأمین‬
‫هزینه تحصیلی آن بودم‪ .‬اما فقط می توانستم کارهای کمدرآمد دانشجویی با دستمزد حداقل ساعتی یک دالر پیدا کنم‪ .‬در‬
‫حالیکه هزینه هر ترم دانشگاه دو‪ -‬سه هزار دالری بود و با ویزایی هم که داشتم نمیتوانستم کار تمام وقت بگیرم‪ .‬ترس‬
‫بی پولی مرا گرفته بود و برای سالها با من بود‪ .‬اما چارهای نبود‪ ،‬می بایست با همین کارهای دم دستی با دستمزد کم‪،‬‬
‫یکی پس از دیگری دست و پنجه نرم کنم‪.‬‬

‫در بخش مونتاژ یک کارگاه ساخت قلم مو در کوئینز ‪ ،‬منطقه ای در نیویورک مشغول کار شدم‪ .‬در آنجا مثل چارلی‬
‫چاپلین باید به همراه بقیه در کنار نوار نقاله می ایستادم‪ ،‬قسمت باالیی برس ها را یکی یکی و با سرعت از روی نوار‬
‫نقاله که در حال حرکت بود برمیداشتم و با دست دیگر دسته برس ها را برداشته بهم وصل میکردم‪ .‬آنگاه برس کامل‬
‫شده را روی قسمت دیگر نوار نقاله می گذاشتم تا به مرحله دیگر برود‪ .‬اگر سرعت عملم خوب نبود سر برس از روی‬
‫نوار نقاله به سطل زیر نقاله می افتاد‪ .‬کارگران حرفه ای نمیگذاشتند چیزی از دستشان دربرود‪ ،‬اما سطل من همیشه پر‬

‫‪ 63‬او برادر دکتر حسین فاطمی بود وزیر مصدق بود که اعدام شد‪.‬‬
‫بود و باید در ساعت استراحت برسهای افتاده را جمع و به دسته ها وصل میکردم‪ .‬یعنی وقت استراحت و ناهار هم‬
‫نداشتم‪ .‬وقتی ساعت پنج عصر کارم تمام میشد تمام تنم درد میکرد‪ .‬پاهایم از یک جا ایستادن‪ ،‬پشتم از خم شدن مکرر‬
‫برای برداشتن برس ها و دستهایم به دلیل وصل کردن مکرر دستهها به برس ها‪ .‬با این همه درآخر هفته چهل دالر‬
‫درآمدم که باید هفت دالر آن را بابت کرایه هفتگی خانه میپرداختم ‪ .‬مقداری هم خرج خوراک و رفت و آمد می شد‪ .‬اما‬
‫بازدهی کارم آنقدر کم بود که پس از پانزده روز مرا بدلیل کُند کار کردن در خط مونتاژ‪ ،‬اخراج کردند ‪.‬‬

‫کار دیگری در فروشگاه والگرین در خیابان برادوی پیدا کردم که یک کوچه آن طرف تر از هتل محل اقامت‬
‫حضرت عبدالبها در زمان حضورشان در نیویورک بود‪ .‬اینجا برای اولین بار میلکشیک شکالتی با خامه اضافه را‬
‫ابداع کرده بودند و بسیاری از مشتری های جوان عاشق این ترکیب بودند و ما مجبور بودیم به سرعت برق برایشان‬
‫حاضر کنیم‪ .‬من باید از مشتری ها می پرسیدم چه میخواهند‪ ،‬یادداشت میکردم و سفارش ها را به کارگرانی که مسئول‬
‫دستگاه های مخلوط کن بودند برسانم‪ .‬و فوری به پیشخوان برمیگشتم تا لیوانهای پر از میلکشیک خوشمزه را به‬
‫مشتریها برسانم‪ .‬هرچه سرعت عمل بیشتری به خرج میدادم انعام بیشتری گیرم میآمد‪ .‬من این کار پر جنب و جوش‬
‫و پردرآمد را خیلی دوست داشتم‪ .‬اما بعد از مدتی برای نزدیکتر بودن به دانشگاه تینک‪ 64‬از آن محله به نیوجرسی رفتم‬
‫و ناگزیر آنجا را ترک کردم ‪ .‬من با حسرت به زندگی بی خیال‪ ،‬سرشار از عشق و شادی این جوانان آمریکایی نگاه‬
‫میکردم‪ ،‬مخصوصا وقتی پسرها و دخترها دور پیشخوان مینشستند و با نگاههای عاشقانه و خنده و شوخی میلکشیک‪-‬‬
‫های خامهای خوشمزهای که سفارش داده بودند را میخوردند‪ ،‬خیلی لجم میگرفت‪.‬‬

‫یادم می آید وقتی به عنوان راهنما و کنترل بلیط در سینما کار می کردم آنجا فیلم ‪ ،West Side Story65‬را بارها‬
‫و بارها تماشا کردم و شاهد جوانانی بودم که با شادی و نشاط این فیلمها را تماشا میکردند‪ .‬گاهی از حرصم نور چراغ‬
‫قوه را عمدا روی آنان میانداختم تا به قول قدیمیها عیش شان را خراب کنم‪ .‬زندگی من از زمان ورودم به آمریکا در‬
‫سال ‪ ۱۹۶۱‬تا آخر آن دهه‪ ،‬یعنی حدود ده سال در تنهایی‪ ،‬کارگری و کارهای دم دستی سطح پایین و تحصیل خالصه‬
‫میشد‪.‬‬

‫کار بعدی حمل و نقل بسته های پستی در یک کمپانی تهیه و چاپ مراسالت پستی بود که از شرکت های مختلف‬
‫سفارش می گرفت‪ .‬کار من بردن این بسته های خیلی سنگین به پستخانه بود‪،‬اما خیلی زود اخراج شدم‪ .‬حمل این بسته‬
‫های سنگین از توانم خارج بود‪ .‬کمپانی هم من را مثل بسته های پستی برگشت زد‪.‬‬

‫بعد از یک کارگاه مواد شیمیایی اخراج شدم‪ .‬کارم بردن سطل های رنگ به قسمت کنترل کیفیت بود‪ .‬برای رفتن به‬
‫محل کارم باید دو تا اتوبوس سوار می شدم و اغلب دیر به کار می رسیدم‪ .‬یک روز مدیر مؤسسه احضارم کرد بدون‬
‫اینکه حرفی بزند مثل فیلم های کمدی اول با انگشت به کارت حضور و غیابم اشاره کرد و بعد در خروجی را نشانم داد‪.‬‬

‫‪Teaneck64‬‬
‫‪ 6565‬یک فیلم عاشقانه کمدی موزیکال درباره جوانان اسپانیایی تبار امریکای التین‬
‫وقتی من را به عنوان دربان هتل پذیرفتند می دانستم که بزودی اخراج خواهم شد‪ .‬چون جابجایی چمدان های سنگین‬
‫مسافران با جثه کوچک من جور در نمی آمد‪ ،‬هرچند تا مدتها در حسرت انعامهای خوبی بودم که از صاحبان چمدانها‬
‫میگرفتم ‪.‬‬

‫شغل بعدی من بازاریابی برای دائرة المعارف بریتانیکا بود‪ .‬برای اینکار میبایست اول افراد و شرکت هایی که توان‬
‫خرید و نیاز به این مجموعه را داشتند‪ ،‬پیدا میکردم و به عنوان بازاریاب به آنها تلفن میزدم‪ ،‬وقت میگرفتم تا به‬
‫مالقاتشان رفته و دائرةالمعارفهای چندجلدی و سنگین را برای آنها باز و بسته کنم و آنها را متقاعد کنم که مجموعه را‬
‫بخرند‪ .‬اما بخاطر عدم عالقه به کار فروش و لهجه غلیظم مشتریان را می پراندم‪ .‬پس از خیر آن کار هم گذشتم و در‬
‫قسمت پخش کتاب در یک بنگاه انتشاراتی شروع به کارکردم‪ .‬کارم بردن کتابهای جدید به مدارس و نمایشگاه های کتاب‬
‫بود‪ .‬باید آنها را به مدارس می بردم‪ ،‬معرفی می کردم و در قفسه کتابهای تازه می چیدم و در نمایشگاههای کتاب به‬
‫نمایش میگذاشتم‪ .‬یکبار به علت حواس پرتی در رانندگی‪ 66 ،‬صندوق عقب ماشین باز شد کتابها از ماشین بیرون ریختند‬
‫و در بزرگراه پخش زمین شدند و باد آنها را ورق می زد‪.‬همان روز رئیسم مرا صدا کرد و گفت‪« :‬جیمی! من سالهاست‬
‫که در این کارم ولی تا به حال ندیده بودم کسی این همه کتاب در بزرگراه به باد بده!»‬

‫فکر کنم بخت استندآپ کمدین شدن را از دست دادم‪ .‬با چند نفر از دوستانم به کمدی کالب ایمپرو رفتیم‪ .‬آنها با مدیر‬
‫صحبت کردند و گفتند که یک دوست خارجی دارند که خیلی خوب جوک های خندهدار می گوید‪ .‬او هم در یکی از‬
‫شبهای اجرای برنامه مرا به عنوان «خوزه» معرفی کرد من رفتم روی صحنه و چند جوکی که بلد بودم را تعریف کردم‬
‫و همه خندیدند‪ .‬مدیر از من خواست باز هم بروم و میان برنامه داشته باشم‪ ،‬اما من فهمیدم این هم شغل مناسب و‬
‫آبرومندی برای یک جوان ایرانی نیست‪.‬‬

‫حتی وقتی یک آگهی شغل کفن و دفن دیدم که نوشته بود‪« :‬ساعتی ‪ 4-5‬دالر بدون نیاز به سابقۀ کاری» فکر کردم‬
‫بد شغلی نیست و بی معطلی زنگ زدم‪ .‬مردی که پشت خط بود گفت‪ «:‬عالی است از دوشنبه بیا سر کار » ذوق زده به‬
‫خانم صاحبخانه ام گفتم‪ «:‬یک خبر خوش! بزودی پولدار می شوم!» ولی وقتی گفتم چه شغلی پیدا کرده ام گفت‪ «:‬مرده‬
‫شویی؟ اگر می خواهی از این کارها پیدا کنی همین اآلن از اینجا برو !»‬

‫باالخره اندک عزت نفسی که باقی مانده بود‪ ،‬زیر پا گذاشتم و به کار ظرفشویی در رستوران مشغول شدم‪.‬کارم را‬
‫دریک رستوران یونانی‪ -‬ایتالیایی شروع کردم‪ .‬این رستوران بخشی از یک مهمانخانه بود و مدیر آن زن بدجنسی بود‬
‫که سعی می کرد با چاپلوسی و زبان بازی احترام مشتری ها را نگه دارد‪ .‬اما با کارکنان و کارگران رستوران بسیار بد‬
‫زبان و رفتارش بسیار خشونتآمیز بود‪ .‬او دو سگ از نژاد ژرمن شپرد داشت که نگهداری و مراقبت از آنها را نیز به‬
‫من محول کرده بود‪ .‬همیشه وقتی دستشوییها را می شستم یا تختخوابها را مرتب میکردم به زندگی آسان و آسوده آن‬
‫دو سگ حسودیم می شد‪.‬‬

‫‪ 66‬علت حواس پرتی من شنیدن خبر تیراندازی به پرزیدنت کندی از رادیوی ماشین بود که برای من ضربه تکان دهنده ای بود ولی ضربه‬
‫شدید تر وقتی بود که بالفاصله بعد از این خبر وحشتناک‪ ،‬رادیو آگهی تبلیغاتی فروش جوراب شلواری زنانه را پخش کرد‪ .‬این برای من خیلی‬
‫عجیب و غریب بو د‪ .‬در فرهنگی که من بزرگ شده بودم بعد از این خبر عزاداری آغاز می شد و همه باید دست از کار می کشیدند‪.‬‬
‫برای گرفتن کارهای ساعتی و دانشجویی در رستوران ها به یک آژانس کاریابی در مرکز شهر سر می زدم که‬
‫برای متقاضیان کارهای ساعتی روزانه یا شبانه سراغ داشت‪ .‬آنجا همیشه یک صف طوالنی از مهاجرانی بود که انتظار‬
‫میکشیدند رستورانی پادو یا ظرفشور کم آورده باشد تا زنگ بزنند و تقاضای کارگر ساعتی کنند‪ .‬آن وقت اسم ما را به‬
‫ترتیب نوبت اعالم میکردند و باید یک دالر میپرداختیم‪ ،‬آدرس را میگرفتیم و سرکار می رفتیم‪ .‬یک شب من جایگزین‬
‫ظرفشوری که نیامده بود‪ ،‬به یک رستوران ایتالیایی رفتم که در آن جشن عروسی بزرگی برپا بود‪ .‬در آشپزخانه با صدها‬
‫بشقاب نشسته با بقایای اسپاگتی و سُس گوجه و ساالد روبرو شدم و شروع کردم به شستن‪ .‬وسط کار وقتی پیشبندم خیس‬
‫شده بود و خودم حسابی خسته‪ ،‬برای لحظه ای استراحت ایستادم و از الی در چرخانی که بین سالن و آشپزخانه بود‪ ،‬به‬
‫میهمانان که تویست‪ 67‬می رقصیدند را نگاه می کردم که ناگهان دیدم مدیر رستوران عصبانی به طرف من میآید‪ .‬او با‬
‫تمام قدرت به طرف آشپزخانه پرتم کرد و من پخش زمین شدم‪ .‬سرم به یخچال خورد و شکاف برداشت‪ .‬بهطوری که‬
‫مجبور شدند آمبوالنس بخواهند تا مرا به بیمارستان ببرد و آنجا زخم سرم را بخیه زدند‪ .‬چند روز بعد وقتیکه برای‬
‫دریافت دستمزدم به رستوران برگشتم مدیر تا مرا دید فریاد زنان دنبالم کرد‪ .‬من هم از ترس پا به فرار گذاشتم‪.‬‬

‫چند سال بعد برای صرف شام در خدمت جناب بورا کاولین ‪ ،68‬عضو بیت العدل اعظم به رستورانی که انتخاب ایشان‬
‫بود رفتیم ‪ .‬در نهایت شگفتی متوجه شدم که این همان رستوران است‪ .‬اما حاال من یک مشتری بودم که سفارش غذا داده‬
‫بدون اینکه نگران قیمت آن باشم‪ .‬این برای من تحقق رویای آمریکایی بود‪ :‬به رستورانی درجه یک بروم‪ ،‬هر غذایی که‬
‫دوست دارم سفارش بدهم‪ ،‬بدون این که نگران قیمتش باشم‪.‬‬

‫یادم است در یکی از شب های تعطیالت سال نو‪ ،‬برف سنگینی آمده بود و من آن شب کار برف روبی ماشینهای‬
‫پارک شده در پارکینگ یک رستوران شیک و گران قیمت در نیوجرسی را داشتم و قرار بود از هر ماشین ‪ ۲۵‬سنت‬
‫انعام بگیرم‪ ،‬ولی صاحبان ماشین ها چنان در عیش و مستی شب عید غرق بودند که حتی نمی توانستم از آنها بخواهم که‬
‫این چند سنت را که برای من آنقدر مهم بود بپردازند‪ .‬آخر کار ساعت سه صبح وقتی جشن به پایان رسید‪ ،‬به ایستگاه‬
‫اتوبوس رفتم‪ .‬وقتی منتظر اتوبوس بودم برف در همه سوراخهای کفش کهنهام نفوذ کرد‪ .‬تقریبا ً صبح بود که دست از پا‬
‫درازتر‪ ،‬خیس و یخ به اتاق سرد و خالیام رسیدم‪.‬‬

‫از خوبیهای کار در رستوران‪ ،‬فراوانی غذا های خوشمزه بود‪ .‬اغلب سرآشپز باقیمانده غذاها را بین کارکنان آشپزخانه‬
‫تقسیم میکرد و ما آن را همانجا در آشپزخانه سرپا میخوردیم‪ .‬من گاهی غذاهای خیلیخاص را برای ناهار فردا نگه‬
‫میداشتم یا میبردم در رختکن مردانه‪ ،‬آنجا مینشستم و میخوردم‪.‬‬

‫مدتی در یکی از اتاق های هتلی در خیابان هفتاد و ششم برادوی ساکن بودم و شبی یک دالر بابت آن اتاق با یک‬
‫تختخواب و یک صندلی میپرداختم‪ .‬حمام آن بین هشت نفر مشترک بود‪ .‬در آن هتل همه جور آدمی بود‪ ،‬روسپیها‪،‬‬
‫فروشندگان مواد مخدر‪ ،‬مهاجران خارجی از جمله بسیاری از ایرانیهایی مثل من و سالخورده های آمریکایی که در‬
‫گوشه ای از سالن مینشستند و خیره به جلو نگاه میکردند‪ ،‬به امید آن که کسی به دیدارشان بیاید‪ .‬من از ترس بیخانمان‬

‫‪ 67‬یکی از انواع رقص های امریکایی‪Twist :‬‬
‫‪Borrah Kavelin68‬‬
‫شدن در آنجا مانده بودم‪ .‬گاهی در خیابان حاشیه رودخانه هادسن ‪ 69‬قدم میزدم و به واقعیت زندگی خودم در آمریکا فکر‬
‫میکردم‪ .‬اگر در ایران مانده بودم دکتر یا مهندس میشدم و با همسر دلخواه و خانوادهام زندگی خوبی داشتم‪ .‬اما حاال‬
‫اینجا در یک اتاق کوچک و محقر‪ ،‬تنها و بی کس‪ ،‬بدون کار و درآمد در پی یک لقمه نان تالش میکردم‪ .‬بیشتر وقتها‬
‫غذایم نان و پنیر بود و فقط برای رفتن به کالج از اتاقم خارج می شدم‪.‬‬

‫یکبار م را از اتاقم بیرون کردند چون هیچ پول نداشتم و نتوانستم کرایه اتاق را بپردازم و مجبور شدم شب را روی‬
‫یکی از نیمکت های چوبی خیابان برادوی بخوابم‪ .‬باالخره خوابیدن روی نیمکت چوبی سفت در خیابان به من فهماند که‬
‫من نه جین کلی هستم که زیر باران برقصم و آواز بخوانم ‪ ،‬نه تونی کورتیس هستم که با مریلین مونرو معاشقه کنم و نه‬
‫شانس خواستگاری از ادری هیپورن را دارم‪ .‬دیگر کامال پذیرفته بودم که من یک مهاجر بیپول و سختکوش هستم که‬
‫روی نیمکت های خیابان میخوابم‪ .‬جوانی که آمال و آرزوهای بلندپروازانهاش را برای کار و تحصیل و زندگی مرفه‬
‫آمریکایی‪ ،‬حاال به پیدا کردن کار د ر یک رستوران محدود شده بود‪.‬‬

‫‪Hudson River69‬‬
‫فصل هفتم‪:‬‬

‫غریب‬

‫از همان روزهای اولی که به آمریکا وارد شدم احساس غربت کردم‪ .‬داخل کشور بودم ولی بیرون از جامعه‪ .‬لباسهایی‬
‫که از ایران با خودم آورده بودم شامل چند شلوار گشاد مدل علی بابا‪ ،‬شورت های دست دوز مادرم‪ ،‬یک کت کلفت سیاه‬
‫با پارچه نامرغوب‪ ،‬پسته و البته مقداری ژل مو (چون تصور میکردم اینجا پیدا نمی شود!)‬

‫اسمم را پدرم «حسین» گذاشته بود چون اسم خودش «بهائی» بود اما برای پدرم دردساز بود‪ ،‬بخصوص وقتی می‬
‫خواست در اداره دولتی استخدام شود یا برای کاری مراجعه می کرد‪.‬اما اینجا در آمریکا "حسین" را نامی اسالمی و‬
‫متعلق به کشورهای عربی می دانستند و از شنیدن نامم نگرانی و ناخشنودی خود را نشان می دادند‪ .‬من هم برای خودم‬
‫نام آمریکایی پسند "‪ "David Marg‬انتخاب کردم که کلمه دوم همان کلمه فارسی "مرگ" بود‪ .‬اما داستان به همین جا‬
‫ختم نشد‪ .‬وقتی ازدواج کردم در ورقه عقدنامه نام مرا جیمی عهدیه ‪ Jimmy Ahdieh‬نوشتند و حاال بعد از سالها‬
‫دوباره نامم "حسین عهدیه" است‪.‬‬

‫اولین باری که عید شکرگذاری دعوت شدم خانه یکی از دوستان همکالسیام بود‪ .‬وقتی خوراک بوقلمون را آوردند‬
‫و همه را به صرف ناهار به سر میز دعوت کردند‪ ،‬من که گرسنه بودم به رسم ایرانی تعارف کردم و گفتم «نه‪ ،‬خیلی‬
‫ممنون !» در ایران رسمی بود به نام تعارف که هنگام دعوت به خوردن دفعه اول و دوم امتناع میکنیم‪ ،‬تا میزبان ما‬
‫را گرسنه و غذا ندیده تصور نکند و صبر میکردیم دعوت به خوردن را چندبار تکرار کنند‪ ،‬دیگر میهمانان غذا بردارند‬
‫و بعد میخوردیم‪ .‬اما اینجا در آمریکا میزبان من تصور کرد من میل به غذا ندارم‪ ،‬دیگر پیشنهادش را تکرار نکرد‪،‬‬
‫بقیه به غذا خوردن مشغول شدند و مرا با شکم گرسنه تنها گذاشتند‪ .‬من هم با تماشای تلویزیون و خوردن آجیل های روی‬
‫میز خودم را مشغول و سیر کردم در حالیکه آنها از خوردن بوقلمون لذت میبردند‪.‬‬

‫با اینکه دانشجوی دانشگاه بودم ولی مکالمه انگلیسی من در همان سطح کارگری باقی مانده بود‪ ،‬چون همیشه و همه‬
‫جا دوستان و همکارانم غیر آمریکا یی هایی مثل آشپز یونانی‪ ،‬پیشخدمت ایتالیایی‪ ،‬ظرفشور اهل پورتوریکو و دانشجویان‬
‫ایرانی بودند‪ ،‬زبان مادریام را نیز فراموش کردم‪ .‬همواره با خودم میگفتم حتما ً فرزندانم بعدها مرا پدری بیسواد در‬
‫هر دو زبان خواهند دانست! یک هم اتاقی جوان یوگوسالو هم داشتم که شاگرد راننده اتوبوس بود و بسیار راضی و‬
‫خوشحال از اینکه به آمریکا رسیده‪ ،‬چنین شغلی یافته و از مشقات زندگی و نداری در کشور خودش خالص شده‪ ،‬او که‬
‫شیفته زندگی ثروتمندان آمریکایی بود اغلب از من می پرسید‪« :‬به نظرت االن راکفلر‪ 70‬داره چکار میکنه؟!»‬

‫اما من از یک طرف دلم میخواست مثل جوانهای آمریکایی با دختران هم سن و سال خودم بگردم و خوش باشم اما‬
‫اوالً انگلیسی دست و پا شکسته ام مانع بود‪ ،‬دیگر اینکه باالخره در نظر آنها من یک خارجی بودم و بسیاری از رفتار و‬
‫عادات من برای ایشان عجیب و غریب بود‪ .‬عالوه بر این بسیاری از قوانین دیانت بهائی که من با اعتقاد به آنها بزرگ‬
‫شده بودم برایم من درونی شده بودند؛ مثل ممنوعیت رابطه جنسی پیش از ازدواج‪ ،‬منع استفاده از الکل و مخدرها ‪.‬‬
‫احساس می کردم به سمت این فرهنگ جدید کشیده می شوم در حالی که به دینم هم ا ز صمیم قلب معتقد بودم‪.‬‬

‫در ایران زندگی اجتماعی من‪ ،‬محدود به فامیل می شد‪ .‬به همین سبب روابط آزاد زنان و مردان در آمریکا برای من‬
‫تازگی داشت‪ .‬می دانستم با آن لهجه و عکس العمل به رفتارهای اجتماعی در نظر دختران هم سن و سال خودم مثل‬
‫دختر جوان دانشجویی که در کتابخانه روبروی من می نشست و به مطالعه مشغول بود یا دختر خوشگلی که عینک براق‬
‫می زد و در آپارتمان روبروی اتاق من زندگی می کرد‪ ،‬دانشجوی فقیر خارجی بیش نیستم‪ .‬با اینکه جوان نسبتا ً خوشقیافه‬
‫با هیکلی متوسط بودم‪ ،‬اما هنوز در خانه همان لباسهایی مامان دوز را میپوشیدم‪ .‬و وقتی صاحبخانهام اولین بار مرا‬
‫با آن لباسهای کهنه در قسمت لباسشویی آپارتمان دید چشم هایش از تعجب گشاد شد! زندگی اجتماعی و رفت و آمد من‬
‫به آشپزخانه رستوران ها‪ ،‬چهار دیواری اتاقم و کالجی دو خیابان آن طرفتر خالصه می شد‪.‬‬

‫به عنوان یک خارجی‪ ،‬همیشه ترس از دیپورت شدن با من بود‪ .‬هر بار شبی که فردایش باید به همراه مدارک‬
‫تحصیلی کالج برای تمدید ویزا به اداره مهاجرت می رفتم‪ ،‬خواب به چشمم نمی آمد‪ .‬هر گاه ماشین پلیس را اطراف‬
‫خودم می دیدم وحشت می کردم که مبادا بازداشت شوم‪ .‬وقتی در نیوجرسی بودم فاصله آپارتمانم با دانشگاه بیشتر از‬
‫پنج کیلومتر بود و رفت و آمد برایم خیلی وقت گیر بود پس با صد دالر یک کرایسلر قدیمی خریدم و با آن رفت و آمد‬
‫می کردم‪ .‬یک بار در تونل از پشت به ماشین دیگری زدم‪ ،‬من مقصر بودم اما راننده آن ماشین قبل از آنکه من حرفی‬
‫بزنم‪ ،‬پیشنهاد کرد که هشتاد دالر به من بدهد تا پای پلیس وارد معرکه نشود‪ .‬با خودم گفتم ببین وضع این شخص چقدر‬
‫خراب است که با اینکه من مقصر هستم‪ ،‬نمی خواهد پلیس بیاید‪ .‬من هم که یک برگ جریمه عدم پرداخت پول پارکینگ‬
‫در جیب داشتم موافقت کردم‪ .‬اما متاسفانه پلیس آمد و چون جریمه هایم پرداخت نکرده بودم‪ ،‬بازداشت شدم‪ .‬در زندان با‬

‫‪Rockefeller70‬‬
‫یک ایتالیایی هم سلول بودم که به جرم تجاوز به عنف دستگیر شده بود‪ .‬خوشبختانه دوستانم به کمکم آمدند و با کفالت‬
‫آزاد شدم‪ .‬تا در موعد مقرر خودم را به دادگاه تخلفات رانندگی معرفی کنم ‪.‬‬

‫یک بار دیگر هم بیتوجه به توقیف گواهینامه رانندگیام‪ ،‬با دوستم سوار ماشین من شدیم که دوباره پلیس جلویمان‬
‫را گرفت‪ ،‬دوستم گفت که اگر پلیس بفهمد دچار دردسرهای بیشتری خواهم شد‪ ،‬به سرعت جابجا شدیم و او پشت فرمان‬
‫نشست‪ .‬وقتی پلیس رسید و گواهینامهاش را گرفت‪ ،‬تازه متوجه شد که موعد گواهینامه او هم تمام شده و مدتها قبل باید‬
‫آن را تمدید میکرده‪ ،‬پلیس او را بازداشت کرد و در صندلی عقب در کنار سگ پلیس نشاند‪ .‬من خودم را به پنجره‬
‫ماشین پلیس رساندم و از او پرسیدم چه کار برایش بکنم‪ .‬او گفت« یک پاکت سیگار بده و گورت را گم کن!» من آن‬
‫شب را صرف جمع آوری پول از دوستان کردم تا جریمه اش را پرداخت کنم‪ .‬روز بعد وقتی برای مالقات به بازداشتگاه‬
‫رفتم دیدم هنوز از دست من خیلی عصبانی است‪ .‬البته خوشبختانه دوستی ما ادامه یافت و او بعدها به عروسی من هم‬
‫آمد‪.‬‬

‫یک دفعه دیگر با صندوقدار فروشگاه میسی درگیری لفظی پیدا کردم‪ .‬وقتی به دفتر امنیت فروشگاه رفتیم مأمور‬
‫امنیتی گفت‪«:‬از دست شما خارجی ها!» و فورا همان کاری را کرد که من همیشه از آن وحشت داشتم ‪ -‬به اداره‬
‫مهاجرت تلفن کرد و درگیری من را گزارش داد‪ .‬کم مانده بود مشکل تازهای به وجود آید‪ ،‬اما آن روزها که هنوز کارها‬
‫کامپیوتری نشده بود پیگیری این قبیل مسائل جزئی برای اداره مهاجرت آسان نبود و خوشبختانه بخیر گذشت ‪.‬‬

‫در این پیچ و تاب اضطراب و بحران زندگی‪ ،‬به سرم زد که پانصد دالر بدهم و با یک خانم ایتالیایی‪ -‬آمریکایی‬
‫ازدواج کنم تا بتوانم گرین کارت بگیرم ولی هرچه فکر کردم دیدم به صالح نیست چون ممکن بود او دست از سرم‬
‫برندارد و طالق نگیرد‪ ،‬پس از خیرش گذشتم‪.‬‬

‫من همچنان گرفتار مشکالت مالی بودم‪ .‬زیرا درآمدم از کار در آشپزخانه رستوران ها به زحمت شهریه دانشگاهم‬
‫را تأمین می کرد‪ .‬نمی توانستم از خانواده ام کمک بگیرم چون نرخ دالر بسیار باالتر از نرخ لایر بود‪ ،‬بطوریکه تمام‬
‫دریافتی ماهانه پدرم به دالر مبلغی بیش از سی تا چهل دالر نمی شد‪ .‬به همین دلیل وقتی مقدار پولی هم که از ارثیه‬
‫مادرم آورده بودم تمام شد‪ ،‬چکهایی هم که بابت خرید موادخوراکی و کتاب به فروشگاهها داده بودم برگشت خوردند و‬
‫فروشگاه ها به مدیریت دانشگاه اطالع دادند‪ .‬آنها هم اعتبار خرید من را مسدود کردند و ممنوع از تحصیل شدم‪ .‬بعد از‬
‫کار روزانه آنقدر خسته و بی رمق به خانه می رسیدم‪ ،‬که دیگر توان یادگیری نداشتم و روز به روز نمرات دانشگاهیم‬
‫بدتر می شد‪ .‬دیگر نمی توانستم مثل وقتی در ایران بودم نمره های عالی بگیرم‪ .‬حتی به فکر افتادم به مدرسه شبانه بروم‬
‫تا هم میزان ساعت های تحصیلی کافی برای ارائه به اداره مهاجرت داشته باشم و هم ساعات بیشتری در روز کار کنم‪.‬‬
‫تمام فکر و ذکر و تالشم این بود که ویزایم را از دست ندهم‪.‬‬

‫آن وقتها یعنی در اوایل دهه شصت میالدی من در دانشکده دیکنسون دانشجوی رشته مهندسی برق‪- ،‬رشتۀ ایدهآل‬
‫همۀ پسرهای ایرانی‪ -‬بودم‪ ،‬اما خودم به رشتههای علوم انسانی مخصوصا ً تاریخ‪ ،‬فلسفه و ادبیات عالقه داشتم‪ .‬به همین‬
‫دلیل برای دانشسرای عالی مدرنی در منطقه منهتن نیویورک درخواستی فرستادم‪.‬این دانشسرا اوایل قرن بیستم برای‬
‫تحقیق و مطالعه مشکالت اجتماعی معاصر و تعلیم شهروندان تاسیس شده بود و مدرسین آن همه از روشنفکران‬
‫برجستهای مثل فرانتس بوئاس‪ 71‬از پیشگامان مردم شناسی مدرن و مارگریت مید ‪ 72‬مردمشناس فرهنگی بودند و نظریه‬
‫های اقتصادی جان مینارد‪ 73‬تدریس می شد‪ .‬من درخواست و مقاله ای با عنوان ‪ On Walden Pond‬برای آنان‬
‫فرستادم که انگلیسی ناقصم در آن مشهود بود و البته قبول نشدم‪ .‬اما باالخره در سال ‪ ۱۹۶۸‬م‪ .‬توانستم تحصیالتم را در‬
‫انستیتو تکنولوژی نیویورک در رشته مهندسی برق درسطح لیسانس تمام کنم و فارغ التحصیل شوم و آرزوی پدر و‬
‫خانواده ام را برآورده سازم و جالب تر اینکه چند سال بعد از بخش علوم انسانی دانشگاه فوردهام در رشته تاریخ تمدن‬
‫اروپا‪ ،‬رشته ای در حوزه عالقه تحصیلی خودم با درجه فوق لیسانس فارغ التحصیل شدم ‪.‬‬

‫باید بگویم روحیه شوخ طبعی و مدارایی که از پدر و پدربزرگم به ارث برده بودم‪ ،‬مرا در مقابله با این مشکالت‬
‫یاری میداد و یادآوری گذشتهها مرا امیدوار میکرد و این خود باعث تقویت روحیه و محبوبیت اجتماعی من در کالج‬
‫و دانشگاه شد و همواره مرا به درک عمیقتری از مبادی و اصول میرساند‪ .‬نخستین دیدار من با بهائیان آمریکایی در‬
‫نیوجرسی بود‪ .‬وقتی در نزدیکی تینک‪ ،‬شهرکی با ساکنانی از نژادها و سرزمین های مختلف در حومه منهتن نیویورک‬
‫زندگی می کردم‪ .‬این شهرک تینک در دهه شصت میالدی توانسته بود داوطلبانه اختالفات نژادی را در مدارس کنار‬
‫بگذارد ‪.‬‬

‫روی ویلهلم‪ 74‬یکی از بهائیان اولیه آمریکا در نیوجرسی خانه ای مشرف به فضای پر درختی در شیب تپه داشت و‬
‫از آنجا که در کار تجارت قهوه و عالقمند به دریا و دریانوردی بود‪ ،‬پشت خانهاش اتاقی مثل کشتی به یادبود سفر‬
‫حضرت عبدالبهاء به آمریکا ساخته بود‪ .‬او هر سال بهائیان نیویورک را به جلسه ای با عنوان «وحدت عالم انسانی» به‬
‫این خانه دعوت میکرد تا نطقهای حضرت عبدالبهاء دربارۀ «یگانگی اهل عالم» را مرور کنند ‪.‬لوئی بورژوآ ‪،‬مهندس‬
‫مشرق االذکار ویلمت تحتتأثیر یکی از همین جلسات نقشه مشرق االذکار را طراحی کرد‪.‬‬

‫من که حظیرةالقدسهای نیریز و شیراز و آبادان را که بناهایی مجلل و تمیز و مرتب بودند‪ ،‬دیده بودم وقتی‬
‫حظیرةالقدس نیویورک‪-‬که به آن بهائیسنتر میگفتند‪ -‬را دیدم خیلی تعجب کردم‪ .‬بهائی سنتر نزدیک ورودی یک هتل‬
‫درجه سه در خیابان ‪ ۷۲‬و چسبیده به توالت های کثیف و متعفن آن بود و این بوی مشمئزکننده دائما ً در تمام ساختمان‬
‫بهائی سنتر پخش می شد‪ .‬اولین بار ترسان و لرزان در زدم‪ .‬شخصی الی در را کمی باز کرد و به بیرون نگاه کرد‪ .‬وقتی‬
‫روی کینگ‪ 75‬یکی از بهائیان‬
‫گفتم "للا ابهی" لبخندی زد و در را بیشتر باز کرد و اجازه داد وارد ساختمان شوم‪ .‬او ُ‬
‫متواضع و خدوم آمریکایی بود‪ .‬بعدها که با بهائیان آمریکایی بیشتر معاشرت کردم دریافتم آنان در آداب مالقات و‬
‫جلسهها برخالف ما بهائیان ایرانی بسیار ساده‪ ،‬بیتعارف و بیتکلف هستند‪،‬اما در انجام فرائض دینی بسیار جدی و‬
‫سختگیرند‪ .‬در میان آنان یک بهائی عزیز ایرانی به نام هوشمند طراز بود که مثل من در یکی از خانواده های بهائی‪-‬‬

‫‪71‬‬
‫‪Franz Boas‬‬
‫‪72‬‬
‫‪Margaret Mead‬‬
‫‪73‬‬
‫‪John Maynard Keynes‬‬
‫‪Roy Wilhelm74‬‬
‫‪Roy King75‬‬
‫ایرانی بزرگ شده بود‪ .‬بودن با او مرا بسیار خوشحال میکرد‪ .‬مردی خوش قیافه‪ ،‬متواضع‪ ،‬مهربان و مؤمن بود که به‬
‫کار دندانپزشکی مشغولیت داشت‪ .‬من همیشه با این جمله از او یاد می کنم که اگر در دنیا بتوان کسی را پیدا کرد که هم‬
‫دوست بسیار خوب و مهربان و هم دندانپزشک قابل و توانایی باشد‪ ،‬حتما ً او هوشمند طراز است‪ .‬سالهای بعد او برادر‬
‫روحانی من شد‪ .‬دان کینی‪ 76‬که حضرت عبدالبها به او لقب «وفا» داده بودند‪ ،‬نیز آنجا بود‪ .‬همینطور بیل دوفورژ‪ 77‬که‬
‫در رفتار و اخالق یک فرشته بود‪ .‬به راستی میزان تمسک و تعلق هریک از آنان به دیانت بهائی و نحوه سلوک آنان‪،‬‬
‫بدون کمترین توجهی به امکانات و جذابیتهای جامعه مادیگرا و لیبرال آمریکا‪ ،‬مرا متعجب میکرد و برای من نوعی‬
‫سرمشق بود‪ .‬شیوه زندگی آنان‪ ،‬تمرکز و عمل به احکام و اصول و اهداف دیانت بهائی بود‪ ،‬که متقابالً این شیوه به‬
‫زندگی آنها شکل میداد‪.‬‬

‫در آن روزها حضور جناب ایادی‪ ،‬ذکرللا خادم برای جامعه بهائی غرب موهبتی بود‪ .‬ایشان نخستین ایادی ایرانی‬
‫بودند‪ ،‬که به غرب مهاجرت کردند و با همسرشان در جزیره استیتن‪ 78‬ساکن شدند‪ .‬جناب خادم حضرت ولی امرللا را‬
‫بسیار دوست میداشتند‪ ،‬بهطوریکه هر وقت صحبت یا نقل قولی از ایشان می شد‪ ،‬چشمان جناب خادم از اشک پر‬
‫میگشت‪ .‬ایشان به نیابت از طرف حضرت ولی امرللا برای مالقات احبای کشورهای جهان سفر میکردند‪ .‬جناب خادم‬
‫چنان مصاحبت دلنشینی داشتند که همه به ایشان عالقمند می شدند‪.‬‬

‫حضور در جلسات بهائی در نیویورک سبب بیداری روحانی و فعالیت دوباره جنبه های معنوی شخصیت زندگی من‬
‫شد‪ ،‬بهطوریکه چندین بار در خواب رویاهای جالب و فراموش نشدنی دیدم‪ .‬یکبار در خواب دیدم که به همراه حضرت‬
‫بهاءللا در خیابانها دوچرخه می رانم و هر جا به چراغ راهنمائی که المپ آن سوخته بود‪ ،‬می رسیدیم‪ ،‬آن را با المپ‬
‫نو عوض می کردم‪ .‬در رویایی دیگر‪ ،‬من در حضور حضرت عبدالبهاء به تبلیغ مردم مشغول بودم که وارد یک سالن‬
‫بزرگ و پُر از جمعیت شدیم ‪،‬حضرت عبدالبهاء خطاب به آن جمعیت سخنان خود را آغاز فرمودند‪ .‬به خاطر دارم که‬
‫تما م مدت صحبت ایشان من منتظر بودم که ایشان به کمک های من در فعالیت تبلیغی اشاره نمایند‪ .‬من حتی حضرت‬
‫شوقی افندی را هم در خواب دیدم که سوار بر موتورسیکلت به بالین جوان بیماری که ضایعات پوستی شدید بر سرش‬
‫داشت‪ ،‬رسیدند‪ .‬ایشان موتور را متوقف کردند و دستشان را روی سر آن جوان گذاشتند و او به سرعت بهبود یافت‪ .‬من‬
‫این جوان را در نی ریز دیده بودم که خیلی خجالتی بود و بخاطر بیماریش از خانه بیرون نمیآمد‪.‬‬

‫یقینا ً این رویاهایم به دلیل شور و شوق من از شنیدن و خواندن اخبار موفقیت بهائیان جهان در اجرای نقشه ده ساله ‪79‬‬

‫جهاد کبیر اکبر‪ -‬نقشه حضرت ولی امرللا برای جامعۀ بهائی ‪ -‬بود‪ .‬حضرت ولی امرللا که به خوبی واقف بودند زیربنای‬
‫تشکیل بیت العدل اعظم‪ ،‬تشکیل محافل ملی در کشورهاست و الزمه تشکیل محافل ملی‪ ،‬محافل محلی هستند‪ .‬ایشان هدف‬
‫تشکیل دوازده محفل ملی در نقاطی که جوامع بهائی آنها شکل گرفته و همچنین تشکیل محافل محلی جدید در نقاطی که‬

‫‪Don Kinney76‬‬
‫‪Bill DeForge77‬‬
‫‪ Staten Island 78‬جزیره ای نزدیک نیویورک‬
‫‪ 79‬از ‪ 1953‬تا ‪1963‬‬
‫جمعیت بهائی آنها به حد نصاب نرسیده بود و مهاجرت به نقاطی که هیچ بهائی نداشت‪ ،‬را سرلوحه اقدامات این نقشه‬
‫قرارداده بودند‪ .‬بهائیان جهان بخصوص در ایران و آمریکا برای عملی کردن این نقشه و به انجام رساندن اهداف آن به‬
‫اقصی نقاط جهان مهاجرت کردند‪.‬نام آن فارسان در لوح ذهبی ثبت و در ورودی روضه مبارکه حفظ شد‪ .‬در اواسط‬
‫اجرای نقشه‪ ،‬صعود حضرت ولی امرللا واقع شد‪ .‬این واقعه ناگهانی و جانگداز بهائیان جهان را مصیبت زده و پریشان‬
‫اما مصمم به اتمام نقشه کرد‪ .‬حاال در دهه شصت میالدی نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر در نهایت موفقیت به نقطه پایانی‬
‫خود نزدیک میشد‪ .‬سرانجام در آپریل سال ‪ 80۱۹۶٣‬جامعه بهائی با هدایت و راهنمایی هیئت ایادیان امرللا توانست با‬
‫حضور اعضا پنجاه و شش محفل ملی در حیفا در منزل حضرت عبدالبهاء‪ ،‬اعضای اولین بیت العدل اعظم را انتخاب‬
‫نمایند و امور جامعه را به دست آنان سپردند‪ .‬به این ترتیب موسسه بیت العدل اعظم‪ ،‬یکی از مهمترین نهادهایی که‬
‫حضرت بهاءللا برای جامعه جهانی بهائی آینده وعده داد ه بودند‪ ،‬تشکیل شد‪ .‬این انتخابات شش سال پس از صعود‬
‫حضرت ولی امرللا و یک قرن پس از اظهار امر حضرت بهاءللا در باغ رضوان انجام شد‪ .‬با این گام بلند عالم بهائی‬
‫وارد مرحلۀ دیگری از فعالیتهای جهانی و حیات معنوی خود شد‪.‬‬

‫عالوه بر آن رویاها و شرکت در جلسات و کنفرانس های گوناگون بهائی در آمریکا و دوستی با احبا‪ ،‬به زندگی آینده‬
‫و تقویت حیات بهائی ام می اندیشیدم و هم در فکر ازدواج با طاهره میثاقی بودم؛ کسی که از دوران شیراز می شناختم‪.‬‬

‫طاهره زن جوان فوق العاده ای بود و عمه مهین نیز خیلی به این وصلت عالقمند بود و مرا تشویق می کرد‪ .‬در آن‬
‫زمان در ایران رسم بود انجام مقدمات ازدواج فرزندان به عهده والدین یا عمه ها و خاله ها بود که دو جوان را به هم‬
‫معرفی میکردند‪ .‬اما شرایط جامعۀ بهائی کمی متفاوت بود زیرا دختر و پسرهای بهائی با شرکت در جلسات مختلف‬
‫‪،‬فرصتی برای شناخت هم سن و سالهای شان و موقعیت بهتری برای انتخاب همسر داشتند‪ .‬طاهره قصد داشت پس از‬
‫اتمام تحصیالت پزشکی برای خدمت و تبلیغ به آفریقا مهاجرت کند‪ .‬او به معنای کامل کلمه مؤمن بود و با قلبی پاک و‬
‫روحیه همراهی و همکاری که سبب شد من هم بیشتر به جنبههای ایمانی و حیات بهائی زندگی خودم توجه کنم‪ .‬من در‬
‫مکاتباتم برای او نوشتم که قصد مهاجرت به کشوردیگری را ندارم بلکه ترجیح میدهم در آمریکا تحصیالتم را ادامه‬
‫دهم و همینجا زن دگی کنم‪ .‬وقتی ما در تصمیم ازدواج جدی شدیم‪،‬والدین شروع به تحقیق کردند تا با شناخت کامل‬
‫رضایت ازدواج بدهند‪ .‬چون در دیانت بهائی برای ازدواج رضایت والدین الزامی است‪ .‬خانواده طاهره با بسیاری از‬
‫دوستان بهائی که من را می شناختند از جمله جناب ذکرللا خادم‪ ،‬ایادی امرللا‪ ،‬و دکتر طراز که دوست من بود مشورت‬
‫کردند تا با اطالعات کافی نقش خود را در تصمیم ازدواج دختر خود ایفا کنند‪ .‬جناب خادم و بعد دکتر طراز به دیدن من‬
‫آمدند و با من درباره این موضوع صحبت کردند و باالخره برادر طاهره‪ ،‬ایرج‪ ،‬که در کالیفرنیا ساکن بود‪ ،‬با اتوبوس‬
‫به نیویورک آمد‪ ،‬و با من از نزدیک صحبت کرد تا بتواند وضعیت زندگی مرا به عنوان همسر آینده خواهرش ارزیابی‬
‫و به خانواده اطالع دهد‪ .‬پدر و مادر طاهره برای من یک کراوات هدیه فرستادند‪ .‬درآن زمان من در یک هتل ارزان‬

‫‪ 1342 80‬ش‪.‬‬
‫قیمت اتاق داشتم که دیوارهایش با تصاویری از مارکس‪ ،‬فروید‪ ،‬اینشتین و حضرت عبدالبهاء آراسته بود و این نشان‬
‫میداد که هنوز زندگیم در مرحله دانشجویی است‪.‬‬

‫برای ازدواج با طاهره باید به ایران می رفتم ولی از آنجا که نگران بودم نتوانم برگردم‪ ،‬قرار شد طاهره به نیویورک‬
‫بیاید‪ .‬در آن زمان پزشکهایی که در خارج از آمریکا تحصیل کرده بودند‪ ،‬اگر امتحان دشواری به نام ‪ ICFMG‬را با‬
‫موفقیت میگذراندند‪ ،‬دولت آمریکا و بیمارستانها آنان را میپذیرفتند‪ .‬تأمین محل زندگی و هزینه خورد و خوراک نیز‬
‫به عهدۀ بیمارستان بود‪ .‬بعد از ازدواج آپارتمان خوبی در بیمارستان به ما دادند‪ .‬به این ترتیب مزایای شغلی طاهره‬
‫شامل من هم شد ‪ .‬عالوه بر این با این ازدواج‪ ،‬غربت و تنهایی که پس از سوار شدن به کشتی وارد زندگی من شده بود‬
‫به پایان رسید‪ .‬عالوه براین صداقت و خلوص طاهره آشفتگی روحی و فکری مرا تسکین داد‪.‬‬

‫مراسم ازدواج ما بسیار ساده و در آپارتمان دوستم مجید برگزار شد‪ .‬او که صاحب کار‪ ،‬ماشین و آپارتمان بود‪ ،‬در‬
‫نظر دانشجوی فقیری چون من‪ ،‬آدم ثروتمندی محسوب می شد‪ .‬وقتی طاهره به نیویورک آمد‪ ،‬مجید ما را به رستورانی‬
‫به صرف غذا و رقص عربی دعوت کرد‪ .‬گویا رقاص با آقا مجید ما خیلی آشنا بود چون تمام مدت روی میز ما حرکات‬
‫نمایشی خود را عرضه می کرد‪ .‬البته طاهره که جز مجامع بهائی جای دیگری نرفته بود‪ ،‬در تمام مدت این رقص‬
‫چشمهایش را بسته بود‪.‬‬

‫به عنوان یک دانشجوی خارجی فقیر از عهده هزینه های برگزاری مراسم ساده ازدواج هم برنمی آمدم‪ .‬از وسایل‬
‫زندگی تقریبا هیچ چیز نداشتیم‪ .‬دویست دالر قرض کردم و یک انگشتر ساده برلیان خریدم‪ .‬از اعضای محفل و چند‬
‫دوست دعوت کردیم و با پذیرایی شیرینی و ساندویچ بوقلمون‪ ،‬عروسی را برگزار کردیم‪ .‬هزینه این عروسی جمعا ً چهل‬
‫دالر شد‪ .‬برای ماه عسل ماشینی کرایه کردیم و به واشنگتن دی سی رفتیم‪ .‬در راه بازگشت پولمان تمام شد و به جای‬
‫هتل ناچار شب را در همان ماشین کرایهای گذراندیم‪.‬‬

‫چندی بعد از ایران به ما خبر دادند که پدر طاهره به مناسبت ازدواجمان یک قالیچۀ ایرانی هدیه فرستاده است‪ .‬از‬
‫لحظه ای که من این خبر را شنیدم با خود تصور می کردم که چقدر یک قالی زیبای ایرانی فضای آپارتمان ما را تغییر‬
‫خواهد داد و فکر می کردم چگونه این قالی بزرگ و زیبا را در آپارتمان کوچکمان جا بدهم‪ .‬حتی با مجید صحبت کردم‬
‫و خواهش کردم به من کمک کند و ماشین ون بیاورد چون اتومبیل کوچک گنجایش چنین محمولۀ بزرگی را نداشت‪.‬‬
‫وقتی از پستخانه خبر دادند محموله رسیده‪ ،‬با مجید به فرودگاه رفتیم‪ ،‬پیشخوان تحویل بستههای پستی را پیدا کردیم‪،‬‬
‫رسید را نشان دادیم و منتظر قالی بزرگ زیبای ایرانی شدیم‪ ،‬ولی با تعجب دیدم یک بسته کوچک گذاشت روی پیشخوان‪،‬‬
‫گفتم اشتباه شده باید یک قالی بزرگ زیبای ایرانی باشد‪ .‬متصدی گفت نه! آدرس ها را نگاه کردیم‪ ،‬درست بود‪ .‬باالخره‬
‫بسته را باز کردیم و دیدیم یک قالیچه زرع و نیم است ‪ -‬ما از آن به عنوان سجاده استفاده کردیم‪.‬‬

‫به لطف حضور طاهره در زندگی ام از تنهایی درآمدم و آرامش فکری و ثبات زندگی خود را باز یافتم اما در آن‬
‫زمان جامعه آمریکایی در هیجان و اضطراب بود‪ .‬دهه ‪ ۶٠‬میالدی‪ ،‬نسل جدید خواهان تغییر و در جستجوی راههای نو‬
‫و روشهای جدید برای حل مشکالت اجتماعی و سیاسی بود‪ .‬دائم در خیابان ها انواع تظاهرات برگزار می کردند در‬
‫کالج ها و دانشگاه علیه دولت و حکومت سخنرانی می کردند و اعتراضاتشان را مطرح می کردند ‪.‬‬

‫یک بار در دانشگاه به سخنرانی یکی از مخالفان گوش میدادم و حیرت زده با خودم می گفتم چگونه او جرأت می‬
‫کند این چنین علیه دولت و حکومت در یک جمع دانشگاهی صحبت کند و هر لحظه منتظر بودم بیایند و او را دستگیر‬
‫کنند‪ .‬این بنا بر تجربه من از ایران بود که هیچ اعتراض سیاسی تحمل نمی شد‪ .‬بعضی از دوستان ایرانی چپگرا که‬
‫عضو کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور و مخالف حکومت شاه و در زمینه های سیاسی بسیار فعال بودند‪ ،‬اصرار‬
‫داشتند به آنها بپیوندم و در فعالیت هایشان مشارکت کنم‪ .‬اما من ترجیح می دادم طبق اصول دیانت بهائی از شرکت در‬
‫فعالیتهای سیاسی حزبی اجتناب کنم‪. .‬‬

‫روزی اداره مهاجرت مرا احضار کرد‪ .‬آنجا‪ ،‬پس از بازرسی بدنی سؤال و جواب شروع شد‪ .‬از من پرسیدند آیا از‬
‫کشور کمونیستی آلمان شرقی بسته ای دریافت کرده ام؟ من بیخبر از همه جا گفتم‪« :‬بر اساس متمم پنج قانون ‪81‬جواب‬
‫نمیدهم‪ ».‬مامور اداره مهاجرت قاه قاه خندید و گفت ‪ «:‬مثل اینکه خیلی تلویزیون تماشا می کنی‪ ،‬اما خوب است بدانی‬
‫که تو در این کشور هیچ حقی نداری! » البته توانستم او را متقاعد کنم که من هیچ ارتباطی با آلمان شرقی ندارم و از آنجا‬
‫که به عنوان یک بهائی اجازه فعالیت سیاسی ندارم در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا هم شرکت نمیکنم‪.‬‬
‫بعدا فهمیدم این بخشی از سیاست آنان برای ارعاب خارجی ها ‪ ،‬و منصرف کردنشان از اقامت و زندگی در آمریکا‬
‫بود‪.‬‬

‫آن روزها دانشگاه روزهای سخت و پر آشوبی را می گذرانید‪ .‬جنگ ویتنام پس از سالها با تکمیل تجهیزات نظامی‬
‫یک جنگ تمام عیار شده بود و مردم با تماشای روزانه صحنه های وحشتناک این جنگ در تلویزیونهای رنگیشان بسیار‬
‫عصبی و پرخاش جو شده بودند‪ .‬صدای مخالفت مردم بخصوص نسل جدید‪ ،‬در غیر انسانی بودن این جنگ بلند شده بود‪.‬‬
‫بسیاری از دانشجویان سرآمد و فعال دانشگاه‪ ،‬در اعتراض به ارتباط این دانشگاه با وزارت دفاع چندین ساختمان دانشگاه‬
‫کلمبیا را اشغال کردند‪ .‬پس از چند هفته اعتصاب و افزایش تنش باالخره پلیس نیویورک وارد عمل شد و صدها نفر از‬
‫دانشجویان را دستگیر کردند‪.‬‬

‫بهار آن سال و پس از ترور رابرت کندی رهبر سیاسی جنبش ضد جنگ‪ ،‬چپی ها در دانشگاه فعال تر شدند‪ .‬افکار‬
‫و عقاید بشردوستانه مارکسیستی برای دانشجویانی مثل من که برای گذران زندگی خود گرفتار سختی های کار و اجتماع‬
‫بودیم‪ ،‬بسیار جذاب بود‪.‬‬

‫درآن دوره من یک مهاجر خارجی بودم و شانه به شانه با سیاهان آمریکایی کار میکردم و تا حدی از مشکالت و‬
‫زندگی مشقت بار آنان اطالع داشتم‪ .‬می دیدم شرایط زندگی همکاران سیاه پوست من که آمریکایی بودند‪ ،‬دست کمی از‬

‫‪ 81‬بر اساس متمم پنجم قانون اساسی ایاالت متحده آمریکا‪ ،‬متهم این حق را دارد که در مقابل سؤال یا اتهامات پلیس یا بازجوی تحقیق سکوت‬
‫اختیار کند‪.‬‬
‫زندگی و کار سخت و مشقت بار من که مهاجری غیر انگلیسی زبان بودم‪ ،‬چندان فرقی نداشت‪ .‬در آن دوره سیاه پوستان‬
‫آمریکا یی نیز مانند من غریبه و خارجی محسوب می شدند و مورد سوء ظن و بد رفتاری بودند‪.‬‬

‫به همین دلیل وقتی جنبش حقوق بشر برای احقاق حقوق سیاه پوستان به رهبری مارتین لوترکینگ آغاز شد‪ ،‬با یک‬
‫نوع حس همدلی با آنان‪ ،‬اخبار را دنبال میکردم و در سال ‪ ۱۹۶٣‬میالدی ‪ 82‬وقتی فراخوان شرکت در راهپیمایی‬
‫اعتراضی طرفداران تساوی حقوق سیاه پوستان منتشر شد من با گروهی از جوانان و دانشجویان ایرانی که در آرزوی‬
‫ایجاد یک جامعه باز و دموکراتیک در ایران بودند‪ ،‬پیوستم و به قصد شرکت در این راهپیمایی و شنیدن سخنان مارتین‬
‫لوترکینگ در براب ر بنای یادبود آبراهام لینکلن به واشینگتن دی سی رفتیم‪ .‬ما هیچکدام پول هتل نداشتیم و شب را باید‬
‫در اتوموبیل می خوابیدیم که از نظر ما اشکالی نداشت چون تمام فکر و ذکر ما این بود که بخشی از این جنبش اجتماعی‬
‫مهم و آینده ساز و از شاهدان عینی یکی از لحظات تاریخی جنبش حقوق بشر باشیم ‪.‬‬

‫این جنبش اجتماعی در اواخر دهه پنجاه درپی بازداشت زن سیاه پوستی به نام رزا پارکز‪ 83‬که در اتوبوس از صندلی‬
‫خود بلند نشده و جای خود را به یک سفید پوست تازه وارد نداده بود‪ ،‬بسیار محتاطانه با اعتصاب ها و تحریم اتوبوسها‬
‫آغاز شد‪ .‬رهبری آن با مارتین لوتر کینگ حقوق دان جوان با شخصیتی فوق العاده قدرتمند و مصمم بود که قوانین جیمز‬
‫کرو '' را که بطور قانونی سبب تحقیر سیاه پوستان آمریکا یی می شد زیر سؤال می برد و سفید پوستان را از بی عدالتی‬
‫نژادی موجود در جامعه آگاه و مسئولیت آنان را در برابر این بی عدالتی یادآور می شد و آن را تبدیل به جنبشی اجتماعی‬
‫کرد که نتیجه اش تغییر قوانین شهروندی آمریکا و به تصویب رساندن سریع تبصره حقوق مدنی سیاه پوستان در سال‬
‫‪ ۱۹۶٤‬و حق رای آنان در سال ‪ ۱۹۶۵‬انجامید‪ .‬این موفقیت ها راه را برای موفقیت های بعدی و احقاق دیگر حقوق‬
‫سیاهپوستان هموار کرد و اصطالح «قدرت سیاه» بر زبانها افتاد‪ .‬بروز تشنجات و ناآرامیها از این پیشرفتهای‬
‫اجتماعی سیاه پوستان‪ ،‬در بعضی از شهرهای آمریکا سفیدپوستان حامی این جنبش را پریشان کرد و سبب کاهش حمایت‬
‫آنان از برنامه حقوق بشر گردید و سرانجام با ترور دکتر لوترکینگ مرحله ایدهآلیستی این جنبش اجتماعی نیز پایان‬
‫گرفت‪.‬‬

‫این وقایع پرهیجان‪،‬رونق زندگی خانوادگی‪ ،‬دوستی با ایرانیان و شرکت در جلسات بهائی باالخره احساس غربت و‬
‫دیگری بودن را در من از میان برد و روز به روز بیشتر درگیر مسائل اجتماعی شدم‪ .‬کمی بعد برای کار در مدرسۀ‬
‫جدیدی دعوت شدم که توسط خواهران کاتولیک‪ ،‬کشیشهای سیاهپوست و گروهی از بهائیان اداره می شد و هدفش ایجاد‬
‫تغییرات اجتماعی و تدریس به شاگردان محروم از تحصیل در منطقه سیاهپوست نشین هارلم و کمک به آنان برای قبولی‬
‫در کالج بود‪.‬‬

‫‪ 1342 82‬ش‪.‬‬
‫‪rosa parks 83‬‬
‫فصل هشتم ‪:‬‬

‫مدرسه هارلم‬
‫در محله هارلم در نیویورک از کوچه های خاک آلود زادگاهم نی ریز خیلی فاصله گرفته بودم و حاال اینجا‪ ،‬من در‬
‫س َمت معاون مدرسه مدرن هارلم مشغول به کار شدم‪ .‬این مدرسه نتیجۀ بارها درخواست برای استقرار عدالت اجتماعی‬
‫و ایجاد تغییر در جامعه بود‪ .‬رفاه نسبی پس از جنگ جهانی دوم‪ ،‬پیشرفتهای دورۀ کندی‪ 84‬و فعالیتهای مداوم فعاالن‬
‫جنبش حقوق مدنی‪ ،‬الزم برای پرداختن به مشکالت دیرینۀ اجتماعی و اقتصادی را فراهم آورد‪ .‬رئیس جمهور جانسون ‪85‬‬

‫با ایده مشارکت بیشتر دولت مرکزی در حل مسائل اجتماعی‪ ،‬در پی ایجاد جامعه ای قدرتمند و عملگرا برای حل دو‬
‫مشکل اساسی و تاریخی آمریکا یعنی کاهش فقر و پیشبرد حقوق مدنی بود‪ .‬او توانست توجه دولت مرکزی آمریکا را به‬
‫مسئله حقوق بشر‪ ،‬فقر زدایی‪ ،‬بهبود آموزش و بهداشت و مسکن جلب کند و برای حل مسائلی چون حق رای شهروندان‬
‫سیاه پوست‪ ،‬رفع آلودگی هوا‪ ،‬توسعه هنر‪ ،‬بهسازی حومه شهرهای بزرگ‪ ،‬امنیت مشاغل و حمایت از مصرف کنندگان‬
‫و اصالح سیستم حمل و نقل عمومی‪ ،‬مسئولیت و همکاری بیشتری جذب کند‪.‬‬

‫یکی از نیازهای اصلی محله هارلم یک مدرسه پیش دانشگاهی برای آماده سازی جوانان بازمانده از تحصیل بود‪ .‬به‬
‫همین دلیل عالیجناب کشیش کلندر‪ 86‬با مشارکت کالج منهتن ویل‪ 87‬مدرسه ای تاسیس کرد که تحت نظارت هیئت مشاوران‬
‫کلیسا های کاتولیک ‪ Sacred Heart‬اداره می شد‪ .‬این همکاری براساس اعتقاد به دوستی و تفاهم بین نژادی و مذهبی‬
‫در جامعه بود ‪.‬‬

‫خواهر روحانی مک کورمک ‪ 88‬که با بزرگان و افراد سرشناس هارلم آشنا بود تصمیم گرفت با عالیجناب کلندر در‬
‫طرح توسعه مدرسه محله هارلم برای کمک به جوانان آسیب پذیر همکاری کند‪ .‬او اجرای این پروژه را به خواهر‬
‫روحانی روت دآوود‪ 89‬سپرد‪ ،‬شخصی توانا که نسبت به این مسئولیت جدید خود هم امیدوار و هم نگران و دلواپس‬
‫بود‪.‬در ماه جون ‪۱۹۶۷‬م‪ .‬کلندر و خواهر مک کرومک تفاهم نامه ای برای جایگزینی مدرسه بجای سیستم قدیمی مدارس‬
‫عمومی و دولتی بشرح زیر امضاء کردند‪:‬‬

‫«به منظور استقرار یک مدرسه مقدماتی خصوصی غیر طبقاتی برای آماده سازی پسران و دختران بازمانده از‬
‫تحصیل در سنین ‪ ۱۵‬تا ‪ ۲۱‬که بنظر اولیای مدرسه میتوانند به تحصیالت دبیرستانی ادامه دهند‪ ،‬تصمیم گرفته شد امکانات‬
‫الزم در اختیار آنان قرار گیرد و از طریق ارتباط با تعدادی از کالج ها که آماده پذیرفتن این دانش آموزان میباشند‪،‬‬
‫امکان تحصیالت عالی آنان فراهم گردد‪90 ».‬‬

‫‪John F. Kennedy 84‬‬
‫‪Lyndon B. Johnson85‬‬
‫‪Reverend Callender86‬‬
‫‪Manhattanville College87‬‬
‫‪Sister McCormack 88‬‬
‫‪Sister Ruth Dowd89‬‬
‫‪https://www.migrationpolicy.org/article/iran -vast-diaspora-abroad-and-millions-refugees-home90‬‬
‫مدرسه هارلم با ‪ 49‬شاگرد آغاز به کار کرد‪ ،‬در حالیکه بیش از ‪ 200‬درخواست برای ثبتنام رسیده بود‪ .‬در آخر‬
‫سال تعداد شاگردان به ‪ 70‬نفر رسید‪ .‬نتیجه نخستین سال فعالیت این مدرسه قبولی صد درصد همه شاگردان در کالجها‬
‫از جمله دانشگاه ایالتی نیویورک‪ ،‬دانشگاه فوردهام‪ ،‬دانشگاه برکلی‪ ،‬دانشگاه نیویورک‪ ،‬دانشگاه واسلین و‪ ...‬بود‪ .‬در‬
‫سال بعد با کمک مالی بسیاری از بنیادهایی مانند بنیاد موسلر ‪ ''91‬بنیاد فورد‪ 92‬و کمپانیهایی چون کوکاکوال مدرسه به‬
‫محل دائمی خود که قبالً سوپر مارکت بود منتقل شد‪ .‬لوازم و تسهیالت آموزشی این مدرسه جدید توسط شرکت هرمان‬
‫میلر ‪ 93‬تأمین شده بود‪ .‬فضای وسیع آن امکان پذیرش تعداد دانش آموز بیشتری داشت و فضای داخلی آن طوری طراحی‬
‫شده بود که نور طبیعی آفتاب کامالً به داخل می تابید و در داخل ساختمان فضایی باز و روشن ایجاد می کرد‪ .‬برنامه‬
‫های درسی بنا بر نیازهای دانش آموزان قابل انعطاف بود‪ .‬برنامه زمانبندی متناسب با نیازها و تعداد دروس قابل تغییر‬
‫بود‪.‬‬

‫مهمتر از همه اینکه هیئت مدیره مدرسه مدیری توانا و فعال به نام اد کارپنتر‪ 94‬برگزید که شیوههای مدیریتی و‬
‫همکاری او الهام بخش همکاران و همه کسانی بود که در فکر بهبود وضعیت جوانان بودند‪ .‬او به خوبی آگاه بود دانش‬
‫آموزان ترک تحصیل کرده به دالئل گوناگون ناگزیر از ترک مدرسه شده اند‪ .‬او آنان را «ترک تحصیل کرده» نمی‬
‫دانست بلکه معتقد بود این دانش آموزان به سبب عدم خالقیت سیستم آموزشی «به حاشیه رانده» شده اند‪ .‬او می گفت‬
‫وقتی سیستم آموزشی از افراد متفاوت با درجه هوشی و استعداد های متفاوت‪ ،‬عملکرد و نتیجه یکسان میخواهد خواه و‬
‫ناخواه استعداد و توانایی بعضی از دانش آموزان را هدر میدهد‪ .‬عالوه بر او همسر باکفایتش‪ ،‬آن کارپنتر‪ 95‬نیز استخدام‬
‫شد‪ .‬او تمامی امور اداری مدرسه مثل تنظیم جدول های زمانبندی مناسب برای دانش آموزان‪ ،‬آموزش همراه خدمت‬
‫معلمان‪ ،‬هماهنگی برنامه ها و مواد درسی و چگونگی نظارت بر آنها را به عهده داشت‪ .‬این زن خستگیناپذیر این کار‬
‫کسالت آور را با دقت و وسواس کاری و پشتکاری بی نظیر به خوبی انجام می داد‪.‬‬

‫من در تشکیالت بهائی نیویورک با این زوج جوان سیاه پوست و بهائی آشنا و دوست شدم آن دو را بسیار دوست‬
‫می داشتم و تحسین می کردم‪ .‬عقاید و نگرش آنان نسبت به جوانان برای من بسیار جالب و جاذب بود و تازگی داشت‪.‬‬
‫از آنجا که سیاهپوست بودند و با مشکالت تبعیض نژادی روبرو بودند و از آن رنج می بردند‪ ،‬خیلی خودم را به آن دو‬
‫نزدیک و همدل یافتم‪ .‬زیرا من هم درد تبعیض و دیگری بودن را با تمام وجود احساس کرده بودم‪ .‬یک بار در کودکی‬
‫و نوجوانی در ایران به عنوان خانوادۀ بهائی همواره مورد دشنام و تهمت و اذیت و آزار بودیم و بیگانه و نجس خوانده‬
‫می شدم‪ ،‬بار دیگر در آمریکا به عنوان مهاجری از خاورمیانه‪ ،‬برای آمریکاییها غریبه بودم‪ .‬غریبهای که زبان انگلیسی‬
‫نمیدانست و باید کارهای سخت کارگری مثل ظرفشوری در آشپزخانههای گرم و شلوغ رستوان ها را انجام دهد‪ .‬من‬
‫خیلی زود به شباهت این تبعیضها پی بردم و بخوبی میتوانستم مشکالت سیاهپوستان آمریکایی را که در یک منطقه‬

‫‪Mosler Foundation91‬‬
‫‪Ford Foundation92‬‬
‫‪Herman Miller93‬‬
‫‪Ed Carpenter94‬‬
‫‪"Ann Carpenter95‬‬
‫نژاد پرست مورد تحقیر و با قانون جیم کرو‪ 96‬روبرو بودند‪ ،‬درک کنم‪ .‬بسیاری از دوستان ایرانی در کالج‪ ،‬چند سال‬
‫بعد پس از شرکت در راهپیمایی تابستان ‪۱۹۶٣‬م‪ 97 .‬در مخالفت با تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان‪ ،‬به شباهت تبعیض‬
‫نژادی علیه سیاهپوستان و تبعیض دینی که در ایران علیه بهائیان روا میدارند‪ ،‬پی برده و آگاهی یافتند‪.‬‬

‫در چنین شرایطی من با پشتوانه تحصیل دبیرستان و دانشگاه ایران که برخالف سیستم آمریکا‪ ،‬الزمه اش تحصیل‬
‫مواد درسی زیاد بود‪ ،‬با زمینه فکری و تربیت بهائی آماده برای هر نوع سنت شکنی و پذیرش ایده ها و عقاید نوین‪ ،‬به‬
‫گروه آموزش مدرسه پیش دانشگاهی هارلم پیوستم و با تمام وجود مشتاقانه می خواستم در رسیدن به اهداف این مدرسه‬
‫و بهبود زندگی جوانان سهیم باشم‪ .‬این زمینههای فکری و تحصیلی من‪،‬تحت تأثیر اصول و احکام دیانت بهائی کامل‬
‫می شد‪ ،‬آنجا که فطرت انسان را خوب دانسته و به تأثیر تربیت در تکامل آن اعتقاد دارد‪:‬‬

‫« انسان طلسم اعظم است ولکن عدم تربیت او را از آنچه با او است محروم نموده به یک کلمه خلق فرمود و به کلمه‬
‫اخری به مقام تعلیم هدایت نمود و به کلمه دیگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود‪ .‬حضرت موجود میفرماید انسان را به‬
‫مثابه معدن که دارای احجار کریمه است مشاهده نما ‪ .‬به تربیت جواهر آن به عرصه شهود آید و عالم انسانی از آن منتفع‬
‫گردد‪»98 .‬‬

‫من در کارم از معلمان بهائی برجسته بسیار الهام گرفتم‪ .‬من همچنین تحت تأثیر متفکران بهائی در حوزه تعلیم و‬
‫تربیت چون دکتر استنوود کاپ ‪ 99‬مؤسس مدرسه ‪ Chevy Chase Country Day School‬بودم که به آموزش‬
‫از راه تجربه‪ ،‬اندیشیدن انتقادی‪ ،‬پرورش و شناخت و آگاهی از تعهدات اجتماعی و همکاری اهمیت می داد‪ .‬او به گونه‬
‫ای به تحصیل خودجوش و فردی معتقد بود‪ .‬یکی دیگر از بهائیان روشنفکر دکتر دانیل جردن ‪ 100‬بود که یک سیستم‬
‫جدید تعلیم و تربیت با نام انیسا ‪ 101‬را در دهه ‪ 1970 -1960‬تاسیس کرد‪ .‬این روش رویکردی یکپارچه بودن به تعلیم‬
‫و تربیت داشت و در آموزش به انتقال منسجم دانش معتقد بود و آن را به صورت علوم مجزا فیزیک‪ ،‬شیمی‪ ،‬ریاضی‬
‫نمیدید و شاخصها و محدودیتهای آن مبتنی بر واقعیت و تجربه بود‪.‬‬

‫من در سن بیست و پنج سالگی در این مدرسه نخست به عنوان معلم ریاضیات استخدام شدم و اندکی بعد به سمت‬
‫معاون مدرسه به خدمتم ادامه دادم‪ .‬عالوه بر آن همه مسئولیت هایی مثل تهیه منابع مالی ‪ ،‬مدیریت امکانات‪ ،‬تنظیم برنامه‬

‫‪ 96‬قوانین جیم کرو قوانینی ایالتی و محلی بودند که بین ‪ ۱۸۷۶‬و ‪ ۱۹۶۵‬در ایاالت متحده به تصویب رسیدند‪.‬‬
‫آنان بهطور دوژور دستور جداسازی نژادی در همهٔ تأسیسات عمومی ایاالت جنوبی مؤتلفهٔ سابق را با وضعیت «جدا ولی مساوی» برای‬
‫سیاهان آمریکا‪ ،‬از ‪ ۱۸۹٠‬به بعد‪ ،‬صادر می کردند‪ .‬جدایی در عمل شرایطی برای سیاهان آمریکا ایجاد کرد که وضع آنان از سفیدهای آمریکایی‬
‫پایین تر باشد و ضررهای اقتصادی‪ ،‬آموزشی و اجتماعی برایشان در پی بیاورد‪ .‬جدایی نژادی دوژور بیشتر به جنوب ایاالت متحده اعمال شد‪.‬‬
‫جدایی نژادی شمال عموما ً دو فاکتو بود و الگوهای جدایی در مسکن از طریق توافقات‪ ،‬امور قرض دادن بانکی و تبعیض شغلی از جمله اعمال‬
‫اتحادیهای تبعیضآمیز به مدت دههها اعمال میشد ‪.‬برخی نمونه های قوانین جیم کرو جداسازی نژادی مدارس دولتی‪ ،‬اماکن عمومی و حمل و‬
‫نقل عمومی‪ ،‬و جداسازی نژادی دستشوییها‪ ،‬رستورانها و آبخوری ها برای سفیدها و سیاهان بود‪ .‬ارتش ایاالت متحده هم جداسازی شده بود‪.‬‬
‫‪ ۱٣۴۲ 97‬ش‪.‬‬
‫‪( 98‬نقل از لوح مبارک مقصود از الواح حضرت بهاءللا)‪.‬‬
‫‪Dr Stanwood Cobb99‬‬
‫‪Dr Daniel Jordan100‬‬
‫‪ANISA101‬‬
‫دیدار کسانی که مایل بودند از مدرسه چگونگی نحوه کار و مدیریت آن بازدید کنند‪ ،‬حل و فصل دردسرهای عجیب و‬
‫غریبی که این محلۀ خشونت زا و ساکنانش برای مدرسه ایجاد می کردند‪ ،‬نیز با من بود‪ .‬برای مثال یادم میآید روزی‬
‫مرد جوانی اسلحه بهدست وارد مدرسه شد تا ‪ ۲٠‬دالری که از یکی از دانش آموزان طلب داشت را دریافت کند‪ .‬من با‬
‫اینکه اسلحه را در دستش می دیدم و نمی توانستم حدس بزنم اسلحه اش گلوله دارد یا نه‪ ،‬شلیک خواهد کرد یا نه‪ ،‬بسیار‬
‫دوستانه همانطور که با همه مراجعین رفتار می کردم‪ ،‬به ط رف او رفتم انگار اسلحه را در دستش ندیدهام که ناگهان‬
‫گفت‪«:‬تو دیگه کی هستی؟ مدیری؟» خالصه من بیست دالر را دادم و قضیه به خوبی و خوشی پایان یافت‪(.‬البته جالب‬
‫است بدانید که خود او بعداً یکی از شاگردان این مدرسه شد‪).‬‬

‫من با اد و آن کارپنتر روابط صمیمانه و بسیار دوستانه ای داشتم اما با توجه به حساسیت نژادی آن دوره ترجیح‬
‫می دادم در پشت صحنه انجام وظیفه کنم‪ .‬خوشبختانه مدرسه معلمان و همکاران بسیار توانایی داشت‪ ،‬که زندگی خود را‬
‫وقف اجرای اهداف مدرسه کرده بودند تا موفقیت دانش آموزان تضمین شود‪ .‬یکی از این اشخاص جرج کمپل ‪102‬بود‬
‫که او را سندی صدا می زدند‪ .‬او عمری در کسوت کشیشی گذرانده بود اما با مشاهده بعضی مسائل غیرمنطقی در روش‬
‫کلیسا‪ ،‬آن را رها کرده بود‪ .‬او بعد بهائی شد و در سمت معلم انگلیسی در مدرسه استخدام شد‪ .‬او این مدرسه را محل‬
‫مناسب و درستی برای خدمت یافت‪ .‬با چنین نگرشی مدت شش سال به تعلیم زبان انگلیسی پرداخت و سهم مهمی در‬
‫روشن شدن اذهان دانش آموزان نسبت به مباحث اجتماعی داشت‪.‬‬

‫خواهران روحانی کالج منهتن ویل در تهیه منابع مالی و نیروی انسانی و معرفی مدرسه به جامعه نقش اساسی داشتند‪.‬‬
‫از آنجا که مسئولین کلیسا و کالج برای نتیجه بهتر از همکاران کلیسا خواسته بودند بیشتر با مسائل روزمره و زندگی‬
‫عادی مردم جامعه شریک و همراه شوند‪ ،‬این خواهران بجای زندگی در صومعه ساکن آپارتمانی در هارلم شدند‪.‬آنها با‬
‫یک اتوموبیل قدیمی دوج‪ 103‬زودتر از همه به مدرسه می آمدند و دیرتر از همه هم مدرسه را ترک می کردند و در‬
‫نهایت از خودگذشتگی کار میکردند حتی گاهی حقوق ماهیانه خود را برای مخارج مدرسه میدادند‪ .‬روزنامه نیویورک‬
‫تایمز خواهر دآود ‪ 104‬را به پاس خدماتش در استقرار مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم به عنوان یکی از «زنان‬
‫سال»انتخاب و از او تقدیر کرد ‪.‬‬

‫جان سزرنیجکویچ ‪ 105‬مرد درشت هیکلی از کشور لهستان بود که به عنوان معلم با ما همکاری می کرد و بعدها او‬
‫و همه افراد خانواده اش بهائی شدند‪ .‬جان با آنکه در محله هارلم غریبه بود ولی خود را متعلق به این محله میدانست‪.‬‬
‫یک بار در جریان یک الت بازی‪ ،‬وقتی یکی از دانش آموزان عصبی و آمادۀ تیراندازی بود‪ ،‬با خونسردی گوئی هیچ‬
‫اتفاقی نیفتاده است‪ ،‬به آن دانش آموز نزدیک شد و او را آرام کرد‪ .‬او به برنامه های مدرسه سخت پایبند بود و هیچ چیز‬

‫‪George ‘Sandy’ Campbell 102‬‬
‫‪Dodge103‬‬
‫‪Dowd104‬‬
‫‪John Czerniejewski''105‬‬
‫موجب دلسردی او در تعهدی که به مدرسه داشت نمی شد‪ .‬عالوه بر تبسم شیرین‪ ،‬با شوخی و تقلید از کمدین ها و انجام‬
‫آزمایش های جالب علمی دانش آموزان را مجذوب خود می کرد‪.‬‬

‫نالدی رسپبری ‪ 106‬خیلی جوان ‪-‬تقریبا هم سن و سال خود دانش آموزان بود‪ -‬وقتی وارد مدرسه ما شد‪ .‬او در فضایی‬
‫امن و آرام در کانزاس سیتی و کالج واسار ‪107‬بزرگ شده بود و دنیای هارلم از هر آنچه که تجربه کرده بود سخت تر‬
‫بود‪ .‬او دانشجویان زبان و نمایش را نشویق می کرد که از تجربیات خودشان در کار استفاده کنند‪ .‬در یک کالس‬
‫دانشجویان نمایشنامه ای بر مبنای زندگی خودشان نوشتند‪ .‬اودانش آموزان را مرتب به تاتر نشنال بلک‪ 108‬که در همان‬
‫نزدیکی بود می برد و از این طریق آنها را با اجرای زنده آشنا می کرد‪.‬‬

‫مدرسه ما محلی برای گفتمان و تعامل بود و این مهم ترین یادگیری بسیاری از دانش آموزان به شمار می آمد‪ .‬مدیر‬
‫مدرسه اد کارپنتر به گفتگوی مؤدبانه بسیار اهمیت میداد و اگر بحثی به مشاجره میانجامید‪ ،‬آن را محترمانه و دوستانه‬
‫متوقف می کرد‪ .‬ساختار باز و انعطاف پذیر مدرسه‪ ،‬آنجا را به محیط مناسبی برای تعامل شاگردان و شکلگیری گردهمایی‬
‫های گوناگون دانش آموزی تبدیل کرده بود که از افراد مختلف برای شرکت در آن دعوت می شد‪ .‬افراد سرشناسی چون‬
‫ویلیام اف باکلی‪ 109‬که شاگردان را با نقطه نظرهای محافظهکاران آشنا می کرد یا جوسر لستر‪ 110‬که نویسنده ای آزاد‬
‫فکر‪ ،‬عکاس‪ ،‬گوینده رادیو و معلم بود یا سناتور یاکوب جاویتز‪ 111‬که یکی از جمهوری خواهان لیبرال بود و از جنبش‬
‫حقوق بشر پشتیبانی میکرد و برای تاسیس یک مؤسسه ملی هنر فعالیت می کرد‪.‬‬

‫مدرسه پر جنب و جوش و فعال ما نیز مانند موسسات دیگر در دهه هفتاد میالدی‪ ،‬دچار بحران مالی شد‪.‬کمکهای‬
‫سخاوتمندانۀ خیرین کم و کمت ر شد و مؤسساتی که کمک مالی میکردند محدودتر گردید‪.‬با شروع مشکالت اقتصادی‬
‫زندگی برای همه سخت و دشوار شده بود‪ .‬به تدریج تولید متوقف شد‪ .‬مردمانی که اندوخته مالی داشتند‪ ،‬به حومۀ شهر‬
‫نقل مکان کردند و عایدات شهری کاهش یافت‪ .‬سیستم حمل و نقل زیرزمینی دیگر امن و قابل اطمینان نبود‪ .‬بیخانمانها‬
‫همهجا دیده می شدند‪ .‬ساختمانها خالی و متروک شده بودند‪ .‬پارک مرکزی شهر محل ناامنی شده بود‪ .‬حتی میدان تایمز‬
‫هم پر از فروشندگان مواد مخد ر و زنان خیابانی شده بود‪ .‬شهر در رکود فرو رفت‪ .‬می گویند جرالد فورد ‪ 112‬رئیس‬
‫جمهور در پاسخ شهردار که از دولت فدرال تقاضای کمک کرده بود‪ ،‬نیویورک را شهری مرده خواند‪.‬‬

‫وضعیت تمامی مدارس غیررسمی که طی این چندین سال برای جذب دانشجویان تاسیس شده بودند و «آکادمی های‬
‫خیابانی»نامیده میشدند با احتمال تعطیلی روبرو شدند‪ .‬اما مدرسه هارلم بخاطر موفقیتهایش در سال ‪ ۱۹۷٠‬در لیست‬
‫انتظار خود حدود دو هزار نفر متقاضی داشت‪.‬‬

‫‪Naledi Raspberry106‬‬
‫‪Vassar College107‬‬
‫‪National Black Theater108‬‬
‫‪William F Buckley'109‬‬
‫‪Jusius Lester''110‬‬
‫‪Jacob Javits''111‬‬
‫‪Gerald Ford112‬‬
‫در چنین شرایطی برای حفظ منابع موجود تعدادی از پشتیبانان و دوستداران مدرسه مثل دیزی گیلیسپی ‪ ،113‬ملبا‬
‫مور‪ ،114‬سامی دیویس جونیور ‪ 115‬گروه موسیقی برادران ایسلی ‪ 116‬و بیل کازبی‪ 117‬را دعوت کردیم تا افراد پولدار را‬
‫تشویق به حمایت مالی کنند‪ .‬من با گروههای مختلف در جمعآوری اعانه‪ ،‬با قاضی رابرت منگوم ‪ 118‬نخستین سیاهپوست‬
‫آمریکا یی که به این مقام باال رسیده بود و بسیار مرد محترمی بود همکاری نزدیک داشتم‪ .‬ما بارها در رستورانی نزدیک‬
‫خانۀ ایشان با افراد سرشناس مالقات کردیم تا دربارۀ حفظ مدرسه مذاکره کنیم‪ .‬تنها راهی که بنظر می رسید ادغام مدرسه‬
‫در سیستم آموزش عمومی و دولتی بود البته هیچکس موافق نبود چون روش خالقانه و ابتکاری آن از بین میرفت‪ .‬اما‬
‫به نظر میرسید چارهای نیست‪.‬‬

‫یکی از بازدیدکنندگان دائمی و عالقمند مدرسه ما دکتر الن ‪119‬سرپرست و رئیس بخش علوم تربیتی دانشگاه‬
‫ماساچوست بود‪ .‬در آن سالها او از پیشگامان نوآوری در حوزه آموزش و پرورش محسوب می‪-‬شد ‪ .‬در زمان مدیریت‬
‫او ‪ 90‬دانشکده تمام وقت به برنامه تحصیالت تکمیلی در ماساچوست اضافه شد که به افزایش چشمگیر دانشجویانی از‬
‫اقلیت های گوناگون و زنان و دختران انجامید‪ .‬او تأکید میکرد با استخدام متخصصین رشتههای مرتبط مثل حقوق‪،‬‬
‫فیزیک‪ ،‬جامعه شناسی و نوآوری ها می توان دورنمای تحصیالت عالی را روشنتر کرد‪.‬‬

‫راه حل پیشنهادی الن برای آموزش دانشجویان رشته های گوناگون دانشگاهی‪ ،‬آموزش از راه دور بود‪ .‬یکی از‬
‫مزایای این برنامه این بود که دانشجویان مجبور نبودند برای رفتن به دانشکده کارشان را رها کنند‪ .‬فقط کافی بود هیئتی‬
‫تشکیل شود و بر جریان تحصیل آنان نظارت کند و دانشجویان هرچند ماه یکبار برای مالقات و کارهای الزم به کالس‬
‫دانشکده بیایند‪ .‬هارلم دقیقا همان مدرسهای بود که الن میخواست‪ ،‬به همین دلیل او به من و اد پیشنهاد کرد که به راهنمایی‬
‫او تز دکترا بنویسیم‪ .‬الن در دوره مدیریتش راه را برای بسیاری از دانشجویان‪ ،‬مخصوصا اقلیت های مختلف مثل من‬
‫تا باالترین سطوح باز کرد‪ .‬تز دکترای من در باره بحرانها و موفقیتهای مدرسه هارلم بود که در طول چند سال رفت‬
‫و آمد به دانشگاه ماساچوست نوشتم و باالخره در سال ‪ ۱۹۷۴‬با درجه دکترا فارغ التحصیل شدم‪.‬‬

‫در آن زمان عالوه بر مسئولیت اداره یک خانواده چهار نفری‪ ،‬کار تمام وقت در مدرسه‪ ،‬تحصیل در دوره دکترا و‬
‫نوشتن تز دکترا‪ ،‬به همراه همسرم در جامعه بهائی نیویورک فعال بودم و همه اینها را مدیون همکاری ها و فداکاریهای‬
‫همسرم هستم؛ چه که واقعا ً بدون همراهی و همکاری او هیچ کدام امکانپذیر نبود‪ .‬جامعه بهائی نیویورک نیز مثل شهر‬
‫نیویورک از جنبه نژادی و آداب و رسوم جامعه ای متنوع بود‪ .‬بهائیان مهاجر ایرانی با پیشینه و سوابق گوناگونی مثل‬
‫دندانپزشک‪ ،‬جواهر ساز‪ ،‬مکانیک ‪ ،‬مهندس ساختمان‪ ،‬کتابدار‪ ،‬پزشک بودند که با فرهنگ ایرانی و زبان فارسی بزرگ‬
‫شده و با پیچ و خم ها و ظرافت های زبان و فرهنگ‪ ،‬آداب و شیوه های زندگی آمریکایی آشنا نبودند و گاه به سبب این‬

‫‪'Dizzy Gillespie113‬‬
‫‪'Melba Moore114‬‬
‫‪Sammy Davis Jr115‬‬
‫‪''Isely Brother''116‬‬
‫‪'Bill Coseby'117‬‬
‫‪''Robert Mangum''118‬‬
‫‪Dr. Dwight Allen119‬‬
‫تفاوت فرهنگی عکس العمل ها و رفتارهایشان‪ ،‬بامزه و خنده دار بود‪ .‬مثالً یک بار محفل روحانی نیویورک از یک‬
‫زوج بهائی ایرانی مؤمن و عالقمند به خدمت‪ ،‬خواست که در مراسم تدفین یکی از بهائیان آمریکایی شرکت کنند و‬
‫خانواده و بازماندگان متوفی را همراهی کنند و تسلیت دهند‪ .‬آن زوج در آن روز و در ساعت معین به ساختمان آماده‬
‫سازی متوفی برای تدفین رفتند‪،‬اما اتاق را اشتباه وارد شدند‪ .‬خانم ایرانی برای تسلیت یک مناجات عربی با صدای بلند‬
‫و با صوت خواند که باعث تعجب حاضرین شد‪ ،‬همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند‪ .‬خوشبختانه اندکی بعد مراسم‬
‫به پایان رسید و حاضرین اتاق را ترک کردند‪.‬‬

‫در مراسم ازدواج و خواستگاری نیز این تفاوت فرهنگی مشکلساز است‪ .‬یادم می آید یکی از دوستان ایرانی ما‬
‫می خواست ازدواج کند و هیچ از فرهنگ دوستی قبل از ازدواج و شناختن یکدیگر نمیدانست و توضیحات ما را هم‬
‫قبول نمیکرد‪ .‬اصال نمی خواست از آداب سنتی ازدواج ایرانی دست بکشد‪ .‬آخر مجبور شدیم او را به آلمان بفرستیم‪ ،‬در‬
‫آنجا چند دست کت و شلوار شیک و عالی خرید‪ ،‬او را سوار هواپیمایی کردند تا به ایران برود و در آنجا دختر دلخواهش‬
‫را پیدا کند‪ .‬باالخره هم در یکی جلسات بهائی همسر دلخواه خود را یافت و ازدواج کرد و هنوز هم خوب و خوش با هم‬
‫زندگی می کنند‪.‬‬

‫فرزندان ما‪ ،‬لیندا ‪ 120‬و بابی‪ 121‬با بچههای بهائی همسن آنها که از نیویورک و شهرهای دیگر به گرین ایکر‪ 122‬می‬
‫آمدند‪ ،‬دوستی عمیق وپایداری برقرار کردند که هنوز هم ادامه دارد‪ .‬به دلیل نزدیکی نیویورک به مدرسه تابستانه بهائی‬
‫گرین ایکر در ایالت مین و عالقه ما به این مکان مقدس در بیشتر برنامه های آن شرکت می کردیم‪ .‬این برای ما مثل‬
‫رفتن به ییالق بود و در واقع خانۀ دوم خانواده ما شده بود‪ .‬آنجا قبالً قصری بود با هکتارها زمین اطراف آن که به قدوم‬
‫مبارک حضرت عبدالبهاء متبرک شده بود‪ .‬مؤ سس این مکان یک بانوی پیشرو و فعال در خدمات اجتماعی به نام سارا‬
‫فارمر‪ 123‬بوده که قبل از ایمان به دیانت بهائی آنجا را به عنوان پناهگاهی برای زنان آسیب دیده از خشونت خانگی‬
‫تأسیس کرده بود‪ .‬اما در سال ‪ ۱۸۹٣‬آن را برای مطالعات مذهبی و مذاکره بزرگان دین در تاسیس وحدت عالم انسانی‬
‫اختصاص داده بود‪ .‬پس از اینکه به اراضی مقدسه سفر میکند و با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد‪ ،‬آن جا را که به‬
‫مسافرخانه سارا فارمر شناخته میشد؛ به مرکزی برای تبلیغ امر بهائی با تاکید بر صلح جهانی و اتحاد بین ملل تبدیل‬
‫کرد ‪.‬‬

‫زمانی که حضرت عبدالبهاء به آمریکا تشریف آوردند از مدرسه گرین ایکر هم بازدید و در مسافرخانه سارا اقامت‬
‫فرمودند‪ .‬سالها بعد جامعه بهائی مدرسه تابستانه گرین ایکر را هم در این محل برگزار کرد‪ .‬ما هر وقت به آنجا می رفتیم‬
‫در همان اطاقی که ایشان استراحت میفرمودند‪ ،‬دعا و مناجات تالوت میکردیم‪.‬‬

‫‪Linda120‬‬
‫‪Bobby121‬‬
‫‪Green Acre122‬‬
‫‪Sarah Farmer123‬‬
‫نخستین فعالیت من در این مدرسه تابستانه‪ ،‬اداره کالس مطالعه تاریخ نبیل بود‪ .‬من نیز همچون پدر و پدربزرگهایم‬
‫که در نیریز کالس مطالعه امری اداره میکردند‪ ،‬اینک در آمریکا چنین کالسی اما به زبان انگلیسی داشتم‪ .‬متن این‬
‫کتاب تاریخی و ساده است اما اسامی مکان ها‪ ،‬افراد و وقایع با شباهت های بسیار‪ ،‬خواننده را کامالً گیج می کرد و‬
‫درک آن برای آمریکا یی ها با پیشینه مسیحی و یهودی دشوار بود‪ .‬آنها بسیار مشتاق شنیدن تاریخ بابیان اولیه چون جناب‬
‫طاهره‪ ،‬جناب قدوس‪ ،‬جناب مال حسین‪ ،‬جناب وحید و دیگران بودند‪ .‬بطور متوسط پنجاه تا شصت نفر در این کالس‬
‫شرکت میکردند‪.‬‬

‫در همان سالها من عضو محفل روحانی نیویورک بودم و به عنوان امین صندوق خدمت می کردم‪ .‬به عنوان امین‬
‫صندوق محفل همیشه در بخشی از جلسات ساالنه که به گزارش وضعیت مالی اختصاص داشت‪ ،‬صحبت یا سخنرانی‬
‫کوتاهی به عهده من بود که سعی میکردم گزارش را با لطیفههایی همراه کنم تا هم جلسه با شادی و سرور برگزار شود‪،‬‬
‫هم احبا به مشارکت بیشتر در تقدیم تبرعات تشویق شوند‪ .‬برای من که از ایران آمده بودم خدمت در محفل روحانی‬
‫نیویورک افتخار بزرگی بود و پدرم از این موضوع نه تنها راضی و خوشحال بود‪ ،‬بلکه به آن مباهات میکرد‪ .‬پدربزرگم‬
‫محمد حسین‪ ،‬از اعضا اولین محفل روحانی نی ریز بود و در سمت منشی محفل خدمت میکرد‪ ،‬پدرم هم عضو محفل‬
‫روحانی آبادان بود و چون ذوق نویسندگی داشت و ناطق خوبی بود‪ ،‬همواره در سمت منشی محفل خدمت کرده بود و‬
‫حاال من به عنوان عضو محفل عالوه بر شرکت در جلسات محفل در برگزاری عقد و ازدواج‪ ،‬جلسات یادبود‪ ،‬مشورت‬
‫در امور‪ ،‬کمک به اقامت و پذیرایی از مسافران و ناطقین و ایادیان امرللا‪ ،‬و برگزاری جلسات سخنرانی قائم به خدمت‬
‫بودم که سبب آشنایی من با تعداد بیشماری از افراد و خانوادههای بهائی شد‪.‬‬

‫الزم می دانم در اینجا از اعضای محفل روحانی نیویورک و دیگر دوستانی که با آنان همکاری داشتم یاد کنم‪:‬‬

‫اول از همه خانم ویوال وود ‪ 124‬فرزند یک زوج بهائی که در شهر میلوواکی در ایالت ویسکانسین بزرگ شده بود‪.‬‬
‫پدرش دندانپزشک سیاه پوست بسیار موفقی بود‪ ،‬شغلی قابل توجه برای یک سیاهپوست در منطقه ای سفیدپوست نشین و‬
‫متعصب‪ .‬او سالهای سال با صمیمیت به مردم محروم منطقه خدمت می کرد‪ .‬اما ویوال از آنهم باالتر‪ ،‬فرشتهای بود در‬
‫میان ما که از دل و جان خدمت میکرد ‪.‬‬

‫عضو دیگر آل بُرلی ‪ 125‬بزرگ شده محله هارلم‪ ،‬بوکسور آماتور که با ملکوم ایکس‪ 126‬دوست صمیمی بود‪ .‬آل بُرلی‬
‫در خیابان های اطراف هارلم با نام بُرلی الت معروف بود تا اینکه با آئین بهائی آشنا شد‪ ،‬ایمان آورد و زندگیش دگرگون‬
‫شد‪ .‬به عکاسی رو آورد و یک دوران حرفه ای بسیار موفق داشت و از چهره های مشهور هارلم پرترههایی به جاماندنی‬
‫گرفت‪.‬‬

‫‪Viola Wood124‬‬
‫‪Al Burely125‬‬
‫‪ Malcolm X126‬از سیاه پوستان مسلمان‪ ،‬فعال حقوق بشر و مخالف تبعیض نژادی که در سال ‪ ۱۹۶۵‬ترور شد‪،‬‬
‫عضو دیگر محفل خانمی به نام آرتیس ویلیام‪ 127‬بود که در یک محیط بسته با تبعیض و ستمگریهای نژادی در‬
‫ایالت جورجیا بزرگ شده بود‪ .‬پس از مهاجرت به شمال نیویورک‪ ،‬در یک جلسه دوستی بین نژادها در خانه یک بهائی‬
‫یهودی االصل‪ ،‬با آئین بهائی آشنا شد و ایمان آورد ‪.‬‬

‫عضو دیگر مورت مونشن‪ 128‬وکیل دعاوی مشهور و موفقی بود که خودش و همسرش نانسی‪ ،‬اوقات خود را‬
‫سخاوتمندانه صرف خدمت به عنوان مشاور حقوقی اصلی محفل روحانی ملی خدمت می کردند‪.‬‬

‫خانم ولما الیس‪ 129‬که از یک خانواده متشخص بهائی آمریکائی بود و در کمیتههای محلی و ملی همکاریهای زیادی‬
‫داشت دیگر عضو محفل بود که بعدها به عنوان مدیر دفتر جامعه جهانی بهائی در سازمان ملل منصوب شد او همچنین‬
‫در سمت عضو هیئت مشاوران قارهای آمریکا خدمات خود را ادامه داد‪.‬‬

‫عضو دیگر محفل فرانسیس مرل ناس آیز‪ 130‬بزرگ شده الجزایر کشوری در شمال آفریقا و مستعمره فرانسه بود‪.‬‬
‫او فرزند یک مقام بلندمرتبه دولتی با شخصیتی پر رمز و راز بود و قسمتی از سالهای جوانیش را به رسم چله نشینی‪،‬‬
‫در عزلت و انزوا گذرانیده بود‪ ،‬تا اینکه روزی مرادش به او گفت که روز ظهور موعود فرا رسیده است و بر تو فرض‬
‫و واجب است که به تحقیق بپردازی و هم از او خواسته بود که اگر موعود زمان را یافتی‪ ،‬با نامه به من خبر بده‪.‬‬
‫فرانسیس اولین بار احتماالً در اروپا نام دیانت بهائی و بهائیان را شنید ‪ .‬ابتدا چون آن را نوعی بدعت در دین می دانست‪،‬‬
‫تصمیم به قتل بهائیان گرفت‪ ،‬اما پس از مدتی بحث و مطالعه مفصل خودش تحول یافت‪ ،‬ایمان آورد و بهائی فعالی شد ‪.‬‬

‫رئیس یا ناظم محفل روحانی نیویورک‪ ،‬دکتر هوشمند طراز بود‪ .‬او دندانپزشکی موفق در منطقه کوئینز نیویورک‬
‫مطب داشت‪ .‬آشنایی و دوستی با او در آن سرزمین غریب برایم از نعمت های الهی بود‪ .‬او در واقع مثل برادر بزرگتر‬
‫من بود‪ .‬نتیجه دوستی نزدیک ما دو نفر‪ ،‬همکاری بهتر در خدمات جامعه بهائی بود که نتایج پرثمری داشت‪.‬‬

‫خانم هلنا اشتاینهور‪ 131‬یکی دیگر از اعضای پرکار و معتمد محفل روحانی و ناشر موفقی در نیویورک بود‪.‬‬

‫با اینکه همه اعضای محفل در فعالیت های امری سهیم بودند‪ ،‬ولی کارها را تقسیم کرده بودند مثالً من در لجنه‬
‫ارتباطات و روابط عمومی محفل با جامعه نیویورک نماینده بودم و همکاری میکردم و این کار را خیلی دوست داشتم ‪.‬‬
‫یکی از اقدامات ماندنی ما در این حوزه برگزاری گفتگو درباره دانش و مذهب با دانشمند معروف آمریکایی آیزاک‬
‫آسیموف‪ 132‬و نیز گفتگو با دانشمند آمریکایی بهائی دکتر ویلیام هچر‪ 133‬بود‪ .‬دکتر هچر ریاضی دان و فیلسوف بهائی‪،‬‬
‫در جلسه ای که در دانشگاه پرینستون و نیویورک‪ ،‬تحقیق خود را به اثبات وجود خدا بر اساس منطق و سیستم و اصول‬
‫اخالقی پذیرفته شده در همه جوامع ‪ ،‬اختصاص داد و گفتگوی ما هم در همین باره بود‪ .‬آیزاک آسیموف‪ ،‬دانشمند‬

‫‪Artis Williams127‬‬
‫‪Mort Mondschein128‬‬
‫‪Wilma Ellis129‬‬
‫‪Frances Merle Des Isles130‬‬
‫‪Helene Steinhauer131‬‬
‫‪Isaac Azimov132‬‬
‫‪Dr. William Hatcher133‬‬
‫روسیتبار آمریکایی‪ ،‬مبتکر داستانهای علمی – تخیلی در رمان نویسی بود‪ .‬او صدها رمان براساس واقعیت های علم و‬
‫تکنولوژی نوشت که جزء کتابهای جالب و خواندنی ادبیات کودکان و نوجوانان شدند‪ .‬او تصوری علمی از زندگی آینده‬
‫بر اساس علم و تکنولوژی داشت که روبات ها در آن نقش اصلی را خواهند داشت‪ .‬حتی واژه روباتیک ''‪''Robotics‬‬
‫در زبان انگلیسی به معنی رشته ای از تکنولوژی که به بحث‪ ،‬کاربرد و استفاده از روبات می پردازد‪ ،‬از ابداعات او‬
‫است‪.‬‬

‫محفل ارتباط و دوستی نزدیکی با بومیان یا سرخپوستان آمریکا نیز برقرار کرده بود و این کار با تالش ها و اقدامات‬
‫خانم الیان هاپسن‪ 134‬و خانم نآدما آگارد ‪ 135‬از هنرمندان سرخپوست ساکن نیویورک به نام امکان پذیر شده بود‪ .‬بهائیان‬
‫نیویورک در مراسم گردهمایی سرخپوستان منطقه النگ آیلند نیویورک حضور یافته و آنان را به بهائی سنتر نیویورک‬
‫دعوت میکردند‪ .‬مالقات جامعه بهائی با «سیتینگ بول»‪ 136‬یکی از بازماندگان رهبران سرخپوستان الکوتا‪ 137‬مایه‬
‫مسرت و رضایت ایادی امرللا جناب ذکرللا خادم شد‪ .‬ایشان این بیان حضرت عبدالبهاء را یادآوری کردند که فرمودهاند‬
‫وقتی سرخپوستان اقبال کنند آغاز مرحله جدیدی از پیشرفت و انتشار امر مبارک در آمریکا است‪.‬‬

‫یکی دیگر از فعالیت های من همکاری با انجمن مطالعات بهائی از آغاز تاسیس آن بود‪ .‬مؤسسین آن از دوستان من‪،‬‬
‫دکتر حسین دانش و داگالس مارتین‪ - 138‬از اعضای محفل ملی کانادا ‪ -‬بودند‪ .‬جناب مارتین بعدا به عضویت بیت العدل‬
‫اعظم انتخاب شدند‪ .‬هدف این موسسه بر اساس توصیه بیت العدل اعظم در یکی از پیام ها «توجه و تمرکز بر مطالعه‬
‫علمی دیانت بهائی و متون و اصول و احکام آن‪ ،‬برای دوره های دانشگاهی و مجامع علمی‪ ،‬برای درک عمیق تر امر‬
‫الهی و ارتباط آن با جنبه ها و مسائل اجتماعی زندگی امروز» و همچنین «بهطور کلی تشویق جوامع بهائی به یادگیری‬
‫سیستماتیک» بود‪ .‬من در کنفرانس های این انجمن چند سخنرانی از جمله درباره جناب طاهره ارائه دادم‪ .‬اما نقش اصلی‬
‫من در این همکاری تامین بودجه خرید ساختمانی برای این انجمن از طریق یافتن اعضا و همکاران بیشتر و جدید بود ‪.‬‬

‫در تاسیس دفتر اخبار و بشارات جامعه جهانی ‪ 139‬نیز همکاری داشتم‪ .‬بیت العدل اعظم تاسیس چنین دفتری را‬
‫تصویب کردند تا انتشار اخبار و گزارش های جامعه جهانی بهائی‪ ،‬بخصوص اخبار آزار و اذیت بهائیان ایران به جهان‬
‫مرکزیت پیدا کند و از این دفتر منتشر شود‪ .‬آقای داگالس مارتین عضو محفل ملی بهائیان کانادا نخستین مسئول این دفتر‬
‫بود‪ .‬پس از انتخاب ایشان به عضویت بیت العدل و انتقال به مرکز جامعه جهانی بهائی‪ ،‬این دفتر بوسیله مری هاردی‬
‫‪ 140‬از محفل ملی انگلستان اداره می شد‪ .‬طبق معمول کمبود بودجه و عدم تجربه ما را در تأسیس این دفتر با مشکالت‬
‫فراوان روبرو کرد‪ .‬اما سرانجام موفق شدیم و از آن پس جامعه جهانی اخبار و گزارشها را فقط از تریبون این دفتر‬

‫‪Elian Hopson134‬‬
‫‪Nadema Agard135‬‬
‫‪Sitting Bull136‬‬
‫‪Lakota chief137‬‬
‫‪Douglas Martin138‬‬
‫‪Office of Public Information139‬‬
‫‪Mary Hardy140‬‬
‫منتشر میکرد‪ .‬چندین ب ار روزنامه نگاران محلی از طریق همین دفتر با من تماس گرفتند و درمورد وضعیت بهائیان‬
‫ایران به خصوص پس از انقالب مصاحبه کردند ‪.‬‬

‫یکی دیگر از افتخاراتم‪ ،‬همکاری با لجنه ملی تبلیغ آمریکائیان آفریقایی تبار یا سیاهپوستان آمریکا ‪141‬بود‪ .‬عالوه بر‬
‫این به هنگام کار در مدرسه نوین پیش دانشگاهی هارلم با کسانی مثل خانم‪ -‬ها دکتر آن کارپنتر ‪ ،‬دکتر ویلما الیس‪ ،‬ویلیام‬
‫اسمیت ‪( 142‬متخصص تعلیم و تربیت و فیلم ساز که در ماساچوست یک مدرسه نوین را اداره میکرد) نیز همکاری‬
‫میکردم‪ .‬این همکاریهای من همه در محدوده ایالتهای شمال شرقی بود که نیویورک‪ -‬محل سکونت من ‪ -‬هم جز آنها‬
‫بود و شرکت در لجنه و مالقات یکدیگر برای همه اعضاء آسان بود‪ .‬تا اینکه در اوائل سال ‪ ۱۹۷٠‬تبلیغ در بخش جنوبی‬
‫و بخصوص کارولینای جنوبی توسعه یافت‪ .‬جامعه بهائی آنجا به نوعی با اقبال دسته جمعی روبرو شده بودند و جمعیت‬
‫بهائی منطقه یکباره افزایش چشمگیری یافت‪ .‬آنان برای تحکیم و آموزش نیاز به کمک داشتند و باید اقداماتی صورت‬
‫می گرفت اما تعداد و امکانات ما اندک بود‪ .‬سرانجام با هدایت محفل ملی‪ ،‬ما با محافل روحانی مناطق پرجمعیت تماس‬
‫گرفتیم و با همکاری آنها و تدوین یک برنامه سیستماتیک توانستیم خدماتی ارائه دهیم‪ .‬مدرسه لوئیس گرگوری‪ 143‬نزدیک‬
‫شهر همینگوی در کارولینای جنوبی یکی از مدارس جامعه بهائی‪ ،‬مرکز فعالیت ما شد و ما برای مدتی با برگزاری‬
‫کالسهای آشنایی و آموزشی و سخنرانی در آنجا فعال بودیم‪ .‬مدیر آنجا گاسول الیس ‪144‬شخصیت محبوب بهائی بود‪ .‬او‬
‫برادر ویلما الیس همکار قدیمی ما بود و بعدها مدیر مشرق االذکار ویلمت شد‪.‬‬

‫یکی دیگر از افتخارات من همکاری در خرید ساختمان بهائی شهر نیویورک است‪ .‬سالها بود که احبا برای تشکیل‬
‫جلسات از خانهای به خانه دیگر می رفتند و محفل درپی یافتن محل ثابت و دائمی بود‪ .‬قرار شد من و هوشمند طراز به‬
‫دنبال محل و ساختمان مناسب بگردیم و وقتی پیدا کردیم به ژولیت و ویلیام سودربرگ‪ 145‬که با پیچ و خم های معامالت‬
‫امالک منهتن نیویورک آشنا بودند‪ ،‬خبر بدهیم تا آن دو آن را ارزیابی کنند و اگر مناسب دانستند‪ ،‬مورت مونشن مسائل‬
‫ثبتی و معامالتی آن را انجام دهد‪ .‬برای تأ مین هزینه خرید چنین ساختمانی بهائیان شهر نیویورک مشتاقانه و سخاوتمندانه‬
‫همراهی می کردند ‪ .‬بودجه محفل از راه تبرعات داوطلبانه احبا در ضیافت ها تهیه میشد‪ .‬همه بهائیان تا آنجا که مقدور‬
‫بود تقبل میکردند و میپرداختند‪ .‬بعضی حتی چکهای حقوق بازنشستگی خود را اهداء می کردند‪.‬عالوه بر آن معموالً‬
‫هر سال یک برنامه جمعآوری اعانه به شیوه همت عالی به صورت یک مهمانی شام رسمی با لباس رسمی برگزار می‬
‫کردیم که بخشی از آن به مزایده اشیا قیمتی که احبا برای فروش میآوردند‪،‬اختصاص داشت‪).‬در یکی از این برنامه ها‬
‫آل برلی همان بوکسور و عضو محفل نیویورک‪ ،‬بخشی از مخارج روزانه اش را به این برنامه هدیه کرد و گفت جای‬
‫این پول پیش حضرت بهاءللا امنتر است!) یکی از خاطرات فراموش نشدنی این برنامه ها مربوط به انگشتر برلیان‬
‫همسرم طاهره است ‪.‬‬

‫‪National Black Teaching Committee141‬‬
‫‪William Smith142‬‬
‫‪louis Gregory143‬‬
‫‪Caswell Ellis144‬‬
‫‪Juliet and William Soderberg145‬‬
‫وقتی ما ازدواج کردیم من پولی در بساط نداشتم‪ ،‬پس یک انگشتر برلیان بدلی به قیمت ده دالر خریدم و به او هدیه‬
‫دادم‪ .‬سالها بعد که وضعیت مالی ما بهتر شد‪ ،‬به جبران آن سالهای تنگدستی یک انگشتر برلیان چند هزار دالری برایش‬
‫خریدم‪ .‬وقت مزایده دیدم همسرم همین انگشتر را برای حراج اهدا کرده است‪ .‬انگشتر را دوست عزیزم دکتر طراز به‬
‫قیمت باالیی خرید‪ .‬در جلسات همت عالی جامعه بهائی ایران مرسوم بود که خریدار‪ ،‬آن کاالی به مزایده گذاشته شده را‬
‫به صاحب اولیه آن تقدیم می کرد‪ .‬ولی هوشمند که تازه با یک خانم انگلیسی آشنا شده بود‪ ،‬انگشتر را به آن خانم تقدیم‬
‫کرد‪ .‬چندی بعد آن دو با هم ازدواج کردند و این انگشتر همیشه در دست این خانم انگلیسی بود و هر وقت او را می دیدم‬
‫خرید انگشتر بدلی ده دالری‪ ،‬خرید انگشتری برلیان واقعی در نظرم زنده می شد ‪.‬‬

‫یکی از سفرهای روحیه خانم به نیویورک مصادف شد با این برنامه و ایشان هم در مهمانی ما شرکت نموده و در‬
‫پرداخت اعانه سهیم شدند‪ .‬در پایان وقتی دخل و خرج را حساب می کردیم‪ ،‬ایشان از من پرسیدند با این اعانه ها چطور‬
‫می توانید امیدوار به خرید ساختمانی برای مشرق االذکار یا مرکز بهائی باشید؟ و بار دیگر جناب بورا کالوین ‪146‬یکی‬
‫از اعضای بیت العدل اعظم‪ ،‬که قبال مدیرعامل معامالت امالک بود در این برنامه مهمانی شام برای جمع آوری اعانه‬
‫شرکت و همکاری کردند و ما را در اینکار خیلی تشویق و امیدوار کردند‪ .‬آن سال تصمیم ساختن ساختمانهای «مدرسه‬
‫بهائی زنوزی» ‪147‬در هائیتی و ساختمان های قوس کرمل‪ ،‬محل استقرار بیت العدل نیز در جریان بود‪.‬‬

‫باالخره در ‪ ۱۹۷۶‬با وجود همه مشکالت‪ ،‬من و هوشمند طراز یک ساختمان سه طبقه که دارای یک سالن سخنرانی‬
‫در همکف بود‪ ،‬پیدا کردیم و به کمک دوستان کار خرید آن انجام شد‪ .‬صاحب این ساختمان یک مؤسسه انتشاراتی به‬
‫نام ‪ Grove‬بود که کارش انتشار رمان ها و آثار آوانگارد اروپایی بود که با استانداردهای جامعه آمریکایی هماهنگ‬
‫نبود‪ .‬داستان های اروتیک یا کارهای انقالبیون چپ گرا را منتشر میکرد به همین دلیل برای ارسال آنها با اداره پست‬
‫وقت آمریکا مشکل داشت‪ .‬وقتی اداره پست رمان "عاشق خانم چارترلی ‪"148‬اثر دی‪ .‬اچ الرنس‪ 149‬چاپ این موسسه را‬
‫تحریم و از ارسال آنها خودداری کرد‪ ،‬این موسسه انتشاراتی علیه اداره پست به دادگاه شکایت کرد و در دادگاه عالی‬
‫برنده شد‪ .‬این پیروزی عالوه بر دریافت غرامت زیاد‪ ،‬تبلیغی هم برای این موسسه بود و به رونق کار آنها افزود‪.‬‬
‫بهطوری که مؤ سسه کار خود را به ساختمان بزرگتری منتقل کرد و ساختمان خود را در گرینویچ به قیمت مناسبی به‬
‫ما فروخت‪.‬‬

‫محفل روحانی نیویورک و دیگر تشکیالت جامعه بهائی به این ساختمان منتقل شدند‪ .‬یک زوج ایرانی به نام خانم و‬
‫آقای برق آسا و فرزندان آنها که قبال مهاجر در اسپانیا بودند‪ ،‬با گرمی و محبت وظیفۀ اداره آنجا را برعهده گرفتند‪ .‬آنها‬
‫به کمک خدمات داوطلبانه دوستان به پاکسازی و تعمیر پرداختند‪ .‬ازجمله اتاق توزیع مشروبات آن را خالی و پاک کردند‬

‫‪Borah Khavelin146‬‬
‫‪Zunuzi Bahá’í School147‬‬
‫‪Lady chatterly’s Lover148‬‬
‫‪D. H. Lawrence149‬‬
‫و با نصب یک پرچم سبز رنگ مزین به کلمه "بهائی" بر فراز این ساختمان‪ ،‬نخستین بهائی سنتر در خیابان یازدهم‬
‫منطقه گرینویچ‪ ،‬قلب شهر نیویورک‪ ،‬یکی از بزرگترین شهرهای جهان غرب فعالیت خود را آغاز کرد ‪.‬‬

‫بعدا آقای مهدی رجب زاده که در ایران مدیر یک قالی فروشی بسیار موفق بود‪ ،‬درآنجا ساکن شد و روحیه دوستانه‬
‫و ایمانی او مایۀ جلب افراد بسیاری برای بازدید می شد‪ .‬او که به علم اعداد عالقمند بود‪ ،‬با تنظیم جدول هایی ارتباط‬
‫بین وقایع امر بهائی با حوادث تاریخی جهان را نشان می داد و دید بازدیدکنندگان و مراجعه کنندگان را وسعت می داد‬
‫و توجه آنان را به مسائل و مباحث عمیقتری جلب می کرد ‪.‬‬

‫من که از نی ریز به نیویورک رسیده و مشکالت و بالیای مهاجرت را از سر گذرانده بودم‪ ،‬حاال در این شهر بزرگ‬
‫و مشهور خانه و زندگی داشتم و در مدرسه هارلم کار میکردم‪ ،‬در جامعه بهائی این شهر داوطلبانه به خدمت مشغول‬
‫بودم‪ .‬هر روز با ناباوری به خود می گفتم زندگی من خود نمونهای است از اینکه چگونه و با چه قدرت پنهانی امور‬
‫زندگی فرد تغییر میکند و پیش می رود!‬

‫فصل نهم‪:‬‬

‫زندگی زیباست‬
‫در زندگیام این فرصت را داشتم که با بعضی از بزرگان و ایادیان امرللا از جمله روحیه خانم‪ ،‬جناب فروتن‪ ،‬جناب سمندری‪،‬‬
‫دکتر رحمت للا مهاجر و چند تن دیگر اوقات بگذرانم‪ .‬درک حضور این شخصیتهای یگانه امر بهائی که بهوسیله حضرت ولی‬
‫امرللا به این مقام منصوب شده بودند موهبتی بود‪ .‬مؤسسه ایادیان امرللا در زمان حضرت بهاءللا آغاز شد ولی در دوره حضرت‬
‫ولی امرللا‪ ،‬با گسترش دیانت بهائی در سراسر عالم این مؤسسه اهمیت بیشتری یافت‪ .‬مسئولیت آنان تبلیغ و گسترش دیانت بهائی‪،‬‬
‫حفظ و صیانت جامعه بهائی بود و با محافل روحانی ملی و محلی سراسر جهان همکاری می کردند‪.‬‬

‫ایادی امرللا روحیه خانم ربانی که بعد از صعود حضرت ولی امرللا همواره در سفر به نقاط مختلف جهان بودند‪ ،‬چند بار به‬
‫نیویورک سفر کردند‪ .‬وظیفه تنظیم برنامههای ایشان برای شرکت در جلسات و مالقات احبا با محفل روحانی نیویورک بود و من‬
‫اغلب شانس آن را داشتم که این مسؤلیت را عهدهدار باشم‪ .‬یکی از این دفعاتی که ایشان به شهر ما آمده بودند‪ ،‬جناب بورا کاولین‬
‫که خود به عضویت بیت العدل اعظم انتخاب گردیده بودند‪ ،‬نوشته ای در شرح حال روحیه خانم تهیه کرده بود و قرار شد من آنرا‬
‫بخوانم و ایشان را به حضار معرفی کنم‪ .‬نطق کوتاه من در آن جلسه بر اساس یادداشتهای منسجم جناب بورا کاولین اینگونه بود‪:‬‬

‫روحیه خانم فرزند خانم می بولز ‪ 150‬هستند‪ ،‬شخصیتی که نخستین بار سال ‪ ۱۸۹۸‬در اراضی مقدسه حضرت عبدالبهاء را‬
‫مالقات کرد‪ ،‬چنان شیفته آن حضرت و مجذوب دیانت بهائی شد که از آن پس تمام عمر خود را وقف خدمت و تبلیغ نمود‪ .‬پدر‬
‫ایشان‪ ،‬ساترلند مکسول ‪ 151‬مهندس معمار خوش ذوق و با استعدادی بود که پس از ازدواج با می بولز با دیانت بهائی آشنا شد و در‬
‫‪ ۱۹٠۹‬با حضرت عبدالبهاء مالقات کرد و ایمان آورد‪ .‬روحیه خانم تنها فرزند این زوج مؤمن هستند و در نیویورک به دنیا آمدند‪.‬‬
‫این خانوادۀ کوچک افتخار میزبانی حضرت عبدالبهاء را در خانه خود در شهر مونترال کانادا داشتند و روحیه خانم در آن خانه‬
‫بزرگ شدند‪ .‬ایشان در جوانی همراه والدینشان برای خدمت به اراضی مقدسه رفتند و در آنجا با حضرت ولی امرللا‪ ،‬شوقی افندی‬
‫ازدواج نمودند‪ .‬در جامعه بهائی این ازدواج تمثیلی از اتحاد شرق و غرب شناخته میشود چنانکه ضیائیه خانم‪،‬مادر حضرت ولی‬
‫امرللا در پیامی خبر این ازدواج را به جامعه بهائی جهانی چنین اعالم فرمودند ‪ «:‬ضمن اعالم خبر ازدواج ولی امر محبوب و‬
‫افتخاری که نصیب امة البهاء روحیه خانم ربانی ‪-‬خانم ماری ماکسول‪-‬گردید‪ ،‬اتحادی در شرق و غرب که با توسعه دیانت بهائی‬
‫بوجود آمد‪ ،‬با این ازدواج استحکام بیشتری یافت‪ ».‬از آن پس ایشان به عنوان همکار حضرت ولی امرللا ‪ ،‬تمام وقت خود را‬
‫صرف انجام خدمات متعددی کردند که حضرت شوقی ربانی به عهده ایشان میگذاشتند‪ .‬خدماتی چون نوشتن پاسخ به نامههایی که‬
‫از چهار گوشه جهان می رسید‪ ،‬مساعدت در تحقیق و تنظیم کتاب چند جلدی قرن بدیع‪ 152‬پذیرایی از زائران روز افزون حیفا‪ ،‬نشر‬
‫نفحات و کمک در امور خانهداری و کارهای دیگر‪ .‬در سالهای بعد حضرت ولی امرللا ایشان و تعدادی دیگر از احبا را به سمت‬
‫ایادی امر منصوب فرمودند‪ .‬روحیه خانم بعد از درگذشت نابهنگام حضرت ولی امرللا‪ ،‬با وجود همه تأمالت روحی مسئولیت های‬
‫خود را در مقام ایادی امرللا در «مؤسسه ایادی امر» ادامه دادهاند‪.‬‬

‫‪May Bolles150‬‬
‫‪Sutherland Maxwell 151‬‬
‫‪"God passes by"152152‬‬
‫چند سال بعد که این یادداشت را مسلط شده بودم و کلی مطالب دیگر هم داشتم حدود ده دقیقه در معرفی ایشان صحبت کردم‪.‬‬
‫وقتی ایشان پشت میز سخنرانی ایستادند مکثی نموده نگاهی به حاضران انداخته و گفتند «حسین دیگر چیزی باقی نگذاشت که من‬
‫بگویم‪ .‬او از همه چیز گفت تنها یادش رفت نام معلم مدرسه ابتدایی مرا بگوید‪ ».‬نطق روحیه خانم حالوت و لطافت خاصی داشت‬
‫و پُر از مزاح و شوخی بود که گاه برای مسرت خاطر ایرانی ها به شیوایی یک کلمه یا یک جمله فارسی هم اضافه می فرمودند‪.‬‬

‫با وجود مقام ویژهای که روحیهخانم در جامعه بینالمللی بهائی داشتند و بسیاری ایشان را «امة البهاء» یا «حضرت خانم»‬
‫خطاب میکردند‪ ،‬با همه رفتاری بینهایت صمیمانه‪ ،‬دوستانه و دلپذیر داشتند‪ .‬رفتاری جاذب قلوب‪ ،‬که عرف قمیص دوست از آن‬
‫استشمام میشد‪ .‬مصاحب بسیار خوش مشربی بودند و همراهی با ایشان بسیار خوش می گذشت‪ .‬در سال ‪ 1976‬در حضور ایشان‬
‫و و همراه و همدم همیشگیشان ویولت نخجوانی ‪ 153‬یکی از اقوامشان به نام مری واکر ‪ 154‬از برمودا و آقای کاولین در مورد فیلم‬
‫‪155‬‬
‫سفر سبز‬

‫زمانی که این فیلم در حال ادیت نهایی بود ‪ ،‬ایشان خارج از شهر نیویورک در منزل خانم میلدرد متحده‪ 156‬ساکن شدند‪ .‬خانم‬
‫متحده و همسرشان رفیع‪ ،‬صاحب یک شرکت تولید چینی آالت بودند و فعالیتهای زیادی برای رشد توسعه امر در سراسر جهان‬
‫انجام داده بودند‪ ،‬از جمله مدارسی در هند ساختند‪ .‬روحیه خانم جنب و جوش زندگی شهری در نیویورک را بسیار دوست داشتند و‬
‫آرزو می کردند احبا دوران مهمی که حضرت عبدالبهاء آنجا بوده اند را قدر بدانند‪.‬‬

‫در این سفر روحیه خانم یک طوطی زیبا به همراه داشتند که از آمریکای جنوبی آورده بودند و می خواستند آن را به حیفا‬
‫بفرستند و درپی یافتن راه حلی برای ارسال این طوطی بودند‪ .‬من همان وقت خبر یافتم که جوانی از احبای نیویورک عازم سفر‬
‫زیارت اراضی مقدسه است‪ ،‬با روحیه خانم و خانم نخجوانی با شتاب خود را به فرودگاه رساندیم‪ .‬تمام طول سالن فرودگاه را دویدیم‬
‫و او را پای پرواز پیدا کردیم‪ .‬در مقابل چشمان شگفت زده او از حضور روحیه خانم ایادی امرللا ‪ ،‬ایشان قفس طوطی را به دست‬
‫او دادند تا به حیفا ببرد و تأکید کردند در طول سفر با طوطی حرف بزند تا آن پرنده زیبا و خوش زبان افسرده نشود‪.‬‬

‫یک بار روحیهخانم از حیفا با من تماس گرفتند و گفتند در مرکز جهانی به یک دستگاه قهوه ساز بزرگ نیاز هست زیرا قرار‬
‫بود تمامی مشاوران قارهای از سراسر عالم در مرکز جهانی جمع شوند و جلسات مشورتی داشته باشند‪ .‬من هم یک قهوه ساز‬
‫صنعتی خریدم و آن را به باب هریس ‪ 157‬یکی از مشاوران که عازم شرکت در آن جلسات بود‪ ،‬سپردم که با خود ببرد‪.‬در فرودگاه‬
‫رم موقع تعویض هواپیما‪ ،‬ماموران حفاظتی اسرائیل به این محموله بزرگ مشکوک شده بودند و همه را چندین ساعت معطل نگه‬
‫داشتند تا باالخره با توضیحات باب هریس و بررسی دستگاه آنان را مطمئن کرد که این دستگاه قهوه ساز بزرگ و صنعتی شی ای‬
‫خطرناکی نیست‪ .‬برایشان سئوال شده بود چرا باید کسی کوزه به این بزرگی را با خود به سفر ببرد؟!‬

‫روحیهخانم مخصوصا با من‪ ،‬بسیار صریح اللهجه و بی تعارف بودند‪ ،‬آنقدر که باعث تعجب ما می شد‪ .‬مثالً در یک روز‬
‫بارانی که در خدمت ایشان از خیابانی می گذشتیم‪ ،‬چاله ای پر آب سر راهمان بود‪ ،‬من از جهت احترام و رعایت ادب‪ ،‬خواستم‬
‫کمک کنم که از آن چاله به راحتی بگذرند‪ .‬ایشان دست مرا رد کرده و فرمودند‪ «:‬آنوقت ها که از کوچه و خیابانهای شهر و‬

‫‪Violette Nakhjavani 153‬‬
‫‪Mary Walker154‬‬
‫‪ Green Light Expedition.155‬فیلم شرح سفرهای ایشان در شاخه رود آمازون و کوههای بلند پرو و بولیوی است که در آن با ‪36‬‬
‫قبیله دیدار کردهاند‪.‬‬
‫‪Mildred Mottahedeh156‬‬
‫‪Bob Harris157‬‬
‫روستاهای آفریقا عبور می کردم تو کجا بودی کمک کنی؟» یکبار هم در یک مهمانی شام یکی دو جوک برای ایشان تعریف کردم‬
‫مثل اینکه نپسندیدند و آنها را مناسب نیافتند چون وقتی خواستم آن جوک ها را در جمع بگویم با اشاره مرا به سکوت امر فرمودند‪.‬‬
‫یک بار ایشان با دبیرکل سازمان ملل متحد قرار مالقات داشتند‪ .‬من بهترین لباسم را پوشیدم که همراهشان بروم‪ .‬اما به من گفتند‬
‫همینجا بنشین و منتظر بمان‪ .‬وقتی جلسه تمام شد دنبال من فرستادند ‪ -‬البته من هم عضو هیئت رسمی نبودم‪.‬‬

‫من از کودکی ایادی عزیز امرللا جناب طراز للا سمندری را که هر چند گاه یک بار برای مالقات‪ ،‬برگزاری جلسات و‬
‫کالسها به نیریز می آمدند‪ ،‬می شناختم‪ .‬در آمریکا بار دیگر این شخصیت معروف و مبلغ خستگیناپذیر بهائی را مالقات کردم‬
‫و در جلسات بهائی در شیکاگو افتخار همراهی و کمک ایشان در باال رفتن از پلههای محل سخنرانی داشتم‪ .‬اگر چه به علت سن‬
‫باال خسته و فرتوت به نظر میرسیدند‪ ،‬اما وقتی شروع به حرفزدن درباره دیانت بهائی میکرد کالمش محکم و پرتوان بود ‪.‬‬
‫ایشان به فارسی سلیس بیان میداشتند و بهوسیله خانم مرضیه گیل به انگلیسی ترجمه میشد‪ .‬چندی بعد وقتی بار دیگر ایشان را در‬
‫یک کنفرانس بهائی د نیوجرسی در باال رفتن از پله های ساختمان همراهی می کردم (این تقریبا اندکی پیش از صعود ایشان بود)‬
‫همانطور که نفس زنان از پله ها باال میآمدند گفتند‪« :‬حسین جان‪ ،‬حاال دیگر گاهی آرزو میکنم خداوند مرا به خود بخواند‪ ».‬ایشان‬
‫که در نوجوانی به همراه خانواده به حضور حضرت بهاءللا مشرف شده بودند‪ ،‬در تمام دوران حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی‬
‫امرللا مشغول به خدمت بودند ‪.‬حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند و تا سالهای پایان عمر با‬
‫راهنمایی های بیت العدل اعظم به اقصی نقاط عالم برای مشورت و هدایت محافل ملی و محلی و سخنرانی در کنفرانسها سفر‬
‫میکردند‪ .‬صعود ایشان در سال ‪ ۱۹۶۸‬در سن نود و سه سالگی واقع شد‪.‬‬

‫یکی دیگر از ایادیان امرللا که من از ایران می شناختم جناب علی اکبر فروتن بود‪ .‬ایشان بسیار متواضع بودند‪ .‬علیرغم این‬
‫که می خواستیم برای ایشان اتاقی در هتل درجه یک بگیریم‪ ،‬اصرار داشتند اسکان ارزانتری داشته باشند‪.‬همین شد که چند بار‬
‫افتخار پذیرایی از ایشان را در منزلمان داشتیم‪ .‬یک بار که ایشان را به یکی از مدارس تابستانه میبردم‪،‬دربزرگراه سرعتم باال‬
‫بود‪ .‬دوستم هوشمند طراز گفت‪ «:‬نکند قصد کشتن ایادی امرللا را داری؟ آهستهتر بران!» من هم سرعت را کم کردم اما جناب‬
‫فروتن فرمودند‪«:‬عیبی ندارد من ترسی ندارم هر زمان اجل فرا رسد آماده ام!» همینکه اسم اجل و عزرائیل به میان آمد‪ ،‬جوک‬
‫گفتن من هم شروع شد و اینقدر ادامه پیدا کرد که ایشان از شدت خنده دچار تنگی نفس شدند‪،‬طوریکه مجبور شدم ماشین را کنار‬
‫جاده متوقف کنم و هوشمند طراز گره کراوات ایشان را شل کرد و کمک کردیم تا به حالت عادی برگردند ‪.‬‬

‫من با ایادی امرللا جناب ویلیام سیرز ‪ 158‬از قبل آشنایی نداشتم‪ .‬در نیویورک افتخار آن را یافتم که چندین بار در خدمت ایشان‬
‫باشم‪ .‬ایشان سالها قبل برنامه رادیویی بسیار موفقی داشتند که در آغاز نقشه ده ساله جهاد کبیر اکبر آن را رها کرده و برای مهاجرت‬
‫به آفریقای جنوبی رفتند‪ .‬ایشان کتابی با عنوان «دزد در شب ‪ »159‬داستانی درباره اشارات کتاب مقدس انجیل به رجعت حضرت‬
‫مسیح نوشتند که نام آن هم از متن انجیل گرفته شده است‪ .‬مطالعه این کتاب بسیاری از آمریکائیان را به تحقیق در مورد دیانت‬
‫بهائی ترغیب میکرد‪ .‬یک بار در مدرسه محلی نزدیک بهائی سنتر جلسه ای برای جمع آوری اعانه برای تعمیر و توسعه مدرسه‬
‫بهائی لوهلن ‪ 160‬در میشیگان ترتیب دادیم و از ایشان برای سخنرانی دعوت کردیم‪ .‬ایشان با همان لحن شیرین پدرانه اما حرفهای‬
‫که در رادیو صحبت میکردند از خاطرات دوره کار در رادیو و مطالب مختلف دیگر سخن گفتند و احبا را برای تقدیم تبرع به‬

‫‪William Sears 158‬‬
‫‪Thief in the night159‬‬
‫‪Lou Helen160‬‬
‫هدف تعمیر و مرمت مدرسه تابستانه تشویق کردند‪ .‬پس از پایان جلسه به همراه ایشان به ناحیهای رفتیم که حضرت عبدالبهاء در‬
‫آنجا مشی فرموده بودند‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب ایناک اولینگا ‪ 161‬ندرتا ً به نیویورک تشریف میآوردند‪ ،‬در زمان حضورشان من افتخار داشتم که به عنوان‬
‫راهنما در خدمت ایشان باشم‪ .‬جناب اولینگا پس از شرکت در کالسهای جناب نخجوانی دراوگاندا یکی از کشورهای قاره آفریقا به‬
‫امر مبارک اقبال نمودند و محور نشر نفحات للا و تبلیغ در کشورهای اوگاندا و کامرون شده بودند‪ .‬بسیاری از مردم آن نواحی‬
‫بهوسیله ایشان با دیانت بهائی آشنا و مؤمن شدند‪ .‬وقتی در محلی عدهای ایمان می آوردند‪ ،‬ایشان برای تبلیغ به نقطه دیگری از‬
‫آفریقا مهاجرت میکردند‪ .‬به این ترتیب جوامع بهائی در آفریقا شکل گرفت و به همین دلیل حضرت ولی امرللا ایشان را «ابوالفتوح»‬
‫نامیدند‪ .‬پس از آنکه حضرت ولی امرللا ایشان را به سمت ایادی امرللا منصوب نمودند‪ ،‬به خدمات خود در سطح بینالمللی ادامه‬
‫دادند‪ .‬ایشان جوانترین عضو موسسه ایادی بودند‪ .‬در سفری که به نیویورک داشتند‪ ،‬پرسیدند آیا می توانند یا ممکن است به مالقات‬
‫دیزی گلیپس‪ 162‬یکی از سیاهپوستان بهائی و نوازنده مشهور ترومپت و موسیقی جاز برود‪ .‬من تحقیق کردم و دانستم که دیزی‬
‫دریک کلوپ سطح باال در هارلم جاز مینوازد‪ .‬پس ایشان را به آن کلوپ که از دود و دم سیگار پر شده بود‪ ،‬بردم‪ .‬وقتی دیزی‬
‫متوجه حضور جناب اولینگا شد‪ ،‬از بلندگو اعالم کرد‪« :‬اینک فاتح آفریقا وارد شد!» و شروع به نواختن قطعهای کرد که به افتخار‬
‫ایشان تحت نام اولینگا ساخته بود‪ .‬در آن لحظه همه نگاه ها متوجه جناب اولینگا شد و همه گمان میکردند که یک مقام عالی رتبه‬
‫دولتی از یک کشور آفریقایی آمده است‪ .‬همه حاضرین یکی پس از دیگری به افتخار ایشان مشروب سفارش دادند‪ .‬برای ما میز‬
‫خالی کردند و نشستیم‪ .‬مطابق معمول روی میز را با انواع مشروبات الکلی پر کردند و من مجبور شدم به مسئول پذیرایی توضیح‬
‫بدهم که بهائیان مشروب نمیخورند‪ ،‬لطفا ً آنها را بردارید که البته در نظر آنها بسیار غیرعادی و بی معنی بود‪ .‬متأسفانه جناب‬
‫اولینگا و تعدادی از اعضاء خانوادهشان در جریان شورشهای سال ‪.۱۹۷۹‬م ‪ 163‬در اوگاندا‪ ،‬به قتل رسیدند‪ .‬وصول این خبر‬
‫دهشتناک سبب حزن و اندوه همه ما که ایشان را مالقات کرده بودیم و همه بهائیان جهان شد‪ .‬بر اساس پیام بیت العدل اعظم جلسات‬
‫تذکر و دعا برای ایشان در سراسر عالم برگزار شد‪.‬‬

‫ایادی امرللا‪ ،‬جناب دکتر رحمت للا مهاجر چندین بار به نیویورک آمدند‪ .‬سلوک و منش تواضع و فروتنی و محبت ایشان مرا‬
‫شگفت زده می کرد‪ .‬من از ایشان بسیار آموختم‪ .‬جناب مهاجر همواره برای مالقات احبا و جوامع گوناگون بهائی و کمک به طرح‬
‫تبلیغی «دخول افواج» در سفر بودند و هر گاه نیاز به استراحت داشتند در هر کجا که بودند کت خود را زیر سر گذاشته روی‬
‫کاناپهای دراز میکشیدند‪ .‬پس از درگذشت نابهنگام ایشان در سفر به کشور اکوادور‪ ،‬خواب دیدم که مراسم یادبودی برای جناب‬
‫دکتر مهاجر و جناب اولینگا در مشرقاالذکار آمریکا تشکیل شده است‪ .‬وقتی خواستم وارد جلسه شوم به من گفتند باید از در عقبی‬
‫در پائین پله ها وارد شوم که این کار بسیار دشوار بود وقتی علت را پرسیدم گفتند اینکار برای تطهیر تو است‪.‬‬

‫ایادی امرللا ‪،‬جناب علی محمد ورقا به نیویورک می آمدند تا درباره حکم حقوق للا به ما تعلیم دهند‪ .‬پدربزرگ ایشان از‬
‫حواریون حضرت بهاءللا و پدر ایشان امین حقوق للا بودند و بعد از ایشان جناب علی محمد ورقا به این سمت برگزیده شدند‪ .‬احبای‬
‫ایرانی جناب ورقا را بخوبی میشناختند‪ .‬ایشان پس از اتمام تحصیالت و اخذ درجه دکترای رشته اقتصاد در پاریس به ایران‬

‫‪Enoch Olinga161‬‬
‫‪' Dizzy Gillespie162‬‬
‫‪ . 163‬مطابق ‪۱٣۵۸‬ش‪.‬‬
‫برگشتند و سالها در ایران قائم به خدمت بودند‪ .‬ایشان به نمایندگی حضرت شوقی ربانی به بسیاری از نقاط جهان و در کانونشن‬
‫های ملی چندین کشور شرکت داشتند‪.‬‬

‫به نظرم اخالق و رفتار ایادی عزیز امرللا جناب فیضی بیش از هر کسی به منش و سلوک حضرت عبدالبهاء نزدیک بود‪.‬‬
‫ایشان با لحن خوش و صوتی ملیح مناجات تالوت می نمودند‪ ،‬بسیار شیرین سخن بودند‪ .‬جناب فیضی یکی از شاگردان مدرسه‬
‫بهائی تربیت تهران بودند که برای ادامه تحصیالت به دانشگاه بیروت رفتند‪ .‬درآنجا حضرت ولی امرللا را مالقات نمودند‪ .‬وقتی‬
‫به ایران بازگشتند در زمینه تعلیم و تربیت کودکان و جوانان به خدمت پرداختند‪ .‬کالسهای درسی برای گروه های سنی مختلف‬
‫برگزار میکردند ‪.‬ایشان همواره توجه خاصی به کودکان‪ ،‬نوجوانان و جوانان داشتند‪ .‬من افتخار دیدار ایشان را در آمریکا و نیز‬
‫در زمان تشرف به مرکز جهانی بهائی در حیفا یافتم‪ .‬درآن سفر زیارتی دختر ما‪ ،‬لیندا پنج ساله بود و از لطف و مرحمت جناب‬
‫فیضی نصیب برد‪ .‬ایشان یکی از الواح مبارکه را برای لیندا خطاطی نموده و در روزهای آخر اقامت ما آن را به اسم او در‬
‫صندوق پست هتلی که اقامت داشتیم گذاشته بودند‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب جان رابرتز‪ 164‬یک بار که به نیویورک آمدند برای احبا درباره نماز کبیر و به قدرت آن در حل مشکالت‬
‫سخنرانی کردند‪ .‬ایشان در ‪۱۹۵۷‬م‪ 165 .‬به سمت ایادی امرللا منصوب شدند و برای مشاوره و کمک به محافل ملی در تبلیغ و‬
‫صیانت امر به بسیاری از سرزمین های دوردست و ناآشنای جهان ازجمله ژاپن‪ ،‬رودزیای جنوبی‪ ،‬جامائیکا و جزائر نیوهبرید در‬
‫جنوب اقیانوس آرام سفر می کردند‪.‬‬

‫ایادی امرللا‪ ،‬جناب جالل خاضع یکی دیگر از ایادیان امرللا بودند همیشه موقع سفر به نیویورک درخانه دوست عزیز من‬
‫هوشمند طراز اقامت میکردند‪ .‬ما هم چند بار افتخار میزبانی ایشان را برای شام یافتیم‪ .‬ایشان در سال ‪۱۹۵٣‬م‪ 166 .‬از طرف‬
‫حضرت ولی امرللا به عنوان ایادی منصوب شدند‪ .‬قبل از آن در رده های باالی ارتش کار می کردند‪ .‬بعد از این انتصاب کار و‬
‫مقام و منصب ارتش را رها کردند و به خدمت و تبلیغ پرداختند‪ .‬بهتدریج از آن شخصیت فرماندۀ مقتدر دور شده و شخصیت خادم‬
‫و متواضع ایشان پدیدار شد‪.‬‬

‫ایادی امرللا جناب کولیز فدرستون ‪ 167‬وقتی در خانه ما مهمان بودند با نقل داستانهای شیرین با لهجه غلیظ استرالیایی سبب‬
‫مسرت خاطر همه ما میشدند‪ .‬ایشان در جوانی وقتی عضو محفل ملی استرالیا بودند دائما ً با حضرت ولی امرللا مکاتبه داشتند‪.‬‬
‫در یک مؤسسه مهندسی هم در سرمایه و کار شریک بودند‪ ،‬به همین دلیل برنامه های کاری خود را طوری تنظیم می کردند که به‬
‫عنوان ایادی امرللا بتوانند مرتب به جوامع بهائی استرالیا و بخش هایی از آسیا سفر کنند‪.‬‬

‫اواخر دهه هفتادی میالدی فشارهای زیادی بر بهائیان ایران وجود داشت‪ ،‬زیرا روحانیون خودشان را به تخت سلطنت نزدیک‬
‫می دیدند‪ .‬قدرت شاه به سرعت در حال کاهش بود‪ ،‬اگر چه خیلیها از آن بیخبر بودند‪ .‬از سال ‪ 1978‬اعتصابات گستردهای‬
‫شروع شد و در سال ‪ ، 1979‬شاه با خروجش از ایران همه دنیا را شگفت زده کرد ‪ .‬کمی بعد هم حکومت اسالمی شکل گرفت‪.‬‬
‫انتقام سالهای پیش را از همه وابستگان رژیم سابق گرفتند و همه دگراندیشان را سرکوب کردند‪ .‬این شامل بهائیان هم میشد‪.‬‬

‫‪John Robarts164‬‬
‫‪ 165‬مطابق ‪۱٣۵۷‬ش‪.‬‬
‫تا ‪ 166‬مطابق ‪۱٣٣۲‬ش‬
‫‪Collis Featherstone167‬‬
‫دولت یک برنامه سازمانیافته برای حذف کامل بهائیها از همه عرصههای اجتماعی را پیش برد و همه احبا را از پست های‬
‫دولتی اخراج کرد و هرگونه مشارکت اقتصادی آنها را در عرصه های اقتصادی‪ ،‬فرهنگی و اجتماعی ممنوع اعالم کرد‪ .‬حمالت‬
‫علیه افراد بهائی در سراسر کشور انجام شد و قانون از آنان حمایتی نکرد‪.‬همه اینها تحت نظر مقامات عالیرتبه رژیم جدید صورت‬
‫میگرفت‪.‬‬

‫بهائیان بخاطر اعتقادات مذهبیشان اعدام شدند‪ .‬مرکز اسناد حقوق بشر ایران از دست کم ‪ 207‬مورد اعدام بین سالهای‪1979‬‬
‫تا ‪ 1987‬مدارک مستند دارد‪ 22 .‬نفر از احبای شیراز دستگیر و بدون حق داشتن وکیل و محاکمه عادالنه اعدام شدند‪ .‬بهمن‬
‫سمندری بدون هیچ تشریفات قانونی به جرم جاسوسی و خیانت به کشور محکوم به مرگ شد‪ .‬او بدون وکیل در دادگاه انقالب‬
‫محاکمه شد‪ ،‬پس از دادرسی کوتاهی حکم اعدام دادند‪ .‬چنین وضعیتی مغایر با مفاد میثاقهای بین المللی حقوق مدنی و سیاسی بود‬
‫که رعایت اصولی را برای دادرسی عادالنه الزامی می داند‪ .‬شواهد کافی وجود نداشت و قوانین دادرسی رعایت نشد‪.‬‬

‫عدهای بخاطر بهائی بودن شکنجه شدند‪.‬در بدن شهدای همدان آثار شکستگی استخوان و سوختگی مشهود بود‪ .‬در شیراز بهائیان‬
‫را زیر شکنجه و شالق شهید میکردند چون می خواستند درباره جامعه بهائی اطالعات به دست بیاورند‪.‬‬

‫تمام محافل بهائی ایران تعطیل شد‪ .‬در سال ‪ 1980‬هر نه عضو محفل ملی ربوده و شهید شدند‪ .‬سال ‪ 1981‬از نه عضو محفل‬
‫‪ 8‬تن را اعدام کردند‪ .‬چهار عضو دیگر محفل بعدی ‪ -‬که به دستور دولت در سال ‪ 1983‬تعطیل شده بود‪ -‬در سال ‪ 1984‬اعدام‬
‫شدند‪ .‬هرگونه فعالیت تشکیالت بهائی ممنوع شد و در سال ‪ 2009‬بعد از چند دهه ممنوعیت دادستان کل کشور اعالم کرد هرگونه‬
‫تشکیالت اداری بهائی ممنوع است‪ .‬در نتیجه تالشهای اخیر بهائیان برای سازماندهی جوامعشان در قالب «یاران ایران» و‬
‫«خادمین» غیر قانونی شد‪.‬‬

‫بهائیان به صورت سیستماتیک و خودسرانه بازداشت می شدند بی آنکه تفهیم اتهام شوند یا دادرسی عادالنه صورت بگیرد‪.‬‬
‫اتهامات یا جاسوسی بود(بخاطر این واقعیت که مرکز جهانی در اسرائیل است) یا تبلیغ علیه نظام مثالً جوانان بهائی شیراز به دلیل‬
‫ترویج سواد در یک روستا ‪ ،‬که به زعم مقامات تبلیغات ضدرژیم بود‪ ،‬محکوم به زندان شدند‪.‬‬

‫نه تنها اموال جامعه بهائی‪ ،‬بلکه امالک خصوصی مثل خانه مسکونی بهائیان را به بهانه های گوناگون ضبط و مصادره کردند‪.‬‬
‫گورستان های بهائیان در چند نقطه کشور از جمله در نیریز و شیراز ویران و به اموات که برخی از آنان از اقوام من بودند‪ ،‬بی‬
‫حرمتی کردند‪ .‬من این موضوع را در مقاله ای انتقادی نوشتم که در روزنامهای به نام ‪ Newsday‬چاپ شد و این اقدام غیر‬
‫انسانی را شرح دادم که خالصه ای از آن این است ‪:‬‬

‫«من عمه نازنینی داشتم که سالها پیش از دنیا رفت‪ .‬اینک محل دفن او به همراه حدود نهصد گور دیگر با بولدوزر های حکومت‬
‫اسالمی تخریب میشود‪ .‬با آنکه از خبر حمله به گورستان های بهائی ایران در سال ‪ ۲٠٠۵‬آگاهی داشتم‪ ،‬از حمله سپاه پاسداران‬
‫انقالب اسالمی به گورستان بهائی شیراز که آرامگاه پنج نفر از اقوام من از آن جمله عمه ام بود‪ ،‬براستی آزرده شدم‪ .‬این گورستان‬
‫حدود نهصد و پنجاه قبر داشت که تاریخ دفن بعضی از آنها به یکصد و شصت سال پیش برمیگردد‪ .‬عالوه بر این ده بانوی بهائی‬
‫که جوان ترین آنان به نام مونا با هفده سال سن در ‪۱۹۸٣‬م‪ .‬به دلیل اقدام به آموزش کودکان محروم از تحصیل به دار آویخته شدند‪،‬‬
‫نیز در اینجا دفن شده بودند‪ .‬عمه اشراقیه آخرین فرد از فامیل ما است که در این گورستان دفن شده بود‪ ،‬او در دوران زندگیش با‬
‫تمام مشکالتی که به دلیل تبعیض و تعصبات اجتماعی متحمل می شد فرزندان خود را با کسب فضائلی چون محبت به خلق‪ ،‬انصاف‬
‫و عدالت و مدارا تربیت کرد‪ .‬او همیشه من را نیز به شفقت و مهربانی و پرهیز از خود محوری نصیحت میکرد‪.‬‬
‫من دلتنگ عمه عفیفه عزیزم هستم که وقتی من برای تحصیل به آمریکا آمده بودم در ‪ ٣۹‬سالگی از دنیا رفت و در کنار آرامگاه‬
‫مادر و برادر به خاک سپرده شد‪ .‬با حسرت و افسوس پذیرفتم که نمیتوانم در مراسم تدفین او شرکت کنم اما چقدر امیدوار بودم که‬
‫روزی برای زیارت قبورشان بروم و حاال دیگر آنهم از محاالت است‪ .‬آنطور که روزنامه ها گزارش دادند بقایای پنجاه جسد را از‬
‫گورها درآورده و در یک گودالی بطور دسته جمعی زیر خاک کرده اند‪ .‬دلیل این اقدام را نیاز به محلی برای تأسیس یک مرکز‬
‫فرهنگی و ورزشی عنوان کرده اند‪ .‬اما شواهد نشان می دهند که علت تخریب گورستان بیشتر تعصب و آزار و اذیت جامعه بهائی‬
‫است تا نیاز به جا و مکان؛ زیرا در همان زمان در نزدیکی این گورستان ‪-‬که بهائیان آن را گلستان جاوید می نامند ‪-‬زمین های‬
‫مناسب و آماده برای ساختمان دراختیار داشتند‪ .‬تخریب گلستان جاوید شی راز و دیگر نقاط ایران برای من نماد آشکار آزار و اذیت‬
‫فرد فرد بهائیان ایران «ز گهواره تا گور» است ‪.‬حتی پس از انتخاب ریاست جمهور جدید‪ ،‬شخصی که خود را «میانه رو» معرفی‬
‫می کند همچنان ادامه دارد‪ .‬آرزو می کنم و امیدوارم که دیگر چنین ستمی‪ ،‬صرف نظر از عقیده و اعتقاد در هیچ کجا تکرار نشود‬
‫و همه رعایت احترام همنوعان خود ازجمله عمه نازنین من‪ ،‬مونا محمودنژاد و همه خفتگان در خاک را مجری دارند‪».‬‬

‫گسترش و توسعه این حمالت برنامه ریزی شده و مصادره اموال از موسسات‪ ،‬ثروتمندان و مسئولین جامعه به یک یک‬
‫خانواده ها و فرد فرد بهائیان و محروم کردن آنان از مزایای زندگی و فشار مضاعف برای ترغیب آنان به خروج خود خواسته از‬
‫ایران سبب شده که بسیاری از بهائیان همچون بسیاری دیگر از قشر تحصیل کرده جامعه ایران به عنوان مهاجر و پناهنده برای‬
‫همیشه ایران را ترک کنند و به کشورهای غربی و استرالیا پناهنده شوند اقدامی که هنوز ادامه دارد‪.‬‬

‫این مهاجرت ها با شروع جنگ ایران و عراق در سال ‪ ۱۹۸٠‬در میان جوانانی که در سن سربازی بودند شدت گرفت و‬
‫گروهی از آنان ناگزیر از خروج کشور به شیوۀ غیرقانونی شدند‪ .‬در همان سالهای اولیه بیش از ده هزار نفر فقط به آمریکا پناهنده‬
‫شدند‪ .‬در اواخر دهه هشتاد میالدی ایرانیان جزو ده ملیتی بودند که بیشترین تعداد پناهنده را داشت و اکثر آنان هم از اقلیت های‬
‫مذهبی بودند که با پناهنده شدن دیگر امکان بازگشت به وطن خود را از دست دادند ‪.‬‬

‫بهائی ها رقم قابلتوجهی از این پناهنده ها بودند که به بسیاری از نقاط جهان مهاجرت کرده یا پناهنده شدند‪ .‬آمریکا یکی از این‬
‫مراکز بود و محفل ملی آمریکا در طی مدت کوتاهی بدون آمادگی قبلی با ورود پناهندههای بهائی روبرو شد‪ ،‬و نیویورک این شهر‬
‫بزرگ که همواره با تعداد زیادی پناهنده از نقاط مختلف جهان روبرو بود این بار پناهندههای بهائی را هم پذیرا بود‪ .‬تعدادی از‬
‫مسلمانان برای گرفتن اجازه اقامت و استفاده از انواع کمکها‪ ،‬از جمله کمک محفل ملی آمریکا و محفل محلی نیویورک‪ ،‬خود را‬
‫بهائی معرفی میکردند‪ .‬برای حل این مشکل از طرف محفل نیویورک به من مسئولیت دادند با این افراد مصاحبه کنم و صدق و‬
‫کذب گفتههای آنان اطمینان پیدا کنیم‪ .‬خیلی کار سختی نبود با چند سئوال به راحتی می شد به میزان اطالعات آنان از احکام و‬
‫اصول دیانت بهائی پی برد‪ .‬مثالً یکی از آنان برای اشاره به یکی از اعضاء بیت العدل عنوان «حضرت » را بکار برد‪ ،‬عنوانی‬
‫که در ادبیات بهائی استفاده نمی شود و نشان ناآگاهی او و کذب ادعایش بود‪ .‬اما بسیاری از آن پناهنده ها بهائی بودند و از طرف‬
‫محفل و همه بهائیان ‪ -‬بخصوص بهائیان ایرانی‪ -‬مقیم نیویورک موردحمایت قرار گرفتند‪ .‬جامعه بهائی کالیفرنیا و تگزاس با موج‬
‫وسیعتری از این پناهندگان روبرو شدند و البته مدتی بعد با بکارگیری شماره تسجیل از دفتر سجالت بهائی‪ ،‬درخواست معرفی نامه‬
‫کار آسانتر شد ‪.‬‬

‫سازمانی به نام «خانه آزادی» برای کمک به اینگونه مهاجرین تشکیل شد‪ .‬در نیویورک دو تن از ایادیان امرللا جنابان ذکرللا‬
‫خادم و علی اکبر فروتن با آنان مالقات میکردند و به آنان دلگرمی میدادند‪ .‬مدرسین بهائی برای تشکیل کالسهای آشنایی با جامعه‬
‫بهائی آمریکایی و تزئید معلومات به نیویورک سفر میکردند‪ .‬مجله «پیام بدیع» با هدف عمق و وسعت بخشیدن به اطالعات بهائیان‬
‫فارسی زبان آغاز به انتشار کرد‪ .‬این بهائیان مهاجر جدید یا برای آموختن حرفه و فنی به آموزشگاه ها و دانشکده ها میرفتند یا‬
‫جذب بازار کار میشدند‪ .‬با پیوستن این گروه از مهاجران‪،‬جامعه بهائی نیویورک پرجمعیت و فعال تر شد‪.‬‬

‫همسرم طاهره که در ایران در دانشگاه شیراز درجه دکترا دریافت کرده بود‪ ،‬در نیویورک موفق به اخذ تخصص شد و به‬
‫عنوان پزشک بیمارستان مشغول به کار شد‪ .‬من هم با سمت معاون مدیر مدرسه هارلم کار می کردم و با همسر خود زندگی آرامی‬
‫میگذراندیم‪ ،‬مدتی بعد با درجه دکترا از دانشگاه ماساچوست فارغ التحصیل و در دانشگاه فوردهام ‪ 168‬استخدام شدم‪ .‬در آن زمان‬
‫دو فرزندم بابی و لیندا در مدرسه شاگردان پر کار و موفقی بودند بهطوریکه توانستند به ترتیب در دبیرستان معتبر و معروف‬
‫هانتر ‪169‬و مدرسه علوم برونکس‪ 170‬وارد شوند‪.‬‬

‫مثل دیگر آمریکایی ها تصمیم به خرید خانه ای گرفتیم‪ .‬حاال دیگر وقتش بود که مثل طبقه متوسط آمریکایی خانه ای هم داشته‬
‫باشیم ‪ .‬قبالً مبلغ پنج هزار دالر برای مادرم در ایران فرستاده بودم که با آن قطعه زمینی به قصد پس انداز خریداری کند‪ .‬از او‬
‫خواستم زمین را بفروشد و پولش را برای من بفرستد‪.‬مادرم به بنگاه معامالتی رفت‪ ،‬زمین را فروخت و پول را گرفت‪ .‬اما در راه‬
‫خانه دو سارق حرفهای موتور سوار کیف را دزدیدند که موجب پریشانی و ناراحتی مادرم شد‪ .‬من برای آرامش او دوباره پنج‬
‫هزار دالر فرستادم و اطرافیان وانمود کردند که پول پیدا شده و خاطر مادرم آسوده شد‪ .‬در همان زمان توانستیم مبلغ الزم برای‬
‫بیعانه یک خانه هم فراهم کنیم و خانه ای به سبک تئودور‪ 171‬در داگالس تاون ‪ ،‬محله مورد عالقه خود در بخش کوئینز نیویورک‬
‫نزدیک منطقه النگ آیلند خریداری کنیم‪ .‬اگرچه وقایع انقالب ایران و حوادث پس از آن‪ ،‬ایرانیها را در نظر آمریکاییان خطرناک‬
‫جلوه داده بود‪ ،‬اما ما همچنان در میان همسایه ها پذیرفته شده بودیم و با همه آنها رابطه دوستانهای داشتیم‪ .‬این محله بسیار سرسبز‬
‫و خرم بود و هیچ شباهتی به حومههای دیگر نیویورک با ساختمانهای سیمانی نداشت‪ .‬در حیاط پشتی خانه یک استخر کوچک بود‪.‬‬
‫با داشتن یک گربه و اندکی بعد با خریدن دو سگ از نژادهای گریت دین که اغلب از بازیگوشیهای گربه کالفه می شدند‪ ،‬دیگر‬
‫ترکیب خانواده آمریکایی ما کامل شد و من فکر می کردم یک آمریکایی تمام عیار هستم‪ .‬البته داشتن سگ و گربه بی دردسر نبود‪.‬‬
‫مثالً یک شب وقتی برای شام گوشت زیادی تهیه کرده بودیم تا باربیکیو راه بیندازیم ‪ ،‬متوجه شدیم سگ ما به آشپزخانه رفته و همه‬
‫گوشت را بلعیده‪ ،‬بساط کباب را خاموش کردیم و سفره را جمع کردیم و به رستوران رفتیم ‪.‬‬

‫طاهره تمام اتاقها را به تصویر حضرت عبدالبهاء مزین کرده بود‪ .‬چیدمان اتاق ها طوری ترتیب داده شده که کتابهای مختلف‬
‫امری در دسترس باشند‪ .‬عالوه بر این سعی داشت که رفتار و روش من و او با موازین بهائی منطبق باشد‪ .‬غیبت و بدگویی ممنوع‬
‫بود و فضائلی چون راستگویی و خلوص نیت و امانت و محبت و‪ ...‬همواره مورد نظر باشد‪ .‬شرکت در فعالیت های امری تشویق‬
‫می شد‪ ،‬تا بچه ها با اخالق و حیات بهائی رشد کنند و پرورش یابند‪.‬‬

‫او با عشق و عالقه‪ ،‬بابی و لیندا را پس از مدرسه به کالس ها و جلسه های بهائی مثل ضیافت میبرد و به پرداخت تبرعات‬
‫تشویق میکرد‪ .‬آداب نماز و تالوت دعاهای روزانه را به آنها میآموخت و هر سال آنها را برای شرکت در برنامه های کودکان‬
‫به مدرسه بهائی گرین ایکر در شهر الیوت در ایالت مین می برد بهطوریکه بچه ها آنجا را خانه دوم خود میدانستند‪ .‬در روزهای‬
‫معروف به «ایام هاء » که روزهای مهمانی و پذیرایی از خانواده و دوستان است‪ ،‬با آنها به مدرسه میرفت و با همکالسیهای آنها‬
‫صحبت میکرد‪ .‬به این ترتیب طاهره در خانواده ما حیات بهائی برقرار کرده بود‪ .‬در آن دوره پدر و مادر طاهره و اندکی بعد پدر‬

‫‪Fordham168‬‬
‫‪Hunter169‬‬
‫‪Bronx Science170‬‬
‫‪ 171‬معماری به سبک انگلیسی‬
‫و مادر من هم برای مراقبت از بچه ها نزد ما بودند و حضور آنان با آن همه عشق و محبت نعمت بزرگی بود‪ .‬در همان اوقات‬
‫همه خانواده موفق به زیارت ارض اقدس شدیم‪.‬‬

‫ما میزبان بسیاری از دوستان بهائی و همه همسایه ها از هر رنگ و نژاد بودیم‪ .‬در خانۀ ما همیشه به روی آنان باز بود‪ ،‬ماهی‬
‫یک بار هم آنها را به صرف شام دعوت میکردیم و یکی از تعالیم دیانت بهائی را با آنان صحبت میکردیم‪ .‬دوستان و همسایهها‬
‫میآمدند و میرفتند و هر بار نکته جدیدی درباره حیات بهائی می آموختند‪ .‬استخر خانه هم سبب با هم بودن و نشاط و سرگرمی‬
‫بود‪ .‬از این طریق فرزندان ما مفهوم «وحدت عالم انسانی» را تجربه کردند‪ .‬با همسایه ها خوش رفتار و متحد و کمک حال همدیگر‬
‫بودیم‪ ،‬وقتی به سفر می رفتیم همسایه ها از خانه ما مراقبت می کردند‪.‬‬

‫پدرم قبل از واقعه انقالب ایران در آمریکا و در خانه ما به عالم دیگر شتافت جسمش در آمریکا بود اما قلب و ذهنش در ایران‪.‬‬
‫او که با خاطرات خود از نیریز‪ ،‬تاریخ «نیریز مشگبیز» و یاد احبای آن زندگی میکرد‪ .‬هر شب خاطرات و تاریخ دیانت بابی‬
‫و بهائی و احبای نیریز را با خود زمزمه میکرد و می نوشت‪ .‬یک شب که ما برای شرکت در جلسه ضیافت نوزده روزه رفته‬
‫بودیم‪ ،‬او کتابش را تمام و امضاء کرد ‪ ،‬خوابید و به ملکوت ابهی صعود نمود‪.‬‬

‫من از گفتهها و روش و سلوک ایادیان امرللا بسیار آموختم‪ ،‬اما پدرم راهنما و سرمشق واقعی زندگی من بود‪ .‬او مردی‬
‫صبور‪،‬دانشمند‪،‬ثابت و مستقیم در عهد و میثاق جمال مبارک بود و با ایستادگی در برابر بالیا و صدمات و آنها را امتحان الهی‬
‫دانستن‪ ،‬بیان صریح عقاید خود و تبلیغ امرللا در سخت ترین شرایط و تالش او برای انتشار امر با وجود همه آزار و اذیتها و‬
‫پیدا کردن راههای جدید برای معرفی دیانت بهائی‪ ،‬صبوری در تربیت فرزند و استقامت و پایداری در راه حقیقت را به من آموخت‪.‬‬
‫یاد و خاطره او همواره با من و همواره گرامی است‪ .‬شکر که او در کنار ما در خانه و کشور جدید ما در نهایت آرامش و اطمینان‬
‫به ملکوت ابهی صعود نمود‪.‬‬
‫سخن پایانی‬

‫«لو یسترون النور فی البر انه یظهر من قطب البحر و یقول انی محیی العالمین‪172 ».‬‬

‫درحالی که تابش اشعههای خورشید از وسط اقیانوس آرام‪ ،‬به آسمان و طبیعت زیبا و پاک جزیره ساموآ زیبایی و‬
‫درخشندگی خاصی میداد‪ ،‬طراوت و لطافت هوا را دوچندان کرده و گلها و گیاهان را جلوه و نمایشی دیگر بخشیده بود‬
‫و بوی خوش آنها مشام جان را معطر میکرد‪ .‬گویی در این روز طبیعت هم به اهتزاز آمده بود‪ .‬روز اول‬
‫سپتامبر‪ 173۱۹۸۴‬مراسم افتتاح مشرق االذکار ساموآ‪ ،174‬ام المعابد جزایر اقیانوسیه باشکوه و جالل آغاز شد‪ .‬جمعیت‬
‫شرکت کنندگان در کمال آرامش باشکوه و شادی و نشاط خاصی در پیادهروهای باریک و زیبای باغ پر گل و گیاه‪ ،‬به‬
‫سمت ساختمان مشرق االذکار که در ارتفاع چند صد متری از سطح دریا بنا شده بود‪ ،‬در حرکت بودند‪.‬‬

‫‪( 172‬آثار قلم اعلی جلد اول لوح ‪)209‬‬
‫‪ 173‬مطابق دهم شهریور سال ‪ ۱٣۶٣‬ش‪.‬‬
‫‪ 174‬مشرق االذکار ساموا در هشت کیلومتری شهر آپیا پایتخت آنجا در میان باغی به وسعت هشت هکتار که با حدود شصت نوع گل و گیاه‬
‫و درخت بومی این سرزمین تزئین و پوشیده گردیده‪ ،‬بنا شده است و مانند دیگر مشرق االذکارها درب آن به روی همه مردم از هر نژاد‪ ،‬گروه‬
‫و مذهب‪ ،‬چه زن چه مرد برای دعا و نیایش خداوند باز است‬
‫در داخل مشرق االذکار‪ ،‬این ساختمان نُه ضلعی با دیوارهای سفید و نیمکت های چوبی تیره رنگ و گنبد زیبا و‬
‫مرتفع‪ ،‬با شیشه های بلند و پهن برای تابش انوار خورشید به داخل ساختمان که با جدار آکوستیک ساخته شده بود‪ ،‬امة‬
‫البهاء‪ ،‬روحیه خانم به همراه پادشاه ساموآ‪ ،‬مالیتوا تانوما فیلی‪ 175‬اولین پادشاهی که به دیانت بهائی ایمان آورد‪ ،‬به همۀ‬
‫شرکت کنندگان خوشامد گفتند‪ ،‬سپس مراسم آغاز شد‪ .‬به هنگام اجرای مراسم انعکاس نور خورشید بر دیوارها‪ ،‬فضای‬
‫داخل مشرق االذکار را به حالتی ملکوتی درآورده و روشن ساخته بود‪ ،‬و جدار آکوستیک ساختمان‪ ،‬صدا را تقویت‬
‫میکرد‪.‬‬

‫در حضور ایادی امرللا روحیه خانم‪ ،‬پادشاه و اعضاء خانواده او‪ ،‬نمایندگان شانزده محفل ملی از سراسر جهان و‬
‫بیش از هزار نفر بهائی از چهل و پنج کشور و شخصیتهای برجسته حکومتی و نمایندگان کلیساهای مختلف ساموآ پیام‬
‫بیت العدل اعظم به مناسبت مراسم افتتاحیه نخستین مشرق االذکار ساموآ قرائت شد‪ .‬با شنیدن اخبار و مطالعه گزارش‬
‫ها و دیدن عکس و فیلمهای افتتاحیه در قلب جزایر اقیانوس آرام من و دیگر بهائیان مهاجر‪ ،‬پناهنده و رانده شده از شهر‬
‫و دیارمان‪ ،‬به چشم خود شاهد تحقق وعده الهی بودیم‪.‬‬

‫دو سال بعد ‪ ،176‬به همراه همسرم طاهره و هزاران نفر زائر بهائی از سراسر جهان برای شرکت در مراسم افتتاحیه‬
‫مشرق االذکار کشور هند‪ ،‬ام المعابد شبه قاره هندوستان به شهر دهلی نو رفتیم‪ .‬جمعی عظیمی در جاده آجر فرشی که‬
‫از میان باغها و حوضچه های آب می گذشت‪ ،‬به طرف ساختمان مشرق االذکار‪ ،‬که به شکل گل نیلوفر آبی با سنگهای‬
‫سفید براق ساخته شده‪ ،‬در حرکت بودیم‪ .‬مرمرهای سفید آن‪ ،‬نظیر سنگهایی است که در بناهای یونان باستان بهکار‬
‫رفتهاند‪ .‬درون معبد که ارتفاع سالن مرکزی آن چهل متر میباشد‪ ،‬موسیقی کالسیک‪ ،‬راگا همراه با آهنگهای هندی‪،‬‬
‫بیانات حضرت بهاءللا و حضرت عبدالبهاء به گوش می رسید‪ .‬این برنامه موسیقی توسط هنرمند هندی شانکار‪177‬برای‬
‫این مراسم آماده شده بود‪.‬‬

‫در سال ‪ ۲٠۱۶‬بار دیگر فضل و عنایت الهی شامل ما شد تا در مراسم افتتاحیه مشرق االذکار شیلی‪ ،‬ام المعابد‬
‫آمریکای جنوبی در شهر سانتیاگو شرکت کنیم‪ .‬در همان نگاه اول همه ما مبهوت معماری شگفت انگیز و مدرن آن شدیم‪.‬‬
‫وقتی از دور ساختمان را نگاه میکردیم مثل این بود که چندین بادبان کشتی را با فاصلهای روی محیط یک دایره چیده‬
‫اند و در قسمت باال همه را به هم وصل کردهاند‪ ،‬شبیه یک کشتی بادبانی‪ .‬این نُه پرده یا بادبان از ترکیب یک نوع سنگ‬
‫مرمر بسیار ظریف و شیشههای ریختهگری شده بسیار پهن و بلند ساخته شده اند‪ ،‬تا نور خورشید به راحتی از آنها عبور‬
‫کرده و فضای داخل را روشن کند‪ .‬اطراف این ساختمان مانند همه مشرق االذکارهای دیگر‪ ،‬فضای سبز طوری با انواع‬
‫گل و گیاهان بومی در شیب تپه طراحی شده که بهوسیله سنگفرش پیادهروهایی به ساختمان متصل می شود ‪.‬‬

‫وقتی به همراه ‪ 5000‬نفر از احبا کشورهای مختلف جهان و آمریکای جنوبی‪ ،‬برای تماشای منظره شهر و اطراف‬
‫مشرق االذکار‪ ،‬روی دامنه تپه ایستاده بودیم متوجه احساس یگانگی و وحدت با انسان ها‪ ،‬جهان و طبیعت در ذهن و قلبم‬

‫‪Malietoa Tanuma fili 175‬‬
‫‪ 1986 176‬م‪.‬‬
‫‪Ravi Shankar177‬‬
‫بودم که جایگزین حس غربت و غریبه بودن شده بود‪ .‬آنگاه یاد شخصیتهای بینظیر جامعه بهائی در نظرم مجسم شد‪،‬‬
‫مانند میس مارثاروت‪ 178‬آمریکایی که برای نخستین بار در سال ‪۱۹۱۹‬برای ابالغ کلمه به این قاره آمد‪ ،‬ایادی امرللا‪،‬‬
‫دکتر مهاجر و تالش های خستگی ناپذیر او برای تبلیغ دسته جمعی در این قاره و آخرین سفر می مکسول‪ ،‬مادر روحیه‬
‫خانم برای نشر نفحات للا و صعود ایشان در آرژانتین‪.‬‬

‫در یک ویدیو دربارۀ مشرق االذکار محلی شهر واناتووا ‪179‬مردم خوشحالی را میدیدم که به جامعه سازی مشغولند‬
‫و با خوشحالی از آن صحبت می کنند‪ .‬می شد در چهره تک تک آنها شادی بزرگی را ببینیم که نتیجه به ثمر رسیدن‬
‫تالشهایشان بود‪ .‬این فضا با جامعۀ غمگینی که در نیریز می شناختم تضاد زیادی داشت‪.‬‬

‫پس از استقرار حکومت جمهوری اسالمی رهبران دینی و سیاسی ایران‪ ،‬تصور می کرند اگر اعضای محفل ملی و‬
‫محافل محلی را اعدام کنند‪«،‬سران فرقه ضاله» را نابوده کردهاند و جامعه بهائی قلع و قمع می شود‪ .‬در همان سال اول‬
‫انقالب اعضای محفل ملی بهائیان ایران را ربودند که تا به امروز هیچ نشان و اثری از آنان یافت نشده‪ ،‬پس از آن‬
‫دستگیری‪ ،‬اعدام و تیرباران بقیه شروع شد‪ .‬تقریبا ً اکثر بهائیانی که در آن سالها به شهادت رسیدند اعضا محافل محلی‪،‬‬
‫افراد سرشناس یا فعال و خادم در تشکیالت بهائی ایران بودند‪.‬‬

‫یوسف سبحانی ‪ ،‬دوست من بود که در ‪ 27‬ژوئن ‪ 1980‬اعدام شد‪ .‬او مدیر شرکت پپسی کوال بود و همین باعث‬
‫جلب توجه مقامات شد‪ .‬خواهرش شاهد شهادتش بود‪.‬همه احبا خانواده یوسف را بخاطر نگهداری از بیت حضرت بهاءللا‬
‫در تهران میشناختند‪ .‬آنها سنگسری بودند ‪ .180‬یوسف در جوانی به عضویت محفل روحانی سنگسر انتخاب شد و در‬
‫این خدمت با محفل ملی ایران در ارتباط بود و خدماتی برای آن محفل انجام میداد‪ .‬در ماههای اولیه انقالب خیلی ها به‬
‫او توصیه کردند برای حفظ جانش از کشور خارج شود اما خودش معتقد بود ماندنش در ایران مفیدتر است‪ .‬عاقبت در‬
‫راه خدمت شهید شد‪.‬‬

‫یوسف کشتیگیر بود و هیکلی ورزیده داشت و هر روز حدود یک ساعت ورزش میکرد‪ ،‬بعد با آب سرد دوش می‬
‫گرفت‪ .‬وقتی در زندان بود سایر زندانیان و حتی بعضی از زندانبانان به او احترام میگذاشتند‪ ،‬روز پیش از اعدام که‬
‫اقوام و دوستانش به مالقات او رفته بودند‪ ،‬در چهره اش اثری از ترس و نگرانی ندیدند‪ .‬او به همسرش سفارش کرده‬
‫بود که در سوگواری او لباس سیاه بر تن نکنند و برای زندانیان و زندانبانان شیرینی بیاورد‪ .‬هنگام مالقات حضوری هم‬
‫وقتی شوهر خواهر او ‪ ،181‬پس از شنیدن این خبر از شدت ناراحتی به لرزه افتاد‪ ،‬یوسف به او گفته بود «ای برادر‪ ،‬آنها‬
‫فردا مرا اعدام می کنند تو امروز می لرزی؟» روز بعد با بیرحمی او را به شهادت رساندند‪.‬‬

‫‪Martha Root178‬‬
‫‪vanuatu'' '' 179‬‬
‫‪ 180‬روستایی به اهالی آن شجاعت معروفند‪ .‬مردمانش در زمان حضرت باب ‪،‬وقتی که مال حسین و یارانش با بیرق های سیاه از آنجا‬
‫می گذشتند‪ ،‬همگی به بابیان پیوستند و راهی قلعه شیخ طبرسی شدند‪.‬‬
‫‪ 181‬کمال الدین خانجانی که بعد به جرم عضویت در گروه یاران ایران به ده سال حبس محکوم شد‪.‬‬
‫مادر و خواهر هفده ساله رزیتا اشراقی ‪ -‬از اقوام طاهره همسرم ‪ -‬به همراه تعدادی دیگر از بهائیان شیراز دستگیر‬
‫و در زندان عادلآباد زندانی شدند‪ .‬در یکی از روزها وقتی رزیتا به دیدار پدرش به زندان رفته بود‪ ،‬پدر به رزیتا گفته‬
‫بود خیلی خوشحال است که رزیتا به زودی ازدواج خواهد کرد و دیگر تنها نخواهد بود و تاکید کرده بود که می خواهم‬
‫بدانی که اگر در مراسم جشن ازدواج تو حاضر نباشم‪ ،‬هیچ مهم نی ست چون عشق و محبت قلبی من همیشه با تو است‪.‬‬

‫اندکی بعد پاسداران به بهانه بردن پدر و پنج بهائی دیگر به دادگاه‪ ،‬به زندان آمدند‪ .‬اما همه آنان می دانستند که از‬
‫محاکمه خبری نیست و حکم اعدام اجرا خواهد شد‪ .‬رزیتا که مشغول تهیه مقدمات مراسم نامزدی بود دو روز بعد وقتی‬
‫تعدادی از احبا با چهره های غمگین و چشم گریان نزد او آمدند‪ ،‬واقعه را حدس زد وبا تکرار جمله «پدرم‪ ،‬پدر عزیزم»‬
‫شروع به گریه کرد و بیهوش شد‪ .‬روز بعد با خواهش و التماس فراوان‪ ،‬اجازه ورود به سردخانه پزشک قانونی را‬
‫گرفت‪ .‬رزیتا در میان اجساد‪ ،‬جنازه پدر را دید‪ .‬به سوی او رفت‪ ،‬جنازه سرد پدر را بوسه زد و تنها توانست بگوید‪:‬‬
‫«آه خدایا! این پدر عزیز من است؟» جنازه بطوری متورم شده بود که حتی آثار حلقه طناب بر گردنش دیده نمی شد‪.‬‬
‫دستانش بی حرکت در کنارش و لبخند همیشگی او بر لبانش نقش بسته بود‪.‬‬

‫رزیتا بعد از آن برای مالقات مادر و خواهرش به زندان زنان رفت‪ .‬آن دو از حالت او قبل از اینکه حتی گوشی تلفن‬
‫را بردارند‪ ،‬دانستند که چه اتفاقی افتاده است‪ .‬چشمان خواهرش برای لحظه ای پر از اشک شد و بعد لبخندی تمام صورت‬
‫او را روشن کرد‪ .‬مادر به رزیتا گفت ‪«:‬صابر باش!شاکرباش! به فکر زندگی خانوادگی خودت باش‪ ».‬ایمان و ایقان‬
‫آنان رزیتا را هم منقلب کرد و هم به او قوت قلب داد‪ .‬چندی قبل مادرش گفته بود که خواب دیده در یک مهمانی خانوادگی‬
‫از رزیتا خداحافظی می کند و به او می گوید‪« :‬خدا نگهدار‪ ،‬حق پشت و پناه تو!» آن روز رزیتا در چشمان مادر و‬
‫خواهرش نور و درخشندگی خاصی می دید که هرگز ندیده بود‪ .‬دو روز بعد آن دو همراه با هشت زن جوان دیگر به‬
‫دار کشیده شدند‪.‬‬

‫بیت العدل اعظم در سال ‪ ۱٣۶۱‬درباره این کشتارها و آزار احبای ایران پیامی به مضمون زیر ارسال نمود‪:‬‬

‫« «اهراق دماء شهیدان دلیر و آه و انین قربانیان دمفروبستۀ ظلم و طغیان و تضرع و ابتهال یاران در طلب عون و‬
‫صون حضرت رحمن همواره منشأ ظهور و بروز قوای مکنونهای بوده و خواهد بود که هیچیک از مخالفان امر اعظم‬
‫را بر آن تسلطی نیست‪ .‬این قوا به عنایات شاملۀ الهیه معطوف و مصروف نشر و اعالن نام و شهرت امرللا در بین‬
‫جمهور ناس در قارات عالم گردیده است‪ .‬میلیونها نفر از مردمانی که قب ً‬
‫ال از وجود امر بهائی بیخبر بوده یا از آن‬
‫اطالعی جزئی و غالباً ناصواب داشتهاند از تاریخ و تعالیم این امر مطلع شدهاند‪182 ».‬‬

‫این جانبازی ها سبب توجه جهانیان به دیانت بهائی شد و این آئین را نه تنها در جهان بلکه در نزد هموطنان ایرانی‬
‫نیز از گمنامی درآورد و به شناسایی جهانی رسانید‪ .‬بهائیان ایرانی که به عنوان پناهنده در اقصی نقاط جهان‪ ،‬حتی آفریقا‬
‫و آمریکای التین پراکنده شدند‪ ،‬به تشکیل مجامع و موسسات بهائی در آن نقاط همت گماشتند‪ ،‬هم خود مدارج تحصیالت‬
‫عالی را با موفقیت پیمودند‪ ،‬هم در امور تجاری موفقیتهای شایان بدست آوردند‪ .‬در همان زمان هدف اصلی آنها پیشرفت‬

‫‪ 182‬پیام ‪ ۲۶‬ژانویه ‪( 1982‬منبع ترجمه پیام بهائی‪ ،‬شمارۀ ‪( 29‬مارس ‪ ،)1982‬ص‪)4‬‬
‫جمیع نوع بشر و رسیدن به مرحله وحدت در کثرت بود‪ .‬بعضی از اقوام نیریزی من در موطن جدید خود پیشرفتهای‬
‫درخشانی چه در خدمات امری و چه امور شخصی کسب کردند‪ .‬سه نفر از اعضای بیت العدل هم اصالت نی ریزی دارند‪:‬‬
‫علی نخجوانی ‪ ،‬ادیب طاهرزاده و اَیمن روحانی‪.‬‬

‫خانواده من نیز خوش درخشیدند‪ .‬طاهره همسرم که تحصیالت پزشکی خود را در نیویورک به انجام رسانید‪ ،‬همواره‬
‫قائم به خدمات امری بوده و هست‪ .‬او چند سال در هیئت معاونت بود‪ .‬لیندا و بابی هر دو با تشویقها و راهنماییهای‬
‫مادرشان در خدمات امری فعال بوده و هستند‪ .‬آنها نیز مانند صدها جوان بهائی دیگر در جوانی پس از پایان تحصیالت‬
‫دبیرستانی‪ ،‬دو سال در مرکز جهانی بهائی در حیفا خدمت کردند‪ ،‬سپس برای ادامه تحصیالت به آمریکا برگشتند‪.‬‬

‫دخترم لیندا با درجه دکترا از دانشگاه مشهور جان هاپکینز‪ 183‬در رشته بهداشت عمومی فارغ التحصیل شد و برای‬
‫مدتی در همان دانشگاه تدریس می کرد‪ .‬او در پروژه تولید واکسن ‪ HPV‬اکتشاف جدیدی کرد‪ .‬عالوه بر این به همراه‬
‫مادرش مدتی به عنوان معاون در این سمت خدمت میکرد‪ .‬پس از ازدواج با یک پزشک بهائی به نام کوین گرانت ‪184‬‬

‫با دختر و پسر کوچک شان مدتی برای کار و خدمات امری به اتیوپی مهاجرت کردند‪ .‬پس از پایان کار به آمریکا‬
‫برگشتند و حاال خدمات امری در صدر فعالیتهای اوست‪.‬‬

‫پسرم بابی از دانشکده حقوق دانشگاه ییل‪ 185‬با درجه ممتاز فارغ التحصیل شد‪ .‬او کتابی دربارۀ قانون اساسی جدید‬
‫روسیه نگاشت و مدتی با رئیس جمهور اتحاد شوروی میخائیل گورباچف و همچنین زوبیگنیو برژینسکی‪ ،‬مشاور امنیتی‬
‫پرزیدنت کارتر همکاری میکرد‪ .‬از طرف بخش امور بینالمللی وزارت امورخارجه به عنوان شهروند موفق ایرانی ‪-‬‬
‫آمریکایی انتخاب شد‪ .‬او دومین بهائی آمریکایی است که این عنوان را دریافت کرد‪ .‬پسرم بابی با کریستا فرگوسن ‪186‬‬

‫ازدواج کرد و سه فرزند دارند‪ .‬عالوه برآن هنگامی که پسرم بابی در چین معاون مدرسه حقوق ایموری‪ 187‬بود‪ ،‬یک‬
‫کودک چینی را نیز به فرزندی قبول کرد و حاال در دانشگاه حقوق تگزاس ‪ 188‬رئیس دانشکده است‪.‬‬

‫در طول زندگی ما‪ ،‬مانند بسیاری از احبای ایران‪ ،‬روح دیانت بهائی ما را قدرت بخشیده و ایاالت متحده آمریکا به‬
‫ما این فرصت را داده تا پتانسیلهای حرفهای خود را تحقق ببخشیم و دعای خانوادههایمان از ما محافظت کرده است‪:‬‬

‫« ای رب فاكتب لنا من قلمک االعلی ما یبقی به ارواحنا فی جبروتک و اسمائنا فی ملکوتک و اجسادنا فی كنائز‬
‫حفظک و اجسامنا فی خزائن عصمتک انک انت المقتدر علی ما كان و ما یكون ‪ .‬ال اله اال انت المهیمن القیوم ‪»189‬‬

‫‪John Hopkins University’s School of Public Health 183‬‬
‫‪Gavin Grant184‬‬
‫‪Yale185‬‬
‫‪Krista Forsgren186‬‬
‫‪Emory187‬‬
‫‪Texas A&M University Law School188‬‬
‫‪ 189‬رساله تسبیح و تهلیل ص ‪52‬‬
Choisissez un second texte à lire en parallèle — une traduction, ou tout autre texte.